|
درباره وبلاگ ![]() نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ... من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست . ××××× شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم . ××××× کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
جمعه 1387/11/25 :: 0:6 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام ...
افتادم تو کار اپ عکسی ... چه جالبه این عکسه . عین زندگی می مونه ...
جمعه 1387/11/11 :: 22:12 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
آروم و بی حرکت روی زمین دراز کشیدم و اروم چشمامو بستم و فکر کردم که مثلا مُردم ! هیچ حسی نداشتم ! یعنی مرگ به همین اسونیه ؟ اون لحظه ی اول که چشمامو بستم و مثلا مُردم اصلا به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکردم ... نه به همسر نه به بچه هام نه به مادر و پدر و خواهرام ... به هیچ چیز ! بعد با خودم فکر کردم من چطور توی جوونی مردم ؟ یعنی چطور به همسرم خبر میدن ؟ حتما از موبایلم شماره شو گیر میارن و بهش زنگ میزنن . اونها ( همسرم اینا ) توی راهروی بیمارستان منتظر میشن ... اونها ؟ یعنی بچه ها رو هم با خودش میاره ؟ خوب حتما میاره دیگه وگرنه کجا می خواد بذارشون ؟ علیرضا چی ؟ اون مگه مدرسه نداره ؟ نکنه همسرم همین طوری بیاد و اون پشت در بمونه ؟ چقدر بهش گفتم همیشه کلید همراش باشه مثلا من میرم تو کما ( درست مثل مانیا جونم بسته به تصمیمی که همسرم برای مکان دفنم میگیره قضیه فرق میکنه . اگه قرار باشه توی شهر پدری دفنم کنن باید با امبولانس منو ببرن اونجا . ولی اگه قرار باشه همین جا دفن بشم باید فامیل اتوبوس بگیرن و بیان اینجا ... نه ! فکر نکنم فامیل قبول کنن . حتما جنازمو میبرن شمال ... حالا میمونه یه مشکل دیگه ... همسرم چطور می خواد به خانواده ام خبر بده ؟ خوب دیگه تا منو ببرن شمال ، اونها گریه هاشونو کردن ولی حتما بازم وقتی امبولانس برسه دم در خونه ی بابام جیغ و فریاد میکشن ... لحد رو که میگذارن قلبم مثل گنجشک میزنه ... * با خودم فکر میکنم اگه من نباشم دیگران چیکار میکنن ؟ خانواده ام یه مدت گریه و غصه و ... بعد مثل همه ی ادمای دیگه کم کم یادشون میره و فقط شبهای جمعه فاتحه ای و بعد از چند سال هم دریغ از یه فاتحه ! * دلم می خواد یه روز برم و مدتی توی یه قبر دراز بکشم و به خودم و کارام فکر کنم و ..... * دلم می خواد راحت بمیرم . بدون درد . بدون تحمیل کردن خرج اضافی رو دست خانواده ام . بدون ناتوانی و زجر و خجالت ... * خدا کنه فقط قبل از مرگ اینقدر وقت داشته باشم و یادم بمونه که شهادتین رو بگم ... * مرگ خیلی بهمون نزدیکه ... خیلی ... * امیدوارم یه روزی برسه که دیگه از مرگ نترسم و با خیالی اسوده بمیرم ... * وقتی عزرائیل اومد کنار حضرت سلیمان تا روحشو بگیره ، حضرت سلیمان بهش گفت من که ازت قول گرفتم که یک دفعه نیای سراغم و از قبل بهم خبر بدی ! پس چی شد ؟ عزرائیل گفت : سفید شدن موهات پیام من بود ...اینقدر بدم میاد از پیری * از وقتی خبر فوت پدر شوهرمو شنیدم با هر زنگ تلفن بی موقع دلم میلرزه ! همش منتظرم بهم خبر بدن که پدر بزرگ و مادر بزرگم و بزرگترای فامیل فوت شدن ... * من هنوزم مرگ پدر شوهرمو باور نکردم ! با اینکه اونو توی کفن دیدم و توی خاک سپاریش بودم ، ولی هنوزم فکر میکنم که هست ! یه وقتایی براش فعل حال بکار میبرم و یک دفعه ... * شما دلتون می خواد چطور و کی بمیرین ؟ ( البته دور از جونتون ** خانوم مدیر جون |
||