تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــاطرات خــانـوادگـی مـامــان سایه و بچه هاش دردونه و نازدونه

سلام

داریم میریم به یه مسافرت طولانی ... دو هفته ... شاید هم دو ماه

معلوم هم نیست ، کی برگردیم .

و من نمیتونم تا مدتی بیام اینجا چون اونجا دسترسی به کامپیوتر و اینترنت ندارم . پس اگه نظری دادید شاید من بخونم ، ولی نمیتونم جوابی بدم . ولی میدونم از غصه ی دوری از نت هم که شده ، زود بر می گردم .

دلم برای همه تون تنگ میشه !! 

تا بعد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/27ساعت 19:52  توسط  سایه   | 

سلام

وقتی برادر شوهرم و خانواده اش اومدن خونمون ، دختر 10 ساله اونا و پسر 8 ساله من بدون هیچ مشکلی با هم بازی می کردن ( بازی های فکری ...) و اصلا کسی فکرشم نمی کرد این دو بچه ی عاقل نما یه دفعه مثل خروس جنگی به جون هم بیافتن و همدیگه رو زخم و زیلی کنن . دکمه ی تی شرتِ نوی پسرم هم کنده شده بود و دست هاش چنگ زده بود ... اون (دختر عمو) هم اظهار میکرد که دستش خون اومده ... و در جواب این که نشون بده ببینم گفت : نمیشه اینجا نامحرم هست ( اشاره به پسر من ) من نمی تونم استینمو بالا بزنم ...

و زد و خورد با این جمله شروع شد که _ به این اسباب بازی دست نزن ...

واقعا برای هیچ ...

ما بزرگ تر ها هم ، گاهی مثل یه بچه ، سر یه چیز خیلی کوچیک و جزیی الم شنگه به پا می کنیم و زندگی رو تلخ می کنیم !! و بعد وقتی دنبال اغازگر دعوا می گردیم ، اصلا یادمونم نمی اد دعوا از چی شروع شد !!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 9:56  توسط  سایه   | 

کار های دیگه ی نی نی :

وقتی سر حاله ، دستاشو مثل طبل به شکمش می کوبه و صدای قشنگی تولید میکنه.

یه مانع جلوی پاش که میبینه شروع میکنه به لگد زدن به اون .

به یه جای جدید که میره ( حتی از این طرف به اون طرف اتاق ) اول از همه ، خوب همه جا رو ورانداز می کنه . هی سرشو این ور و اون ور می گردونه و خوب همه جا رو بررسی می کنه .

از بیکاری میزنه زیر اواز

انگشت اشاره اش معمولا گوشه ی لبشه

وقتی روسری سرش میکنم صورت تپلش معصوم تر میشه .

وقتی باد به صورتش می خوره ( بسته به شدت باد ) خیلی با نمک چشماش هی باز و بسته میشه و انگار اون وقت نفسش رو حبس میکنه ...

وقتی صورت مونو به صورتش نزدیک می کنیم دست هاشو بالا میاره و شروع میکنه به دست کشیدن به صورت مون ، یه چیزی شبیه نوازش ...

یه موقع هایی یه دفعه خنده اش می گیره و هی ما رو نگاه میکنه و الکی می خنده .

وقتی خنده ( با صدای بلند ) میکنه ، سکسکه اش میگیره .

بیشتر دوست داره بایسته یا بشینه .و دلش میخواد بغلش کنیم و تو اتاق بگردونیم .

به چادر نماز من خیلی علاقه داره و اونو دوست داره یه جورایی انگار با اون اروم میشه چون معمولا منو با اون میبینه .

اگه ملحفه ، چادر یا هر پارچه ای کنارش باشه اون قدر این ور اون ورش میکنه که اخرش میکشه رو صورتش و بعدش گیج میشه و ... شروع میکنه به دست و پا زدن .... و ما زود نجاتش می دیم .

هر چی دم دستش بیاد می بره به دهنش و تا انگشت ما رو گیر می اره ، به دهنش می بره و گاز میگیره ..

اگه دلش چیزی بخواد التماس رو تو چشماش و صورت و صداش میشه دید

وقتی نگاهش می کنیم لبخند میزنه.گاهی وقتی ما متوجه ی اون نیستیم اون هی لبخند میزنه و ناز میکنه ولی ....

یه وقت هایی هی به ترتیب به من باباش و برادرش نگاه می کنه و سرش رو به سمتی که ما هستیم برمیگردونه البته با مکث چند ثانیه ای ....

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/23ساعت 7:54  توسط  سایه   | 

بقیه ی کار های نی نی کوچولوم

شستشو :

توی وان وول میزنه ....و می خواد اب رو بگیره و ببره به دهنش ...

تا وقتی تنش رو میشورم ارومه ولی تا اب به چشمش می خوره ...........

خواب :

توی خواب  قلت میزنه گاهی سر و ته میشه ...

نزدیکای بیدار شدنش که میشه ، هی خودشو کش و غوس میده .... و اخرش چشماشو باز میکنه و یه کش و غوس حسابی .....

وقتی خوابش میادانگشتاشو از پیشونی اش میکشه به سمت پایین ... انگشتاش اول تو چشمش گیر میکنه .... میاد به سمت بینی اونو با مشتش می ماله ... بعد تا دهنش ..... و دوباره از اول .....

توانایی ها :

میتونه چیزها رو بگیره و نگه داره . هر چیزی رو که میبینه برای گرفتنش تلاش میکنه .

وقتی به پشت می خوابه زود قل میزنه و به شکم بر میگرده و هی دماغ کوچولوشو میزنه به زمین وشروع میکنه به گریه . تازگی ها بابا یادش داده که اگه خسته شد سرشو بذاره زمین و اونم میذاره ... ولی گاهی فراموش میکنه .

خیلی ناز و بلند بَ بَ ب َ و مَ مَ مَ میگه ( با انگشت گوشه ی لبش ) و بعضی وقت ها هم حروف رو ترکیب میکنه و ....

گریه ها :

گاهی غریبه هایی رو که می خوان بغلش کنن رو حسابی ضایع میکنه و جیغ میکشه

تا منو می بینه ، خودشو ناز میکنه ... ( من در حال رد شدن از کنارش ) نق میزنه ... بعدشم میزنه زیر گریه .....

از صدای عطسه و سرفه و هر صدای بلند ، به شدت میترسه و گریه اش می گیره ...حتی اگه خواب باشه بیدار میشه و ...

گاهی که ازاد میزارمش ( بدون پوشک ) ، تا شلوارشو خیس می کنه از خواب بیدار میشه و گریه می کنه

تازگی ها وقت گریه جیغ میکشه  جیییییییییییییییییییییییییغ گوش خراش !!

تعویض پوشک :

موقع تعویض پوشک اروم به کارهای من نگاه میکنه  و هر چی دم دستش بیاد به دهن میبره . از زیر پایی گرفته تا شورت گرهی .

کوچیک تر که بود وقت عوض کردن پوشک ، صدای باز کردن چسب پوشک کامل که میومد یک دفعه با شدت شروع می کرد به دست و پا زدن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/21ساعت 9:19  توسط  سایه   | 

سلام

امروز نی نیه من هفت ماهش تموم شده و داره میره تو هشت ماه .حالا می خوام از کار های نی نی بگم .ولی چون زیاد میشه اونو تو چند پست می ذارم ......

یه ماه پیش می خواستم از کار های نی نی بنویسم که نشد .البته تو شش ماهگی هم تقریبا همین کارها رو میکرد ولی الان بهتر انجام میده.

غذا خوردن نی نی :

وقت دادن قطره ، قطره چکان رو میگیره و یا یهو با یه حرکت سریع ، پرتش میکنه.

قطره ی آ + د رو خوب میخوره ، مولتی ویتامینو جوری میخوره که انگار ترشه

ولی قطره اهن رو با تنفر می خوره و اون قدر قیافه اش با نمک و مامانی میشه مثل وقتی که ادم چیز تلخ می خوره . من با اینکه دلم براش میسوزه ولی از حرکاتش خنده ام میگیره .

وقتی داریم اب یا چای میخوریم با دهن باز صدای خواهش گونه ای از خودش در میاره که ما می فهمیم که اونم اب میخواد

وقتی گرسنه اش میشه تا من می خوام بهش غذا بدم زود به پهلو قل میزنه و دست شو بالا میاره و دهنش و باز میکنه و اماده ی خوردن میشه

وقت خوردن فرنی تو قاشق غذا فوت میکنه و اونو به همه جا پخش میکنه . هم تو سر و صورت خودش هم من .

وقتی داریم غذا میخوریم اونقدر نق می زنه که باید تو بغل مون بشینه و دهنش و باز می کنه و سرشو به سمت لقمه ی غذا میبره

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت 11:33  توسط  سایه   | 

نی نی کوچولو مثل یه عروسکه . یه عروسک سخنگو ولی بدون برق و باطری ....

عجیب نیست ؟ یه موجود کوچولو ، مثل ادم بزرگها ولی 3-2 وجبی !! دستِ کوچولو ، پای کوچولو ، کله ی کوچولو .... وقتی یه ادم بزرگ بغلش می کنه بیشتر احساس می کنی که مثل عروسکه . عروسکی که مال خودته . و اونم دوست داره که فقط مال تو باشه نه کس دیگه .

میتونی مثل بچگی هات عروسکت و بغل کنی و ببوسیش ، لباسشو عوض کنی ، یه کوچولو فشارش بدی ، راستکی پوشک تنش کنی و بهش غذا بدی .

اونم عوضش برات لبخند میزنه و رفتنت و با نگاهش تعقیب میکنه و از دوری تو گریه میکنه .

 چه کیفی داره عروسک بازی ....

دلتون بسوزه من عروسک خوشگل دارم ....شما ندارین !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 9:10  توسط  سایه   | 

اولین بار که صداشو شنیدم ....حدود 4 سال پیش بود . سی دی شو یکی بهمون داده بود و ما اصلا نمی شناختیمش ... صداش خیلی پر شور و با صلابت بود . و همه اش میگشتیم ببینیم تو این کلیپ ممکنه این صدا مال کی باشه .....

بعد از دور و نزدیک شنیدیم که اون کمی مورد داره .بعضی ها با خوندنش مخالف بودن و ازش بد میگفتن . بعضی هم میگفتن واقعا دیوونه است .... چقدر سخت بود گوش دادن صداش وقتی کسایی دوسش نداشتن ......

ولی ... من که طرفدارش بودم و برام فرقی نداشت دیگران چی میگن . ولی گاهی اوقات اون و دوستاش کارایی میکردن که منم ناراحت میشدم و ....... اخرش میذاشتم پای دیوونگی .چون خودش همیشه میگفت که به اونا میگن دیوونه !!

چقدر سخت بود وقتی درست یک سال پیش شنیدم که اون مرده ... در اوج جوونی ... با سرطان ریه .... روح مرحوم سید جواد ذاکر ( مداح ) شاد

خلاصه ی زندگی اش تو ادامه مطلب .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 11:34  توسط  سایه   | 
 

سلام

تولد حضرت زهرا ( س ) به همه مبارک 

روز زن و مادر رو به همه ی بانوان ایرانی و همه ی مامان ها تبریک میگم  

و به مامان خودم   

خیلی دوست دارم مامانی 

 روزت مبارک   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت 18:44  توسط  سایه   | 

سلام بچه ها

وای که چه قشنگ بود بچگی هامون . نه !

تمام زندگی مون ختم میشد به درس ... بازی .... و کارتون ....

یادش بخیر .........     بابا اب داد ... تصمیم کبری ... کوچ پرستو ها ... انار   صد دانه یاقوت  دسته به دسته ...

یادش بخیر .........    بنر  ... کیت و لوسیمی ... سند باد ....

یادش بخیر  ........... خاله بازی با عروسک پارچه ای . با دیگ و قابلمه های کوچولوی پر از خیار و سیب ریز شده .

یادش بخیر بچگی ....

ای کاش میشد همیشه یادمون بمونه چطور بزرگ شدیم ...و چطور بچگی کردیم ....

من که خیلی غرق دنیای بزرگتر ها شدم و فراموش کرده بودم که قبلا هم کوچیک بودم ... بچه بودم ... نی نی بودم .... تا اینکه بانوی جنگل با عکسی که از کارتون بنر تو وبلاگش گذاشته بود یادم انداخت ... اره منم یه روزی بچه بودم ...دلم میخواد به هوای بچگی یه بازی با هم شروع کنیم ...

بازی برنامه کودک هایی که تو بچگی می دیدیم   " کارتون ها و شخصیت ها "

هر چی از اون یادمون میاد و عکس و بهترین قسمت اون کارتون و هر چیز مربوط به اون ....

چطوره ؟ تازه بعدش میتونیم یه بازی دیگه شروع کنیم هر چی که شما دلتون بخواد ....

اسم کارتون ها رو توی ادامه مطلب مینویسم شما هم کمک کنید تا یادمون بیاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/12ساعت 11:6  توسط  سایه   | 
 

سلام سلام صدو پنجاه تا سلام

اخیش . بازم اومدم ...دلم تنگ شده بود ... رفته بودیم به سفر یک روزه منزل خواهر شوهرم . که شد 5 روزه . تازه بازم میگفتن باشین تا جمعه که ما نموندیم ...نزدیک بود نمازمون کامل بشه ...البته لطف شون بود .حتی چون ( فعلا ) ماشین نداشتیم اقای ب اومد دنبالمون . و حالا خلاصه سفر ....

روز اول جمعه

اتفاقا تولد اقای ب هم بود بچه هاش ( دختر بزرگه 10 ساله - کوچیکه 7 سالشه ) براش تولد گرفتن و کیک و فشفشه ( همچین اتیش بازی راه افتاد که چند جای فرش شون سوخت ) و .... کثیف کاری بچه ها و ناراحتی اقای ب و تا نصفه شب صدای جارو برقی.... شبش هم اصلا خوابمون نبرد . شونصد دفعه از خواب بیدار شدم . وای که بالش چقدر سفت بود ....

روز دوم شنبه

ط خانم روز کاریش نبود و خونه بود بچه ها هی با هم دعوا میکردن .... و جیغ و گیس کشی و گریه های بی اشک و ....بیدار بودن تا نیمه شب و دیدن فیلم بزرگ تر ها ( و هی از من می پرسیدن این زنه کیه ؟ اون مرده کیه؟ اون مرده کجا میره ؟ اون دختره می خواد چیکار کنه ؟ )....و همسرم هم بعد از شام برای دیدن دوست قدیمی اش رفت و شب هم من تنها بودم .... تازه دختر کوچیکه لج کرد من باید شب پیش نی نی بخوابم و مامانش اینا هر چی خواستن راضی اش کنن که یه وجب دور تر از نی نی بخوابه قبول نکرد و مماس با نی نی خوابید و من بیچاره اونقدر بیدار موندم تا اون بخوابه . و بعد مجبور شدم بکشمش کنار دیوار و بین اون و نی نی یه دیوار حایل پتوئی بذارم و هی از ترس لگد پراکنی اش ساعت به ساعت از خواب بپرم .

روز سوم یکشنبه

ط خانم از صبح تا ساعت ۵/۷ غروب خانه نبود مسئولیت ناهار و بچه ها با من بود.... و طبق معمول جیغ و دعوا و من هم داور تشک ! همسرم بعد از ظهر به خونه اومد . بچه ها هم این شبا از فرصت استفاده میکنن و شب دیر میخوابن .

روز چهارم دوشنبه

ط خانم خونه بود ( اخیش ) بعد از ظهر اقایون برای کاری رفتن بیرون . خواهر شوهر هم برای کاری دیگر رفت بیرون و باز من موندم و بچه ها و شام ...

روز پنجم سه شنبه

صبح مامان اینها زنگ زدن و گفتن هنوز اونجایین ؟ ط خانم بازم شیفتشه و رفته درمانگاه . من دیگه طاقت ندارم دلم برا وبم تنگ شده  برا دوستام تنگ شده ... مانیا ... بانوی جنگل ... صبا ... زهرا ... مائده ... ریحانه ... فرناز... دنیا ... ستاره ... مریم ... مادر سپید ... ارزو ...النا ...فرزانه ...نگین ....شهرزاد جون ( نمی دونم کجاست و چرا دیگه پیداش نیست )................... دیگه باید بریم ...

پی نوشت :

1- هر روز که ط خانم خونه بود میگفت : فردا من خونه ام شما باشید . روزی هم که شیفت داشت میگفت : وقتی من نیستم و بدون خداحافظی با من میخواید برید ... و این شد که ما موندگار شدیم . تازه یه خواهر شوهر دیگه هم دارم که اولا ( اول ها ) که تو شهر غریب بود ، وقتی می خواستیم از خونه اش بریم گریه میکرد و ما هم که دل نازک ... بازم می موندیم . الانم کمتر از یه روز اگه بریم خونه اش ناراحت میشه و این طوری میشه که ما نمی رسیم زیاد اون طرفا افتابی بشیم .

2- هر وقت که پسرم با اونا ( بچه های ط خانم ) دوست بود جلوی صاحب خونه از ما اویزون میشد که : بابا تو رو خدا بمونیم ... خواهش میکنم بمونیم ... هر وقت دعواشون میشد پیش ما میگفت اه بریم دیگه . دلم نمی خواد اینجا بمونم . ( می بینید بچه ها چقدر ضایع اند ...)

3- من دلم می خواد وقتی میرم مهمونی جای میهمان و میزبان عوض نشه ....

4- چقدر رسیدگی به نی نی تو سفر و مهمونی سخته تو این همه روز فقط یه بار بهش قطره اهن دادم

5- اقای ب رو تمیزی خیلی حساسه . و ادم دلش میلرزید که چیزی رو روی زمین بذاره ... وقت اومدنش از سر کار که میشد همگی شروع به جمع کردن اسباب بازی ها و وسایل و لباس های رو زمین ریخته شده می کردیم ... چه وحدتی بود اون زمان !

6- وای که این دو تا خواهر چقدر با هم دعوا می کردن خدا به دور .....چقدر هم بریز و بپاش داشتن این سه تا بچه ( اونا و پسر من ).....بزرگه هی نی نی رو بغل میکرد و راه می افتاد و می رفت . کوچیکه هم هی می اومد نی نی رو فشار میداد و گریه اش رو در میاورد .

7- هیچ کجا خونه ی ادم نمی شه

 نی نی

 

این هم عکس نی نی که در روز 9 خرداد گرفته شده ( 5/5 ماهگی ). فقط بخاطر اونایی که دوست داشتن نی نی رو ببینن

اگه می بینید من عکس تو وبلاگم نمی ذارم به دو دلیله

اولا وبلاگم سنگین میشه  دوما من جایی برای اپلود کردن عکس هام ندارم .

اگه یه دعوت نامه پرشین گیگ و یا هر سایتی که فضای مجانی میده ، سراغ دارید ، لطف کنید و خوشحال بفرمایید .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 10:30  توسط  سایه   |