تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان


نوشـــته های یـه مــامـان

خـــــونه ی مامان نی نی

                 برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید     

سلام بچه ها !

امید وارم سال خوشی رو در پیش رو داشته باشین و تعطیلات خوش بگذره !

امسال برای من سال خیلی خوبی بود ! مهم ترین اتفاق امسال من این وبلاگ بود و پیدا کردن دوستای خوب و عزیزی که خیلی دوسشون دارم ...

افتاب جونم برای تک زنگات و اس ام اس هات خیلی ممنونم

بانوی جنگل برات ارزوی موفقیت دارم و امید وارم هر چه زود تر دلت شاد بشه

مانیا جونم ... ستاره ی عشق عزیزم ... خوشحالم که باهاتون فامیل شدم ( خواهر و دختر خاله )

چند تا همفکر چند تا همشهری چند تا دوست مهربون

خیلی خوشحالم !!!

* تو روزایی که میریم شهرمون هی باید ییلاق و قشلاق کنیم .( از خونه ی مادر شوهر به مادر ) حالم از این رفت و امدها بهم میخوره ...

* دلم می خواد خونه ی خودمون بمونیم و نریم مسافرت ! ای کاش میشد ... دلم لک زده برای یه سفر تفریحی یا زیارتی ...

* بیاین برای هم تو لحظه ی تحویل سال دعا کنیم و همدیگه رو فراموش نکنیم !

* اخرین خبر : داریم میریم یه سفر تفریحی !!! فردا  میریم کرمانشاه ......بعدشم میریم به ولایت!!!!بالاخره بعد از تعطیلات میبینمتون !

 

چند تا عکس خوشگل هفت سین گذاشتم تو ادامه مطلب ...بد نیست ببینین!


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1386/12/24ساعت 17:9 توسط سایه - مامان نی نی| |

به جز اشک چه می توان گفت ؟

       

چه اروم خوابیده نی نی کوچولوی فلسطینی !! لازم نیست اروم صحبت کنی ... اون هیچ وقت از خواب بیدار نمیشه !!!

                

خوش به حالشون ... دیگه مثل دوستاشون از صدای تیر و موشک نمی لرزن ! دیگه نمی ترسن !

نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 16:36 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

چند روز پیش وقتی پسرم از مدرسه اومد خونه خیلی ناراحت بود . گفت : مامان ! مادر یکی از دوستام مرده ! مادر علیرضا محمدی !

من تا حدودی میشناختمش . باباش تو همون مدرسه معلم بود . خیلی ناراحت شدم . پسرم گفت : اون یه خواهر کوچولو هم داره . شاید ۲ سالش باشه !

پسرم با غصه گفت : مامان ! خواهر کوچولوی دوستم هیچ وقت مادرشو یادش نمیاد !باباشم حتما زن میگیره و اون باید به نامادریش بگه مامان !بیا برای مادر دوستم فاتحه بخونیم !

اون شب بارها پسرم گفت : بیچاره علیرضا !!! بیچاره خواهرش !!!منم گفتم : بیچاره مادرش !

بر خلاف هر  شب موقع خواب که معمولا پسرم می خواست براش قصه بگم این شب گفت : مامان برام نوحه ی حضرت عباسو بخون !!منم براش خوندم .... و اون پتو رو کشید روی سرش و اروم گریه کرد ...

* یه مادر جوون ! اخه چرا ؟ اون مگه چند سالش بود ؟ چقدر زود نی نیش بی مادر شده بود !یه خونه ی بدون مادر ... چقدر برای همسر و بچه هاش زجر اوره ! خدا رحمتش کنه !

* امید وارم بعد از من هم یکی باشه که بگه خدا رحمتش کنه !

* وفات پیامبر (ص) و شهادت امام حسن و امام رضا (ع) رو تسلیت میگم .

نوشته شده در جمعه 1386/12/17ساعت 16:29 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

این نی نی کوچولوی ما خیلی کتاب دوست داره ! تموم عشقش کتابه و همه اش کنار کتابخونه ی باباش می ایسته و با اونا ور می ره . یا هلشون میده تو یا دونه دونه میندازشون بیرون .Reading a Book یه دفعه چشم مون میافته بهش و میبینیم بین کوهی از کتاب داره دست و پا میزنه و ...... جرررررررررر

همین چند روز پیش تا صدای جر اول اومد و متوجه اش شدیم ، هی گفتیم نه ! نه ! ولی اون با خونسردی بقیه ی کارشو تموم کرد و با معصومیت نگاهمون کرد که من دلم سوخت ، ولی باباش مثل قرقی رفت جنازه ی کتاب رو از چنگال نی نی در اورد و نی نی رو با خشم نگاه کرد و زد پشت دست نی نی ! یهو نی نی یه زجه ای زد که دل باباشم کباب شد .

البته این فقط یه نمونه از علاقه ی نی نیه ! بجز پاره کردن ، نی نی کاغذ و تو دهنش میذاره و اونو میخوره !!! نی نی این عادت رو با مکیدن جعبه های دارو شروع کرد ، همیشه گوشه و کنار جعبه ی قطره هاش مکیده و سوراخ بود !! فقط نمی دونم چرا با اینکه دفتر تلفن رو پر پر و خط خطی کرده ولی تا حالا نخوردتش !

* هر وقت صدای پاره کردن کاغذ میشنوم ، میدوئم میرم دهن نی نی رو با انگشت بازرسی میکنم ، اونم اونقدر زرنگه که کاغذه رو گوشه ی لپش قایم میکنه .یا اصلا دهنشو باز نمی کنه.

* ما به نی نی یه سری کتابای قدیمی داداشش رو دادیم تا کاری به بقیه ی کتابا نداشته باشه...الان هم که نی نی مثل بچه محصلا یه مداد یا خودکار دستش میگیره و کتاب و دفتر همه رو خط خطی میکنه .

* چند وقت پیش تو پوشک نی نی یه برچسب پیدا کردم !!! یه بارم یه پوست پسته ، به چه درشتی !!!

* تو خونه ی ما دست گرفتن هر گونه مداد و خودکار اعم از رنگی و غیر رنگی برای نی نی ممنوع شد .

* دوستان عزیزی که منو تهدید کردن به جهیزیه ی نی نی دست نزنیم بخونن !!!

این یه ترفند بود !گفتم از جهیزیه اش کم کنه چون تا اون موقع حتما یادش میره و نی نی متضرر نمیشه !

نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت 10:37 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام
من و مامانم و خواهرام داشتیم میرفتیم بیرون ، نمیخواستم نی نی رو همرامون ببریم ، در حالی که داشتم در خونه رو می بستم نی نی رو دیدم که داره با سر و صدا تاتی میکنه و به سمت من میاد ، منم زود در رو بستم و از پل ها پایین اومدم ( خونه ی ما طبقه ی سوم اپارتمانه )

صدای نی نی رو از پشت در میشنیدم ... انگار داشت التماس میکرد ! یه دفعه صدای نی نی رو واضح شنیدم ! ایستادم و به بالا نگاه کردم !!! وای خدای من !!! نی نی از نرده ها اویزوون بود ! زبونم بند اومد ! خواهرم مریم هم مثل من شده بود ! تو یه لحظه جلوی چشمای ما نی نی از بالا پرت شد پایین !!!!!!!!

و قبل از اینکه من و مریم بتونیم بگیریمش نقش زمین شد ! دیوونه شدم ! قلبم از دهنم داشت میومد بیرون ! دویدم بالای سرش و بغلش کردم ... نی نی توی بغلم داشت دست و پا میزد ! خدای من ! نه ! نمیدونم تونستم گریه کنم یا نه ... نمی دونم منم اونجا مردم یا نه ولی تنها کاری که تونستم بکنم این بود که چشامو باز کردم و از این کابوس وحشتناک بیدار شدم !!! خدارو شکر ! همه اش خواب بود !

* هر وقت یاد اون خواب میوفتم قلبم تالاپ تالاپ میزنه !

* چند روز قبل داشتم نی نی رو بغل میکردم که کمرم یهو قفل کرد ! منم شدم مثل نی نی ها تاتی تاتی میکردم . با اینکه چند روز گذشته و بهتر شدم ولی هنوزم نمتونم زیاد دولا و راست بشم ! این اخر سالی دیگه کمر خونه تکونی هم ندارم !

* شوهرم رفته مسافرت چند روزه ... دلم گرفته ......

* نی نی اونقده شیطونه که نگو ... تا حالا هر وقت دستشو میگرفتم با خوشحالی میگفت : دادی ( تاتی )ولی حالا هی میاد و میخواد بغل بیاد ! اصلا هم تاتی رو قبول نداره ... منم با این کمر نصفه باید خانم رو بغل کنم !!!

* راستی نی نی یه چیزای دیگه هم بلده بگه : دا دی ( تاتی ) ـ دادی ( دالی ) ـ اَیو ( الو ) ـ اَیی دا ( علیرضا ) ـ اقا ـ بابا ـ ماما ـ اَم ( خوراکی ) ـ اولین کسی رو که صدا کرد داداشش بود !

نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09ساعت 17:43 توسط سایه - مامان نی نی| |


Design By : Night Skin