سلام به همه![]()
يادش به خير سيزده سال پيش ... اخرين روز اذر سال ۷۴ ... توي خونه قديمي مادر شوهرم اينا ... يه روز سرد با چراغ علاء الدين ...
صبح كه از خواب پا شدم تنم هنوزم كوفته بود . ديروز خيلي خسته شده بوديم . اخه ديروزش روز عروسي مون بود .
چون خونه اي كه قرار بود توي اون زندگي كنيم از محل عروسي مون خيلي دور بود منو از خونه ي مامانم اوردن خونه ي پدر شوهرم . قرار شد سه روز بمونيم و بعدش بريم سر خونه ي خودمون .
عجب عروسي عجيبي داشتم من ! جهيزيه ام رو كه فرستادن خونه ي اجاره اي مون ، كسي نرفت تا اقلا يه موكت پهن كنه تا عروس و داماد وقتي ميرن تو خونه شون و با خونه ي خاك الود و خالي و وسايل تو جعبه و پخش و پلا مواجه ميشن و سر گيجه ميگيرن ، لا اقل بتونن بشينن روش !![]()
كسي قبل از روز عروسي با ارايشگر هماهنگ نكرده بود ! فقط ميدونستيم ارايشگر خواهر زندايي مامانمه . فكر ميكرديم زندايي مامانم به خواهرش خبر ميده . صبح كه با زندايي مامانم رفتم اونجا ، ارايشگر رفته بود سفر !!! خوب حق داشت عيد مبعث بود و تعطيلات ! زندايي مامانم زنگ ميزنه به اونها و اونها مجبور ميشن از بين راه بر گردن !
براي لباس عروس هم كلي كل كل داشتيم . مادر دوست شوهرم كه ارايشگر و توي شرق ايران زندگي ميكنه برام لباس عروس هديه فرستاد ! و چون مدلش قديمي و زيادم نو نبود من دلم نمي خواست بپوشمش
و شوهرم ناراحت شد ! بعد مادر شوهرم يه لباس عروس كه با مد روز دوخته شده بود رو از يكي از اشناها امانت گرفت .
ماشين عروس هم گل نداشت . يه رنو بود !
رنوي دائي مامانم كه بهترين ماشين فاميل بود . الان ايشون طي مراحل پيشرفت يه ماشين ۹۰ ميليوني دارن و خانومشم ماكسيما !
يادم مياد وقتي توي ارايشگاه اذان شد و من با لباس عروس به نماز ايستادم ( از قبل وضو گرفته بودم ) ارايشگرم اين قدر خوشش اومد كه دستمزدشو بهم بخشيد . ![]()
ميگن غذاي عروسي مون خيلي خوشمزه شده بود . ولي من كه ناهار نخوردم . حتي شام هم يادم نمياد خورده باشم . وقتي غذاي عروسي رو اوردن تو ارايشگاه كسي وقت خوردن نداشت . وقتي هم كه رفتم خونه همه غذاشونو خورده بودن .
تو شهر ما رسمه كه مراسم عقد رو خونه ي عروس ميگيرن و عروسي رو هر كدوم از خانواده ها جدا جدا براخودشون ميگيرن بعد داماد و فاميلاش ميرن خونه ي عروس و عروس و ميگيرن و ميبرن خونه ي پدر داماد . البته بعدش اگه خونه شون جدا بود ميرفتن خونه ي خودشون . الان اين رسم ديگه داره بر مي افته . همه دارن تو تالار عروسي ميگيرن و همه ي فاميلاي دو طرف يه جا جمع ميشن . ديگه نيازي نيست داماد بره خونه ي عروس و عروس رو با چشم گريون ببره خونه ي باباش ...
يادم مياد از يه ماه قبل از عروسي يه سرماي شديد خوردم و بعدش سرفه ي خشك كه تا روز عروسي و بعد از اون هم ادامه داشت .
يادم مياد تو بعضي از عكساي عروسي دارم سرفه ميكنم ... بعد معلوم شد اون سرفه ها حساسيت بوده و وقتي اومدیم شهر محل سكونت خوب شد . چون اينجا هواش خشك بود . شب خونه ي مادر شوهرم اينها بعد از كمي گريه و عكس با چهره اي غمگين و خوش و بش ، برام يه رخت خواب انداختن كه بگير بخواب خسته اي ... سرما خورده اي ... منو همون جا تو اتاق گذاشتن و با داماد رفتن تو هال و صداي بگو بخند شون بلند شد . شام هم خواستن برام بيارن تو همون اتاق كه يادم نمياد خوردم يا نه ! تنها كسي كه پيشم بود معصومه كوچولو ( دختر ۴ ساله ي خواهر شوهرم ) بود كه تو رختخوابم خوابش برده بود .![]()
من روز عروسي فقط ۱۶ سال و ۳ ماهم بود ! تازه وارد سوم دبيرستان شدم كه مدير مدرسه مون فهميد من نامزد دارم و عذرمو خواست . بهم گفت بايد بري مدرسه شبانه ! ولي مدرسه شبانه با خونه مون خيلي خيلي فاصله داشت . تازه كسي هم راضي نميشد من تو تاريكي از مدرسه اي دور برگردم خونه . براي همين شد كه عروسي مون جلو افتاد . قرار بود بعد از ديپلمم عروسي بگيريم . ولي بعد تند تند مراسم گرفتيم و من شدم زن خونه !![]()
* اصلا از عكسا و فيلم عروسيم خوشم نمياد
با اينكه اون موقع ارايشم مد بود ولي الان تهوع اوره !
* وقتي مي خواستم براي اولين بار برم سر خونه و زندگي خودم مامانم و مادر شوهرم هم باهامون اومدن و يه هفته اي موندن و كمك كردن تا به اون وضع نا بسامان سر و سامون بديم . بين راه وقتي همگي تو اتوبوس بوديم نميدونم به چه دليلي راننده خواست كه همگي بريم توي يه اتوبوس ديگه . وقتي كه خواستيم ساك مونو تحويل بگيريم ديديم كه ساك مون نيست و به جاش يه ساك زشت پر از پرتقاله !
هر چي گشتيم پيدا نشد و كلي خرت و پرت لباس و و البوم عكساي نوزادي تا عقدم همه و همه گم شد ...
با اينكه بعضي از اون عكسا و عكساي عقد رو دوباره چاپ كرديم ولي خبلي هاش منحصر بود و ديگه نميشد چاپش كرد . از همه بد تر فكر اينكه يه غريبه ي نامحرم در خصوصي ترين لحظه هاي زندگيت شريك شده ....![]()
* سال هاي اول زندگيم به بچگي گذشت ... تمام تنهايي ها مو برنامه ي كودك و تلويزيون پر ميكرد ! اي كاش اون موقع تجربه ي الانم رو داشتم . ![]()
* بعد از اين همه سال زندگي مشترك ، باز هم يه چيز كوچولو ميتونه سيزدهمين سالگرد زندگي مشترك رو اخمو كنه !![]()

** راستي از همه تون ممنون براي تبريك عيد . اميدوارم كه تعطيلات خوش گذشته باشه . ما كه اصلا بهمون خوش نگذشت . حتي روز عيد . سيدا روز عيد مجبورن تا شب بشينن تو خونه تا شايد يكي بياد و اگه نباشن زشته ! اگه يكي هم بذاره و بره جايي بهش ميگن سيد فراري ! تازه همه هم از ادم عيدي مي خوان ! اخه اين چه اكراميه ؟![]()
** مامانم اينها قرار بود براي تعطيلات بيان اينجا ولي نشد كه بشه ! توي جلسه ي قران هفتگي بلوك مون خواستن جلسه ي روز قبل از عيد رو بندازن خونه ي ما . من گفتم كه مهمون قراره بياد و از زيرش در رفتم . يكي از خانومها لطف كرد و گفت مگه مامانت اينها سيد نيستن ؟ خوب چرا نميمونن تو خونه شون تا براشون مهمون بياد ؟ حالا يه ژست طلبكارانه هم به خودش گرفته بود . من گفتم همه ي فاميلاي ما پشت در پشت زن و شوهر سيدن . ديگه تو فاميل ما رفتن به خونهي سيد معني نداره . فقط مثل نوروز ميرن عيد ديدني . اونم خونه ي بزرگاي فاميل ... مردم عجب توقعاتي دارن !!!![]()
** ما روز عيد يه مهمون ۹ و نيم صبح داشتيم يكي هم ۹ و نيم شب !!!
همسايه هامون همگي رفته بودن مسافرت ! خدا رو شكر كه اشتباه سال قبل رو نكرديم و زياد شيريني نخريديم . اين فكر من بود كه فقط يه جعبه شيريني بسه !
** راستي امشب شب يلداست . همچين ميگيم بلند ترين شب سال انگار با ديشب و فرداشبش چقدر فرق ميكنه ! البته همون يه دقيقه هم ممكنه گاهي سرنوشت ساز بشه ! يلدا يعني اغاز ،یعنی تولد . چقدر عجيبه كه روزهاي بلند و گرم تابستون از اولين روزهاي سرد زمستون متولد ميشه . يلدا به همه تون خوش بگذره ... واي از فردا ديگه زمستون مياد ...![]()
زین سبب پیغمبر با اجتهاد
نام خود و آن على مولا نهاد
گفت هر کس را منم مولا و دوست
ابن عمّ من على مولاى اوست
کیست مولا آن که آزادت کند
بند رقیّت ز پایت بر کَند
چون به آزادى نبوّت هادى است
مؤمنان را ز انبیا آزادى است
اى گروه مؤمنان شادى کنید
همچو سرو و سوسن آزادى کنید
سلام به همه ...
در خونه ی ما سیدا به روی همه ی شما مهمونا بازه ...
بفرمایید دهن تونو شیرین کنین

اينم عيدي من به شما ...
حتما ببینیدش ! ( بعضیا فکر کردن شیرینیه رو میگم ![]()
) ديگه نگين مامان ني ني بهمون عيدي نداد !
![]()
![]()
عيدتون هزار بار مبارك ![]()
![]()
![]()

* روز عيد غدير سالگرد قمري عقد مونه ... و روز ۲۹ اذر يعني يكي دو روز بعدش سيزدهمين سالگرد ازدواج مونه ...
فرداشم كه شب يلداست .
* تولد ني ني با حضور خانواده ي عمو بزرگه و بابابزرگ و عمه كوچيكه برگزار شد .( بابابزرگ و عمو كوچيكه ۸ روز مهمون ما بودن و اتفاقا روز تولد ني ني هم حضور داشتن مادر شوهرم و يه عمو كوچيكه ي ديگه هم تهران بودن تا ازمايشات و سي تي اسكن و ... رو انجام بدن ) ناهار هم از بيرون گرفتيم و كيك هم خودم پختم . ولي حيف كه اون روز اصلا نه من حال و حوصله داشتم نه ني ني . از صبح همش بي خودي گريه مي كرد و لجبازي ... ولي وقت تولدش كمي سرحال شد و هي داد ميزد وااااي ! آفرين ! تبلوکه مبالکه ! ( وقتي كادو هاشو ميديد ) بعد بلند بلند ميگفت دست بزنين ! دست بزنين ! از بين كادو هايي كه گرفت از كادوي داداشش بيشتر خوشش اومد . كادو هاشم يه بلبل . يه دمپايي از طرف داداش ( اخه ني ني عاشق دمپاييه و همش ميخواست دمپايي توالت و بياره تو اتاق )
بابا بزرگ و عمو كوچيكه پول گذاشتن و عمو بزرگه هم عروسك سخنگو كه ني ني تا اونو ديد با رعشه جيغ كشيد ![]()
![]()
كه زن عمو و دختر عموش يه خورده ناراحت شدن .
و لباس و از همه عجيب تر يه شيشه پستونك با كلي دم و دستگاه كه باباي ني ني براش خريد .
چون دلش ميسوخت كه ني ني ديگه نميتونه شير بخوره خواست مثلا براش جايگزين بياره !
حالا بگو چند بار ني ني ازش شير خورد ! فقط همون روز اول !![]()
* لطفا اگه كسي در رابطه با از شير گرفتن تجربه اي داره لطفا كمكم كنه !!!! من اصلا از اولي چيز زیادي يادم نمياد !!!
الان ني ني ديگه روزها شير نميخوره . فقط ۲ - ۳ باری میاد و می خواد ولی بهش نمیدم . ولي نصفه شبا رو نتونستم ازش بگيرم .... كمك ....
* راستي اون لنگه كفشها رو ديدين ...
چقدر كيف كردم
ولي طفلك اون خبرنگاره معلوم نيست چيكارش كردن ![]()
من بچه ها مو خیلی دوست دارم و همیشه مراقبشونم . مواظبم یه وقت مشکلی براشون پیش نیاد . مریض نشن . سوء تغذیه پیدا نکنن . حواسم هست که نی نی هر روز قطره ی اهن و ویتامینشو روزی ۵ وعده غذا شو بخوره . به علیرضا سفارش میکنم صدا های گوش خراش از خودش در نیاره تا نی نی نترسه . براشون جشن تولد میگیریم . سعی میکنیم تا جایی که ممکنه در رفاه باشن .......
اصلا تمام بچه ها باید در ارامش و رفاه باشن . مگه بچه ها با هم فرق دارن ؟ مگه این بچه ها با بچه های من فرق میکنن ؟
مگه چه گناهی مرتکب شدن که باید اشک مهمون چشماشون باشه ؟ گرسنه باشن و دارویی برای التیام زخمشون نداشته باشن ؟

اینها هم عین بچه ی خودمون حق زندگی و ارامش داشتن ...

خبر گرسنگی بچه های غزه رو که میشنوم ، غذایی که می خورم کوفتم میشه ...
خدایا این همه ظلم و کشتار تا کی می خواد ادامه پیدا کنه ؟ خدایا ارامش رو به اونها هدیه کن ....
سلام
چند روزي بود كه به خاطر مريضي مادرشوهرم ، خونه ي خواهر شوهر تو تهران بوديم . به جز ما خانواده ي مادر شوهرم و برادر شوهر بزرگه و خواهر شوهر بزرگه و همسرشون هم اومدن اونجا . با ني ني يه چيزي بين 12 تا 15 نفر متغير بوديم تو اين چند روز . فقط يه نصفه روز پيش مادر شوهرم بوديم و اون طفلك فرداش رفت بستري شد و ديگه خونه حالت عادي نداشت و هي برو و بيا و اضطراب و ...
همسر خواهر شوهرم ( صاحب خونه ) يه ادميه كه نسبت به تميزي و نظم خيلي حساسه . اون چند روز هم انفولانزا داشت و كاملا خونه بود . يا داشت واسه مريضيش اه و ناله مي كرد يا براي ريخت و پاشاي بچه ها و بزرگا حرص مي خورد ( البته به زبون نمي اورد ولي از قيافه اش معلوم بود ) يا داشت با مردا سر موضوعاتي بحث ميكرد كه معمولا هم هيچ كدوم قانع نميشدن و گاهي هم كار به جاهاي باريك ميكشيد .
تو اين گير و دار من سعي ميكردم كمي ساك ها و وسايلي كه گوشه هاي اتاق افتاده بود و ريخت و پاشارو جمع و جور كنم و مواظب بچه ها بودم و درست كردن ناهار با من بود ! ( كاري كه ازش متنفرم ! حالم بهم ميخوره تو مهموني من بشم مثل صاحب خونه و مجبور باشم به سبك و روش اونها غذا درست كنم . گوشت بايد 5 ساعت بپزه ... برنج و اون طور بپز . گوشت رو نمي خواد سرخ كني ...)
بقيه هم كه ميديدن نميشه 4 تا بچه رو تنها گذاشت خونه ، خوشحال بودن كه من تو خونه بمونم و نرم بيمارستان . تازه مادرشوهرمم گفته بود راضي نيست من با بچه كوچيك گرفتار بشم . همون موقع ها بود كه دوستام هي اس ام اس ميزدن و حال مادرشوهرمو ميپرسيدن . ستاره جونم هم كه تهران بود ادرس بيمارستانو گرفت و گفت مياد اونجا تا منو ببينه ... گفتم كه من تو خونه ام و ازش تشكر كردم . مادر شوهرم كه عمل شد ( روز پنج شنبه ) و اوردنش تو بخش ديگه همراه يه عده منم رفتم بيمارستان . وقتي روي تخت با اون وضع ( لوله هايي وصل به بدنش و بي هوش و حال ) ديدمش گريه ام گرفت . پدر شوهرم رفت بالاي سرشو هي صداش ميكرد و بهش جان ميگفت . ( چيزي كه هيچ وقت قبلا نديده بودم ) وقتي اومديم خونه ، ستاره زنگ زد و گفت كي قراره برگردين ؟ گفتم فردا . گفت ما هم فردا مي خوايم بريم شهر تون . اگه بخواين مي تونيم با هم بريم ....خيلي اصرار كرد و منم گفتم كه دلم خيلي مي خواد . همسرم قبول كرد و اون شب تا صبح نه دل تو دل من بود نه ستاره .
زير يه پل هوايي قرار گذاشتيم و منتظر مونديم . نگاهم به ماشينايي بود كه از دور مي اومدن ...تا رومو برگردوندم همسرم گفت : اومدن ! ماشين كه ايستاد همسر ستاره و ستاره پياده شدن و منو و اون همديگه رو در اغوش گرفتيم . هر دو مون شاد بوديم و با ناباوري و خنده و شور و ... نشستيم تو ماشين .
اولش ستاره بهمون شكلات تعارف كرد . من شكلاتمو براي يادگاري گذاشتم تو كيفم . به ستاره گفتم كه يادته اولين باري كه همديگه رو ديديم با بانوي جنگل ؟ يادته بانو به ني ني دو تا شكلات داد ؟ من يكي شو تو كيفم گذاشته بودم و هر از گاهي بهش نگاه مي كردم و ياد اون روز و بانو مي افتادم . تا همين چند روز پيش كه ني ني لج شكلات كرد و منم نداشتم مجبور شدم با اكراه اونو بدم بخوره ... كه ستاره بازم تعارف كرد و منم يه دونه زاپاس برداشتم !
بعد ستاره ميوه پوست گرفت و سر بچه ها رو هم با پفك گرم كرد و ما هم نشستيم به صحبت .
بين راه منو و ستاره از هر دري حرف زديم . از مادرشوهرم و از بچه هاي گروه مون ، از بعضي وبلاگها ، از جلسه ي وبلاگ نويسها ، از بعضي عقايد مون ، از زندگي مون ، از... يهو ديديم كه ماشين ايستاد . اذان شده بود و جلوي يه مسجد بين راهي براي نماز توقف كرديم . من اونجا براي فاطيما و بانوي جنگل پيام دادم . فاطيما هم جواب داد به جاي اون همو ببوسيم . وقت برگشت ستاره ني ني رو كه خوابيده بود بغل كرد و تو ماشينم بغل خودش بود . بين حرفامون يهو ديديم كه رسيديم عوارضي .... من و اون متعجب شديم كه چه زود رسيديم !!!! همسر ستاره كه اقاي خيلي محترمي هستن خواستن ما رو تا خونه برسونن . همسرم دور اخرين ميدون نزديك خونمون ازشون خواست كه توقف كنن . اونها فكر كردن خونه مونه و ايستادن . منم كلي ذوق كردم چون ميدونستم ميتونم بيشتر با ستاره جونم باشم . رفتيم تو رستوران و ني ني هم بيدار شد و روي صندلي نشست . ميزش بزرگ بود و اقايون و بچه ها يه سمت و من و ستاره هم كنار هم و از اخرين دقايق باقي مونده استفاده ميكرديم . اصلا هم رعايت اداب رو نمي كرديم و بين غذا هم حرف ميزديم .
اخراش ستاره گفت : تو هم مثل من از هويج پخته بدت مياد ؟ من با اعتماد به نفس در حالي كه ميخواستم خلاف اينو ثابت كنم هويجه رو مثل قرقي قاپيدم و بعد از يه گاز قيافه ام بهم ريخت !!! اه ... چه سرد و بد مزه بود ! بعد ستاره بهم پيشنهاد كرد كه اب نارنج بخورم كه به هضم غذا كمك ميكنه . من دو دل شدم ... چون حساسيت دارم و ممكن بود گلوم تحريك بشه . گفتم پدر شوهرم گفته چيزاي ترش نخور ... خلاصه اون منو اغفال كرد و يك دفعه چنان سرفه هايي بوق بوقی كردم كه ستاره ي بيچاره از حرفش پشيمون شد .
تا برسيم خونه هي ستاره رو نگاه ميكردم تا قيافه اش قشنگ تو ذهنم بمونه . اخه من خيلي زود چهره ها يي كه كم ديدم از يادم ميره . بعد از يه مدت صورت ها برام محو ميشه ... اونم مثل يه فرشته ها برام ژست ميگرفت . همسر ستاره جون ما رو تا دم خونه رسوندن و نخواستن كه بيان داخل . من و ستاره با حسرت به هم نگاه كرديم . دلمون نميومد از هم خداحافظي كنيم . همديگه رو بغل كرديم و بعد به جاي خواهراي ديگه همديگه رو موچ موچي كرديم . بعد يه بغل محكم و دو تا موچ محكم هم واسه خودمون . يك دفعه متوجه امير حسين پسر كوچولوي ستاره شديم كه داشت مثل ابر بهار گريه ميكرد . اون موقع كه من و ستاره داشتيم كيف ميكرديم پسر من و امير حسينم انگار با هم جور شده بودن و قول و قرار هايي براي بازي كامپيوتري گذاشته شد و طفلك مي خواست بياد خونه مون .... امير حسين نميرفت توي ماشين . ستاره مجبور شد سرشو گرم كنه و با كلك سوارش كردن و راه افتادن . من و ستاره تا جايي كه چشم كار ميكرد براي هم دست تكون داديم .
اصلا باورم نميشد از طريق اينترنت با يكي دوست بشم و بعد از مدتي بهم بگيم دختر خاله و بعد بشيم خواهر و بعد يه بار كوچولو همديگه رو ببينيم و اخرش با هم همسفر بشيم . ستاره كه همش ميگفت كار خدا رو ميبيني ؟
بعد از رفتن شون ، حالا اين ني ني بود كه لج كرده بود و نمي اومد بالا . يه مدت منو مجبور كرد دنبالش اين ور اون ور برم .
هنوزم كه هنوزه به اخرين نقطه اي كه ماشينشون از جلوي چشام محو شد نگاه ميكنم . هنوزم باورم نميشه كه من بازم ستاره مو ديدم . چه عالي بود . چه خوش گذشت .
ای کاش بعضی پدر ها برای مقاصد خودشون دختراشونو مجبور به ازدواج نمی کردن . تا دیگه نشه یه زن به شوهرش اون قدر بی علاقه باشه که مسمومش کنه و این روسیاهی رو برای خودش بذاره ...
( بعدا نوشت : چون وقتی یه زن ، شوهرش رو دوست داشته باشه هر چقدر هم دیگران بخوان اغفالش کنن قبول نمیکنه . کسی که با وعده و وعید اغفال میشه و یا با نقشه ی قبلی با کسی ازدواج میکنه معلومه که عاطفه نداره ... )
چه دلگیر کننده است وقتی ادم به این فکر کنه که دو تا از بهترین ادمای روی زمین به وسیله ی محرم ترین کسان شون به قتل رسیدن . وقتی ادم تو خونه ی خودش مورد ازار قرار بگیره معلوم میشه که خیلی مظلومه ...

شهادت جوون ترین امام مون رو تسلیت میگم .
* مادر شوهرم عمل شد . موضع رو کامل برداشتن و مقداری هم از بافت دستشو . طفلک خودش و شوهرش اطلاعی ندارن هنوز . فکر میکنن یه مقدار رو برداشتن . امروز مرخص میشه و میاد خونه . ولی یه سری لوله به بدنشه که ترشحات و خون رو خارج میکنه . اون لوله ها رو چهار شنبه در میارن ....
* ممنون از خانوم مدیر ، سفید برفی ، ایدا ، مهر بانو ، هایدی ، مامان پارمیس ، ستاره جنگل ، منتظر ، پری ( امیدوارم حال داییت هم زود زود خوب بشه ) ، بانوی جنگل ، گندم ، فاطیما ، محبوبه ، خانوم فرهمند پور ، رونالی ، هاله مامان ارشیا ،مریم و میتیل ، عمولی ، زهره ، مامان عسلک ، پرهام ، مریم ، ستاره ، سرندی پیتی ، گل شقایق ، ققنوس ، استاد مقامی ( امیدوارم اون مادر جوون هم هر چه زود تر شفا پیدا کنن و وضع شون بدتر از این نشه )، سایه که برای مادر شوهرم دعا کردن . واقعا ممنونم . حرف ها تون باعث ارامش مون شد . امیدوارم همه تون سلامت باشید و هیچ وقت ارامش زندگی تون بهم نریزه .
* دیروز وقت برگشتن از تهران ، ستاره جونم ( ستاره ی جنگل ) زنگ زد و گفت ما داریم میریم شهر تون اگه بخواین با هم میریم . که در کمال ناباوری همه چی جور شد و ما با هم سفر کردیم و بین راه با هم نماز خوندیم و با هم ناهار خوردیم ... اخرشم ما رو رسوندن دم خونه مون و رفتن . خیلی خیلی رویایی بود . حالا ماجرا شو تو پست بعدی می نویسم .
چند روزه دلم خيلي گرفته . هواي دلم ابريه .
از وقتي باهاش حرف زدم اين طوري شدم ... نه ... از اون شبي كه خودش برامون زنگ زد . از اون شبي كه گفت مي خواد بره تهران پيش دخترش . خوب هر چي باشه اونم دكتره و با دكتراي زيادي اشناست ... با اينكه همون شب با خبر شده بودم كه سحر فردا سزارين ميشه و بچه اش بدنيا مياد و خيلي خوشحال بودم
، ولي از چيزايي كه گفت خيلي ناراحت شدم
. اون شب هم توي صداش غصه بود ولي اون روز .....
اصلا معلوم بود كه قبلش حسابي گريه كرده . حق هم داشت . مرگ وحشتناكه ! ولي خودش مي گفت كه مرگ حقه ! مي گفت كه از مرگ نمي ترسه ولي دلش پيش بچه هاشه ... پيش پسراي مجردش . مي گفت پسر كوچيكه ميگه مامان بايد زود خوب بشي ، مي خوام برام بري خواستگاري ... ميگفت نميدونم راست ميگه يا مي خواد منو خوشحال كنه اينو ميگه . ميگفت داشتم يه چيزايي مي نوشتم . به تو هم مي گم الان ... چون خيلي دلم مي خواست برم كربلا و مكه ، از سهم من شوهرت بجام بره زيارت . گفتم : اين چه حرفيه ! ان شاء الله 120 سال زنده و سلامت باشين . ان شاء الله كه با هم برين .خوش حال شد و گفت كه شوهرشم گفته حالش كه خوب شد مي برتش كربلا . ولي اون ميدونست كه شوهر مريضش توان مسافرت طولاني رو نداره و گفته بود كه تو كه نمي توني ، من با پسرم ميرم . بهم گفت كه پول كربلاشم خودم ميدم . گفتم . حتما ... ان شاء الله كه با هم مي رين .
مي گفت ديشب وقت نمونه برداري با سوزن مخصوص ، 5 - 6 جاي بدنشو سوراخ كردن ! گفت كه چهار شنبه بايد بستري بشه و فرداش عملش ميكنن .
ميگفت دلش مي خواسته بياد پيشمون ولي نميتونه و بايد استراحت كنه . محل نمونه برداري درد و ورم داشت . گويا توده تا زير بغلشم پيشرفت كرده بود !
مي گفت شما نمي تونين بياين ؟ بعد خودش زود گفت البته تو بچه كوچيك داري . اگه نميتوني پسرم چي ؟ اون نمي تونه بياد ؟ گفتم چشم . حتما ميايم ...
كلي دلداريش دادم ولي دلي كه بي قراره ، دلي كه مضطربه ، با اين حرفا كه اروم نميگيره ...
وقتي كه زنگ زدم تهران خونه دخترش و اون خودش گوشي رو برداشت ، فهميدم كه تنهاست . مخصوصا با اون صداي گرفته معلوم بود كه راحت نشسته گريه كرده . چون اون هيچ وقت صداي گريه اش بلند نميشه . فقط اروم اشك ميريزه . معمولا هم جلوي ديگران اين كارو نميكنه ... چه خوب كه تنها بود و مي تونست خودشو سبك كنه ... بعد از اينكه با ني ني صحبت كرد گفتم دلم نمياد خداحافظي كنم ، ميدونم كه بازم گريه ميكني ... تعجب كرد ! گفتم از صداش معلوم بود . گفت داشتم برا خودم مصائب كربلا رو ياد اوري مي كردم و براي اونا گريه كردم نه برا خودم . گفتم مي دونم . منم ديروز دلم گرفته بود و همراه با سي دي مداحي اشك مي ريختم . خنديد و گفت اِ ؟ پس تو هم كار منو كردي كه !
چقدر خوشحال شد وقتي فهميد كه سحر ديروز مادر شده و هر دو سالمن . گفت كه از طرفش بهشون تبريك بگم . و چقدر ناراحت شدن مامان و سحر وقتي قضيه رو بهشون گفتم . يه مدت حرفي نزدم و فقط سكوت شنيدم . مامانم هم داشت گريه مي كرد .
* این صحبت ها مال روز ۵ شنبه ۳۰ ابانه .
* شيطونه هي ميگفت بابا تو بچه مدرسه اي داري . يه ني ني داري . سخته مسافرت با اتوبوس . سخته موندن تو خونه اي كه جاش كمه و ادماش دمق و تعداد شونم زياد . با خودم گفتم چه عروس بديم من ! اگه مامان خودم هم بود همين فكر رو مي كردم !![]()
* فردا قراره بريم تهران ....![]()
* چند روز پيش شوهرم تو گوگل سرچ كرد سرطان ! معلومه اونم دل تو دلش نيست ....![]()
* 12 سال پيش مادر شوهرم ر ح م ش سرطاني شده بود كه درش اوردن . واي خدا نكنه كه ....![]()
*من واسه چشام داشتم از ترس مي مردم ... حالا اون چي ازش ميگذره ...
* در حال نوشتن وقتي كه چشام رگباري شد ني ني اومد و مجبوري رنگين كماني شد .
* همه واسش دعا كنين لطفا .... ![]()