|
درباره وبلاگ ![]() نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ... من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست . ××××× شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم . ××××× کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
چهارشنبه 1387/01/28 :: 11:29 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام چند روز پیش یه قراری گذاشتیم که منو اونقدر دلمون شور میزد و دلشوره داشتیم که شب قبلش تا دیر وقت خوابمون نبرد ! صبح با دلهره از خواب بیدار شدم و نی نی رو بیدار کردم و داشتم راه می افتادم که شوهرم هم اومد تا با نی نی اذیت نشم ! تا برسیم سر قرار یه 10 دقیقه ای گذشته بود ولی همون موقع یه پیام از ستاره اومد که رسیده سر قرار . اون یکم اون ور تر بود و من این طرف تر ! کمی که جلو اومدیم بدون اینکه قبلا همدیگه رو دیده باشیم تا نگاهمون به هم گره خورد یه لبخند تو صورتمون نقش بست . انگار که سالها بود همدیگه رو میشناختیم ولی دور از هم بودیم ! چون من به بانو گفته بودم که هر وقت اومد سر قرار تک زنگ بزنه با خیال راحت یه جای مناسب پیدا کردیم و نشستیم . وقتی که داشتیم در باره ی وبلاگ و کامنت و بانوی جنگل و ... صحبت می کردیم متوجه دور و بری هامون بودیم که با چشمای کنجکاو و دهنای باز ما رو زیر نظر داشتن و به حرفامون گوش می دادن ! وای که چقدر خوش گذشت . در همین بین چند باری برای بانو زنگ زدیم که در دسترس نبود .2 تا پیام هم دادیم که کجایی ؟ما منتظرتیم ! بعد هم زنگ زدم خونه شون بازم منتظر بانوی جنگل شدیم . ولی خبری ازش نبود . رفتیم محل قرار ، شاید اونجا باشه ، ولی نبود ! دوباره زنگ زدیم خونه شون . حالا بین اون همه جمعیت داشتیم دنبال یه دختر با لباسای ضایع میگشتیم . بعد از کمی شوهر ستاره زنگ میزنه و می خواد که برگردن و ستاره 10 دقیقه وقت می خواد ! بعدشم هدیه ای به ما میده و شرمنده مون میکنه و میره ! اصلا دلم نمی اومد با هاش خداحافظی کنم . نی نی که خسته شده بود کمی خوابید . همون موقع شوهرم زنگ زد گفت که بستنی گرفته و برم ازش بگیرم . چند دقیقه نی نی رو تو بغل بانو گذاشتم و رفتم . نی نی وقت خداحافظی با بانو دستاشو باز کرده بود و می خواست همراه بانو بره ! وقتی که داشتم به خونه برمیگشتم اونقدر هیجان زده بودم که انگار رو ابرا بودم . جمعه 1387/01/16 :: 18:9 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام بچه ها * تو این سفر یه بار خیلی دلم شکست . طفلک افتاب که با هام هم درد شد و خیلی دلداریم داد تا حالم خوب شد * یه بارم از دست یه نفر حسابی کفری شدم * روز سیزده بدر جایی نرفتیم و پیش پدر شوهر مریض و مادر شوهر غمگینم بودیم ولی بقیه ی بچه ها و عروس داماد ها رفتن تفریح ! البته تفریحشون خراب شد چون رگبار اومد و اونا خیس اب شدن ! |
||