سلام

چند روز دیگه خونه ی مجازیم 8 سالش میشه ! هــــــــــــــشـــــــــــــــــت ســـــــــــــــــال !
یعنی من 8 ساله که بعضی از دوستامو میشناسم !
هشت ساله خاطراتمو ثبت میکنم
8 ساله که روز و شب های غریبیم رو اینجا میگذرونم !
واقعا چه زود گذشت !

یادش بخیر
اولین کسی که باهاش صحبت کردم افتاب بود
وقتی زنگ زدم دوستش کوشی رو برداشت و گفت داره رانندگی میکنه و نمیتونه حرف بزنه
منم بعدا دوباره زنگ زدم
از تلفن عمومی نزدیک خونه مون
چقدر احتیاط کرده بودم که نکنه یه وقت یه ادم ناجور یا مرد باشه و شمارمو پیدا کنه
یادته فاطمه ؟ اون موقع ها برات مینوشتم افتاااااب مهرباااانی سایه ی تو بر سر من ... ای که در پای تو پیچید ساقه ی نیلوفر من .....
چه احساس جالبی بود حرف زدن با یه اشنا و دوست مجازی
که بعد ها تبدیل شد به یه خواهر مجازی ....

اولین دوستی رو که دیدم ستاره بود . ستاره ی عشق ...
قرار بود بیاد شهرمون
با من و یکی دیگه از بچه های همشهری من قرار گذاشته بود که 3 تایی همو ببینیم
قرارمون توی امامزاده ی شهرمون قسمت زنانه بود ...
اولین کسی که دیدمش لا به لای جمعیت در حالی که من و اون در دو سمت مخالف در حرکت بودیم نگاه هامون بهم گره خورد یهو لبهامون به لبخند شکفت ....
چ تجربه ی جالبی بود دیدار با یه دوست مجازی
که بعد ها شد یه خواهر مجازی عزیز
البته بعد از اون با هم گشتیم دنبال نفر سوم . بانوی جنگل ... که البته بعد ها دوستی مون سست شد و قد تار مو نازک شد ....

اولین شناخته شدنم هم جالب بود !
توسط هایدی که از عکس نی نی که اون موقع ها یکی دو بار عکسشو گذاشته بودم من و خانواده امو تو خیابون شناخت ! به همین سادگی !
چ حس عجیبی بود شناخته شدن فقط از روی یک عکس
که بعد ها هایدی هم تبدیل شد به یه خواهر مجازی

البته میگم مجازی نه اینکه واقعی نباشن . هستن . عین خواهرام عزیزن ولی گاهی بیشتر از خواهرها از حال هم خبر داریم

دیدار هام با ستاره به دیدار خانوادگی هم تبدیل شد
بعد از اولین دیدارمون ، وقتی به تهران رفته بودیم ، اونها که عازم شهر ما بودن ما رو رسوندن خونه مون و نزدیکای خونه با هم ناهار هم خوردیم .... چ روز قشنگی بود . مزه ی اون روز هنوز زیر دندونمه
یادته ستاره ؟ یادته شوهرت از علیرضا درباره ی کنترلی که گذاشته بود روی بخاری و ابش کرده بود پرسیده بود ؟
دیدار بعدی مون هم اولین نوروز بعد از فوت پدرشوهرم بود که ستاره اینا ، موقع رد شدن از شمال و شهر مون ، مهمون بابام اینا شدن و یک ساعتی کنار هم بودیم .
یادته ستاره که مریم و شوهرش اومدن وسط شهر دنبالتون و اوردنتون خونه ی بابام ؟

دیدار با افتاب ، که بعدها اسمش به فاطیما تغییر کرد و توی جمع دیگه بتی صداش میکردیم ، از اومدن هاش به شهر ما شروع شد ... اولین بار با کاروان اومد ، دفعه بعدی با خانواده اش . بعد ها که ازدواج کرد و ساکن شهر ما شد و کم کم دیدار ها مون بیشتر شد
یادته بتی ؟ سال 91 بود انگار که درست روز تولدت قرار گذاشتیم . من و تو . و تو کیک پختی و اوردی ...
یادته حدود یه سال بعد از ازدواجت گله کردی از تنهایی و غربتت توی این شهر و اینکه فکر میکردی ما بیشتر هواتو داشته باشیم ؟ یادته چقد خجالت کشیدم ؟  البته حق داشتی اون همه دلت گرفته باشه ....

همون اوایل یه جمع دوستانه خواهرانه درست کردیم و یه وبلاگ گروهی زدیم و اسمهای کارتونی انتخاب کردیم و بیشتر به هم نزدیک تر شدیم و توی معرفی هامون مشخص شد که هایدی و بتی با هم اشنای خانوادگی ان !

توی این سالها یک بار دیگه هم ستاره رو دیدم و چندین بار هم هایدی و بتی رو
اخریش همین چهارشنبه ی گذشته به صرف یه صبحانه ی خواهرانه
با چای و نون سنگگ و پنیر و گردو و خیار و گوجه و خامه و حلوا ارده
و کیک خوشمزه ی دستپخت زری
زری رو یادم رفت بگم
اونم در کنار بقیه ی خواهرای مجازیم بوده و همیشه دست پختاش جادومون کرده ....
یادته زری ؟ یادته اولین بار کی همدیگه رو دیدیم ؟فکر کنم اسفند 90 بود
اون بار هم شیرینی های خوشمزه ای پخته بودی . جوری که اصلا فکرشم نمیکریدیم کار خودت باشه



توی حرم . من و تو و بتی و هایدی و مریم (خواهرم) و بانوی جنگل
یادش بخیر چه شیرینی خامه ای هایی خریده بود هایدی . تو عکس مشخصه ...



مریم هم روی در جعبه ی شیرینی اسمشو نوشت تا بتونی راحت پیداش کنی . عین جودی ابوت !



عجیب ترین دیدارم هم دیدن فاطیما (یه دوست بدون وبلاگ) در مجلس عزاداری بزرگ وسط شهرمون بود !
یادته فاطیما ؟

و یکی از بیاد موندنی ترین و قشنگ ترین دیدار هام ، دیدن سارا بود . در حالی که من به سارا گفتم که مشهدم و اونم گفت تو راه مشهده و توی یه شهر غریب در حالی که هر دو مون زائر بودیم و از قبل برای رفتن مون در یک زمان هیچ برنامه ای نریخته بودیم ، هر کدوم از یه طرف ایران رفتیم مشهد و توی حرم همدیگه رو دیدیم ....
یادته سارا ؟ هنوز اون دلهره و استرس رو یادمه !
یادته یکم عقب و جلوتر از هم نشسته بودیم و خودمون نمیدونستیم ؟

توی این سالها ، سمیه مامان فاطمه ، خانباجی که با ماشینش اومد نزدیک خونه مون و با هم رفتیم دور دور ، ساجده ، رامش که از امارات اومده بود و برای بچه هام ست لوازم التحریر اورد ، سدی که توی سفرهای مارکوپولوئی مون که به رشت داشتیم قرار گذاشتیم ، یاس خاکی و شیرین رو هم که جدا جدا اومده بودن اینجا دیدم . چقدر لذت بخش بود این دیدارها ... یادش بخیر ....

بعد ها توی پارسی بلاگ که فعال شدم و اونجا با چندین همشهری دوست شدم ،
خواهرای مجازیم رو هم بردم اونجا
توی اتاق خصوصی خانوما
و توی حدود 5 تا قرارهای دسته جمعی شون هم شرکت داشتم و حدود 15 نفر از دوستای پارسی بلاگیم رو هم دیدم و خواهرای مجازیم هم گاه گاهی تو این قرارها بودن ...

چه وبلاگ خوبی بود برام ! چقدر دوست و خواهر پیدا کردم !
چقدر تنهاییام پر شد
ممنونم ازت وبلاگم که باعث این همه خیر شدی


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۲۸ | 21:17 | نویسنده : سایـه |
سلام ...

چند روز پیش ، شوهرم از باغچه ی خونه با یه گلدون سفالی به دست اومد تو اتاق و گفت :

یه گل ناااااز تقدیم به خانوم ناااااناز !

من چشام برق زد و با لبخند اومدم از دستش گرفتم و هنوز دهنمو باز نکردم برای تشکر که ادامه داد :

ناناز مثل نامرد !
(نا نشونه ی نداشتن)

منم خندمو قورت دادم زود گفتم : ممنون دیبی جان !



طفلک بد رو دست خورد !

* حتما کلاه قرمزی دیدین . لازم به گفتن نیست که دیبی یه شخصیت بامزه اس که همه چیو برعکس میگه من عاشقشم !  در بعضی روایات دیبی رو دیوی هم نام بردن !


* میلاد حضرت زهرا (س) و روز زن مبارک  با ارزوی بهترین کادو ها  
حواستون باشه یه وقت نکنه قبل از روز زن بحث پیش بیارین هاااا یکم خود دار باشین . همه غر و بحث و ناراحتی ها رو بذارین برای بعد از روز زن .... تازه میتونین برای قبل از روز مرد هم بذارین که اینجوری به نفع جیبتونم هست  

* عکس گلدون سرقتی میباشد !

* دختر من ، عین تموم دخترا خیلی احساساتیه ... و یکم بیشتر از بقیه ابراز کننده ی احساساتشه ! یعنی از وقتی که فهمیده روز مادر کِیه همش در حال لاو ترکوندنه ! شعر مادر رو از روی برگه ای که بهشون دادن خوندنه ! بغل کردنه ! با خنده دور و برم پِلِکیدنه و هی مامان دوستت دارم گفتنه !
و من هم همش باید خودمو عاشق و مهربون و خوشحال نشون بدم و انگار اولین باره این جمله ی دوستت دارم مامانو شنیدم و با احساس بغلش کنم و تشکر کنم !!! حالا فک کن این مال روزایی بود که هنوز روز مادر نبود ! و روز جمعه روز میلاد روز اصلیش چ خواهد شد ..... خدایا کی این روز تموم میشه آخـــــــــــــه ؟  من دیگه طاقت ندارم ! 
روز مادر نوشت: دقیقا همین الان دخترم در حال سر و صدا کردن مورد توپیدن این جانب قرار گرفت و ناراحت به اتاقش رفت !
میدونستم اخرش درست روز مادر گند میزنم و ناراحتش میکنم ! ولی تخصیر من نبود که همش تخصیر اون همه خودش بود ! بچه اینقد بی جنبه ؟ 

* دخترم یواشکی در گوشم : ماااامان ! من دعا کردم شما باردار بشین برام خواهر بیارین !
من :  ...  ... و الکی  ...
منتظر خبرش باشین دیگه
دخترم بچه معصوم اونم سید حتما دعاش میگیره !

با اینکه دلم برای دخترم میسوخت که بی خواهره و تنهاست و بزرگیاش هم صحبت و سنگ صبور نداره و به همه هم میگفتم که دلم بچه میخواد مخصوصا دختر ولی انگار از همین الان زنجیر شدم !
اووووف ! کی میخواد بچه دار شه ؟!
کمـــــــــــک !


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۰ | 11:34 | نویسنده : سایـه |
سلام 

گفتم تا تعیطلات نوروز تموم نشده ، بیام تبریک سال نو رو بگم و برم ....

با ارزوی بهترین ها برای شما .....

* از عدد 94 خوشم میاد ! خدا کنه همش توش اتفاقای خوب بیفته ....  

* تکلیف غیر نوروزی موضوع انشا : تعطیلات خود را چگونه گذراندید ؟  
لحظه ی تحویل سال کجا و در کنار کیا بودید ؟
برنامه های تحویل سال تلویزیون رو نگاه کردید ؟ (کدومو دیدید؟)
سریالهای نوروزی رو دنبال کردین ؟
تونستین به همه اقوام و فامیلای مورد نظرتون سر بزنین ؟
برای فاطمیه چکار کردین ؟

من انشامو توی مطلب بعدی مینویسم !
الان حالش نیست 
شمام لازم نیست انشای طولانی بنویسین ، مختصر و مفید هم پذیرفته میشود 
منم مختصر و مفیدم اینکه :
لحظه ی تحویل سال خونه ی بابام (شمال) بودم 
از برنامه های تحویل سال بیشتر مال احسان علیخانی رو دیدم و کمی از فرش بهشت اون جایی که حکم عفو یه پسر 17 ساله که با موتور یکی رو کشته بود و داریوش ارجمند حکمشو براش اورده بود رو دیدم که از بس ایم مجریش ژیلا صادقی بد اجرا میکرد و چیزی که همه حدس میزدیمو یه جور عین معجزه ی قرن جلوه میداد و وسطش یا خدا و اینا میگفت حالمون بد شد زدیم دوباره علیخانی رو دیدیم 
سریالها هم فوق سری رو هر شب و سر به راه رو هم تقریبا کامل دیدم . در حاشیه هم با اکراه میبینم . به نظرم اونی نشد که از مدیری توقع بود ...
خدا رو شکر تموم فامیلایی که میخواستیم بهشون سر بزنیمو دیدیم و به فامیلای اون ور ابی هم سر زدیم  منظورم امواته 
برای فاطمیه هم یه مجلس روضه شرکت کردیم . کنار 5 شهید گمنام شهرمون ....



تاريخ : جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۱۴ | 10:38 | نویسنده : سایـه |
سلام ...

ادمها ساخته شدن برای درد کشیدن
خیلیا هستن که بدنشون درد داره و سالهاست که دردی رو تحمل میکنن
بزرگ ... کوچیک ... نوزاد ....
ولی درد همیشه هم کشیدنی نیست ...
دیدنی هم هست ...
درد رو من تو نگاه پیرمرد دست فروشِ کلاه به سری دیدم که نگاهش به افق بود و دستاش پر از تسبیح !... انگار نابینا بود ! حیف چیزی که میفروخت ، چیزی نبود که دم عید خواهان زیاد داشته باشه ...
دلم میخواست میرفتم و ازش تسبیح میخریدم ... همه تسبیح هاشو .... شاید امشب با دست پر به خونه بره ....

درد رو تو چشمای زنی دیدم که بچه اش با ذوق از توی هر مغازه چیزی رو نشون میداد و به مادرش میگفتم فلان چیزو میخری برام ؟ و مادر بدون هیچ حرفی فقط دست پسر رو محکم تر در دستش میفشرد  ... وقتی که یهو به عقب نگاه کرد و نگاهامون در هم گره خورد .... 
حال اون مادر رو فقط یه مادر میفهمه ....
پسرک از مادرش لحاف بچگونه هم خواسته بود ! اون هم با التماس !
چقدر دلم میخواست پول بیشتری داشتم و زود میرفتم از مغازه میخریدم و بهش کادو میدادم !
شاید از اون شب به بعد تو لحاف بچگونه اش خوابهای رنگی میدید !

درد رو در نگاه عابرا دیدم
وقتی دستفروشها بلند بلند قیمتهای کالاشونو تکرار میکردن و عابرا با شنیدنِ اون قیمتهای پایین ، حتی قلقلک هم نمیشدن که نگاهی بندازن ...

درد توی صدای دستفروشهایی بود که روسریهاشونو حراج کرده بودن به قیمت یک کیلو پرتقال یا جورابهاشونو به قیمت یکی و نصف نون !

درد تو نگاه زنی بود که یه اب چکون با روکش پلاستیکی نو دستش گرفته بود و به لبش لبخند بود . حتما با ذوق میرفت تا اب چکون قبلی رو که با میخ به دیوار اشپزخونه ی بدون کابینتش زده رو بندازه دور و برای عید خونه اشو نو نوار کنه !
دردشو من میفهمیدم ، وقتی اشپزخونه خودم یک سال و 7 ماه بدون کابینت بود و تازه چند ماهیه که کابینت دار شدم ...
یا اون سالها که توی روستا زندگی میکردیم و اون سالها که مستاجر بودیم ما هم از همین اب چکون ها داشتیم ....

درد داشت ....
حتما کمر پیرمرد درد داشت وقتی پسر 30 - 35 ساله ی فلجش رو کول گرفته بود و پسرش از پشتش اویزون بود و لباسش از پشت بالا رفته بود و بالای ایزی لایفش مشخص شده بود .... ولی توی نگاه پیرمرد دردی نبود .... نگاه پیرمرد قرص و محکم بود ! حتی پسرش هم لبخند داشت .... فقط قلب من بود که درد گرفت ...
و من ارزو کردم کاش از طرف ورثه ی مادرشوهرم اجازه داشتم تا ویلچرش رو به این پسر بدم تا پدر پیرش هر روز اونو به پشتش نگیره .... 

نگاه ادمهایی که من توی بازار دیدم اکثرا درد داشت ....
اکثرا درد بی پولی 


.
.
و مغازه هایی دیدم با وسایل لوکـــــس و قیمت های لوکس تر !
و ادمهایی که توی این مغازه های لوکس دنبال چیزهای لوکس میگشتن و دست بچه هایی با لباسهای لوکس رو گرفته بودن ...
و چقـــــــــــــــــــــدر متفاوت بودن !
اونها انگار کور بودن !
کر بودن !
و راضی از کور و کری شون ...
.
الان دارم با خودم فکر میکنم ادم اگه درد بی پولی داشته باشه خیلی بهتره تا درد بی دردی داشته باشه ....
خدایا ما رو بی خیال درد مردم نکن !
خدایا کسی رو جلوی خانواده اش شرمنده نکن ....
خدایا خودت میدونی کی ذاتش خوبه و کی دستگیر مردمه ، ادمهای دستگیر رو بیشتر و مالشونو فراوون کن

* خدایا  منم اینجام هااااا ! منم بچه ی خوبیم !   قول میدم اگه داشته باشم همش بریز به پاش کنم به پای دیگران  من برای دیگران میگم هااااااااا برای خودم نمیگم ! 

* وااااااااای چقدر سخته ادم روز مزد باشه !
چ زندگی سختی دارن خانواده هاشون ! نه میشه برنامه ریخت برای اینده و نه ارامش خاطری برای اینده و بازنشستگی هست !
خدایا شکرت که هر ماه با کمی تاخیر اب باریکه ای میاد به حساب مون !
واقعا شکر ....



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۰ | 16:42 | نویسنده : سایـه |
سلام
یه سبد گرفتم و توشو پر کردم از شوینده و وسیله های تمیز کاری و منتظرم .....



منتظرم خونه حساااااااااابی کثیف بشه بعد من حسااااااااابی تمیزش کنم !
بعد فوری بریم شمال وقت نشه کسی دوباره لک بهش بندازه ! 
انقد بدم میاد خونه رو برق بندازم یه ساعت نشده دوباره کثیف شه ! بدم میاد روی کاشی ها لک بیفته ! هر چی هم تذکر میدم موقع وضو و شستن دست صورت ها تون مراقب باشین زیاد اب رو پرتاب نکنین ، فایده نداره ! گاهی میرم نگاه میکنم میبینم اب پاشیده به ایینه بعد طرف از ترررررررس  پارچه کشیده روش که تمیز کنه کثیف ترش کرده و فرااااار ! 
من از اون مامانایی ام که بعد از تمیزکاری دستشوئی میگن قلم پاتونو میشکونم اگه کسی بره دستشوئی ! 
خب چیکار کنم دلم نمیخواد زحماتم به هدر بره 
هی میگم برم حموم دستشوئی ها رو حسابی تمیز کنم هی میگم نه ! هنوز وقتش نشده ! 

* چقد از خونه تکونی بدم میاد ! امسالم حوصله اشو ندارم اصلا ، فقط استرسشو دارم ! 
هی نگاه میکنم میگم خونه تمیزه ، کار زیادی نیست ! تمیزکاری های معمولی هم که کار همیشگیه ...
بعد میگم : وقتی میگن خونه تکونی یعنی تمیزکاری حسابی ! وای سوراخ سمبه ی فلان جا ! خرت و پرتای پارکینگ ! دستمال کشیدن کل سرامیکای ساختمون ! (توی شهر ما همه ی دیوارهای خونه از راه پله و اتاقا و پارکینک و راه رو ها ، از پایین به سمت بالا حدود یه متر و خورده ای سرامیک میشه )
.
.
بعد باز که فکر میکنم میبینم که 
کارای خیاطی هم دارم 
حوصله هم که ندارم 
بازار هم که باید برم 
حدود یه هفته دیگه هم که میخوایم بریم شمال
وقت زیادی هم ندارم ....
اوووووم ...  خب پس خونه تمیزه 

* ملت دو ماه مونده به عید میگن خونه تکونی مون تموم شد !!!  اینا چیو میگن خونه تکونی ؟ شستن فرش و چند تا پتو ؟ یا جابجا کردم وسیله ها ؟ همین ؟

* من همیــــــــــــــــــشه تا شیشه ها رو پاک میکردم فردا یا پس فرداش بارون میومد شیشه ها دوباره کثیف و پر از لک میشد ! امسال هی میرفتم تو فکر شیشه ها ! هی میگفتم نه ولش کن باز بارون میاد زحمتم هدر میره . دیدین بارون گرفت ؟  اخ که چقدر خنده ام گرفت بارون خیت (خیط ؟ ) شد 

* کاشی اشپزخونه رو تمیز میکنم موقع اشپزی یهو اب میپاشه تو روغن و 
دیواره گازو تمیز میکنم موقع ریختن مواد کوکو به داخل ماهیتابه شره میکنه و 
روشوئی رو تمیز میکنم یکی میره اونجا موهاشو اصلاح میکنه و 
پا دری و میشورم و یکی موقع کفش پوشیدن پاشو میذاره روی پادری و کفش میپوشه و 
و .....



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۸ | 17:41 | نویسنده : سایـه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.