تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان


نوشـــته های یـه مــامـان

خـــــونه ی مامان نی نی

سلام

چند روز پیش وقتی پسرم از مدرسه به خونه اومد با خوشحالی زیاد منو صدا زد و گفت : مامان ! اون مداد تراش که کلاس اول گم کرده بودم یادته ! همون فلزیه ! امروز پیداش کردم ! زیر میز افتاده بود ...

و در حالی که من هاج و واج داشتم بهش نگاه میکردم اون تراش رو از کیفش بیرون اورد و نشونم داد و ادامه داد :

ببین خودشه ... همون که بابا برام خریده بود ...

و در بین صحبت هاش من چند بار دهنم باز شد چیزی بگم ولی دلم نیومد ....

ـ ولی مامانم ! اونو که دو سال پیش گم کردی این مال تو نیست ...

ـ چرا مامان ؟...من از بچه ها پرسیدم ولی مال کسی نبود !

- عزیزم ! از اون وقت تا حالا ۱۰۰۰ بار بابای مدرسه کلاسارو جارو کرده ... تازه خودت هم که اون موقع همه جا رو گشتی ...این حتما مال بچه های اون شیفته ...برو بذار سرجاش !

یهو یاد یه چیزی افتادم ...

-پسرم !یادت میاد یکی از بچه ها یه چیزی عین مال تو داشت و مال خودشو گم کرده بود و هر چی تو میگفتی: مال منه! اون میگفت: مال خودمه . جایزه گرفتم !

یادته تو تا مدت ها بهش میگفتی دروغگوی دزد !

الانم همین طور شده ...

پسرم فردا تراش رو گذاشت رو میز معلم و قرار شد دیگه به چیز هایی که مال خودش نیست دست نزنه ! و من خوشحال شدم که اخرش تونستم نظر پسرم رو در باره ی دوستش عوض کنم و تو دلم به سادگی بچگونه اش خندیدم !

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/22ساعت 18:6 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

 امروز یکی از بهترین روز های خداست . روز میلاد یکی از بهترین بانوان عالمه، که به روز ملی دختران هم نامگذاری شده .

 عید میلاد حضرت معصومه ( س ) رو به همه ی خانم ها و مخصوصا دختر خانم ها تبریک میگم !

 به نی نی جونم هم همین طور !

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21ساعت 15:0 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

همیشه همه ی ادما از شکفتن غنچه ها شاد میشن و از پژمردگی اونا افسرده !همیشه تولد برای همه شادی اوره و مرگ پر از غصه ! ولی هر چی ادما بزرگ میشن دیگه فقط روز تولدشون برای تعداد کمتری روز خوبیه ! و هرچی که میگذره تعداد این افراد کمتر و کمتر میشه .شاید یه وقتی برسه که مرگ یه نفر برای هیچ کس مهم نباشه !

 ادما وقتی که بچه اند خیلی دوست دارن بزرگ و بزرگ تر بشن ! قد بکشن و بشن قد مامان و بابا هاشون ....ولی همچی  که بزرگ میشن حسرت بچگی هاشونو میخورن و  ارزو میکنن که ایکاش همیشه تو همین سن بمونن و اصلا دیگه رشد نکنن ... اصلا روز و ماه متوقف بشه و سال نگذره ... اصلا همیشه همین امروز باشه !!!

مامان!!! من دلم نمیخواد از این بزرگ تر بشم ...............دلم نمیخواد کم کم 30 ساله بشم ! اخه 30 سالگی یه جوریه ! ادم احساس پیری بهش دست میده !هر کی از ادم بپرسه چند سالته ادم با چه رویی بگه 30 سال ! دلم نمیخواد صورتم پر چین و چروک بشه ! من نمی خوام پیر شم !! دلم نمی خواد ....................................

چیه قدیمیا همه اش دعا مون میکنن که الهی پیر شی ... الهی بگم زبونشون و ... بخوره .این چه دعائیه !خودشون همش حسرت جوونی رو میخورن اونوقت مارو میندازن تو هچل !

( خدا یا خواهش میکنم التماس میکنم دنیا تو امروز متوقف بشه !!! هر روز که بیدار بشم امروز باشه ! امین !!!)

روز 24 شهریور ماه سال 58 که من بدنیا اومدم ، شاید دنیا قشنگ تر از الان نبود ولی حد اقلش من 28 سال بیشتر از الان فرصت زندگی داشتم !  ولی ...

امسال روز تولدم اصلا خوشحال نبودم . برخلاف بچه ها که توی روز تولدشون احساس غرور و سر زندگی میکنن ، من حس پوسیدن بهم دست داده بود ! حس حروم شدن ! احساس تنهایی ... شکست ... غصه ... ( حالا خواهر شوهرم اینا رو که بخونه شروع میکنه به غصه خوردن که زن داداشم افسردگی پیدا کرده ! ) همه اش دلم میخواست برم یه گوشه ، تنها بشینم و اروم اروم گریه کنم ...( نه بحال بدبختی هام ... نه ) برای عمر هدر رفته ام ! برای عاقبت خودم ....

خلاصه که این تولد اخریه اصلا بهم  نچسبید ...نه که خونه ی بابا بودم و همسرم رفته بود ماموریت و مامانم پهلو شکسته بود و تو ماه رمضون بود و خودمم روزه بودم و از همه مهم تر هیچ کادویی هم نگرفتم !هیچ خوش نگذشت !( البته بر و بچز چند روز  بعد از تولد کادو هاشونو دادن )

امیدوارم روز تولدتون تو یاد دوستاتون بمونه و کادو های گنده بگیرین ! و هیچ وقت پیر نشین !

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16ساعت 10:1 توسط سایه - مامان نی نی| |

 

 سلام به همه

خیلی وقته که از برگشتنم گذشته ولی دلم نیومد که از خاطرات سفرم چیزی ننویسم ! اخه تو این سه ماهه خیلی اتفاق ها افتاد که الانشم خیلی هاش از یادم رفته ....اگه ننویسم با این حافظه ی خوبی که دارم ، اصلا یادم میره که سه ماه نبودم !

ما اولش رفتیم برای یه تعطیلات 2 هفته ای ... ولی از بس که خانواده هامون که با هم فامیل هم هستیم ما رو دوست دارن و دلشون برامون تنگ میشه و ما هم دلمون نمی اد ناراحتشون کنیم تبدیل شد به سه ماه !

 قرار بود ابجی کوچیکه تو این تابستون عروس بشه و بره سر زندگی اش که چون ته تغاری بابا ست و خونه بدون اون صفا نداره . اونم که نامزدش دانشجوئه و ....برا همین گذاشتن برا تابستون سال دیگه .

 بعدشم اقای همسر برگشتن به محل سکونت ! و ما رو همون جا گذاشتن ... ما هم فرصت رو غنیمت شمردیم و یه سری به خونه ی ییلاقی بابامون زدیم و دو هفته ای بدون مرد به همراه دو تا بچه و خانم والده و ابجی خانم ها و 2 عدد خواهر زاده ی قد و نیم قد ( که همه اش با هم دعواشون میشد ) اونجا تو سرما موندیم ! تو وسط تابستون ، شبا اونقدر سرد بود که لحاف سرمون میدادیم .با این حال بچه ها یه نموره چاییدن و ......

بعدش ...اهان ، 

تا این که خونه ی بابا بعد از 3 ماه تعمیرات تبدیل به یه تالار پذیرایی! شد . هنوز پرده و مبل و ... خریده نشده بود که یه سفر کاری برای بابا پیش اومد و بابا بر خلاف همه ی مردای دیگه که سفر کاری رو به تنهایی میرن و خوش میگذرونن اصرار داشت که مامان هم باهاشون بره ! حالا هی از بابا اصرار و از مامان انکار ...  بالاخره بعد از کلی مذاکرات پدر دوستانه ی ما با مامان راضی اش کردیم که بره کرمانشاه ! بعد از 5-6 روز عروس و دوماد از ماه عسل برگشتن با کلی سوغاتی خوردنی و پوشیدنی .

فردای اون روز ( 18 شهریور- 5 روز مونده به ماه رمضون  ) مامان میره ایوون رو میشوره و یهو از بالای ایوون بدون نرده پرت میشه روی یه عالمه چوب و خرت و پرت بنایی که توی حیات ریخته بود و دنده اش میشکنه ( پهلوش ).

دکتر میگه که باید یک ماه استراحت کامل داشته باشه چون دنده رو نمیشه کچ گرفت .حالا هی مامان از خانم همکار بابا تعریف میکرد و میگفت که همش داشتن از جوون موندن من و بابا میگفتن ... از بچه هام و نوه هام میگفتن .... الهی بگم چی بشن ... اونا منو چشم کردن ... اونقدر همه گفتن فلانی چه شانسی داره .... چه شوهری چه دخترایی ... واااای     خداااااا      اماااااان      ااااااااااااخ مردم ....ایکاش دو تا پام شکسته بود ...ای کاش دستام می شکست ...ای کاش کچ میگرفتن .................

حالا هی ما می گفتیم ناشکری نکن مامان ! اگه پات یا لگنت شکسته بود حتی دستشوئی هم نمیتونستی بری ! برو خدا رو شکر کن نرفتی تو کما ! مامان چه ربطی داره ... ول کن مامان ... مامان بسه دیگه .... مامان خفه مون کردی .... اصلا فایده ای نداشت .بعدش دنبال مقصر می گشت ... یه روز می گفت : همه اش تقصیر باباتون بود منو به زور بردش کرمانشاه که این بلا سرم اومد ... یه روز دیگه میگفت : تقصیر رییس بابائه . چرا اونو فرستاد برای ماموریت که این جور بشه ! بعد میگفت : تقصیر باباست که به ایوون نرده نزده بود اگه نرده داشت که من تو حیات پرت نمیشدم ! اصلا اون بنائه مقصره که ایوون رو سرامیک کرد اخه ادم عاقل که ایوونو سرامیک نمیکنه !!!( این وسط یکی از داماد ها هی میگفت : بابا نقشه کشیده بود از دست مامان راحت شه بره زن جوون بگیره   که نقشه اش نگرفت !) تنها درمان این مسئله زمان بود که به گذشت اون کم کم مامان خسته شد و ول کرد .

 هر کسی هم که میومد عیادتش ما حالمون بهم میخورد از بس چیز های تکراری می شنیدیم .از سفر و چشم خوردن .از شرح ماجرای افتادن .از محل درد و حال و روزش .

 مامان ما هر روز میرفت خرید هر روز به پدر و مادرش سر میزد .یا خونه ی خواهراش میرفت تنها رکورد بیرون نرفتنش هم 3 روز بود . این یه ماه براش خیلی زجر اور بود.

چون نزدیک ماه رمضون بود من میخواستم برگردم که دلم نیومد . اقای همسر هم رفته بود یه ماموریت کاری حدود 40 روزه و منم تا اخر مهر موندم !( نمیدونم چه خبر بود هم شوهر من و هم شوهر 2 تا از خواهرام هم تو ماه رمضون رفتن ماموریت کاری !)تو این ماه رمضون که من اونجا بودم تقریبا هر یه روز در میون دعوت بودیم و مامان بیچاره گاهی خونه تنها میموند تا ما برگردیم .

چون مامان مریض بود سحری و افطاری افتاد گردن خواهر کوچیکه ! ( خوب من نی نی داشتم دیگه !) منم گاهی که پسرمو میبردم مدرسه اش ، براشون خرید میکردم .بالاخره مامان حالش بهتر شد و حالا میتونه راه بره .....

خوب دیگه کف کردم ... تا بعد  

نوشته شده در شنبه 1386/08/12ساعت 12:13 توسط سایه - مامان نی نی| |

شوهرم میگه :

وقتی ساعت بالای سرت خودشو تیکه پاره میکنه ... تو اصلا یه تکون هم نمی خوری ( فکر نکنید من خوابم سنگینه ... نه ... خوب این ناشی از خستگی های بچه داریه دیگه ) ولی وقتی نی نی یه نق کوچولو می زنه زود از خواب می پری و بهش غذا میدی !! چه جوریاست ؟؟؟

من که چیزی یادم نمیاد ولی حتما اینم از اون موهبت های الهیه که تو مادر ها گذاشته شده !

پ ن : اگه می خواین یه عالمه عکس کارتون های قدیمی رو ببینین و کلی خاطره براتون زنده بشه یه سری اینجا بزنین !

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/07ساعت 8:34 توسط سایه - مامان نی نی| |

 

سلام

من برگشتم .

بعد از یه مسافرت طولانی . یه سفر 3 ماهه . نمی دونم خوشحالم یا ناراحت . وقتی اونجا بودم دلم تنگ اینجا بود اما حالا ...

از همون روز های اخر سفر یه جورایی غم تو دلم نشسته بود .

اخه سه ماه ادم یه جا باشه هوایی میشه دیگه !!!!

خوب شد وقت برگشت خواهرم هم با ما اومد وگرنه من می خواستم چیکار کنم با این نی نی که حالا اونقدر وروجک شده که اصلا دوست نداره تنها باشه و دلش میخواد همه اش بره گردش و تو بغل باشه و ....

وقت خداحافظی بابا و مامان تا یه مسیری ما رو بدرقه کردن ( به قول بابا بدرقه بده بگو خوب رقه )

اگه خواهرم نبود من حتما اشکم سرازیر میشد . پیش اون خودمو نگه داشتم . بعد فهمیدم اون گریه کرده ...

8 ساعت تو راه بودیم . دیگه کمر برامون نمونده بود و وقتی خونه رو دیدم دیگه اعصاب هم برام نموند .

شوهر گرامی که حدود یک ماه و خوردی به صورت مجردی تو خونه زندگی می کرد اونجا رو به ... تبدیل کرده بود .( البته ایشون این مسئله رو قبول ندارن و میگن خونه خیلی هم مرتبه . و در جواب اثار و علائم اون میگن که خونه ای که بود و نبود زن در اون مشخص نباشه که فایده ای نداره !!!!!!!!!! )

خلاصه تو این چند روزی که اومدم خواهرم بچه ها رو نگه می داشت و من هم می شستم و می سابیدم . تازه وسایل 7 - 8 تا ساک و چمدون هم باید جابجا میشد !

فعلا کمی دپرسم !!! کمی مونده تا دوباره همون سایه ی قبلی بشم و دوباره معتاد شم !

تا بعد

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/01ساعت 15:47 توسط سایه - مامان نی نی| |


Design By : Night Skin