تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
 
یکشنبه 1387/10/29 :: 19:26 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی

سلام

اخرين باري كه پدرشوهرمو ديدم 22 اذر بود . همون موقع كه مادر شوهرم تهران بود و دوره ي نقاهت بعد از عمل رو ميگذروند ، 8 روز پدرشوهرم و برادر شوهرم اومدن خونه ي ما . با اينكه برادر شوهر بزرگه ام هم تو همين شهره ولي چون خونه ي ما راحت تر بود نذاشتيم برن اونجا .توي اين 8 روز سعي كردم بهشون بد نگذره . چون ميدونستم مدتي كه تهران بودن بهشون سخت گذشته و اين اولين باري بود كه تنها اومده بودن يعني بدون مادرشوهرم .لحظه ي ورودش به خونه مون يه لبخند خيلي مليح رو لباش بود . با اون كلاه و شال قهوه ايش خيلي ماه شده بود . چون پدر شوهرم مريض بود و بايد نيم ساعت قبل از غذا و بعد از غذا چند تا قرص ميخورد هميشه نيم ساعت قبل از سفره پهن كردن با يه ليوان اب خوردن قرصشو بهش ياد اوري ميكردم . ميدونستم كه صبحانه زود ميخوره اون چند روز تا صداي در دستشويي مي اومد از خواب بيدار ميشدم و اب و ياداوري قرص و نيم ساعت بعدشم با هم صبحانه مي خورديم . چند باري هم فقط من و اون سر سفره بوديم . سعي ميكردم باهاش صحبت كنم تا حوصله اش سر نره . كنترل تلويزيون رو ميدادم دستش و شبها بالاي سرش اب و ميوه ميذاشتم .

چهار بار رفت بيرون و خريد كرد . پرتقال،شلغم،كاهو،خيار،پسته،تخم مرغ و يه بسته شكلات براي ني ني ... اون روز ني ني لج شكلات كرده بود و گريه ميكرد و هي ميگفت كوشا... ( كوشا مخفف كوشولاكه ) اون دليل گريه ي بچه رو پرسيد وقتي گفتم شكلات ميخواد و من ندارم ازم پرسيد شكلات دوست داره ؟ گفتم زياد ! اونم رفت و براش يه بسته ي بزرگ شكلات خريد كه هنوزم مقداريش مونده ...

يه بار بهم گفت چقدر غذاي گوشتي درست ميكني فردا غذا ساده باشه اصلا نون باشه ... ميدونستم كه براي راحتي من ميگه چون اون ناهار فقط برنج مي خورد و از نون خوشش نمي اومد . ميدونستم كه اگه يكي دو روز گوشت نمي خورد ضعف ميكرد ولي منم به نظرش احترام گذاشتم و گفتم باشه . پس فردا كدو پلو درست ميكنم ( غذايي كه اغلب مازندراني ها دوست دارن ) گفت كدو داري ؟ گفتم اره . گفت خيلي خوبه . چقدرم ازش تعريف كرد . از سالادم هم خوشش مي اومد . همش مي پرسيد چي توش ريختي اين قدر خوشمزه شده منم هر بار ميگفتم بجز چيزاي معمول تخم مرغ اب پز و هويجم ريختم توش و من با رضايت به خوردنش نگاه ميكردم ....

يادش بخير ...برديمش سر ساختمون مون و اون خونه ي نيمه ساز مونو ديد . روي پشت بومش كه اومد همه جا رو نگاه كرد و گفت خيلي عاليه . افتاب خوبي داره ... و تا چند روز همش از افتاب و خونه مون تعريف ميكرد .

روز تولد ني ني هم اون خونه مون بود . نميدونم چرا ني ني رو نذاشتيم كنارش تا عكس يادگاري بندازن ولي يكي دو جا تصادفا تو عكسا افتاده و مشغول خوردن چائيه . توي فيلم تولد هم موقع دادن هديه و دست زدن و .... يه بار هم كه تنش كوفته بود و برادر شوهرم پيشنهاد داد كه ورزش كنن و اون با حركاتي اهسته و اروم دستاشو بالا و پائين ميبرد ، همسرم ازشون فيلم گرفت ...

خيلي ني ني رو دوست داشت ... خيلي ... دو بار مدتها قبل وقتي كه داشت راه مي رفت و تعادلشو از دست داد ، نزديك بود بيوفته روي ني ني تا مدتها هي خودشو سرزنش ميكرد و خدا رو شكر ميكرد كه بلايي سر ني ني نيومد و هي اونو نوازش ميكرد .

اين چند روز همش به پسرم مي گفت بيا ببينم درست چطوره . كتابتو بيار ... اما پسرم همش از زير حرفاي بابا بزرگش در مي رفت . بعد كه شنيد بابا بزرگش فوت كرده عذاب وجدان گرفته بود و ميگفت فكر ميكردم اون درسامونو بلد نيست ... با اينكه ميدونست بابابزرگش معلم دبستان بوده و بابا و عمو بزرگشم شاگرد باباشون بودن !

يه بار كه داشتم با موبايلم ور مي رفتم يه نگاهي بهش انداختم ديدم بيكاره شروع كردم اس ام اسها و جوكهاي تو گوشيمو براش خوندن چند تائي اونو به خنده انداخت . چند تايي رو هم خواست براش تكرار كنم ... صداي خنده اش هنوز تو گوشمه ...

يه روز صبح ساعت 6 كه تو اتاق مهموني خوابيده بود مچاله شده اومد تو هال !!! يخ كرده بود ! منو همسرم از جا پريديم و بخاري رو زياد كرديم و دورش پتو انداختيم . تعجب كرده بودم تا به حال اون اتاق سرد نبود چرا يك دفعه اين جوري شد ؟ بعدا فهميديم مهموناي ديروز لاي پنجره ها رو باز گذاشته بودن ... همون موقع دلش هواي زنشو كرد و خواست زنگ بزنيم تهران . همسرم دو دل بود كه اين وقت صبح شايد درست نباشه ولي من گفتم اونها بچه مدرسه اي دارن و بيدارن . بعد از اينكه با مادر شوهرم حرف زد كنار بخاري به حالت نشسته خوابيد ...... درست مثل زمان مرگش ...

وقت خداحافظي ، مثل هميشه اول من دو بار بوسيدمش بعد اون منو بوسيد ... اي كاش ميدونستم اين اخرين باريه كه ميبينمش ... اي كاش صد بار ميبوسيدمش ... اي كاش نميذاشتم بره ... از پنجره رفتنشونو نگاه ميكردم . اون و همسرمو و برادر شوهرم ... يك دفعه ديدم شالش گردنش نيست . ناراحت شدم كه نكنه سرما بخوره خواستم به موبايل همسرم زنگ بزنم كه شالشو بندازه گردنش ولي با خودم گفتم حتما توي ساك زير وسائلشونه و نميتونن درش بيارن ... زنگ نزدم ... تا مدتها نگاهشون كردم ... اي كاش ميدونستم اينها نگاه اخره ... اي كاش نميذاشتم بره ...

* دو تا از پسر عمو های همسرم از فوت عموشون خبر دار نشدن . یعنی پدر و مادرشون نخواستن که باخبر بشن . یکی شون امروز از چابهار میاد و اون یکی هم ۶ ماه دیگه از مالزی . یه بار که خونه ی پدرشوهرم سر سفره ی ناهار بودیم اونی که چابهاره زنگ زد و گریه میکرد که عمو طوریش شده ؟ مادرشم کاملا انکار کرد . مثل اینکه پسر خالش بهش تسلیت گفته بود . بعد اون پسر خاله ی بیچاره رو مجبور کردن بگه من اشتباه متوجه شدم و بابای دوست پسرعموت فوت شده . تو مراسم سوم توی مسجد اون یکی از خارج به برادرشوهر کوچیکه زنگ میزنه و میپرسه کجایی این قدر سر و صداست ؟ اونم میگه ختم بابای دوستمه !!!

* تنها خوشی این سفر این بود که تونستم برای اولین بار خواهرزاده امو ببینم .

* همسرم اون موقع که پدرش فوت کرد رفته بود ماموریت و انتن هم نداشت . من مجبور شدم خبر فوت پدرشو بهش بدم ... چه بد ! خدا هیچ کسو خبررسان خبر های بد نکنه !

* سه چهار روز پیش توی کلاس خیاطی بودم که از شهر مون به گوشیم زنگ زدن . قطعش کردم . بازم زد . برداشتم گفت سایه ؟ سایه جان ؟صدا قطع و وصل میشد ... صدای نا اشنای یه خانوم بود ! یعنی کی بود ؟ قلبم داشت وای میستاد ! یعنی چی شده ؟ این کیه که شماره شم نا اشناست ؟ کیه که منو میشناسه ؟ بهش زنگ زدم الو الو الو الو ... قطع شد !قلبم تالاپ تولوپ میزد ! اصلا نمیفهمیدم استاد چی میگه پنس کجا رو دو سانت میگیریم از کجا تا کجا رو خط میکشیم ... باز زنگ زد الو سایه جان شماره ی خونه تو بده ..... بازم قطع شد . مردم و زنده شدم تا اومدم خونه و براش زنگ زدم گفتم : بفرمایید کاری داشتید ؟ گفت خواستم بهت تسلیت بگم به شوهرتم نشد تسلیت بگم شرمنده ....... صداش داشت اشنا میشد ....... اون همین طور حرف میزد و من تازه فهمیدم اون کیه ! با ناله گفتم : عمه توئی ؟

* این عکس انجلینا جولی رو که دیدم با خودم گفتم اون که برای فقر و بدبختی یه پیرمرد این طور احساساتی میشه برای بچه های غزه هم اشکی میریزه ؟

* خوابیدی بدون لالایی و قصه ...

بگیر اسوده بخواب بی درد و غصه ... 

* اینم نی نی نازم توی روز تولدش



چهارشنبه 1387/10/11 :: 12:6 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی

سلام

چه غریبانه رفت ...

وقتی همسرش رفته بود شهر دیگه ( ساری ) خونه ی دختر بزرگه اش برای معالجه ...

وقتی پسرش خواب بود ...

برای صبحانه اش تخم مرغ اب پز کرده بود ... سر سفره نشسته بود . یه لقمه تو دستش و شایدم نصفش تو دهنش که عزراییل اومد و بردش ...

بعد از مدتی که دیگه بدنش سرد شده بود و صورتش کبود ، پسرش بیدار میشه و متوجه میشه ...

عجیبه که همسرش دلشوره میگیره و با دخترش اینا پا میشن میان . بدون اینکه کسی خبری داده باشه .

جنازه اشو یک روز تو خونه نگه داشتن تا ما و بقیه ی بچه هاش برسیم . بیچاره دختر کوچیکش که تازه وقتی تو اتاق اومد و مردم سیاه پوشو و قرانها رو دید ، فهمید !

طفلک پدر شوهرم ...  حدود ۵۰ سال از عمر ۶۹ سالشو دارو خورد و مریض بود . همه اش ناراحت بود نکنه یه وقت اخر عمرش لگنی بشه و سربار کسی بشه . هیچ وقت دلش نمی خواست تو بیمارستان بمیره یا تصادف کنه . دلش میخواست تو خونه ی خودش باشه . مرگش بدون زحمت باشه مثلا یه سکته ... عجب که خواسته اش هم برآورده شد .

چقدر روزای عاشورا ناراحتی میکرد که چرا نمیتونه بره تو عزاداری ها شرکت کنه و توانایی شرکت تو مجالش امام حسینو نداره ... دو سال پیش عاشورا اونقدر به سر و سینه اش زده بود که تموم اهل خونه های های گریه میکردیم ...

حالا اون رفته . درست روز اول محرم . و دیگه روز عاشورا نیست که ناراحت باشه ...

خدا رحمتش کنه .

* از همه ی خواهر جونام ممنونم واسه ی تسلیت ها و دلداریا شون . ما تا عاشورا نیستیم ...



یکشنبه 1387/10/08 :: 22:47 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام

     محرم

بازم محرم از راه رسيد ...

ولي امسال واقعا كربلا رو ميشه به چشم ديد ...

غزه در خون و اتشه ...

چرا كشوراي عربي هيچي نميگن ؟ چرا مصر با سران اسرائيل مثل برادر رفتار ميكنه . اينجا چه خبره ؟

            بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com             

* امسال محرم نميدونم چرا دلم اين قدر گرفته ...

* دیروز ۳ نفر این اس ام اسو برام فرستادن : تلاوت سراسری سوره ی حشر برای رهایی مردم مظلوم غزه . این سوره در هنگام پیروزی سپاه اسلام بر یهود نازل شد . لطفا برای دوستان ارسال کنید.

* با چند تائی از بچه ها قرار گذاشتیم که چهله ی زیارت عاشورا بگیریم . از اول محرم تا اربعین . هر کی دوست داشت میتونه همراهی کنه .

* امیدوارم محرم امسال با سالهای قبلمون فرق داشته باشه . یه عزاداری همراه با شور و شعور ...

* من اصلا از عزاداری های الکی خوشم نمیاد . ادمهایی که اصلا ناراحت نیستن و با یه عده دوست و اشنا ( حالا نمیگیم جنس مخالف  همون موافقش ) قرار میذارن و میان و بعد هی هر هر و کر کر و جک و اس ام اس تعریف میکنن و بلوتوث بازی و .......

من خودم دوست دارم جایی برم که فقط برای عزاداری اومدن نه خنده و ...

اصلا هم خوشم نمیاد مداح روضه بخونه  چون معلوم نیست کدومش راسته کدومش خیال پردازی ...

از اونهایی هم که برای گریه انداختن مردم هی میگن خدا کنه بچه یتیم اینجا نباشه ... عزیز از دست داده ها معذرت می خوام ازتون و ....حالم بهم می خوره

من دوست دارم وقتی که میخوان روضه بخونن عینا از مقتل گفته بشه . وقت گریه هم همیشه خودمو میذارم جای اون عزیزا ... عزیزای خودمو تصور میکنم تو اون حال و زجر زینب (س) و رقیه و سکینه و رباب و ... رو درک میکنم .

* اين مطلب ستاره دار بالايي رو براي زهرا ترافيكي نوشته بودم . ديدم بد نيست اينجا هم بذارمش !



 
درباره وبلاگ

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...
من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست .
×××××
شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم .
×××××
کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ...


پیوندهای روزانه
پيوندها
@@@ خواهرای عزیزم @@@
بانوی جنگل - فاطمه
حلاوت رهایی - فاطیما
ستاره ای بر فراز جنگل - ستاره
شهد شیرین کودکی - ستاره
من ....- مانیا
اندکی صبر سحر نزدیک است - نیلوفر ابی
دنیای شیرین
دلنوشته های سفید برفی
حرف دل - غریب اشنا
مریم و میتیل - مریم
ققنوس - شیرین
زنان کوچک
@@@ دوستای بلاگفایی @@@
حرفهایی از ته دل - خاطره
هفته بیجار - آوریل
سپیده ی سحر - سحر
نسیم پریشان - نسیم
دلنوشته های یک خانم مدیر - خانم ملک محمد
4 بهار و 1 پاییز - ستاره
هشت افقی
زندگي همچنان جاريست ... - نگین
سرزمین رویاهای من - فائزه
نسیم بهشت - مریم
باران مسیحا - خانم گل
time - زهره
شاد باش برا همیشه - محیا
دخترانه - نگین و و مژی و بقیه
ترافیک - زهرا
@@@ دوستان غیر بلاگفایی @@@
شاعرانه ی یاس خاکی
فاطمه زهرا کوچولو
تا صبح انتظار - صبا
پیک گردان - مائده
مادر سپید - ریحانه
بانوی سیب - غریبه
دفترچه یادداشت - یک طلبه
(استاد محمد علی مقامی)
(یادداشت های یک وبلاگر)
اخوندها از مریخ نیامده اند - فاطمه
قطره
خاکستر سرد - خاکستر
عسل مامان و بابا - زهرا
خاطرات من و دخترم - مامان پارميس
حس ششم حس جوانی - ستاره
مسافر سبز
هاله مامان ارشیا
ی فنجون قهوه با طعم تمشک - مهرنوش
تا ساحل اميد - ساجده
مامان خاتون - ریحانه
نگار مامان محمد مهدی
از كوروش صغير تا كوروش كبير - مهسا
ستاره كوچولو
هواي پريدن ابي است - مهستا
ريحونه ي بهشتي - مامان محمد صالح و مهدی
مامان گلي اينده
حس قشنگ ... - مامان طاهره
حاج خانوم و حاج اقاشون
به نام خدا ...- نجمه
سرندی پی تی
یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
وبلاگ نازنین
مامان سارا
@@@ وبلاگهای هنری @@@
اشپز کوچولو
مطبخ خاله خانم
روی میز اشپزخانه - شادی
ابنوس
@@@ بقیه بلاگفایی ها @@@
بي بي ستاره زن متولد اسفند
پشت مرزهای ممنوعه - سمیه
حرفهای مادرانه - مامان عاشق
نی نی تپل - مامان نی نی تپل
گندمزار - گندم
نفس بریده - سایه
دختری با چشمانی از جنس الماس - پانیذ
تک درخت زندگی ام گوش کن - باران
نوشته های من برای غنچه کوچکم - گلی خانم
اگر دل دلیل است - انوشه میر مجلسی
من و دخترم و ... - خانم معینی
پسرکم پوریا - مامان پوریا
میس طلبه بلاگ
روزها - ف ~ بدیعی
2 تا دختر اتیش پاره - مهرنوش و پریسا
صداقت - مهناز و مهشید
میم مثل مادر - اسمان
کودکی تو - لاله
بانوی سنگ - سحر
النا سیتی شهر دلها - النا
رونالي
زندگی زیباست - محبوبه
روزگار نامهربان - اوا
سیمین بر - فرناز
بانوي همين روزها - بانو مركوري
چی توز - نسترن
خاطرات - مامان خونه
جزيره ي ترانه ها - پري
خاطرات من و کارتون ها - نیلو بیگی
ماجراهای بهار خانومی و آقای همسر
روشني ديدگان - آيه
دلنوشته هاي يك مادر و برادر كوچكش - مهربانو
ميدانم كه مي آيي - منتظر
گيس گلابتون - مژگان
امير حسين جيگر مامان
دختران من - مامان نيلوفر
بلفي و ليلي بيت
مانا و مانيا ( دختراي اسمون )
ماجراهای من و سارا
کودکانه - مهدیه
زهره مامان زهرا
تلخ و شیرین زندگی - ستاره کوچولو
زن و شوهر سانسور نشده
تراوشات یک مغز خالی - فاطمه
خاطرات بارانی - سمیه
عصرانه - ملیحه (مامان سمیه )
اشی مشی
دفتر ابی من - شبنم
ناگهان چه زود دير ميشود - خانم فرهمند پور
دنیای عشق - شهره
کوی دلبر - زهره
بی قرار
دل نوشتهاي من و كودكم - مامان مریم
مدار صفر درجه - امیر و اذین کوچولو
دنیای شادی خاله ستاره
دو نفر و یه امتحان - سارا
بهترين قالب هاي وبلاگ