خـــــونه ی مامان نی نی
سلام این قصه رو با دقت بخونین لطفا ! بچه ی روغن نباتی دستامو زدم به کمرم ، صدامو بلند کردم و گفتم : هی اقا شیره ! اقا شیره ی مو فر فری گنده بک !گوش کن ببین چی میگم ! اقا شیره ، همون اقا شیره ی مو فرفری گنده بک نگاهی به قد و بالام انداخت و غرید :چیه ؟ چی می خوای بچه ی گستاخ روغن نباتی خور ؟ گفتم :من بچه ی همون اقایی هستم که امروز صبح خوردی اش ، یادت میاد ؟ گفت : همون اقای بد اخلاق عصبانی غرغرو ؟ سینه اش را جلو داد و گفت : چیه ؟ حالا اومدی انتقام باباتو بگیری ؟ گفتم : نه بابا ! حسش نیست گفت : خب چی میخوای ؟ خسارت ؟ گفتم : نه بابا ! حس اونم نیست گفت : پس چی می خوای خوش غیرت ؟ گفتم : کلید خونه مونو از تعجب یال هاش سیخ شد : بله ؟ گفتم : اخه کلید خونه تو جبی شلوارش بود اقا شیره با اه و غصه کله اش را تکان داد و من صدای دسته کلید را شنیدم . این قصه خیلی با نمک و خنده دار بود ... حالا اگه گفتین این قصه رو از کجا براتون اوردم !!!!!! از مجله ی دوست ، هفته نامه ی کودکان ایران ، صاحب امتیاز : موسسه تنظیم و نشر اثار امام (ره ) سلام درست یک سال از اون موقع میگذره چقدر زود گذشت ... انگار همین یکی دو ماه پیش بود که من منتظر اومدن مامانم اینا بودم ! بابا قرار بود برای یه کار اداری بره خارج و مامان همه اش ناراحت بود و حرص می خورد و می گفت : حالا که نوه مون داره بدنیا میاد و کلی کار و گرفتاری داریم باید بره خارج !! شوهر خواهرم هم میره ماموریت و مامان و 2 تا خواهرام و دو تا خواهر زاده هام یه روز مونده به زایمان اومدن خونمون . بابا منتظر بود که پاسپورتش اوکی بشه و نیومد . نمی دونم چرا شب اخر همگی رفتیم پشت بوم و فشفشه هوا کردیم ( از اونایی که تو هوا می ترکه و اسمون نور بارون میشه ! ) تو بیمارستان 3 ساعت معطل شدیم . ساعت 2 بعد از ظهر بود که رفتم اتاق عمل . و فهمیدم که با بی حسی موضعی عمل میشم ! هم خوش حال شدم که نمیمیرم !!! و هم از سوزنی که وارد نخاع میشد ، ترسیدم !!! بعد از تزریق بهم گفتن که میتونی پا تو تکون بدی ؟ و من هر چی زور زدم حتی نتونستم دستمو تکون بدم !!!! وقتی منو به بخش اوردن منتظر نی نیم شدم ولی خبری نبود نی نی 4 روز بستری بود و من این 4 روز هی می رفتم و هی می اومدم !( یه ادم تازه عمل کرده اونم از طبقه سوم اولین کسی که خبر تولد و سلامت نی نی رو به بیرون از بیمارستان رسوند ( به خواهرام که تو خونه منتظر بودن ) خودم بودم !!!! از اولین روز تولد نی نی چنان هوا سرد شد و بارون و برف شدید که من تا اون روز ندیده بودم ! بابا هم همون روز اول تولد نی نی اومد و بعد از اون چند روزی که ما گرفتار بیمارستان و دکتر و ازمایشگاه بودیم پاسپورت گرفت و رفت ! حالا هم درست یکسال گذشته ! چقدر نی نی کوچولو مون تو این یه سال بزرگ شد ! وقتی بدنیا اومد فقط 2 کیلو و 950 بود ! لاغر و قرمز ! قدشم 49 بود ! ولی الان 10 کیلوئه ! امروزم تولدشه سلام تو خونه ی ما ، وظیفه ها مشخصه اقای خونه هم بچه ها هم بریز و بپاش و خراب کاری نی نی پسر من که کلاس سومه و یه روز که تازه درس جانوران رو یاد گرفته بود در افشانی : ۱- نی نی ما اون موقع سینه خیز میرفت ولی تازه یاد گرفته چهار دست و پا میره ! ! ۲ - حدود ۱۱ روز مهمون داشتم ! اونم خانواده ی شوهر گرامی ! تازه اون ها به محض ورود مبتلا به انفولانزا ۳ - هیچ چیز برای مامان یه نی نی عذاب اور تر از این نیست که پی پی ۴ - نمی دونم این صدا و سیما فیلم کمدی دیگه ای نداره که هر وقت روز جشن و عید و میلادی میشه یکی از شبکه ها فیلم (( عشق شیشه ای )) پخش می کنه !!! ۵ - وای که دیشب از دست نی نی ذله شدیم ! ۶ - .... فعلا یادم نیست ... تا بعد اب را جیره بندی کرده ایم نان را جیره بندی کرده ایم عطش همه را هلاک کرده همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه (س) (اخرین برگ دفتر یادداشت یکی از شهدای گردان حنظله که در کانال سوم فکه در حین تفحص بدست امده) * این مطلب رو دیروز یه بار نوشتم . براش عکس سرچ کردم و به زحمت پیدا کردم بعد وقتی دکمه ی ثبت رو زدم همه اش پرید . منم که اعصابم خورد شده بود ول کردم و گذاشتم برای بعد .... که نیم ساعت بعد تو گزارش اخبار همین مطلب رو خوند و منم دهنم باز موند ....![]()
![]()
نه ؟البته برای ما بزرگ تر ها ! فکر کنین اگه یه بچه اونم مال این دوره و زمونه این جور قصه ها رو بخونه اون ادب نخودی که به ننه و باباش میذاشت دیگه میشه ( . ) اینقدر !![]()
سال ۷ شماره ۳۰۴نوسینده داستان :فرهاد حسن زاده سردبیران : افشین اعلا - سیامک سرمدی !

! از اون روز پر اضطراب و پر خاطره ! همون روز که خونواده ی سه نفره ی ما شد چهار نفره ! روز 19 اذر ! روزی که نی نی ما بدنیا اومد !

همه اش فکر میکردم از زیر عمل زنده بیرون نمیام ! یه اضطراب شدیدی داشتم که از چند روز قبل شروع شده بود و با نزدیک شدن به روز موعود تشدید میشد
. روزای اخر هی شوهرم ازم در حالات مختلف فیلم برداری میکرد و این استرسم رو زیاد تر می کرد ... فکر می کردم اونم یه بو هایی برده که هی ازم فیلم می گیره ! هی فک و فامیل زنگ میزدن و احوال می پرسیدن و میگفتن اضطراب که نداری ؟؟؟ نمی ترسی که ؟؟؟ و منو بیشتر میترسوندن
! وجودم پر از استرس بود ولی با خودم میگفتم روزای اخره بذار خاطره ی خوشی ازم بمونه ...
و الکی بهشون لبخند میزدم ! همش به فکر نی نی بودم که بعد از من چطور بزرگ میشه ... بقیه چکار میکنن ... پسرم چی ... و ...
چقدر همه ذوق زده بودیم و من با هر لبخند یه دنیا غم تو دلم پر میشد ...
اون شب تا دیر وقت خوابم نبرد
. با اینکه دکترم گفته بود ساعت 11 صبح تو بیمارستان باش ولی صبح ، بعد از نماز هم خوابم نبرد . با اینکه لزومی نداشت که کاری انجام بدم ولی کمی اتاقها رو مرتب کردم . وسایلی رو که باید میبردیم تو ساک بچه چیدم . ظرفها رو شستم و ... و سفره ی صبحانه رو چیدم و بقیه رو بیدار کردم ! بعد با همه خداحافظی و ....
به ( خانم ) متخصص بیهوشی سپردم که چون از جنسیت بچه خبر ندارم هر وقت فهمید به منم بگه !( همه اش غصه می خورم که حالا که خودمون نخواستیم از جنسیت بچه با خبر شیم ، بعد از بدنیا اومدن بچه همه اول خبر دار میشن و مامان بچه اخر همه ) و من به خوابی خوش فرو رفتم
( چون اول از همه می فهمیدم بچه ام چیه !
) یهو با صدای جیغ
و گریه ی نی نی چشای خمارم باز شد ... با اینکه گیج و منگ بودم اول پرسیدم بچه چیه ؟ و با خوشحالی ( و بی رمق ) از خانم دکترم که داشت بهم تبریک میگفت تشکر کردم ( ادب رو داشته باشین !
)
! همه ی مامانا تو بغلشون نی نی بود بجز من
! بعد فهمیدم که اون تو بخش نوزادان بستری شده و گذاشتنش تو دستگاه ... چون موقع گریه کمی کف پاش کبود شده بود !
)
(بیچاره ها حسابی گیج شدن
....)
! نی نی جونم تولدت مبارک !



! وظیفه ی من رفت و روب
و بشور بساب
و پخت و پز
و بچه داری
و خونه داری و ........
!
! البته پسرم چند وظیفه ی دیگه هم داره که اونها ، نجات نی نی از جا های خطر ناک ...
اوردن وسایلی که حال بلند شدن و اوردنش رو نداریم ... در اوردن شکلک های گاه وحشت ناک برای خندوندن نی نی !![]()
هم اونقدر از ادا های داداشش می خنده که گاهی به سکسکه می افته و ما هم داداش رو ( مختصری
) دعوا میکنیم !
در حالی که کنار خواهر کوچولوش نشسته بود و براش شکلک در می اورد
و اونو می خندوند ، صدام کرد : مامان ! ریحانه خزنده است ؟ اخه موقع حرکت شکمش روی زمین کشیده میشه !!!!
شدن و
حالا هی سرفه و عطسه و اخ و توووووووووف !!!!!
نی نی رو با مشقت زیاد ( و گاهی با ناخن !
) بشوره و با سلیقه تمام اونو پوشک بپوشه .... و ۱۰ دقیقه بعد ٬
دوباره بوی ترشی لیته از نی نی بلند شه !![]()

داشتیم خیر سرمون تلویزیون نگاه می کردیم و جای شما خالی تخمه می شکوندیم ٬ که این بچه هی اومد تخمه رو ریخت ... هی پوست تخمه رو پاشید .... دیگه دیدیم این طوری نمیشه بشقاب تخمه رو ٬ رو دست گرفتیم و در ارتفاع یک متری نگه داشتیم و باز هم نی نی ازمون اویزون بود .....

| Design By : Night Skin |

