سلام ...

ایکاش یه ویلا داشتیم کنار کوه ، که از پنجره ی اونجا یه منظره زیبا دیده میشد ...



و من هر روز موقع ناهار ، میرفتم و از دشت پر از گلِ اونجا ، یه دسته گل وحشی میچیدم و توی گلدون مرتبش میکردم ...

4

بعد میز ناهار که توی هوای ازاد بود رو میچیدم و بعد یه نگاهی به مثلث فلزیِ اویزون از سقف میکردم و با خودم میگفتم نه ! نباید فرهنگ غرب رو اشاعه بدم !!! و به سبک سکینه باجی ها و صدیقه بیگم ها ، نفسی عمیق میکشیدم و صدام رو با فریاد میدادم بیرون که : آآآآآآآآآآهاااااااااااااااای ! کجااااااااااایین ؟ زودتر بیاااااااین ! غذا اماده اااااااس !
و بعد از کمی از میون دره ی مه الود ، همسرم پدیدار میشد با پشته ای از هیزم بر دوش !



پسرم هم کم کم سر و کله اش از سمت دیگه پیدا میشد با تفنگ بادی بر دوش و 2-3 تا بلدرچین شکار شده !

دخترم هم از قصه گفتن برای گلها و پروانه ها دست میکشید و به دو به طرف خونه میدوئید !

و هر چی به خونه نزدیک تر میشدن نفس های عمیق تری میکشیدن و با تعجب به سمتم میومدن ! 
و باز هم بو میکشیدن و نزدیک تر میشدن !
و وقتی میرسیدن به کنار خونه و میز ناهار خوری رو میدیدن با تعجب و اعتراض میپرسیدن همین ؟ ناهار اینه ؟؟؟؟؟ نون و خیار ماست ؟؟؟ و من با حالتی موذیانه میگفتم خخخخخخخخخخ ! حال نداشتم ناهار نپختم !

 خیـــــــــــــلی کیف داشت . نـــــه ؟ هــــعـــــی ! 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۷ | 16:26 | نویسنده : سایـه |

سلام

چقدر خوبه بارون بیاد ...
چقدر خوبه موقع بارش بارون زیرش باشی ...
بدون چتر 
خیس بشی ...
چقدر خوبه بارون ...
صداش روی شیروونی خونه های شمال ...
چکیدنش توی اب های جمع شده تو خیابون و حلقه های کوچیک و بزرگ از افتادن قطره هاش ....

دیروز توی راهپیمایی تک و توک قطره قطره بارون بارید ...
و موقع رسیدن به خونه ، افتادن قطره های بارون توی ابهای جمع شده ی خیابون ، منو برد به کودکی هام ......
به وقتی که شمال بودیم و مدرسه میرفتیم و همش هوا بارونی بود ....
اون وقتا خیلی بارون می بارید 
یادش بخیر ... چ شبها که با صدای لالایی بارون خوابیدیم ....
اون وقتا بیشتر خونه های شمال ویلایی بود و شیروونی داشت ... اما الان بیشتر اپارتمانیه 
اون وقتا گاز کشی نبود . خونه ها سرد بود . بعضی اتاقا درش بسته میشد تاااااااا بهار ! ولی دلها یه گـــــــــرمایی داشت ....
لباسهامون همش گلی و کثیف میشد و شاید اون موقع برامون ازار دهنده بود ولی الان همونام برام قشنگه ....
یادش بخیر ....
دوره مامان باباهامون همش برف میومد و دوره ی ما برف کم بود همش بارون بود و دیدن برف برامون ارزو بود
الان که بارونم کم شده دیگه بچه هامون براشون دیدن بارون ارزوئه ! توی شهرهای بزرگ و جنوبی که اصلا دیدن آبی اسمون براشون ارزوئه !
چ وضعی شده !
.
.
.

22 بهمن ...
یاداور چند تا خاطره اس برام 
9 ساله که بودم 22 بهمن ، مادربزرگم فوت کرد ....
طفلک 53-54 ساله بود . توی ایوون که ایستاده بود یهو تلو تلو خورد و ستون رو گرفت و نشست و تمام !
چقدرم منو دوست داشت ... اولین نوه اش بودم ...
خدا بیامرزتش ...

4 سال پیش صبح  22 بهمن از کربلا برگشتیم و فوری رفتیم راهپیمایی  یادتونه ؟ هعی ....

و حدود 3 سال پیش هم بعد از راهپیمایی 22 بهمن رفته بودیم توی یه مغازه برای خرید ، که مغازه دار وقتی رفته بود بالای چهارپایه و میخواست یه جعبه از بالای قفسه ها بیاره پایین ، یه جعبه ی شیطون در رفت و قل خورد و قل خورد و دقیقا خورد به دماغ کوچولوی دختر من ! که کمی خون هم اومد و مغازه داره ما رو با ناراحتی برد بیمارستان و ایستاد تا عکس گرفتیم و دکتر گفت چیزی نیست ! یادتونه ؟
البته دکتر ها همیشه بعد از دیدن عکس دماغ دخترم میگفتن چیزی نیست و نشکسته ولی الان فرمش تغییر کرده و توش هم منحرف شده ! (یادتونه چقدر به دماغش حساس بودم و چقدرم ضربه میخورد ؟ )

خب دیگه از 22 بهمن خاطره ای ندارم
والسلام علیکم و رحمه الله !

* در مورد گوشیم
هنوزم ندارم
هنوزم تعمیرش نکردم
در رایزنی ! هایی که با شوهرم داشتم مجبور شدم چند تا مورد رو در مذاکرات لحاظ کنم تا بتونم تحریم ! ها رو بشکنم !  
فعلا با دادن این قول ها که توی گوشیم نرم افزار های شبکه اجتماعی خارجی نصب نکنم و بخاطر انگولک نکردن بچه ها ، بازی نصب نکنم و با افراد زیادی در ارتباط نباشم و همش توی اتاق ها و گروه ها نگردم و ارتباط تصویری نداشته باشم و عکس و فیلم خانوادگی تو گوشیم نذارم و .... یک اوکی زورکی ازش گرفتم !
البته ایشون گزینه هاشون روی میزه هنوز !  و همچنان میگن که باز هم به صلاح نمیدونن !
خدا رو شکر مذاکرات ما مثل مذاکرات هسته ای کشدار نشد ! با اینکه من مثل هیات ایرانی مذاکره کننده از خیلی از حقوقم گذشتم !  ولی عزتم رو لکه دار نکردم  
این حرفا چیه من دارم میگم ؟؟؟؟؟ اصلا من از سیاست چی میدونم عایا !!! برم غذام نسوزه ! 

اها اینم بگم که
حالا توی انتخاب گوشی دودلم ! 
تا دیروز گوشی دلخواهم که هم تمام موارد دلخواه رو داشته باشه و هم قیمتش به شدت مناسب باشه گوشی هواوی مدل وای 330 بود
اما دیروز یه نماینده از جی ال ایکس داشت حرف میزد و عنکبوتی رو معرفی میکرد . منم جوگیر شدم که گوشی ایرانی بگیرم و رفتم سایتش و مدل شاین رو پسندیدم !
با اینکه از جی ال ایکس و تبلیغ مزخرفش اصلا خوشم نمیاد ولی دلم هم میخواد برای چرخیدن چرخهای اقتصاد کشور ، کالای ایرانی بگیرم ! با اینکه خودشونم گفتن که بعضی محصولاتشون مونتاژه !
عه ! من امروز چم شده ؟ چرا حالا دارم حرفهای اقتصادی میزنم ؟ 
بهتره برم دنبال کارام ! 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ | 10:53 | نویسنده : سایـه |
سلام

میگم بیشتر از یه هفته اس که گوشیم خرابه ...
میگه بهتر !
میگم با پول خودم گوشی اندرویدی میخوام بخرم 
میگه اصلا !
میگم حوصله ندارم !
میگه چرا ؟

 ...  ... 

حالا طرف بلد نیست فارسیشو درست بنویسه تا حالا دوربین دیجیتال دست نگرفته نمیدونه پیکسل رو با کدوم پ مینویسن و گوشی قبلیش بلوتوثم نداشته ! رفته گوشی یه میلیونی خریده زنگ زده وایبر داری ؟ لاین چی ؟ اسکایپ ؟ میخواستم اگه داری همو ببینیم ! حالا موبایلمو هم دیده بودا !  خونه هامونم نزدیک ماه به ماه دلمون برای هم تنگ نمیشه !

طرف یوزر پسورد وبلاگ شوهرشو زده تو یه سایت دیگه ! دیده باز نمیشه زنگ زده چرا هر چی میزنم باز نمیشه ؟ تمام پزش اینه که فلان فامیل مون که بالا شهر تهران میشینه اومده بود خونه مون ! فلان فامیلمون که خارجه و ما داشتیم همو میدیدیم از توی کامپیوتر ! یه جوری تعریف میکنه که انگار توی دهه 30 شمسی به یکی بگی موبایل چیه !
همیشه بهش توصیه میکردم با سیستم شون کار کنه و بلد بشه و کم کم بره اینترنت ... ولی میگفت دوست نداره و جلوی مانیتور که میشینه سردرد میگیره و ....
حالا رفته لپ تاپ خریده !!!
تا همین چند ماه پیش زنگ میزد بهم که فایل صوتی رو میزنم چرا نمیخونه ؟ بعد از کلی پرس و جو میفهمیدم یک کلیک میکرده !
بعد میگه از وقتی لپ تاپ و گوشی خریدم ما رو چشم کردن مریض شدیم تب کردیم سرما خوردیم !!!
میگم مام همه مریض شدیم تب کردیم و افتادیم تو رخت خواب ! میگه عه شما هم ؟ ولی ما رو چشم کردن !
خدایا چرا اخه ؟
چرا بعضیا میرن خودشون خودسر از دیگران پول قرض میکنن و وسیله (مثل پرده خونه) میخرن یا از دیگران خودسر چک میگیرن و وسیله قسطی (مثل ال ای دی) میخرن حالا من برای خرید یه وسیله شخصی با پول خودم هم باید از هفت خان رستم بگذرم اونم نذارن که بگذرم ؟


و تمام هم و غم صاحبم ( !!! ) فقط و فقط خانواده و چسبندگی بیشتر اعضا به هم باشه و بخواد از پراکندگی مون جلوگیری کنه ؟ و فکر کنه که موبایل نداشتن یعنی بیشتر با هم بودن ؟ و داشتنش یعنی ول کردن مسئولیتها و بی ارزشی به خانواده ؟
هوم ؟
خدایا من که نمیفهمم میشه یه جوری برام توضیح بدی ؟
چرا هرچی من فکر میکنم اون یه جور دیگه فکر میکنه ؟
هوووم ؟
خب منو روشن کن لطفا !

* پسرم داشت غر میزد و باباش با اخم گفت سرزنش نکن !!! بهش مبتلا میشی !
گفتم اه اه اخه برای یه گوشی هم یه میلیون پول میدن ؟

یعنی فکر میکنین کی بهش مبتلا میشم ؟

* یعنی یه بارم نگفتم گوشیمو تعمیر کن !
دارم صبر میکنم ببینم خودش چیکار میکنه !
ولی عمرا بخواد گوشی نو بخره !
منم میخوام گوشیم تعمیر شه اخه چند تا شماره توش بود که لازم دارمش 



تاريخ : شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۸ | 13:3 | نویسنده : سایـه |
سلام

ایکاش الان یه همچین جایی بودم .....

یا مثلا اینجا ....

یا اینجا بودم ....

حوصله ام سر رفته ....
دلم بهار میخواد ...
دلم سفر میخواد ...
دلم تفریح میخواد ...
دلم تنوع میخواد ...
خسته شدم از سرفه 
از سرما ...
از زمستون !
دلم بهار میخواد ...



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۳ | 18:27 | نویسنده : سایـه |

سلام

بعد از اینکه مادرشوهرم خون تزریق کرد و شیمی درمانیشو انجام داد ، حالش بهتر از قبل شد و کمی جون گرفت احساس کردیم شیمی درمانی این دوره بهش ساخته و عوارضش ظاهر نشد ، خواهر شوهر بزرگه خیالش راحت شد و رفت شمال ...
برادرشوهر کوچیکه و خانمش از شمال اومدن و از همون روز کم کم عوارض خودشو نشون داد ... نفس نفس میزد ، دهان و زبون و لب حالت پخته و آفت زده شده بود و بخاطر همین هیچی نمیتونست بخوره و فقط شیر میخورد ، صداش گرفته بود ، استخون درد و بدن درد داشت ، نای حرکت نداشت ......

همه فکر کردیم عوارض شیمی درمانیه و کم کم خوب میشه ... همه فکر میکردیم حد اقلش تا اخر سال دووم میاره ولی نیاورد ... توان تحمل این همه درد و رنج رو نداشت ... نفس نداشت .... جون نداشت ....

روز اخر ، صبح که رفتم پایین پیششون ، تا وارد شدم نزدیک بود لگدش کنم ! دقیقا جلوی در روی زمین دراز کشیده بود و پتو روش بود !  اولش اصلا مشخص نبود کسی زیر پتوئه ! گفتم : عه !!!! زندایی !!!! اینجا چرا دراز کشیدین ؟؟؟ چی شده ؟؟؟ با صدای گرفته گفت : افتادم ! از دستشوئی که داشتم میومدم بیرون افتادم ! دستم درد گرفت ..... خواهر شوهر کوچیکه که دکتر هم هست و از شب قبلش اومده بود خونه ی ما ، توضیح داد که مامان تا در دستشوئی رو باز کرد همون داخل افتاد و اون کشیدش بیرون و همون دم در روش پتو انداخت ....
و این اخرین مکالمه ی ما بود .....

** ادامه مطلب رمز نداره ... خیلیم طولانیه ..... اگه حوصلشو داری برو .... **


موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۲ | 20:44 | نویسنده : سایـه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.