تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان
درباره وبلاگ

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...
من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست .
×××××
شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم .
×××××
کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ...
پيوندها
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
یکشنبه 1387/08/26 :: 9:19 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

برا چشمام رفتم دكتر . قرمزيش چيزي نبود . دكتر گفت شايد حساسيت ايجاد شده . نمره عينكم هم خيلي بالا نرفته بود و نيازي به تعويض نداشت . بعدشم دكتر گفت كه بنا به دلايلي چشام نبايد در برابر باد و گرد و غبار و افتاب قرار بگيره . توي روزاي افتابي بايد از عينك افتابي استفاده كنم . چشاي پسرمم چك كرد و گفت كه چشماش دور بينه ولي چون بچه اس به عضلات چشمش فشار مياره و در يك ان ميتونه كاري كنه كه با اينكه شماره ي چشمشم كم نيست ولي راحت بتونه ببينه . و اگه علامت يا اذيتي داره ميتونه براش عينك بنويسه . كه چون چشمش هيچ علامت يا مشكلي نداشت عينك تجويز نكرد .

    

خواهر زاده ام ( دختر سحر ) تا يك هفته ي ديگه بدنيا مياد . واي كه چقدر منتظر اين لحظه بوديم . خيلي منتظرم و دل تو دلم نيست . طفلك سحر . اون الان چه حالي داره !!!

     

عليرضا ديشب طي يه كار تحقيقاتي دما سنج رو روي بخاري گذاشت و لوله ي دماسنج تركيد . وقتي باباش با اخم ازش پرسيد چرا اين كارو كرده ، فقط نگاه كرد .

    

اين حساسيت لعنتي هم كه ول كن نيست . بازم هوا سرد شد و بازم اين سرفه هاي خشك و بوقي اومد سراغم . اخ ، وقتي اين سرفه ها ( كه تا بهار همين طور ادامه داره ) با گلودرد همراه بشه . ميشه مثل اين روزا ....

    

تلفن بي سيم مون گم شده بود . همه ي سوراخ سمبه ها رو گشتيم تا پيداش كنيم ولي نبود . چون شارژش تموم شده بود نميشد از طريق تلفن اصليش پيداش كرد .معلوم بود كه كار كيه . نميشدم ازش پرسيد كه كجا گم و گورش كردي . داشتم پشت كتابخونه رو ميگشتم كه ديدم چند تا كتاب ، يه بشقاب ، يه كاسه ، چند تا مداد و خودكار و چند تا خرت و پرت اون پشته .... امون از دست ني ني ....

    

هزار تومن به پسرم پول دادم تا وقت برگشت از مدرسه نون بخره . پول خورد نداشتم و بهش گوشزد كردم بقيه اشو برگردونه . وقتي اومد يه بسته نون لواش دستش بود . زياد خوشحال نشدم ولي اون با خوشحالي گفت . مامان نون هم گرفتم . دو بسته هم تو كيفمه !!! من با ناراحتي گفتم :اَه ... واسه چي اين همه نون خريدي ... اون با خوشحالي گفت : كي حال داره هي بره نون بخره !

    

چه مسخره اس تو پولت دست كسي باشه و چند سال بهت نده و بعد مجبور باشي بري به همون اندازه وام بگيري .....

    

نميدونم چرا همه به من گير ميدن كه بيا باهامون بچت . منظورم دوستام نيستا ... ادمايي كه همون بار اول ميگن بيا اين شمارمه اين اي ديمه بيا كارت دارم بيا يه موضوع مهمه .... خوب چرا همين جا نمي گين حرف تونو ....

    

ني ني رو بردم مركز بهداشت . نميدونم چرا وزنش كه بالا نرفت هيچ ، كم هم شده . خانومه خيلي دعوام كرد . اخه منم كه خيلي بيشتر از قبل مراقب غذا و قطره هاش بودم ... فقط قدش خوب بالا رفته بود . دو سانت كمبود گذشته رو جبران كرد و حالا فقط يه سانت از حد نرمال كم داره . ساعت 8 اونجا بودم و كارم خيلي زود راه افتاد . اينم از سحر خيزي .

    

باباي ني ني ماشين اصلاح رو اماده كرده بود تا موهاي پسرمو كوتاه كنه . ني ني رفت عروسكشو اورد و ماشين اصلاح رو به موهاي عروسكش ميكشيد .

    

اب گرم كن مون بازم خراب شد . اَه ... خرابي وسايل خونه ادمو پير ميكنه ...

    

غريب اشنا الان كربلاست . خوش به حالش ... دلم منم کربلا می خواد ...

هايدي ، انه ، جودي ، كتي ، حنا ، بتي ، سارا ( به ترتیب سن نوشتمتون ) خواهر جونياي خودمين . ممنون براي همه ي محبت ها تون . خانوم مدير جون و خانوم معلم جونم خيلي گلين . اين پارسي بلاگي ها كه اصلا يه خبري از ادم نمي گيرن .

 



دوشنبه 1387/08/20 :: 8:52 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       
سلام

عيد ميلاد بر شما مبارك

    



جمعه 1387/08/17 :: 22:15 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

قرمز رنگ قشنگیه ...

رنگ شادی و نشاطه ...

خیلیا عاشقش و خیلیام ازش متنفرن ...

خیلیا براش فحش میدن و فحش میشنون ...

یکی از رنگای اصلیه که اگه نباشه اصلا نمیشه ...

رنگ عشقه ...

ولی اگه روی بدن ادم باشه معنیش درده ...   رنجه ... ناراحتیه ...

هر جای بدن که باشه ادم میتونه به اون نقطه با دقت نگاه کنه ولی اگه توی چشم باشه ادم نگاهشو هی از طرف میدزده ...

چشاش پر اشک میشه ...

نمی تونه زیاد نگاش کنه ...

* چشای منم دو سه روزه قرمز شده .  نمیدونم دلیلش چیه ولی میدونم که عفونی نیست . اول چشم چپ . حالام چشم راست . شوهر منم نگاهشو ازم میدزده .حالا قرار شد بعد از تعطیلات بریم دکتر . تازه شماره ی عینکم هم بالا رفته ... شوهرم فعلا تجویز کرده که نباید زیاد پشت کامپیوتر بشینم !

مطمئنم که دکتر ازم میپرسه که چرا این طوری شده و حتما هم شوهرم بهش میگه که چند روزیه که نت گردیش زیاد شده . مسلما هم دکتر منعم میکنه که برای اینکه چشام صدمه ی بیشتری نبینه کمتر پشت کامپیوتر بشینم ...

حالا نگین که هنوز نرفته ماتم گرفته ...چون قبلا هم همین حرفها تکرار شده بود .

دعا کنین که قرمزی چشام چیز مهمی نباشه ...



سه شنبه 1387/08/14 :: 7:28 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

بانوي زيباي جنگل ، در ميان انبوه درختان جنگل ، تنها بود .

هم صحبتش باد بود و باران ...

هر گاه كه احساس تنهايي مي كرد سوار بر اسب سفيدش ميشد و به دشت ، پيش درخت بلوط كنار چشمه ميرفت و برايش اواز مي خواند .

اوازش دل انگيز و روح بخش بود .

اما هيچ صدايي از جايي به گوش نميرسيد .

حتي بلوط هم چيزي نمي گفت .

روزي رسيد كه ديگر بانوي جنگل از اواز خواندن خسته شد .ديگر پيش درخت بلوط نرفت . كم كم بانوي جنگل دلش گرفت ... دلش تنگ شد ... دلش نقطه شد ...

احساس كرد كه ديگر كسي نيست كه با او بشود زندگي را رنگ تازه اي زد ...

حس كرد كه چه بيهوده بود ان همه اواز ، ان همه عشق ، ان همه احساس ...

بانوي جنگل ديگر نمي توانست جنگل را تحمل كند . ان همه درخت ساكت را ...ان درخت بلوط پير را ... ان چشمه را ...

مي خواست از ان جا برود . نمي دانست كجا . ولي مي خواست برود ...

       

براي اخرين بار به كنار درخت بلوط رفت تا با او خداحافظي كند .

براي اخرين بار بلوط را در اغوش كشيد . او را بوسيد ... ولي هيچ نگفت .

بلوط پير هم جز اشك چيزي نگفت .

بانوي جنگل براي بار اخر به بلوط نگاه كرد . اشك هاي روانش را ديد . دلش لرزيد . اما نه ... چيزي نبايد او را از رفتن باز مي داشت .

پشت اش را به درخت كرد . خواست برود كه صدايي شنيد . برگشت . به بلوط نگاه كرد !

ولي بلوط دهاني براي صحبت نداشت .

با تعجب به دنبال صدا گشت ...

چشمه بود كه داشت قل قل مي زد . غمگين و غصه دار ... انگار فهميده بود بانوي جنگل قصد رفتن دارد .

چشمه گفت : بانو ! ما راتنها مي گذاري و مي روي ؟

بانو ماتش برد ! يعني اين چشمه ي هميشه ارام و خاموش به اوازش گوش مي داده ؟ يعني او هم از رفتنش ناراحت بود ؟

چشمه گفت : بانو ! نه تنها من بلكه آسمان ، زمين ، رود ، ستاره ، كوه ، مهتاب و افتاب و نسيم و درختان هم اوازهاي زيبايت را دوست داشتند . با ان بيدار ميشدند و با ان به خواب مي رفتند ....رفتنت همه را غمگين خواهد كرد . نرو بانو ...

اشك در چشمان بانو حلقه زد . نگاهي به اسمان انداخت . به خورشيد .به زمين . به كوه ....

چشمه راست مي گفت .

او تنها نبود . او همه را داشت و همه را دوست ميداشت و براي همه انها ماند و دوباره اواز خواند .........

           

* تقديم به بانوي زيباي جنگل خودمون كه تو فكر رفتنه !

* اين نوشته الهامي بود از نوشته هاي ستاره ي عشق .

بانوي جنگل عزيزم ... تولدت مبارك خواهر جون .



پنجشنبه 1387/08/09 :: 19:3 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       
        

السلام عليكِ يا فاطمه معصومه ....

ميلادش بر همه مبارك

روز دختر هم بر همه دختر هاي نجيب و دوستدار ايشون مبارك باشه



دوشنبه 1387/08/06 :: 12:20 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلامFlower

وای که این نی نی ما چقدر بزرگ شده .Sighحدود 23 ماهشه. دیگه مثل قدیما یه موجود بی دفاع نیست . هر کاری دوست داشت میکنه و هر کاری دلش نخواست با قاطعیت میگه نِمِخوام . وقتي هم كه بگيم اين كارو نكن با اخم و داد ميگه : بُكُنم !!

دستوری که ابلاغ میکنه باید اجرا بشه . و ما دربست بايد در خدمتش باشیم اگه چيزي بخواد مياد و اگرم خواب باشيم بيدار مون ميكنه و ميگه پاشو ... بيا ... بعد دستمونو ميگيره و ميبره و چيزي كه مي خواد نشون ميده و وقتي بهش مي ديم با مهربوني ميگه نَمنون!

خيلي هم جيغ جيغوئه ! مخصوصا وقتي پيش داداششه ... وقتي جيغ ميكشه انگار روي باند فرودگاه ايستاديم و يه هواپيما داره از بالاي سرمون بلند ميشه . نميدونم چرا اكثرا يه وجبي گوش من جيغ ميكشه . سوت جيغش باعث ميشه كه مغزم هنك كنه و مجبور ميشم با تكون سرم ريستش كنم !

خيلي به كتاب علاقه داره . من اوائل كه كتاب شعر براش مي خوندم علاقه اي به شعرش نشون نميداد . فقط دوست داشت كه اسم تصاوير رو براش بگم تا تكرار كنه .بيشتر به حالت هاي ادمك ها تو كتاب توجه داره كه متاسفانه ما بزرگا اصلا دقت روش نداريم . مثلا وسط خوندن من يهو يه جوجه رو نشون ميده و مي گه : تسيد (=ترسيد ) يا يه گربه كه زبونش بيرونه و همون طور زبونشو در مياره . الانم دلش مي خواد يكي كنارش بشينه و اون اسم شكل ها رو بگه و اون طرف هي تشويقش كنه ، البته اگه طرف حواسش پرت بشه يا يه جاي ديگه رو نگاه كنه ناراحت ميشه .

تو ماه رمضون براي اولين بار متوجه شدم كه داره شعر هاي كتاب و زمزمه ميكنه . مثلا مي خوند : مامان جونم، مخجونه ! ( مامان جونم ، مهربونه ) يا واسا واسا ...موسه عاقل بود ... آآآآخ ( رجوع كنين به شعر يه روز يه اقا خرگوشه ). البته اينا كلمات مفهومشه .بين اينا يه سري كلمات نامفهوم هم اهنگ شعر ميذاره ... الانم كه يه قلم و كاغذ بر ميداره و مي افته دنبالم كه نخاشي بخش . يا ميگه چش چش _ابو .

گاهي كلمه ها رو بخش بخش ميگه . نميدونم چرا . معمولا اين طور صحبت نميكنه ولي هر وقت مي خواد بگه ماهي بخش ميكنه و مي گه : ما - هي . يا گاهي ميگه :آ - ده ( اره ).

يه بار باباي بچه ها براشون عروسك بادي خريد . از اينايي كه زيرش اب ميريزن و تعادل داره . كه با مشت و لگد هم از رو نميره و بازم راست تو چشت نگاه ميكنه .پسرم اسمشو گذاشت كاريندا . هي با مشت ميزدش كه ديديم ني ني هم با مشتاي گره كرده داره ميره به جنگ ! پسرم عروسكو ميبره عقب و ولش ميكنه و عروسكه با سرعت مياد به طرف ني ني . ني ني بيچاره چنان ترسيد كه نگو . هنوزم زياد طرفش نميره .كلي باهاش كار كرديم تا الان گاهي نازش ميكنه . ما هم به پسرم سپرديم تا پيش ني ني مشت بازي رو تعطيل كنه تا روي بچه اثر نذاره . جالب اينه كه ني ني به عروسك ميگه بُگو بُگو .ديگه ما هم بهش همينو ميگيم و كاريندا فراموش شد .

هر وقت دارم توي اشپزخونه كار مي كنم ني ني مياد و مي خواد بغلش كنم . خوب منم كار دارم و نمي تونم . اونم زار مي زنه . ناله مي كنه . گريه مي كنه . منم براي اينكه سرشو گرم كنم ميام و كنار دست ني ني اون پايين ميشينمو سيب زميني ، بادمجون ، خيار و ... پوست مي گيرم .ني ني هم حس انسان دوستيش گل ميكنه و بهم كمك ميكنه ! تا يه لبه ي كوچولو از پوست جدا ميشه زود با تمام قدرتش اونو ميكشه . بعضي وقتام از چاقو جلو تر ميره و با ناخونش مي خواد پوست رو جدا كنه .

وقت شستن پاهاش كه ميشه معمولا با خوشحالي مي دوئه به طرف دستشويي . تا ابو ميگيرم رو پاش بر مي گرده و منو بغل ميكنه !

تلفني با ادم خيالي صحبت ميكنه . اول صحبتشم هميشه ميگه : ايو ؟سَيام .

تا ببينه كه كسي ، عكس يا فيلم تو موبايل يا دوربين داره نگاه ميكنه زود سرشو مياره جلو و ميگه : بينم ...بينم ...

وقتي مي خواد تند راه بره دست چپشو هي تند تند تكون ميده .Heart Smile

وقتي دارم شعر مي خونم يا يه كسي داره چيزي مي خونه همراه اونا لب ميزنه ، همراه با اداهاي بانمك ! بعد گاهي هوس ميكنه همگي با هم دست بزنيم يا سينه بزنيم مثل ميون دارها مياد وسط و هي به همه تذكر ميده كه : بسَن ! بسَن ! (بزن)

به انگشتر من و باباش خيلي علاقه داره و بهش ميگه اگش . و معمولا انگشترامونو بايد از هر جايي كه فكرشو نميكنيم پيدا كنيم .

خيلي زود رنجه و تا بهش بي محلي كنيم خيلي ناز قيافه اش گرفته ميشه . بعد خيلي زودم خوشحال ميشه .

چند تا از كلمه هاي ني ني :گرگ=گگ . گنجشك = بسيد ( به كسر ب ). الاغ = آلاگ . خروس = خويوخ ( ديشب اين كلمه به تكامل رسيد و شد خويوس ) . مرغ = مك . گربه = ميوم ( البته بخاطر صداي گربه بهش ميگه ميوم وگرنه درست ميگه ) . موش = موس . زنبور = سمور . مورچه = موسه . غاز = گاس . گاو = گاف . جوجه = سوسه . پروانه = بدونه ( به كسر ب ) . لاك پشت = خا - پسد . عروسك = عسويك . توپ = بوب . درخت = ديخت . حلزون = اَلسون و .............

مي خواد يه كاري رو بكنه اول اجازه مي گيره حتي وقتي مي خواد بزنه ! ميگه :بسَنَم ؟ تا نگيم اره هي ميگه .... چند روز پيش ديدم عروسكشو گرفته بهش ميگه بسنم ؟ بعد يكي ميزنه تو سرش . بازم گفت بسنم ؟ بازم زد تو سرش !!!!

فعل ها رو جا بجا ميگه . مثلا من بهش مي گم اِ ... ريختي ؟ با ناراحتي ميگه ريختي ! ميگم بگيرم؟ سرشو تكون ميده ميگه بگيرم !

معمولا حرفاشو میتونه به بقیه بفهمونه . یه فعل همه کاره هم داره که قبلا بیشتر بکار میبرد . الانم گاهی اونو میگه . یس !!! ( به كسر ي ) یس یعنی ببین . یس یعنی بده . یا گاهي یس به چيزي ميچسبه که تبدیل به اِس میشه . مثل اَم اِس که یعنی اَم (خوراکی) بده ! و ...بعضیا هم خنده شون میگرفت و میگفتن : نی نی تو فرستادی کلاس زبان ؟

با داداشش خيلي مهربونه . خيلي وقتا داداشش خيلي بهش محبت ميكنه ولي اگه بخواد دعواش كنه حسابي جيغ و گريه اشو در مياره . داداشش ازش انتظار داره مثل خودش فكر كنه و مثل خودش بفهمه !!!

* يه بار تو مهموني يكي ازم پرسيد چرا به ريحانه ات همش ميگي ني ني ؟

* اين چيزايي كه نوشتم معمولا هر ماماني تجربه كرده و براش تجديد خاطره است و ياد كوچولوئياي بچه ي خودش مي افتن . منم نوشتمش تا يادم نره .

                                      

مراحل رشد کودکان ۱۲ تا ۲۴ ماهه

از سایت نی نی سایت

از سایت نی نی لند

مشکلات مادران :

مرحله ی حرف زدن

بد غذایی در کودکان نو پا و روش های مقابله

اموزش توالت رفتن به کودک

ایا کودک برای گرفتن از پوشک اماده است؟

چگونگی تبدیل کردن توالت رفتن به سرگرمی

کاهش پیشامد های اتفاقی

پوشک گرفتن موفق از دختران

پوشک گرفتن موفق از پسران