|
درباره وبلاگ ![]() نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ... من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست . ××××× شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم . ××××× کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
یکشنبه 1387/05/27 :: 11:14 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
قطعه ی گمشده ای از پر پرواز کم است یازده بار شمردیم و یکی باز کم است این همه اب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است امام زمانم ... چطور میتونم سرم رو بالا بیارم و روز تولدت رو بهت تبریک بگم ... در حالی که تو از تمام کارهای من خبر داری .... شرمنده ام ... می دونم که دلت از ما خونه ... ولی باز هم با سری پایین بهت میگم که دوست دارم . پنجشنبه 1387/05/24 :: 20:30 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام
چند وقت قبل یه چند تا از کارای نی نی رو نوشته بودم و بعد نشد بذارمش تو وبلاگ . نی نی : آب . !!!!!!!!!!!!!! *** (من مشغول نوشتن پشت کامپیوتر ) *** نی نی : مامان *** داشتم باغ وحش حیوانات پسرمو از رو زمین جمع میکردم *** * نی نی الان کلمات زیادی بلده . به هر چیز بسته بندی شده ای که خریده میشه میگه مسنی ( = بستنی )حتی اگه رشته و نمک و ... باشه .* همه اش دلش می خواد بغلش کنیم و ببریمش کنار پنجره تا بیرون رو تماشا کنه . اخه بچه رو دو هفته یه بار هم نمی بریمش بیرون !!! * غذا که می خواد بخوره قاشق نمی گیره ... و با دست دونه دونه برنج رو میذاره دهنش و بعد یه خورده که می خوره دستاشو بالا میاره و میگه دس سی ( = دستشویی ) و بین غذا خوردن دو سه بار باید پاشم و دست شو بشورم . وقتی هم که به دستش مایع دستشویی میمالم با ذوق بهم نگاه میکنه ! * به مامان بزرگ هاش میگه مامان و به بابابزرگاش میگه بابا . البته کسی بهش یاد نداد و خودش این طور صداشون کرد . داداش و عمو و عمه و خاله رو هم خیلی قشنگ مثل ادم بزرگا میگه ! * وقتی یکی رو که دوسش داره رو بعد از مدتی میبینه خیلی باحال میگه سیام ( = سلام ) وقت خداحافظی هم دستشو از مچ می گردونه * چند شبه که شبا قبل از خواب براش کتاب قصه میخونم . * و معمولا وقتی که حسابی کار خونه سرم ریخته میاد و دستا شو تا جایی که میتونه بالا میاره و میگه بخل ( = بغل ) یا میگه بالا . * وقتی می خواد یه کلمه ای رو با تاکید بگه مثلا بگه بغلم کن میگه بَ بغل ... یا با بالا . عاشق اینه که تو ایینه ی دست شویی خودشو ببینه . * خیلی وقتا بهمون زور میگه و مجبور مون میکنه از روی صندلی پاشیم تا اون بشینه . یا یه میوه یا یه چیزی رو که دست کس دیگه ای هست رو می خواد . برا همین معمولا اول میذاریم نی نی انتخاب کنه . و همیشه هم بزرگتر و بهتره رو انتخاب میکنه ! * مدتیه که یهو از این رو به اون رو میشه . از یه نی نی ناز و ملوس یهو تبدیل به یه موجود لجوج و جیغ جیغو می شه * جمله هم میسازه ... البته حدود ۴ ماه پیش اولین جمله شو گفت . اب بده ! * عاشق اب بازی تو اتاقه . که بهش میگه اببادی ( = اب بازی ) . * وقتی صداش کنیم با دهن باز میگه ها ؟ بعد ما میگیم ها نه بله ! اونم زودی میگه بله .اسمشم میگه آآنه ( = ریحانه ) * به توپ و بادکنک * اعضای بدنش رو میشناسه و از حیوونا هاپو و گاو و ( که به همه نوع پرنده میگه گدگدا ) ماهی و گربه رو میشناسه و صداهاشونم میدونه .* و همیشه هم افعال معکوس بکار میبره و هر چی رو که بخواد و ازش بپرسیم که اینو می خوای میگه : نه ! جمعه 1387/05/18 :: 11:30 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
وقتی به دنیا میای قبل از اینکه چشاتو باز کنی همون طور که سر و ته نگهت داشتن می زنی زیر گریه ! شاید گریه ات از سر ترس باشه ولی وقتی که مامان و بابا تو دیدی بهشون لبخند میزنی و ترست از یادت میره ... اون زمانی که با مهربونی بغلت میکنن و دستت رو میگیرن تا راه رفتن یاد بگیری شاد ترین موجود روی زمینی ... کم کم بزرگ میشی ... ازدواج می کنی ... خودت بچه دار می شی ... و تمام زندگیت میشه بچه ات و شوهرت ... اون وقت تو باید دست نی نی تو بگیری و راه رفتن یادش بدی ... اون موقع نی نی تو شاد ترین موجود روی زمینه و تو یه ادم خسته ... درست مثل مادرت ... مثل پدرت ... تازه اون وقت یادت می افته که وااااای چقدر پدر و مادرم برام زحمت کشیدن ... چه خون دلی خوردن تا من بزرگ شم ... با خودت می گی : من باید برای این همه محبت ازشون تشکر کنم . ولی نمی دونی چطور .با خودت می گی باید یه روز برم دست بوسیشون باید برم و بهشون بگم که چقدر برام عزیزن . باید از این به بعد بیشتر به اونها محبت و احترام کنم ... ولی فعلا وقت نداری . میذاری برای یه وقت دیگه . اونقدر سرگرم زندگیت هستی که یه روز از پشت تلفن بهت میگن زودی بیا که مادر و پدرت فوت شدن . تنها کاری که از دستت بر میاد اینه که کمی گریه کنی و سعی کنی مراسم ترحیم اونها به بهترین صورت انجام بشه . یه گل رو مزار شون می ذاری و بعد فراموش می کنی . بچه هات که بزرگ شدن و رفتن سر خونه و زندگی شون مثل خودت یادشون میره که تو زندگی شون به جز همسر و بچه ها کس دیگه ای هم بوده . روزها میان و میرن و تو چشمت به در خشک میشه . اونقدر ضعیف و نا توان میشی که دیگه بدون عصا راه رفتن برات مشکله . دیگه نای رفتن و سر زدن به اونها رو هم نداری . دیگه تو شاد ترین موجود روی زمین نیستی . شاید غمگین ترین شون باشی . کم کم روزی میاد که میبینی یه غریبه کنار بسترت اومده و می خواد تو رو با خودش ببره . ولی تو دلت نمی خواد بری . دلت می خواد بمونی . پیش بچه هات . پیش نوه هات . تو خونه ی خودت .... اما کاریش نمی شه کرد . تو میری . ولی بازم هستی . می تونی ببینی که بچه هات سر خاکت گریه میکنن و گلی میذارن و میرن و بعد دیگه هیچ ... اهی میکشی و یاد خودت می افتی ... ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ * شوهر عمه ام ۶ روز پیش فوت کرد . عمه کوچیکه ام زن دومش بود . فقط ۷ سال از ازدواجش می گذشت و تنها یه پسر ۴ ساله داره که اونقدر بچه است که روز دفن باباش دلش برای تولدی که قرار بود براش بگیرن اب شده بود و همه اش با خنده می دوئید و بازی می کرد . دلم برای عمه ام کبابه . با اینکه بچه های شوهرش ادمای بدی نیستن ولی معلوم نیست سر ارث و میراث چه بلایی سر عمه بیارن . طفلک چقدر تو زندگیش زجر کشید . اخرین بچه بود و خیلی وابسته به مادرش . ۱۸ سالش که شد مادرش مرد . افتاد زیر دست زن داداش ( زن عموم ). ۱۱ سال با پدر و برادر و زن برادرش زندگی کرد و تا برادرش خونه دار شد و رفت و اون خواست طعم اسایش رو بچشه پدرش فوت کرد . ۲۹ سالش بود و دیگه جایی برای زندگی نداشت . اومد خونه ی بابای من . دو سالی که با اونها زندگی کرد هم زیاد بهش خوش نگذشت . خواهرام بچه بودن و اومدن یه عمه بزرگتر براشون ملموس نبود . عمه وقتی خواهرام میرفتن مدرسه از بیکاری ریخت و پاشای اونها رو مرتب می کرد . وقتی بچه ها بر می گشتن سرش غر میزدن که چرا به وسایل شون دست زده . بابای منم که داداش بزرگه بود و ابهتی داشت واسه خودش . و عمه تنها دل خوشیش یه تقویم کوچولو بود که با یه مداد ریز گاهی اوقات توش یه چیزایی می نوشت . اون تمام عشق شو داد به پسر من که اون موقع شیر خوره بود . هنوزم پسرمو خیلی خیلی دوست داره .متاسفانه تو شهر ما دختری که سنش به ۳۰ برسه دیگه محاله براش خواستگار خوبی پیدابشه . همه دنبال دختر های کوچیکن و کم کم دخترای ۲۴ - ۲۵ ساله می مونن . برای همین مجبور شد با شوهرش ازدواج کنه که دو برابر سن خودش بود . ولی شوهرش خیلی سرحال و سالم بود . دلش کمی درد می کرد که معلوم شد سرطان تمام بدنش رو گرفته . ولی اون از سرطان فوت نکرد .۲۰ روز بیمارستان بود و ۵ روز بعد از اینکه دکتر جوابش کرد ایست قلبی کرد و مرد . خدا رحمتش کنه . ما که بدی ازش ندیدیم .
* زندگی چقدر مسخره است .نه اومدنت دست خودته نه رفتنت . امد و رفت . مثل رفتن به یک سفر ... یه سفر طولانی ... وقتی فکر میکنم این رفت ها برای فامیل درجه یک خودم هم ممکنه اتفاق بی افته سرم سیاهی میره . * برگشتم خونه اما اصلا حال خوشی ندارم .... جمعه 1387/05/04 :: 18:53 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام
کمک ! شهر من منو قورت داده ! هنوزم تو دل شهر خودم غوطه ورم ! یکی یه چیز بد بوی چندش اور بیاره جلوی چشای شهرم تا حالش بهم بخوره و منو تف کنه بیرون ! دیگه طاقت این دل و روده ی شرجی و خفه رو ندارم ! اهاااااااااااای اهاااااااااااااااااای شهر من ! میشنوی ؟ دیگه ازت خسته شدم . شوهرم بیشتر از من . هر کاری هم میکنیم که مثل پینوکیو و پدر ژپتو که از دل نهنگ اومدن بیرون مام بیام بعضیا دو دستی پا مونو گرفتن و نمی ذارن خلاص شیم ! * هیچ جا خونه ی ادم نمیشه ! حتی اگه توی کاخی با هزار خدم و هشم باشی ... * شوهرم میگه شهر ما چه گناهی کرده . ما از شرایط خسته شدیم ! اگه اینجا یه خونه داشتیم که مشکلی نداشتیم ... خوب اینم حرفیه ! * از خونه ی مادر شوهرم اپیدم !
|
||