تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان
درباره وبلاگ

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...
من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست .
×××××
شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم .
×××××
کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ...
پيوندها
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
چهارشنبه 1388/04/24 :: 23:2 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       
سلام دوستای گلم55.gif

فردا صبح دارم میرم شمال   

بعد از عروسی مریم سعی میکنم زودتر برگردم  

لباسم هم دوختم15.gif

فقط دعا کنید مسافرتم تا اخر تابستون طول نکشه  

اینم برای مریم  امیدوارم خوشبخت بشید  myspace-candybardolls41.gif 



چهارشنبه 1388/04/17 :: 13:24 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

وای که چقدر دلم برای خونه ی مجازیم تنگ شده بود . همین طور برای شما دوستای مجازیم . یه مدت کامپیوترمون خراب شده بود . بعدشم که رفتیم یه مسافرت کوتاه مدت بعدشم که ای دی اس ال مون قطع شده بود و مهمون داشتم و ... سر فرصت به همه تون سر میزنم .

تو این مدت هم پسرم مریض شد هم نی نی . و چون نی نی دارو شو نمیخورد و هر چی به زور تو دهنش می ریختیم تف میکرد بیرون درمانش خیلی طول کشید . هم 2 تا امپول پنی سیلین زد هم هنوز داره دارو مصرف میکنه ... البته سرش گول می مالیم و دارو شو توی شربت البالو حل میکنیم و اونم متوجه نمیشه . چقدر مسخره اس که ادم هم تو زمستون سرفه کنه هم تو تابستون !  

یه چند روزی رفتیم تهران خونه ی خواهر شوهرم . مادر شوهرم حدود یک ماهه که اونجاست و داره درمانشو ادامه میده و رادیو تراپی میکنه . ما هم رفتن مون به تهران به خاطر شلوغ شدن بعد از انتخابات به تعویق افتاد . طفلک مادر شوهرم ... من که 4 - 5 روز اونجا بودم کم کم احساس زیادی بودن داشت بهم دست میداد . تازه دخترای خواهر شوهرم تو سن بلوغ و نوجوانی هستن و یه حرف کوچولو چنان باعث پرخاشگری شون میشد و گاهی هم از روی نا اگاهی یه چیزی به مامان بزرگشون میگفتن که من بهم بر میخورد ولی مادر شوهرم طفلک فقط سکوت میکرد ...   

توی دو ماه گذشته بدون گرفتن رژیم خاصی ، فقط با ورزش و سالم خوری 6 کیلو کم کردم ! ذوق مرگ میشم وقتی لباسام تو تنم لق میزنن .   این وسط شوهر منم نا خواسته 4 کیلو کم کرد . مادر شوهرم تا منو دید گفت چقدر ضعیف شدی ( البته منظورش لاغر بود ) بعدشم اونو خواهر شوهرم با ناراحتی ازم خواستن که رژیم نگیرم و بعد از اینکه فهمیدن من هر روز صبح میرم پیاده روی و طناب میزنم و روغن و شیرینی رو تو غذاهام کم کردم خوشحال شدن و تشویقم کردن .   مادر شوهرم هم بهم گفت دیگه از این لاغر تر نشم ! تازه توی کلاس شبه قالی هم وقتی فهمیدن من 30 سالمه همه تعجب کردن و گفتن خیلی کمتر نشون میدم ! شنگول میشم وقتی خودمو تو ائینه میبینم !!! نکنه مبتلا به خودشیفتگی بشم ؟!!!!  

4 مرداد ماه مصادف با تولد امام حسین (ع) عروسی خواهر کوچیکم مریمه . با اینکه به خواطر فوت پدر شوهرم که هم پدر داماد بزرگه ی مامانمه هم دائی مامانم و مادر شوهر مریم ( مریم ما عروس خاله ام شده ) قرار نیست جشن بگیرن و فقط خاله ام اینا و دختر و پسراش و مامانم اینا و دختراش . از عقد مریم درست 3 سال گذشته ( درست تولد امام حسین سه سال پیش عقد کردن ) و خونه شونم اماده شده . دلتونم براش نسوزه که مراسمش سوت و کوره . چون عقدش مفصل بوده بعدشم که مریم هم ارایشگاه میره هم اتلیه . ولی من برای لباس دوختن استرس دارم و میترسم هول هولکی بشه و خوب در نیاد .   اول قرار بود کت و شلوار بدوزم ولی بعدش رفتم یه حریر گلدار خریدم و ساتن برا دامنش . دامنشو تنگ برش زدم ولی نمیدونم حریر رو چطور بدوزم ؟ جلو بسته ؟ جلو باز ؟ اگه جلو باز باشه دکمه خور داشته باشه یا نه ؟ یقه اش چطور باشه ؟ باید حتما استری بدم بهش یا نه ؟ وااااااااااااااااااااای من چقدر گیج شدم لطفا راهنماییم کنین . اگه عکس خوشگلی یا ادرس بدرد بخوری هم سراغ دارین ممنون میشم بهم بدین .

دخترخاله ام نسیم از مکه برگشت . خوش به سعادتش . از همین جا بهش زیارت قبولی میگم   و عذر خواهی میکنم که نشد تو مهمونی شون شرکت کنم .

فاطیما جونم هم رفته مسافرت به خونه ی خدا . البته نرفته مکه . رفته اعتکاف . امشب با بال های قشنگی که در اورده از اسمونا پر میکشه روی زمین . خواهر جونم عباداتت قبول باشه ...  

ستاره جونم تولدت مبارک خواهرم  

چقدر غمبار بود مرگ دو خواهر به هم چسبیده که در ارزوی جدائی از هم بودند ... خدا رحمتشون کنه .

                         لاله و لادن








یکشنبه 1388/04/07 :: 9:15 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       
سلام

شرمنده که نتونستم بیام پیشتون

کامپیوترمون سوخته ...

بعد از تعمیر باز هم سوخت ...

الانم بستریه ...

اومدم بگم که به یادتونم و دلیل نیومدنم و بی معرفتیم ندونین