|
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
|
|
||
|
سلام امروز نی نی رو برای اندازه گیری قد و وزنش بردم مرکز بهداشت . فکر نکنین که یه مادر دلسوزم و همیشه به موقع نی نی رو میبرم . نه ... از واکسن ۱۸ ماهگی تا الان که بیشتر از ۴ ماه گذشته نبردمش . تازه قبلشم ۵ ماه نبرده بودمش و برای زدن واکسن مجبور شده بودم . این بار نی نی واکسن نداشت . ولی از بس لاغریش چمشگیر شده بود و از مرد و زن همه بهم میگفتن که بچه خیلی اب شده خواستم ببینم اوضاع از چه قراره که دیدم واااای ..... نی نی که ماه های اول تولدش تپلی نوع دو داشت حالا رسیده بود به وزن متوسط . اولش مسئول مرکز تا چشمش به جاهای خالی پرونده افتاد شروع کرد که شما چرا بچه تونو منظم نمیارید ؟ بعد که دید نی نی روند رشدش متوقف شده با سرزنش بهم گقت : ببینم ! مطمئنی بلایی سر این بچه نیاوردی ؟ بعد شروع کرد به بازپرسی که : اصلا بهش غذا میدی ؟ قطره هاشو مرتب بهش میدی ؟ اصول قطره اهنو رعایت میکنی که قبل و بعدش شیر نخورده باشه ؟ منم شروع کردم به توجیه ... خیلی بد غذاست ... خانومه بهم گفت که اگه قطره ی اهنو مرتب و با رعایت اصولش به نی نی می دادم باعث ایجاد اشتها میشد و الانم باید مقدار اهنو دو برابر کنم . گفت که باید به بچه غذاهایی مثل کته و ماکارونی و الویه که هم بچه بیشتر رغبت داره و هم چاغ کننده است بیشتر بدم . وقت برگشت رفتم دارو خونه و کلی قطره و قرص ویتامین و کلسیم گرفتم . هم برای خودم هم برای نی نی . اره ... ما هر دو مون ضعیف شدیم . از کجا معلوم منم استخونم پوک نشده باشه ؟ یادم میاد اوائل تولد نی نی من خیلی به خودم میرسیدم . هر روز خرما و شیر و پسته و ... قرص اهنو مولتی و کلسیم و ... ولی حالا نه . باید از این به بعد هم بیشتر به خودم برسم هم به نی نی ... اصلا باید به همه ی افراد خانواده برسم ...پیش به سوی تغذیه ای مناسب ! سلام امروز صبح زود وقتي مي خواستم عليرضا رو براي مدرسه رفتن بيدار كنم ، متوجه شدم كه عليرضا داره زار زار گريه ميكنه . وقتي بيدارش كردم و ازش پرسيدم چه خوابي ديده ؟ اب بيني شو بالا كشيد و گفت : يادم نمياد . بعد گفت : واقعا گريه كردم ؟ وقتي كه رفت مدرسه ... توي اشپز خونه بودم كه صداي قهقهه ي ني ني رو شنيدم . و البته معلوم بود كه اونم نمي تونست از خوابي كه ديده بود برام تعريف كنه ... * ياد ضرب المثل يك بام و دو هوا افتادم ! سلام این قانون طبیعت چه بازی هایی داره یه روز مثل غتچه میشکفی ... باز میشی ... خوشگل و زیبا میشی ... کم کم پژمرده میشی و گلبرگات میریزه و مچاله میشی و می افتی ! ادم وقتی به مرحله ی پیری که برسه هم طبق روال طبیعت ضعیف و بی رمق میشه هم هزار جور درد و مرض میاد سراغش . هم غصه ی ناتوانی شو باید بخوره ... هم حرص نخوردن دارو هاش و تموم شدن اونا و غذای کم نمک و چربی و نخوردن شیرینی ! همیشه باید پاشو دراز کنه و هی یه لیوان اب بخواد تا قرص شو بخوره و یه قاشق تا شربت شو . تازه هیچ کس از نوه ها و بچه هاش دلش نمی خواد مدتی پیششون بمونه تازه باید شانس بیاره اخر عمری الزایمر نگیره و روزی ۴۰ بار از دیگران نپرسه : تو کی هستی ؟ ساعت چنده ؟ قرصمو خوردم ؟ .... ولی با این حال کمک کردن بهشون یه لذت خاصی داره . ادم دلش براشون میسوزه که یه روز چه برو بیایی داشتن و حالا این طوری افتادن گوشه ی خونه ! شایدم ادم دلش به حال اینده ی خودش میسوزه !!! این عکسه رو که دیدم با خودم گفتم ای کاش ادم میتونست وقتی پیر شد ماسک چروکیده اش رو از صورتش برداره و دوباره جوون شه ..... حیف که نمیشه ... ولی یادم اومد که ادما توی اون دنیا همه جوونن . یعنی اگه اینجا هر چقدرم چروک باشی اونجا به سن و سال جوونی هستی ... پس میشه ! سلام پریشب هم خونه ی خواهرم افطاری دعوت بودیم هم خونه ی اشنای همسرم . مجبور شدم برم اونجا ... بعد از افطار اقایون رفتن مسجد و ما هم موندیم خونه ... هنوز یه ربع نگذشته بود که یه صدای بلند شر شر راه افتاد . رگبار و رعد و برق بی صدا بود که داشت اسمون رو زیر و رو می کرد . کم کم برق هم قطع شد . درست مثل چند شب پیش . اون خانومه حسابی ترسیده بود و تند تند به شوهرش زنگ میزد که برگرده خونه . دختر کوچولوشم به قول مامانش از ترس تب کرد ... من مونده بودم که اخه توی خونه ی 200 میلیونی ضد زلزله ی نو ساز اونم با یه رعد بدون صدا ، از چی می ترسین خوب ؟ یه مدت که گذشت اقایون برگشتن و شروع کردن به صحبت و تا 10 شب طول کشید تا برق بیاد و ما برگردیم . برگشتنی رفتیم خونه ی خواهرم . مهمونا تقریبا همه مونده بودن ... وقت رفتن هنوزم بارون داشت بلند ترانه میخوند .ما از روی دریاچه ها پریدیم ، از جزیره ها عبور کردیم ، با رود همراه شدیم و با ابشار همصدا ... تا برگردیم خونه ی بابا ساعت شده بود 12 شب . دم در که رسیدیم اون قدر بارون قشنگ می رقصید که منم هوس کردم باهاش برقصم ... با چشای باز سرمو بالا گرفتم و مدتی تو چشای بارون زل زدم . چقدر زیبا بود . دستامو باز کردم و چشامو بستم دلم نمیومد ازش خداحافظی کنم ولی از بوسه ی مرگش ترسیدم !!! * اون وقت شب هیشکی تو کوچه نبود . مخصوصا کوچه مامان اینا که بن بسته ... * ادم تو اپارتمان اصلا بارونو حس نمیکنه ... صدای بارون روی شیروونی خونه ها و دیدن خیسی اون خیلی قشنگه ... * قبل از زیر بارون رفتن از بابا اجازه گرفتم که میتونم برم زیر بارون ؟ اخه بابا از کارای بی منطق و بچگانه اصلا خوشش نمیاد و هر جا ببینه ، جلوی 1500 نفر هم باشی ضایع ات میکنه !!! * تازه داشتم زیر بارون حس میگرفتم که یه صدایی منو به خود اورد ... مامور زحمتکش شهرداری بود ... زود پریدم تو . بعد که رفت دوباره رفتم زیر بارون ... * یکی از وقتای قشنگ دعا وقت باریدن بارونه ... از خدا خواستم دلمو هم مثل صورتم بشوره و پاک کنه ... یهو بارون شدید تر شد . دل منم روشن ... * به مریم هم گفتم بیاد . یه نگاهی به بیرون انداخت و پرید بیرون ، ولی زودی برگشت تو خونه ... * یهو دیدم این پسره داره با کله میاد بیرون ... * مانتو و مقنعه ام که حسابی خیس شد . خیسی به لباسای دیگه ام هم اثر گذاشت واااااااااااااااااای چه زود ماه رمضون تموم شد ... سلام .....
فردا شب به احتمال خیلی زیاد شب قدر واقعیه ... شبی سرنوشت ساز ... که هر تقدیری که برای یک سال ما نوشته بشه کاملا اعمال میشه ... شبی بالا تر از هزار ماه ... یعنی بهتر از یک عمر ... خدایا ... کمکم کن قدر شب قدر رو بدونم ..... |
درباره وبلاگ
![]() نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ... من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست . ××××× شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم . ××××× کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ... آرشيو وبلاگ
پیوندهای روزانه
قالب من
بهار بیست - زیباسازی وبلاگ ابزار های مذهبی وبلاگ ژورنال لباس ملینا اپلود عکس در نایت اسکین قالب های مژگان قالب بلاگ اسکین زيباسازي وبلاگ-بهار 20 خدمات وبلاگ نويسان جوان-بهار 20 کتاب خانه مجازی فارسی عکس پرینت پرشین گرافیک مجمع وبلاگ نویسان مسلمان مینوس همبلاگی اقای بلاگفا کانون وبلاگ نویسان مذهبی کارتون های قدیمی 2 کارتون های قدیمی شکلک های گوگولی تمپفا_قالب بلاگفا پارس تم - قالب وبلاگ شکلک شکلک های ناز شکلک شرقی دات نت شکلک نجوا قالبهای همراز تاتوره خانم قالب ساز قالب های نایت اسکین پرشین وبلاگ نولیک - قالب ساز بلاگفا هشت بهشت کامران نجف زاده ذاکرین صبح شاهد سبکبالان قرائتی ایرنا خبرگزاری مهر شهید اوینی حضرت معصومه (س) جمکران سایت رشد صدا و سیما حوزه تبیان اهنگ های قدیمی نمايش تمام پیوندها پيوندها
@@@ خواهرای عزیزم @@@
بانوی جنگل - فاطمه حلاوت رهایی - فاطیما ستاره ای بر فراز جنگل - ستاره شهد شیرین کودکی - ستاره من ....- مانیا اندکی صبر سحر نزدیک است - نیلوفر ابی دنیای شیرین دلنوشته های سفید برفی حرف دل - غریب اشنا مریم و میتیل - مریم ققنوس - شیرین زنان کوچک @@@ دوستای بلاگفایی @@@ حرفهایی از ته دل - خاطره هفته بیجار - آوریل سپیده ی سحر - سحر نسیم پریشان - نسیم دلنوشته های یک خانم مدیر - خانم ملک محمد 4 بهار و 1 پاییز - ستاره هشت افقی زندگي همچنان جاريست ... - نگین سرزمین رویاهای من - فائزه نسیم بهشت - مریم باران مسیحا - خانم گل time - زهره شاد باش برا همیشه - محیا دخترانه - نگین و و مژی و بقیه ترافیک - زهرا @@@ دوستان غیر بلاگفایی @@@ شاعرانه ی یاس خاکی فاطمه زهرا کوچولو تا صبح انتظار - صبا پیک گردان - مائده مادر سپید - ریحانه بانوی سیب - غریبه دفترچه یادداشت - یک طلبه (استاد محمد علی مقامی) (یادداشت های یک وبلاگر) اخوندها از مریخ نیامده اند - فاطمه قطره خاکستر سرد - خاکستر عسل مامان و بابا - زهرا خاطرات من و دخترم - مامان پارميس حس ششم حس جوانی - ستاره مسافر سبز هاله مامان ارشیا ی فنجون قهوه با طعم تمشک - مهرنوش تا ساحل اميد - ساجده مامان خاتون - ریحانه نگار مامان محمد مهدی از كوروش صغير تا كوروش كبير - مهسا ستاره كوچولو هواي پريدن ابي است - مهستا ريحونه ي بهشتي - مامان محمد صالح و مهدی مامان گلي اينده حس قشنگ ... - مامان طاهره حاج خانوم و حاج اقاشون به نام خدا ...- نجمه سرندی پی تی یادداشت های یک دانشجوی پزشکی وبلاگ نازنین مامان سارا @@@ وبلاگهای هنری @@@ اشپز کوچولو مطبخ خاله خانم روی میز اشپزخانه - شادی ابنوس @@@ بقیه بلاگفایی ها @@@ بي بي ستاره زن متولد اسفند پشت مرزهای ممنوعه - سمیه حرفهای مادرانه - مامان عاشق نی نی تپل - مامان نی نی تپل گندمزار - گندم نفس بریده - سایه دختری با چشمانی از جنس الماس - پانیذ تک درخت زندگی ام گوش کن - باران نوشته های من برای غنچه کوچکم - گلی خانم اگر دل دلیل است - انوشه میر مجلسی من و دخترم و ... - خانم معینی پسرکم پوریا - مامان پوریا میس طلبه بلاگ روزها - ف ~ بدیعی 2 تا دختر اتیش پاره - مهرنوش و پریسا صداقت - مهناز و مهشید میم مثل مادر - اسمان کودکی تو - لاله بانوی سنگ - سحر النا سیتی شهر دلها - النا رونالي زندگی زیباست - محبوبه روزگار نامهربان - اوا سیمین بر - فرناز بانوي همين روزها - بانو مركوري چی توز - نسترن خاطرات - مامان خونه جزيره ي ترانه ها - پري خاطرات من و کارتون ها - نیلو بیگی ماجراهای بهار خانومی و آقای همسر روشني ديدگان - آيه دلنوشته هاي يك مادر و برادر كوچكش - مهربانو ميدانم كه مي آيي - منتظر گيس گلابتون - مژگان امير حسين جيگر مامان دختران من - مامان نيلوفر بلفي و ليلي بيت مانا و مانيا ( دختراي اسمون ) ماجراهای من و سارا کودکانه - مهدیه زهره مامان زهرا تلخ و شیرین زندگی - ستاره کوچولو زن و شوهر سانسور نشده تراوشات یک مغز خالی - فاطمه خاطرات بارانی - سمیه عصرانه - ملیحه (مامان سمیه ) اشی مشی دفتر ابی من - شبنم ناگهان چه زود دير ميشود - خانم فرهمند پور دنیای عشق - شهره کوی دلبر - زهره بی قرار دل نوشتهاي من و كودكم - مامان مریم مدار صفر درجه - امیر و اذین کوچولو دنیای شادی خاله ستاره دو نفر و یه امتحان - سارا بهترين قالب هاي وبلاگ |
||