سلام 
کی گفته چوب معلم گله ؟ هر کی نخوره خله ؟
این بیت از کجا اومده اصلا ؟ نکنه کسی اینو سروده که خودش همش کتک میخورده و خواسته خودشو خوب جلوه بده و اونی که کتک نخورده رو بد ؟
البته خدا رو شکر منم کتک خورده ام و جزء خل ها محسوب نمیشم ولی واقعا باید ریشه یابی کرد !

دخترم هفته پیش اومده گفته معلم ورزششون با خط کش فلزی اونا رو تهدید کرده که هر کی حرف بزنه با این خط کش میزنم تو دهنش پر از خون بشه !!!
با خودم گفتم خب اونم ادمه ! حتما شرایط روحی خوبی نداشته !
بعدا مامان یکی از بچه ها گفته قضیه ی معلم ورزشو میدونی که بچه ها رو تهدید کرده ؟ من اینو به معلم بچه ها تذکر دادم و گفتم که دخترم خیلی ترسیده و توی خواب جیغ زده و گریه کرده و میگه دیگه نمیرم مدرسه .... بعد گفت دخترم همش ناراحت دخترت بود میگفت خانوم ورزش نزدیک بود ریحانه رو بزنه !!!
من کاملا بی اطلاع بودم !
معلم بچه ها گفته با خانوم ورزش صحبت میکنه 
من خیلی اروم و پله پله با دخترم حرف زدم و ازش پرسیدم چی شد که خانوم ورزش اینو گفت ؟ ایا کسی رو هم زد ؟ گفت اره ! گفتم تو رو هم تنبیه کرد ؟ سرشو برد پایین و یهو قطره قطره اشک از چشماش چکید و گفت منو با خط کشش زد !
من چشمام گرد شد ! تو رو زد ؟ چرا ؟
- چون من با دوستم در گوشی حرف زدم !!! اصلا صدام بلند نبود هیشکی نشنید ولی خانوم زد پشت دستم ! بعد جاشو نشون داد و گفت اینجا .....
فقط به همین خاطر ؟ نا خود اگاه گفتم غلط کرد !!!!
اشکاش همینطور میچکید ....
بعد یکم خودمو کنترل کردم و گفتم منم بچه که بودم تقریبا هم سن و سال تو ، خانوم ناظم مون وقتی همه ی بچه های مدرسه ی ما رو توی سالن جمع کرده بود در حالی که داشت داد و بیداد میکرد سرمون یهو خط کش چوبیش رو کوبوند توی سر من !!!
در حالی که من واقعا بی تقصیر بودم و هیچ کاری نکرده بودم ! فقط بین موج بچه ها این طرف و اون طرف میشدم !
منم تنها کاری که کردم این بود که سرمو بندازم پایین و اشک بریزم !!!
دخترم وقتی که داشتم براش اینو میگفتم سرشو اورد بالا و اشکاش خشک شد و من بازم یاد اون ناظم بوووووووووووووق افتادم که مثل یه وحشی داد و فریاد میکرد و خط کش چوبیشو بی هوا بی چپ و راست بالا و پایین میبرد و بچه ها رو تار و مار میکرد !
و ما یه عالمه بچه ی کوچولو که توی یه وجب جا جمع شده بودیم و داشتیم له میشدیم !

یادمه چند سال بعد که من و مامان بخاطر یه کاری رفتیم مدرسه ی قبلیم ، من توی حیاط ایستادم و مامان رفت توی دفتر . بعد اومد بیرون و با ذوق گفت ناظم دوره ی شما هنوزم اینجاست . تو رو هم شناخت و گفتم اینجایی . میخوای ببینیش ؟ بی تفاوت نگاهش کردم و گفتم نـــــــــــــــــه ! صد سال سیاه هم دلم نمیخواد ببینمش ! با اون خط کش چوبیش انگار میخواست با دشمناش بجنگه همچین زد تو فرق سرم ، عین ابن ملجم ! اصلا دلم نمیخواد ببینمش !

من هنوزم معتقدم چوب معلم گل نیست ! هر کی هم نخورده مسلما خل نیست !

شاید بشه به من گفت خل که بعد از کتک خوردن دهنمو بستم و حتی به مادر و پدرم هم نگفتم که به نا حق کتک خوردم تا شاید کسی بیاد و به  این خانوم تذکری بده و اونم بیشتر مراقب رفتارش باشه تا بچه های دیگه ای مثل من کتک نخورن و دنیا گلستان بشه 

دقیقا همون شب که دخترم گوله گوله اشک ریخت ، تب شدیدی کرد و فرداش که بهتر شده بود فرستادمش مدرسه و وقتی زنگ زدم که به معلمش بگم که مراقبش باشه ، بهش گفتم که درباره ی خانوم ورزش کاری کردین یا نه ؟ گفت باهاش صحبت کردم و گفتم رفتارش باعث میشه بچه ها استرس بگیرن و زنگ ورزش برای بچه ها لذت بخش ترین ساعته و اون با این کارش باعث میشه بچه ها ناراحت و مضطرب بشن .... ایشون هم گفتن که نمیدونستن و از این به بعد رفتار بهتری دارن ....
گفتم چون شما از ماجرا خبر داشتین بهتون گفتم وگرنه خودم با ایشون حرف میزدم و نمیذاشتم کسی خبردار بشه . حالا که شما باهاش حرف زدین دیگه لازم نیست من چیزی بگم . امیدوارم دیگه تکرار نشه !

یعنی اگه تکرار بشه دیگه کسی جلودار من نیست !!! تا کی دهن ببندیم و هر کی هر کاری دلش بخواد بکنه ؟؟؟ اگه بخاطر بی انظباطی یا بی تربیتی بچه ام کتک میخورد کاملا به مسئولین مدرسه حق میدادم ولی بخاطر بچگی کتک خوردن خیلی زوره !

واقعا امیدوارم دیگه تکرار نشه ! دیگه هیچ معلمی رفتار بدی با هیچ دانش اموزی نداشته باشه و بهش گل نزنه !

* این مطلب خیلی تند نوشته شده و وقتی برای گذاشتن شکلک یا خوندن و ویرایش نبود ! غلط ها رو ببخشید تا وقت کنم و بیام درستش کنم !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : جمعه 1393/08/16 | 20:38 | نویسنده : سایـه |

سلام

پارسال صبح تاسوعا بود که سمیه بهم پیام داد که : خاله رفت پیش دایی ....
و من با اینکه چند روز بود منتظر شنیدن خبر بد بودم ولی یهو دلم ریخت .....
خاله ، جونی به تن نداشت ... خیلی حالش بد بود . دیگه حتی ناله هم نمیتونست بکنه ... دهه اول محرم پارسال ، وقتی میرفتم مسجد ، گوشیم کنارم بود و هر چند دقیقه چک میکردم نکنه خبری بهم بدن !
از قبل با سمیه هماهنگ کرده بودم و بهش گفته بودم که دلم نمیخواد یهو بهم خبر بدین . بذارین با اینکه دورم ولی در کنارتون باشم . هر چی شد هر چقدر حال خاله بد و بدتر شد به منم بگین ....
و سمیه هر از گاهی پیامی میداد که حال خاله بد شد دکتر اومد بالا سرش ... شکم خاله باز هم اب اورده و باز هم میخوان ببرن برای کشیدن اب ... خاله خیلی درد داشت با کبری خانوم رفتیم و امپولش زدیم ... خاله دیگه حرف نمیتونه بزنه ... خاله خیلی تکیده شده ... خاله ..... و صبح تاسوعا هم که نوشت : خاله رفت پیش دایی ......
یادمه همون موقع مامان محمدین بهم پیام تسلیت شهادت امام حسینو داد و منِ مستاصل ، بهش گفتم که همین الان خبر دادن خاله ام فوت کرده و من اینجام و نمیتونم خودمو برسونم پیشش .... اونم دلداریم داد که خدا رو شکر کنم که بدن خاله سر جدا و زیر سم اسبها نبود و کسایی هستن که با عزت و احترام دفنش کنن ...

الحق هم که با عزت و احترام دفن شد ... روی دوش عزادارهای امام حسین تشییع شد و خیلیا تو تدفیهنش شرکت داشتن ...     به جز من !

و من تنها و دل تنگ ! دور از بقیه ، منتظر بودم تا شوهرم مسئولیتی که قبول کرده بود رو تموم کنه و بتونه ما رو ببره شمال ! و خداییش هم نمیشد توقع داشت شب عاشورا رو ول کنه و بره ..... 
و من سال گذشته شب عاشورا تو مسجد محل مون ، لحظه به لحظه اشک ریختم ... موقع نماز جماعت ، موقع سخنرانی ، وقت خوندن زیارت عاشورا و روضه ها ....
شاید بعضیا با خودشون فکر میکردن چقدر سیمم وصله !
چقــــــدر دلم خون بود ... چقدر دلم تنگـــــــــ بود .... نمیشه توصیف کرد و نمیتونین درک کنین چـــــقدر ....
و ما صبح زودِ روز عاشورا حرکت کردیم و قبل از ظهر رسیدیم ... جاده خلوتِ خلوت ! ولی دل من اشوبِ اشوب ...
و مثل همیشه وقتی رسیدم که تدفین تموم شده بود و 
همه اروم شده بودن و تا من وارد شدم یهو جیغ ها بلند شد و من بودم یه عالمه ادم که باید دونه دونه توی بغلشون با هم زار میزدیم و من بودم و یه عالمه چشم دوخته شده به من ..... درست مثل همیشه ....

خاله یه وقتی فوت کرد که هیچ وقت از یادها مون نمیره ... امسال هم دهه محرم یه چشمم برای امام حسین اشک میریخت و یه چشمم برای خاله .... روضه خون هر چی میگفت نمودش با خاله ام برام تجسم میشد ...
میگفت آی کربلا نرفته ها .... دلم میرفت پیش خاله که طفلک ارزوی کربلا رو داشت ...
یادم میاد اون قدیما شبهایی که خاله بخاطر مشکلاتش نمیتونست بره مسجد ولی از ایوون خونه اش یا از توی اشپزخونه اش پنجره رو باز میکرد و اروم و ساکت به حرفای سخنران گوش میداد .... و اشک میریخت ... 
یادم میاد توی مجالس ختم و روضه خونی از همه بی تاب تر بود ... 
خاله خیلی مهربون بود .....
با اینکه بعد از فوتش وقتی توی عکس و فیلم ، چهره ی تکیده و داغونش رو دیدم ، جیگرم اتیش گرفت ولی توی ذهن من ، همون خاله ی جوون و خوشگلم مونده ...

خاله ی کوچیکه ی با محبتم ، همنشین حضرت زینب باشی ......

* این روزها مادرشوهر منم حالش خوب نیست ... بیماری سرطان چنگ برش انداخته .... چند جا از استخون و ریه و کبد ...
خدایا اگه پرونده مریضی رو به اتمامه و عمری براش باقی نمونده حداقل زودتر دردهاشو کم کن !
خدایا نخواه که بنده هات پیش خانواده شون شرمنده بشن !
نخواه که بعد از عمری زندگی با عزت و احترام اخر عمری مثل نوزاد نیاز به تر و خشک داشته باشن !
خدایا با عزت همه ی ما رو ببر .....

* خدایا همه کسایی که یه موقعی بودن و توی عزای حسینت اشک ریختن و سینه زدن رو بیامرز 
و امسال محرم رو اخرین محرم ما قرار نده ....

* عزاداریهاتون قبول .....

مثل تسبيح چرا يکصد و يک دانه شدي؟
چه به روز سر اين پيكر تو آوردند؟!
لابه لاى بدنت تيغ و سنان مي بينم
چه هجومى سر انگشتر تو آوردند!
هر چه كردم به خدا پيكر تو جمع نشد
نيزه هاشان چه بلايى سر تو آوردند!؟



تاريخ : سه شنبه 1393/08/13 | 13:53 | نویسنده : سایـه |
سلام

 روز عید غدیر ، مثل پارسال ، شوهرم که توی مسجد محلمون به عنوان سید شناخته شده است و خیلیم رفت و امد و دوست و اشنا توی مسجد داره ، بخاطر اینکه خیلی ها هم دلشون عیدی میخواد و رو میندازن ، سکه ی پرس شده روی کارت به تعداد زیاد میگیره و توی مسجد در حالی که ملت میریزن برای روبوسی عیدی ها رو هم پخش میکنه ...
توی قسمت زنانه هم همینطور . پارسال یه خانومی پخش کرد و امسال شوهرم گفت من پخش کنم !
منم که زیاد با مردم اشنا نبودم و دلمم نمیخواست اشنا بشم ، گفتم بذار ریحانه پخش کنه ولی شوهرم بخاطر اینکه اون بچه است و ممکنه بریزن سرش و .... گفت من پخش کنم . منم با اکراه قبول کردم و نمیدونم هم چی شد که ظهر قبل از نماز ظهر که برای جشن خواستم برم مسجد ، برای اولین بار توی عید غدیر مانتوی زیتونی گلدارمو پوشیدم !
موقع پخش عیدی ها ، دونه دونه به خانوما که تازه نماز جماعت رو تموم کرده بودن و سر جاشون نشسته بودن ، دست میدادم و عید رو تبریک میگفتم و عیدی رو میدادمو بعد که چند نفری ازم پرسیدن که منم سیدم و گفتم بله ، شور و هیجان اوج گرفت و خانوما از جاشون بلند میشدن و روبوسی و دست بوسی !!! که من نمیذاشتم و خلاصه خیلی تحویل گرفتن !

اخر مجلس یه خانومی ناراحت و حسرت خورده اومد و گفت من همش منتظر بودم که خودم عیدی ها رو پخش کنم ! اخه پارسال من پخش کرده بودم و به این نیت اومدم مسجد و خیلی دلم میخواست و ... کم مونده بود اشکش دربیاد !!!! که ازش عذر خواستم و گفتم منم خوشحال میشدم شما پخش کنین ولی نمیدونستم و .....

بعد یه پیرزن طفلکی اومد وگفت دستم درد میکنه دستتو بکش رو دستم !!! من مات و مبهوت که اخه ... من که کسی نیستم که بخوام دست بکشم !!! ولی اون اصرار داشت ! منم ناچار شدم و گفتم پس فقط بخاطر جدم و سید بودنم وگرنه خودم که هیچی نیستم .....

توی صف اخری ، یهو چشمم افتاد به خانم ت ! همون معلمی که به اجبار میخواست دخترمو ببره کلاس خودش و من رفتم و گفتم نمیخوام ! 
یکم یکه خوردم وقتی دیدمش ولی به روی خودم نیاوردم که چیزی شده و اونم انگار از چیزی خبر نداشت و از عیدی خوشش اومده بود و تعریف کرد که چ کار جالبی و چ کارت قشنگ و باکلاسی و ....
منم به یقین رسیدم که همونجور که مسئول مدرسه بهم قول داده بود چیزی از حرف من به خانوم ت نگفته ...

بعد از اینکه ابراز احساسات ها تموم شد یهو خانوم ت صدام کرد و گفت بیا !!!!
منو میگی ضربان قلبم رفت بالا !
برگشت گفت شما چی رفتین به مدرسه گفتین درباره ی من ؟


موضوعات مرتبط: خاطرات من

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1393/07/23 | 13:29 | نویسنده : سایـه |

سلام

اولین بار یک سال پیش دیدمشـــــ
دقیقا 20 مهر پارسال . وقتی شوهرم برای مراسم یکی از اقوامش رفته بود تهران و همون شب هم داداشش و جاری کوچیکه که هنوز عقد بودن ، از شهرستان اومده بودن جشن عقد یکی از اقوامشون و بعدش هم شب اومدن خونه ی ما بخوابن ... همون شبی که شوهرم خونه نبود ... ساعت یک شب اونها اومدن و بعد از کمی پذیرایی و صحبت حدودای 3 نصفه شب رفتیم تا بخوابیم ....
آهـــــــــــ ... هنوز صداش تو گوشمه ....

یادمه هنوز هوا گرم بود و شب پنجره ها باز بود . برعکس امسال !
وقتی رفتم تو اتاق خواب و خسته و کوفته دراز کشیدم که بخوابم ، صدای خنده و مسخره بازی و حرف و هرهر ی شنیدم که مزاحم خوابیدنم شد ! هر کاری کردم بیخیالش بشم نشد ! صداش خیلی بلند و خیلی مسخره و ناجور بود ! اصلا غیر طبیعی بود !
اولش فکر کردم چ همسایه های بی ملاحظه ای ! چ معنی داره این وقت شب صداشونو اینقدر بالا ببرن !!!
رفتم دم پنجره ! چیزی معلوم نبود ولی صدا خیلی واضح از توی خیابون و از کنار خونه مون میومد !!!
توی تاریکی در حال جستجو بودم که یهو خشکم زد !!!!!!!!!!
یه مرد ، در حالی که دور خودش میچرخید و تلو تلو میخورد و صداها و اداهای عجیب در میاورد درست از کنار خونه مون پیچ و تاب خوران اومد وسط بلوار ، دقیقا روبروی خونه ی ما !!!!!!!!
و منو شوکه کرد !!!!!

من دقیقا 2 ساعت تمام همونجا کنار پنجره ایستادم و بهش نگاه کردم و اه کشیدم و گاهی اشک ریختم و دلم برای مادر و خانواده ی این جوون بدبخت سوخت ! دلم برای جوونیش سوخت ... برای دل بیقرار مادرش ! برای بلای بزرگی که خودش سر خودش اورده بود ! برای اون همه حقارتی که بعد از خوردن اون مخدر کوفتی به خودش داده بود ! اون قدر پست شده بود که صدای سگ و زوزه ی گرگ و انواع صداهای ناهنجار رو خنده های وحشتناک با کلفت و نازک کردنهای صداش موقع صحبت کردن ! بیچاره خودشو له کرده بود ! برای ابروی خانواده اشــــــ 

اونقدر دیدنش ترسناک بود که چاره ای جز زنگ زدن به 110 و درخواست اینکه دورش کنن رو نداشتم ....
زنگ زدم و ادرس دادم و چند دقیقه بعد اروم و بی صدا یه ماشین پلیس از ته بلوار اومد و اون یهو اروم و بی صدا توی چاله ی زیر دکل دراز کشید و پلیسا ندیدنش و رفتن !

ساعت 5 صبح بعد از اینکه نمازمو خوندم ، با اینکه یکمی جاشو تغییر داده بود اما هنوزم سر و صداش میومد ، من دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم ... انگشتامو تو گوشام فرو کردم و زور زدم که بخوابم ولی صداش بلند تر از این حرفا بود و جز گذاشتن هدفون و گوش کردن به یه اهنگ چاره ای برام نذاشت ....
نمیدونم کی حالش سر جاش اومد و کی از اونجا رفت ....

صبح برادرشوهر کوچیکه هم گفت که اونم تا مدتها کنار پنجره ایستاده بود و اونو نگاه میکرد و دلش به حالش سوخته بود و اونم به 110 زنگ زده بود ! اونم مثل من ، مدتی صداشو ضبط کرده بود !

به همسرم که گفتم ، گفت تازه دیدینش ؟ اون بعضی شبا که زیاد مصرف میکنه دور و بر خونه مون و مسجد محلمون میپلکه و انگار که خونه اش هم همین جاهاست !!! تازه یه بار هم یه رفتار مشکوک مثل رد و بدل کردن چیزی بین اونو دو تا جوون دیده ! و شغلشم جمع اوری مواد بازیافتیه ....

توی این مدت یک سال ، یکی دو بار پسرم کنار مسجد دیده بودش که حالش خراب بود و سر و صدا میکرد . یه بارم اومده بود توی مسجد و با سر و صدا هی اعضای وضوشو میشست و دوباره میشست و دوباره میشست .....

تا اینکه این بار اوایل صبح باز دوباره همون سر و صداهای اشنا به گوشم رسید ! البته کمی خفیف تر !
دوباره اومده بود وسط بلوار مون و در حالی که دستش نایلون بود و داشت از روی زمین مواد بازیافتی جمع میکرد و تلو تلو میخورد و سوت میزد و سر و صدای خفیف در میاورد و زیر لب زمزمه میکرد !

 با ناراحتی به پسرم نشونش دادم تا درس عبرتی بشه براش ! اونم هیجان زده شد و رفت زنگ زد 110 تا بیان جمعش کنن ! بعد از کمی موتور پلیس هم اومد ولی فقط بهش تذکر داد و گفت زود از اونجا بره و اونم مثل برق گرفته ها یهو همه چیش شبیه یه ادم عادی شد و در حالی که با سختی میخواست نشون بده که حالش خوبه و هیچیش نیست ، تند تند دست به سینه گذاشت و هی چشم چشم گفت و زود وسایلشو جمع کرد و فرار کرد !

و من باز هم دلم برای اون و برای همه ی معتاد ها و خانواده هاشون کباب شد !
خدایا چرا ؟ چرا گاهی ادمها دستی دستی خودشونو اینجور به لجن میکشن ؟
چرا با زندگی خودشون و خانواده شون بازی میکنن ؟
چرا بقیه ازشون درس عبرت نمیگیرن ؟
چرا همه فکر میکنن باتلاق مال بقیه اس و اونا مراقبن و به عاقبت دیگران دچار نمیشن ؟
چرا جوونا اینقدر تمایل به مصرف سیگار و روانگردان و قلیون دارن ؟
چرا اینقدر مواد روان گردان و مخدر زیاده و اینقدر راحت دم دسته ؟
چرا ؟ ......

* شورای پاسداری از زبان فارسی ! تشکر تشکر ! ممنون بخاطر این همه خلاقیت !
فارسی / مهارت های نوشتاری و مهارت های خوانداری !!! 
این همه پاس داشتن ضروری بود یعنی ؟

* عیدتون مبارک :)



تاريخ : شنبه 1393/07/19 | 19:25 | نویسنده : سایـه |

سلام
این روزها همش یاد یه موضوعی میفتم و همش دلم میسوزه !
دلم کباب میشه برای خودم !

و امروز دقیقا سالگرد همون موضوعه !
نوزدهمین سالگردش!
من دقیقا 19 سال پیش روز 13 مهر 74 وقتی تازه وارد سال سوم دبیرستان شده بودم بخاطر یک گناه نابخشودنی ، محکوم به اخراج از مدرسه شدم !
من خطاکار بودم ولی حقش نبود بخاطر خطای من زندگیم به مسیر دیگه ای بیفته !
حقش نبود !

19 سال پیش اواخر سال دوم دبیرستان ، دقیقا چند روز مونده به امتحانات ثلث اخر ، من عقد کردم !
و از همون اول هم قرار ما با خانواده شوهرم این بود که 2 سال عقد بمونیم تا دیپلمم رو بگیرم ...
حالا گند زدن امتحانات اخر سالم بماند ، ولی بعد از دادن امتحان مجدد من قبول شدم و مامانم و مادرشوهرم با هم رفتن مدرسه ام و کارنامه ام رو گرفتن و به مدرسه اطلاع دادن که من عقد کردم تا بعدا اونها از کسی نشنون و برام مشکلی پیش نیاد و مدرسه هم با اکراه ، با این شرط که من باید کاملا مثل قبل رفتار کنم و به کسی نگم که عقد کردم ، قبول کردن که از این گناه من چشم پوشی کنن و من خوشحال و خندون رفتم به کلاس سوم !

و من یک روز تعطیل وقتی نامزدم اومده بود خونه ی ما ، یکم ارایش کردم و کمی سرمه به چشمام کشیدم !!!
و نمیدونستم سرمه چه چیز بد پیله ایه و هر چی هم پاکش کنی اخرش یه اثر و علامت جزئی هم شده زیر چشم باقی میذاره ... همین باعث شد که به دفتر خواسته بشم و منو که واقعا بی خبر از همه جا بودم مورد بازخواست قرار بدن که چرا با ارایش به مدرسه اومدم و چرا به قولم عمل نکردم و .....
و در حالی که تمام بدنم میلرزید و تمام ذهنمو میگشتم که اینا چی دارن میگن ؟ من که ارایش ندارم ؟ من دیروز ارایش کرده بودم و پاکش کردم چرا اینا دارن دعوام میکنن ... و من عین یه بره ی کوچولو سرمو انداخته بودم پایین و ساکت ، فقط صدای تالاپ تالاپ قلبمو میشنیدم !!!

و دقیقا فرداش بود که سر کلاس نشسته بودم و منو خواستن به دفتر !
و بعد خیلی طلبکارانه و با دعوا بهم گفتن به چه حقی رفتم سر کلاس سوم نشستم در حالی که سال دوم رو مردود شدم ؟؟؟؟
من این بار دیگه قلبم ایستاد !!! دنیا به سرم سیاه شد ! این چه بهانه ای بود برای اخراج من ؟؟؟ مگه مدرسه اینقدر بی در و پیکر بود که یه دانش اموز مردود شده رو به راحتی برای سال بعد ثبت نام کنن ؟ اونها خودشون کارنامه منو به مادر و مادرشوهرم داده بودن ! 
این بار هم عین یه بره ی کوچولو فقط سرمو انداختم پایین و لرزیدم و سکوت کردم و فقط چهره ی کریه ناظم و مدیر رو میدیدم که به راحتی اینده ی منو خراب میکردن ! و کاغذی که به دستم دادن برای ثبت نام در مدرسه ی بزرگسال شبانه ! و گفتن برو وسایلتو جمع کن و برو خونه !
و من یادم نمیره وقتی از در دفتر بیرون اومدم و اشکها جلوی دیدم رو گرفته بودن و من در حالی که اشک امونم نمیداد در زدم و رفتم توی کلاس و در جواب بچه ها که با ناراحتی ازم میپرسیدن چـــــــــــــــــــی شده ؟؟؟ فقط گفتم خداحافظ !

یادم نمیره چقدر مادر و پدرم و یکی از فامیلامون که توی اموزش و پرورش اشنا داشت رفتن و اومدن و مدیر مدرسه زیر بار نرفت و گفت برگه ی امتحان اخر سال این دانش اموز نیست و نبودن برگه به منزله ی صفره و مردود !
یادم نمیره مدیر نالایق مون همون روزها یه مرخصی زیارتی یک ماهه رفت و تمام رفت و امدهای مامانم اینا موکول میشد به برگشتن اون که وقتی هم که برگشت سر حرف قبلیش باقی موند و به راحتی حرف از مدرسه شبانه میزد و خلاص !
و مدرسه شبانه با خونه بابام اینا خیلی فاصله داشت و کسی نبود منو تا اونجا و از اونجا به خونه اسکورت کنه ، بنابراین رفتن به مدرسه شبانه منتفی بود !
و همسرم که فهمید کاری نمیشه کرد خوشحال شد و گفت اشکالی نداره ، بجای 2 سال دیگه یک ماه دیگه عروسی میکنیم !
و این چنین شد که منِ 16 ساله در 29 اذر همون سال لباس عروس پوشیدم ! در حالی که هیچ امادگی برای ازدواج نداشتم و احساس شکست و ناامیدی داشتم ! 

و این روزها باز سرمه ی کوفتی رو پیدا کردم و به چشمام کشیدم و بعد از کمی با سیاهی زیر چشمم یاد اون ماجرا افتادم ! و نمیدونم چرا با اینکه یاداوری اون خاطره ی تلخ باعث کشیدن اهی سرد میشه ولی دیگه از رو نمیرم و باز هم سرمه رو تکرار میکنم !
اون سالها ازدواج کردن چ گناه بزرگی محسوب میشد ! اونقدر که مدیر و ناظم برای به دردسر نیفتادن و اسوده بودن خیالشون برام پرونده سازی کنن !
اون سالها ارایش کردن و اوردن لوازم ارایش و عکس خانوادگی و حتی ایینه بردن به مدرسه هم جرم بود ولی حکمش اخراج نبود ! تعهد بود ...
یادمه سال اول دبیرستان که بودیم و میگفتن سال قبل ، مدیر و ناظم از کیف یکی از بچه ها لاک پیدا کرده بودن و میخواستن به خانواده اش خبر بدن و پرونده اش رو بدن زیر بغلش که دختره خودشو از بالکن دفتر پرت کرد پایین و خودشو کشت !!! 
حالا صحت و ثقم این ماجرا رو نمیدونم ولی همچین جوی تو مدارس حاکم بود !
یادم میاد بغل دستی ام ، بخاطر اینکه لبشو قرمز کنه و بخاطر اینکه نمیتونست رژ بیاره مدرسه ، وقتی زنگ خونه میخورد مداد قرمز گلی رو میمکید و به لبش میکشید !


* سخنی با مدیر و ناظم بوقم ! ای خانوم رحمتی بووووووووووووووق ! شاید چهره ی دوست نداشتنی ات در ذهنم محو شده باشه ولی هیبت نا زیبات و فامیلی ات هیچ وقت فراموشم نمیشه ! امیدوارم هر جا هستی ، نمیگم سلامت نباشی ، ولی موفق نباشی ! اگه تو باعث شدی زندگیم از مسیر طبیعیش خارج بشه و دیپلم گرفتنم تا ساااااااااااااااالها به تعویق بیفته ... اگه مسبب این همه احساس شکست و کمبود اعتماد به نفس و خود کم بینی که بهم وارد شده و تمام مشکلات بعدیش تو بودی و اگه واقعا تو مقصر بودی و همش زیر سر تو بوده ، امیدوارم سزای کارت رو ببینی و مطمئن باش من هیچ وقت نمیبخشمت !
امیدوارم تمام مدیر و ناظم ها و مسئولینی که شبیه شمان و راحت بخاطر اسایش شخصی شون زندگی دیگران رو بهم میریزن همه از کادرهای اجرایی کنار زده بشن و نسلشون منقرض بشه .....


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : یکشنبه 1393/07/13 | 10:8 | نویسنده : سایـه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.