X
تبلیغات
...♦♦ نوشـــته های یـه مــامـان ♦♦...

❀ خـــاطرات خــانـوادگـی مــا ❀

بهار نارنج


سلام

هاااااااااااااه ..........

فکر کنم همین موقع ها بود ... اره ... همین موقع ها بود که توی کوچه پس کوچه های شهرم پر بود از عطر دل انگیز بهار نارنج ....


آه .... چه عطری ...... حتی نارنج های کاشته شده در پیاده رو ها هم پر بود از بهار نارنج و زیرش هم پر از گلبرگ های ریخته شده ..... ان سالها خیلی ها توی حیاط خانه شان درخت پرتقال و نارنج داشتند ....

یادش بخیر بچه های مدرسه هر روز که وارد مدرسه میشدند دستانشان پر بود از گلبرگ های به نخ کشیده ی نارنج به صورت دستبند و گردنبند ... و هدیه میدادند به خانوم معلم یا به بهترین دوستانشان ... و گاهی هم یکی از انها نصیب من هم میشد .... و این برای من لذت بخش ترین چیز بود ! نه بخاطر انتخاب شدن از طرف کسی ، بخاطر اینکه تا مدتها عطر بهار نارنج در کنارم بود و لمس گلبرگ هایش حالم را خوب نگه میداشت .....

یادش بخیر ان سالها خانه هر کسی میرفتی زیر درخت نارنجش چیزی پهن بود برای جمع اوری گلبرگ ها ، تا با انها مربای بهار درست کنند و ما طبق معمول از همه ی این ها بی بهره بودیم چون حیاط و درخت نارنج نداشتیم .....

چقدر دلم میخواست زیر درخت های نارنج توی پیاده رو بشینم و بهار نارنج ها رو جمع کنم اما برای جماعتی که همه خانه هایشان پر از بهار نارنج بود کار من احمقانه ترین کار بود و من همیشه در حسرت داشتن و جمع کردن بهار نارنج ها بودم ....

هنوز هم گاهی که همسرم یا کسی عطر (شیشه ی عطر) بهار نارنج میزند شامه ام حساس میشود بویی کمی شبیه به بوی کودکی ام را حس میکنم و نفسم غلیظ تر به داخل میرود و سریع بیرون م اید برای نفس بعدی .... هنوز هم دیدن بهار نارنج مرا سر ذوق می اورد با اینکه دیگر بهار نارنج ها عطر و بوی ان سالها را ندارند .... 

دیگر حیاط های کوچه پس کوچه های شهرم پر از درخت نارنج نیست ! درخت ها بریده شدند .... جایش ستون های بتونی از زمین در امدند ... دیگر کسی در شهر من نارنج نمی کارد ! در شهر من نارنج دارد منقرض میشود !

پس از این به بعد شکوفه های پرتقال را بجای نارنج جمع خواهند کرد و عطر خواهند گرفت و همین میشود که بوی بهار نارنج هم تقلبی میشود .... و من دلم بهار نارنج های کودکی ام را میخواهد ... با همان بو !


نویسنده : سایـه
تاریخ : جمعه 1393/01/22
زمان : 11:26
نوروز ...


سلام

قول داده بودم که خوشی های نوروز رو هم به زودی بنویسم ...

نوروز امسال با فاطمیه و نبود خاله امنه یه حزن نهفته ای داشت که سایه اش روی خوشی هامون هم افتاده بود ولی بهترین و لذت بخش ترین اتفاق این بود که در نبود شوهرم (که به کربلا رفته بود) دو تا از خواهرام بدون همسراشون اومدن و چند روزی با هم خواهرانه زندگی کردیم و خوش گذروندیم و بازار رفتیم و خرید کردیم ...

با اینکه امسال هر دوی اونها قصد خرید عید نداشتن و یکم هم فکر جیب همسراشون بودن ولی همسراشون اصرار داشتن که اگه چیز مناسب و خوبی دیدن حتما بخرن و من گاهی در روز دو بار بیرون میرفتم . صبح با یکی عصر با اون یکی !

چون خواهرام بچه کوچیک داشتن و تعداد بچه ها هم زیاد میشد نمیشد همگی با هم بیرون بریم . اکثرا سحر که بزرگتر بود و بچه هاش هم بزرگتر بودن میموند خونه و دختر مریم رو نگه میداشت و من و مریم میرفتیم بازار رو میگشتیم و از چیزهایی که خوشمون میومد عکس میگرفتیم و به سحر نشون میدادیم و با همفکری انتخاب میکردیم و یک راست به مغازه مورد نظر میرفتیم و خرید میکردیم .

بعد هم که رفتن به زیارت و تحویل سال در حرم حضرت معصومه و همراه با یاد حضرت زهرا و ائمه وارد سال نو شدن بود که واقعا دوست داشتم که اونجا باشم و بودم ....

بعد هم به سلامت رسیدن همسرم از سفر کربلا بود و اینکه بر خلاف ظاهرش که اصلا نشون نمیداد برای ما و فامیل دور و برمون هم سوغاتی خریده بود که من واقعا ازش توقع نداشتم و واقعا منو متعجب کرد :)) یعنی برای خودم و بچه ها هم فکر نمیکردم چیزی بگیره از بس که توی این خط ها نبود ....

رفتن مون به شمال هم خوب بود ... 

همراه بابام اینا و با ماشین شون به خیلی از فامیل سر زدیم و دیدار ها تازه شد ...

با اینکه رفتن به خونه ی خاله امنه و دیدن جای خالی اون برام خیلی دردناک بود 
امسال ، شوهر خاله ام هم بجای خودش هم به جای خاله ام به بچه ها عیدی داد ....
:(
یاد نوروز پارسال افتادم 
خاله با مانتو و روسری نو
با زیر چشم کبود و تو رفته

و من اصلا به روی خودم نیاوردم که چهره ی خاله چقدر نسبت به قبل تکیده و بی روح شده بود
و مامان که هی اه و فغان پنهانی داشت و قربان صدقه ی خواهرش میرفت و بعدا معلوم شد که دکتر به مامان گفته بود که همه چی تمومه و مامان بدون اینکه به ما بگه غصه میخورد ....

یادمه وقتی چهره ی خاله رو دیدم دلم هری ریخت !
یک لحظه توی دلم گفتم نکنه عید امسال اخرین عید خاله باشه و همون عید هم اخرین عید خاله بود ...

امسال عید به خونه ی یه بیمار دیگه هم رفتیم ...
حالش خیلی بد بود
بی حال و بی رمق گوشه ی اتاق دراز کشیده بود
صداش از ته چاه بیرون می اومد ...
درد داشت و مرفین هم چاره ی دردش نبود ....
اون خانوم هم بیماریش سرطانه و ..... 
خدایا به همه ی درد مندان کمک کن و دردهاشون رو تسکین بده .....

* امسال عید نشد به خونه ی خواهرم مهتاب بریم !!! یعنی نوبر بود این حرکت مون ! دو بار خواستیم بریم ولی اونها نبودن و من هنوز هم باید در جواب خواهرزاده ام محمد که هر بار منو میبینه با دلخوری میگه خااااله چرا نیومدین خونه مون بگم ببخشید عزیزم . نشد دیگه ! بعدا حتما میایم خونه تون ....

* مریم و سحر رو هم بعد از اینکه از خونه مون رفتن شمال ، دیگه ندیدم تا اخر تعطیلات ! یه سر کوچولو بدو بدو رفتیم خونه شون عید دیدنی . مریم که حدود 40 روز بعد از تولد دخترش تموم تزئینات تولد رو گذاشته بود تا من برم و ببینم ... وقتی هم که رفتم اونجا تند تند کادوها و فیلم تولد و عکسها رو نشونم داد و در حالی که با عجله داشتم خداحافظی میکردم مریم یکی دو مشت اجیل توی دستم ریخت .... 

* شب اخر شام خونه سحر بودیم . شب دفن حضرت زهرا .... یه روضه خونی جمع و جور هم شد ....

* 20 فروردین هم خواهرم مهتاب با همسرش رفتن کربلا .... نمیدونم چرا دولت عراق دقیقا همین الان تصمیم گرفته تروریست های اونجا رو نابود کنه !!! انشالله که به سلامت 27 فروردین بر میگردن و همسرم هم اجازه داده برای اومدن شون برم شمال ...... انشالله که مشکلی برای رفتنم پیش نیاد .... خیییییییییییییلی دوست دارم موقع اومدن شون اونجا باشم :)


نویسنده : سایـه
تاریخ : جمعه 1393/01/22
زمان : 11:13
تبریک با تاخیر و ناخوشی های نوروز !


سلام

با تاخیر بسیار زیاد سال نو مبارک .....
امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین و اتفاق های خوبی براتون رقم زده بشه

ولی من امسال نوروز عجیب و غریبی داشتم !
شاید هم زیاد عجیب نباشه ولی برای خودم غریب بود !
البته امسال کلا عید شادی نداشتیم هم بخاطر فاطمیه و هم بخاطر فوت خاله آمنه ...

ولی

بیشتر از خوشی هاش ، تلخی هاش تو ذهنم مونده !

همسرم 23 اسفند رفت کربلا و 2 تا از خواهرام (سحر و مریم) با بچه هاشون اومدن پیشمون تا ما تنها نباشیم 
وقت برگشتن همسرم 3 فروردین بود و ما اینجا موندیم تا برگرده و با هم بریم شمال
بابا و مامان و خواهرم مهتاب و شوهرای سحر و مریم هم قبل از تحویل سال به ما ملحق شدن و قرار شد یه دوره ی زیارتی رو شروع کنیم تا همسرم از سفر برگرده

اولین زیارت ، زیارت حضرت معصومه بود ....
تحویل سال حرم حضرت معصومه بودیم
زیر زمینش ...
با خوندن دعای توسل و یاداوری دردهای حضرت زهرا و اشک ، دعای تحویل سال رو خوندیم

بعد به سمت خونه حرکت کردیم
بقیه جلوتر بودن و ما که توی ماشین بابا بودیم وسط راه توی پمپ بنزین توقف کردیم و بعد راه افتادیم 
کمی جلوتر یه موتور افتاده روی زمین دیدیم با یه نفر که افتاده بود و تکون نمیخورد !
معلوم بود تصادف همون چند لحظه پیش اتفاق افتاده ... صورت اون مرد مشخص نبود ! پشت سرش رو به ما بود . هیچ خونی هم دیده نمیشد ولی تکون هم نمیخورد !!!
شوکه شدیم !
توی اون خلوتِ بعد از تحویل سال ، یه نفر که تصادف کرده بود و فقط یه نفر که بالای سرش ایستاده بود و داشت نگاه میکرد ببینه زنده است یا مرده ....         و ما ارووم از کنارش فقط گذشتیم !!!

من مبهوت و نگران به بابا گفتم بابااااااا نمی ایستی ؟؟؟؟ بابااا ! 
بابا خیلی منطقی گفت : مُرده ! کاریش نمیشه کرد ! اون مردی که کنارش بود زنگ میزنه به اورژانس ....
مطمئنا حال و حوصله ی گرفتاری های بعدش رو نداشت ... خسته ی رانندگی طولانی هم بود ... به سختی و فشار هم از بین جمعیت داخل حرم حضرت معصومه بیرون اومده بود ... ولی .....
من و مامان تا خونه هی گفتیم وااااای ! خدایا !!!! الان خانواده اش منتظرشن !!!!!!! وای !!!! خدا بهشون صبر بده ! خدایا کمکش کن !!! و .... اشک ریختیم و برای خانواده ی چشم انتظارش دلسوزی کردیم !

همین ! به همین سادگی !
چقدر دلم میخواست اقلا بابا می ایستاد تا از زنده یا مرده بودنش مطمئن میشدیم !
چقدر تا چند روز یاد اون مرد می افتادیم اشک تو چشم مون جمع میشد و خدا خدا میکردیم که زنده مونده باشه و به هر کی میرسیدیم میگفتیم که واااای ما بعد از تحویل سال یه جنازه دیدیم که خیلی ناراحت مون کرد و بعضی با بی تفاوتی میگفتن خب جنازه دیده باشین این دلیل نمیشه که خوشی خودتون و خانواده تونو تلخ کنین ! مُرد که مُرد خدا رحمتش کنه شما باید زندگی خودتونو بکنین !!! کسی درک مون درک مون نمیکرد !

قبل از تحویل سال هم توی شلوغی های اطراف حرم یه ماشین اهسته زد به ماشین جلوئیش و چند تا نره غول هیکلی از توش ریختن بیرون ! ما نایستادیم ولی برای راننده ی ماشین عقبی از خدا طلب امرزش کردیم :))

فرداش روز اول فروردین ، سفرمون به سمت کاشان و مشهد اردهال ادامه پیدا کرد .... و در کاشان فقط ناهار خوردیم و به مشهد اردهال زیارت سلطان علی بن محمد باقر رفتیم 
اران و بیدگل هم که انگار اتاق پشتی کاشان بود رو هم دیدیم و به زیارتگاه محمد هلال رفتیم پسر امام علی رفتیم

باز هم چند مسئله ناراحت کننده و چند نفر که با هم بحث شون شده بود حال مونو خراشید
مثل وقتی که توی حرم یه پدر با دستای سنگینش دختر کوچولوی بازیگوشش رو چپ و راست سیلی میزد !
مثل اون مردی که به پسر کوچولوش که جای راننده نشسته بود و ادای رانندگی رو در می اورد ، فحش های رکیک و ناموسی میداد و با بی رحمی از جای راننده انداختش عقب !
یا اون شوهری که بخاطر نرفتن به یه شهر و رفتن به شهر دیگه زنش رو به باد انتقاد و تحقیر می کشوند 
یا ....

روز 2 فروردین هم شهر محل سکونت ما بودیم و خودمونو برای اومدن همسرم اماده میکردیم ...
که سحر و شوهرش و مامان که رفته بودن بیرون برگشتن و تا وارد شدن ، دیدیم سحر انگار گریه کرده ازش پرس و جو کردیم دیدیم مامان زخمی شده !!!!

سحر و شوهرش و مامان که رفته بودن بیرون میرن یکی از پاساژای شهرمون که پله برقی داشت . مامان میترسید و نمیخواست باهاشون بره 
(مامانم از وقتی خواهرش رو از دست داد حالش زیاد خوب نیست ، حواسش زیاد جمع نیست ..... مامان و خاله امنه خییییییییییلی با هم رابطه داشتن روزی نبود که مامان به خاله زنگ نزنه و هفته ای نبود که خاله رو نبینه و هم اینکه شنیده بود توی مکه زن عموش و فک و فامیلش که رفته بودن زیارت یکی شون روی پله برقی افتاد و بقیه که خواستن برن کمکش دونه دونه افتادن و بساطی شد برای خودش که تا مدتها کوفتگی و کبودی داشتن و مامانم هم بعد از اون دیگه از پله برقی میترسید )
ولی با اموزشی که شوهر سحر بهش داد و دستشو گرفت ، مامان اماده شد و پاشو گذاشت روی پله برقی ... ولی انگار پاشو بد گذاشت و تعادلش بهم خورد و افتاد و مامان ، همون موقع شوهر سحر رو که دستشو گرفته بود رو انداخت روی خودش !

سحر و دختر بزرگه اش که 5-6 ساله است بالا ایستاده بودن و نگاه میکردن ! دیدن مامان قل خورد و افتاد ! دیدن شوهر سحر افتاد روش ! دیدن شوهر سحر دستشو روی پله گذاشت و از روی مامان خودشو پرت کرد اون طرف ! دیدن که مامان چشماش بسته است ! دیدن که لبه های پله برقی دونه دونه می اومدن و میخوردن به سر مامان ! دیدن که مامان خونی شده ! هم سرش هم پشت دستش ! و فقط جیییییییییییییغ کشیدن و مامااااااان مامانننننننن کردن !
تا اینکه یه مغازه دار اومد و داد زد که خوااااااااااهر خواهررررررررر بسه جیغ نزن پله رو خاموش کردیم !!!!! و سحر در حالی که تمام تنش میلرزید دید که روسریش باز شده و یه عالمه ادم دور پله برقی جمع شدن و پله خاموشه و مامان رو بلند کردن و داره با دستمال زخمش رو پاک میکنه ! 

پیشونی مامان باد کرد ! توی موهاش پوست سرش تکه تکه قرمز شده بود ! کم کم یه بادمجون گنده هم زیر چشمش در اورد و ورم هم کرد ! پشت مامان هم کبود شد ولی خدا خیلی بهش رحم کرد که دست و پاش نشکست ... ولی حالمون حسابی گرفته شد .... فردا صبحش هم قرار بود همسرم از سفر کربلا بیاد ....

خوشی های نوروز باشه برای بعد .....



:: موضوعات مرتبط: خاطرات من
نویسنده : سایـه
تاریخ : چهارشنبه 1393/01/20
زمان : 12:37
بفرمایید چند تا عکس ...
| ادامه مطلب...

سلام 

مهمونید به دیدن چند تا عکس با دوربین خودمون ...
اینا رو چند وقت پیش اپلود کرده بودم ولی موقعیت گذاشتنش پیش نیومد ...
چون عید نزدیکه و همه داریم خونه تکونی میکنیم منم پرشین گیگمو تکون دادم این چند تا عکس ازش در اومد :))
بفرمایید  ادامه مطلب :) فقط بی ربط بودنشونو ببخشید !

 



:: موضوعات مرتبط: عکس و متن
نویسنده : سایـه
تاریخ : چهارشنبه 1392/12/14
زمان : 11:25
باغ گردوی بابابزرگ


سلام 

یادش بخیر بچیگیامون ....

یادش بخیر بابابزرگ ... ننه بزرگ .... 

یادش بخیر باغ گردوی بابابزرگ ، توی روستای اجدادی ... همه به اونجا میگفتن "پایین باغ" بخاطر اینکه سراشیب بود . با شیب خیلی تند ... و چندین چاله ی پشت هم داشت به عنوان پله ... 

تابستونا ، انبوه درخت ها و خنکای هوا ...
چه کیفی داشت رفتن به زمین پشت خونه که معمولا توش سبزیجات کاشته بود و درخت میوه داشت و منطقه ی ممنوعه ی پایین باغ ! با حصاری از چوب و در چوبی دست ساز و اون سراشیبی تند و ترس از افتادن ....

(اینجا زمین پشتی بابابزرگه . با درخت های میوه که قدیما اینجا سبزیجات هم کاشته میشد )

(همون زمین پشتی و نمای باغ گردو)

(در چوبی ورودی باغ گردو)

یادش بخیر اون کلبه کوچولوی چوبی توی باغ و حس فتح اورست بعد از رسیدن به اون کلبه .....
یادش بخیر تابستونا بخاطر اینکه دزد به باغ نزنه و گردوها رو نبره دایی ها گاهی میرفتن توی اون کلبه و مواظب باغ بودن .
یادمه لذت بخش ترین جای باغ همون کلبه جوبی بود با نخ و سیستم دست ساز خبر دار کنی به داخل خونه ...
وااااای که باغ از اونجا چقدر زیبا بود !
صدای پرنده ها ....
خش خش برگها .....
اونجا بازی فکری و کتاب خوندن با دایی کوچیکه که تقریبا هم سن و سال هم بودیم ....
.
.
.

یادش بخیر اون ایوون دراز با نرده های قهوه ای ..... و عکس چاپ شده ی دایی احمد روی دیوار خونه ی بابابزرگ که همیشه داشت به ماها نگاه میکرد ....

یادش بخیر اتاقک تنور و نون پزیِ توی حیاط شون و پنجره کوچولوی چوبیش که من عشق اینو داشتم که برم پشتش و ادای مغازه دار ها رو دربیارم .....

یادش بخیر حوض بزرگ بغل خونه شون که جز برای شستن دست هیچ وقت رغبت به رفتن کنارشو نداشتیم !

یادش بخیر دستشوئی درب و داغون پشت خونه که عزا میگرفتیم برای رفتن به اونجا مخصوصا شبها :/

یادش بخیر گاو و گوساله هاشون (اون زمانها که بچه بودم ) و وقتی که دور شاخهای گاو طناب بسته بود و بسته بودنش به نرده و خاله مشغول رسیدگی و دوشیدنش بود و منم مثلا دختر شجاع میشدم و از روی ایوون بهش نزدیک میشدم و گاهی دست به سرش میزدم و به خواهرای کوچولوم فخر میفروختم !

یادش بخیر بابابزرگ به گوساله میگفت گاوساله ...

یادش بخیر وقتی بچه بودیم بابابزرگ از توی گنجه ی اتاق وسطی ، بهمون بیسکوییت پتی بور میداد و مام شاد و شنگول یه استکان اب از خاله میگرفتیم و بیسکوئیت و اب میخوردیم !

یادش بخیر مغازه ی جلوی خونه ی بابابزرگ . به مغازه داره میگفتن مش بابا ! پول که دستمون می اومد میرفتیم ازش تخمه میگرفتیم یا خوراکی های دیگه .... اونموقع ها متعجب بودیم که اونجا چرا همه به تخمه میگن سِمِشکه !

یادش بخیر .... 

(یه رود کوچولو هم از پایین ترین قسمت باغ جاری بود .... )

برای فوت بابابزرگ همگی تو خونه شون جمع بودیم ... ننه چقدر بی حال و منگ بود . همش میترسیدیم نکنه فشارش بزنه بالا ! چقدر یواشکی زیر نظرش داشتیم .....

یادش بخیر کل ظرفهای مراسم رو پشت خونه ی بابابزرگ زیر درخت ها چند نفری شستیم ........

هعی ... ننه هم که زیاد دووم نیاورد ....

یادش بخیر ....

دیگه به جز این چند تا عکس از باغ چیز دیگه ای نمونده !

(اینجا هم پایین ترین قسمت باغه که فقط اونجا مسطح بود)

خونه و زمین پشتش تقسیم شد .... درخت های باغ قطع شد . دیگه اونجا خیلی عوض شده !

با اینکه هنوز زمین سراشیبی باغ  بابابزرگ سرجاشه و کسی هم قصد تقسیم و گرفتن اونو نداره ولی دیگه نمیشه اسمشو باغ گذاشت ! اونجا دیگه تبدیل شده به دره  :(

* خدا همه ی اموات رو رحمت کنه ......
شادی روحشون صلوات .....



:: موضوعات مرتبط: خاطرات بچگی
نویسنده : سایـه
تاریخ : سه شنبه 1392/11/29
زمان : 14:43


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.