تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان


نوشـــته های یـه مــامـان

خـــــونه ی مامان نی نی

سلام 

مامان واسه مریم یه پارچه چادری رنگی گرون قیمت خریده بود . من که یک روز عید خونه ی بابا اینا بودم ، قرار شد که با مریم چادره رو بدوزیم که اونهم یاد بگیره . روز قبلش تقریبا نصف کار انجام شده بود و کار گرد کردن زیرش مونده بود .  

حدودای ظهر بود . مریم پشت کامپیوتر بود و من پارچه رو روی زمین پهن کردم . یه سر رفتم پیشش و گفتم مریم بیا دیگه ... مریم هنوز بلند نشده بود که دیدیم نی نی شاد و خرم اومد تو اتاق و   گفت : مامان گِیشی گِیشی کَدَم ! من مثل برق گرفته ها گفتم : چیکار کردی ؟ نی نی هم در حالی که می خواست منو به کنار هنر نمایی اش رهنمون کنه گفت : گِیش گِش کدم !( قاچ قاچ ... قیچی قیچی ... )

منو مریم دوئدیم تو هال ! لبخندی رو لبامون نشست و با خیالی اسوده گفتیم : نه بابا ! کاری نکرده طفلک ! همه چی مرتب و بدون خرابی بود . خوشحال شدم که به این بهانه مریم از کامپیوتر دست کشید    و کارم زود راه می افته که !!!!!!!!! واااای خدا ! نی نی راستشو گفته بود .خیلی ماهرانه لبه ی ترکی جلوی سر رو قیچی قیچی کرده بود ...  

اولش فقط یکی دو تا شو دیدم . بعد که خوب نگاه کردم دیدم 11 جای پارچه رو بریده ! از نیم سانت گرفته تا سه - چهار سانت ...  

حالا منو مریم هاج و واج همدیگه رو نگاه میکردیم و تنها گزینه ی تو مغزمون این بود که جواب مامانو چی بدیم ؟   

طفلک مریم هی میگفت عیبی نداره ... خوب بچه اس دیگه ... بعد به نی نی که با ذوق هی بهمون گزارش میداد که : من کدم ! با لبخند نگاه میکرد . تنها راه حلی که به ذهنمون رسید این بود که لبه ی چادر رو مثل چادرای ملی مقداری تو بدیم . و راه حلی که همسرم پیدا کرد خرید یه پارچه ی دیگه برای مریم  بود ... خلاصه طی یه کار ناجوانمردانه قضیه لو رفت و مامان تا شنید شروع کرد به سرکوفت زدن به مریم !   ( چون مامان قبل از رفتنش به بیرون مریمو بیدار کرده بود و گفته بود قبل از بیدار شدن نی نی کارتونو تموم کنین ولی مریم همین که بیدار شد رفت سراغ کامپیوتر ) اخرشم اون چادر رو تموم نکرده برگشتیم خونه مون ...

* نکته ی مهم :  اگه می خواین کسی از موضوعی با خبر نشه اونو به هیچ کس نگین ... اگه گفتین بشینین و خودتونو لعنت کنین ...  

* من دیگه توبه میکنم که برای کسی خیاطی نکنم !   گفتم که یه وقت ازم نخواین لباس براتون بدوزم . مخصوصا فاطیما جونم که ازم لباس عروس می خواد  

* هایدی جونم ( یه دوست وبلاگی ) که تو سرش لخته خون ایجاد شده بود بعد از یه مدت کوتاه که مرخص شده بود ، بازم حدود دو هفته اس که بستری شده ... دکترا بار اول ۳۰ در صد احتمال مرگ و ۳۰ درصد احتمال فلج شدن داده بودن . خواهش میکنم توی دعاهاتون اونو هم فراموش نکنین ...        

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 17:25 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

حالتون چطوره ؟ تعطیلات خوش گذشت ؟ ما که امسال عید نداشتیم و جائی هم برای تفریح نرفتیم و بیشتر تعطیلات خونه ی مادر شوهرم بودیم . گاهی اخر شبها که اونجا جای خوابیدن نبود میرفتیم خونه ی بابام .

درست بعد از تحویل سال که داشتیم می اومدیم خونه یکی از اقوام که کنار من تو ماشین نشسته بود ، جلوی خونه وقت پیاده شدن از ماشین دچار حادثه شدن . به قول خودشون در حالی که نصف تنشون بیرون و بقیه داخل ماشین بود ماشین با سرعت تمام به راه افتاد و ایشون دچار له شدگی بدن و نصف شدگی کمر و لهیدگی انگشتان پا به خاطر رد شدن لاستیک ماشین از روی تمام انگشتانش و خورد شدگی بازو و در نهایت افتادگی فشار شدن و با نهایت خونسردی و ادب که نخواستن صاحب ماشین و دیگران ناراحت بشن اول به روی خودشون نیاوردن  و حتی داد هم نکشیدن ولی بعد که به داخل اومدن و به اتاق خواب رفتن و مهمانها سرازیر شدن حال شون خراب شد و مجبور شدن که دراز بکشن و پاهاشونم بالا بگیرن ... و مهمونهای خانوم اعم از فامیل و دوست و اشنا که می اومدن و به خاطر کمبود جا به اتاق خواب میرفتن ایشون رو در اون حال اسفناک میدیدن و براشون غصه میخوردن و من و دیگران توی اشپزخونه میشستیم و پذیرایی میکردیم !   ولی خدائیش من که قبل از اون پیاده شدم ، جز اینکه اون همراه ماشین چند قدم برداره چیز دیگه ای ندیدم ! البته وقت خوردن شام که با سریال یوزارسیف همراه شده بود ایشون به صورت کاملا معجزه اسا حالشون بهبود پیدا کرد و اومد و سر سفره و غرق تماشا شد !  

یکی از روزهای عید طبق معمول دو تا از بچه های فامیل در نبود مامان باباهاشون مثل خروس جنگی بهم پریدن و گیس و گیس کشی و ... یه نفر به طور کاملا مستند با دوربین ما از اون دو تا فیلم برداری کرد و بعد از اومدن مامان یکی از اونها و تماشای فیلم مربوطه توسط اون مامان موضوع کمی به فراموشی سپرده شد و چند ساعت بعد هم که مامان اون یکی اومد یه نفر گفت اون فیلم رو به اینم نشون بدین ، که کسی توجهی نکرد . اخر شب متوجه شدم که دوربین مون نیست !   صبح فردا هر دو خانواده رفتن و تا غروب ما داشتیم در به در دنبال دوربین مون میگشتیم و حدس میزدیم باید کار اونها باشه و تموم سوراخ سمبه ها رو میگشتیم ... ولی اثری ازش پیدا نبود ! غروب که همسرم به خونه ی اونها رفته بود یواشکی ازشون پرسید و اونها هم با خجالت لو دادن که توی جعبه ی میوه ها قایمش کردن و مقداری میوه هم روش گذاشتن تا معلوم نشه ! تازه بعدا هم کاشف به عمل اومد که اول اونها می خواستن فیلمو پاک کنن که نتونستن بعد بزرگتره می خواسته از پنجره پرتش کنه بیرون ولی کوچیکه گفته نه خراب میشه بیا قایمش کنیم !  

یه روز هم که طبق معمول قرار بود ناهار بریم خونه ی مادر شوهرم ( شب خونه ی بابام خوابیده بودیم و همسرم صبح زود برای کاری رفته بود اونجا ) همسرم بعد از مدتی تلفن کرد که ما ناهار خونه ی بابات می مونیم . با اینکه میدونستم خیلی عجیبه که وقتی همه ی خواهر برادرای همسرم یه جا جمعند بگه خونه ی بابات می مونیم ولی چیزی بهش نگفتم ! غروب که رفتیم اونجا مادر شوهرم گفت ناراحت شدین شما رو نبردیم جنگل ؟ اخه جا نداشتیم !  

روز دهم عید مادر شوهرم شیمی درمانی کرد ! طفلک دو جلسه ی دیگه هم از شیمی درمانیش مونده و بعدشم 40 روز رادیو تراپی ( همون برق دادن ) ...

بهترین اتفاق عید امسال دیدن سه باره ی ستاره ی عزیزم بود .   منو و مریم خواهرم تو خونه ی بابام اینا میزبان خانواده ی محترم ستاره ی نازم بودیم و یک ساعتی همدیگه رو دیدیم . این برای بار اول بود که ستاره و مریم همدیگه رو میدیدن و براشون خیلی خاطره انگیز بود ...

توی روزهای عید تولد خیلی از فامیلامون بود ... اول عید تولد واقعی خواهر شوهرم . 8 فروردین تولد مادر شوهرم و عمه ام . نهم تولد دختر عمه ام فاطمه .دهم تولد دختر خاله ام اشرف و دوازدهم تولد همسرم . پانزدهم هم تولد دختر دائیم نفیسه !!! اهای ... تولد همه تون مبارک !  

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت 12:36 توسط سایه - مامان نی نی| |

Click to view full size image

سلام بچه ها

سال نوی همه تون مبارک ...  

امیدوارم سال خوبی داشته باشین و همیشه شاد و خرم باشین. لحظه ی تحویل سال به یاد همه تون بودم . برای بعضیاتون دعای مخصوص کردم .  

لحظه ی تحویل سال ما سر مزار پدرشوهرم بودیم و وقتی سال داشت تحویل میشد توی چشمای همه مون اشک میرقصید و درست لحظه ی تحویل سال قلب مون داشت از جا کنده میشد ...

با خودم فکر کردم سالهای قبل که ما توی لحظه ی تحویل خوشحال و خندون بودیم ، بودن ادمهایی که توی چشماشون اشک بود و ما اصلا به فکر شون نبودیم ...

بعد که اومدیم خونه مهمون بود که روی سر مون خراب شد ! اون قدر اومدن که دیگه جایی نبود و بقیه مجبور میشدن که برن ! بازم با خودم گفتم اون موقع که پدر شوهر بیچاره ام زنده بود این همه فامیل با پسر و عروس و دختر و داماد کجا بودن که دلشادش کنن ؟ 

هایدی جون مون الان تو بیمارستانه . میگن باید ۱۵ روز بستری باشه . نمیدونم یهو چش شد ! ولی خواهش میکنم براش دعا کنین که کارش به عمل جراحی نکشه ... میگن توی سرش خون لخته شده !!!! خدایا خودت نگه دارش باش !   

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/02ساعت 1:4 توسط سایه - مامان نی نی| |


Design By : Night Skin