تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان


نوشـــته های یـه مــامـان

خـــــونه ی مامان نی نی

سلام

دیروز بعد از ظهر یه اس ام اس از مریم خواهر کوچیکه ام داشتم که نوشته بود : راسته اقای بهجت فوت کرده ؟ من با ناباوری اینو برای همسرم خوندم . نگاه کردم دیدم باز هم اس ام اس دارم از فاطیما بود اونم تسلیت گفته بود پریدم سمت تلویزیون بعد از چند دقیقه که از اخبار خبر فوت ایشونو اعلام کرد انگار یه پارچ اب یخ بود که روی سرم ریخته شد !

خدای من !

یعنی ...

چه حیف شد ...

ما که اصلا نشد از علم و زهد و لطافت روح و نصایح ایشون استفاده کنیم . اخه چقدر زووووود ...

چقدر زود ؟ ایشون که سالخورده بودن ! تا ایشون در قید حیات بود زندگی مو میکردم و حالا که رفته تازه به یاد ایشون افتادم !

اشک ریختن من هیچ سودی نداره ... ولی همش یاد حرفای بعضیا می افتادم که نماز خوندن ایشونو مسخره میکردن . نمازی که اوج بندگی ایشون بود . چقدر در این دنیا تنهاست کسی که چیزهایی رو میفهمه که دیگران نمیفهمن . چیزهایی رو میبینه که دیگران نمیبینن . صداهایی رو میشنوه که دیگران نمیشنون ... چقدر تو این دنیا تنها بود ... چه خوب که دیگه از تنهایی درمیاد ...

خوش به حال ایشون که زیبا زندگی کرد ( به قول مریم ) و بدا به حال ما که چنین گوهری رو از دست دادیم ! یادش بخیر دو باری پشت سرشون نماز خوندم ! یه بار هم از فاصله ی یک متری یا کمتر ایشونو دیدم .

فردا چقدر قم غرق عزاست ...

-----

جمعه داشتم وبلاگ یکی از دوستامو میخوندم که نوشته بود دیروز دوستش نیاز دختر کوچولوی یک و نیم سالشو از دست داده ... خواسته بود همه بهش دلداری بدیم  و ...

تو وبلاگش نوشته بود که بعد از شنیدن مرگ بچه اش تنها کاری که تونست بکنه نوشتن درد دلش تو وبلاگ بود ... هر چی تو دلش بود نوشته بود ... خیلی مستاصل بود ... طفلک ...

خیلی تعجب کردم وقتی خوندم که مادر ۶ تا بچه است . از سه بار حاملگی ۳ جفت دو قلو داشت و پونا کوچولو از اخرین جفت دوقلو ها بود ...

اینم وبلاگ نیاز با اسم نیروی برتر

وقتی داشتم نوشته هاشو می خوندم چه چیزی انگار چنگ انداخته بود دور گلومو هی فشار میداد ! چقدر براش ناراحت شدم که دخترشو با یه بیماری کوچیک از دست داد . حتی همسرم هم تحت تاثیر قرار گرفته بود ...

امروز ۴ روزه که نیاز دیگه پونا نداره ...

-----

امروز چهاردهمین سالگرد عقد ماست ولی ... اصلا حوصله ندارم این موضوع رو به همسرم بگم !

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 18:31 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام   

معمولا دخترایی که بعد از پسر به دنیا میان چون با داداششون برزگ میشن کاراشون و رفتار شون عین پسرا میشه . پسرم همش حرکات رزمی از خودش در وکنه واسه همینم نی نی هم همون کارا رو میکنه . مشت گره کردشو با حالتی دخترانه و ناز در حالی که کمرشو میچرخونه به حرکت در میاره ...

تازه خواهر و برادر میرن اهنگ امپراتور دریا رو میذارن و از خودشون فیلم میگیرن که یه جا نی نی یه حرکت خیلی جالب و بامزه در میاره عین یه رزمی کار حرفه ای .  

اوائل سر جومونگ بودن دعواشون بود . این میگفت من جومونگم اون می گفت من جومونگم . واسه پسرمم که افت کلاس بود پائین تر از جومونگ باشه از موضع خودش پائین نمی اومد . بعد به خاطر اینکه از دست خواهرش راحت بشه بهش یاد داد که بگه من تسوئم ! البته پسرم واسه خاطر این نگفت نی نی بگه من سوسانوام چون اونها عاشق هم بودن و زشت بود مثلا !  

بعد که ازدواجشون بهم خورد نی نی شد سوسانو ! حالا وقت دیدن جومونگ هی باید اعلان این دو تا رو بشنویم که من جومونگم ! من سوسانو ام !

نی نی خیلی خوب و راحت بازیگرای سریال جومونگ رو میشناسه . حتی وقتی که لباسای سریال شون تن شون نیست .

                   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

الان بیشتر بازی های نی نی توپ بازی و بدمینتون و بوکس ( دستکش بوکسو میذاره تو دستش و ما براش دستمونو نگه میداریم تا اون مشت بزنه ) از همه مهم تر خرابکاری و از در رو دیوار بالا رفتنه !

امروزم یهو صدای کمــــــــــــــــــک گفتنش بلند شد . دویدم رفتم دیدم خانوم از پجره ی باز اویزونه ! رفته بود بالای یه عالمه کتاب بعدش پاهاشو گذاشته بود رفته بود روی پشتی لای پنجره رو باز کرده بود و داشت بیرون رو دید میزد . بعد یهو پشتی از دیوار فاصله گرفت و نی نی بین پشتی و دیوار معلق مونده بود !

نی نی از قبل از دو سالگیش به راحتی تا ۱۰ می شمورد . از همون موقع ها داشتم کم کم حروف الفبا رو هم یادش میدادم تا اینکه بابابزرگش فوت شد و منم دیگه بی خیال شدم . الان نی نی این حرفا رو بلده : آ ب خ د م س . تازه باهاش کار میکنم که مثلا خ مثل چی ؟ یه بار نی نی گفت دماخ ! یه بارم از حروف ها و اعدادی که داداشش داشت حرف و و عدد ۹ رو اورد و بهم نشون داد و گفت مامان نه ( ۹ ) ! شکلای دایره و مثلث و مربع و مستطیل و هم میشناسه  

اون دفعه یه اقایی واسه مون سوهان اورده بود که به شکل مربع برش خورده بود ! نی نی اول پرسید این چیه ؟ گفتم سوهان . گفت : سبحان ! بعدشم هر بار دلش سوهان میخواست میگفت : مامان مربع بده !

سوره توحید رو هم دست و پا شکسته می خونه   

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 18:50 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

فیلم یک تکه نان رو دیدین ؟

من که ۴ بار دیدمش . البته بار اول و دوم زیاد دقت نداشتم روش و کامل ندیدم ولی دو بار اخر با دقت کامل دیدمش . الانم اگه نشون بده بازم میبینمش ...

نمیدونم نظرتون درذباره ی این فیلم چیه ولی توش نکات خیلی قشنگی داشت که اگه با توجه ببینین متوجه اش میشین ...

فیلم درباره ی یه سرباز روستایی و ساده دله که در طول فیلم کم کم متوجه حالات روحانی و پاک این جوون میشیم ...

یه جای فیلم اون سرباز میرسه به این پیرمرد عجیب ( رضا کیانیان ) بعد پیرمرده بهش میگه که روی این کاغذ چی نوشته ؟ جوون که تا حالا سواد خوندن و نوشتن نداشته با یک نگاه به کاغذ اونو میخونه و میگه : سلام علیکم . پیرمرد هم با مهربونی میگه : سلام علیکم ! خوب بخون چی نوشته ؟ جوون میگه : نوشته سلام علیکم . پیرمرد که اون رو به عنوان دعا برای سلامتی زنبوراش گرفته با رضایت میگه : سلام که اسم خداست ... سلام علیکم هم یعنی خدا با شما باشه ... به به چه دعای خوبی . بعد اون کاغذو بالای کندوی زنبوراش اویزون میکنه ....

من عاشق این قسمت از فیلم و بعضی از قسمت های روحانیشم . مثل اون جاش که سرباز جوون داره وسط جنگل نماز میخونه ... یا ...

خوب حالا به من بگین شماها تا به حال یادتون میاد که من بدون سلام براتون کامنت گذاشته باشم ؟ یا مطلبی رو بدون سلام شروع کرده باشم ؟ با اینکه کسی جلوم نیست ولی من معمولا و تقریبا بدون استثنا سلام یادم نمیره . اصلا هم ادمی نیستم که وقتی کسی وارد میشه یا من وارد جائی میشم سلام نکنم . حتی وقتی مهمون مون از خواب بعد از ظهر بیدار میشه هم بهش سلام میکنم .

البته یه فامیل داریم که قبلا به مردا سلام نمیکرد و میگفت سلام کردن که واجب نیست و حتی به برادر شوهراش و بقیه ی نامحرمای فامیل سلام نمیکرد ! بعد کسی باهاش حرف زد و اون هم حالا یه سلام تو دماغی میکنه . من شاید با اقایون زیاد صحبت نکنم ولی حتما سلامو میکنم .......

حالا   

یه نفر از فامیل اومده پیش مادر شوهرم گفته که این سایه خانوم پشت تلفن بهم سلام نمیکنه !!!!!!!!! نه فقط این بار ، چندین باره که گاها تلفنی صحبتی داشتیم به من سلام نکرده و اون چرا این جوریه و ........

اخه شما باورتون میشه ؟    من به مادر شوهرم گفتم که اصلا این طور نیست و اشتباه شنیده و ... خوب من البته وقتی صبح شماره ی خونه ی اونها رو گرفتم که با خانومش صحبت کنم اصلا فکر نمیکردم که شوهره گوشی رو برداره و کمی هول شدم ولی من مطمئنم که سلام کردم !

حالا چطوری حالیش کنم که دروغ نمیگم !!!!!!!!! در حالی که اون میگه مطمئنه که سلام نکردم ! 

اصلا به جهنم بذار فکر کنه ازش خوشم نمیاد و بهش سلام نمیکنم   

               بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

شهادت مظلومانه ی حضرت زهرا رو به همه ی دوستداران ایشون تسلیت میگم.

امروز سالگرد شهادت مادرمه ...  

نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت 19:28 توسط سایه - مامان نی نی| |

 

                

باز باران

با ترانه

با گهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

               بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

سلام

چقدر از این شعر خوشم میومد ... یادتونه کلاس چندم اینو خوندین ؟ کلاس چهارم . چند روز پیش هم پسرم اونو داشت حفظ میکرد و من همراه با اون کودک ۱۰ ساله نرم و نازک ...چست و چابک با دو پای کودکانه خاطرات کودکیمو به یاد می اوردم .   

این عکسه هم که خیلی قشنگه مثل بارونی که امروز اومد ... زمین و اسمون با طراوت شد . چقدر از بوی خاک بارون خورده خوشم میاد ...  

* نی نی مون از ۴ روز پیش به جمع کاربران کامپیوتر پیوست ! یه نرم افزار بچگونه داشتیم که نصبش کردیم . اولین بار من موس رو حرکت میدادم و نی نی کلیک میکرد و ذوق و شادی از چشاش میبارید .   بعد از کمی خودش موس رو روی اشکال میبرد و خودش همه کارا رو انجام میداد .  بعد هم اونو داداشش کلی سر گرفتن موس دعوا کردن و من با خودم گفتم واااااااااااااااااای یک مشکل کم بود ( پسرم ) حالا شدن دو تا ! نی نی از بس از اون نرم افزار خوشش اومد ورداشت با خودکار ، ال سی دی مونو خط خطی کرد !  بعدش مجبور شدیم با یه پارچه نمدار حسابی بمالیمش تا خط خطیا پاک بشه . ( اینم محض روی گل فاطمه جون که پرسید خط خطیا پاک شد یا نه )

               بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

* تولد حضرت زینب رو تبریک میگم به همه تون . روز پرستار هم به همه ی پرستارا مبارک . مخصوصا نسیم پریشان عزیز .  

               بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

( روز ۱۲ اردیبهشت این نوشته اضافه شد )

* روز معلم به همه ی معلما مبارک باشه . من موندم که همه روز تولدشون شادی میکنن و روز مرگشون عزاداری . بیچاره استاد مطهری که همه تو روز مرگش شادن . ولی خدائیش معلمی خیلی عذاب اوره . گاهی اوقات بچه ها اونقدر اعصاب ادمو بهم میریزن که دلت میخواد قیمه قورمه شون کنی ولی مجبوری خودتو بخوری و صداتم بلند نکنی .

منم چند دوره تابستون برای دبستانی ها کلاس داشتم . ادم نمیدونه معلم محبوبی باشه خوبه یا اخمو . از اخمو که خوششون نمیاد و اذیتش میکنن از محبوب هم از سر و کولش بالا میرن و اذیتش میکنن . نکته ی اخلاقی این  مطلبم هم اینه که اصلا معلم نشین . اگه میشین باید مثل انبیا صبور باشین و زجر بکشین .

من از همین جا اعتراف میکنم که از اون همه خونی که به دل معلمام کردم پشیمونم . خدایا واسه همه ی اون درس گوش ندادنام ... همه ی اون زیر میز مجله خوندنام ... واسه ی همه ی اون یواشکی خوراکی خوردنام ... همه ی اون شیطنت هام ... همه ی اون کارا منو ببخش . 

اِ ... چرا شما به حرف منو خدام گوش کردین ؟ وای لو رفتم  

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت 21:30 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

زندگی چقدر زود میگذره ... انگار همین دیروز بود که این وبلاگ رو درست کردم ، و الان دو سال از اون روز میگذره ...

اره درسته ...

وبلاگ کوچولوم دو ساله شد

به همین مناسبت من این روز ( روز سوم اردیبهشت )  رو روز وبلاگ نامگذاری میکنم .

                 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

یادش بخیر اولین مطلبی که گذاشتم این بود

 آشنایی

         سلام 

امروز برای اولین باره که شروع به نوشتن کردم . درست نمی دونم چی بنویسم  بهتره اول خودمو معرفی کنم .من یه مادره ۲۸ ساله ام وخانه دار و یه نی نیه پنج ماهه دارم و اگه اون اجازه بده قراره از این به بعد تو این وبلاگ در باره نی نی کوچولوم و  نی نی های دیگم وخاطرات و اتفاق هایی که برام می افته بنویسم فعلا خداحافظ نی نی داره گریه میکنه و باید به اون برسم

اینم اولین نظری بود که برام گذاشتن

دوشنبه 3 اردیبهشت1386 ساعت: 19:16

توسط:محمد

سلام خوبی اولین نظر برای یه مامان گل رو من میدم امیدوارم تو زندگیت موفق باشی و به نینی کوچولوت هم برسی به منم سر بزن خوشحال میشم یه مامان به وبلاگم سر بزنه بای

 وب سایت   ایمیل

 

 

 

 

 

اینم اولین نظر اولین دوستم

شنبه 8 اردیبهشت1386 ساعت: 10:9

توسط:بانوی جنگل

آخییییییییی
نازی

              بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

وقتی داشتم نظرای قبلیمو چک میکردم از بس نظرای چرند و تبلیغاتی دیدم حالم بهم خورد . هی الکی میگن که چه وب باحالی داری ... چقدر خوب مینویسی . به منم سر بزن .... معلومه که اصلا نگاهی به نوشته ها نکردن و دارن دروغ میگن . من که اصلا بهشون سر نمیزنم و اصلا تو مرامم نیست مطلب کسی رو نخونده براش نظر بذارم . اگرم نرسم بخونمش حتما بهش میگم .

از مدتها قبل از وبلاگ بعضیا خوشم اومد و خواستم باهاشون دوست بشم . لینک شون کردم و بارها و بارها بهشون سر زدم . ولی اونها تمایلی به دوستی نداشتن ... منم حالا افتادم تو فاز حذفیدن . میخوام اونهایی که الکی لینک شدن رو از صفحه ی روزگار پاک کنم . اخ .... چه کیفی داره !

نمیدونم چرا از بعضی از دوستام خبری نیست !!! نه بروز میکنن (اندکی صبر سحر نزدیک است / فاطمه زهرا کوچولو / یا غایه امال العارفین- مسافر زمینی / دفترچه یادداشت - یک طلبه / تک درخت زندگی ام گوش کن - باران / پسرکم پوریا - مامان پوریا / مامان خاتون - ریحانه /  النا سیتی شهر دلها - النا )  نه سری میزنن ( روزها - ف ~ بدیعی  /  کودکی تو - لاله /  تا صبح انتظار - صبا / من و نی نی گوگولی - ریحانه / مادر سپید – ریحانه / من و دخترم و ... - خانم معینی / بانوی سیب - غریبه - مسافر سبز / زندگی زیباست – محبوبه / از كوروش صغير تا كوروش كبير / بانوي همين روزها - بانو مركوري/ ستاره كوچولو / خاطرات - مامان خونه / جزيره ي ترانه ها - پري/ هواي پريدن ابي است - مهستا / خاطرات من و کارتون ها - نیلو بیگی / ماجراهای بهار خانومی و آقای همسرماجراهای من و سارا ). تازه وبلاگ بعضیاشون که اصلا باز نمیشه (خاطرات من و دخترم - مامان پارميس ) یا میگه در بلاگفا وجود ندارد ( یا ارحم الراحمین- رها / بانوی سنگ – سحر/  پیک گردان - مائده / یا حبیب قلوب الصادقین - گروهی )  ! اهای من نگران تون شدم یه خبری بدین خوب !

از خواننده های خاموش اصلا خوشم نمیاد . چی ؟ چراغ خاموش ؟ نه بابا مگه یاهو مسنجره که بشه با چراغ خاموش ان لاین شد . منظورم اونهاییه که میان وبلاگو میخونن اما یه ردی از خودشون باقی نمیذارن تا ادم بفهمه که طرف اومده و خونده ( بیشتر منظورم به اشناهاست ) ولی خودم خواننده ی خاموشم توی بعضی از وبلاگها . وبلاگ اقایون و بعضیایی که تمایلی به دوستی با من ندارن ولی من دوسشون دارم ....

اوائل وبلاگ نویسی خیلی دلم میخواست که ادرسمو به دوست و اشناها بدم تا بیان و با هم ارتباط داشته باشیم و هم از تنهایی دربیام تو شهر غریب . الان خواهر شوهربزرگه و 3 تا بچه هاش ، برادر شوهرای مجردم و مامان و بابام ( اونها با هم میرن و وبلاگ ما خواهرا رو میخونن و گاهی هم بهشون بر میخوره ) و خواهرام و شوهراشونو دختر خاله هام و دختر برادر شوهر خواهرم و همکار بابام و ........... الان دیگه احساس ازادی نمیکنم اینجا .... چه غلطی کردم ! چقدر باید خودمو بکشم تا نوشته هام غیبت نشه یا کسی از نوشته هام ناراحت نشه ... ای کاش بلاگفا هم سیستم تغییر ادرس وبلاگ رو بذاره ... چون دلم نمیخواد برم یه جای جدید و از نو شروع کنم .

خیلی دلم میخواد راست و حسینی نظر تونو راجع به نوشته هام بدونم . پذیرای نقد و پیشنهاد تون هستم .

بعضیا بهم میگن چرا عکس بچه هاتو نمیذاری ؟ مخصوصا عکس نی نی رو . برای بعضیاتون توضیح دادم . اخه شوهرم خوشش نمیاد مجازیا واقعی بشن . دلش میخواد ازادانه زندگی کنیم و همش فکر نکنیم که شاید اینجا کسی باشه که ما رو بشناسه . اخه یه بار یکی از دوستای وبلاگیم (هایدی) ما رو تو خیابون دیده بود و نی نی به نظرش اشنا اومد و فهمید که منم . تازه همسرشم همسر منو شناخت و باهاش همکلاسی بود ... از اون به بعد شد که گذاشتن عکس نی نی تو وبلاگ غدغن شد .

مدتیه که توی اینترنت چند تایی خواهر و فک و فامیل پیدا کردم . ولی شوهرم مخالفه که زیاد با دوستای وبلاگی صمیمی بشم و شماره و قرار ملاقات و ... من دیگه مجاز به دادن شماره به کسی نیستم و نمیتونم با کسی قرار ملاقات بذارم . چون همسرم عقیده داره که ادم خنده هاش اندازه داره و اگه همش با دوستاش بخنده دیگه خنده هاش تموم میشه و برای خانواده اش چیزی نمیمونه جز اخم و عصبانیت . میگه با دوستای اینترنتی فقط همون جا . نیارشون توی دنیای واقعی ...

یکی میگفت پسرت ناراحت نمیشه که برای اون وبلاگ درست نکردی ؟این وبلاگ اصلا و ابدا اختصاصی نی نی نیست . من اینجا از خاطرات خانوادگی مینویسم و فقط چون نی نی در خرابکاری ها و شیطنت و شیرین کاری فعال تره بیشتر از اون مینویسم .

              بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

هایدی فعلا مرخص شده . ممنون از دعا هاتون .

نوشته شده در جمعه 1388/02/04ساعت 15:4 توسط سایه - مامان نی نی| |


Design By : Night Skin