تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان
درباره وبلاگ

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...
من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست .
×××××
شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم .
×××××
کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ...
پيوندها
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
شنبه 1386/05/13 :: 16:10 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

ما هنوز تو شهر خودمونیم ! و هنوزم نمی تونم به دوستام سر بزنم و دلم برای همه شون تنگه ! همسر من کارش یه جورایی به اینترنت ربط داره و هر روز از خونه ی مامانش اینا به اینترنت متصل میشه و اگه تو اون زمان من وقت ازاد داشته باشم و نی نی اذیت نکنه میتونم از قِِبل اون ، منم به نوایی برسم ! وچیزهایی که قبلا نوشتم رو تو وبلاگم بذارم و صفحه ی اخرین نظرات خوانندگان رو ببینم همین!!! البته گاهی هم در حین کار شوهرم ، منم وبلاگ یه دوست رو باز میکنم و با حسرت میخونمش ولی نمی تونم براش کامنت بذارم و بهش بگم که منم اومدم ... و به یادت بودم ....

مثلا نتونستم به شهرزاد جون بگم که وبلاگت خیلی نازه ... به دوستات نگین و ... ؟ ( اسمش یادم رفت ) سلام برسون !

یا نتونستم به بانوی جنگل بگم که نی نی خواهرت به دنیا اومده یا نه ....

یا به مانیا  بگم من خواهر بدی نبودم و دلم خیلی برات تنگ شده ....

به بانوی سنگ نتونستم بگم بابا ای ول ! دمت گرم ! عجب حافظه ای دارین شما مادر و دختر! من که هنوزم بعضی از کارتون ها رو که نوشتی یادم نیومده !

حیف که نمی تونم به ریحانه جون و زهرا جون و نرگس خانم بگم جوونه های تو دلتون چطورن ؟؟؟و به فاطمه زهرا کوچولو ... نیلوفر ...فرناز... صبا ، دنیا ، النا ، ارزو، فاطمه و.... سر بزنم!

یا به مادر سپید بسپرم که عوض من سه تا پسراشو ببوسه !

و یا به همه ی اونایی که برام کامنت گذاشتن بگم ممنونم که به من سر زدین و..................

ولی می تونم اینجا براشون کامنت بذارم تا وقتی که برگشتم حسابی از شرمندگی بعضیا در بیام .

من می خوام بر گردم .....

ولی مامانم و مادر شوهرم اینا دست به یکی کردن تا ما رو تا اخر تابستون نگه دارن !!!!!!!



شنبه 1386/05/13 :: 13:12 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

نمی دونم اگه قرار باشه یه کتاب از کتاب خونه انتخاب کنین سراغ چه کتابی میرین . البته خودمم هر چه به دستم بیاد می خونم . از مجله گرفته تا رمان ...

همین یکی دو روز پیش یه کتاب خوندم بنام (( تیه طلا )) نوشته ی عاطفه منجزی رمان بدی نبود ولی من طبق معمول وقتی به نصفه هاش که رسیدم بدون هیچ مکثی صفحه ی اخرشو خوندم و بعد با خیال راحت به خوندن بقیه اش پرداختم !! اخه هیجان زیاد و یا معطلی برای فهمیدن یه موضوع ، برای سلامتی اصلا مفید نیست !!! من این متد رو برای دیگران هم پیاده می کنم حتی اگه دلشون نخواد ! وقتی نوجوون بودم فیلم می خواهم زنده بمانم تازه اکران شده بود ، دختر خاله ام زهرا فیلم و دیده بود و دلش میخواست برای خواهرش تعریف کنه ولی اون اصلا زیر بار نرفت و حتی برای نشنیدن ماجرا گوش هاشو گرفت و زیر لب زمزمه میکرد و اخرشم زهرا فیلم رو برای من تعریف کرد .... منم که میشناسید !! یه روز که با اون یکی دختر خالم بحث فیلم شد گفتش که خیلی دلش میخواد فیلمو ببینه و دلش می خواد خودش با قصه ی فیلم جلو بره و با هیجان اونو ببینه منم از بازیگر های فیلم گفتم و یه دفعه گفتم ولی حیف که پسره خودکشی میکنه !! و قیافه ی دختر خاله ام اون لحظه دیدنی بود .....

الانم بعد از من ، خواهرم شروع به خوندن اون کتاب کرد و من هی می پرسیدم : کجاشی ؟ میگفت : طلا و فرهاد ازدواج کردن .... یک ربع بعد ... _ به کجا رسیدی ؟ مامان طلا مرد ؟ _ نه ! ... 20 دقیقه بعد ... _ هنوز طلا نمرد ؟ _ اه ....چرا گفتی ( و با ناراحتی بقیه اش رو خوند ) ... چند دقیقه دیگه ..._ طلا پرت نشد ؟ مریم با ناراحتی گفت : نه .... وقتی مریم کتاب رو تموم کرد یه نگاه با غیظ به من کرد و گفت : این فکر شرورانه چطور به سرت زد ؟ و منم با لبخند موذیانه ای نگاش کردم چون اصلا بلایی سر طلا نمی اومد ...

 

 



جمعه 1386/05/05 :: 17:12 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

امشب اونایی که میخوان معتکف بشن راهی مساجد میشن ! خوش به حالشون !! و التماس دعا ....

 یکی دو ساله که خیلی تو تلویزیون از اعتکاف حرف میزنه . من ده دوازده سال قبل برای اولین بار از زبون شوهرم حرف از اعتکاف شنیدم و بعد پیشنهاد معتکف شدن رو .....

من اون وقت ها که کامپیوتر نداشتم ... معتاد تلویزیون بودم ! فکر این که سه روز دور از خونه و کار های روزمره و فلیم و سریال های دلخواهم و زندونی شدن تو مسجد و حق بیرون رفتن نداشتن داشت دیوونه ام میکرد . الکی بهانه می اوردم که نرم و وقتی فهمیدم ثبت نام تموم شده کلی ذوق کردم ..... 

ولی ... یه دفعه همه چیز جور شد و من با تردید و دو دلی معتکف شدم ... فکر میکردم اونجا حوصله ام سر میره و من از اینکه مجبور بودم فقط عبادت کنم ناراضی بودم ..... ولی اونجا اونقدر به من خوش گذشت که نگو .... اصلا نمی دونم چطور سه روز تموم شد . با اینکه اونجا حتی با یک نفر هم اشنا نبودم ولی حسابی حالشو بردم ......خانم فاطمه طاهری ( بازیگر سالخورده ی تلویزیون ) هم معتکف شده بود و ما پشت مفاتیحمون ازش امضا هم گرفتیم !و وقتی بعد از سه روز دوری از دنیا از مسجد بیرون رفتیم انگار در حال پرواز بودیم ! نه از روی خوشحالی از ازادی نه ... از سبک بالی . اصلا همگی مون یه جورایی نور بالا میزدیم ! و تا چند روز که الوده به دنیا نشده بودیم اون حس قشنگ با ما بود .....

هی .... یادش بخیر ..... من بعد از اون ۳ بار دیگه هم معتکف شدم ولی این بار به خاطر نی نی نمی تونم . امسال مامانم و دو تا از خواهرام و خاله ام و همسرم میرن اعتکاف . خوش به حالشون ... منم اعتکاف میخوام !!!!



جمعه 1386/05/05 :: 16:47 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

فردا روز پدره !

نمیدونم چطور از تمام زحمات بابا جونم تشکر کنم نمی دونم چطور بهش بگم بابا جونم خیلی دوست دارم ....  الهی من فدای اون چروک های صورتت بشم ....  الهی قربون موهای سفیدت بشم .... حیف که روم نمیشه خم شم و دست های زحمت کشت رو ببوسم . ولی ارزو میکنم  همیشه شاد باشی و سلامت ...

 روز میلاد مولود کعبه به همه ی بابا ها و بابا یی خودم مبارک .

 

 



سه شنبه 1386/05/02 :: 19:4 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

بعد از ده دوازده سال ازدواج ...  یه شب که خونه ی مامانم خوابیدیم ... برای نماز صبح که رفتم وضو بگیرم صدای شوهرم رو هم میشنیدم که با یه لحن دلنشین نماز می خوند .....

وقتی رفتم تو اتاق ........ دیدم شوهرم بر عکس قبله ایستاده  و داره نماز می خونه !!!!!!!!!!

من هاج و واج شدم  اروم رفتم جلوش ایستادم و گفتم : ... قبله که این طرفی نیست !!! اون یه لحظه مکث کرد ( شاید فکر کرد این هم یه شوخی سایه ایه ) بعد در حالی که چشماشو بسته بود قیافه اش یه حالت خنده داری پیدا کرد مثل حالت درموندگی و خیط شدگی و ........

در حالیکه اون ۱۸۰ درجه گشته بود و داشت دوباره نمازشو می خوند منم نمازمو شروع کرده بودم و داشتم از خنده ریسه میرفتم که .... صدای خنده ام بلند شد و ...... و مجبور شدم دوباره نمازم رو بخونم .... به همین سادگی مجازات شدم !!!

بعد از نماز ... هی به شوهرم نگاه میکردم و  لبخند میزدم و جلوی خودمو می گرفتم تا از خنده غش نکنم که اون با ناراحتی گفت : خنده داره ؟؟؟ باید گریه کنی .... من آلزایمر گرفتم !!!

پ ن : ما هنوز تو مسافرتیم ! 

خونه ی مادر من و شوهرم تو یه شهره !

چه ربطی داشت ؟!!؟!!؟