...♦♦ نوشـــته های یـه مــامـان ♦♦...

❀ خـــاطرات خــانـوادگـی مــا ❀

باز شدن پای پسرمون به کلانتری !

سلام 

فکر کنم توی ماه رمضون بود که پسرم طبق معمول رفت نون بخره که زنگ زد خونه و ازم پرسید : مامان ؟ شما دوچرخه رو برداشتین ؟

یعنی دقیقا بعد از پخش اون قسمت از سریال هفت سنگ ، که پدره برای پسرش یه دوچرخه خرید بعد دید که پسرش دوچرخه رو توی خیابون ول کرده و بخاطر اینکه پسرشو ادب کنه دوچرخه رو برداشت و اورد خونه و قایمش کرد ... البته بعدا بابائه فهمید که اون دوچرخه مال پسرش نبود !
بعد پسرم از خیابون زنگ زده که شما دوچرخه رو برداشتین ؟
یعنی اینقدر جوگیر شده بود فکر کرده بود شاید ماها دنبالش راه افتادیم و دیدیم دوچرخه رو تو خیابون ول کرده و برای ادب کردنش برداشتیم اوردیمش خونه !

بعله دیگه ... دوچرخه رو دزدیده بودن !

و این اولین بارش نبود !
اون دفعه دوچرخه اش خراب شده بود و یه چند روز همینجوری گذاشته بود دم در و مثلا زنجیرش کرده بود ! اون موقع خونه جایی برای اوردن دوچرخه به داخل نداشت و دوچرخه رو دم در قفل میکرد و یه بار اومدیم دیدیم نیست و هیچی به هیچی !

این بار میگه دوچرخه رو بدون قفل کردن ، یه طرف خیابون گذاشته و رفته اون طرف توی نونوایی و هر چند دقیقه میومده یه نگاهی بهش مینداخته که دیده نیست ! بعد که پسرم دست خالی برگشت خونه ، باباش گفت زنگ بزن 110 و اطلاع بده !
بعد اونا گفتن بیا همون جا و اونام اومدن و محل وقوع جرم رو بررسی کردن و گفتن فردا با کپی شناسنامه و کپی برگه ی خرید دوچرخه بیا فلان کلانتری ... بازم شب دوباره زنگ زدن و تاکید کردن که فردا حتما مدارک رو ببره ...

و این چنین شد که پای پسر 15 ساله مون به کلانتری باز شد و از اون موقع تا کنون خبری مبنی بر پیدایش دوچرخه به دست مان نرسیده !
اما پسرمان همچنان مُصِر است که بازم براش دوچرخه بخریم ! و از وقتی دوچرخه ربوده شده ، خرید و کارای کوچیک و بزرگ خونه خیلی به بدبختی انجام میشود چون پسرمان حال ندارد راه برود !

تازه برای تعیین رشته ، رشته ی اتوماسیون صنعتی رو انتخاب و ثبت نام کردیم و هنرستانش هم بهمون یکم دوره و ماشین خور هم نیست و بهانه کرده که نمیتونم این همه راه برم و دوچرخه میخوام !

یعنی سر دوچرخه سوم چه بلایی میخواد بیاد ؟

[ یکشنبه 1393/06/09 ] [ 21:3 ] [ سایـه ]

[ ]

من و این همه خوشبختی ؟

سلام

2 روز بعد از عید فطر ، رفتیم شمال (مازندران) ...
شوهرم فقط 5 روز موند و برگشت و من حدود 10 روز خونه بابام بودم که همسرم خبر داد که هنرستانی که قرار بود پسرمو ثبت نام کنه گفته باید خود دانش اموز باشه و قبل از انتخاب رشته ازش تست گرفته بشه ، و شوهرم تاکید داشت ک هر چه سریع تر برگردیم و ما هم با ماشین خواهرشوهرم اینا که برای شرکت در عروسی از تهران به مازندران اومده بودن ، رفتیم تهران .... 
شوهرمم اومد اونجا و بعد از 2-3 روز موندن خونه خواهرشوهرم دیشب برگشتیم خونه خودمون و من تا در خونه رو باز کردم و اون همه گرد و خاک رو دم در دیدم حالم بد شد ! پله پله که رفتم بالا حالم بد بود ! به هال ک رسیدم سرم سوووووووووووووت کشید ! اشپزخونه رو که دیدم یعنی واقعا واقعا سرم گیج رفت اصلا یه وضعی !!!
توی هال علاوه بر همه ی بند و بساطای همسرم ( کتاب و سی دی و انواع کابل ها و سیم ها و انواع وسایل جانبی کامپیوتر و ....) ، یه میز قدیمی و یه صندلی هم با یه عالمه وسیله روش به دکور هال اضافه شده بود + یکی از صندلی ها روی میز اشپزخونه بود که انتن روش گذاشته شده بود برای کارت تی ویِ لپ تاپ !!!!!!

از وقتی هم که رفته بودیم در دستشوئی هم بسته نمیشد هی میکوبیدیم هی خودش تَرَقی باز میشد !!!
از وضعیت لباس نشسته ها و اشغالای خشک شده و تلمبار شده و اتاق جارو نشده که لزومی نداره حرفی بزنم !

البته به شوهرمان ابراز نارضایتی کردیم و از گل کلفت تر شنیدیم ! و خیلی با اعتماد به نفس گفته شد که خب حالا ! دوباره وسایل رو برمیگردونم سر جاش !

و من طبق همه ی وقتایی که از سفر شمال برمیگردیم کاملا دپرسم و دلتنگ و متنفر از این شهر و این خونه و کل وسایلش و ....
حالم از خونه و زندگیم بهم میخوره !

امروز صبح هم ...
سماور رو روشن کردم و بقیه رو بیدار کردم ولی کسی از جاش جم نخورد ...
یه پارچه رو خیس کردم و میز رو دستمال کشیدم و زیر شیر اب گرفتم و اب جنازه ی مورچه ها رو برد ...
دوباره دستمال رو روی میز کشیدم و بقیه ی جنازه ها رو از میز پاک کردم ....
در یخچالو باز کردم و وسایل صبحانه رو که برداشتم ، جنازه های مورچه هایی که توی یخچال بودن رو هم با انگشت نمدارم جمع کردم ...
پنیر و کره و مربا رو که روی میز گذاشتم دیدم همه چیز مثل قبله ... میز خشکه و مورچه ها هم عین قبل داره روش چرا میکنن !
بی خیالشون شدم و شروع کردم به خوردن ....
همونطور که میخورم مورچه ای رو که روی صورتم بود رو پرت کردم پایین . اونی هم که روی دستم داشت راه میرفت رو فوت کردم .... و چارچشمی مراقب بودم مورچه ها به مربا دست برد نزنن که دیدم یه عده ی زیادی یه جا جمع شدن ! زوم کردم روشون ! یهو دیدم یکی یه مورچه هم اندازه ی خودشو گرفته به دهن و داره از بین بقیه راه باز میکنه و بر خلاف بقیه حرکت کرد و رفت ! معلوم نبود مورچه ی بیچاره از حال رفته بود و اون یکی بغلش کرده بود که برسونتش درمانگاه ! یا اینا از قبلیه ی مورچه خواران بودن و اونو داشت میبرد برای اذوقه ی زمستونشون فریز کنه !

بعد از خوردن صبحانه ، سریع وسایلو جمع کردم و مورچه ها رو در چراگاهشون تنها گذاشتم ....
بعد اومدم شوهرم و پسرمو دوباره صدا کردم که پاشین برین برای ثبت نام ... که همسرم فرمودن عجله ای نیست میشه چارشنبه بریم !!! و من کاری جز دندان قروچه از دستم بر نیومد که انجام بدم و بیام سیستمو روشن کنم و یه پست چرند بذارم بلکه یکم اعصابم اروم شه !

[ دوشنبه 1393/05/27 ] [ 10:48 ] [ سایـه ]

[ ]

این عید برای من شاد نیست ...

سلام

دیشب ، شب عید فطر ، وقتی لباسهای شسته شده رو از ماشین لباسشوئی توی سبد ریختم تا ببرم تو پارکینگ پهن کنم
بالای پله ها ، نمیدونم چی شد که یهو نزدیک بود از بالای پله به پایین پرت شم ! و بعد از کوبیده شدن به نرده و ریختن مقداری از لباسها ، تونستم سریع دستمو به نرده بگیرم و نیفتم !

تا چند ثانیه هاج و واج مونده بودم که چی شد ؟! فقط یادم هست ک یهو چشمم افتاد به اخرین پله و به نظرم فاصله مون قد 10 کیلومتر شد و همون وسط ِ افتادن یه فریاد هم زدم !  بعد متوجه کوبیدگی کف دستم و پشت پام و لرزش تنم شدم که این ترس و لرزش تا مدتی ادامه داشت ! 

کمی بعد شوهرم از مسجد برگشت درحالی که می لنگید ! بین راه خیلی تصادفی یه شیشه رفت توی پاشنه ی پاش و خونه جاری بود ... تا خودشو برسونه به دستشوئی 4 تا قطره هم روی موکت و پله چکید ...
دخترم تا خون ِ پای باباشو دید جیغ کشید !

با خودم فکر کردم ادمهایی ک همش دارن خون میبینن و همش تنشون می لرزه و توی ترس و دلهره ان چـــــــــــــی میکشن ؟!!! چقدر سخته واقعا هر روووووووز این همه دلهره و خون و زخمی و ترس !

* طاعات و عباداتتون قبول ... عیدتونم ... عیدتونم مبارک .....

* چطور این عید را شاد باشم وقتی تو دیگر نمیخندی عزیز دلم ؟

غزه

چطور برای عید شیرینی بخرم و لباس تمیز و نو بپوشم وقتی تو اینجور سفید پوش شدی عزیزکم ؟

چطور میشه مادر بود و از دیدن غم و درد مادران دیگه غمگین نشد ؟



چطور میشه انسان بود و این همه جنایت رو دید و هیچ نگفت ؟

یا غیاث من لا غیاث له .... ایا اونها جز تو فریاد رسی دارند ؟؟؟؟

* میگن وقتی در زمان امام علی ، ایشون شنیدن ک از پای دخترکی یهودی خلخال کشیده شد ، فرمودند اگر برای این حادثه تلخ، مسلمانی از روی تاسف بمیرد ملامت نخواهد شد و از نظر من سزاوار است... ظلمی کوچک به دختری غیر مسلمان ! حالا امام زمان از دیدن این همه ظلم به کودکان مسلمان چه زجری میکشن ؟ 

[ سه شنبه 1393/05/07 ] [ 20:2 ] [ سایـه ]

[ ]

مارمولک

سلام
چند شب پيش وقتي داشتم با مامانم تلفني حرف ميزدم يهو متوجه يه مارمولک کوچولو توي اتاق شدم !!! 
با کمک پسرم يه ابکش انداختيم روش و يه سنگ گذاشتيم بالاش تا نتونه در بره !
مارمولک مذکور همونجوری کنار دیوار هال دو شب موند تا اینکه شب قدر بعد از اینکه از مسجد اومدیم خونه شوهرم يهو پريد به سمتش و من که از افکار شیطانی همسرم باخبر بودم داد زدم نـــــه برندار ! ميدونستم ميخواد ابکشو برداره تا مارمولکه بره ! اما کجا ؟ براي اون ک مهم نبود ! مهم ازادی یک حیوان بی گناه بود !!!
منم گفتم اقلا يه مقوا بذار زيرش و ببرش بيرون !
اونام بردنش دم در و ولش کردن !

بعد به همسرم گفتم که امشب يکي از دعاهات مستجاب شد ! گفت کدوم ؟ من : که گفتي خدايا همه ي کسايي ک بي گناه در بند و اسارتن ازاد بفرما ! 

 

خداييش من جرات بردن به بيرون رو نداشتم ! شوهرمم کلا مدافع حقوق حيواناته ! اصلا سوسک و مگس هم نميکشه ! خوب شد شب قدري تقدير مارمولکه خوب رقم خورد

 

قبلا هم ديده بوديمش توي پارکينک و کنار پله ها ولي زود رفت پشت وسايل قايم شد ! اين دفعه پررو بازي دراورد اومد تو اتاق !!! بچه ي بـــــــــــــد ! 
بعد از اون یه جنازه ی کاغذی شده ی مارمولک دیگه ای رو هم توی پارکینگ پیدا کردم !
بعدش هم یه بار دخترم گفت که یه مارمولک دیده دوباره تو اتاق !
حالا سوالاتي که در ذهنم مونده اينه که مادر اين مارمولک کجاست عايا ؟؟؟؟ و تعداد تولید مثل اینا در هر بار چند تاست و هر چند وقته ؟؟؟؟ 
 
* خونه ی مامانم اینا ، جولانگاه مورچه هاست ! یادمه یه بار مامان مربا درست کرد و توی شیشه ریخت و درشو محکم کرد بعد گذاشتشون توی تشت با کمی اب ! من گفتم میخوای سرد بشه اینجوری کردین ؟ مامان گفت نه ! بخاطر مورچه ها !!!
یه بار با افتخار توی دلم گفتم واح واح اینا چقد مورچه دارن ! ما هیچ حشره ای تو خونه مون نیست ! حتی یه مورچه کوچولو ! یعنی چی به خودم بگم !!! الان اینجا شده هجوم مورچه هاااااااااااااااا ! از سر و کولمون بالا میرن ! اصلا نمیترسن ! له نمیشن ! ضـــــــــد ضربه ضـــــــد گلوله !!!
اصلا معلوم نیست از کجا میان و به کجا میرن ! خونه شون هنوز کشف نشده !
اصلا من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوین !!!  حیف که غلط کردم ، اینجا فایده ای نداره !!! 

[ چهارشنبه 1393/05/01 ] [ 20:5 ] [ سایـه ]

[ ]

بای بای بلاگفا !

سلام

خوبین ؟ نماز و روزه هاتون قبول ....
چند تا از دوستان از ننوشتنام گله داشتن . ممنون بخاطر پیگیری هاشون . من هستم . خوبم ولی حسی برای نوشتن نیست ...
این روزها احساس میکنم بلاگفا خیلی خمود و بی روح شده
انگار اکثر کاربرا توی فیس بوک و برنامه های موبایلیشونن و نیازی به ابراز وجود و نوشتن توی بلاگفا رو ندارن ....
دوستای قبلیم اکثرا توی وایبر و واتس آپ و اینستا همو دنبال میکنن و اونجا برای خودشون گروه و اتاق دارن و بی خیال بیرونن !
منم سرم توی شبکه اجتماعیِ پارسی بلاگ گرمه (پارسی یار) . توی اتاقاش میگردم و با خانومای اونجا میگیم و میخندیم و شادیم و سرخوش  روزانه هام و تمام جزییات و افکار و حالاتم همه اونجا ثبت میشه . هر چی باشه اونجا خیلی اپدیت تر از بلاگفاست ... وقتی نظری توی اتاق مخصوص خانوما میذارم و 10 دقیقه بعد رفرش میکنم چندین نظر اضافه شده و کلی برو بیا داره ...

نمیدونم شااااید اگه بلاگفا هم شبکه اجتماعی بزنه و فعال باشه شاااااید منم منت سرش بذارم و  یکم بلاگفایی تر بشم !

الان که بلاگفا حتی گزینه ی وبلاگ گروهی رو هم برداشته و نویسنده های وبلاگای گروهی هم نمیتونن وارد وبلاگای گروهی بشن !

* عنوان مطلبم فقط یه تهدید به بلاگفا بود 

* وقتی میرم توی مطالب دوستان ، از بس همه ی اسمها شبیه همه مثل : دلنوشته های من - خانه کوچک من - دنیای زیبای من - ساز زندگی من - گلهای من - خاطرات زندگی من و ...... یا تغییر اسم دادن بعضیا و اسم وبلاگا رو میبینم یه مصرعه از یه شعر یا اسمای عجیبی ک قبلا بین دوستام نبود ، سرگیجه میگیرم اصلا نمیدونم کی کدومه ! زود میام بیرون ! ببخشید دیگه اگه نمیام و بهتون سر نمیزنم ! باور کنین وبلاگ باز کردن انگار برام شده یه زجر ! کلا فقط یکی دو تا اتاق رو باز میکنم و دیگر هیچ ! البته منظورم به دوستانه ها وگرنه سایتای اموزشی و عکس و خبر میرم  یه بار هم وبلاگمو باز کردم و دونه دونه وبلاگایی ک لینک کرده بودمو باز کردم ببینم دوستام چیکار میکنن و کجان ... یکی دو تا ، 10 تا ، 20 تا .... دیدم همشون یا بستن ! یا حذف کردن ! یا اخرین مطلبشون مال یه سال قبله ! بعد میگم همه با موبایلاشون ور میرن میگین نه ! حالا ما موبایل اندرویدی نداریم چی کار کنیم ؟؟؟؟ 

* امسال ماه رمضون موندیم شهر محل سکونت مون . چقد گرررررررررررمه ! توی مازندران ابری و گاهی بارونیه  منم بارون میخوام ! بعد از عید فطر جشن عقدِ دختر برادرشوهرمه ! حالا چییییییییی بپوشم ؟؟؟؟ 

* اینو یکی از بچه های اتاق نوشته بود :

اشپزی کردن یک تازه عروس 

[ چهارشنبه 1393/04/18 ] [ 18:9 ] [ سایـه ]

[ ]