|
درباره وبلاگ ![]() نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ... من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست . ××××× شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم . ××××× کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
چهارشنبه 1386/04/27 :: 19:52 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام داریم میریم به یه مسافرت طولانی ... دو هفته ... شاید هم دو ماه معلوم هم نیست ، کی برگردیم . و من نمیتونم تا مدتی بیام اینجا چون اونجا دسترسی به کامپیوتر و اینترنت ندارم . پس اگه نظری دادید شاید من بخونم ، ولی نمیتونم جوابی بدم . ولی میدونم از غصه ی دوری از نت هم که شده دلم برای همه تون تنگ میشه !! تا بعد ... دوشنبه 1386/04/25 :: 9:56 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام وقتی برادر شوهرم و خانواده اش اومدن خونمون ، دختر 10 ساله اونا و پسر 8 ساله من بدون هیچ مشکلی با هم بازی می کردن ( بازی های فکری ...) و اصلا کسی فکرشم نمی کرد این دو بچه ی عاقل نما یه دفعه مثل خروس جنگی به جون هم بیافتن و همدیگه رو زخم و زیلی کنن . دکمه ی تی شرتِ نوی پسرم هم کنده شده بود و دست هاش چنگ زده بود ... اون (دختر عمو) هم اظهار میکرد که دستش خون اومده ... و در جواب این که نشون بده ببینم گفت : نمیشه اینجا نامحرم هست ( اشاره به پسر من ) من نمی تونم استینمو بالا بزنم ... و زد و خورد با این جمله شروع شد که _ به این اسباب بازی دست نزن ... واقعا برای هیچ ... ما بزرگ تر ها هم ، گاهی مثل یه بچه ، سر یه چیز خیلی کوچیک و جزیی الم شنگه به پا می کنیم و زندگی رو تلخ می کنیم !! و بعد وقتی دنبال اغازگر دعوا می گردیم ، اصلا یادمونم نمی اد دعوا از چی شروع شد !! شنبه 1386/04/23 :: 7:54 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
کار های دیگه ی نی نی : وقتی سر حاله ، دستاشو مثل طبل به شکمش می کوبه و صدای قشنگی تولید میکنه. یه مانع جلوی پاش که میبینه شروع میکنه به لگد زدن به اون . به یه جای جدید که میره ( حتی از این طرف به اون طرف اتاق ) اول از همه ، خوب همه جا رو ورانداز می کنه . هی سرشو این ور و اون ور می گردونه و خوب همه جا رو بررسی می کنه . از بیکاری میزنه زیر اواز انگشت اشاره اش معمولا گوشه ی لبشه وقتی روسری سرش میکنم صورت تپلش معصوم تر میشه . وقتی باد به صورتش می خوره ( بسته به شدت باد ) خیلی با نمک چشماش هی باز و بسته میشه و انگار اون وقت نفسش رو حبس میکنه ... وقتی صورت مونو به صورتش نزدیک می کنیم دست هاشو بالا میاره و شروع میکنه به دست کشیدن به صورت مون ، یه چیزی شبیه نوازش ... یه موقع هایی یه دفعه خنده اش می گیره و هی ما رو نگاه میکنه و الکی می خنده . وقتی خنده ( با صدای بلند ) میکنه ، سکسکه اش میگیره . بیشتر دوست داره بایسته یا بشینه .و دلش میخواد بغلش کنیم و تو اتاق بگردونیم . به چادر نماز من خیلی علاقه داره و اونو دوست داره یه جورایی انگار با اون اروم میشه چون معمولا منو با اون میبینه . اگه ملحفه ، چادر یا هر پارچه ای کنارش باشه اون قدر این ور اون ورش میکنه که اخرش میکشه رو صورتش و بعدش گیج میشه و ... شروع میکنه به دست و پا زدن .... و ما زود نجاتش می دیم . هر چی دم دستش بیاد می بره به دهنش و تا انگشت ما رو گیر می اره ، به دهنش می بره و گاز میگیره .. اگه دلش چیزی بخواد التماس رو تو چشماش و صورت و صداش میشه دید وقتی نگاهش می کنیم لبخند میزنه.گاهی وقتی ما متوجه ی اون نیستیم اون هی لبخند میزنه و ناز میکنه ولی .... یه وقت هایی هی به ترتیب به من باباش و برادرش نگاه می کنه و سرش رو به سمتی که ما هستیم برمیگردونه البته با مکث چند ثانیه ای .... پنجشنبه 1386/04/21 :: 9:19 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
بقیه ی کار های نی نی کوچولوم شستشو : توی وان وول میزنه ....و می خواد اب رو بگیره و ببره به دهنش ... تا وقتی تنش رو میشورم ارومه ولی تا اب به چشمش می خوره ........... خواب : توی خواب نزدیکای بیدار شدنش که میشه ، هی خودشو کش و غوس میده .... و اخرش چشماشو باز میکنه و یه کش و غوس حسابی ..... وقتی خوابش میادانگشتاشو از پیشونی اش میکشه به سمت پایین ... انگشتاش اول تو چشمش گیر میکنه .... میاد به سمت بینی اونو با مشتش می ماله ... بعد تا دهنش ..... و دوباره از اول ..... توانایی ها : میتونه چیزها رو بگیره و نگه داره . هر چیزی رو که میبینه برای گرفتنش تلاش میکنه . وقتی به پشت می خوابه زود قل میزنه و به شکم بر میگرده و هی دماغ کوچولوشو میزنه به زمین وشروع میکنه به گریه خیلی ناز و بلند بَ بَ ب َ و مَ مَ مَ میگه ( با انگشت گوشه ی لبش ) و بعضی وقت ها هم حروف رو ترکیب میکنه و .... گریه ها : گاهی غریبه هایی رو که می خوان بغلش کنن رو حسابی ضایع میکنه و جیغ میکشه تا منو می بینه ، خودشو ناز میکنه از صدای عطسه و سرفه و هر صدای بلند ، به شدت میترسه گاهی که ازاد میزارمش ( بدون پوشک ) ، تا شلوارشو خیس می کنه از خواب بیدار میشه و گریه می کنه تازگی ها وقت گریه جیغ میکشه تعویض پوشک : موقع تعویض پوشک اروم به کارهای من نگاه میکنه کوچیک تر که بود وقت عوض کردن پوشک ، صدای باز کردن چسب پوشک کامل که میومد یک دفعه با شدت شروع می کرد به دست و پا زدن . سه شنبه 1386/04/19 :: 11:33 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام امروز نی نیه من هفت ماهش تموم شده یه ماه پیش می خواستم از کار های نی نی بنویسم که نشد .البته تو شش ماهگی هم تقریبا همین کارها رو میکرد ولی الان بهتر انجام میده. غذا خوردن نی نی : وقت دادن قطره ، قطره چکان رو میگیره و یا یهو با یه حرکت سریع ، پرتش میکنه. قطره ی آ + د رو خوب میخوره ، مولتی ویتامینو جوری میخوره که انگار ترشه ولی قطره اهن رو با تنفر می خوره و اون قدر قیافه اش با نمک و مامانی میشه مثل وقتی که ادم چیز تلخ می خوره . من با اینکه دلم براش میسوزه ولی از حرکاتش خنده ام میگیره . وقتی داریم اب یا چای میخوریم با دهن باز صدای خواهش گونه ای از خودش در میاره که ما می فهمیم که اونم اب میخواد وقتی گرسنه اش میشه تا من می خوام بهش غذا بدم زود به پهلو قل میزنه و دست شو بالا میاره و دهنش و باز میکنه و اماده ی خوردن میشه وقت خوردن فرنی تو قاشق غذا فوت میکنه و اونو به همه جا پخش میکنه . هم تو سر و صورت خودش هم من . وقتی داریم غذا میخوریم اونقدر نق می زنه که باید تو بغل مون بشینه و دهنش و باز می کنه و سرشو به سمت لقمه ی غذا میبره دوشنبه 1386/04/18 :: 9:10 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
نی نی کوچولو مثل یه عروسکه . یه عروسک سخنگو ولی بدون برق و باطری .... عجیب نیست ؟ یه موجود کوچولو ، مثل ادم بزرگها ولی 3-2 وجبی !! دستِ کوچولو ، پای کوچولو ، کله ی کوچولو .... وقتی یه ادم بزرگ بغلش می کنه بیشتر احساس می کنی که مثل عروسکه . عروسکی که مال خودته . و اونم دوست داره که فقط مال تو باشه نه کس دیگه . میتونی مثل بچگی هات عروسکت و بغل کنی و ببوسیش اونم عوضش برات لبخند میزنه چه کیفی داره عروسک بازی .... دلتون بسوزه من عروسک خوشگل دارم ....شما ندارین !!! ادامه مطلب ... شنبه 1386/04/16 :: 11:34 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
اولین بار که صداشو شنیدم ....حدود 4 سال پیش بود . سی دی شو یکی بهمون داده بود و ما اصلا نمی شناختیمش ... صداش خیلی پر شور و با صلابت بود . و همه اش میگشتیم ببینیم تو این کلیپ ممکنه این صدا مال کی باشه ..... بعد از دور و نزدیک شنیدیم که اون کمی مورد داره .بعضی ها با خوندنش مخالف بودن و ازش بد میگفتن . بعضی هم میگفتن واقعا دیوونه است .... چقدر سخت بود گوش دادن صداش وقتی کسایی دوسش نداشتن ...... ولی ... من که طرفدارش بودم و برام فرقی نداشت دیگران چی میگن . ولی گاهی اوقات اون و دوستاش کارایی میکردن که منم ناراحت میشدم و ....... اخرش میذاشتم پای دیوونگی .چون خودش همیشه میگفت که به اونا میگن دیوونه !! چقدر سخت بود وقتی درست یک سال پیش شنیدم که اون مرده ... در اوج جوونی ... با سرطان ریه .... روح مرحوم سید جواد ذاکر ( مداح ) شاد خلاصه ی زندگی اش تو ادامه مطلب ..... ادامه مطلب ... چهارشنبه 1386/04/13 :: 18:44 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام
روز زن و مادر رو به همه ی بانوان ایرانی و همه ی و به مامان خودم خیلی دوست دارم مامانی
سه شنبه 1386/04/12 :: 11:6 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام بچه ها وای که چه قشنگ بود بچگی هامون . نه ! تمام زندگی مون ختم میشد به درس ... بازی .... و کارتون .... یادش بخیر ......... بابا اب داد ... تصمیم کبری ... کوچ پرستو ها ... انار صد دانه یاقوت دسته به دسته ... یادش بخیر ......... بنر ... کیت و لوسیمی ... سند باد .... یادش بخیر ........... خاله بازی با عروسک پارچه ای . با دیگ و قابلمه های کوچولوی پر از خیار و سیب ریز شده . یادش بخیر بچگی .... ای کاش میشد همیشه یادمون بمونه چطور بزرگ شدیم ...و چطور بچگی کردیم .... من که خیلی غرق دنیای بزرگتر ها شدم و فراموش کرده بودم که قبلا هم کوچیک بودم ... بچه بودم ... نی نی بودم .... بازی برنامه کودک هایی که تو بچگی می دیدیم " کارتون ها و شخصیت ها " هر چی از اون یادمون میاد و عکس و بهترین قسمت اون کارتون و هر چیز مربوط به اون .... چطوره ؟ تازه بعدش میتونیم یه بازی دیگه شروع کنیم هر چی که شما دلتون بخواد .... اسم کارتون ها رو توی ادامه مطلب مینویسم شما هم کمک کنید تا یادمون بیاد ادامه مطلب ... شنبه 1386/04/09 :: 10:30 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام سلام صدو پنجاه تا سلام اخیش . بازم اومدم ...دلم تنگ شده بود ... رفته بودیم به سفر یک روزه منزل خواهر شوهرم . که شد 5 روزه . تازه بازم میگفتن باشین تا جمعه که ما نموندیم ...نزدیک بود نمازمون کامل بشه ...البته لطف شون بود .حتی چون ( فعلا ) ماشین نداشتیم اقای ب اومد دنبالمون . و حالا خلاصه سفر .... روز اول جمعه اتفاقا تولد اقای ب هم بود بچه هاش ( دختر بزرگه 10 ساله - کوچیکه 7 سالشه ) براش تولد گرفتن و کیک و فشفشه ( همچین اتیش بازی راه افتاد که چند جای فرش شون سوخت ) و .... کثیف کاری بچه ها و ناراحتی اقای ب و تا نصفه شب صدای جارو برقی.... شبش هم اصلا خوابمون نبرد . شونصد دفعه از خواب بیدار شدم . وای که بالش چقدر سفت بود .... روز دوم شنبه ط خانم روز کاریش نبود و خونه بود بچه ها هی با هم دعوا میکردن .... و جیغ و گیس کشی و گریه های بی اشک و ....بیدار بودن تا نیمه شب و دیدن فیلم بزرگ تر ها ( و هی از من می پرسیدن این زنه کیه ؟ اون مرده کیه؟ اون مرده کجا میره ؟ اون دختره می خواد چیکار کنه ؟ )....و همسرم هم بعد از شام برای دیدن دوست قدیمی اش رفت و شب هم من تنها بودم روز سوم یکشنبه ط خانم از صبح تا ساعت ۵/۷ غروب خانه نبود مسئولیت ناهار و بچه ها با من بود.... و طبق معمول جیغ و دعوا و من هم داور تشک ! همسرم بعد از ظهر به خونه اومد . بچه ها هم این شبا از فرصت استفاده میکنن و شب دیر میخوابن . روز چهارم دوشنبه ط خانم خونه بود ( اخیش روز پنجم سه شنبه صبح مامان اینها زنگ زدن پی نوشت : 1- هر روز که ط خانم خونه بود میگفت : فردا من خونه ام شما باشید . روزی هم که شیفت داشت میگفت : وقتی من نیستم و بدون خداحافظی با من میخواید برید ... و این شد که ما موندگار شدیم . تازه یه خواهر شوهر دیگه هم دارم که اولا ( اول ها ) که تو شهر غریب بود ، وقتی می خواستیم از خونه اش بریم گریه میکرد و ما هم که دل نازک ... بازم می موندیم . الانم کمتر از یه روز اگه بریم خونه اش ناراحت میشه و این طوری میشه که ما نمی رسیم زیاد اون طرفا افتابی بشیم 2- هر وقت که پسرم با اونا ( بچه های ط خانم ) دوست بود جلوی صاحب خونه از ما اویزون میشد که : بابا تو رو خدا بمونیم ... خواهش میکنم بمونیم ... 3- من دلم می خواد وقتی میرم مهمونی جای میهمان و میزبان عوض نشه .... 4- چقدر رسیدگی به نی نی تو سفر و مهمونی سخته تو این همه روز فقط یه بار بهش قطره اهن دادم 5- اقای ب رو تمیزی خیلی حساسه . و ادم دلش میلرزید که چیزی رو روی زمین بذاره ... وقت اومدنش از سر کار که میشد همگی شروع به جمع کردن اسباب بازی ها و وسایل و لباس های رو زمین ریخته شده می کردیم ... چه وحدتی بود اون زمان ! 6- وای که این دو تا خواهر چقدر با هم دعوا می کردن 7- هیچ کجا خونه ی ادم نمی شه
این هم عکس نی نی که در روز 9 خرداد گرفته شده ( 5/5 ماهگی ). فقط بخاطر اونایی که دوست داشتن نی نی رو ببینن اگه می بینید من عکس تو وبلاگم نمی ذارم به دو دلیله اولا وبلاگم سنگین میشه اگه یه دعوت نامه پرشین گیگ و یا هر سایتی که فضای مجانی میده ، سراغ دارید ، لطف کنید و خوشحال بفرمایید .
|
||