نی نی نق میزد و میخواست من ایستاده بغلش کنم . منم بچه تو بغل ایستاده بودم و تکونش میدادم . بابای نی نی اومد و به نی نی گفت : تو یه روز از مامان ات هم بزرگ تر میشی ؟ نی نی گفت : اره
باباش گفت : اون وقت هر کی تو و مامان رو با هم ببینه ... ( من یک دفعه یه جوریم شد ...
حتما میگه که چه مامان پیری داری ....
) میگه شما با هم خواهرین ؟ نی نی گفت : اره !
من به همسرم گفتم : دیگه این جوریام نیست .... همسرم با یه لبخند قشنگ گفت : چرا ... تو همین جور جوون میمونی ....
قند تو دلم اب شد
![]()
![]()
به ده نفر اول به طور رایگان رمز داده میشود![]()
![]()
![]()
سلام
برای روز کودک خیلی دلم میخواست دل بچه ها رو شاد کنم . یه سر رفتم نمایشگاه اسباب بازی و لوازم تحریر نزدیک خونه مون و هر چی نگاه کردم چیز بدرد بخوری پیدا نکردم . اخه همین چند روز قبلش چند تایی اسباب بازی و لوازم تحریر گرفته بودیم و چیزی نیاز نداشتن . دست خالی برگشتم . تنها کاری که کردم یه عالمه خوراکی و چیپس و مانچی و اب میوه و کاکائو و تخمه و بادوم ... خریدم . نشستیم و خوردیم و برا پسرم توضیح دادم که رفتم کادو برات بخرم ولی چیزی به درد بخور پیدا نکردم . گفتم اون سری خودکار های اکلیلی رو که دلش میخواست رو هم سوال کردم ، ولی نداشت . فکر کردم که دلیلام منطقیه و اونم فهمیده ولی دیدم که گفت پول بده خودم میرم یه چیزی انتخاب میکنم !!! البته منم حرفی نداشتم . مگه چند بار در سال روز کودک داریم ولی باباش قبول نکرد و گفت بسه دیگه چه خبره ! این همه اسباب بازی داری اصلا بازی میکنی باهاش ؟
اونجا بود که کم کم پسرم شروع کرد به غر زدن که
یه روز کودک هم نمیذارین ادم خوش باشه ... یه اسباب بازی هم واسه ادم نمیخرن ... روز تولد مون هم خوش نبودیم الانم نمیذارن خوش باشیم ... اصلا برام کادو میخرین شما ؟ واسه تولدم هم هیچی واسم نخریدن ... یه اسباب بازی هم نخریدن . همش لباس لباس . لباس میخوام چیکار ؟ .......
من واقعا دهنم باز موند . واقعا که !
یه بار توی تابستون امسال رفته بودیم تهران رفتیم یه مرکز تجاری، این پسره هر یه قدم به یه قدم گفت یه چیز واسه منم نخریدی ! گفتم خوب خودت که میبینی سایزت لباس ندارن من چیکار کنم ؟ کفش هم نپسندیدی ! شلوار کتان هم که گرفتم باز چیه ؟ اخرش یه تفنگ 10 تومنی یه متری برداشت و دلش اروم شد اونو از تهران تا خونه گرفته بود دستش !!!
انگار تو شهر خودمون قحطی تفنگ اومده بود ... بعدش من یه کفش اسکیت براش گرفتم بهش گفتم این کادوی تولدت بود ولی چون تو تابستون بی کاری زود تر گرفتم برات تا حالشو ببری .
بعدشم که برا تولدش هم علاوه بر اون اسکیت 3 تا کارتون دلخواهش رو من گرفتم و 3 تا دی وی دی بازی ( یکیش ترانسفورمرز بود که سر مونو خورد از بس که گفت برام بخرین ) هم باباش . دو تا از خاله هاش لباس گرفتن یه خاله دیگه لوازم مدرسه و مامان بزرگشم کفش گرفت و اون یکی مامان بزرگشم پول بهش داد اونم همشو کمتر از یه هفته به باد فنا داد .
همین یه هفته پیشم که 4 تا اسباب بازی ... واقعا پر توقعی نسیت این حرفا ؟
مگه ما بچه بودیم چی داشتیم ؟ وا الله من که خیلی کوچیک بودم یه عالمه اسباب بازی های برقی و کوکی و خارجی داشتم که همشون هم بدست مهمون های نا اهل خراب شد ولی بعد که کم کم تعداد مون زیاد تر شد و خرج مامان اینها برا ساخت خونه بیشتر شد دیگه اسباب بازی هامون محدود بود . چند تا عروسک قراضه و دیگ و قابلمه پلاستیکی و اتاری ! اون قدر هم بازی با همین ها بهمون مزه میداد .... مهم اسباب بازی نیست مهم همبازیه .
ادم بدون همبازی با یه عالمه اسباب بازی هم حوصله اش سر میره ....
* حالا نگین که با کامپیوتر دیگه این حرفها حرف شده و ... کامپیوتر هم حدی داره . یه بار پسرم هی به باباش گفت و خواهش تمنا کرد که باباش یه هفته رو بهش هفته ی ازادی بده ( که هر کاری دوست داشت انجام بده ) بعد با این شرط تصویب شد که کارهایی که میکنه به ضررش نباشه و حد و حدود رو رعایت کنه و خودشو نترکونه از بازی کامپیوتری و ... اونم با اشتیاق گفت بله من کار منطقی انجام میدم و ... روز اول ۷ ساعت بازی کرد .
روز دوم ۶ و نیم ساعت
. روز سوم ۵ ساعت
. روز چهارم ۶ ساعت و روز پنجم هم ۳ و نیم ساعت ( و این مدت کوتاه !!! برای این بود که مهمون داشتیم ) روز ششم و هفتم هم سیستم خدا رو شکر خراب شد
و نتونست بازی کنه که با سی دی های کارتون جبران فرمود . البته بجز اون مقدار بازی کلی کارتون و تلویزیون هم روش حساب کنین . حالا یه مشاور گفته بود بچه تو سن پسرم باید نیم ساعت در روز به کامپیوتر نگاه کنه حالا چه بازی چه نگاه الکی ...
* یادش بخیر خاله بازی ها مون ... سیب های ریز شده تو قابلمه ... چایی سرد تو فنجون های پلاستیکی ... اب بازی های دم غروب ... لی لی بازی تو حیاط ابادان ... اتاری و 4 تا بچه که باید نوبت مینشستیم تا بعد از باخت یکی نوبت به دیگری برسه و من که بزرگتر بودم مرحله های بیشتری رو رد میکردم و مریم که اخری بود همش میباخت و من خوشحال میشدم که نوبت زودتر به من میرسه ... یادش بخیر اسم فامیل . اتل متل توتوله . کلاغ پر . گرگم به هوا . دست دست دست پا پا پا جاها عوض . نقطه بازی . قایم موشک . استوپ ازاد . بالا بلندی . طناب بازی ............. هــــــــــــــی ....
* دیروز پسرم داشت با اسکیتش تو خونه ور میرفت و چرخهاشو تمیز میکرد تا بتونه تو خونه هم ویراژ بده که به سرم زد کفششو امتحانکی بکنم . کفشش 4 سایز بزرگ و کوچیک میشه و بزرگترین سایزش به پای منم میخورد . وقتی ایستادم پشیمون شدم
و با ترس و لرز میخواستم بشینم که همسر گرامی موذیانه اومد به طرفم و بازوهامو گرفت و هی منو به چپ و راست متمایل میکرد و نقشه های شومی در سر داشت و داد و بیداد های التماس گونه ی
منم اثری نداشت که با یه حرکت ماهرانه با چرخهای اسکیت انگشتای پاشونو لگد کردم
و ایشون هم وقتی فهمیدند که عمدی در کار بوده
ناراحت شدند
و رفتند . بعد هم مقداری مورچه گانه به اطراف رفتم و مقداری که ترسم ریخت و کمی مهارت پیدا کردم خیرش را خوردم و سایز کفش را به سایز قبلی برگرداندم تا مبادا باز هم از این کارهای اکروباتیک به سرمان بزند ! ![]()
* حافظ جان تولدت مبارک ![]()
* اوووووووووووف خسته شدم از بس حرف زدم
اون روزها که شمال بودیم و پیش خانواده ، یه روز خواهرم مهتاب و دو تا پسراش هم اومدن و همگی دور هم بودیم . بچه ها نفری یه شیرین گندمک داشتن و منم براشون نفری یه بشقاب اوردم و بچه ها عین گربه دهناشونو میبردن توی بشقاب و شیرین گندمک میخوردن و گندمک ها به دهن و دماغ شون میچسبید و کر کر میخندیدن . ما خواهرام به حرفای خودمون مشغول شدیم ... بعد از مدتی بچه ها رفتن پی بازی ...
چشممون که به نی نی افتاد دیدیم که صورتش حالت عادی نداره بینیش بزرگ شده !!!!! با بررسی های به عمل اومده و در حالی که نی نی مثل ماهی از دستمون فرار میکرد و تقلا که دست به بینیش نزنیم فهمیدیم که خانوم خانوما یه گندمک گنده رو به صورت افقی کرده تو دماغش ! با هزار بد بختی گندمک رو از دماغش در اوردیم . خواهرم از بالا اروم فشارش داد پایین و منم با ناخن اروم اروم بیرون اوردمش . بعد که ما با خوشحالی مثل پت و مت به همدیگه نگاه کردیم دیدیم نی نی داره با خشم گریه میکنه و داد میزنه چرا درش ابردین ( اوردین )!!!
ما دهنمون باز موند که یعنی چی ؟ که دیدیم نی نی دوید به سمت بشقاب گندمکش و یکی رو گرفت و تا خواست دوباره فرو کنه تو دماغش پریدم و دستشو گرفتم .
چه جیغ و دادی میکرد که میخوام بذارم تو دماخم و .... !!! خواهرم مریم با خنده گفت بیا این سیبو بذار تو دماغت . نی نی اروم شد و رفت و سیبه رو از دست مریم گرفت و برد به سمت سوراخ دماغش و فشاری داد و گفت : نمیشه !!! دیگه مجبور شدیم گندمک ها رو از دم دست نی نی جمع کنیم تا کار دست خودش نداده .
* مامان بزرگشم گفت که عمو بزرگه ی نی نی وقتی کوچولو بود هسته البالو رو کرده بود تو دماغش و برا در اوردنش مجبور شدن ببرنش دکتر . ![]()
* یه باز دیگه هم که نی نی داشت گندمک میخورد و من حسابی مواظبش بودم دیدم بازم خیالات شومی در سر داره که نذاشتم ...
* من و مریم سر نوشتن این مطلب با هم دعوا داشتیم . مریم میگفت من مینویسم تو وبلاگم و من میگفتم من مینویسم . اخرش من اول شدم !
***چقدر سخت بود لحظه ی اخر دیدار ... وقتی اتوبوس راه افتاد و ما و مامان و بابا و دستهایی که برای هم تکون میدادیم و بغضی که تو گلو بود و اشکی که منتظر دور شدن تا با خیال راحت بریزه پایین ...
چقدر هم ضد حال بود وقتی که اون وسط هی علیرضا با ارنجش میزد به دستم که مامان ... مامان ... مامان ... اون چیه اون بالا ؟
* ابنوس جون این پست از کارای نی نی رو به خاطر حرف شما گذاشتم . ![]()