تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان
درباره وبلاگ

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...
من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست .
×××××
شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم .
×××××
کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ...
پيوندها
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
دوشنبه 1387/02/30 :: 19:44 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       
                                 

پنجشنبه 1387/02/19 :: 19:13 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام
دلم نمی خواد امروزها تموم شن!  نمیخوام فرداها بیان !  نمی خوام زمین به دور خودش بچرخه !  نمی خوام !!!
نی نیم داره روز به روز بزرگتر میشه دیگه یه روز میاد که نمیشه بهش گفت نی نی !Hairdo دیگه یه موقعی میاد که مثل الان جذاب نیست ، کارای بانمک نمیکنه !دلمو نمی بره ! مثل پنگوئن راه نمیره ! مریخی حرف نمی زنه!
یه وقتی میاد که نی نیم حرفای نیش دار میزنه ، داد و فریاد میکنه ، ما رو به حساب نمی آره و فکر میکنه که اصلا دوسش نداریم!
 اون موقع دلم برا الانش پر میکشه !

دوست ندارم بهار بره .... نمی خوام تابستون بیاد !!!



یکشنبه 1387/02/15 :: 17:23 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام
چند روز پیش ، مدیر مدرسه پسرم به بچه ها گفت که میخوایم شما ها رو ببریم اردوی سرچشمه محلات و شهربازی ، هر کی میاد5000 تومن پول بیاره ناهار و صبحانه و میوه هم با مدرسه است و اگرم خواستین تو شهربازی سوار اسباب بازی ها بشین پول همراه تون بیارین !
پارسال بچه ها رو برده بودن پارک نزدیک خونه مون .Hangingحوالی عصر بود که ناظم مدرسه پسرمو با چونه ی باند پیچی شده تحویل مون داد !

با اینکه من و همسرم اصلا دلمون نمی خواست بفرستیمش ولی از یه طرفم دلمون نمی اومد دل پسر مونو بشکنیم . با کلی سفارشات و گوشزد کردن نکات ایمنی ، روز دوشنبه 9 اردیبهشت صبح ساعت 6و نیم به سمت مدرسه به راه افتاد . اون قدر از دست مدیر مدرسه اعصابم خورد بود که نگو ... اخه یه چند تا بچه ابتدایی رو ادم برمی داره میبره یه شهر دور که چی بشه ؟ تو همین شهر خودمونم توی یه پارک میشد کلی به بچه ها خوش بگذره !
هی دعا کردم سلامت برن و برگردن . تمام پولی که داشتم رو براش صدقه گذاشتم .( شرمنده جیبم کمی خالی بود ) هی دعا کردم کسی بلا ملا سرش نیاره . هی از پنجره نگاه کردم تا اخرش ساعت 6 و نیم عصر از دور دیدم داره میاد و دلم اروم گرفت .
بعد از اومدنش شروع کرد با خوشحالی از اونجا تعریف کردن ، و با خنده گفت : مامان اتوبوس قرار بود ساعت 7 بیاد ولی 8 و نیم اومد بعد 8 ساعت تو راه بودیم من هر دو بار حالم بهم خورد . بار اول روی صندلی بالا اوردم و مدیر جا مو عوض کرد و بهم قرص داد . بار دوم راننده نگه داشت و من توی جوب بالا اوردم !

بعد ، اونجا رفتیم سر چشمه و من با لباس رفتم تو اب ... من : تو اب ؟ با لباس ؟ پسرم : اره هوا گرم بود و لباسم زود خشک شد . بعدش صبحانه بهمون ساندیس و کیک دادن و ناهار یه سیخ کباب با پلو ... تازه تو ماشین گریه هم کردم ! من : چرا ؟ پسرم : اخه خسته شده بودم .
اون اونقدر خسته بود که با لباس بیرونی خوابش برد . و فردا که با مامانم اینا رفته بودیم رستوران و چلو کباب خوردیم اصلا غذا نخورد فقط بعد از خوردن  یه لقمه از کباب گفت : این کبابه چقدر خوشمزه است . دیروز کبابش اصلا مزه نداشت ! بعد هر از گاهی گوله میشد و میگفت : مامان ! حالم بده ! که نتونست بره مدرسه . و همین طور روز بعد و روز بعدش .... اخرشم روز معلم که براش لحظه شماری میکرد تا کادوی معلمش رو بهش بده ، هم نتونست بره مدرسه و صبحش حسابی دل و روده اش به هم ریخت و با جیغ و داد و فریاد سه بار بالا اورد  و بعدش ساعت ها اروم گرفت و خوابید !
* اخه ادم عاقل چند تا بچه کوچیک رو میبره یه مسافرت طولانی ؟ که 8 ساعت فقط تو راه باشن ؟
* این همه پول دادیم بچه مونو مسموم کنن و بیارن !
* اصلا از اردو رفتن بچه ها خوشم نمی آد !
* راستی روز معلم به همه معلم های بدبخت مبارک !Flower
* منم چند دوره معلم بودم . برای بچه های ابتدایی .هر روز با سر درد می اومدم خونه و حوصله هیچ کسو نداشتم !اون موقع بود که فهمیدم در طول مدتی که مدرسه میرفتم چه بلاهایی سر معلم هام می اوردم و چه خون به جگرشون میکردم !Ruminate
* خواهش میکنم یه کوچولو به اونا احترام کنین .لطفا !
* مامانم اینا 5 - 6 روزی اومده بودن اینجا . به همراه مهتاب و بچه هاش و بعد از چند روز شوهر و مادرشوهرش هم اومدن .

* اینم از نی نی ما ! و ماجرای صندلی کذایی!



از اول

بچه ها

 وبلاگ مامان نی نی یک ساله شد

اوایل که می رفتم تو اینترنت فقط بلد بودم یه کلمه سرچ کنم و دونه دونه موارد پیدا شده رو باز می کردم و میدیدم . اون موقع ها اصلا نمی دونستم فرق سایت با وبلاگ چیه ؟ وقتی که به یه وبلاگ میرفتم فکر میکردم که برای اون پول پرداختن ! و فکر میکردم که نوشتن تو اینترنت سواد مخصوصی میخواد !تا اینکه حدود یه سال و خورده ای قبل یه خیر ندیده که اون موقع ها لباس میش تنش کرده بود ادرس وبلاگشو به همسرم داد و اون وقت بود که فهمیدیم وبلاگ نویسی رایگان و خیلی اسونه !

شوهرم همون موقع ها یه وبلاگ درست کرد و به سلیقه ی من تو اندازه فونت یا رنگش یا رنگ قالب هیچ اهمیتی نداد  . یه بار یکی از تنظیمات وبلاگشو یه کوچولو تغییر دادم که کلی دعوام کرد !منم ازش خواستم که برا خودم یه وبلاگ داشته باشم که اجازه داد و من این جا رو ساختم ! اسم سایه رو هم اون برام انتخاب کرد . البته نه برای وبلاگ . یه بار که داشتم برای یه وبلاگ نظر می نوشتم پرسیدم اسمم رو بنویسم ؟ گفت بنویس سایه ... که این اسم روم موند و منم شدم سایه - مامان نی نی ! اولا همسرم بهم سوژه میداد. هر اتفاقی که می افتاد بهم میگفت اینو بنویس تو وبلاگت . یا چرا از فلان ماجرا ننوشتی ؟ ولی کم کم پای دیگران به وبلاگم باز شد و کم کم اقایون هم اومدن و نظر دادن و شوهرم کمی حساس شد . بعد از مدتی که میدید تموم فکر و ذکرم شده نت و وبلاگ و کارای خونه عقب موند برام وقت گذاشت . بعد از مدتی گفت عجب غلطی کردم گذاشتم وبلاگ درست کنی ها !!!

* الانم که به وبلاگم میگه پیفلاگ !!! البته من اصلا ناراحت نمیشم ! خوب ادم باید یه جوری حسودی شو نشون بده دیگه !!!
* اون موقع نی نی ۴-۵ ماهش بود .

* خیلی هیجان زده ام ! انگار که تولد بچه امه

* اولین کسی رو که باهاش دوست شدم و لینکش کردم بانــوی جنگل بود !اولین کسی که باهاش صحبت کردم تـــــــرنم و اولین کسی که دیدمش ســـتاره جنگل بود

* اولین قالب وبلاگم قالب عشق( صورتی ) بود .

* خیلیا بهم میگن چیه همه اش نشستی تو خونه . دلت نمی پوسه ؟ چرا بیرون نمیری ؟... اخه وقتی من این همه دوست و اشنا دارم و در یه لحظه از اینجا میرم سنندج . اصفهان . قم . مشهد . شیراز و .... دیگه خسته و کوفته کجا برم بیرون ؟

* خیلی دلم می خواد بدونم که دوستام از کجا و چطوری با من اشنا شدن ؟ یا از کدوم مطلبم بیشتر خوششون اومده ؟

* از وقتی وبلاگ دار شدم یه حسی در من بوجود اومده که هیچ وقت تنها نیستم . همیشه یکی هست که به فکرم باشه . حتی اگه هیچ وقت منو ندیده باشه ! و واقعا خوش حالم برای داشتن دوستای مهربونی مثل شما !

* یاس خاکی یه خبر بد تو وبلاگش نوشته بود : توي وبلاگ نوشـــین مامان هستی  خوندم  فوت غم انگيز ســــــــحــــــر عزيز ،خيلي دلم گرفت و کلي غصه خوردم........مخصوصا وقتي حس کردم تو تعطيلات عيد که اکثر ما ها خوش ميگذرونديم مادري جوان و مهربون که به قيمت جونش باردار شده بود ( دکترا بعد از تصادف در زمان بارداري اول و مردن بچه اش حامله شدن رو براش ممنوع کرده بودن ولي سحر به عشق مادر شدن اين خطر رو قبول کرد و هنوز طعم خوش مادر شدن رو نچشيده بود که ) چند روز بعد از تولد پويان عزيزش و قبل از اينکه يک دل سير اونو بغل کنه براي هميشه خاموش شد...روحش شاد . همین الان پسرم اومد و گفت مامان یکی از همکلاسی هاش تصادف کرد و مرد !!! امسال چقدر از بچه های مدرسه پسرم یتیم میشن !!!

* اینم یه ۵ دقیقه ای ۴ چشمی نگاه کنین خوب ؟ هیپنوتیزم شدین ؟

* خدانگهدار



دوشنبه 1387/02/02 :: 21:0 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       
کلی چیز نوشتم ولی پرید

گریه ام گرفته

چقدر برای تولد وبلاگم خوشحال بودم

اه ....  از دست این بلاگفا

فقط یه لحظه با ثبتش فاصله داشتم که اشتباهی بک اسپیس رو زدم و .....