تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان
درباره وبلاگ

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...
من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست .
×××××
شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم .
×××××
کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ...
پيوندها
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
شنبه 1387/12/24 :: 17:36 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       
  سلام

یکی از همین شبها ، در حال خوندن کامنت ها بودم که یک دفعه پاااااااااااخی کرد و برق رفت ! اون شب شام مونو که ماکارونی پیچی بود رو زیر نور شمع خوردیم و من از هر لقمه اش لذت بردم . اقای همسر و بچه ها هم کمی نور بازی کردن و برق که اومد دیدیم جلوی موهای نی نی سوخته !  

  

یه شب دیگه علیرضا که مشغول نوشتن تکالیفش بود با لحنی دلخراش بهم گفت : مامان ! میشه شما این مسئله ها رو برام بنویسی ؟ اخه من خسته میشم هم مسئله ها رو بنویسم هم جواباشونو !  منم برگشتم گفتم پس تو باید بری ظرفا رو بشوری !  یه دفعه دیدم پسرم با خوشحالی میگه :باشه ! و رفت تو اشپزخونه و استیناشو زد بالا ! اقا منم دیدم دیگه کار از کار گذشته مجبور شدم بشینم مخش بنویسم !پسرم هر از گاهی سوالی در مورد ظرف شستن ازم میکرد . یه بارم گفت : اه ...شما حالتون بهم نمیخوره این ظرفای چربو میشورین ؟ منم راهنماییش کردم که اول بگیرشون زیر اب داغ !

بعد من در حالی که داشتم مثل یه بچه ی خوب مشخای پسرمو مینوشتم ، متوجه شدم که اون چیزی که باید ازش مسئله ها رو بنویسم یه برگه ی امتحانی حل نشده است !!! ازش پرسیدم : خوب چرا همین تو حل نمیکنین ؟  پسرم گفت : این برگه ی امتحان فردامونه ! معلم داده تو خونه کار کنیم تا فردا همینو ازمون امتحان بگیره !!!  

منو نمیگی ! اتیش گرفتم . قبلا هم دیده بودم معلم شون از این کارا بکنه ! بعدشم به نمره ی بچه ها همش ارفاق میکنه و اخرشم توی کارنامه همه ی نمره ها رو رند میکنه و الکی الکی معدلا رو بالا میبره ! تازه اقا دو شیفته هم کار میکنه ! اونم با کلاسی با ۴۲ نفر دانش اموز !!!!تازه چند روز پیشا بابای یکی از بچه ها که خودشم معلم همون مدرسه است به همه ی باباها زنگ زده و گفته بیاین پول رو هم بذاریم برای این معلم زحمت کش سکه بخریم ! بعد که ما گفتیم خوب روز معلم این کار رو بکنین ایشون گفتن که اون یه مسئله ی جداگانه ایه و هر کس هر چی دلش خواست کادو میبره !!!

اخرشم من مشخا رو نوشتم ولی پسرم به قول خودش دو سوم ظرفها رو شسته بود . بعدشم پسرم پر رو بازی در اورد و خواست جوابا رم بنویسم که یه چپ نگاهش کردم که مثل بچه ی ادم رفت سر درساش !  جوابا رو هم باباش چک کرد و سر یه مسئله ای کار داشت به جاهای باریک میکشید و پسرم زیر بار حرف باباش نمیرفت و میگفت یک پنجم از یک چهارم بیشتره ! و تاکید میکرد که معلمم شون این طور گفته ! اخرشم معلم گرامی همه ی سوالا رو توی کلاس حل کرد و زنگ بعد همون برگه رو ازشون امتحان گرفت و پسرم هم نمره اش شد ۱۸ و نیم !!!!!!!!!

چند روز پیشا ... یه نفری بدون ادرس هی می اومد و برام نظر میذاشت ... و منم زیر نظر خودش جوابشو میدادم . بعد از مدتی برام ادرسشو گذاشت و منم رفتم و بعد از مدتی فهمیدم که دختر خاله ام بوده !  یادم اومد که حدود یک سال پیش شایدم بیشتر بهش ادرسمو داده بودم . ( یعنی ازم خواست براش اس ام اس کردم ) ولی اون منو یادش رفته بود تا وقتی که داشت این باکس موبایلشو خالی میکرد دوباره ادرسمو دید و نقشه کشید ناشناس بیاد و بعد که کمی دوست شدیم مثلا بگه دارم میام شهرتون و قرار بگذاره و شماره ی دیگه اشو بهم بده و سر قرار منو بهت زده کنه !

ولی به قول خودش دلش قد دل گنجیشکه و خودشو معرفی کرد . دختر خاله جون با وجود این وبلاگها دیگه خیلی راحت تر میتونم از حال و روز هم خبر داشته باشیم .خیلی خوشحالم اینجا هم فامیل دارم .

امروز اخرین جلسه ی کلاس خیاطی بود . مجبور شدم نی نی رو با خودم ببرم . برای سه تا بسته بیسکوئیت حیوانات برده بودم و حدس میزدم بچه های دیگه ای هم باشن .نی نی  اول که لج کرد بریم پارک و توی راه پله از بس جیغ میکشید دهنشو گرفته بودم .بعد سر خوراکی ۳ بار دعوا و جیغ و بکش بکش راه انداخت و حسابی ابروریزی کرد . جلو مربی یه ادایی در اورد و خودشو مثل میمون کرد ! اخرشم از اونجا یه راست منو کشید سمت پارک و بعد از مدتی که خواستم بریم خونه مجبور شدم کشون کشون تا خونه ببرمش و تا سه طبقه همش جیغ کشید ! خدا رو شکر اخرین روز بود ! اگه مجبور بودم هر روز ببرمش چی میشد !  

دیروز تولد خواهر کوچیکم مریم بود . و پنجمین سال تولد اولین خواهر زاده ام مجید مریم جونم و مجید جونم تولدتون مبارک   

 



پنجشنبه 1387/12/15 :: 19:20 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

چقدر ضد حاله وقتی که ....

* عینک تو حسابی میسابی و لک و لوکشو پاک میکنی بعد با لبخند اونو میذاری چشمت و داری فکر میکنی که چقدر دنیا رو زیبا تر میبینی که ... یهو نی نیت میدوئه تو بغلت و صورتشو به عینکت میچسبونه و با عشق میگه مامان دوست دارم !

* شیشه ی تلویزیون رو برق میندازی بعد از یه مدت میبینی که نی نیت صندلی کوچولوشو اورده کنار تلویزیون و داره ادمای توی تلویزیون رو ناز میکنه ! بعدشم یکیشونو نشون میده و میگه اقا مبیون ( مهربون ) اون یکی رم نشون میده و میگه اقا مسخیه ( مسخره )...

* وقت رفتن به کلاس برای اینکه نی نی تو رو نبینه وسایل و لباسا تو دونه دونه میگیری میذاری دم در بعد پرده رو میکشی و پشت پرده تند تند لباساتو میپوشی در حالی که نی نیت داره گمیگمون ( رنگین کمون ) نگاه میکنه و در لحظه ای که داری کفشتو برمیداری پرده کنار بره و نی نی با چشای قلمبه نگاهت کنه .... و صدای جیغشو تا اخر 56 تا پله بشنوی...

* داری با احساس چیزی مینویسی بعد یهو یه دست کوچولو میاد و خودکارو از دستت میقاپه و میره و تو به نوشته های نیمه کاره و خط خوردت با حسرت نگاه میکنی ...

* داری لباس میدوزی و حسابی حواستو جمع میکنی تا خرابکاری نشه بعد میبینی که پایه ی سوزن یهو وسط دوخت رفت بالا ... یا نخ کشیده میشه یا دوخت کند انجام میشه با ناراحتی نگاهی به چرخ میندازی و میبینی نینیت با لبخندی موزیانه با انگشتاش تموم سوراخ سمبه های چرخ و داره کنترل میکنه !

* وسایل خیاطی تو بعد از دوختن جمع میکنی و همه چیز ها رو مرتب و منظم توی کیفت میذاری . دو دقیقه ی بعد نی نی تموم وسایلتو ریخته بیرون و داره سوزن ته گرداتو توی فرش فرو میکنه و وقتی درشون میاری میبینی یک سومشون کج و کوله شدن ! و کج خیاطیت هم خورد شده ...

* یه عالمه جزوه نوشتی بعد نی نیت با ماژیک توی جزوه هات نقاشی کنه ...

* یه ربع بعد از اینکه نی نیتو عوض کردی بیاد بگه پی پی کدم ( کردم )!

* داری سریال مورد علاقه تو میبینی بعد یهو نینیت دکمه ی پاور تلویزیون رو بزنه !

* داری وضو میگیری تا نماز اول وقت بخونی که نی نیت با فریاد میاد پشت در و میگه پی پی کدم ! بعد که عوضش کردی لج میکنه که شلوار قرمز بپوشه . میری و شلوار قرمزو پیدا میکنی و میخوای بپوشی تنش که جیغ میزنه : نه ! این شلوار زرده ! بعد که سرشو گول مالیدی و ارومش کردی همون لحظه دستش گیر میکنه به سیم تلفن بی سیم و اون از روی اپن می افته رو سرش و جیغش بلند میشه . بعد می خواد که بغلش کنی و اخرشم که اروم شد اب می خواد ! و میبینی یک ساعت از اون موقع که وضو گرفتی گذشته !!!

* داری نماز می خونی و سرتو که گذاشتی روی مهر صدای خنده ی موزیانه ای رو میشنوی و نی نی از روی تنت بالا میره . سر از سجده که بر میداری با خنده به گردنت اویزونه سجده ی دوم رو که میری نی نی که به جلو پرت شده برای اینکه نیفته دستشو به گردنت محکم تر میکنه و تموم تنش میافته روی سرت و تو برای اینکه اون تعادلشو از دست نده مجبوری اون همه فشار رو روی سرت تحمل کنی و اون وقته که احساس میکنی خون تو مغزت جمع شده و کبود شدی ....

* با هزار بد بختی وقت میذاری و برای نی نیت غذا میپزی بعد که میذاری جلوش تا بخوره میبینی اونو ریخته توی لیوان ابش و داره با خنده همش میزنه !

* داری ملافه ی یه پتو رو میدوزی و حسابی پارچه ی ملافه رو مرتب روی پتو تا زدی و از قبل برای اینکه نی نی گند نزنه تو کارت اونو توی یه اتق دیگه پیش باباش زندانی کردی و صدای جیغ و ویغش و هم میشنوی ... بعد یهو بابای نی نی لطف میکنه و در رو باز میکنه و ( در حالت اسلوموشن تو همین طور که داره دهنت باز میشه که بگی نــــــــــــــــــــه !!!!  نی نی هم دهنش به خنده باز میشه ) بعد در یک لحظه میبینی نی نی داره  روی پتو شنا میکنه !

* برنجو ریختی توی اب جوش و منتظری تا برش داری , یکی با همسرت کار واجب داره  و همسرت بیرونه .همسرتو پیدا میکنی و سوال طرفو ازش میپرسی و بعد جوابو به طرف حالی میکنی . وقتی میای سر وقت غذات میبینی برنج نازنینت تبدیل شده به شفته ! بعد وقت خوردن غذا همسرت با لبخند معنی داری میگه این غذا رو یه تازه عروس با عشق برای همسرش پخته ؟

* روکش و ملافه های پتو و تشک های مهمونی رو در میاری و میندازی تو ماشین لباسشوئی . وقتی که درشون میاری میبینی ! رنگ همه ی اونها تبدیل شده به طوسی ! تازه متوجه میشی که یه پارچه ی گلدار که تا به حال نشسته بودیشم لابه لای اونها بوده . بعد یهو یه چیز کوچولو بین ملافه ها میبینی ، اون لباس سفید مهمونی نی نیت بوده !

* قراره فردا صبح برین مسافرت . نصفه شب بلند میشی میبینی نی نیت تب داره و سر خودتم داره میترکه . همسرت تنهایی میره و تو هم تنها میمونی بعد میفهمی که سردردت یه سرماخوردگی شدید بوده و تب نی نیت اسهال . حالا باید با اون حالت به یه بچه ی اسهالی هم برسی . بعد هم برای همه توضیح بدی چرا نتونستی برای چهلم پدر شوهرت شمال باشی !

* صبح که از خواب بیدار میشی و می ری که دست و روتو بشوری با یه صحنه ی دل انگیز رو برو میشی ! چشمات شده البالو گیلاس .

---------------------------

* چقدر ضد حال داشتم توی این مدت ...........

* نی نی خدا رو شکر حالش خوبه . ممنونم از عیادت تون



شنبه 1387/12/10 :: 21:50 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه بهتون . من که این چند روزی رو اصلا نفهمیدم چطور گذشت . قرار بود همسرم بره شمال و ما بمونیم خونه ولی نمیدونم چرا همسرم دلش نیومد بره و موند خونه .  یه نصفه شب که چشمام اروم باز شد تو تاریکی از طرفی که نی نی خوابیده بود صدای قل قل شنیدم . دیدم وااای از گوشه ی دهن نی نی مثل چشمه داره اب میجوشه بیرون ! تندی بلندش کردم . مثل اینکه تازه شروع شده بود . تا بندش کردم دیدم بچه مثل عروسک بی جونه ! یهو حالت تهوع و منم دستم زیر دهنش و .....

چهار پنج بار دل و رودش بهم ریخت و بالا اورد ... دیگه که چیزی نداشت که بیاد بالا ، حالت تهوع خالی ...

وقتی که اسهالش از پوشک و شلوارش زد بیرون فهمیدم که بد بختیام شروع شده ! تازه 39 درجه هم تب داشت ....

حالا علاوه بر اسهال و استفراغ از چند روز قبلش هم چشم درد گرفته بود هم سرفه و سرماخوردگی ...

نی نی هی اب می خواست و تا می خورد بالا می اورد. اصلا چیزی تو دلش بند نمیشد . خیلی بی حال و بی رمق شده بود ...

دکتر گفت که اب بدنش کم شده و اگه میشد الان بهش سرم وصل میکردیم ولی چون بچه است و اذیت میشه اول دو تا امپول میزنیم بهش و دارو رو شروع میکنیم اگه نتیجه نداد بعدش ببرین بیمارستان کودکان تا سرم بهش وصل کنن . اونجا ببرین چون اونها تخصص شون اینه و برای رگ گرفتن بچه رو اذیت نمیکنن ...

تزریقات چی وقتی به نی نی دست زد گفت وای بچه چقدر داغه ! من میترسم بهش امپول بزنم ،برین به دکتر نشونش بدین و ازش اجازه بگیرین .

نی نی اصلا چیزی نمیتونست بخوره . دارو هاشم نمی خورد و ما بزور تو دهنش می ریختیم و اون تف میکرد و جیغ و وویغ و ما داد و بیداد و ... اخرشم  10 ثانیه نشده همه شو بالا می اورد !

اخرشم تهوع نی نی بند نیومد و خلاصه دیشب بردیمش بیمارستان کودکان . قبل از اینکه راه بیوفتیم من تموم چیزهایی رو که فکر میکردم ممکنه لازم بشه رو همرام بردم و یه کتاب شعر ... کتاب 7 جلدی نی نی کوچولو که نی نیم خیلی دوسش داره . بابا و داداش نی نی هم برا خودشون کتاب ها برداشتن تا اونجا حوصله شون سر نره  ...

توی نوبت دکتر که نشسته بودیم همش صدای گریه و جیغ بچه ها می اومد . بچه های مثل نی نی زیاد بودن و همشون تهوع و اسهال ... یهو دیدیم یه زنه اومده به شوهرش میگه الان سوزن تو پای یه بچه شکست من میترسم بیا بریم !

وقتی نی نی رو بردیم برای رگ گیری ما سه نفری بالای سرش بودیم . اول یه خانوم پرستار بعد شدن دو تا و اخرشم سه تایی ریخته بودن سر نی نی بیچاره ! میگفتن رگاش بده و رگ نداره و چون اب بدنش کمه رگاش رو هم خوابیده و .... هر دو دستای نی نی و هر دو پاهاشو سوراخ سوراخ کردن . هر سوزنی که فرو میبردن چند بار بیرون و تو میکردن و اخرشم در میاوردنش . نی نی هم از ته دلش جیغ میکشید ! گریه هاشم اصلا اشک نداشت ... در حالی که قبلا نی نیمون تا گریه اش میگرفت اشکاش شر و شر میریخت ... من که دستام رفته بود برای نگه داشتن پنبه ها روی جای سوزن و کم کم دیدم اتاق داره دور سرم میگرده و صدای داد یکی از اون پرستارا که داد زن خانوم برو بیرون منو به خودم اورد و خودمو از اتاق کشیدم بیرون و به دیوار تکیه دادمو اروم نشستم رو زمین ... اشکم هم اروم سرازیر شد و بعد از من نوبت پسرم بود که اومد بیرون و کنارم نشست و بهم تکیه داد و اشکاشو پاک می کرد و گفت : مامان ریحانه خوب میشه ؟

خدا رو شکر کمی بعد تونستن رگ گیر بیارن و نی نی رو که دیگه نای گریه هم نداشت رو دادن دستم و بردیمش تو اتاق و بقیه رفتن بیرون و من موندم و نی نی که بی تاب بود و نمیخواست اونجا بمونه !

اونجا بود که کتاب نی نی کوچولو باعث شد که دخترم اروم بگیره و گریه هاش تموم بشه و کم کم به خواب بره .

Image and video hosting by TinyPic

وقتی رسیدیم خونه نصفه های شب بود و نی نی هم خوابید تا صبح ...

* هنوزم اسهالش بند نیومده ولی نی نی بعد از دو روز که حال حرف زدن نداشت کمی حرف زد و یه بار هم لبخند زد . نمیدونید دیدن لبخندش چقدر خوشحالم کرد ...

* بابای نی نی بهش میگه : تو چرا غریبه شدی ؟ چرا حرف نمیزنی و فقط نگاه مون میکنی ...

* امیدوارم هیچ ادمی از بیماری رنج نکشه و درد تو تنش نباشه . مخصوصا نی نی ها که خیلی رنج کشیدنشون برای مادر پدراشون سخته

* توی بیمارستان یه پدر و مادر با نگرانی بچه ی کوچولوشونو روی دست به سمت ای سی یو میبردن ...

* توی این چند روز خوابم شده خواب گنجشکی . تا چشممو میبندم با یه صدای کوچیک بیدار میشم حتی بدون صدا . اگرم نی نی بخوابه و بذاره که من بخوابم خودم نمیتونم ... همش نگران نکنه نی نی بالا بیاره ...

* توی همین چند روز اون قدر خسته و بی حال شدم که نگو ... چی میکشن اون مادرایی که بچه ی عقب مونده یا با بیماری های سخت و لاعلاج دارن !

* خدایا شکرت برای نعمت سلامتی . خدایا کمک کن یادمون نره چه نعمت بزرگی داریم و خواهش میکنم با بیماری ارزش اونو بهمون نشون نده ...



شنبه 1387/12/03 :: 15:14 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

کلمه های با مزه ی نی نی :

جامبدابدابدی =جامدادی ( ب کسره داره )

بَلوبَک = مارمولک

یَختَب = رخت خواب

لابش = بالش (ب کسره داره )

پُگُلال = پرتقال

ماکایوئی یوئی یوئی = ماکارونی

گوخَ یَ یَ یَ یَر = گورخر

فِفِر = ویفر

موت = مهر نماز

گمی گمون = رنگین کمون ( برنامه کودک )

نی نی مون لهجه ی ترکی داره ! نمیتونه ق رو تلفظ کنه و بجاش میگه گ . ف رو هم کمی غلیظ تلفظ میکنه و وقت ف گفتن یه فوت از دهنش میاد بیرون .

 

نی نی عاشق کتابه . صبح که از خواب پا میشه قبل از هر چیزی میگه مامان کتاب !  بر خلاف داداشش که قبل از شستن دست و روش تلویزیون رو روشن میکنه و تا بوق سگ هر چی نشون بده میبینه ! نی نی شعرای منوچهر احترامی ( خدا بیامرزدش ) رو خیلی دوست داره . خدائیشم ما هم که بچه بودیم دوسشون داشتیم . شعرای روون و قشنگ . نی نی عاشق این شعراست . اونا رو دست و پا شکسته میخونه . حسنی نگو بلا بگو ... حسنی ما یه بره داشت ... گربه ی من ناز نازیه ... دزده و مرغ فلفلی و بیشتر از اونها سلیمون بابا سلیمون ...

کتاب شعرای ناصر کشاورز هم خوبه کل کتابای نی نی کوچولو و نی نی تپلی و چاقاله بادومشو دوست داره ... البته اینا همش کتابای داداشش بوده که رسیده به نی نی . اونقدر کتاب داره که دیگه نیازی خرید کتاب نیست . چون پسرم از کتاباش خوب نگه داری کرده تقریبا همشون نوئن .

وقتی جائیش درد بگیره با ناله میگه : دَدَم اومد !

نی نی مون از قبل از 2 سالگیش ( درست یادم نمیاد از کی ) نقاشی هاش پر بود از دایره های ریز و درشت ... منو باباش خیلی تعجب میکردیم که یه بچه به این کوچولوئی همون اول بسم الله بتونه دایره بکشه ! این نقاشی شم مال اوائل اذره . قبل از تولد دو سالگیش .

      نقاشی نی نی

اینم نقاشی ماهی ( سمت چپ قرمز ) . تقریبا مال همون موقع هاست ...

         نقاشی نی نی

تازگیا میاد و میبوستمون و با محبت نگاهمون میکنه و میگه دوست دارم !

باباش خرید کرده بود و بین چیزایی که خریده بود شامپو صحت هم خریده بود . نی نی که اونو دید با ذوق فریاد کشید سامپو صحّت ! از اینجا فهمیدم که تبلیغات چقدر موثره ! تا مدتها اونو گرفته بود تو بغلشو ازش جدا نمیشد . تازه هوس حموم هم کرد !

خواستم مثلا نی نی رو از پوشک بگیرم . هر کاری میکنم جیشو نمیگه تازه سرپاشم که میکنم ، نمیکنه و بعد از بیرون اومدن خیس میکنه . منم پشیمون شدم  وقتی توی دستشوئی بهش میگم جیش کن جیشششش ... اونم میگه جیشششششش بعد یه جور با افتخار نگاهم میکنه انگار که مثلا چه گلی به سرم زده !

از بس خیاطی کردن مامنشو دیده هوس خیاطی کرده بود و نزدیک بود با قیچی چادر مشکی مو ببره !

نمیدونم کی قفل موبایلمو باز کرد و گوشت افتاد دست گربه ! منم متوجه نشده بودم . نی نی خانوم رفته توی مموری کارتم و یهو صدای یه اهنگ بلند شد . نی نی مثلا خواست من نبینم که چیکار کرده موبالیو پشتش قایم کرد و خودشو زد به اون راه . دیگه فکر نکرد که صدای اهنگه هنوزم داره میاد !

 

* خانوم مدیر جونم مدتیه که مسافر کوچولوش بدنیا اومده و اسمشم گذاشته محمد امین . مبارکتون باشه خانوم مدیر ...

* بابام یه میلیون تومن بهم هدیه داده ! هوراااااااااااا

* ما پارسال یه خونه ی نیمه کاره ( فقط دیوار ) 60 متری خریدیم و از اول پائیز تا الان داریم خرجش میکنیم . حیف که عید نمیتونیم خونه ی خودمون باشیم ... زیاد حسودی اون یه میلیونو نکنین اونم رفت تو شکم خونه مون . البته الان تقریبا بیشتر کارا انجام شده آستری کچ کاری و سنگ کاری پله ها هم تموم شده .

* کلاس خیاطیم تقریبا به اخراش رسیده ... خدا رو شکر امسال تموم لباسای عیدم از مدتها قبل اماده است . مانتو ، شلوار ، پیراهن ، مقنعه ، چادر ، دامن و .... فکر نکنین چون لباسامون اموزشی بوده پر از ایراده ها ! نه . ما اونجا همش سایز خودمون میدوختیم و اولش کوک شده پرو میکردیم بعد خانوم اگه اشکالی بود میگفت و ما درستش میکردیم . تازه منم چون از قبل کمی خیاطی بلد بودم در انتخاب پارچه ازاد بودم !

* یه نصیحت : هیچ وقت برای وبلاگ های تخصصی نظر نذارین .چون عمرا جواب تونو نمیدن !