تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان


نوشـــته های یـه مــامـان

خـــــونه ی مامان نی نی

        

سلام

در روز تولد بهترین زن دنیا ، نمیدونم چطور به بهترین زن زندگی ام بگم که دوستش دارم ...

چطور بهش بگم که مامان جونم . ممنونم که زندگیت رو فدای ما کردی ...

چطور بهش بگم که الان که خودم مادر شدم درک میکنم چقدر زجر کشیدی تا ما رو بزرگ کردی ...

چطور بهش بگم که مامانم ... فدای مهربونیات ... قربون فداکاریات ... بمیرم برا همه ی دردات ...

مامانم ... نمیتونم اینا رو بهت بگم ... میدونم که نمیتونم ... میدونم که مثل هر سال فقط از پشت تلفن بهت میگم مامان جونم روزت مبارک . فقط همین ... میدونم که بازم وقتی دیدمت نمیتونم دستاتو ببوسم ...

اخه چرا ؟ چرا ماها این جوری هستیم ؟ چرا نمیتونیم محکم مامانمونو بغل کنیم و ببوسیم ... سرمونو بذاریم رو پاهاش و دستشو بذاریم رو صورتمون و ببوسیم و بگیم دوستش داریم ... با اینکه میدونیم این کارمون از بهترین هدیه های دنیا براشون با ارزش تره ...

متاسفم برای همه ی اونهایی که مادر ندارن و امیدوارم که خدا مادرهای در گذشته رو رحمت کنه ...برای شادی روح شون یه صلوات ....

تولد حضرت زهرا (س) و روز مادر   و روز زن به همه مخصوصا مادرها و خانوم های ایرانی مبارک 

* سلام دوستای من ... ببخشید که بعضیا تون اپیدین ولی منو ندیدین  میدونین که بلاگفا و نت گیر داشت تازه مهمونم داشتم ، و هم حوصله ندارم و دلم از این همه اشوب گرفته ... حتما میام پیشتون  ممنون که اومدین ...

نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت 13:9 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

پسرم یه بلوز بهاره ی زرد داره که خاله اش امسال بهش عیدی داده و پسرم اونو خیلی دوست داره

هر جا میره اونو میپوشه . تو بازی تو مهمونی تو مدرسه همه جا ... حتی تو این هوای گرم ...   

تا میشورمش از روی بند بر میداره و اونو میپوشه

دیروز وقت رفتن به بیرون باز هم اونو پوشید . دیگه اعصابم و خورد کرد و بهش گفتم دیگه اینو نپوش . مردم نمیگن که این پسره چرافقط این لباسشو میپوشه و لباس دیگه ای نداره ؟ خوب یکی از پیراهناتو بپوش !

پسرم هم پیراهن پوشید و رفت بازی ...

منم نمیدونم کی خوابم برد ...

بیدار که شدم نی نی داشت از سر و کولم بالا میرفت ، بلوز داداششم تنش کرده بود ...

و ............  روی لباس رو مثل دفترش با ماژیک مشکی خط خطی کرده بود ... هم جلو و هم پشتشو ... اونم نه یه خط نه دو خط حسابی نقش و نگاریش کرده بود ...

بعد از درک عمق فاجعه ، لباسه رو یه گوشه ای قایم کردم تا مبادا چشم پسرم بهش بیافته ...

الانم از همه تون تقاضای عاجزانه دارم بهم بگین رنگ ماژیک ( اونم ماژیک خوشنویسی ) رو چطور میشه از روی لباس پاک کرد ؟

دیشب اخرای شب بود که نی نی یه بر چسب رو از کتاب داستان قدیمی داداشش کند و داداشش هم فریـــــــــــــــــــادی کشید سرش که به عربده بیشتر شبیه بود... و قابل تصوره که اگه لباسشو ببینه ...........

امیدوارم با پودر لکه بر سپید کار حل بشه و پسرم نفهمه 

بعدا نوشت : سلام . لباسه رو با لکه بر شستم فقط جوهرش بیشتر پخش شد ولی رنگش اصلا کمرنگ نشد . بعد مجبور شدم اروم اروم و با لحنی ناراحت به پسرم بگم که ببین مامان جون ، یکی از لباسات لک شده و دیگه نمیتونی بپوشیش ! - : کدوم ؟ من : اونو خیلی دوست داری ... - : لباس زردم ؟ من : اره ... - : کوش ؟ ببینمش ؟ من : یکمی صبر کن ... ببین من میدونم اونو خیلی دوست داری ولی خوب کاریش نمیشه کرد ! لکه اش در نمیره ! اگه گفتی لکه اش چه رنگیه ؟ - : قرمز ؟ ( اخه اون استقلالیه و قرمز براش فاجعه اس ) من : نه . سیاه ! - : ببینمش ... من : صبر کن مامان ... ببین درست شدنی نیست . فقط میشه رنگش کرد و سیاهش کرد ... - : مگه لباس عزاست که سیاهش کنم . کجاست . نشونم بدین ببینم !!! من : چشاتو ببند ... حالا باز کن ...

با دیدن اون خط خطی های اشنا ، فهمید خراب کار کی بوده ...

- : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ریحانه !!!!!!!!!! چرا اینکارو کردیییییییییییییییییییی ............       و محکم دست نی نی رو گرفت و ول نمیکرد ! نی نی بیچاره با وحشت نمیدونست موضوع از چه قراره و از درد گریه اش گرفت هر چی گفتم : بابا ولش کن اون که از قصد نکرده که ... ولش کن ...     دیدم نه ول نمیکنه دست نی نی رو ، مجبور شدم به زور انگشتای پسرمو از دور بازوی نی نی باز کنم و نی نی رو از دم دست داداشش دور کنم ... بعد یه حدود یه ربعی گریه کرد و وسطاش هی داد و هوار که اخه چرا ؟ چرا این کارو کردی ؟ یه بار هم حمله کرد طرف نی نی تا لباس اونو هم خط خطی کنه !!! که جلوشو گرفتم ! 

البته تموم حرفام که عین همونو واست میخرم و از پول نینی برات میخرم و ... فایده ای نداشت ... بعد از مدتی که اروم شد می خندید و میگفت : مامان حالا که خرابش کرده چطوره منم بگیرم با ماژیک روی لباسه رو نقاشی بکشم ! 

البته همین امروز یکی از دوستای هنرمندم ( مژگان ) برام نوشت که :  لكه جوهر و خودكار رو با الكل ميتيليك و شير گرم پاك ميكنن بعد با آب ولرم كاملا شستشو داد تا لك شير و الكل ازبين بره البته لك جوهر از روي فرش با ماست پاك ميشه هر دوتاشو امتحان كن . حالا امتحان میکنم ببینم چی میشه .

 

* از این همه بحث و جدل و جنگ و دعوا و توهین و فحش و بد و بیراه در مورد انتخابات خسته شدم . اصلا دوست ندارم کسی بدونه من کدوم طرفیم که باز هم اینجا مخالفا بریزن و حرفای سیاسی بزن . امیدوارم به دور دوم نکشه که دیگه اعصاب برامون نمونده ...   هر جا میری حرف از انتخابات... دیگه بچه ها هم اتیششون داغتر از بزرگا شده میرن تیمی با هم دعوا میکنن و بزن بزن . اخه سر چی ؟ دیگه نی نی هم مثل داداشش تو خونه راه میره و میگه درود بر .... این اتنخابات لعنتی باعث شده اعصاب همه بهم بریزه . من با چند تایی از دوستای جون جونیم که مثل خواهرم بودن بحثم شد و اونها قهر و ... خسته شدم دیگه ... چرا تموم نمیکنیم این کارا رو ......  

* شرکت در انتخابات یه وظیفه است ولی فحش و تمسخر و توهین به کاندیدا ها و هر ادمی گناهه اینو یادمون بمونه . و نشه کارهای منفی طرف مقابل مونو ( چه کاندید چه هواداراش ) خیلی بزرگ کنیم و کارهایی که خودمون میکنیم اصلا به چشممون نیاد . بهتره همیشه منصف باشیم ... دیروز به یکی ( هم کاندید   ) گفتم شما کارت درست نیست داری به کاندید مخالف تون فحش میدی . ولی اون کار خودشو توجیه کرد و گفت این فحش برازنده اشه و .... !!!!!   

* عزیزایی که از این شکلکا خوششون اومده میتونن روی یکی از اونها کلیک کنن تا لینک دانلود براشون باز بشه و بعد از دانلود و نصب یه ایکون بالای اکسپلورر نمایان میشه که فقط وقتی ان لاینی شکلکا رو باز میکنه ... البته قبلش باید روی ایکون کلیک کنین :)) چون خیلیا بهم گفته بودن ...

* یه مدته که زیاد حوصله ی سر زدن به دوستا رو ندارم . نمیدونم ، شاید یه دلیلش همین تشنج های ناشی از انتخاباته . ولی یه چیزی رو فهمیدم . بعضیا تا نری نمیان !!!  

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19ساعت 8:33 توسط سایه - مامان نی نی| |

                           

نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/14ساعت 10:28 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام  

من برگشتم .

خیلی از نگرانیهای ما برای چیزهاییست که هرگز اتفاق نمی افتد ... ز تططططط 

( من داشتم می اپیدم که تلفن زنگ زد و من رفتم . نی نی اومد و به نوشته ی نیمه کاره ام چند حرف اضافه کرد و ثبتش کرد !!!!!!!!)

و حالا بقیه ی ماجرا  

 اومممممممممم ... چی میخواستم بگم ؟

اهان ... این مسافرت از پارسالی خیلی راحت تر و بهتر بود ! هم نی نی بزرگتر شده بود و کمتر خرابکاری میکرد ٬ هم اینکه نوه ی صاحب خونه دیگه خونه شون نبود و دیگه دختر عمو و دختر عمه ها رو ایوون جمع نمیشدن و خنده و شوخی شون بلند نبود و به خاطر راحتی ما کمتر مهمون می اومد خونه شون .

تازه پارسال قحطی اب بود و مجبور بودن از سر چشمه اب بیارن و مصرف کردن اب عذاب وجدان داشت . اما امسال خدا رو شکر اب لوله کشی شون وصل بود و حد اقل اب دم دست بود .

امسال هم لپ تاپ همراه مون بود هم موبایلم که تلویزیون داره ! 

یه بار هم رفتیم پیاده روی که یه خواهر و برادر تا ما رو دیدن همراه مون اومدن . اولش از اینکه اونها هم همراه مون شده بودن خوشحال نشدم و دلم میخواست ازادتر باشم . اما اون طفلکیا ما رو بردن به باغ شون و  زرد الو و البالو ی امسالو هم نوبر کردیم . یه عالمه گل محمدی هم چیدن و دادن تا باهاش مربا درست کنم . فهمیدم که گیاه خاکشیر پونه چه شکلیه ! خلاصه اخرش کمی شرمنده شدم که دلم نخواست باهامون بیان .  

سوغاتی هم اوردیم ! نی نی دل پیچه گرفت از بس با داداشش رفت و از درخت توت نشسته خورد !

شوهرمم روز اخری تب کرد و هنوزم حالش خوب نیست !  

پسرمم که ... امروز امتحان ریاضی شو که داد معلوم میشه که چه کرده !

نوشته شده در شنبه 1388/03/09ساعت 11:13 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

یادتونه پارسال همین موقع ها رفته بودیم یه روستایی که خیلی بهم سخت گذشت ؟ یادتون نمیاد ؟ خوب بخونینش تا دوباره یادتون بیاد ...     

حالا بازم قراره بریم همون جا ........از امروز عصر تا شنبه ....... من نمیخوام برم .......... کمک  

دلم نمیخواد دوباره اونها رو ببینم ... نمیخوام هر روز ۱۰ بار بیان صدام کنن ... نمیخوام صبحها برام پنیر خیکی بو گندو و نون محلی خشک که باید اب بهش بپاشی تا نرم بشه رو بخورم ... نمیخوام همش بترسم که نی نی خراب کاری کنه و شرمنده بشم ... نمیخوام اونها فکر کنن دارن بهم بهترین خدمات رو میدن . نمیخوام هر بار که میخوام برم ... مثل دزدا دو رو برم و بپام که کسی پیداش نشه ... نمیخوام توی یه اتاق بدون تلویزیون و تلفن و موبایل ( اونجا انتن نداره ) سر کنم . مثل یه ادم ۱۰۰ سال قبل !

نمیخوام !

البته اینم بگم که همسرم که میبینه من غر میزنم و همش نی نی و امتحان پسرمو و مشکلاتو بهانه میکنم میگه خوب نیا ... ولی خوب . یه دلم میگه نرو ، یه دلم میگه برو ... نه فکر کنین ذره ای اونجا بهم خوش گذشته بودا ... نه ، واسه همسرم میخوام برم . اخه من زن خیلی خوبیم !  

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/06ساعت 12:17 توسط سایه - مامان نی نی| |


Design By : Night Skin