سلام

 روز عید غدیر ، مثل پارسال ، شوهرم که توی مسجد محلمون به عنوان سید شناخته شده است و خیلیم رفت و امد و دوست و اشنا توی مسجد داره ، بخاطر اینکه خیلی ها هم دلشون عیدی میخواد و رو میندازن ، سکه ی پرس شده روی کارت به تعداد زیاد میگیره و توی مسجد در حالی که ملت میریزن برای روبوسی عیدی ها رو هم پخش میکنه ...
توی قسمت زنانه هم همینطور . پارسال یه خانومی پخش کرد و امسال شوهرم گفت من پخش کنم !
منم که زیاد با مردم اشنا نبودم و دلمم نمیخواست اشنا بشم ، گفتم بذار ریحانه پخش کنه ولی شوهرم بخاطر اینکه اون بچه است و ممکنه بریزن سرش و .... گفت من پخش کنم . منم با اکراه قبول کردم و نمیدونم هم چی شد که ظهر قبل از نماز ظهر که برای جشن خواستم برم مسجد ، برای اولین بار توی عید غدیر مانتوی زیتونی گلدارمو پوشیدم !
موقع پخش عیدی ها ، دونه دونه به خانوما که تازه نماز جماعت رو تموم کرده بودن و سر جاشون نشسته بودن ، دست میدادم و عید رو تبریک میگفتم و عیدی رو میدادمو بعد که چند نفری ازم پرسیدن که منم سیدم و گفتم بله ، شور و هیجان اوج گرفت و خانوما از جاشون بلند میشدن و روبوسی و دست بوسی !!! که من نمیذاشتم و خلاصه خیلی تحویل گرفتن !

اخر مجلس یه خانومی ناراحت و حسرت خورده اومد و گفت من همش منتظر بودم که خودم عیدی ها رو پخش کنم ! اخه پارسال من پخش کرده بودم و به این نیت اومدم مسجد و خیلی دلم میخواست و ... کم مونده بود اشکش دربیاد !!!! که ازش عذر خواستم و گفتم منم خوشحال میشدم شما پخش کنین ولی نمیدونستم و .....

بعد یه پیرزن طفلکی اومد وگفت دستم درد میکنه دستتو بکش رو دستم !!! من مات و مبهوت که اخه ... من که کسی نیستم که بخوام دست بکشم !!! ولی اون اصرار داشت ! منم ناچار شدم و گفتم پس فقط بخاطر جدم و سید بودنم وگرنه خودم که هیچی نیستم .....

توی صف اخری ، یهو چشمم افتاد به خانم ت ! همون معلمی که به اجبار میخواست دخترمو ببره کلاس خودش و من رفتم و گفتم نمیخوام ! 
یکم یکه خوردم وقتی دیدمش ولی به روی خودم نیاوردم که چیزی شده و اونم انگار از چیزی خبر نداشت و از عیدی خوشش اومده بود و تعریف کرد که چ کار جالبی و چ کارت قشنگ و باکلاسی و ....
منم به یقین رسیدم که همونجور که مسئول مدرسه بهم قول داده بود چیزی از حرف من به خانوم ت نگفته ...

بعد از اینکه ابراز احساسات ها تموم شد یهو خانوم ت صدام کرد و گفت بیا !!!!
منو میگی ضربان قلبم رفت بالا !
برگشت گفت شما چی رفتین به مدرسه گفتین درباره ی من ؟


موضوعات مرتبط: خاطرات من

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1393/07/23 | 13:29 | نویسنده : سایـه |

سلام

اولین بار یک سال پیش دیدمشـــــ
دقیقا 20 مهر پارسال . وقتی شوهرم برای مراسم یکی از اقوامش رفته بود تهران و همون شب هم داداشش و جاری کوچیکه که هنوز عقد بودن ، از شهرستان اومده بودن جشن عقد یکی از اقوامشون و بعدش هم شب اومدن خونه ی ما بخوابن ... همون شبی که شوهرم خونه نبود ... ساعت یک شب اونها اومدن و بعد از کمی پذیرایی و صحبت حدودای 3 نصفه شب رفتیم تا بخوابیم ....
آهـــــــــــ ... هنوز صداش تو گوشمه ....

یادمه هنوز هوا گرم بود و شب پنجره ها باز بود . برعکس امسال !
وقتی رفتم تو اتاق خواب و خسته و کوفته دراز کشیدم که بخوابم ، صدای خنده و مسخره بازی و حرف و هرهر ی شنیدم که مزاحم خوابیدنم شد ! هر کاری کردم بیخیالش بشم نشد ! صداش خیلی بلند و خیلی مسخره و ناجور بود ! اصلا غیر طبیعی بود !
اولش فکر کردم چ همسایه های بی ملاحظه ای ! چ معنی داره این وقت شب صداشونو اینقدر بالا ببرن !!!
رفتم دم پنجره ! چیزی معلوم نبود ولی صدا خیلی واضح از توی خیابون و از کنار خونه مون میومد !!!
توی تاریکی در حال جستجو بودم که یهو خشکم زد !!!!!!!!!!
یه مرد ، در حالی که دور خودش میچرخید و تلو تلو میخورد و صداها و اداهای عجیب در میاورد درست از کنار خونه مون پیچ و تاب خوران اومد وسط بلوار ، دقیقا روبروی خونه ی ما !!!!!!!!
و منو شوکه کرد !!!!!

من دقیقا 2 ساعت تمام همونجا کنار پنجره ایستادم و بهش نگاه کردم و اه کشیدم و گاهی اشک ریختم و دلم برای مادر و خانواده ی این جوون بدبخت سوخت ! دلم برای جوونیش سوخت ... برای دل بیقرار مادرش ! برای بلای بزرگی که خودش سر خودش اورده بود ! برای اون همه حقارتی که بعد از خوردن اون مخدر کوفتی به خودش داده بود ! اون قدر پست شده بود که صدای سگ و زوزه ی گرگ و انواع صداهای ناهنجار رو خنده های وحشتناک با کلفت و نازک کردنهای صداش موقع صحبت کردن ! بیچاره خودشو له کرده بود ! برای ابروی خانواده اشــــــ 

اونقدر دیدنش ترسناک بود که چاره ای جز زنگ زدن به 110 و درخواست اینکه دورش کنن رو نداشتم ....
زنگ زدم و ادرس دادم و چند دقیقه بعد اروم و بی صدا یه ماشین پلیس از ته بلوار اومد و اون یهو اروم و بی صدا توی چاله ی زیر دکل دراز کشید و پلیسا ندیدنش و رفتن !

ساعت 5 صبح بعد از اینکه نمازمو خوندم ، با اینکه یکمی جاشو تغییر داده بود اما هنوزم سر و صداش میومد ، من دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم ... انگشتامو تو گوشام فرو کردم و زور زدم که بخوابم ولی صداش بلند تر از این حرفا بود و جز گذاشتن هدفون و گوش کردن به یه اهنگ چاره ای برام نذاشت ....
نمیدونم کی حالش سر جاش اومد و کی از اونجا رفت ....

صبح برادرشوهر کوچیکه هم گفت که اونم تا مدتها کنار پنجره ایستاده بود و اونو نگاه میکرد و دلش به حالش سوخته بود و اونم به 110 زنگ زده بود ! اونم مثل من ، مدتی صداشو ضبط کرده بود !

به همسرم که گفتم ، گفت تازه دیدینش ؟ اون بعضی شبا که زیاد مصرف میکنه دور و بر خونه مون و مسجد محلمون میپلکه و انگار که خونه اش هم همین جاهاست !!! تازه یه بار هم یه رفتار مشکوک مثل رد و بدل کردن چیزی بین اونو دو تا جوون دیده ! و شغلشم جمع اوری مواد بازیافتیه ....

توی این مدت یک سال ، یکی دو بار پسرم کنار مسجد دیده بودش که حالش خراب بود و سر و صدا میکرد . یه بارم اومده بود توی مسجد و با سر و صدا هی اعضای وضوشو میشست و دوباره میشست و دوباره میشست .....

تا اینکه این بار اوایل صبح باز دوباره همون سر و صداهای اشنا به گوشم رسید ! البته کمی خفیف تر !
دوباره اومده بود وسط بلوار مون و در حالی که دستش نایلون بود و داشت از روی زمین مواد بازیافتی جمع میکرد و تلو تلو میخورد و سوت میزد و سر و صدای خفیف در میاورد و زیر لب زمزمه میکرد !

 با ناراحتی به پسرم نشونش دادم تا درس عبرتی بشه براش ! اونم هیجان زده شد و رفت زنگ زد 110 تا بیان جمعش کنن ! بعد از کمی موتور پلیس هم اومد ولی فقط بهش تذکر داد و گفت زود از اونجا بره و اونم مثل برق گرفته ها یهو همه چیش شبیه یه ادم عادی شد و در حالی که با سختی میخواست نشون بده که حالش خوبه و هیچیش نیست ، تند تند دست به سینه گذاشت و هی چشم چشم گفت و زود وسایلشو جمع کرد و فرار کرد !

و من باز هم دلم برای اون و برای همه ی معتاد ها و خانواده هاشون کباب شد !
خدایا چرا ؟ چرا گاهی ادمها دستی دستی خودشونو اینجور به لجن میکشن ؟
چرا با زندگی خودشون و خانواده شون بازی میکنن ؟
چرا بقیه ازشون درس عبرت نمیگیرن ؟
چرا همه فکر میکنن باتلاق مال بقیه اس و اونا مراقبن و به عاقبت دیگران دچار نمیشن ؟
چرا جوونا اینقدر تمایل به مصرف سیگار و روانگردان و قلیون دارن ؟
چرا اینقدر مواد روان گردان و مخدر زیاده و اینقدر راحت دم دسته ؟
چرا ؟ ......

* شورای پاسداری از زبان فارسی ! تشکر تشکر ! ممنون بخاطر این همه خلاقیت !
فارسی / مهارت های نوشتاری و مهارت های خوانداری !!! 
این همه پاس داشتن ضروری بود یعنی ؟

* عیدتون مبارک :)



تاريخ : شنبه 1393/07/19 | 19:25 | نویسنده : سایـه |

سلام
این روزها همش یاد یه موضوعی میفتم و همش دلم میسوزه !
دلم کباب میشه برای خودم !

و امروز دقیقا سالگرد همون موضوعه !
نوزدهمین سالگردش!
من دقیقا 19 سال پیش روز 13 مهر 74 وقتی تازه وارد سال سوم دبیرستان شده بودم بخاطر یک گناه نابخشودنی ، محکوم به اخراج از مدرسه شدم !
من خطاکار بودم ولی حقش نبود بخاطر خطای من زندگیم به مسیر دیگه ای بیفته !
حقش نبود !

19 سال پیش اواخر سال دوم دبیرستان ، دقیقا چند روز مونده به امتحانات ثلث اخر ، من عقد کردم !
و از همون اول هم قرار ما با خانواده شوهرم این بود که 2 سال عقد بمونیم تا دیپلمم رو بگیرم ...
حالا گند زدن امتحانات اخر سالم بماند ، ولی بعد از دادن امتحان مجدد من قبول شدم و مامانم و مادرشوهرم با هم رفتن مدرسه ام و کارنامه ام رو گرفتن و به مدرسه اطلاع دادن که من عقد کردم تا بعدا اونها از کسی نشنون و برام مشکلی پیش نیاد و مدرسه هم با اکراه ، با این شرط که من باید کاملا مثل قبل رفتار کنم و به کسی نگم که عقد کردم ، قبول کردن که از این گناه من چشم پوشی کنن و من خوشحال و خندون رفتم به کلاس سوم !

و من یک روز تعطیل وقتی نامزدم اومده بود خونه ی ما ، یکم ارایش کردم و کمی سرمه به چشمام کشیدم !!!
و نمیدونستم سرمه چه چیز بد پیله ایه و هر چی هم پاکش کنی اخرش یه اثر و علامت جزئی هم شده زیر چشم باقی میذاره ... همین باعث شد که به دفتر خواسته بشم و منو که واقعا بی خبر از همه جا بودم مورد بازخواست قرار بدن که چرا با ارایش به مدرسه اومدم و چرا به قولم عمل نکردم و .....
و در حالی که تمام بدنم میلرزید و تمام ذهنمو میگشتم که اینا چی دارن میگن ؟ من که ارایش ندارم ؟ من دیروز ارایش کرده بودم و پاکش کردم چرا اینا دارن دعوام میکنن ... و من عین یه بره ی کوچولو سرمو انداخته بودم پایین و ساکت ، فقط صدای تالاپ تالاپ قلبمو میشنیدم !!!

و دقیقا فرداش بود که سر کلاس نشسته بودم و منو خواستن به دفتر !
و بعد خیلی طلبکارانه و با دعوا بهم گفتن به چه حقی رفتم سر کلاس سوم نشستم در حالی که سال دوم رو مردود شدم ؟؟؟؟
من این بار دیگه قلبم ایستاد !!! دنیا به سرم سیاه شد ! این چه بهانه ای بود برای اخراج من ؟؟؟ مگه مدرسه اینقدر بی در و پیکر بود که یه دانش اموز مردود شده رو به راحتی برای سال بعد ثبت نام کنن ؟ اونها خودشون کارنامه منو به مادر و مادرشوهرم داده بودن ! 
این بار هم عین یه بره ی کوچولو فقط سرمو انداختم پایین و لرزیدم و سکوت کردم و فقط چهره ی کریه ناظم و مدیر رو میدیدم که به راحتی اینده ی منو خراب میکردن ! و کاغذی که به دستم دادن برای ثبت نام در مدرسه ی بزرگسال شبانه ! و گفتن برو وسایلتو جمع کن و برو خونه !
و من یادم نمیره وقتی از در دفتر بیرون اومدم و اشکها جلوی دیدم رو گرفته بودن و من در حالی که اشک امونم نمیداد در زدم و رفتم توی کلاس و در جواب بچه ها که با ناراحتی ازم میپرسیدن چـــــــــــــــــــی شده ؟؟؟ فقط گفتم خداحافظ !

یادم نمیره چقدر مادر و پدرم و یکی از فامیلامون که توی اموزش و پرورش اشنا داشت رفتن و اومدن و مدیر مدرسه زیر بار نرفت و گفت برگه ی امتحان اخر سال این دانش اموز نیست و نبودن برگه به منزله ی صفره و مردود !
یادم نمیره مدیر نالایق مون همون روزها یه مرخصی زیارتی یک ماهه رفت و تمام رفت و امدهای مامانم اینا موکول میشد به برگشتن اون که وقتی هم که برگشت سر حرف قبلیش باقی موند و به راحتی حرف از مدرسه شبانه میزد و خلاص !
و مدرسه شبانه با خونه بابام اینا خیلی فاصله داشت و کسی نبود منو تا اونجا و از اونجا به خونه اسکورت کنه ، بنابراین رفتن به مدرسه شبانه منتفی بود !
و همسرم که فهمید کاری نمیشه کرد خوشحال شد و گفت اشکالی نداره ، بجای 2 سال دیگه یک ماه دیگه عروسی میکنیم !
و این چنین شد که منِ 16 ساله در 29 اذر همون سال لباس عروس پوشیدم ! در حالی که هیچ امادگی برای ازدواج نداشتم و احساس شکست و ناامیدی داشتم ! 

و این روزها باز سرمه ی کوفتی رو پیدا کردم و به چشمام کشیدم و بعد از کمی با سیاهی زیر چشمم یاد اون ماجرا افتادم ! و نمیدونم چرا با اینکه یاداوری اون خاطره ی تلخ باعث کشیدن اهی سرد میشه ولی دیگه از رو نمیرم و باز هم سرمه رو تکرار میکنم !
اون سالها ازدواج کردن چ گناه بزرگی محسوب میشد ! اونقدر که مدیر و ناظم برای به دردسر نیفتادن و اسوده بودن خیالشون برام پرونده سازی کنن !
اون سالها ارایش کردن و اوردن لوازم ارایش و عکس خانوادگی و حتی ایینه بردن به مدرسه هم جرم بود ولی حکمش اخراج نبود ! تعهد بود ...
یادمه سال اول دبیرستان که بودیم و میگفتن سال قبل ، مدیر و ناظم از کیف یکی از بچه ها لاک پیدا کرده بودن و میخواستن به خانواده اش خبر بدن و پرونده اش رو بدن زیر بغلش که دختره خودشو از بالکن دفتر پرت کرد پایین و خودشو کشت !!! 
حالا صحت و ثقم این ماجرا رو نمیدونم ولی همچین جوی تو مدارس حاکم بود !
یادم میاد بغل دستی ام ، بخاطر اینکه لبشو قرمز کنه و بخاطر اینکه نمیتونست رژ بیاره مدرسه ، وقتی زنگ خونه میخورد مداد قرمز گلی رو میمکید و به لبش میکشید !


* سخنی با مدیر و ناظم بوقم ! ای خانوم رحمتی بووووووووووووووق ! شاید چهره ی دوست نداشتنی ات در ذهنم محو شده باشه ولی هیبت نا زیبات و فامیلی ات هیچ وقت فراموشم نمیشه ! امیدوارم هر جا هستی ، نمیگم سلامت نباشی ، ولی موفق نباشی ! اگه تو باعث شدی زندگیم از مسیر طبیعیش خارج بشه و دیپلم گرفتنم تا ساااااااااااااااالها به تعویق بیفته ... اگه مسبب این همه احساس شکست و کمبود اعتماد به نفس و خود کم بینی که بهم وارد شده و تمام مشکلات بعدیش تو بودی و اگه واقعا تو مقصر بودی و همش زیر سر تو بوده ، امیدوارم سزای کارت رو ببینی و مطمئن باش من هیچ وقت نمیبخشمت !
امیدوارم تمام مدیر و ناظم ها و مسئولینی که شبیه شمان و راحت بخاطر اسایش شخصی شون زندگی دیگران رو بهم میریزن همه از کادرهای اجرایی کنار زده بشن و نسلشون منقرض بشه .....


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : یکشنبه 1393/07/13 | 10:8 | نویسنده : سایـه |

سلام

يه معلمي تو مدرسه ي دخترم به اسم خانم ت ، که پارسال پايه ي اول درس ميداد ، سنش یکم بالا بود و انگار سکته هم کرده بود و نصف صورتش فلج بود و یکم ترسناکش میکرد مخصوصا برای یه بچه که تازه وارد مدرسه شده !
پارسال ، قبل از ثبت نام کلاس اول دخترم ، شنيدم که اون معلمه بداخلاقه و بچه ها رو ميزنه !!! و شکایت به مسئولین مدرسه و حتی اموزش و پرورش هم فایده نداشته و اون همینجور به رفتارش ادامه داده ....
منم خدا خدا کردم که خانم ت معلم دخترم نشه و خدا رو شکر نشد با اینکه بعدا یه معلمی نصیب دخترم شد که بعد از چند بار تعویض معلم اومد و هیچ تجربه ی کلاس اول هم نداشت و یکم هم جیغ جیغو بود ولی بازم برام خیلی بهتر از خانم ت بود 
البته من خودم رفتار خشنی از خانم ت ندیدم و ندیدم که کسی رو بزنه یا با بچه ها رفتار بدی بکنه ولی با مادرها و با خود من رفتاری طلبکارانه داشت و گاهی که منو تو خیابون یا توی حیاط مدرسه میدید خیلی طلبکارانه سلام و علیک میکرد و سوالاتی میپرسید از درس خوندن دخترم یا هر چیز دیگه ، که من از لحن حرفاش خوشم نمیومد ! بدبختانه انگار اون از دخترم و از من خوشش میومد ! منم همش سعی میکردم زیاد دم پرش نباشم ولی نمیشد !!! گاهی اوقات که منو گیر میاورد خيلي سخت و سنگين ايرادايي ازم ميگرفت و انتقادايي ميکرد ک دوست نداشتم ! از چرا بچه رو دیر اوردیش بگیر تا چرا این همه میرین مسافرت !!!

مثلا پارسال 4 بار برای دخترم از معلمش اجازه گرفتم که ببرمش شمال ، (یه بار اواخر مهر قبل از فوت خاله ام وقتی حالش خیلی بد بود برای دیدنش رفتم شمال ، اواخر ابان برای تدفین خاله ام و اوائل بهمن هم برای عروسی برادرشوهر کوچیکه و اردیبهشت ماه هم برای از کربلا اومدن خواهرم ) و معلم دخترم خیلی راحت اجازه میداد ولی این خانومه یهو جلومون سبز میشد که کجا دارین میرین ؟ میخوای دخترتو ببری مسافرت ؟ موقع سال تحصیلی رو چه به سفر ؟ مگه مجبورین ؟ بچه باید درس بخونه و .... !!!
همش بهِم ضد حال میزد ! 

بعد از اینکه بچه ها تعطیل شدن یه روز توی مسجد محله مون دخترم و چند تا از دوستای دخترمو گیر اورده
 و کلي باهاش حرف زده و گفته من دوستتون دارم و ... و بعد دخترمو فرستاده ک منو ببره پيشش !
من با ناراحتی و مجبوری رفتم پیشش که دیدم چند تا مامان دیگه هم کنارشن ، بعد يهو برگشت به من گفت تو منو دوست داري ؟ من هاج و واج !  
گفت بگو ... منو دوست داري ؟ من ميخوام دخترتو بياري کلاس من !
من با تعجب گفتم شما که پایه اول درس میدی !!! اونم با ذوق و شوق گفت : من امسال تغییر پایه دادم و دارم میام پایه دوم !
من گفتم خب اخه این طرح رو برای این گذاشتن که بچه ها با معلم های قبلیشون باشن و تغییر معلم ندن و شمام باید بچه های کلاس خودتونو بردارین ....
گفت اخه من میخوام بچه های کلاس من همه نمونه باشن هم از نظر درسی هم از نظر تربیتی ! دخترای شما همشون هم درسشون خوبه هم با ادب و با تربیتن ! من از شاگردایی که توی دهنشون همش فحشه و خانواده هاشون بی فرهنگن خوشم نمیاد و میخوام کل کلاسم همه در یک حد از تحصیل و ادب باشن که اینجوری برای بچه های شما هم خیلی بهتره ... در ضمن من نیت کردم توی کلاسم 5 تا سید داشته باشم که دختر شما یکی از اون 5 تاست ..... شما برین و از مدیر بخواین که دختراتون رو توی کلاس من بذارن و اگه دفتر قبول نکرد بگین حتما ميخوایم و ما حق داریم معلم دخترمونو انتخاب کنیم و ....


من گفتم والا چي بگم حالا ببينم چي ميشه و ... گفته نه خير ! اين حرفا رو قبول ندارم حتما بايد بياريش تو کلاس من !

بعد که ديد من جواب مثبت قطعي بهش ندادم گفت اگه اين کارو نکني من ابروتونو تو مسجد ميبرم ! ابروي اقاتو ميبرم همينجا !!! اين حرفشو خيلي با لحن جدي اي گفت که من بدم اومدو برگشتم با لبخند گفتم با اين تهديداتون ميخواين شاگرد جمع کنين ؟؟؟ گفت نه اين که شوخي بود ولي حتما برين و بگين توي کلاس من بذارنش ! 

بعد به مامانای ديگه هم گفت و اصرار هم کرده که به دفتر نگين ک اون اصرار کرده و بگيم خودمون دوست داريم و اين يه دروغ مصلحتيه !!!  

بعد از چند روز مادر يکي از بچه ها بهم گفته که خانم ت اسم بچه ها رو نوشته توي کلاس خودش !!! اونم رفته داد و بيداد کرده که   نميخواد دخترش تو کلاس اون خانم باشه و ميدونه ک مام دوست نداریم و اسم دخترای ما رو باید از کلاس اون خانم خط بزنن !!! 

بعد من رفتم مدرسه دخترم ، ميگم کلاس بندي ها انجام شده ؟ ميگن نه هنوز ... بعد چون منو ميشناختن پرسيدن چيزي شده ؟ کلاسي ميخواي دخترتو بذاري ؟ گفتم نه ! ميخوام يه کلاس نذارمش ! گفتن خانوم ت که گفته شما خودتون خواستين که ... منم گفتم ايشون گفتن ، منم روم نشد ک بگم نه ! ... مسئولین مدرسه هم گفتن که نميشه همه ي خوبا يه کلاس باشن و بچه ها بايد تقسيم بشن و با معدل کلاس بندي ميشن و خانم ت نمیتونه این کار رو بکنه و منم ازشون قول گرفتم که دخترمو هر کلاسي بذارن جز کلاس اون !
 
بعد من مونده بودم وقتي باهاش چشم تو چشم شدم چي بهش بگم ! اون چه رفتاری میکنه و من باید چه جوابی بهش بدم و کلی واکنش های جورواجور رو در ذهن خودم ساختم و جوابهای خودمو اماده کردم و منتظر برخوردش بودم ! 
 
 یه روز که توی مسجد بودیم دخترم دوئید اومد کنارمو با ترس گفت : ماااامان ! بچه ها میگن خانم ت داد میزنه ! گفتم نمیدونستی ؟ گفت چرا ! وقتایی که کلاس اول بودیم و از جلوی کلاسشون رد میشدم بعضی وقتا صدای داد زدنشو میشنیدم ! گفتم دلت نمیخواد معلمت باشه ؟ گفت نه ! گفتم نگران نباش ... به مدیرتون گفتم که اون معلمت نباشه ....

با اینکه مسئولین مدرسه گفته بودن که دخترمو تو کلاس خانم ت نمیذارن ولی همش نگران بودم نکنه اون پیروز بشه یا اینکه باهام دشمن بشهیا بعدا بیشتر بخواد ضد حال بهم بزنه که روز اول مهر تا معاون منو دید زود بهم گفت : خانم ت از این مدرسه رفت ... میخواست مدیر بشه و رفت تو روستا ! منم خوشحالیمو پنهان کردمو گفتم عه ؟! ....  تو دلم گفتم اخخخخخخخخ جووووووووووون !

آخیــــــــــــــــــش ! خدا پدرشو بیامرزه منو از یه اضطراب خلاص کرد !

موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : پنجشنبه 1393/07/03 | 17:0 | نویسنده : سایـه |
سلام 

فکر کنم توی ماه رمضون بود که پسرم طبق معمول رفت نون بخره که زنگ زد خونه و ازم پرسید : مامان ؟ شما دوچرخه رو برداشتین ؟

یعنی دقیقا بعد از پخش اون قسمت از سریال هفت سنگ ، که پدره برای پسرش یه دوچرخه خرید بعد دید که پسرش دوچرخه رو توی خیابون ول کرده و بخاطر اینکه پسرشو ادب کنه دوچرخه رو برداشت و اورد خونه و قایمش کرد ... البته بعدا بابائه فهمید که اون دوچرخه مال پسرش نبود !
بعد پسرم از خیابون زنگ زده که شما دوچرخه رو برداشتین ؟
یعنی اینقدر جوگیر شده بود فکر کرده بود شاید ماها دنبالش راه افتادیم و دیدیم دوچرخه رو تو خیابون ول کرده و برای ادب کردنش برداشتیم اوردیمش خونه !

بعله دیگه ... دوچرخه رو دزدیده بودن !

و این اولین بارش نبود !
اون دفعه دوچرخه اش خراب شده بود و یه چند روز همینجوری گذاشته بود دم در و مثلا زنجیرش کرده بود ! اون موقع خونه جایی برای اوردن دوچرخه به داخل نداشت و دوچرخه رو دم در قفل میکرد و یه بار اومدیم دیدیم نیست و هیچی به هیچی !

این بار میگه دوچرخه رو بدون قفل کردن ، یه طرف خیابون گذاشته و رفته اون طرف توی نونوایی و هر چند دقیقه میومده یه نگاهی بهش مینداخته که دیده نیست ! بعد که پسرم دست خالی برگشت خونه ، باباش گفت زنگ بزن 110 و اطلاع بده !
بعد اونا گفتن بیا همون جا و اونام اومدن و محل وقوع جرم رو بررسی کردن و گفتن فردا با کپی شناسنامه و کپی برگه ی خرید دوچرخه بیا فلان کلانتری ... بازم شب دوباره زنگ زدن و تاکید کردن که فردا حتما مدارک رو ببره ...

و این چنین شد که پای پسر 15 ساله مون به کلانتری باز شد و از اون موقع تا کنون خبری مبنی بر پیدایش دوچرخه به دست مان نرسیده !
اما پسرمان همچنان مُصِر است که بازم براش دوچرخه بخریم ! و از وقتی دوچرخه ربوده شده ، خرید و کارای کوچیک و بزرگ خونه خیلی به بدبختی انجام میشود چون پسرمان حال ندارد راه برود !

تازه برای تعیین رشته ، رشته ی اتوماسیون صنعتی رو انتخاب و ثبت نام کردیم و هنرستانش هم بهمون یکم دوره و ماشین خور هم نیست و بهانه کرده که نمیتونم این همه راه برم و دوچرخه میخوام !

یعنی سر دوچرخه سوم چه بلایی میخواد بیاد ؟


موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی ، پسرم

تاريخ : یکشنبه 1393/06/09 | 21:3 | نویسنده : سایـه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.