...♦♦ نوشـــته های یـه مــامـان ♦♦...

❀ خـــاطرات خــانـوادگـی مــا ❀

معلم اجباری !

سلام

يه معلمي تو مدرسه ي دخترم به اسم خانم ت ، که پارسال پايه ي اول درس ميداد ، سنش یکم بالا بود و انگار سکته هم کرده بود و نصف صورتش فلج بود و یکم ترسناکش میکرد مخصوصا برای یه بچه که تازه وارد مدرسه شده !
پارسال ، قبل از ثبت نام کلاس اول دخترم ، شنيدم که اون معلمه بداخلاقه و بچه ها رو ميزنه !!! و شکایت به مسئولین مدرسه و حتی اموزش و پرورش هم فایده نداشته و اون همینجور به رفتارش ادامه داده ....
منم خدا خدا کردم که خانم ت معلم دخترم نشه و خدا رو شکر نشد با اینکه بعدا یه معلمی نصیب دخترم شد که بعد از چند بار تعویض معلم اومد و هیچ تجربه ی کلاس اول هم نداشت و یکم هم جیغ جیغو بود ولی بازم برام خیلی بهتر از خانم ت بود 
البته من خودم رفتار خشنی از خانم ت ندیدم و ندیدم که کسی رو بزنه یا با بچه ها رفتار بدی بکنه ولی با مادرها و با خود من رفتاری طلبکارانه داشت و گاهی که منو تو خیابون یا توی حیاط مدرسه میدید خیلی طلبکارانه سلام و علیک میکرد و سوالاتی میپرسید از درس خوندن دخترم یا هر چیز دیگه ، که من از لحن حرفاش خوشم نمیومد ! بدبختانه انگار اون از دخترم و از من خوشش میومد ! منم همش سعی میکردم زیاد دم پرش نباشم ولی نمیشد !!! گاهی اوقات که منو گیر میاورد خيلي سخت و سنگين ايرادايي ازم ميگرفت و انتقادايي ميکرد ک دوست نداشتم ! از چرا بچه رو دیر اوردیش بگیر تا چرا این همه میرین مسافرت !!!

مثلا پارسال 4 بار برای دخترم از معلمش اجازه گرفتم که ببرمش شمال ، (یه بار اواخر مهر قبل از فوت خاله ام وقتی حالش خیلی بد بود برای دیدنش رفتم شمال ، اواخر ابان برای تدفین خاله ام و اوائل بهمن هم برای عروسی برادرشوهر کوچیکه و اردیبهشت ماه هم برای از کربلا اومدن خواهرم ) و معلم دخترم خیلی راحت اجازه میداد ولی این خانومه یهو جلومون سبز میشد که کجا دارین میرین ؟ میخوای دخترتو ببری مسافرت ؟ موقع سال تحصیلی رو چه به سفر ؟ مگه مجبورین ؟ بچه باید درس بخونه و .... !!!
همش بهِم ضد حال میزد ! 

بعد از اینکه بچه ها تعطیل شدن یه روز توی مسجد محله مون دخترم و چند تا از دوستای دخترمو گیر اورده
 و کلي باهاش حرف زده و گفته من دوستتون دارم و ... و بعد دخترمو فرستاده ک منو ببره پيشش !
من با ناراحتی و مجبوری رفتم پیشش که دیدم چند تا مامان دیگه هم کنارشن ، بعد يهو برگشت به من گفت تو منو دوست داري ؟ من هاج و واج !  
گفت بگو ... منو دوست داري ؟ من ميخوام دخترتو بياري کلاس من !
من با تعجب گفتم شما که پایه اول درس میدی !!! اونم با ذوق و شوق گفت : من امسال تغییر پایه دادم و دارم میام پایه دوم !
من گفتم خب اخه این طرح رو برای این گذاشتن که بچه ها با معلم های قبلیشون باشن و تغییر معلم ندن و شمام باید بچه های کلاس خودتونو بردارین ....
گفت اخه من میخوام بچه های کلاس من همه نمونه باشن هم از نظر درسی هم از نظر تربیتی ! دخترای شما همشون هم درسشون خوبه هم با ادب و با تربیتن ! من از شاگردایی که توی دهنشون همش فحشه و خانواده هاشون بی فرهنگن خوشم نمیاد و میخوام کل کلاسم همه در یک حد از تحصیل و ادب باشن که اینجوری برای بچه های شما هم خیلی بهتره ... در ضمن من نیت کردم توی کلاسم 5 تا سید داشته باشم که دختر شما یکی از اون 5 تاست ..... شما برین و از مدیر بخواین که دختراتون رو توی کلاس من بذارن و اگه دفتر قبول نکرد بگین حتما ميخوایم و ما حق داریم معلم دخترمونو انتخاب کنیم و ....


من گفتم والا چي بگم حالا ببينم چي ميشه و ... گفته نه خير ! اين حرفا رو قبول ندارم حتما بايد بياريش تو کلاس من !

بعد که ديد من جواب مثبت قطعي بهش ندادم گفت اگه اين کارو نکني من ابروتونو تو مسجد ميبرم ! ابروي اقاتو ميبرم همينجا !!! اين حرفشو خيلي با لحن جدي اي گفت که من بدم اومدو برگشتم با لبخند گفتم با اين تهديداتون ميخواين شاگرد جمع کنين ؟؟؟ گفت نه اين که شوخي بود ولي حتما برين و بگين توي کلاس من بذارنش ! 

بعد به مامانای ديگه هم گفت و اصرار هم کرده که به دفتر نگين ک اون اصرار کرده و بگيم خودمون دوست داريم و اين يه دروغ مصلحتيه !!!  

بعد از چند روز مادر يکي از بچه ها بهم گفته که خانم ت اسم بچه ها رو نوشته توي کلاس خودش !!! اونم رفته داد و بيداد کرده که   نميخواد دخترش تو کلاس اون خانم باشه و ميدونه ک مام دوست نداریم و اسم دخترای ما رو باید از کلاس اون خانم خط بزنن !!! 

بعد من رفتم مدرسه دخترم ، ميگم کلاس بندي ها انجام شده ؟ ميگن نه هنوز ... بعد چون منو ميشناختن پرسيدن چيزي شده ؟ کلاسي ميخواي دخترتو بذاري ؟ گفتم نه ! ميخوام يه کلاس نذارمش ! گفتن خانوم ت که گفته شما خودتون خواستين که ... منم گفتم ايشون گفتن ، منم روم نشد ک بگم نه ! ... مسئولین مدرسه هم گفتن که نميشه همه ي خوبا يه کلاس باشن و بچه ها بايد تقسيم بشن و با معدل کلاس بندي ميشن و خانم ت نمیتونه این کار رو بکنه و منم ازشون قول گرفتم که دخترمو هر کلاسي بذارن جز کلاس اون !
 
بعد من مونده بودم وقتي باهاش چشم تو چشم شدم چي بهش بگم ! اون چه رفتاری میکنه و من باید چه جوابی بهش بدم و کلی واکنش های جورواجور رو در ذهن خودم ساختم و جوابهای خودمو اماده کردم و منتظر برخوردش بودم ! 
 
 یه روز که توی مسجد بودیم دخترم دوئید اومد کنارمو با ترس گفت : ماااامان ! بچه ها میگن خانم ت داد میزنه ! گفتم نمیدونستی ؟ گفت چرا ! وقتایی که کلاس اول بودیم و از جلوی کلاسشون رد میشدم بعضی وقتا صدای داد زدنشو میشنیدم ! گفتم دلت نمیخواد معلمت باشه ؟ گفت نه ! گفتم نگران نباش ... به مدیرتون گفتم که اون معلمت نباشه ....

با اینکه مسئولین مدرسه گفته بودن که دخترمو تو کلاس خانم ت نمیذارن ولی همش نگران بودم نکنه اون پیروز بشه یا اینکه باهام دشمن بشهیا بعدا بیشتر بخواد ضد حال بهم بزنه که روز اول مهر تا معاون منو دید زود بهم گفت : خانم ت از این مدرسه رفت ... میخواست مدیر بشه و رفت تو روستا ! منم خوشحالیمو پنهان کردمو گفتم عه ؟! ....  تو دلم گفتم اخخخخخخخخ جووووووووووون !

آخیــــــــــــــــــش ! خدا پدرشو بیامرزه منو از یه اضطراب خلاص کرد !

[ پنجشنبه 1393/07/03 ] [ 17:0 ] [ سایـه ]

[ ]

باز شدن پای پسرمون به کلانتری !

سلام 

فکر کنم توی ماه رمضون بود که پسرم طبق معمول رفت نون بخره که زنگ زد خونه و ازم پرسید : مامان ؟ شما دوچرخه رو برداشتین ؟

یعنی دقیقا بعد از پخش اون قسمت از سریال هفت سنگ ، که پدره برای پسرش یه دوچرخه خرید بعد دید که پسرش دوچرخه رو توی خیابون ول کرده و بخاطر اینکه پسرشو ادب کنه دوچرخه رو برداشت و اورد خونه و قایمش کرد ... البته بعدا بابائه فهمید که اون دوچرخه مال پسرش نبود !
بعد پسرم از خیابون زنگ زده که شما دوچرخه رو برداشتین ؟
یعنی اینقدر جوگیر شده بود فکر کرده بود شاید ماها دنبالش راه افتادیم و دیدیم دوچرخه رو تو خیابون ول کرده و برای ادب کردنش برداشتیم اوردیمش خونه !

بعله دیگه ... دوچرخه رو دزدیده بودن !

و این اولین بارش نبود !
اون دفعه دوچرخه اش خراب شده بود و یه چند روز همینجوری گذاشته بود دم در و مثلا زنجیرش کرده بود ! اون موقع خونه جایی برای اوردن دوچرخه به داخل نداشت و دوچرخه رو دم در قفل میکرد و یه بار اومدیم دیدیم نیست و هیچی به هیچی !

این بار میگه دوچرخه رو بدون قفل کردن ، یه طرف خیابون گذاشته و رفته اون طرف توی نونوایی و هر چند دقیقه میومده یه نگاهی بهش مینداخته که دیده نیست ! بعد که پسرم دست خالی برگشت خونه ، باباش گفت زنگ بزن 110 و اطلاع بده !
بعد اونا گفتن بیا همون جا و اونام اومدن و محل وقوع جرم رو بررسی کردن و گفتن فردا با کپی شناسنامه و کپی برگه ی خرید دوچرخه بیا فلان کلانتری ... بازم شب دوباره زنگ زدن و تاکید کردن که فردا حتما مدارک رو ببره ...

و این چنین شد که پای پسر 15 ساله مون به کلانتری باز شد و از اون موقع تا کنون خبری مبنی بر پیدایش دوچرخه به دست مان نرسیده !
اما پسرمان همچنان مُصِر است که بازم براش دوچرخه بخریم ! و از وقتی دوچرخه ربوده شده ، خرید و کارای کوچیک و بزرگ خونه خیلی به بدبختی انجام میشود چون پسرمان حال ندارد راه برود !

تازه برای تعیین رشته ، رشته ی اتوماسیون صنعتی رو انتخاب و ثبت نام کردیم و هنرستانش هم بهمون یکم دوره و ماشین خور هم نیست و بهانه کرده که نمیتونم این همه راه برم و دوچرخه میخوام !

یعنی سر دوچرخه سوم چه بلایی میخواد بیاد ؟

[ یکشنبه 1393/06/09 ] [ 21:3 ] [ سایـه ]

[ ]

من و این همه خوشبختی ؟

سلام

2 روز بعد از عید فطر ، رفتیم شمال (مازندران) ...
شوهرم فقط 5 روز موند و برگشت و من حدود 10 روز خونه بابام بودم که همسرم خبر داد که هنرستانی که قرار بود پسرمو ثبت نام کنه گفته باید خود دانش اموز باشه و قبل از انتخاب رشته ازش تست گرفته بشه ، و شوهرم تاکید داشت ک هر چه سریع تر برگردیم و ما هم با ماشین خواهرشوهرم اینا که برای شرکت در عروسی از تهران به مازندران اومده بودن ، رفتیم تهران .... 
شوهرمم اومد اونجا و بعد از 2-3 روز موندن خونه خواهرشوهرم دیشب برگشتیم خونه خودمون و من تا در خونه رو باز کردم و اون همه گرد و خاک رو دم در دیدم حالم بد شد ! پله پله که رفتم بالا حالم بد بود ! به هال ک رسیدم سرم سوووووووووووووت کشید ! اشپزخونه رو که دیدم یعنی واقعا واقعا سرم گیج رفت اصلا یه وضعی !!!
توی هال علاوه بر همه ی بند و بساطای همسرم ( کتاب و سی دی و انواع کابل ها و سیم ها و انواع وسایل جانبی کامپیوتر و ....) ، یه میز قدیمی و یه صندلی هم با یه عالمه وسیله روش به دکور هال اضافه شده بود + یکی از صندلی ها روی میز اشپزخونه بود که انتن روش گذاشته شده بود برای کارت تی ویِ لپ تاپ !!!!!!

از وقتی هم که رفته بودیم در دستشوئی هم بسته نمیشد هی میکوبیدیم هی خودش تَرَقی باز میشد !!!
از وضعیت لباس نشسته ها و اشغالای خشک شده و تلمبار شده و اتاق جارو نشده که لزومی نداره حرفی بزنم !

البته به شوهرمان ابراز نارضایتی کردیم و از گل کلفت تر شنیدیم ! و خیلی با اعتماد به نفس گفته شد که خب حالا ! دوباره وسایل رو برمیگردونم سر جاش !

و من طبق همه ی وقتایی که از سفر شمال برمیگردیم کاملا دپرسم و دلتنگ و متنفر از این شهر و این خونه و کل وسایلش و ....
حالم از خونه و زندگیم بهم میخوره !

امروز صبح هم ...
سماور رو روشن کردم و بقیه رو بیدار کردم ولی کسی از جاش جم نخورد ...
یه پارچه رو خیس کردم و میز رو دستمال کشیدم و زیر شیر اب گرفتم و اب جنازه ی مورچه ها رو برد ...
دوباره دستمال رو روی میز کشیدم و بقیه ی جنازه ها رو از میز پاک کردم ....
در یخچالو باز کردم و وسایل صبحانه رو که برداشتم ، جنازه های مورچه هایی که توی یخچال بودن رو هم با انگشت نمدارم جمع کردم ...
پنیر و کره و مربا رو که روی میز گذاشتم دیدم همه چیز مثل قبله ... میز خشکه و مورچه ها هم عین قبل داره روش چرا میکنن !
بی خیالشون شدم و شروع کردم به خوردن ....
همونطور که میخورم مورچه ای رو که روی صورتم بود رو پرت کردم پایین . اونی هم که روی دستم داشت راه میرفت رو فوت کردم .... و چارچشمی مراقب بودم مورچه ها به مربا دست برد نزنن که دیدم یه عده ی زیادی یه جا جمع شدن ! زوم کردم روشون ! یهو دیدم یکی یه مورچه هم اندازه ی خودشو گرفته به دهن و داره از بین بقیه راه باز میکنه و بر خلاف بقیه حرکت کرد و رفت ! معلوم نبود مورچه ی بیچاره از حال رفته بود و اون یکی بغلش کرده بود که برسونتش درمانگاه ! یا اینا از قبلیه ی مورچه خواران بودن و اونو داشت میبرد برای اذوقه ی زمستونشون فریز کنه !

بعد از خوردن صبحانه ، سریع وسایلو جمع کردم و مورچه ها رو در چراگاهشون تنها گذاشتم ....
بعد اومدم شوهرم و پسرمو دوباره صدا کردم که پاشین برین برای ثبت نام ... که همسرم فرمودن عجله ای نیست میشه چارشنبه بریم !!! و من کاری جز دندان قروچه از دستم بر نیومد که انجام بدم و بیام سیستمو روشن کنم و یه پست چرند بذارم بلکه یکم اعصابم اروم شه !

[ دوشنبه 1393/05/27 ] [ 10:48 ] [ سایـه ]

[ ]

این عید برای من شاد نیست ...

سلام

دیشب ، شب عید فطر ، وقتی لباسهای شسته شده رو از ماشین لباسشوئی توی سبد ریختم تا ببرم تو پارکینگ پهن کنم
بالای پله ها ، نمیدونم چی شد که یهو نزدیک بود از بالای پله به پایین پرت شم ! و بعد از کوبیده شدن به نرده و ریختن مقداری از لباسها ، تونستم سریع دستمو به نرده بگیرم و نیفتم !

تا چند ثانیه هاج و واج مونده بودم که چی شد ؟! فقط یادم هست ک یهو چشمم افتاد به اخرین پله و به نظرم فاصله مون قد 10 کیلومتر شد و همون وسط ِ افتادن یه فریاد هم زدم !  بعد متوجه کوبیدگی کف دستم و پشت پام و لرزش تنم شدم که این ترس و لرزش تا مدتی ادامه داشت ! 

کمی بعد شوهرم از مسجد برگشت درحالی که می لنگید ! بین راه خیلی تصادفی یه شیشه رفت توی پاشنه ی پاش و خونه جاری بود ... تا خودشو برسونه به دستشوئی 4 تا قطره هم روی موکت و پله چکید ...
دخترم تا خون ِ پای باباشو دید جیغ کشید !

با خودم فکر کردم ادمهایی ک همش دارن خون میبینن و همش تنشون می لرزه و توی ترس و دلهره ان چـــــــــــــی میکشن ؟!!! چقدر سخته واقعا هر روووووووز این همه دلهره و خون و زخمی و ترس !

* طاعات و عباداتتون قبول ... عیدتونم ... عیدتونم مبارک .....

* چطور این عید را شاد باشم وقتی تو دیگر نمیخندی عزیز دلم ؟

غزه

چطور برای عید شیرینی بخرم و لباس تمیز و نو بپوشم وقتی تو اینجور سفید پوش شدی عزیزکم ؟

چطور میشه مادر بود و از دیدن غم و درد مادران دیگه غمگین نشد ؟



چطور میشه انسان بود و این همه جنایت رو دید و هیچ نگفت ؟

یا غیاث من لا غیاث له .... ایا اونها جز تو فریاد رسی دارند ؟؟؟؟

* میگن وقتی در زمان امام علی ، ایشون شنیدن ک از پای دخترکی یهودی خلخال کشیده شد ، فرمودند اگر برای این حادثه تلخ، مسلمانی از روی تاسف بمیرد ملامت نخواهد شد و از نظر من سزاوار است... ظلمی کوچک به دختری غیر مسلمان ! حالا امام زمان از دیدن این همه ظلم به کودکان مسلمان چه زجری میکشن ؟ 

[ سه شنبه 1393/05/07 ] [ 20:2 ] [ سایـه ]

[ ]

مارمولک

سلام
چند شب پيش وقتي داشتم با مامانم تلفني حرف ميزدم يهو متوجه يه مارمولک کوچولو توي اتاق شدم !!! 
با کمک پسرم يه ابکش انداختيم روش و يه سنگ گذاشتيم بالاش تا نتونه در بره !
مارمولک مذکور همونجوری کنار دیوار هال دو شب موند تا اینکه شب قدر بعد از اینکه از مسجد اومدیم خونه شوهرم يهو پريد به سمتش و من که از افکار شیطانی همسرم باخبر بودم داد زدم نـــــه برندار ! ميدونستم ميخواد ابکشو برداره تا مارمولکه بره ! اما کجا ؟ براي اون ک مهم نبود ! مهم ازادی یک حیوان بی گناه بود !!!
منم گفتم اقلا يه مقوا بذار زيرش و ببرش بيرون !
اونام بردنش دم در و ولش کردن !

بعد به همسرم گفتم که امشب يکي از دعاهات مستجاب شد ! گفت کدوم ؟ من : که گفتي خدايا همه ي کسايي ک بي گناه در بند و اسارتن ازاد بفرما ! 

 

خداييش من جرات بردن به بيرون رو نداشتم ! شوهرمم کلا مدافع حقوق حيواناته ! اصلا سوسک و مگس هم نميکشه ! خوب شد شب قدري تقدير مارمولکه خوب رقم خورد

 

قبلا هم ديده بوديمش توي پارکينک و کنار پله ها ولي زود رفت پشت وسايل قايم شد ! اين دفعه پررو بازي دراورد اومد تو اتاق !!! بچه ي بـــــــــــــد ! 
بعد از اون یه جنازه ی کاغذی شده ی مارمولک دیگه ای رو هم توی پارکینگ پیدا کردم !
بعدش هم یه بار دخترم گفت که یه مارمولک دیده دوباره تو اتاق !
حالا سوالاتي که در ذهنم مونده اينه که مادر اين مارمولک کجاست عايا ؟؟؟؟ و تعداد تولید مثل اینا در هر بار چند تاست و هر چند وقته ؟؟؟؟ 
 
* خونه ی مامانم اینا ، جولانگاه مورچه هاست ! یادمه یه بار مامان مربا درست کرد و توی شیشه ریخت و درشو محکم کرد بعد گذاشتشون توی تشت با کمی اب ! من گفتم میخوای سرد بشه اینجوری کردین ؟ مامان گفت نه ! بخاطر مورچه ها !!!
یه بار با افتخار توی دلم گفتم واح واح اینا چقد مورچه دارن ! ما هیچ حشره ای تو خونه مون نیست ! حتی یه مورچه کوچولو ! یعنی چی به خودم بگم !!! الان اینجا شده هجوم مورچه هاااااااااااااااا ! از سر و کولمون بالا میرن ! اصلا نمیترسن ! له نمیشن ! ضـــــــــد ضربه ضـــــــد گلوله !!!
اصلا معلوم نیست از کجا میان و به کجا میرن ! خونه شون هنوز کشف نشده !
اصلا من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوین !!!  حیف که غلط کردم ، اینجا فایده ای نداره !!! 

[ چهارشنبه 1393/05/01 ] [ 20:5 ] [ سایـه ]

[ ]