تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان
درباره وبلاگ

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...
من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست .
×××××
شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم .
×××××
کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ...
پيوندها
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
چهارشنبه 1387/07/24 :: 13:1 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

امروز نی نی رو برای اندازه گیری قد و وزنش بردم مرکز بهداشت . فکر نکنین که یه مادر دلسوزم و همیشه به موقع نی نی رو میبرم . نه ... از واکسن ۱۸ ماهگی تا الان که بیشتر از ۴ ماه گذشته نبردمش . تازه قبلشم ۵ ماه نبرده بودمش و برای زدن واکسن مجبور شده بودم .  یادتون میاد ماجرای واکسن زدن نی نی رو ؟

این بار نی نی واکسن نداشت . ولی از بس لاغریش چمشگیر شده بود و از مرد و زن همه بهم میگفتن که بچه خیلی اب شده خواستم ببینم اوضاع از چه قراره که دیدم واااای .....

نی نی که ماه های اول تولدش تپلی نوع دو داشت حالا رسیده بود به وزن متوسط . تازه قدشم ۲ سانت کمتر از حد نرمال بود !!!!!!!

اولش مسئول مرکز تا چشمش به جاهای خالی پرونده افتاد شروع کرد که شما چرا بچه تونو منظم نمیارید ؟ بعد که دید نی نی روند رشدش متوقف شده با سرزنش بهم گقت : ببینم ! مطمئنی بلایی سر این بچه نیاوردی ؟

بعد شروع کرد به بازپرسی که : اصلا بهش غذا میدی ؟ قطره هاشو مرتب بهش میدی ؟ اصول قطره اهنو رعایت میکنی که قبل و بعدش شیر نخورده باشه ؟

منم شروع کردم به توجیه ... خیلی بد غذاست ... اصلا چیزی نمی خوره ... ما تو مسافرت که بودیم نشد دقیق بهش قطره هاشو بدم . ( ۵ در میون می دادم ) تو ماه رمضون که روزه داشتم خیلی لاغر شد ...

خانومه بهم گفت که اگه قطره ی اهنو مرتب و با رعایت اصولش به نی نی می دادم باعث ایجاد اشتها  میشد و الانم باید مقدار اهنو دو برابر کنم . گفت که باید به بچه غذاهایی مثل کته و ماکارونی و الویه که هم بچه بیشتر رغبت داره و هم چاغ کننده است بیشتر بدم . گفت که کمی رشد قد نی نی یعنی کلسیم کافی بهش نرسیده و باید هر روز بهش شیر پاستوریزه بدم  و قرار شد ماه بعد دوباره بریم برای بررسی .

وقت برگشت رفتم دارو خونه و کلی قطره و قرص ویتامین و کلسیم گرفتم . هم برای خودم هم برای نی نی . اره ... ما هر دو مون ضعیف شدیم . از کجا معلوم منم استخونم پوک نشده باشه ؟ میدونم با قرص و دوا نمیشه خودمونو قوی کنیم ولی یه وقتایی اونم در کنار تغذیه لازمه .

یادم میاد اوائل تولد نی نی من خیلی به خودم میرسیدم . هر روز خرما و شیر و پسته و ... قرص اهنو مولتی و کلسیم و ... ولی حالا نه .

باید از این به بعد هم بیشتر به خودم برسم هم به نی نی ... اصلا باید به همه ی افراد خانواده برسم ...پیش به سوی تغذیه ای مناسب !



سه شنبه 1387/07/23 :: 10:29 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

امروز صبح زود وقتي مي خواستم عليرضا رو براي مدرسه رفتن بيدار كنم ، متوجه شدم كه عليرضا داره زار زار گريه ميكنه . البته توي خواب . چنان ناله اي ميكرد و با صدا گريه مي كرد كه اشك رو صورتش جاري بود .

وقتي بيدارش كردم و ازش پرسيدم چه خوابي ديده ؟ اب بيني شو بالا كشيد و گفت : يادم نمياد . بعد گفت : واقعا گريه كردم ؟

وقتي كه رفت مدرسه ... توي اشپز خونه بودم كه صداي قهقهه ي ني ني رو شنيدم . داشت تو خواب مي خنديد . يه خنده ي ناز و بلند .

و البته معلوم بود كه اونم نمي تونست از خوابي كه ديده بود برام تعريف كنه ...

* ياد ضرب المثل يك بام و دو هوا افتادم !



پنجشنبه 1387/07/18 :: 9:38 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

این قانون طبیعت چه بازی هایی داره

یه روز مثل غتچه میشکفی ... باز میشی ... خوشگل و زیبا میشی ...

کم کم پژمرده میشی و گلبرگات میریزه و مچاله میشی و می افتی !

ادم وقتی به مرحله ی پیری که برسه هم طبق روال طبیعت ضعیف و بی رمق میشه هم هزار جور درد و مرض میاد سراغش .

هم غصه ی ناتوانی شو باید بخوره ... هم حرص نخوردن دارو هاش و تموم شدن اونا و غذای کم نمک و چربی و نخوردن شیرینی !

همیشه باید پاشو دراز کنه و هی یه لیوان اب بخواد تا قرص شو بخوره و یه قاشق تا شربت شو . تازه هیچ کس از نوه ها و بچه هاش دلش نمی خواد مدتی پیششون بمونه

تازه باید شانس بیاره اخر عمری الزایمر نگیره و روزی ۴۰ بار از دیگران نپرسه : تو کی هستی ؟ ساعت چنده ؟ قرصمو خوردم ؟ ....

ولی با این حال کمک کردن بهشون یه لذت خاصی داره . ادم دلش براشون میسوزه که یه روز چه برو بیایی داشتن و حالا این طوری افتادن گوشه ی خونه ! شایدم ادم دلش به حال اینده ی خودش میسوزه !!!

                                                      

 

این عکسه رو که دیدم با خودم گفتم ای کاش ادم میتونست وقتی پیر شد ماسک چروکیده اش رو از صورتش برداره و دوباره جوون شه ..... حیف که نمیشه ...

ولی یادم اومد که ادما توی اون دنیا همه جوونن . یعنی اگه اینجا هر چقدرم چروک باشی اونجا به سن و سال جوونی هستی ... پس میشه !



چهارشنبه 1387/07/10 :: 16:21 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلامHello

پریشب هم خونه ی خواهرم افطاری دعوت بودیم هم خونه ی اشنای همسرم . مجبور شدم برم اونجا ...

بعد از افطار اقایون رفتن مسجد و ما هم موندیم خونه ...

هنوز یه ربع نگذشته بود که یه صدای بلند شر شر راه افتاد . رگبار و رعد و برق بی صدا بود که داشت اسمون رو زیر و رو می کرد . کم کم برق هم قطع شد . درست مثل چند شب پیش .

اون خانومه حسابی ترسیده بود و تند تند به شوهرش زنگ میزد که برگرده خونه . دختر کوچولوشم به قول مامانش از ترس تب کرد ...

من مونده بودم که اخه توی خونه ی 200 میلیونی ضد زلزله ی نو ساز اونم با یه رعد بدون صدا ، از چی می ترسین خوب ؟

یه مدت که گذشت اقایون برگشتن و شروع کردن به صحبت و تا 10 شب طول کشید تا برق بیاد و ما برگردیم .

برگشتنی رفتیم خونه ی خواهرم . مهمونا تقریبا همه مونده بودن ...

وقت رفتن هنوزم بارون داشت بلند ترانه میخوند .ما از روی دریاچه ها پریدیم ، از جزیره ها عبور کردیم ، با رود همراه شدیم و با ابشار همصدا ...

تا برگردیم خونه ی بابا ساعت شده بود 12 شب . دم در که رسیدیم اون قدر بارون قشنگ می رقصید که منم هوس کردم باهاش برقصم ...

با چشای باز سرمو بالا گرفتم و مدتی تو چشای بارون زل زدم . چقدر زیبا بود .

دستامو باز کردم و چشامو بستم و بارون بغل کردم .

دلم نمیومد ازش خداحافظی کنم ولی از بوسه ی مرگش ترسیدم !!!

                       بارون

* اون وقت شب هیشکی تو کوچه نبود . مخصوصا کوچه مامان اینا که بن بسته ...

* ادم تو اپارتمان اصلا بارونو حس نمیکنه ... صدای بارون روی شیروونی خونه ها و دیدن خیسی اون خیلی قشنگه ...

* قبل از زیر بارون رفتن از بابا اجازه گرفتم که میتونم برم زیر بارون ؟ اخه بابا از کارای بی منطق و بچگانه اصلا خوشش نمیاد و هر جا ببینه ، جلوی 1500 نفر هم باشی ضایع ات میکنه !!!

* تازه داشتم زیر بارون حس میگرفتم که یه صدایی منو به خود اورد ... مامور زحمتکش شهرداری بود ... زود پریدم تو . بعد که رفت دوباره رفتم زیر بارون ...

* یکی از وقتای قشنگ دعا وقت باریدن بارونه ... از خدا خواستم دلمو هم مثل صورتم بشوره و پاک کنه ... یهو بارون شدید تر شد . دل منم روشن ...

* به مریم هم گفتم بیاد . یه نگاهی به بیرون انداخت و پرید بیرون ، ولی زودی برگشت تو خونه ...

* یهو دیدم این پسره داره با کله میاد بیرون ... حرصم گرفت و زود اومدم تو . اه ... چقدر ضد حال زدن این و اون ...

* مانتو و مقنعه ام که حسابی خیس شد . خیسی به لباسای دیگه ام هم اثر گذاشت و قبل از خواب کمی لرز داشتم ... خوب شد بیشتر هوس پاک شدن به سرم نزد !

       

 واااااااااااااااااای چه زود ماه رمضون تموم شد ... عیدتون مبارک . طاعاتتون قبول .



دوشنبه 1387/07/01 :: 18:8 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       
    سلام .....

   شب قدر

فردا شب به احتمال خیلی زیاد شب قدر واقعیه ...

شبی سرنوشت ساز ...

که هر تقدیری که برای یک سال ما نوشته بشه کاملا اعمال میشه ...

شبی بالا تر از هزار ماه ... یعنی بهتر از یک عمر ...

خدایا ...

کمکم کن قدر شب قدر رو بدونم .....