سلام
خوب الان من از خونه ی خودمون اومدم . ما روز ۵ شنبه ۸/۱۱/۸۸ رسما صاحبخونه شدیم .
ماموران شرکت گاز به قول دومشون عمل کردن و روز چهارشنبه گازمون رو وصل کردن . ما با یک موسسه حمل و نقل هماهنگ کردیم و قرار شد ساعت 7 صبح بیان برای بردن وسایل . من از یک روز قبل از اسباب کشی کم کم سرما خوردگیم داشت خودشو نشون میداد و منم هی فرت و فرت قرص مینداختم بالا تا اثرش معلوم نشه تا بتونم به کارام برسم و نیوفتم .
اون شب اخر تا صبح بیدار بودم . اه چه شب بدی بود . اصلا نمیخوام یادم باید !
صبح کله ی سحر اومدن در خونه مون . من و بچه ها هم رفتیم توی اتاق خواب زیر پتو و در و بستیم و قصد داشتیم بخوابیم ولی با اون همه ترق و توروق و سر و صدا مگه میشد !!!
خلاصه اینکه چشم باز کردم دیدم صدایی نمیاد ! اروم رفتم بیرون دیدم بعله ! خونه خالیه ! نه که توی سرو صدا خوابیدم وقتی صدا قطع شد بیدار شدم ! یه زنگ زدم به همسرم گفت تازه تموم شده و رسیدن به خونه مون .
بعد قرار شد همسرم بخاری رو روشن کنه تا خونه گرم بشه و بیاد دنبال مون . منم رفتم و خونه رو ۸شستم و اب کشیدم و پشت ماشین لباسشوئی و گاز رو حسابی تمیز کردم و حسابی همه جا رو سابیدم . اخرشم وقتی همسرم اومد و ماها داشتیم با بقیه ی وسایل باقی مونده ( همون موکت و بالش و پتو هایی که رومون بود و چیزهای جا مونده ) از اونجا میرفتیم ، جناب اقای صاحبخونه و خانواده ی محترم !!! رو دیدیم که با عجله اومده بودن تا دید بزنن ببینن خونه شون رو چیکار کردیم !
بعد که اومدن پایین ، خانومشون هی برام چشم و ابرو کرد که خونه خیلی لک و لوک شده . ما ۱۰ ساله تو خونه مون نشستیم هنوز نیاز به رنگ پیدا نکرده ولی اینجا خیلی کثیف شده !!!! منو نمیگی اتیش گرفتم . ![]()
این داستان ادامه دارد ...
* اولین شب تو خونه ی نو واقعا سخت و سرد و خسته کننده بود !
* ۷ روزه که مهمون دارم ... مادرشوهرم و برادرشوهر مجردم اومدن خونه مون . واسه همینم نمیتونم بیام ! اینو هم قبل از اومدن مهمونام نوشته بودم ... تعطیلات هم قراره مامانم اینا و خواهرام بیان اینجا ...
سلام بچه ها
![]()
![]()
![]()
تولد امام موسی کاظم ( ع ) رو به همه تون تبریک میگم ![]()
![]()
![]()
( توی محرم و صفر یه تبریک گفتن هم غنیمته
)
خواستم بگم هنوز نرفتیم خونه ی خودمون .![]()
هنوز گازش وصل نشده ! میگن همین چهارشنبه وصل میکنن ولی این حرفشونم مثل قبلی اصلا اعتبار نداره .![]()
دیروز رفتیم و خونه رو موکت کردیم .
رنگش شتریه
همون رنگ شکلات قهوه . تقریبا کارای خونه انجام شده و کار زیادی نمونده و قابل زندگی شده .
دختر کوچولوم هم به اونجا میگه خونه ی زدید
( جدید ) بعد هی میگه مامان من عروسک ندارم ! من کتاب ندارم ! طفلک همه ی اسباب بازیهاش و کتاب داستاناشو جمع کردم
وقتی بهش میگم که وسایل شو جمع کردم میگه جمع کردی ببریم خونه ی زدید ؟
باباش داشت تلفنی با دوستش حرف میزد و ادرس یه جایی رو میداد و گفت شهرک مهدیه ... یهو دخترم چشاش گرد شد و گفت شهرک مهدیه ؟ ( مهدیه اسم خواهر زاده امه ) میپرید هوا و میگفت اخ جون شهرک مهدیه . شهرک مهدیه ... اونقدر ذوق زده بود که نمیشد حالیش کرد که این مهدیه اون مهدیه نیست . تو کوچه و خیابون هی میگفت شهرک مهدیه کجاست ؟ من میخوام برم شهرک مهدیه مهدیه رو ببینم . یهو دلم برای غربت مون گرفت .....
دخترم دیروز میگفت : مامان ! اگه من دستم کنده بشه ، اگه کله ام کنده بشه ، وحشتناک میشم ! اگه من خراب بشم وحشتناک میشم !![]()
یه بار هم دست عروسکشو کنده بود بعد داشت با خودش حرف میزد که شمشیر نادر زد دستش قط شد!
سلام
از همه ی دوستان عزیز ممنونم که منو برای ماجرای پست قبل مورد لطف و عنایت خودتون قرار دادین .
چه عمومی و چه خصوصی . امیدوارم برای خودتون این اتفاق نیوفته ولی اگه افتاد 2 حالت داره یکی اینکه اصلا پشیمون نشید و فکر کنید خوب کاری کردید اگه ادب نشد دلم که خنک شد که خوب هیچی و حالت بعدیش اینه که از کارتون پشیمون بشید
منم همین جا اعلام میکنم که غلط کردم بابا . بسه چقد منو فحش میدید !
خوب اصلا میخواید به جای این دختر کوچولوی طفلکی که هنوز بچه است و نمیفهمه بزنم زیر گوش داداش حرف نشنو اش ؟![]()
چطوره ؟ ![]()
یکی از دوستان اومده میگه : عنوان کردن گناه که خودش گناهه حالا یه اشتباهی کردین بچه رو زدین چرا اینترنتیش می کنین؟!
میخواید کلّ دنیا مانوور بدن که ایرانیا مسلمونا خشن و... هستن؟!!
اصلا میخواین این مایه ی ننگ اسلام و ایران رو حذفش کنم خیال همه راحت ؟![]()
روند تکمیل خونه ی جدید با کندی پیش میره . همه بدقولی میکنن . هر کی هر کاری دوست داشت انجام میده .
یکی میگه 5 روز دیگه میشه 15 روز . یکی میگه 1 ماه دیگه میشه 3 ماه . این میگه تقصیر لوله کشه کارم عقب افتاده . اون میگه برقکار اگه زودتر کارش تموم شده بود منم کارم پیش میرفت . به معمار میگیم اشپزخانه این طرف باشه میگوید نخیر ان طرف باشه . میگیم توی اتاق خواب کمد بزرگی بخوره میگه چون نقشه را تغییر دادم کمدش کمی ( فقط کمی بیشتر از کمی ) کوچیک شده ! به سیم کش میگیم کلید این لامپ اشپز خونه از دم در اشپزخونه روشن بشه . کارش که تموم شد میبینیم کلید روشن و خاموشش وسط اشپزخونه اس .
لوله کش گاز ، کاشی اشپزخونه رو از بالا به پایین به گند کشیده . یه چیزی مثل چسب البته به رنگ ضد زنگ
!!! ( یا همون ضد زنگ ) از بالا ریخته روی کاشی ها بعد لطف کرده پارچه کشیده بهش و تموم دیوار رو به لجن کشونده .اقا گربهه هم زحمت کشیده از پشت بوم همسایه کفتر شکار فرموده و از بالا به پایین پله ها جنازه ی خونی رو کشونده و پرنده ی نیمه جون بال بال زده همه جا رو خونی کرده ! ![]()
اقایون کارگر ها هم با کفش های سربی روی پله ها راه رفتن و تموم سنگ پله ها رو خراشیده کردن . بعدشم که خسته شدن رفتن روی زیر اندازی که برای خودمون برده بودیم تو خونه و جمع شده یه گوشه ای بود ، سیگار کشیدن و خستگی در کردن که فقط 2 تا سوراخ گنده از سوختگی ایجاد شده که اونم فدای سرشان .
البته همسایه ها هم به ما راپورت دادن که یکی از کارگرها که قبلا خانه مان کار میکرده و کلید خونه رو داشته ( ! ) شبانه با دوستان و رفقا رفتن داخل خونه البته ان شا الله برای تفریحات سالم
و همسایه ها فرمودن که تذکری داده شود بهشان که البته ما کم رو تر از این بودیم که بخواهیم به روی طرف بیاوریم و یا کلید را ازش بگیریم .
فقط تنها کاری که کردیم این بود که قفل را عوض نمودیم .
یک روز رفتیم دیدیم که از لوله ی اب ما یه شلنگ کشیده شده به زمین پشتی . از پیمانکار میپرسیم میگه خوب طرف اب لازم داره برای ساخت و ساز من هم اجازه دادم !!! طرف خانه اش را ساخت و تمام کرد و رفت و نشست توش . یک روز دیگر رفتیم پشت بام دیدیم دیوار همان سمت خراب شده و طرف ( منظور همون همسایه ی پشتی مونه نه سمت ) از طرف خونه ی ما لوله ی فاضلابش را کار گذاشته .
طفلک ( !!! ) بدون اینکه به او تذکری بدهیم چند روز بعد خودش درستش کرد .خلاصه اینکه اعصاب برایمان نگذاشته این ماجرای خانه سازی
حالا به امید خدا و ان شا الله و گوش شیطون کر و چشم حسود کور اگه خدا بخواد و این ادمهای بدقول سر حرفشون باشن تا همین جمعه اینده یعنی 2 بهمن شب میلاد امام موسی کاظم میریم خونه ی خودمون . و برای اولین بار طعم دلچسب صاحب خانه شدن را بعد از 14 سال مستاجری میچشیم .![]()
* عصبانی نوشت :این اسباب کشی پدر ادمو در میاره که هیچ از همه بدتر اینه که هی وسیله رو جمع کنی بریزی توی کارتون و درشو ببندی هی دخترت بره بازش کنه و وسایلو ببره اتاقای دیگه ولو کنه . هی لیوان و استکانو روزنامه بپیچی هی دخترت بره روزنامه هاشو باز کنه و در بیاره . هی کتابارو بذاری تو جعبه هی ببینی بیرونه !!!!!![]()
* درد نوشت : نمیدونم چرا چند روزه هی الکی کمر درد هم گرفتم .
شاید از استرسه !![]()
* ذوق نوشت : تنها چیزی که این همه بشور بساب رو برام راحت میکنه اینه که دیگه دم عیدی خونه تکونی ندارم .![]()
* محض اطلاع نوشت : ای دی اس ال مون قطع شده و تا مدتی هم قطع باقی خواهد ماند . الهی همه ی ارزو مندان ای دی اس ال هر چه زودتر ای دی اس ال دار بشن یه صلوات بلند بفرست ....![]()
* چرت و پرت نوشت : چرا همه فکر میکنن اون مادرایی که بچه هاشونو میزنن یا حتی والدینی که میزنن بچه شونو میکشن سنگ دل و خشنن ؟ والله به خدا اونهام ادمن . یه ظرفیتی دارن . بدبختی دارن . مریضن . بعد اون بچه هایی که کتک میخورن یا کشته میشن هم همیشه که مظلوم و جیگر و ناز و خوردنی نیستن که . یه وقت میبینی مثل یه موجود وحشی اعصاب خورد کن میشن لجوج و تخس و جیغ جیغو و .... اون موقع هاست معمولا که اون اتفاقای بد بد و تلخ می افته . همیشه والدین مقصر نیستن . خیلی وقتها موقعیت و شرایط روحی یا جسمی یا ... خیلی چیزهای دیگه میتونه موثر باشه . نترسین بابا ! حالا گفتم که اسباب کشی اعصاب ادمو خورد میکنه ولی من به اعصاب خودم مسلطم .![]()
* برای مردم دنیا نوشت : ایها الناس ما ایرانیا خیلی هم مهربونیم اصلا هم تروریست نیستیم ( چه ربطی داشت ؟ ) یه وقت فکر نکنین که ماها ادمای بدی هستیما ! خواهشا اینا رو یکی به انگلیسی ترجمه کنه تا همه ی مردم دنیا بفهمن .![]()
* چندش نوشت : اه اه ... یه چند باره وقتی فیتیله داره پخش میشه و عمو قناد داره ی وول میخوره و حرف میزنه به بچه های پشت سرش دقت میکنم ! حالت تهوع میگیرم . چه موجوداتی هستن بعضی از این بچه ها . امروز یه دختر مدرسه ای با مقنعه ی سفید هی می ایستاد و اداهای چندش از خودش درمیاورد .
اون دفعه هم دو تا دختر نره غول نشسته بودن ردیف بالا . یکی شون هی تو دوربین چشمک میزد و لب میزد و خیلی خیلی چندش اور میگفت دوست دارم . چند بار این کار رو تکرار کرد !![]()
* محض اطلاع ۲ : به این زودی ها منتظر من بدبخت نباشین . چون من اعصاب ندارم که روان گردان مصرف کنم . ( منظورم دایال اپه از بس فس فسوئه روان برا ادم نمیذاره
)
سلام
نمیدونم چرا این دخترنازدونه مون وقتی دستشوئی داره نمیگه !
هر وقت ازش بپرسم ، بهم میگه نه یا اره ولی کم پیش میاد خودش بگه مامان دستشوئی دارم . در مورد پی پی که هیـــــــــــــــــــــــچ ! اول خرابکاری میکنه و بعد که یا بوش پیچید یا دیدم یه جا نشسته و تکون نمیخوره یا داره منو مثل دزدا نگاه میکنه میفهمم .
هی بهش میگم مامانم هر وقت دستشوئی داری بهم بگو . باشه ؟ میگه بااااشه ! بعد بازم نمیگه ! بهش میگم اگه بگی بهت شکلات میدم میگه بااااشه ! بازم نمیگه ! میگم اگه نگی دعوات میکنم . میگه باااااشه . بازم نمیگه . میگم اگه تو شلوارت خرابکاری کنی تنبیهت میکنم میگه باااشه ! بازم نمیگه !!!!
خوب منم مگه چقدر صبر دارم چقدر اعصاب دارم ؟ الان سه سالشم تموم شده !
دو شب پیش نشسته بود میبینم شلوارش خیسه ! انگار یه پارچ اب یخ ریختن رو سرم . گفتم اخه چرا نگفتی ؟ هان ؟ خودشو لوس میکنه ادای ادمهای پشیمونو در میاره و سرشو میندازه پایین و به پایین نگاه میکنه و با یه لحن خاصی میگه ببخشید . بازم بهش میگم عزیزم یادت باشه هر وقت دستشوئی داری بهم بگو باشه ؟ - : باااااشه .
بعد باز مدتی نگذشته که میبینم داره منو زیر چشمی نگاه میکنه ! داد میزنم : پی پی داری ؟ اره ؟ بدو بدو بریم دستشوئی .... بععععله بازم مثل همیشه . یه نگاهی بهش کردم و با خودم گفتم چیکار کنم که تو ذهنش بمونه که نباید این کارو بکنه ؟ عقلم هم به جایی قد نمیداد . تصمیم گرفتم تنبیهی رو گه قول داده بودم رو عملی کنم . اول دعواش کردم و تنبیه رو یاد اور شدم و بعد یهو زدم به پاش . البته من خواستم فقط کلیک کنم ولی نمیدونم چرا دبل کلیک شد !!!
صدای گریه ی دخترم که بلند شد باباش اومد و در و باز کرد . نخواستم نگاهم به نگاه ناراحتش بیوفته . گفتم من بهش گفته بودم اگه یه بار دیگه شلوارشو کثیف کنه تنبیه میشه ... و در رو بستم .
دخترم هنوز داشت زار میزد و من با اخم نگاهش میکردم ولی دلم غوغا بود . دلم نمیخواست دردش بیاد ولی خوب چطوری حالیش میکردم که تو یادش بمونه ؟ نگران پاش بودم . هی تو دلم به خودم بد و بیراه کردم و یه نگاه کردم دیدم که حالا باید دیه هم بدم ! جای انگشتم روی پاش افتاده بود . لعنت به من .....
همین طور که میشستمش اونم هق هق میکرد . بعد بغلش کردم و گفتم که دوسش دارم . اون گفت تو منو دعبا کردی . منم گفتم تو هم شلوارتو کثیف کردی . ازش خواستم منو ببخشه . اونم سرشو به طرف چپ تکون داد . گفتم منو بخشیدی ؟ سرشو اورد پایین ... بازم بهش یاداوری کردم و گفتم اگه بازم تکرار کنه همین مسئله تکرار میشه . البته الکی میگفتم شاید بترسه .
تا چند ساعت هی ازش سوال میکردم و اونم جواب منفی میداد . تا اینکه دیدم خانوم یه جا نشسته و تکون نمیخوره . با استیصال صداش کردم و خواستم بلند شه .... بعععععله . یه توبره از پشتش اویزون بود !!!
اخه اون همه حرف پس کجا رفته بود ؟ گفت مامان منو بشور ... گفتم نمیشورمت .
تو به من نگفتی ببرمت دستشوئی منم نمیشورمت . گفت پس چیکار کنم ؟ گفتم همین جوری بمون . با ناله گفت ماااا مااااااان ... منم سرمو به کارام گرم کردم . همون طور ایستاده بود و هر از گاهی صدام میکرد . یه دفعه متوجه شدم که اون داره همون طور ایستاده چرت میزنه ! صداش کردم تا نخوابه . بعد گفتم یادت میاد تنبیهت کردم ؟ گفت اره . گفتم یادت میاد بهت گفتم اگه بازم تکرار کنی تنبیهت میکنم ؟ گفت اره . گفتم خوب الان خودت بگو من چیکارت کنم ؟ دعوات کنم ؟ بزنمت ؟ چیکارت کنم هان ؟ گفت من تنبیه میکنم . بعد دستشو برد بالا و زد همون جایی که من زده بودم بعد دستشو برد بالا و زد به سرش ... لبخند دلسوزانه ای روی لبام نشست . دخترک بیچاره ی من ... دستشو گرفتم و بردمش تو دستشوئی ...
من این ماجرای کثیف کاری باز هم ادامه داره .......
* دیروز با اجبار بردمش دستشوئی . چون داشتیم میرفتیم بیرون . اون قدر غر زد که ندارم . بعد که کرد تازه لج کرد که چرا منو بردی دستشوئی من نمیخواستم جیش کنم !!!
* همه ( خانواده هامون ) از شنیدن خبر اسباب کشی به خونه ی جدید خوشحال شدن ! عجب ! البته مامان و بابا کمی پول ریختن به حساب مون تا زودتر تکمیل بشه . همسرم با کابینت ساز هم صحبت کرد. اخ جون .
دیروزم رفتیم و کمی بشور بساب کردیم .
* دیشب که داشتیم بر میگشتیم راننده میگفت که تو همین شهرک ما یه خونه داره ولی بچه هاش دلشون نمیخواد بیان اینجا و الان اون همون محله ی جدید ما زندگی میکنه و کلی از جاش تعریف کرد . ما هم گفتیم که عجب ! اتفاقا ما اینجاییم و نمیخوایم بریم اونجا ... یعنی طرف راست میگفته ؟ من که محله ی جدید مونو اصلا دوست ندارم . اونقدر بی فرهنگن که روی در نو و تازه رنگ شده مون یه چیزی پاشیدن !
سلام
دختر کوچولوم زیاد اهل غذا خوردن نیست . وزنش هم نسبت به سنش ۱ کیلو خورده ای کم داره . بیشتر از هر چیز شیر میخوره و تخم مرغ دوست داره و فرنی .
امروز هی بهم گفت مامان فیرینی درست کن ... ( اون به فرنی میگه فیرینی )
داشتم ظرف میشستم . گفتم دستم بنده . گفت دستتو بشور ... صدای اذان بلند شد ... گفتم اول باید نماز بخونم بعد . گفت نماز نخون ! گفتم ببین تلویزیون داره اذان میگه ... دوید و رفت تلویزیون رو خاموش کرد و گفت خاموشش کردم حالا فیرینی درست کن . بالاخره راضیش کردم نمازمو بخونم بعدش فرنی درست کنم . البته همیشه این جور خوش اخلاق نیست که حرفمو زود قبول کنه ...
موقع پختن فرنی اومده بود پای اجاق هی میگفت ببینم ! ببینم ! گفتم برو صندلیتو بیار تا بتونی ببینی ... از بالای صندلی با ذوق کارامو نگاه میکرد . بعد از کنار اجاق شیشه ی گلابو گرفت و گفت این چیه ؟ گفتم گلاب . گفت باید بریزی توی فیرینی ؟ گفتم اره . بعد ظرف روغنو دید و گفت روگن هم باید بریزی توی فیرینی ؟ با خنده گفتم نه . قیافه اش خیلی با نمک بود . انگار داشت ازم اشپزی یاد میگرفت ... ![]()
* این روزها دخترم کاری جز لج کردن و نق زدن و خرابکاری و اخم کردن و ... نمیکنه . البته گاهی هم یکی از این کاراش جالب از اب درمیاد . مثل همین مطلب بالا که از یه لج شدید با ترفند های مختلف جلوگیری کردم ! سن ۳ - ۴ سالگی سن منیٌت بچه هاست . سن لجبازی و ... میدونم و تحملش میکنم تا شاید باز هم همون دختر ناز و مهربون قبلمو ببینم ...
* به اونی که از دزفول نوشته هامو میخونه : سلام . نمیدونم چرا فکر کردین که من از درد دل تون خوشم نیومده یا ... من قبلش همش با خودم فکر میکردم چرا با اینکه متاهلید از همسرتون حرفی نمیزنید نکنه از زندگی تون راضی نیستین . خدا رو شکر کردم وقتی گفتین که همسرتونو دوست دارید . امیدوارم هر چه زودتر بچه دار بشید تا اون قدر سرتون گرم بشه که از سر غربت و بیکاری
خیابون گردی نکنید . در ضمن من از حق وتو استفاده نکردم . کارم کاملا قانونی بوده
طبق بخشنامه
البته مثل اینکه باید از این به بعد با اسم دیگه ای کامنت بگذارم تا دیگه شناخته نشم که کارم غیر قانونی نشه . درضمن خدا خواهرتونو رحمت کنه . خیلی دلم میخواست میدونستم چی شد که رفت ...
راستی منم ۳ سال ابادان زندگی کردم . جای با صفاییه خوزستان ....
* یه موضوع مسخره هم اتفاق افتاده که اعصابمو بهم ریخته ...
همسرم یهو تصمیم گرفته که تا اخر ماه بریم خونه ی خودمون . و برای اینکه چاره ای جز رفتن نداشته باشیم زود برداشته زنگ زده به صاحبخونه که اقا ما تا ۲ هفته دیگه میریم و برا خودت دنبال مستاجر باش ! حالا هی یاد اوری میکنه که بهتره دست بکار بشم و اسباب و وسایلو جمع و جور کنم ! منم اصلا دست و دلم به کار نمیره .
الان خونه مون هنوز گاز و برقش وصل نشده .( البته حق انشعاب پرداخت شده ) اتاقا در ندارن . شیر الات هنوز نذاشتیم . سینک هم نگرفتیم و کابینت هم همین طور ... حالا ابگرم کن و موکت و روشوئی دستشوئی هم بماند ! همسرم امیدواره که بتونه علاوه بر اینها بقیه پول رنگ کار و لوله کش گاز رو هم بده . تازه میگه کابینت نداشته باشیم هم اشکالی نداره میتونیم چند تا جعبه چوبی بذاریم روی هم !!!!!!!
مثل یه سریال اون قدیما میداد به اسم گلهای افتابگردن . حالا دلشم میخواد من همین فردا شال و کلاه کنم برم برای تمیز کردن خونه ی جدید !!!!!!!
من دلم نمیخواد برم .... من اینجایی که هستیمو دوست دارم ... دلم نمیخواد از این سر شهر برم اون سر شهر بین یه عالمه ادمهای ناشناس و .....
حالتون چطوره ؟ خوبین همگی ؟ عزاداری و راهپیمایی تون هم قبول باشه . من دیشب برگشتم . جاتون خالی ، خیلی خوش گذشت ... توی مراسم سالگرد پدرشوهرم هم بیشتر فامیل رو یه جا دیدم . خدا رو شکر دیگه روحیه ی همه خوب بود . ولی جای خالی پدر شوهرم ...
مراسم هم به خوبی برگزار شد . جاری بزرگه ام چون بچه اش یه ماهه بود و خیلی کوچولو ، نیومد و من تنها عروس بودم و چون مدتی زودتر از بقیه ی بچه ها اونجا بودم بیشتر از بقیه خسته شدم . ولی توی مجلس همه بهم میگفتن چیکار کردی لاغر شدی ؟ و من قند تو دلم اب میشد
اونجا گلو درد گرفتم
۲ روز هم صدام کامل قطع بود
و فقط یه صدایی مثل وقتی درگوشی با کسی حرف میزنیم از دهنم در میومد . و بعد در پی بهبودی ۳ روز صدام خروس نشان شده بود . شوهرم هم هی ایف و پیف میکرد و بهم پیشنهاد میکرد که مدتی ساکت بمونم ! ولی من بیدی نبودم که از این بادا بلرزم . با اون صدای مات شده یه فیلم سینمایی ( خیلی قشنگ ) برا خواهرام تعریف کردم !!!
الانم هنوز کوفتگی و خستگی بیماری و سفر به تنم مونده .
در ضمن بعضی از دوستان نگران درس و مشقای پسرم بودن . البته تا قبل از رفتن به شمال همه چی حساب شده بود و قرار بود که طبق معمول پسرم چند روزی رو به عنوان مهمان توی مدرسه ی نزدیک خونه ی مامانم درس بخونه . قرار شده بود مدرسه ی پسرم یه نامه به عنوان معرفی به مدرسه ی جدید ، بهش بدن که یادشون رفت و ندادن . باز هم همه چی رو به راه بود چون مدیر مدرسه دیگه باهامون اشنا بود و اگه نامه هم نمیبردیم مسئله ای نبود . مشکل از اونجا شروع شد که فهمیدیم مدیر مدرسه ی شمال عوض شده و صحبت های ناظم که این بچه همیشه میومده اینجا و قبلا هیچ مشکلی نبوده ، افاقه نکرد . البته میشد رفت اموزش و پرورش و یه کاری کرد ولی همسرم زنگ زد و به مدیر پسرم گفت که چون نامه ندادین قبولش نمیکنن و اونها هم گفتن ایرادی نداره ! فقط درسها رو دوره کنه و یکی دو درس جلوتر رو هم بخونه تا از کلاس عقب نمونه ! به همین سادگی ولی نه به همین خوشمزگی ! چون اقا پسر دردونه مون ساعت ها وقت برای پیدا کردن و نوشتن جک و لطیفه از مجله های کودکان توی یه سررسید میگذاشت ولی برای درس خوندن هیچ !
تازه اول قرار بود بعد از عاشورا برگردیم که کار همسرم طول کشید و چند روز بیشتر هم موندیم و تموم حرص و جوش خوردنها و پیشنهاد کردن ها که من و پسرم خودمون تنهایی برمیگردیم هم اثری نبخشید و من تمام مسئولیت درس و مشق های پسرم رو به گردن باباش انداختم و الان با خیالی اسوده نشستم پای نت .
موقع خداحافظی همه ازم میپرسیدن دفعه بعد عید برمیگردی ؟ منم میگفتم اره . توی دلم میگفتم امیدوارم ... چون پاییز پارسال وقت خداحافظی به همه گفتم الان میرم تااااااا عید . ولی یه اتفاق بد ما رو مجبور به برگشتن کرد . خدایا میترسم از یه اتفاق بد دیگه ... میترسم ... میترسم این اخرین دیدارم با بعضی از فامیل باشه ... روز اخر مامان بزرگم اومد دیدنم ( بابابزرگم پا درد داره و نمیتونه زیاد راه بره
) . ولی نشد برم و بابابزرگمو ببینم و ازش خداحافظی کنم . چقدر ناراحتم ... ![]()
اومدم خداحافظی کنم ...
یادتونه پارسال اول محرم پدرشوهرم فوت کردن ؟
الان سالگردشون نزدیکه و ما داریم میریم شمال .
و بعد از تعطیلات عاشورا برمیگردیم .
دلم براتون تنگ میشه ... وقتی برگشتم محبت هاتونو جبران میکنم .
ایام محرم رو هم تسلیت میگم .
امیدوارم امسال با درک بیشتری عزاداری کنیم ...
* سلام دوستای عزیزم . هنوزم شمالم . اونقدر دلم تنگ شده برای خونه ام که نگووووو . فعلا همسرم اینجا کمی کار داره . تا کاراش تموم شه و ما برگردیم فکر کنم بشه اخر هفته ! الانم از خونه ی بابا اومدم نت . خانباجی جون شرمنده زنگیدی نبودم . سایه ... ۸ دی ۸۸