...♦♦ نوشـــته های یـه مــامـان ♦♦...
❀ خـــاطرات خــانـوادگـی مــا ❀
سلام روز مادر ، مامانم و بابا و مریم و نی نیش و شوهرش اومدن اینجا . مریم اینا که اولین باری بود که اومده بودن این خونه مون و کلی تعریفات کردن و گفتن اینجا خیلی بهتر از خونه قبلیه ... منم کادوی مامانمو درست روز خودش بهش دادم . فکر کنم از نوادر روزگار بود ! طبق معمول مامان یه عالمه خوراکی و برنج و سبزی برامون اورد و زود رفت سراغ سبزی ها که از خونه شون پاک شده و شسته اورده بود ، خورد کرد و بسته بندی کرد و فریز کردیم . یه سری هاشم پخته اورد ... الان فریزرم پر از سبزیه . شب همگی رفتیم بیرون و کلی عکس دسته جمعی هم گرفتیم و خندیدیم ... یه جا یه عروس و داماد از ماشین شون پیاده شدن و داشتن از دور و از پشت نرده های اهنی به امامزاده شهرمون سلام میدادن و فیلمبردارشونم از زوایای مختلف داشت فیلم میگرفت فرداش بابا اینا فقط داشتن خونه مونو سر و سامون میدادن . دستشون درد نکنه واقعا . روز اخری نی نی مریم اونــــــــــــــقدر جیغ زد و کبود شد و گریه کرد که مامانم هم به گریه افتاد ! وقتی یکم نی نی گریه اش کم شد چشاش باد کرده بود از زور گریه ! باباش میگفت اولین باریه که موقع گریه از چشاش اشک میچکید ! صبح ساعت 6 روز شنبه هم راه افتادن .... چون قرار بود یکی از فامیلا که توی یه شهر نزدیک ما بود از مکه بیاد و اونها بخاطر همین بیشتر از قبل موندن و از اینجا رفتن یه جای دیگه مهمونی ..... یه مدت که از رفتن شون گذشت مریم زنگ زد و هی ازم پرسید پارچه چادری دارم یا نه ؟ چند تا چادر دارم و .... گفتم پارچه ندارم ولی یه چادر مهمونی دارم و دو سه تا هم دم دستی . گفت اخیش خیالمون راحت شد چون مامان اشتباهی چادر تو رو برداشت و اورد ! چون میخواست تو ماشین بشینه چادر رو باز نکرده بود و متوجه نشده بود . * پست مطلب جدید توی فایر فاکس چرا شکلک نمیاره ! * عکس نی نی مال عیده مادر * سلام روز مادر ، منم یه هدیه ی خوب دارم :) مامانم اینا میان اینجا ... در ضمن نوشته ها از من نبود :)) *خانم هاي عزيز روز زن نزديکه *
اگر زن عفت داشته باشد به دنيا مي ارزد وگرنه به خاک هم نمي ارزد... * روز مادر بر این مادران بیشتر مبارک * فاتحه ای برای مادران درگذشته .... سلام اندر احوالات ما تا اونجا رسیدیم که بابا و مامان چند روز قبل از عید اومدن و ما رو بردن شمال ... مادرشوهرم هم مسافرت بود و 4 روز بعدش اومد . من و خواهرام روزای اول خیلی کنار هم بودیم . از قبلش هم به سحر گفته بودم برای عیدت نمیخواد مانتو بخری و من برات میدوزم ولی سحر فکر میکرد من سرم خیلی شلوغه و چیزی تا عید نمونده و برای عید بی مانتو میمونه که من گفتم نامردم اگه تا عید برات مانتو ندوزم و چون از قبل الگوشو اماده کرده بودم یه شب که شوهر مهتاب ماموریت بود رفتم خونه شون و تا 4 صبح مانتو رو تموم کردم زمان دقیق تحویل سال رو هم نمیدونستیم کیه ! پسرم میگفت 2 و نیم . بابا میگفت نزدیک 3 . مام به این نتیجه رسیدیم که همون نزدیکای 3 بعدازظهره و ساعت 2 و 20 دقیقه همه تو ماشین منتظر بودن و بابا هی بوق میزد منم ریلکس این ور اون ور میرفتم و اماده میشدم . شوهر مهتاب از طرف محل کارش یه سوییت توی لاکان نزدیکی های رشت گرفته بود و مهلتش تا 5 فروردین بود و پیشنهاد دادن که برای تعطیلات بریم طرفای رشت . مام روز اول فروردین ، دو ماشینه به سمت رشت حرکت کردیم ... مسیری که میرفتیم از شهر های چالوس و رامسر به سمت گیلان بود ... وقتی رسیدیم لاکان حدودای 3 بعد از ظهر بود که متوجه شدیم سوئیتی که داشتیم پر از ادمه ! در حالی که تمام وسایل شوهر مهتاب هم اونجا بود ! خلاصه بعد از تعجب و تحیر و تماس و اومدن صاحب سوئیت و عذرخواهی اون مسافرا به یه سوئیت دیگه جابجا شدن و ما مستقر شدیم ! روز بعد رفتیم ماسوله که عکسا و ماجراش رو توی پست بعدی میگم روز 3 فروردین رفتیم رودخان طرفای فومن . بهمون گفتن قلعه رودخان 1200تا پله داره ... برای همین گفتن اونایی که پا درد دارن یا بچه ها بهتره نیان . بابا و مامان و حاج خانوم (مادرشوهر مهتاب) و دختر من و پسر کوچیک مهتاب موندن خونه و من و مهتاب و شوهرش و پسر بزرگه اش مجید و پسر من و پدرشوهر مهتاب راهی قلعه ی رودخان شدیم ...... پایین پله ها چند نفر عصای چوب بامبو میفروختن و پسرم هم خواست بگیره که دعواش کردم عصا مال اوناییه که پا درد دارن منظره و طبیعت اونجا خیلی زیبا و دیدنی بود اون حاج اقایی که داره با عصا میره پدرشوهر مهتابه که البته به منم محرمه چون دایی مامانمه بین راه خیلی جاها الاچیق درست کرده بودن و کسب در امد میکردن ! وسطای راه رسیدیم به یه جای صاف و سبز که چند تا اسب داشتن میچریدن و 3 تا جوون اون وسط نشسته بودن و یکی شون ایستاده و با احساس داشت ویلون میزد .... یه کنسرت زنده ! ما هم بعد از کمی نشستن و خستگی در کردن و خوردن کاکا دوباره راه افتادیم ..... اون بالاها هی به خودم بد و بیراه میگفتم که ایکاش پایین تر مونده بودم و الکی تا اونجا نیومده بودم .... عضله پام گرفته بود و سخت راه میرفتم ... هی پسرم با چابکی دورم میگشت و با خنده میگفت مامان حالا اعتراف کن اگه عصا داشتی بهتر نبود ؟ و من همچنان میگفتم نخیر !!!! تا اینکه وقتی با هن و هن و غر و بد و بیراه بالا میرفتم مجید پسر خواهرم عصاشو بهم قرض داد و اونجا بود که فهمیدم اون عصا فروش ها بی خودی اونجا نبودن و عصا فقط مال پیرها نیست دم در قلعه چند نفری الاسکای ترش و شیرین میفروختن 1000 تومن ! الاسکای ترش توش تخم الوچه و ترشی داشت !!! ولی خوب جون به تن ادم می اورد هی یه قدم یه مک ! مجید و باباش موندن تو قلعه برای عکاسی و ما برگشتیم . دیگه زانوهام جواب کرده بود ! اصلا تا نمیشد لامصب ! پسرم زودتر و چابک تر از ما رفت پایین . مهتاب هم هی برام صبر کرد و اخرش گفتم خودش بره ... تنها دلخوشیم این بود که حاج اقا و شوهر مهتاب هنوز نرسیده بودن و من وقت برای تجدید قوا داشتم ........ یعنی ما 2 ساعت و ربع طول کشید تا رسیدیم اون بالا ! و حاج اقا از همه مون زودتر رسید تو قلعه . شوهر مهتاب هم مجبور شد یه جا 20 دقیقه تو الاچیق بشینه تا ما بهش برسیم ! تنها شانسی که اوردیم این بود که هوا خنک بود وگرنه اصلا نمیشد رفت ! پهنای مسیر حدودا یه متر بود و بعضی جاها هم گشادتر میشد پله هاش هم همیشه صاف و استاندارد نبود خیلی وقتا یه طرف پله کوتاه و یه طرف بلند بود یا یه مسیر پله هاش راحت و یه جاهایی خیلی خیلی سخت و بلند بود ! یه عده سوال میکردن از مسیر و اینکه چقدر مونده و جواب هایی که میدادن خیلی خنده دار تعجب اور یا جالب بود ! بعضیا الکی مسیری که یک ساعت تا قلعه مونده بود رو میگفتن که 10 دقیقه مونده و مثلا میخواستن امید بدن ! بعضیا میگفتن قلعه اش عالی بود برین که چیزی نمونده ! یه عده میگفتن اصلا بدرد نمیخورد نرین بهتره ! یکی میگفت من پیشنهاد میکنم اسانسور بزنن یکی پیشنهاد میکرد قلعه رو خراب کنن تا ملت جان بر کف بی خود تا اون بالا نرن ! یه عده همراهشون ام پی تری پلیر داشتن و بلند بلند براشون دلِی دلِی میخوند . یه عده با بچه یکی دو ساله و بار و بندیل و فلاسک و .... میرفتن بالا ! خلاصه تجربه ی جالبی بود .... در ادامه خواهید خواند : از ماسوله که بر میگشتیم رفتیم یه رستوران الاچیقی کنار جاده ناهار خوردیم ! اونم چه ناهاری ! پلوش بوی دود میداد ! انگار حسابی سوخته بود و بوش چندش بود ! بعد از ناهار و نماز رفتیم کنار رودخونه و کمی گشتیم که دیدیم یه عروس بدون داماد با چند نفر همراه داره از پل رد میشه !!!!! دقیقا 6 سال پیش ( سال ۸۶ ) من بدون بیل و کلنگ ، یه خونه ساختم ! متراژ بی انتها ! مبله با همه ی امکانات جهت پذیرایی از دوستان و اشنایان ... بزرگ ... قشنگ ... نورگیر ... با چشم انداز زیبا و رویایی ..... خونه ای که روی در و دیوارش تموم خاطراتم هک شده خونه ای که به درد دلم هم گوش داده خونه ای که اروم اروم بزرگتر شده خونه ای که جایی بوده برای اشنایی و دوستی هام ممنونم خونه ی من تولدت مبارک * اگه دوست داشتین بهم بگین که نظرتون درباره ی این خونه چیه . اگه بعضی از نوشته هام تو ذهن تون مونده بگین کدوما بوده و برای چی . یا از کدوماش خوشتون نیومده و به چیا انتقاد دارین قرارداد خونه قبلی مون تا ۱۰ اسفند بود و صاحب خونه برای رفتن مون لحظه شماری میکرد . اینو میشد از سوالها و حرفاش فهمید ولی گچ کار ها باز بد قولی کرده بودن و هنوز کارشون تموم نشده بود ..... بهش گفتم ۵ روز دیگه مهلت میخوایم اخه خونه هنوز قابل سکونت نیست ... با اکراه قبول کرد ..... وقتی اومدم خونه شوهرم گفت گچ کارا هنوز خونه رو تحویل ندادن و کارشون تموم نشده و باید دوباره برم از صاحب خونه تا جمعه یعنی ۱۸ اسفند مهلت بگیرم ! یعنی سخت ترین کار دنیا تو اون موقعیت ! گچ کارا کار رو خیلی بد تحویل دادن چهارشنبه هم تمیزکاری ادامه داشت . دستام دیگه شده بود عین دستای یه اوستا بنا خشک و زمخت ! نوک انگشتام گز گز میکرد و قرمز بود .... اصلا هم با دستکش نمیتونستم کار کنم . بارش برف همین طور ادامه داشت ...... با کاپشن و مقنعه هی سطل فلزی پر از اب سرد رو میبردم وسط هال و میسابیدم و اب کثیفو خالی میکردم .... هر چی میسابیدم انگار نه انگار ! سطح سرامیکی هال که خیس میشد از تمیزی برق میزد ولی تا خشک میشد انگار گل مالی شده بود ! خانوم صاحب خونه این دو روزی که خونه نخوابیدیم خیلی نگران مون شده بود و با اینکه تا بامداد جمعه برف میبارید صبح هوا افتاب شد ! برای اسباب کشی هم خودشون پیشنهاد کردن که یه باربری پسرشون کار میکنه و خودشون برامون میبرن و گفتن حالا که میخواین کارگر بگیرین به همونجا بگین تا بچه هام بیان براتون عین وسایل خودشون مواظبت کنن و یه پولی هم دستشونو بگیره ... و ما هم به اونا گفتیم . و ما وقتی وارد خونه شدیم سرمون ســــــــــــــوت کشید ! همه جا ریخت و پاش !!! همه جا بهم ریخته !!! وسایل همین جور عین رخت خواب کج و معوج روی هم افتاده !!!! کارتون ها پاره و وسایلش هر سوراخی فرو شده ! کف خونه گلی و کثیف !!!! یعنی شانس اوردم پس نیفتادم ! چند روزی به خستگی در کردن و یخ کردن گذشت و از شانس خوب ما ، 4-5 روز بعد از اسباب کشی یکی از فامیلامون از مکه برگشت و مامانم اینا اومدن نزدیکامون و از اونجا اومدن پیش ما و بعد از کمی سر و سامون دادن با هم رفتیم شمال ...... اخ که لذت بخش ترین چیز توی اون وضع برای من رفتن بود .... داغون بودم و خسته و مسافرت به ولایت برام بهترین چیز بود * در ادامه خواهید خواند .... (دو مطلب بعد) بهمون گفتن قلعه رودخان 1200تا پله داره ... سلام ... یا
عَلِیُّ اَنَا فاطِمَةُ بَنتُ مُحَمَّدٍ(ص) زَوَّجْنَی اللهُ مَنْکَ لأکونَ لَکَ
فِی الدُّنیا وَ الاخِرةِ، اَنْتَ اَوْلی بِی مِنْ غَیْرِی، حَنِّطْنی و غَسِّلْنِی
و کَفِّنِّی بِاللَّیلِ وَ صَلِّ عَلَیَّ وَ ادْفِنِّی بِاللَّیْلِ وَ لا تُعْلِمْ
اَحَداً وَ اَسْتَوْدِعُکَ اللهَ و اقْرَءُ عَلی وُلْدِی السَّلامَ اِلی یَومِ
الْقِیامَةِ؛ ای علی! من فاطمه دختر محمّد هستم. خدا مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا و آخرت
برای تو باشم. تو از دیگران بر من سزاوارتری. حنوط و غسل و کفن کردن مرا در شب به
انجام رسان و شب بر من نماز بگزار و شب مرا دفن کن و به هیچ کس اطّلاع نده. تو را
به خدا می سپارم و بر فرزندانم تا روز قیامت، سلام و درود می فرستم. ایت الله وحید : هر مسلمانی که به خدا و پیامبر(ص) ایمان دارد باید رفتارش در روز سوم جمادی الثانی با عزای فاطمه زهرا(س) همان رفتاری باشد که در عزای رحلت رسول خدا (ص) انجام می دهد. آیت
الله العظمی وحید خراسانی در بخش مهم بیانات خود شیعیان را مورد خطاب قرار
داد و وظیفه ویژه ای به آنها اختصاص داد بدین بیان که مملکت اگر مملکت
شیعه است روز سوم جمادی الثانی باید یکپارچه شور و شیون باشد باید آتشی در
عزای زهرا (س) برپا شود. اگر امیرالمومنین (ع) با شنیدن خبر شهادت همسرش غش
کرد مملکت علی (ع) باید چه کند! عامهء سادات در این کلمات جانسوز تأمّل کنند که آن صدیقهء شهیده به امیرالمؤمنین وصیت کرد: «مرا شب حنوط کن و غسل بده و کفن کن و بر من نماز بخوان و شب مرا دفن کند و احدی را اعلام مکن» کمترین جوابی که از آنها ساخته است این است که به جبران غربت آن جنازه که یتیمان او از سینه او جدا نمیشدند- هرچند جبران شدنی نیست- در هر شهر و قریه، شام غریبان آن حضرت پ رچمهای مصیبت به دست بگیرند و شال عزا به گردن کنند و در خیابانها بگردند و به جدّه خود بگویند: هرگز تورا و ستمهایی را که کشیدی، از یاد نخواهیم بود و هرچه را فراموش کنیم آن دل افسرده و تن آزرده و قبر گمشده را فراموش نخواهیم کرد«حتّی یحکم اله و هو خیرالحاکمین». * سخنان ایت الله وحید در باره ی عزاداری فاطمیه .... شهادت حضرت زهرا (س) رو تسلیت میگم ....... امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین و تعطیلات خوش گذشته باشه نمیخوام مفصل بنویسم فقط خواستم بگم زنده ام ما ۱۸ اسفند جابجا شدیم و هنوز خونه زندگی مون مرتب و چیده نشده و کارا خیلی زیاده و هر جاشو میگیریم یه جاش میلنگه ..... یه سری کم کسری ها هم هنوز هست ... مثل در اتاق ها و کابینت و سینک و گاز شهری (به دنبالش اب گرم و حموم) برای پخت و پز هم پیک نیک داریم خدا رو شکر ما از هفته اخر سال رفتیم شمال و تا ۱۶ فروردین اونجا بودیم و یه مسافرت به غرب مازندران و گیلان هم داشتیم که خیلی هم خوش گذشت و یه دوست مجازی رو هم اونجا دیدم ساعت دقیق تحویل سال رو هم هیشکی بهمون نگفته بود فکر میکردیم حدود ۲۰ دقیقه یا بیشتر وقت داریم سوار ماشین به سمت گلزار و امامزاده تو ماشین سالو تحویل کردیم نی نی کوچولوی مریم هم دیدم لذت شبهای نوروز ما هم سریال پایتخت بود راستی فقط چند روز نبودم هااااااااااا این بلاگفا چرا خودشو این شکلی کرد ؟ ما میگیم خر نمیخوایم پالون خر عوض میشه ؟؟؟ اگه راست میگفت یکم امکانات جدید اضافه میکرد * شماره تلفن خونه مون تغییر کرده ها ! اونایی که شمارمو داشتن ۳ رقم اولش همون قبلیه . ۴ رقم اخر از سمت چپ از اولی ۳ تا کم کنین به دومی ۶ تا اضافه کنین سومی همونه از چهارمی یکی کم کنین * امروز فاطیما اومده بود اینجا ولی نشد برم ببینمش در پست بعد خواهید خواند : گچ کار ها باز بد قولی کرده بودن و هنوز کارشون تموم نشده بود ..... سلام این اخرین مطلب از خونه ی قدیمیه و شاید اخرین مطلب از سال قدیمی ... * امتحانو دادم . مدلشم بد نبود سلام مشکل من فقط اینه که کارتون و جعبه کم دارم ! سوپر مارکت ها هم که همش یا میگن قبل از شما هم سفارش کردن یا میگن نداریم !!! همون جور که گفتم به هر قیمتی که هست باید ۱۰ اسفند از اینجا بریم ... و هنوز کف اتاق های ساختمون تمیز نشده و ریخت و پاشه ... من به همسرم گفتم ما بدتر از اونجا هم زندگی کردیم . ما ۴ سال تو روستا بودیم . ما تو خونه ای بودیم که فقط یک اتاق داشت و حمام و اب گرم هم نداشت با جیره بندی اب که روزی چند ساعت فقط میشد استفاده کرد ... * یه مدته یه چیز داره رو مخم اسکی میره !!! * چند روز پیش روزه بودم ، یکی اومد خونه مون و بعد از حرف و اموزش خیاطی ، اماده شدیم دخترمو ببریم پیش دبستانی اش که دخترم جلوی در خونه خورد زمین و خین و خین مالی شد و ... بعد که دخترم بهتر شد و زخمشو ضد عفونی کردم و چسب زدم گفت میخواد بره مدرسه ، مام بردیمش و بعد طرفو بردم سر ساختمون و نشونش دادم و راهیش کردم رفت و منم برگشتم خونه ... * یکی از چیزایی که خیلی باعث امیدواریم میشه اینه که وقتی بریم خونه جدید دیگه لازم نیست دخترمو با تاکسی و اتوبوس ببرم و بیارم ! رااااااااااحت میشم ! * دخترم از وقتی خونه رو فروختیم به ساختمون در حال ساخت میگه خونه ی جدید به اینجا میگه خونه فروخته ! * صاحب خونه دیشب موقع گرفتن ظرف اب تصویه شده اش بهم گفت دستگاهو باز نکنین ما ازتون میخریم ! پس تا مدتهااااااا اب شرین کن هم نخواهیم داشت ! * توی زبون مازندرانی یه چیزی میگن که واقعا گل گفتن ! میگن خانه خـــــــانه ! خانه اول که همون خونه است و خانه ی دوم به معنی خواستنه .... یعنی هر چی بریزی تو شکم خونه بازم میخواد ! * اموزش جمع کردن وسایل قبل از اسباب کشی : از چند هفته قبل هی به خودتان بگوئید من فلان موقع اسباب کشی دارم .... و استرس خود را بالا ببرید . بعد برای غلبه بر استرس تا یکی دو روز قبل از جمع اوری وسایل بی خیال دنیا به زندگی و تفریحات سالم مثل کتاب خواندن ، نت گردی و فیلم و تلویزیون بپردازید و یکی دو روز اخر را مثل بووووووووووووق تا صبح بیدار مانده و خودتان را بکشید . روز اخر هم تمام وسایل را در کیسه های از قبل تهیه شده بچپانید ! * همین الان زنگ زدم ببینم امتحان عملی مانتو دوزم کیه میگه ۱۴ این ماه !!! بازم خوبه نذاشتن دقیقا موقع اسباب کشی مون ! * خداحافظ تا ............ مدتی بعد از اسباب کشی ! * خبر جدید : شاید ، شاااااااااید اسباب کشی یکی دو روز عقب بیفته ! امروز صاحب خونه گفت خواب دیده ما داریم میریم و اون داره زار زار گریه میکنه . بعد شوهرم بهش میگه حاج خانوم شما چرا گریه میکنی ما باید گریه کنیم !!!! نی نی خواهرم مریم (مریم و میتیل) دیروز به دنیا اومد ... یه دختر ناز که اسمش حانیه است ... لقب حضرت زهرا در بهشت . به معنی دلسوز و مهربون مثل مادر .... (ریشه شناسی هانیه و حانیه) حیف ... حیف که نمیتونم برم اونجا ... دیدارمون میشه برای عید .... * مریم جون مبارک باشه . انشالله زیر سایه ی تو و همسرت همونی بشه که دلت میخواد و باعث افتخارتون بشه .... * دیروز به دخترم میگم نی نی خاله به دنیا اومده هااااااا ! چشاش برق میزنه و میگه : چند تا دندون داره ؟؟؟ خندمو قورت میدم و میگم دندون ؟؟؟ میگه اهاااا هنوز نشمردن ؟ * یه جا خونده بودم که بچه دار شدن مسریه ! میترسم برم پیش مریم منم بگیرم !!!! * یه اعترافی بکنم ؟ منم دلم بچه (فقط دختر) میخواد ! البته به خاطر خودم نه ها ! خودم غلط بکنم دلم بخواد با این همه مصیبت و گرفتاری و درد و مشکل بعدش ! * اه ! با فایر فاکس چرا نمیشه شکلکای خود بلاگفا رو گذاشت ؟؟؟ اه اه چقدر تصویر و شکلک گذاشتن با فایر فاکس سخته ! * مام نزدیکه که فارغ بشیم * سخنی گهربار از مریم : هیچ ماست فروشی نمیگه ماستم ترشه ولی من میگم ماستم (منظورش همون بچه اشه) خیلی شیرینه ! سلام بعد از نه ماه بارداری طاقت فرسا ، داره کم کم وقت زایمان میرسه .... * نه ماهه که الاخون والاخونیم ! نه ماهه که خونه رو فروختیم و همونجا مستاجریم . نه ماهه که .... ۱۰ اسفند مهلت خونه تموم میشه و من حتی دلم نمیخواد یک روز بیشتر اینجا بمونم . گفتم با هر شرایطی هم که خونه داشته باشه روز ۱۰ اسفند اسباب کشی میکنیم . گاز خونه مون تا چند ماه دیگه هم وصل نمیشه ... * مریم خواهر کوچیکه ام هم این روزها اخرای بارداریشه ... امیدوارم به سلامتی بچه اش بدنیا بیاد * صاحب خونه مون دیگه اخرشه ! میره اسم ۴ تا کنتور (۲ تا گاز و یه برق و یه اب)رو تغییر میده به اسم خودش بعد میاد قبضاشو میده به ما میگه پرداخت کنین !!! من مطمئنم که موقع رفتن میگه دستگاه تصفیه اب هم مال خودشونه و با خونه فروخته شده !!! * یکی زنگ زده طرف مقابلشو دعوا کنه و اونو متهم کنه .... میگه و میگه و میگه و وسط حرفاش چند بار خودشو له میکنه با چیزهایی که از خودش میگه ! بعد حتما با خودش فکر میکنه چه خوب لهش کردم ! ایکاش طرف مقابلش جرات اینو داشت که بهش بگه خودتو خراب کردی رفیق ! * بد جور هوس اش رشته کرده بودم ولی دستم به پختنش نمی رفت .... فرداش صاحب خونه مون بر خلاف همیشه که یه ظرف کوچولو اش و سوپ می اورد یه ظرف بزررررررررررررگ اش رشته اورد * یه صبح شنبه که از خواب بیدار شدیم دیدیم برق نداریم ! تا موقع رفتن به مدرسه ی دخترم هم برق نیومد . وقتی خواستم حاضرش کنم یهو دیدم ای داد بی داد ! لباساشو که تازه شستم و اتو نیست و برق هم نیست !!! * توی برنامه تغذیه دخترم نوشته بود نان و پوره ی سیب زمینی . سیب زمینی ی پخته بود ولی نونش نبود ! سر صبح دست دخترمو گرفتم و رفتم نونوایی نون تازه خریدم و همونجا سیب زمینی رو پوست کندم و ساندویچ درست کردم و گذاشتم تو کیفش . از خوشحالی گل از گل دخترم شکفت ... * ۱۶ بهمن مامان و بابام که میخواستن بیان اینجا ، مادرشوهرمم همراشون اوردن . تا وقتی اینجا بودن بهمون خوش گذشت . یه بار که با هم رفته بودیم بیرون (برای راحت بودن ماشین نبرده بودیم ) و با یه سواری در بست اومدیم در خونه ، یه ده تومنی دادیم و طرف ۲ تومن برگردوند و شروع کرد به دست کشیدن و گشتن دور و برش ... من منتظر که بقیه پولو گیر بیاره و بده که یهو مامانم فریاد کشید و متوجه شدم که ماشینه داشت در میرفت در حالی که مامان هنوز پیاده نشده بود و پاشنه پاش (کفشش)زیر لاستیک ماشین رفت !!!! یعنی دزدی تا این حد ! نرخ اژانس ۳ تومنه و راننده ۸ تومن گرفت و فرار کرد ! یعنی این پول براش نون و اب میشه ؟ * با مامان رفتیم برای گلباران قبر شهدا (۵ شنبه اخر دهه فجر) بعد از سخنرانی کوتاه و کمی روضه و سرود ، موقع پذیرایی و پخش گل و گلاب شد ! ملت جمع شده بودن زن و مرد هی میرفتن پایین می اومدن بالا !!! اصلا یه وضعی ! حالا فکر نکنین ملت فقط برای شکم اینجور میکردن ها ! نه ! گل گرفتن شونم همین بساط بود ! به ما که نرسید . به خیلی از شهدا هم نرسید و ادمهای خوشحال گل به دست از در گلزار بیرون رفتن ....... * باید از یکی عذر خواهی کنم . البته نمیخوام بگم مقصر بودم یا نه ولی یه وقتایی عذرخواهی برای ارامش خودمونم که شده لازمه ! میگم ببخشید تا دست از سرم بردارن ! * یه عالمه ادرس گذاشته بودم تو فیورتم پسرم به سرش زد که ویندوز ایکس پی نصب کنه تا ببینه میتونه یا نه ! نصب کرد و گند زد به تموم کارام ! هی غر زدم توی این دوره زمونه کی ایکس پی داره اخه ؟ هی گفت بعضی از بازیام توی سون نصب نمیشه و .... چند ماه ازگار با ایکس پی سر کردیم و هی توی لیست فیورت ادرس اضافه کردیم و کم کم عادت کردیم بهش دوباره اومده میگه میخوام سون نصب کنم !!! یعنی حتی یادم رفت خیلی از اون ادرسا رو هم یادداشت کنم ! * چه ایران فهمیم و اگاهی داریم ... به خودم می بالم که ایرانیم ...... * اگه نوشته هام ریتم و لحن خوبی نداشت شرمنده ! نویسنده اش این روزها حال و روز خوبی نداره .... سلام یه اهنگ اشنا ... ولی یادم نیومد چیه ... اشک تو چشام حلقه زد ... دهه ی فجر مبارک * امسال بخاطر تعطیلی ۵ شنبه ۱۲ بهمن روز چهارشنبه جشن گرفتن ... * یکی از سرودهای انقلابی مورد علاقه ی من اینه ( الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله ... ) * پشت صحنه ی این انقلاب ، یه عالمه خون جوون ریخته شده ... کاری نکنیم که خون اونها پایمال بشه ... * انقلاب مون عجب مردی شده برای خودش ! ۳۴ سالشه ! سلام دیروز صبح با بدبختی دخترمو بیدار کردم و با عجله بردمش مهدش . طبق معمول دیرش شده بود . بعد یهو به ذهنم زد که برم پی گرفتن جواب ازمایش و گرفتن نوبت از بیمارستان و .... یعنی منو کارد بزنی خونم در نمیاد !!!! حالا از دیروز اینقدر اعصابم خوررررررررررررده که نگو ! بحث ِ نا مرتبی اتاق نیست بحث سر حریم خصوصی ادمهاست ! * نمیدونم قبلا گفته بودم یا نه ! ما طبقه همکف نشستیم و صاحب خونه مون زیر زمین نشستن و ما که قبلا وسایل مون توی هر دو واحد چیده بود بعد از اومدن اونا یکم اوضاع نابسامانی پیدا کرد و زندگی از حالت عادیش خارج شد . جوری که توی اتاق خواب معمولا جایی برای نشستن نیست و بچه ها تموم کارا و خوابیدن و بازی کردن و درس خوندن شون رو توی هال انجام میدن . یعنی بازار شام ! شعر از شاعره معاصر ریحانه خانوم ادامه دارد .... * یه بار امتحان کنین . باور کنین حستون عوض میشه . سلام کنین به همه ی موجوداتی که دور و برتونه . سلام کنین به گلهای توی گلدون به خورشید حتی به خدا .... * رحلت رسول اکرم (ص) و شهادت امام حسن (ع) و امام رضا (ع) رو تسلیت میگم .... عزاداریهاتون قبول ... سلام خلاصه به حرف بعضیا که نمیتونیم از روی کتاب اموزش ببینیم ایمان اوردم اینقدر دلم میخواد بافتنی ببافم ... * یه پسر ۱۵ - ۱۶ ساله از یه سوپر مارکت اومد بیرون ... دسش سیگار بود و داشت میکشید ... * خب حالا یکی بیاد به من بگه که چیه این زمستون خوبه که بعضیا عاشقشن ؟؟؟؟؟ * شوهرم دید توی کابینت یه مقدار فلفل تند خشک شده است که اسیاب نشده . بهم گفت اینا رو چرا اسیاب نمیکنی ؟ گفتم وااااااااااای نه تو رو خدا من بهش حساسم اون دفعه داشتم دسته ی چند تاشو میکندم که اسیاب کنم مردم از بس عطسه کردم . حالا ولش کن بذار همونجا باشه .... * عدد نظرات تایید نشده ی این عکس چند وقت پیش خیلی منو به وجد اورد * کی میدونه مدرک تحصیلی اقای داریوش ارجمند چیه ؟ !!!! من که شاخ دراوردم !!! * به سوال عنوان هم توجه کنید . به جمله های برتر یک لایک داده خواهد شد سلام چند روز پیش ، صبح موقع بیرون رفتن با دخترم مثل همیشه دستمو توی جیب مانتوم بردم تا از داشتن کلید و پول مطمئن بشم ، که دیدم کلیدم نیست ! وقتی برگشتم خونه ، کل وسایل رو زیر و رو کردم و اخرش کلید زاپاسم پیدا شد . جایی بود که قبلا هم گشته بودم ! فردا صبحش باز دستامو کردم تو جیبم که مطمئن بشم کلید و پول دارم که دیدم کلید زاپاسم نیست ! وقتی برگشتم خونه رو زیر و رو کردم ولی کلید زاپاسم نبود که نبود ! * از این تعداد شهید گمنامی که جدیدا اوردن ، چندتایی سهم شهر ما شد ... محل تشییع و نماز خوندن براشون توی امامزاده ی شهرمون بود . * ده روزه سرما خوردم و هی هر روز تو باد رفتم بیرون و سرما رو سرما شده . سردرد هم دارم اصلا یه وضعی ! * جیم نون رو خودم اختراع کردم . همون موجود ماورایی دو حرفیه دیگه ! اخه میگن اگه اسمشون برده بشه حاضر میشن . سلام به سبک قصه های باور نکردنی سه تا قصه براتون میگم و در اخر شما باید حدس بزنید که کدومش واقعی و کدومش ساخته ی ذهن نویسنده است ... داستان اول ... استرس دارم ... صبح ۲۴ ابان ماهه و من باید برم فنی و حرفه ای برای امتحان خیاطی شب و عروس ... فردا عصرش همه مون با لباس های خود دوز با ژیپون و تور سر جلوی دو سه تا ممتحن ایستاده بودیم و هر و کر مون بلند بود .... داستان دوم ... یه خونه ی نیمه کاره خریدیم در حد دیوار و سقف . چند ماه معطل موندیم برای گرفتن اشتراک اب یا گرفتن اب از همسایه ها که به هیچ وجهی درشت نشد که نشد و کار چند ماه خوابید و ترق و توروق قیمتها سرسام اور رفت بالا ! یعنی هر روز نسبت به روز قبل تغییر قیمت داشت ... خب ؟ * چقدر دلم میخواست برای عاشورا یه پست بذارم که : * راستی عزاداریهاتون قبول . منم توی عزاداریها بیادتون بودم . گاهی تک تک و گاهی دست جمعی دهه ! این چه وضعشه ؟ چرا وقتی مطلبی رو برای انتشار در اینده میذاریم و منتشر میشه توی بروز شده ها نشون نمیده اخه ؟؟؟ البته نمیدونم چطور مال من نشون نمیده ولی سدی میگه مال اون نشون میده ! مطلب قبلی رو لطفا بخونین ... * اقا این بلاگفا اصلا با من مسله داره !!!! سلام دو تا کفش داشتم که یکم چسبش باز شده بود ولی پاره نبود و میشد ازش استفاده کرد . خواستم با چسب پنچر گیری درستش کنم ولی امروز و فردا میشد ... یه روز وقتی کفاش پیر توی مسیر هر روزم که یه گوشه ی خیابون بساط میکنه رو دیدم دلم سوخت ، منم دو تا کفشمو دادم بهش تا درستش کنه . وقتی ازش تحویل گرفتم دیدم مثل دفتر مشق بچه کلاس اولی دورشو دوخته ! با خودم گفتم اشکال نداره اینجوری محکم تر شد ، یه پولی هم دست این پیر مرد رو میگیره ... رمز کارت بانکیمو اول خوب حفظ کردم و بعد کاغذشو بهترین جای ممکن قایم کردم .... زنگ میزنم خونه ی یکی از همشهریا برای تبریک عید ... درست بعد از احوال پرسی تندی میگه من و دخترم انفلانزا شدیم شوهرمم با دوستش رفته بیرون الان خونه نیست ! * دوست عزیز و خوبم سدی جون اشاره کردن که بیماری شدنی هم داریم مثل یوبس یکی دو سال پیش وقتی یکی از دوستای شوهرم خونه مون بودن خواهرشوهر و برادر شوهرم اینا هم اومدن و دخترای خواهرشوهر و برادر شوهرم حدس زدن که خانوم دوستمون بارداره و هی بهم میگفتن ازش بپرسم . منم پرسیدم ولی خانومه گفت نه نیستم ! توی تابستون وقتی برنامه جدید عمو پورنگ شروع شد و سلطان و جوجه به جمع شون پیوستن حالمون بهم خورد . یه بار وقتی دخترمو میبردم کلاسش ، توی تاکسی متوجه صندلی جلو شدم که دختر صاحب خونه مون نشسته بود جمعه تولد دختر خواهرم (سحر) بود . یه دفعه که داشتیم از مهد کودک برمیگشتیم طبق معمول باید از قسمت درخت کاری وسط بلوار رد میشدیم که ... یهو تو گل گیر کردیم ! چند روز پیش امتحان کتبی شب و عروس رو دادم . چهارشنبه و ۵ شنبه (۲۴ و ۲۵ ابان) امتحان عملیشه نتیجه ها : نتیجه : همیشه کارها اون جوری که فکر میکنیم نمیشه ! سلام از هفته دوم مهر ، دخترم داره میره پیش دبستانی . توی همین مدت کوتاه ۵ روز بخاطر مریضی نرفت و یه روز بخاطر دیر خوابیدن و خواب الودگی ! شیفت مهد شون هم چرخشیه . ما هر روز دو تایی دست همو میگیریم و قدم زنون میریم تا ایستگاه . اونم هی دست منو توی دستش محکم میکنه یکی از همون روزهای اول با خودم گفتم کرایه تاکسی دو برابر اتوبوسه ، بهتره که یکم در مصرف پول صرفه کنم و یکم بیشتر تو ایستگاه بایستیم و یکم به میله ها اویزون بشیم و یکم فشرده بشیم و یکم دیرتر برسیم ولی با اتوبوس بریم ! وقتی خواستم حساب کنم راننده گفت دخترم بالای ۵ ساله و باید دو تا کرایه بدم . یعنی اندازه ی کرایه تاکسی ! معمولا چون اونجایی که برای تاکسی می ایستیم اول ایستگاهه تاکسی ها هم خالی ان ، ما میریم جلو میشینیم تا هم راحت تر باشیم هم راحت پیاده شیم . یه بار یه راننده ای گفت بشینین عقب ! گفتم ما یه ذره جلوتر پیاده میشیم جلو راحت تریم ... حالا یه اقای مسن دیگه با ماشین شخصی ما رو سوار کرد و مثل یه بابابزرگ مهربون هی دعا به جون دخترم کرد و ما رو تا دم در پیش دبستانی رسوند و گفت دیرتون شده میرسونمتون . هر چی گفتم نمیخواد زحمت میشه گفت یه ذره راهه یه دور میزنم برمیگردم ... همون مقدار کرایه معمول رو هم گرفت ... روزای اول که می اومد خونه و دفتر نقاشیشو نشون میداد میدیدم یه نقاشی زشت و عجله ای کشیده بدون رنگ امیزی کامل و هول هولکی ... منم دعواش کردم که وقتایی که صبحیه یعنی من به معنی کامل کلمه بیچاره ام ! هی بیدارش میکنم هی جیغ و گریه میکنه و میخوابه ... بعد هی بهانه میگیره که صورتم خشکه ... چشمم میسوزه ... لباس اذیتم میکنه ... عینکم کثیفه ... مقنعه ام جلوئه ... خلاصه همه چــــــــــیز اونو اذیت میکنه و گریه اشو درمیاره !!! وقتی صبحیه موقع برگشت معمولا ما میریم مسجد کنار مهد شون و نماز جماعت میخونیم . همین امروز هم رفت مهر و تسبیح اورد و کنارم ایستاد ... رکعت دوم دیدم صداش از پشت سر میاد که داره به یکی میگه صبر کن من الان نمازمو میخونم میام بازی . یه سجده کرد و بدو بدو رفت ! معلم شون توی جلسه گفته بود که موهای بچه ها رو کوتاه کنین . یه پسری داشت رد میشد اونو نشون داد و گفت حالا نه اینقدر ، یکم بلند تر ... هر چی به شوهرم میگفتم ببرمش ارایشگاه میگفت نمیخواد ، موهاش بلند نیست ، اگه کوتاه بشه بدتر اذیتش میکنه و هی از مقنعه میاد بیرون .... به معلمش میگم دخترم تو کلاس چه جوریه ؟ ازش راضی هستین ؟ بخاطر اینکه تولدش می افتاد توی ماه محرم ، وقتی برای تعطیلات عید غدیر خانواده ام و خواهرام اومده بودن اینجا ، براش جشن تولد گرفتیم ... یه دفعه ، با لباس مدرسه ، بردمش دکتر ... دکتره یه جور نگاهش میکرد انگار میخواست بغلش کنه ... با مهربونی ازش پرسید پیش دبستانی میری ؟ وسط معاینه اش هم گفت نگا کیفشو .... اینقدر بعضی وقتا از دست بلاگفا اعصابم خورد میشه که دلم میخواد بگیرم پر پرش کنم ! یادش بخیر یکی از بچه ها اون دفعه میگفت الموت لبلاگفا که من بهش تذکر دادم که در عربی گ نداریم و باید بگه الموت لبلاکفا یعنی نمیشه بریم یه وبلاگو باز کنیم و یه مورد از گیج بازی های بلاگفا ننوشته باشه دیگه خسته شدیم دیگه به اینجامون رسیده ( دقیقا اینجا ... زیر دماغمون ) چطور توی پارسی بلاگ همه ی نوشته ها و پستهای شبکه ی اجتماعی شون خونده و بعضی هاشون برگزیده میشه ولی اینجا هردمبیله ! یه نامه سرگشاده گذاشتیم توی ادامه مطلب برای اقای بلاگفا هر نظر و پیشنهادی دارین بگین تا اضافه بشه و همگی برای بلاگفا ایمیلش کنیم ، شاید اثری کرد .... این یک انقلاب رنگینه نمیدونم چرا خیلی خیلی به این دنیای مجازی معتاد شدم . دوری از نت در حالت عادی بیشتر از یک روز نمیتونه باشه و اگه حالت غیر عادی مثلا مسافرت یا قطعی نت پیش بیاد اجبارا قبول میکنم و کنار میام به نظرم این خیلی بده میخوام ببینم میتونم یه هفته اینترنت دم دستم باشه و من اصلا و ابدا طرفش نیام ؟ * امروز شنبه است . تا صبح شنبه ی دیگه .... قضیه رو حیثیتی میکنم که نشکنمش . اگه منو جایی دیدین لطفا مچمو بگیرین و برم گردونین کمپ ! * متن نوشته شده روی دیوار کمپ : خداوندا ! اراده و زندگی ام را به تو میسپارم . مرا در بهبودی ام راهنمایی کن * این پست ، پست ۳۳۹ - بازدید کل وبلاگ ۷۰۵۶۹ در مدت ۵ سال و نیم ... * بامداد روز یکشنبه از کمپ اومدم بیرون . ممنون از دوستایی که دست پر اومدن ملاقات . شرمنده که کامنتای بعضیا تایید نشد . خدا رو شکر خماری هم نکشیدم . خیلیم حس خوبی داشتم . حس هدر نرفتن عمر ... هی خواستم نگم بهتون و نگرانتون نکنم ، دیدم نمیشه ... خوندن ادامه مطلب برای بیماران قلبی و بچه ها و افرادی که روحیه ی حساس و تاثیر پذیر دارن توصیه نمیشه لطفا مراعت کنین تا شرمنده تون نشم .... * اين روزا انقدر تو اينترنت جمله هاي عاشقانه و شکست عشقي خوندم.. توي جلسه بودم....مسيج داد:ناهار چي درست کنم؟؟ منبع : بازم پیامرسان همین چند روز پیش بود که شروع کردم به زراعت ! حیف که خیلی زود تموم شد * دوباره با یه اسم دیگه بازی رو شروع کردم * ااینم یه بازی قشنگ دیگه برای بچه ها . بازی میکنیم و امتیاز های بازی تبدیل به پول میشه برای خرید ماهی و لوازم تزئینی و ... برای اکواریوم شخصی مون خب ... به سلامتی پاییز هم رسید ... به همه ی مامانهایی که بچه مدرسه ای دارن باز شدن مدرسه ها رو تبریک و تسلیت عرض میکنم * اینا قانونهاییه که توی خونه مون برای پسرم گذاشتم : * از پیش دبستانی دخترم تماس گرفتن که بخاطر نداشتن لباس فرم از ۸ مهر کلاساشون شروع میشه ! چقدر سخت بود به بچه ای که چند روزه داری براش شمارش معکوس میشماری بگی چند روز دیگه اضافه شد ! * دلم یه پاییز میخواد با صدای خش خش برگ زیر پام ... دلم برگهای خشک و زرد روی زمین ریخته شده میخواد ... دلم هوای خنک و نم نم بارون میخواد ... * هفته ی دفاع مقدس ... واقعا احسنت به همه ی کسایی که برای این دفاع کاری انجام دادن .... * با تاخیر تولد حضرت معصومه (س) و روز دختر رو هم تبریک میگم . * لینک دانلود همشاگردی سلام . هی ... یادش بخیر ... از اول مهر و بازشدن مدرسه ها فقط همینو یادم مونده !!! اصلا یادم نمیاد روزای اول مدرسه چطور میگذشت ! حالا یه جور میگم انگار بقیه ی اتفاقای مدرسه یادم مونده ! اهســـــته اهســـــته ... و امروز من روی پله ی سی سوم ان ایستاده ام ..... * ممنون از مستانه جون * امسال نخواستم خانواده ام منو سورپرایز کنن . خودم بهشون گفتم که فردا تولدمه و کادو هم نمیخوام . فقط میخوام یه روز خوش و شاد داشته باشم . همین ... * ازشون پرسیدم یادتون بود که تولدمه ؟ پسرم گفت اره . شوهرمم گفت اره میدونستم توی این ماهه و میدونستم که هنوز نیومده و به زودی خواهد رسید . بعد همین جوری * امروز بعد از نماز جمعه و تظاهرات به همراه یک برادر شوهر ، رفتیم رستوران اینجا جنگل زیبای مازندرانه . عکسا رو هم خودم گرفتم این هام همراهامون بودن و با اینکه مزدا دو کابین شون جا داشت ولی میگفتن جنگله و وانت سواریش اینجا ورودی مزار شهدای روستای اجدادی مونه ... اون درخت بزرگ سمت چپ یه درخت خیلی خیلی پیره و میگن که زیرش یکی از ادمهای خوب دفن شده ... اجداد منم اینجا دفن هستن و همینطور دائی شهیدم ... اینم دخترمه که داره قبر دائیمو میبوسه ... ایده اش از خودش بود و این قبر قدیمی مال سال ۴۲ هست که سمت چپ قبر نوشته : یاران و برادران مرا یاد کنید . سمت راست هم نوشته : با فاتحه ای دل مرا شاد کنید (حالا یه فاتحه برای دلشاد کردنش ......) نمای قبرستان و تپه های پشتش ... درخت پیر و یه خونه ی چوبی که از قدیم پشتش درست کرده بودن .... * ایکاش الان اونجا بودم ..... * چرا وقتی مطلب رو تنظیم میکنیم تا در اینده نمایش داده بشه ، بعد از انتشارش توی وبلاگ دوستان بروز شده نشون داده نمیشیم ؟ سلام چند روز پیش رفتم دخترمو پیش دبستانی ثبت نام کردم و دارم کم کم کارای اونو انجام میدم . خریدن لباس فرم ، دادن ازمایش ، چشم پزشکی ، خرید لوازم التحریر و کیف و .... پیش دبستانی دخترم نزدیک خونه ی جدید مونه و حدود دو سه ماه من باید هر روز یه مسافت طولانی دخترمو ببرم و بیارم . یعنی میشه یه مسافت پیاده روی ، سوار شدن به اتوبوس واحد و گذروندن ۵ ایستگاه . لطفا فکر سرویس رو هم نکنین که توی این وضع اسف ناک خونه سازی با این هزینه های نجومی ، بهتره دور سرویس رو خط بکشیم ! نمیدونم یادتون هست که من چقدر روی دماغ دخترم حساسم یا نه ؟ از وقتی از سفر برگشتیم بگم ۴ بار ضربه به دماغش خورده کم نگفتم ! یه بار باباش داشت میخ از چوب بیرون میکشید دخترم هم که همه جا حضور داره ، همون لحظه ی بیرون اومدن ، برای بررسی همه ی جوانب سرشو اورده بود ۲۰ سانتی چوب و میخ خورد به دماخش ! البته محکم نخورد . فقط در حد قرمز شدن جاش . منم داشتم هندوانه از زمین بلند میکردم بازم دخترم که همه جا حضور داره و همیشه در صحنه است و همیشه پایه ی کمک کردنه ، اونم دولا شد و هندونه خورد تو دماغش !!! پسرم یهو از کشو ی وسایلش یه وسیله ی پرتاب سنگ *پیدا کرد و یه سکه ی فلزی گذاشت توش و اومد جلوی خواهرش و صداش کرد و تق ! رفته بودیم بیرون داشتیم بدو بدو از خیابون یک طرفه ی شلوغ رد میشدیم و با اینکه دست دخترمو داشتم ولی اون جلو تر از من میدوئید . یهو متوجه ی یه پژو شدم که با سرعت داشت دنده عقب می اومد و دخترمو کشیدم به سمت خودم ! خطر از بیخ گوشش رد شد !!! حالا بماند چند بار محکم کله اشو کوبوند به دست و سر ما و بعدش گفت اخ دماغم !!! همین الانم سبد پلاستیکی لباس چرکها رو گذاشته بود روی سرش ، اومدم از سرش دربیارم یهو گفت اخ دماغم !!! اون دفعه با خواهرام صحبت میکردیم به این نتیجه رسیدیم که باید براش یه دماغ بند فلزی بگیریم تا خیالمون راحت باشه * یه دفعه هم جلوی خونه ی مهتاب اینا ، بعد از افطار من و مهتاب رفته بودیم بدرقه ی یکی از مهمونا که یهو صدای قیییییییییییییییییییییییییییییییژ ترمز یه ماشین قلبمونو ریخت روی زمین ! دخترم به حرفم گوش نکرده بود و دنبالم اومده بود پایین و با اینکه دیده بود ماشین داره میاد ولی تو عالم بچگیش فکر کرده بود خودشو میرسونه به من ... نزدیک بود راننده و مهمون مهتاب اینا دست به یقه شن سر اینکه ادم توی کوچه که با این سرعت نمیاد و خط ترمزت نشون میده که سرعتت چقدر بوده و ..... * من نمیدونم چرااااااااااا این همسایه هامون بهمون اب نمیدن تا بنایی رو شروع کنیم ؟ اخه اینا دیگه چه جور ادمین ؟ * دایره ی قرمز خونه ی بابامه ، ابی خونه ی مهتاب ، صورتی خونه ی مادرشوهرمه ، زرده خونه ی خالمه ، خاکستری و سبز هم خونه های فامیل های مشترک دیگه ، بیضی بنفش خونه برادر شوهرا و پدرشوهر مهتابه که همه توی یه مجتمع هستن که اونها هم فامیل مشترک من و همسرم هستن . از خونه ی مهتاب در خونه ی مادرشوهرم مشخصه و از پشت بام خونه ی مامانم اینا ساختمون مادرشوهرم اینا معلومه و دقیقه ای هم اگه بخوایم حساب کنیم حدود ۵ تا ۱۰ دقیقه پیاده راهه .... این عکس مال همون روزیه که با شوهر خواهرشوهرم داشتیم میرفتیم شمال ... از گرمای سوزنده ی تهران رسیده بودیم به خنکای فیروزکوه ... بقیه از ماشین پیاده شدن ولی من بخاطر اینکه دخترم روی پام خوابیده بود توی ماشین موندم و این گل رو هم هدیه گرفتم این روبالشی شاید برای شما خاطره انگیز نباشه ولی برای من خیلی خاطره انگیزه . روبالشی بچگیای من عین همین بود . اون موقع تازه نساجی مازندران این طرح های روبالشی رو زده بود و خیلیا تو شهرمون و فامیلامون از اینا داشتن . که یه روش جلوی یه عروسک و روی دیگه اش پشت عروسک بود که برای دوخت عروسک هم جا دوخت داشت و زیرش هم اموزش داده بود که دورش رو بدوزین و مثلثی هاشو قیچی کنین و توشو پر از پنبه کنین و به عنوان عروسک هم میتونین استفاده کنین ... اینم پشتشه . این روبالشی رو مامانم اضافه خریده بود و موقع ازدواج من داده بود به من ... منم دادمش به دخترم ..... این موتوره همیشه توی کوچه مون زنجیر شده به یه کولر ابی ! اینم چشاش ! یه شب دیدم دخترم یه سری عروسک رو خوابونده ، اونم با کتاب ! تشک و پتوی های کتابی ! این ببری جونو دخترم روز تولد داداشش از عمو و زن عموش کادو گرفت وقتی ادم اول به این نایلون فریزر نگاه میکنه و عکس پنگوئن رو میبینه نا خود اگاه یاد پاکت پنگوئن می افته ولی این پنگوسنه !!! اینم نمای اکواریوم مونه بعد از برگشتن مون ! بیشتر شبیه مردابه ! وقتی اومدیم توی اتاق و اکواریوم رو اینجوری با ماهیای مرده و متلاشی دیدیم تا یه مدت من و همسرم توی سکوت و با ناراحتی فقط نگاش کردیم ... طفلک ماهیای بیچاره مون ..... خدائیش وسطای سفر اصلا یادشون نبودیم تا موقع حرکت که یهو یادمون افتاد اخ ماهیا ! پمپ هوا و تمیز کننده اب شون تایمری بود و تنها مشکل غذاشون بود که یه فروشنده گفته بود میتونین چند تا برگ کاهو بذارین توی اکواریوم و برین مسافرت .... ولی سفرمون طولانی شد و .... یکی از تلخی های سفر همین بود ... * برای یاسی مامان دینا و دنی : دو دفعه است اومدم وبلاگت ولی یا کامنت دونی باز نمیشه یا نظر ثبت نمیشه . اینو برات نوشته بودم گفتم بذارمش بعدا نگی نیومدی : سلام یاسی جون چه باحال ادم بچه ی داداششو تو تلویزیون ببینه . البته میدونم که تو ندیدی [نیشخند] چه پلاژ توپی رفته بودین هاااااااااااااا * برای نهاد (همیشه ۱۳) هم کامنت دونیش باز نشد چند روزیه که برگشتم خونه ولی درگیر امتحاناتم چهل و پنج روز در کنار خانواده و فک و فامیل و باز برگشتم به همون خونه ی مزخرف قبلی با همون حالت نیمه اسباب کشی ! هی ... یادش بخیر حدود 50 روز پیش شوهر خواهرشوهرم گفت میخواد با ماشین خالی بره شمال و پیشنهاد داد همراش بریم و منم خواستم خانواده ام رو سورپرایز کنم و بهشون نگفتم که داریم میایم . یادش بخیر وقتی شوهر خواهر شوهرم ما رو جلوی خونه ی بابا اینا پیاده کرد و بابا در رو باز کرد واقعا متعجب بود و صدای مامان بعد از شنیدن سر و صدای ما ، از اتاق کوچیکه می اومد که اقا ؟ کیه ؟ ها ؟ و من بعد از روبوسی زود برای مهتاب زنگ زدم و اونم خیلی عادی گوشی رو برداشت و وقتی صدامو با شماره ی بابا اینا شنید خیلی تعجب کرد و با اینکه گفتم شام نمیمونیم و میخوایم کمی بعد بریم خونه ی مادرشوهرم ، با بچه هاش اومدن خونه ی بابا شوهرم یکی دو روز بعدش با شوهر خواهرشوهرم برگشت شهرمون ...و بهترین و شیرین ترین و لذت بخش ترین وقت سفرم شروع شد . چقدر با بابا اینا رفتیم خونه ی خاله و دایی و عمه و عمو .... اونقدر خوش گذشت که دیگه مثل قبل ، برگشتن برام شیرین نبود .... اه سلام اگر گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم ، (البته لطفا * نماز و روزه هاتون قبول . شهادت امام علی رو هم تسلیت میگم ... * ماه بهار قران داره میره ولی نمیدونم چرا درختای من هنوز شکوفه ای نزدن ! * رفته بودیم خونه ی یه پیرزن که سرطان داره و دکترا جوابش کردن ولی خودش خبر نداره و نمیدونه سرطان داره ، بهمون گفت ایشالله جد شما کمک کنه دکترا بهم بگن که ازمایشام خوبن و عمل لازم ندارم .... بغض گلومو گرفت ... خیلی جلوی خودمو گرفتم تا تغییری توی چهره ام حس نکنه ...... میگفت اگه بهم بگن عمل دارم میمیرم ! دکترا تشخیص دادن عمل فایده ای نداره و اگرم درصدی داشته باشه تحمل شیمی درمانی سخت بعدشو نداره .... * بیچاره شیطان ! وقت های معمولی سال هر کار خطایی میکنیم میندازیم گردنش ، حالا که در غل و زنجیره و نمیتونه کاری کنه معلوم میشه که خیلی هم تقصیر اون نیست ! جنس خودمون خرابه ! خدایا توی این شبها تقدیر یکسال ما رقم میخوره ... شفای مریضها رو در تقدیرشون بذار .... اگرم راهی نداره راحت تر ببرشون .... * گفتن بین شبای قدر شب ۲۳ رمضان از بقیه بالاتره ، میگن کاروان حجاج در این شب بسته میشه ... میگن ........ خدایا میشه بازم لطف و رحمتتو شامل ما کنی و گناهامونو ببخشی و بهترین تقدیرا رو برامون بذاری ؟ سلام نبودنمو ببخشین . خونه نیستم ... الان شمالم کنار خانواده ام این خونه هم بد نیست ولی چون از اینجا بهتر رو دیدیم الان زیاد برامون لذت بخش نیست . جاشم خیلی بزرگ نیست . ۸۵ متر با پارکینگ و حیاط خلوت ! الان چاه کن ها دارن چاه ها رو میکنن . بعدش هم قراره یکم اسکلت ساختمون رو دست کاری کنیم . حرصم گرفت ! * چقدر مزد کارگر و بنا زیاد شده !!! ادم وسوسه میشه بره کارگری ! * امتحانات از وسط ماه رمضون شروع میشه ! عجب موجوداتی هستن هاااااا یعنی دو هفته نمیتونستن صبر کنن ؟ امتحان من ۲۵ ماه رمضون افتاده ! تا ۱۱ شهریور ! * عینک دخترم بعد از این همه مدت پیدا شد !!! یه جایی بود که به عقل جن هم نمیرسید . ولی نمیذاره ! سلام ... با کدام ابرو ، روزشمارش باشیم ؟ * همه میدونیم چیا امام مونو شاد میکنه ولی مردش نیستیم که اونو انجام بدیم * یادمون باشه کارنامه اعمال مون همیشه زیر دستای امام زمانه ... * خدایا * اون داستانو شنیدین (تقریبا به این مضمون) که یه عده خواستن با امام زمان ارتباط پیدا کنن و رفتن از بین یه عده عارف و خداترس گشتن و گشتن و یکی روز که از همه بهتر بود پیدا کردن تا رابط شون باشه ؟ * مطلب اقا نیا از وبلاگ میدانم که می ایی - مطلب اقا نیا از وبلاگ جمعه ی سبز - مطلب اقا نیا ... ما دروغ می گوییم از وبلاگ مزار بی نشان - مطلب اقا نیا (نقدی بر کتاب مهدی شجاعی) از وبلاگ دل نوشته ها * اینو حتما باز کنین ... طلوع ماندگار سلام ایکاش قبل از رفتن یه سرچ توی اینترنت کرده بودم . حیف شد این همه راه رفتیم و سرداب اعجاب انگیزشو ندیدیم . قتلگاهش نرفتیم ... مزار سهراب سپهری هم توی حیاط امامزاده بود . جلوی ورودی بانوان ... که یه سری خانومها و اقایون مسن و باکلاس !!! که معلوم نبود از کجا اومدن فقط اومدن دور قبر سهراب و عکس گرفتن و گفتن و خندیدن و بدون اومدن به داخل امازاده رفتن ..... * سایت استان مقدس امامزاده علی بن محمد باقر (ع) * موقعی که مهمون داشتیم هی به پسرم میگفتیم پســـــــــــر جان ! بشین درستو بخون بعدا وقتی نمره هات کم شد میندازی گردن مامان بزرگ و عموت هاااااااااااا امروزم باااااااااااااز گفت اِ ! چقدر بگم بهم بافتنی یاد بدین ! اَ ه ! بقیه عکسها رو گذاشتم توی ادامه مطلب ... سلام یه تبریک چاق و چله برای این روزهای پر نور ...... تولد امام حسین و حضرت عباس و امام سجاد مبارکتون باشه سلام بر همه ی کسانی که با جان خودشون جان ما و ایران و اسلام رو حفظ کردن و سلام بر کسانی که تا دو قدمی شهادت رفتند و عضوی از وجودشون رو برای دین دادند ...... وای که چقدر امروز خوشحالم تازه قرار بود تلفن مونم مشترک باشه ! که من داشتم میمردم !!!!!!!!! خدا رو شکر گفتن یه خط از خونه قبلیشون میارن وای که یاد اون موقع ها افتادم که توی روستا زندگی میکردیم الانم این صاحبخونه مون هنوز بین دو واحد رو نبسته و هی میاد تا روی پله هامون و صدام میکنه ! خیلی احساس بدی پیدا میکنم وقتی صدام میکنه . نمیدونم چرا * هنوز خونه ی نیمه کاره ای نخریدیم ! با پولمون میتونیم یه خونه بگیریم ولی اقای همسر دلشون خونه نیمه کاره یا زمین میخواد که با سلیقه خودشون اماده کنن ! فقط ۵ ماه وقت داریم تا بخریم و بسازیم و اماده کنیم و بریم !!! * لینک دانلود نرم افزار زیارت انلاین از حرم ائمه و یه نرم افزار دیگه ی زیارت انلاین خودم قبلا یه چیزی دانلود کرده بودم که خیلی راحت وصل میشد و حرم ها رو نشون میداد ولی نمیدونم چی شد که گم شد !!!! اینا رو هم تازه دانلود کردم ولی امتحان نکردم * بارالها! به اباالفضل جوان، یار حسین به دل سوخته ی جمله ی انصار حسین که نمودند همه جان خود، ایثار حسین شیعیان را همه کن پیرو افکار حسین دلم نیومد اینو ثبت نکنم که ما همین روزا رفتیم به استقبال ۹۶ شهید غریب ... که سالها در خاک عراق خوابیده بودند .... سالها گذشت و بدنهاشون با خاک عراق مخلوط شد .... حالا میفهمم که چرا موقع ورود به خاک عراق حس بد ورود به خاک دشمن بهم دست نداد ... اونجا اغشته به خون و بدن شهیدای ما بود ... صدای محمود کریمی میپیچید : عشق یعنی یه پلاک که زده بیرون از دل خاک ولی یهو با خودم گفتم این دقیقا عین زندگیه ! * لینک دانلود مداحی محمود کریمی عشق یعنی یه پلاک یه روز خواستیم بریم نزدیکای خونه مون یه دوری بزنیم ... یه مدت هی این طرف و اون طرف رفتن و بال بال زدن و با دست هی اشاره کردن ولی صداشون به گوشمون نمیرسید چه بلایی به سر دستشوئی اومد بماند ! ولی خدائیش میبینین ؟ این پسره بیشتر از خواهر کوچیکش گلی شده ! اینم پاهای دخترمون ! با ماژیک سی دی ! و چند تا از نقاشی های دخملی مون یه اردک که پنجه ی یه پاشو خاله مریم کشیده یه تنگ ماهی بامزه و هاچ و مامانش (تیتراژ هاچ رو یادتونه که ؟) * و اینم یه یادگاری قبلا گفته بودم که هر دو باری که مسجد جمکران معتکف شدم خانوم فاطمه طاهری هم اونجا بود * یه پست پر عکس دیگه گذاشته بودم که قبل از ثبت ، مرورگر اخطار داد و همه چی پرید ! سلام میلاد امام علی (ع) رو به همه تبریک میگم و روز پدر رو به همه ی پدرها . مخصوصا بابا جونی خودم خوبه نامگذاری این روز به نام روز پدر ولی با روز مرد اصلا موافق نیستم * من میگم بجای خرید جوراب و زیر پوش و وسایل کم خرج بهتره برای همسرامون یکم ارزش قایل بشیم و یه چیز گرون قیمت بگیریم مثلا یه خانومه کادو میده به همسرش و همسرش با لبخند میپرسه چی توشه ؟ زنه با ذوق میگه بده ببرم اونور اتاق بپوشمش تا ببینی * یه مقدار فلفل سبز شیرین خریدیم که تند از اب در اومد ، ما هم اونا رو به نخ کشیدیم و بعد از خشک شدن شون وقتی خواستم فلفل ها رو از نخ جدا کنم چنان عطسه بارونی شدم * در پی اشپزی کردن از روی کتاب اشپزی ، در تعداد زیادی از دستورات یکی از کتابها ، هی پاپریکا نوشته شده بود که هر چی توی کتابها گشتم دنبالش که این پاپریکا چیه و اسم دیگه اش چیه که برم بخرمش ، چیزی پیدا نکردم ! سلام واااااااااای مُردم از بی نتی ! * میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ... امسال این مرتیکه شاهین نجفی باعث شد که شهادت امام هادی خیلی با شکوه برگذار بشه . با اینکه به نظر من اهانتش به امام زمان بیشتر بود تا به امام هادی ... ما که هم صبح توی دسته روی شرکت کردیم و هم عصر ... خیلی عالی بود . صبح یه مداح بی نام و نشون بود و عصر یه مداح مشهور . عصر ، رفتنم نصف نصف بود . یعنی نصف برای امام هادی و نصف برای اون مداحه * بااااااااااااااز تابستون شد و خوابیدن توی پشت بوم و هجوم مگس هااااااا به داخل * بااااااااااااز تابستون شد و بااااازم عصر ها هجوم مردم به کوچه و خیابون و نشستن های گروهی شون و سر و صدا و بازی بچه ها و پارچه پهن کردن دم در خونه و نشستن های خانوادگی دم در خونه و خوردن میوه و چایی تاااااااااا نصفه های شب !!! * بااااااااااااااز تابستون شد و همه ی فامیل و دوست و اشنای شمالی ازمون میپرسن کی میاین ؟؟؟ * باااااااااااااز تابستون شد و مدرسه ها تعطیل شد و از یه طرف جنگ اعصاب برای امتحانات * این عینک اخرش پیدا نشد که نشد که نشد !!! میگن اب شده رفته تو زمین قضیه ی همین عینک دخترمونه ! * خیلی جاها هی مغازه های لوکس و شیک و جاهای خدماتی باز میشه ... اینجا مغازه ها که تغییر شغل هم میدن از پلاستیک فروشی میرن تو کار دخانیات !!! عین سی دی کلوپ و موبایل فروشی ، اینجا دخانیاتی داره با خدمات ویژه ! سیگار ، زغال کبابی ، زغال طعم دار ، پر کردن گاز فندک و کارت شارژ !!! به صورت تمام وقت حتی روزهای تعطیل و عاشورا و روزهای ماه رمضان ! اینم یه نوع خدمت رسانی به خلق اللهه دیگه ! * دوستان نکته سنج عزیز ، میدونم که هنوز تابستون به صورت رسمی نیومده منظورم همون گرم شدن هوا و تعطیلی مدارس و بقیه ی عوارض تابستونه بود که مدتیه که اومده ... * درباره وبلاگم کمی تغییر کرده . دیدین ؟ سلام السلام علیک یا فاطمه ی زهرا .... روز میلاد حضرت زهرا (س) رو به همه تبریک میگم .... و روز زن رو به همه ی زنان و روز مادر رو به همه ی مادران .... یعنی من موندم چطور ممکنه بچه ی ادم سر ادم داد بزنه بعد بازم ادم قربون صدقه اش بره یا براش نگران باشه !!! که مثلا بچه مادر رو بندازه تو اتیش تنور ، بعد مادره بگه عزیزم برو کنار دستت نسوزه !!!!!! (فکر کنم یه حکایت از یکی از کتابای قدیمی بود ...) * ۵ شنبه تونستم برای مراسم مامان بزرگم برم شمال ... با اینکه سفرمون یه روزه بود و خیلی خستگی داشت ولی ... خیلی لذت بخش بود . * شب خواهران بی دل چه شبی دراز باشد .... اینجا دل مفهوم شوهر رو داره * رفتن مون خیلی یهوئی بود . هم برای خودمون و هم برای بقیه . اولش قرار بود همسرم تنها بره ولی فهمیدیم یه فامیل مون از تهران با ماشین خالی میخواد بره مراسم و ماها هم همراش شدیم و تا نزدیکای شهرمون مامانم اینا هم خبر نداشتن ... یعنی مامانم قبل از مراسم داشت گریه میکرد که سایه ام غریبه و نمیتونه بین مون تو مراسم باشه که یهو خبرش کردن که سایه همین نزدیکیاست ..... * یه کلاس دیگه ام شروع شده ... کلاس پولک و منجوق دوزی که برای تزئینات لباس شب و عروس ضروریه .... هدیه ی روز زن مونم که نقدی بود رفت بالای این کلاس ... * یه پیام بهم رسید که : در طبیعت عنکبوتی وجود دارد که جنس ماده بعد از جفت گیری عنکبوت نر را میخورد این تنها موجودی است که فهمیده شوهر به هیچ دردی نمیخوره !!! * یکی از دوستای شوهرم این پیامو بهش داد که : با سلام و صبح بخیر و قبولی زیارت مشهد اقا امام رضا سلام الله علیه ، میلاد بابرکت و سراسر نور علی نور حضرت صدیقه طاهره فاطمه الزهرا المرضیه سلام الله علیها بر امام زمان (عج) و همه خوبان عالم و محبانشان منجمله جنابعالی و خانواده ی محترم هزاران تبریک تبریک ... ارادتمند محمد ----- * نمیدونم چرا روز زن و مادر و تولدم و مناسبت هایی که مربوط به منه وقتی خانواده به تکاپو میافتن و میخوان مثلا منو خوشحال کنن همش بیشتر اعصاب منو خورد میکنن و داد بیداد منو در میارن ! این توقع زیادیه که من بخوام مثلا پسرم بجای هدیه ، یه روز حرف گوش کن باشه و کارایی که هر روز ۲۰ بار بهش میگم اخر با دلخوری انجام میده رو یه روز بدون گفتن انجام بده ؟ * توی موبایلم اسمشکلک چشمک رو نوشته شده : منظورم طعنه امیز و شه وانی است !!!! * ۳ هفته است که عینک دخترم گم شده !!! سلام ( نوشته ی زیر مخاطب خاص دارد ) سلام عزیزم ... میدونم مدتی از تولدت گذشته ولی خودت میدونی که من یادم بود و بیادت هم بودم ولی نشد اینجا ازش بنویسم ... وقتی فکرشو میکنم میبینم که از وقتی تو اومدی به زندگی ام ، زندگیم واقعا عوض شد . تو اومدی و مونس تنهاییام شدی . دلتنگی ها و شادی های منو شنیدی و باعث اشنا شدن من با خیلی از ادم های خوب و دوستای عزیزم شدی ... اگه تو نبودی واقعا نمیدونستم الان چه حال و روزی داشتم . خیلی برام عزیزی ... ۵ ساله که کنارمی و همیشه همراه و هم دلم بودی ..... عین بچه ام هستی و سال به سال که میگذره و تو بزرگتر میشی عین یه مادر که به بزرگ شدن بچه اش نگاه میکنه و شاد میشه بهش افتخار میکنه ، منم با دیدنت شاد میشم و بهت افتخار میکنم ... تولدت مبارک وبلاگ کوچولوی ۵ ساله ی من وای سال دیگه کدوم پیش دبستانی ثبت نامش کنم ؟ * یه موقعی بخاطر فهمیدن و کشف امکانات پارسی بلاگ اونجا یه وبلاگ با همین اسم درست کردم و چند تا از مطالب اخریمو توش کپی کردم و دوست پیدا کردم و بخاطر دوستای اونطرفی به روند کپی سازی ادامه دادم ... تا اینکه چند روز پیشا یه پیام اومد که : مطلب ایینه ی محدب شما در مجله ی پارسی نامه برگزیده شد . منو میگی اینجوری شدم فقط * هفته گذشته امتحان خیاطی داخل اموزشگاهی داشتیم . یه تاپ دکلته و دامن شانل (زانو تنگ) و پشت بلند . اونقدر قشنگ و بی نقص شد که معلم هم چند بار تعریف کرد و گفت اگه اونجا هم اینجوری بدوزی قبولی . قشنگیش این بود که این اولین دامن و دکلته ای بود که میدوختم !!!! به معلم هم گفتم خانوم من تنبل هستم ولی وقتی کاری میخوام انجام بدم درست انجام میدم * چهارشنبه شوهر مهتاب از عمره برمیگرده و ۵ شنبه هم سالگرد مامان بزرگمه و من خیلی دلم میخواست میتونستم برم .... ولی نمیشه ! * دلم میخواد برای روز زن یه روز مرخصی هدیه بگیرم ! یه روز فقط و فقط مال خودم . هر جا دلم میخواد تا هر وقت که دلم میخواد و هر کاری که دلم میخواد بدون همسر و بچه ها بدون سر و صدا و غر و نق و جیغ و دعوا و ....... اخ چه کیفی میداد اگه میشد ! * چند روز پیشا یه خانومه اومد در خونه و یه تعداد کتاب (از سری کتابهای ۷۲ دقیقه ای)داد برای امانت که اگه خواستیم بخریم یا پس بدیم . حتما در خونه ی خیلی از شماها هم اومدن ... منم چند تایی کتاب اشپزی گرفتم . کتاب اشپزی زیاد داشتم ولی اصلا جذاب و قشنگ نبود . اینا صفحاتش تمام رنگی بود با عکس (البته خیلیاش الکی) * از بس که حوصله ی خیاطی نداشتم و نمیرفتم زیر زمین برای خیاطی ، همسر خان چرخ خیاطی رو اوردن بالا و چنین شد که زندگی مان به گند کشیده شد ! از خورده پارچه و نخ و زیپ بگیر تا سوزن ته گرد که دیروز تو پای خودم هم رفت ! ولی تنها فایده اش این بود که همسر مان هم خیاطی یاد گرفت از بس ور دست مان نشست و نگاه مان کرد ! * یاسی جون توی اون مسابقه شرکت کردم و به بچه هات رای دادم . ولی فکر کنم ثبت نشد ! سلام پنج شنبه ی گذشته ، یکی از فامیلای تهران مون برای بچه دار شدنش ، توی تالار ، ولیمه گرفت و تموم زنا و دخترای فامیلو دعوت کرد و گفت که شلوغ کاری هم در کار نیست . مامانم اینا هم راهی تهران شدن و بعدش هم اومدن اینجا ... مامانم و بابام و هر سه تا خواهرام و یکی از شوهر خواهرا (که فردا راهی میشه برای عمره) و هر ۴ تا خواهرزاده هام و یه خاله ام (که مادرشوهر دو تا از خواهرامه) و دخترش (که خواهرشوهر خواهرام میشه ) و برادرشوهر اون خواهرم با خانومش و دخترش . وای که چقدر خوش گذشت . اون دو شبی که مهمون داشتم شبا بعد از ساعت ۳ خوابیدم و صبح ها حدود ۸ پا شدم .... وقتی روز شنبه بعد از ناهار بابا اینا رو بدرقه کردیم ، رفتم رو تخت دراز کشیدم و گفتم وای چقدر خوابم میاد ...... با اینکه اون روزها شام و ناهارایی که پختم اصلا بدرد بخور نشد ولی نشستن هامون و حرف زدنامون تو جمع زنونه و شب نشینی هامون توی واحد زیر زمین و بازار رفتن مون خیلی لذت بخش بود ... همش هم گفتیم دستت درد نکنه نفیسه جون که بچه به دنیا اوردی تا یهو همه ی خانواده دور هم جمع بشیم . * موقع رفتن شون هی بهشون سفارش کردم که لطفا مراقب باشین چیزی جا نذارین ... گفتن اخی اگه چیزی جا بمونه گریه ات میگیره ؟ گفتم نه ! اخه هر کی میاد خونه مون یه چیزی از خودش میذاره و میره . بعد برگردوندنش سخته ... لطفا همه جا رو خوب بگردین چیزی جا نمونه ......... * مردم چه ولیمه ها که نمیگیرن ! قد یه عروسی ! * درست همون روزی که مهمون میخواست بیاد چند جای پای دخترم نقطه های قرمز بیرون اومد که میخارید و به نظر جای گزیدگی بود ... بعد موقعی که مهمونا اینجا بودن نقطه های قرمز توی تنش پر شد و شروع کردن به باد کردن و تاول شدن !!! بابا و مامان گفتن ابله مرغونه ! من مُردم ! * دیشب رفته بودیم عزاداری فاطمیه .... وسط شهرمون یه مراسمی برگزار میشه که تازگیا قسمت مردونه اش رو خانوادگی کردن و خانواده ها کنار هم میشینن و تا اخر مراسم با همن .این جوری اخر مراسم هی لازم نیست بگردیم و همو پیدا کنیم یا هی زنگ بزنیم و طرف گوشی رو برنداره و ما اعصابمون خورد بشه یا اگه مشکلی ، چیزی پیش اومد که نتونیم تا اخر کار بشینیم مجبور به تحمل باشیم چون قرارمون فلان ساعت و فلان جا بوده .... و البته این مدل عزاداری یه سری بدی هایی هم داره و اون هم دعواها و غر غر های تموم نشدنی بچه هاست چون کنار همن .... دلم اشوب بود ! حالا میخواستیم چیکار کنیم ؟ وای خدایا ! خدایا .......... یهو دیدمش ! اوناهاش ! اونجاست ! وقتی بین اون جمعیت دیدمش با دو تا دختر دیگه داره میگه و میخنده ....... فقط خدا رو شکر کردم ...... داداشش بدو رفت اونجایی که من با انگشت نشونش دادم ....... یهو دیدم دخترم مثل گلوله ی تفنگ داره در میره ! خدایا شکرت ... یه بار دیگه هم با خواهر شوهرم رفته بودیم حرم حضرت معصومه و من به خاطر اینکه خواهرشوهرمو گم نکنم و یه قسمت خلوت براش گیر بیارم ، یه لحظه ، فقط یه لحظه وقتی هر دو مون دور تر از ضریح ایستاده بودیم و یه دختر کوچولوی دیگه هم کنارمون بود ، من دست دخترمو ول کردم و یه لحظه بعد سرمو اوردم پایین تا دستشو بگیرم ..... دیدم نیست ! * مهتاب جون جای شوهرت خالی نباشه ... ایشالله با زیارت قبول و روح زلال برگردن ... * عزاداری هاتون قبول ..... چقدر هوا لطیف شده با این بارون ...... یاد بارونای شمال انداخت منو ، بارون امروز صبح اینجا . یاد بارونای شمال ........... اینجا باروناش همیشه نم نم و کم و بی سر و صدا و معمولا شبانه بود ببار بارون .... * یعنی من عمرا فکر نمیکردم توی این هوای داغ ، بنویسم ببار بارون و فرداش شر شر بارون بیاد !!! سلام امروز توی وبلاگ یکی از دوستام یه لینک داده بود برای شرکت در یک نظر سنجی . بازش کردم و یه عکسی توجهمو جلب کرد : عکس جوونی که زیرش نوشته بود چهلم شهید حجت الله رحیمی .... برام سوال شد که چطور شهید شد ؟ نحوه شهادت دانشجوی بسیجی حجت الله رحیمی کاری ندارم نحوه ی کشته شدنش ، شهادت بوده یا نه ...... کاری ندارم که شاید هر روزه خیلیا این طور کشته بشن .... شهید بودن یا نبودنش چیزیه بین اون و خدا ... چه به زبون بقیه بیاد یا نه ، ولی مهم این بود که این بسیجی عاشق خدا بود و عاشق رفتن ..... و به ارزوش رسید ...... میخواستم وبلاگمو بروز کنم ولی اون چیزی که میخواستم بنویسم کجا و این کجا .......... * امسال قبل از عید توی وسیله های قدیمی ام ، نامه ای رو که دائی شهیدم حدود یک ماه قبل از شهادتش به من ۶ ساله نوشته بود رو پیدا کردم ... تاریخ نامه مال ۹ تیر ۶۴ بود . توش برام نوشته بود سلام منو به بابا و مامان و ننه بزرگ و بابابزرگ و خاله ها و بقیه ی دائی ها برسان و عوض من سمیه و سحر رو روبوسی کن .... با خودم گفتم ای بابا ! دائی ام یه چیز ازمون خواسته بود ولی هنوز که هنوزه انجامش ندادم ! نامه رو همراه خودم بردم شمال . خونه ی یکی از خاله ها و دو تا دائی ام که رفته بودم همرام بردم و نامه رو نشون شون دادم و سلام دائی شهید رو رسوندم ... سحر و سمیه رو هم دو تا بوس ابدار کردم و گفتم این سفارشی بود از طرف یکی که بهم سفارش کرده بود و بعد نامه رو نشون شون دادم ...... سلام با چند روز تاخیر سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین و تعطیلات خوش گذشته باشه ... ما که قرار بود چند روز قبل از عید بریم شمال ولی نشد . هوا هم خراب بود ... قرارمون بود که صبح ۲۹ اسفند راه بیفتیم ولی شوهرم میگفت صبر میکنیم تا قبل از عید خانواده ات رو ببینی بعد راه می افتیم ... مامان اینا هم روز ۲۹ اسفند مسافرتشونو شروع کردن و با اصرار ما ناهار اومدن پیشمون . میگفتن زودتر راه بیفتین بیاین و منتظر ما نمونین ، ما اصلا نمیخوایم از شهر شما عبور کنیم .... مسافرت مون هم خیلی راحت بود . هم رفتن و هم برگشتن . با اینکه بلیط نداشتیم ماشین فراوون بود و اصلا هم به ترافیک نخوردیم و خیلی هم زود رسیدیم ... لحظه تحویل سال ... خیلی خاص بود ... یه جورایی خیلی دلم گرفته بود ... روز اول عید تازه خواهر زاده ی کوچولومو دیدم . امسال بخاطر بیماری شوهر خواهرشوهر بزرگه ام اونا نتونستن بیان و بمونن . برادرشوهر بزرگه هم اصلا نیومد . برادرشوهر کوچیکه هم بیشتر خونه نامزدش بود . خواهرشوهر کوچیکتره هم فقط یکی دو روز موند و رفتن مشهد و از اون راه برگشتن تهران . مامان اینا هم نبودن که بریم اونجا . تنها سالی بود که ما تنها مهمونای مادرشوهرم بودیم و مسلما بیشتر مورد توجه ! مامانم اینا حدود ۸ فروردین برگشتن . مقصد نهایی شون ابادان و شلمچه بود ... ابادان رفتن شون یه دلیل دیگه هم داشت . چون ما ۳ سال ابادان زندگی کرده بودیم و از اونجا کلی خاطره داشتیم ... وقتی بابا اینا رفتن اونجا ، به خونه ی قبلی مون هم سر زدن . بیرون خونه کمی تغییر کرده بود ولی توش همون بود فقط قراضه تر . عکسایی که بابا اینا از اونجا گرفتن با چیزایی که تو ذهنم بود خیلی فرق داشت ... حتی به نظرم حیاط خونه اون موقه بزرگ تر بود تا اون چیزی که عکس نشون میداد ... و همین طور فضای باز کنار خونه مون هم انگار تو بچگی خیلی بزرگتر از الان بود .... من کلاس پنجم میرفتم که رفتیم ابادان ..... یادش بخیر وقتی از ابادان برگشتیم من بیشتر خودمو ابادانی میدونستم تا شمالی .... * اخرش به دوستم اس ام اس دادم که من دوست و همسایه ی قدیمیت هستم منو یادت میاد ؟ فوری جواب اومد سایه جون مگه میتونم فراموشت کنم ؟ زنگ زدیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم . اون همون ابادان شوهر کرده بود . شوهرش تو شرکت نفت کار میکرد . دو تا دختر ۱۲ و ۶ ساله هم داشت ... صداش عین قبل بود . انگار رفتم به همون دوران ........ * یکی از روزهای عید رفته بودیم سر مزار اموات ، که یه اقایی اومد و با شوهرم گرم صحبت شد . نمیشناختمش . بعد از کمی ما رو راهنمایی کرد سر قبر مادرش . همسرش و بچه هاشم ایستاده بودن . من از دور باهاشون سلام علیک کردم و روی قبر رو که خوندم (همسر اقای .... )تازه یادم اومد که این اقا کیه ! ما یه بار خونه شون دعوت شده بودیم . حتی فکر کنم مامانشم دیده بودم ..... اون اقا هم کلاسی شوهرم بود . که وقتی من بعد از بدنیا اومدن پسرم داشتم از بیمارستان مرخص میشدم ، زنشو اوردن تو همون اتاق و از کارای خاصی که انجام میداد و و حرفای جالبی که تو اون حال میزد بعدا فهمیدم که زن دوست شوهرم بوده و وقتی هم خونه شون رفته بودیم بهش گفتم که تو بیمارستان دیده بودمش .... بچه هامون ۲ روز با هم فاصله دارن .... و اصلا هم عجیب نبود که من قیافه ی خانومه رو هم یادم نبود . چون من کلا حافظه ی خوبی ندارم مخصوصا که چهره ها زود از ذهنم پاک میشن ..... * ۱۴ فروردین تولد سارا رو هم یادم رفت بهش تبریک بگم ! سارا جون تولدت مبارک * دوستان عزیزی که همیشه دنبال چیزی برای گیر دادن میگردین ، خودم میدونم کنار عکس نوشته نوروز ۸۶ . نیازی به تذکر نیست * ممنون از دوستایی که تو پست قبل سال نو رو تبریک گفتن * برای مامان زینب و نهاد و همیشه ۱۳ و ندانسته های من و زری خواستم کامنت بذارم نشد ... نوشتمش توی ادامه مطلب سلام این یه هفته ای که مریم اینجا بود چقدر خوش گذشت ... صبح روز اول کل خانواده رفتیم یه مراسم .... عصرشم من و مریم تنهایی رفتیم زیارت .... چهارشنبه عصر و ۵ شنبه صبح هم باز بیرون و بازار و خرید و ...... هم من همه ی خریدامو کردم هم مریم .... با یکی خرید رفتن خیلی خوشمزه است ..... به شرطی که اون یه نفر مرد نباشه ! عصر ۵ شنبه قرار دیدار گروهی گذاشتیم از ساعت ۴ . حالا هی شوهرم میگفت امروز همگی بریم بیرون ! ساعت ۴ و نیم اماده باشین ! هی من و مریم همدیگه رو نگاه میکردیم هی لبخند میزدیم و میگفتیم نمیشه ! میگفت خب ۵ بریم ... گفتیم نمیتونیم اخه ! ما باید سه و خورده ای راه بیفتیم ! گفت قرار دارین ؟ گفتیم اره حدودای ۴ که رسیدیم فاطمه سر قرار نشسته بود .... لیلا هم بعدش اومد . بعدشم زینب و فاطمه اومدن ..... ساجده هم قرار بود بیاد که زنگ زد نمیتونه ...... ما نماز جماعت مغرب و عشا رو هم کنار هم خوندیم و برگشتیم خونه .... یعنی حدود ۳ ساعت ! خیلی خوش گذشت .... جاتون خالی ...... واقعا فرصت خوبی شد . اگه مریم نبود مطمئنا نمیشد قرار گذاشت .... تو جمع بچه ها در حال صحبت و خنده بودیم که شوهرم زنگ زد که امشب مهمون داریم ! نصفه های شب شوهر مریم هم رسید .... اومده بود دنبالش تا فردا برگردن ... تا کباب ها اماده بشن من و مریم و پسرم اسم فامیل بازی کردیم . بعد از ناهار اقایون هم به جمع مون پیوستن ..... چه کلمات خنده داری مینوشتیم ! چه چیزایی از یادمون رفته بود .... (من خیلی متین بودم اصلا هم هر هر و کر کر نکردیم تازشم اونقدر اروم حرف میزدم که گاهی یکی مجبور میشد حرفمو پر رنگ کنه موقع رفتن شون دخترم خودشو به من چسبوند و گریه کرد .... پسرم با دوچرخه دنبالشون رفت .... ما هم تا چشم کار میکرد براشون دست تکون دادیم ....... فرداش دخترم به خاله مریمش زنگ زد و گفت خاله میشه ما ساعت ۲ بیایم خونه ی شما ؟ خاله اش گفت باشه بیاین ... دخترم که ساعت رو تقریبا یاد گرفته منتظر بود تا ساعت دو بشه . وقتی دیگه داشت از خوشحالی بال در می اورد که الان یک شده و ما دو میریم خونه خاله ، من در حالی که اشکام قطره قطره میچکید بهش گفتم عزیزم ما راهمون دوره ... خیلی دور ... ما نمیتونیم الان بریم خونه ی خاله .... 
![]()
![]()
بابا با حالت شیطونی جلوی نرده ها ایستاد و گفت بیاین مثلا از من دارین عکس میگیرین اون عروس دامادو بندازین ... من و مریم غش کردیم از خنده .....
بعد گفتیم وای چه بد شد حتما طفلکیا فکر کردن داریم به اونا میخندیم ![]()
دو تا کپسول گاز برامون گرفتن و وصل کردن به اجاق و ابگرم کن . گفتن هدیه ی خونه ی نو .
تا اون موقع حموم رفتن مون به قول فاطیما سبک غارنشینی بود ! یعنی کتری کتری اب روی پیک نیک گرم میکردیم و میریختیم توی تشت !!!
شوهر مریم هم خیلی زحمت کشید .....
روز قبل از اومدن اونا هم سینک رو اوردن و وصل کردن ولی شیر ابش وصل نبود و بابا درستش کرد . تصفیه کننده رو هم وصل کرد .
بعد من در حالی که تا به حال نشسته توی اشپزخونه ظرف میشستم و باتلاقی از اب و خورده غذا دور خروجی اب درست میشد ، حالا نمیتونستم ذوقمو از ایستاده ظرف شستن مخفی کنم !![]()
مریم هم از روزی که اومده بود یکم دل پیچه داشت که روز اخری زیاد شد و غروبی بردیمش درمانگاه . بابا و مریم تو ماشین نشستن و من وقتی داروها رو از داروخونه گرفتم به مریم اشاره کردم بیا بیرون ... اخه سرم و 5 تا امپول داشت !!!
بابا برگشت خونه و من و مریم رفتیم برای سرم ... از اونجا به مهتاب زنگ زدم که با مریم میری پارک و تو وبلاگت مینویسی و دل منو اب میکنی ؟ الان من و مریم تنهایی بیرونیم دلت اب !
گفت کجایین ؟؟؟ گفتم ما الان تو درمانگاهیم مریم هم زیر سرمه !
مریم هم که حالش بهتر بود یکم ادا در اورد و مهتاب و سحر رو که اونجا بودن ترسوند ولی بعدش خندیدن ...
اونجا 4 - 5 نفر دیگه هم به دلایل مشابه زیر سرم بودن . گفتن ویروس جدیده !
خلاصه وقتی سرم تموم شد دیدیم بابا و شوهر مریم و نی نیش و دختر من اومدن دنبالمون !
خدا رو شکر حالش بعد از سرم خیلی بهتر شد ...
شب قبلش مامانم ازم پرسید : فردا صبح خونه تنهایی ؟ گفتم اره . بچه ها هر دو صبحی ان . صبح برای همسرم پیامک رسید که تعطیل هستن . پسرم رفت مدرسه گفتن نصف بچه های مدرسه رفتن اردو و بقیه رو تعطیل کردن . دخترم هم هر چی بیدارش کردم از جاش بلند نشد ! روز شنبه همگی خونه بودن !![]()
حالا تصور کنین اختلاف قدی مون حداقل 10 - 15 سانت !
یعنی چادر من برای مامانم بلنـــــــــــــــــــده و تازه اون چادر دم دستیم بود و زیاد تمیز هم نبود و مامانم هم قرار بود بره استقبال حاجی !!!!!
بعد هی میگن استفاده کننده های از اینترنت اکسپلورر بی کلاسن !
حتي مادر پدرت
ام ابيهايي برايش..
روز مادر قبل از همه منسوب به توست براي همه ي خَلق
فقط تويي که خودت ، ايام شهادتت را تمام مي کني!
فاطميه ات را با ميلاد خودت به پايان مي رساني!
اين روزها، روزهاي خوشحالي پدران ماست
پيامبر(ص) و علي (ع)
و از همه ي اين ها بالاتر
شادماني خداست
با سوره اي که براي تو نازل مي کند...
تولد حضـــــــــرت زهــــــــرا (س) و روز زن و مــــــــادر رو به هــــــــــمه تون تبریک میگم
آقايون منتظر فرصت هستند تا قهر کنن.
سعي کنيد از هميشه مهربان تر باشيد . توطئه را در نطفه خفه کنيد.
انجمن بانوان دنيا ديده :))
انها دل کندند از همه انچه زندگی شان بود تا انها بروند دنبال دل شان . 
![]()
بین راه رفتیم امامزاده قاسم فیروزکوه یه نمازی خوندیم و یه رستوران همون نزدیکیا ناهار خوردیم و رفتیم ....
مریم که از زایمانش تا اون موقع نرفته بود خونه اش و میخواست برای عید بره خونه شون و گوسفند گرفتن
و عقیقه ی بچه رو انجام دادن و یکی دو روز خونه مریم پلاس بودیم 
وقتی اومدم بیرون دیدم همسایه ها با یه قران زیر بغلشون دم در خونه شونن ! و تو مسیر هم همش پیر و جوون قران به دست در خونه هاشون میدیدیم که شست مون خبردار شد که تحویل سال نزدیکه ! چون رسم مازندرانیا اینه که قبل از تحویل سال یکی که مثلا خوش قدمه میره بیرون از خونه و وقتی سال تحویل میشه اون اولین کسیه که وارد خونه میشه ... البته ما هیچ وقت از این کارا نکردیم !
توی مسیر رفتن به گلزار شهدا و امامزاده صالح (که پدر شوهرم هم اونجا دفن شدن
) سال رو تحویل کردیم و همراه رادیو بلند بلند دعای تحویل سالو خوندیم و دست زدیم
و همون جوری عیدو به هم تبریک گفتیم ![]()
بعد از اونجا به یه گلزار دیگه ی شهر رفتیم و بعد خونه ی بزرگ فامیل که پدرشوهر خواهرم مهتابه رفتیم . کم کم فک و فامیل اونجا به ما ملحق شدن و دسته ای خونه ی بقیه فامیل رفتیم و چون اکثر فامیل خونه هاشون کنار همه مسیر رو پیاده با هم میرفتیم
و میگفتیم و میخندیدیم و خیلی خوش گذشت

ماشین مهتاب اینا (خودشون و پدر و مادرشوهرش) ماشین بابا (ما و بابا اینا)
ناهار اولین روز سفر رو کنار دریای رامسر خوردیم .....


![]()
مال ماها که جوونیم نیست .... 

![]()
از چای و نان و شیرینی محلی (کاکا) گرفته تا قلیون و سیگار و الاسکا و ترشی و لواشک و ...... یعنی یه بطری کوچیک اب معدنی وسطای راه 600 تومن و بالاتر 750 تومن بود ! یه جا که حاج اقا داشت اب میخرید و فروشنده گفت 600 تومن حاج اقا گفت اقا من میگم یه تفنگ هم بگیر مردمو لخت کن !
پایین پله ها اش و باقالی هم داشتن کاسه ای ۳ - ۴ تومن !



![]()
و چیز خوبیه و من اشتباه کردم !فقط حیف که دیگه نمیشد برگشت و خرید !
![]()
ورودی قلعه از هر نفر 1500 تومن گرفتن ! رفتم توش دیدیم ای داد بیداد اینجام که همش پله داره !!! خلاصه 1500 تومن حروم کردیم و برگشتیم


یهو متوجه شدم اونا خیلی جلوتر از من دارن از راه میانبر میرن و من اونجا بود که بخاطر ضایع نشدن بی خیال زانوم شدم و تند و تند به سمت پایین حرکت کردم .......
در طول مسیر یه سری ادمها در حال رفتن بودن و یه سری در حال برگشتن و خیلی چیزها و حرفها و ادمهای مختلفی رو میشد اونجا دید و شنید .....![]()
ولی شوهر مهتاب میگفت این برنج باکلاسشونه و خودشون عمدا برنج رو قبل از پختن دودیش میکنن و قیمت اون بیشتر از برنج معمولیه !
کبابشم که مامان اینا میگفتن انگار گوشت اسبه !![]()
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه !![]()
چند طبقه !
یه موقع رو به دریا ...
یه وقت رو به جنگل و صحرا ...
نقش ها و عکس هام روی دیواراشه
اروم و صبور همراهیم کرده ...
کم کم ریشه زده
و منو اینجا نگه داشته
جایی برای ارتباط و تبادل نظر ...
یه پنجره به سوی دنیای جدید ...
جایی که بیشتر تنهاییام رو اونجا میگذرونم
اولین وبلاگ من
تو امن ترین و بهترین جای دنیایی برام توی این دنیای مجازی

روز چهارم از مهلت (دوشنبه )، امتحان مانتو دوز داشتم و دقیقا شب قبل امتحان کمرم یهو گرفت
و با حال داغون و خستگی و نگرانی برای اسباب کشی فرداش مسکن قوی خوردم و رفتم و امتحانو دادم اونم چه امتحانی ! اخرین نفری که مانتو رو تحویل داد من بودم ! یعنی بخاطر حالم لطف کردن و گذاشتن اقلا یه استینو وصل کنم و تحویل بدم ! دقیقا توی لحظات اخر هی چرخ نخ پاره میکرد هی نمیدوخت هی نخش گیر میکرد !!! ولی بازم اینکه تونستم با اون کمر گرفته مانتو رو بدوزم و تحمل کنم اون همه حرکت و ایستادنو بازم خیلی بود .... و خدا رو شکر قبول شدم 
یهو تلویزیون هم اعلام کرد قراره برف و بوران بشه .....
خانم صاحب خونه گفت حالا باز این جمعه تون نشه جمعه ی بعد ؟؟؟
گفتم نه انشالله هر جوری باشه همین جمعه میریم .......
ولی اصلا نمیشد ازشون خواست دوباره درستش کنن دیگه وقتی نمونده بود ... عصر روز سه شنبه بار و بندیل کمی جمع کردیم و رفتیم خونه ی جدید برای تمیز کاری . اون قدر کیسه های گچ و اشغال و سنگ و کلوخ ریخته بود که وقت به تمیز کاری جزئی نکشید ....
و شب هم همونجا خوابیدیم ...توی اتاقی که در نداشت و ۴ نفری زیر یه پتوی دو نفره .... شب سردی بود که با دو تا بخاری برقی صبح کردیم ....
از
یه طرف ما تمیز میکردیم از طرف دیگه گچ کارها میومدن لکه گیری میکردن
دوباره گند میزدن ! شیشه بر و رنگ کار و برق کار هم بعد از تمیزکاری مون
کارشون ادامه داشت ....
بچه ها هم از خونه ی جدید میرفتن مدرسه و برمیگشتن . بازم شب همونجا خوابیدیم ولی این بار قسمت چهارچوب در اتاق رو یه پارچه کلفت زدیم و یکم اتاق گرمتر شد و پنج شنبه که از خواب بیدار شدیم روی زمین پر از برف بود !!! 
یه مقدار از تمام دیوار های خونه مون هم سرامیک شده و تمیز کردن اونا هم یه درد سر دیگه ! کاشی سرویس بهداشتی ها و کف اونا هم عین بقیه سرامیکامون همشمون برجسته و تموم برجستگیاش پر از مواد !
یعنی کاردک و سیم ظرف شوئی همیشه همرام بود .
تازه بعد از اینکه پله ها رو برق انداختم شوهرم گفت کاشی کار قراره بعدا بیاد پله ها رو دوغاب بده !!!!!
هر جوری بود یه قسمتهایی رو اماده کردیم برای اسباب کشیِ فردا و در حالی که همینطور برف میبارید ، ساعت ۱۲ شب رفتیم خونه قدیمی.
هی پیغام میداد و تلفن میزد که توی خونه ی سرد نخوابید بچه ها سرما میخورن و .... میگفت از حرف ما ناراحت شدین ؟ چیزی گفتیم که بهتون بر خورده باشه ؟ اگه فردا هوا خراب باشه نمیخواد برین صبر کنین هر وقت هوا خوب شد .....
یعنی اقای پیر صاحب خونه و دو تا پسراش ریختن و پاشیدن و اخرش با بررسی تمام وسایل و چیزهایی که داشتیم و خونه جدید و مکان و متراژ اونجا
و ۶ ساعت زمان خونه تخلیه شد و ناهار و شام روز اخر هم صاحب خونه برامون اماده کرد و کلی هم قسم داد که لازم نیست خونه رو تمیز کنم و خسته ام و .....
اخر کاری مهربون شده بود و موقع خداحافظی و روبوسی ، گریه هم کرد ....


و همسرم بخاطر امنیت نداشتن خونه مخصوصا توی عید همرامون نیومد و موند .....
پایین پله ها چند نفر عصای چوب بامبو میفروختن و پسرم هم خواست بگیره که دعواش کردم عصا مال اوناییه که پا درد دارن مال ماها که جوونیم نیست .... خداییش وقتی اون بالاها به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا اومدن بالا و ایکاش همون پایین تر مونده بودم ، وقتی خواهرزاده ام عصاشو بهم قرض داد تازه فهمیدم عصا چه چیز خوبیــــــــــــــــه !
فقط حیف که دیگه نمیشد برگشت و خرید !
برگشتنی دیگه زانوهام جواب کرده بود ! اصلا تا نمیشد لامصب !
و گزیده خبر ها رو بدم ....
درست عین مسافرت های چندین روزه ادمهای عادی که نمیتونن از قبل هتل رزرو کنن و تو مدرسه و اتاق اجاره ای میخوابن و غذا هم خودشون رو پیک نیک درست میکنن
اگه خودش مشکلی نداشته باشه اسمشم لو میدم ![]()
امیدوارم امسال همش در رفت و امد و سفر باشیم .![]()
![]()
من که کلا سیستمم به شکل جدید بلاگفا الرژی داره انگار ! هر طرفشو یه گوشه ی مانیتور نشون میده ![]()
فهمیدین ؟
حالا قرار شده هر وقت دوباره اومد عین سری قبل خودش پیدام کنه
اگه تو بازار بتونه پیدام کنه به قدرت ماوراییش ایمان کامل میارم ![]()
یهو تلویزیون هم اعلام کرد قراره برف و بوران بشه .....
خانم صاحب خونه گفت حالا باز این جمعه تون نشه جمعه ی بعد ؟؟؟
گفتم نه انشالله هر جوری باشه همین جمعه میریم .......
پنج شنبه که از خواب بیدار شدیم روی زمین پر از برف بود !!! و بارش برف همین طور ادامه داشت ......
قرار بود ۱۰ اسفند اسباب کشی کنیم که چند روز دیگه هم صاحب خونه بهمون وقت داد و یکم کارای خونه سر و سامون گرفت ....
الان گچ کار و لوله کش گاز و برق کار و رنگ کار دارن تو خونه کار میکنن و عصر هم قراره شیشه بر بیاد شیشه ها رو کار بذاره
خدا رو شکر اینجا هم که هستیم حدود یه هفته ده روزه که شبا موقع خواب بخاری روشن نمیکنیم و توی روز هم در اتاق بازه و هوا گرم شده
چند روز پیش اون خونه هم که داشتیم تمیز کاری میکردیم با اینکه هنوز در و پنجره نداشت ولی سرد نبود ...
کی بود میگفت الان اسباب کشی داری عوضش خونه تکونی نداری ؟
هان کی بود ؟؟؟ تمیز کاری خونه نو ساز چند برابر بدتر از خونه تکونی عیده ! به اضافه ی جمع کردن وسایل میشه فاجعه !
الهی هر کی گفته سر خودشم بیاد ![]()
فردا هم از ۸ صبح امتحان عملی مانتو دوز دارم . استرس هم دارم ! چون هم خونه ریخت و پاشه هم من اماده امتحان نیستم هم بعدش باید اسباب کشی کنیم و هم خستگی مزمن دارم ! از همه بدتر کمرم هم گرفته نمیتونم دولا بشم !!!
ممنون بخاطر حرفای دلگرم کننده ی پست قبل تون
اگه نتونستم قبل از عید بروز کنم عیدتونم مبارک ![]()
با اینکه حالم خوب نبود و با مسکن خودمو سر پا کرده بودم و اخر کار مانتو رو با یه استین تحویل دادم و اتوی اخر کارش هم مونده بود و معلوم نیست با اون خانوم های مو شکاف ایرادگیر بتونم نمره قبولی بگیرم ، ولی بازم خوبیش این بود که برای عید یه مانتو دارم
که عمرا با این اوضاع میتونستم خودم بدون اجبار بدوزمش اونم با این همه مدل و برش !
ممنون که بیادم بودین و برام دعا کردین . اونجا انگار انرژی مثبت تونو حس میکردم و یهو یادتون می افتادم
البته یاد اسباب کشی هم می افتادم ![]()
یه خانومه هم بود که رشته اش هنر در خانه بود و باید مقنعه و شورت عینکی نوزاد میدوخت تا ظهر هم وقت داشت . اصلا کار با چرخ گلدوزی رو بلد نبود و کلا اصلا کلاس خیاطی نرفته بود !
هی می اومد میگفت این درسته ؟ اینو چیکار کنم ؟ حالا چی ؟ خوب شد ؟
و همش در حال گند زدن بود !
یعنی من هی براش مرتب میکردم و سنجاق میزدم و خط میکشیدم میگفتم از روی این خط بدوز میرفت میدوخت اصلا یه چیز دیگه !!!!!!! یه بار گفت میشه تو برام بدوزی ؟؟؟ گفتم وای اگه ببینن چی ؟ گفت نمیبینن !
یعنی من مونده بودم با چه اعتماد به نفسی اومده بود امتحان !!!!
خلاصه یه مدت گرفتار اون بودم تا ساعت یک ظهر که رفت .... و من تونستم روی کار خودم تمرکز کنم
بعد که رفت اون خانوما گفتن که ردش کردن ...
دینگــــــــــــــــ دینگـــــــــــــ
داریم لحظه لحظه به اسباب کشی نزدیک میشیم ... شمارش معکوس شروع شده !!!! فقط ۴ روز ! منم وقتی دورم ریخت و پاش باشه ذهنم پریشون میشه ذهنم هم که پریشون بشه دستم به هیچ کاری نمیره !!!![]()
![]()
ما بیشتر از ۶ تا کتابخونه فقط کتاب داریم !!!![]()
الان اوضاع ساختمون مون اینجوریه :
طبقه بالا گچ کاریش انجام شده ولی گچ نهایی طبقه پایین مونده چون استریش هنوز خشک نشده - اتاق ها در ندارن - رنگ کاری مرحله اخر در و پنجره انجام نشده - پنجره ها شیشه ندارن - سرویس ها شیر الات ندارن - پله ها نرده نداره - اشپزخونه کابینت و سینک نداره - برق کشی کامل نشده و کلید پریز ها و لامپ ها رو هنوز نذاشتن - ابگرمکن وصل نیست - گازکشی انجام نشده - کنتور گاز هم حالا حالاها خبری ازش نیست یعنی حدودا تا پاییز سال دیگه !!! چون خیلیا زودتر از ما تو نوبتن
البته اگه ما دو میلیون بدیم همین الان برامون وصل میکنن !!!
پس ما ماهها باید بدون گاز سر کنیم و غذاهامون در حد پلو توی پلوپز و غذاهای حاضری باشه یا کپسول به اجاق وصل کنیم و همین طور به ابگرمکن ! خدا رو شکر هوا هم داره گرم میشه و بخاری هم لازم نیست این مدت کوتاه رو هم با بخاری برقی سر میکنیم ...
ولی ما بیدی نیستیم که از این بادها بلرزیم !
ما میتوانیم !![]()
ما مرد جنگیم !![]()
ما خواهیم رفت و کم کم انجا را خواهیم ساخت !![]()
ما خونه های درب و داغون کوتاه مدت هم ساکن شدیم . حتی توی یه کلاس از یه مدرسه توی یه روستا ! کلاسی که حتی پنکه سقفی نداشت توی تابستون ! مدرسه ای که یخچال نداشت و در دفترش هم قفل بود ! مسلما حموم هم هیچ و دستشوئیش هم که در بدترین وضع و حتی برق کشی نبود !!!! ما اونجا دو سه ماه سر کردیم با اون موشهایی که یهو موقع غذا از روی سفره مون رد میشد یا شب نون مونو مورد دستبرد قرار میداد !
ما فقط یک اتاق از طبقه بالا رو برای زندگی اماده میکنیم
ظرفها رو توی حموم میشورم
فقط ۲ هفته تا اخر سال مونده بعدش میریم شمال و وقتی برگردیم هم خدا بزرگه .......
تازه یه اشپزخونه (چلو خورشتی) هم که پشت خونه مون هست اگه لازم شد و مهمون اومد میشه از اونجا غذا گرفت ...
اولین خونه ای که ۱۷ سال پیش رفتیم توش کنار راه اهن بود و جلوش یه زمین خاکی بــــــــــزرگ بود . بعد از حدود دو سال شروع کردن به ساختن پارک توی اون زمین بزرگ که ما از اونجا رفتیم ! ![]()
بعد رفتیم یه محله بهتر که البته ماشین خور خوبی نداشت ... وقتی از اونجا رفتیم شنیدیم یه خط اتوبوس برای اونجا گذاشتن که از پشت اون خونه میگذره !
خونه بعدی بازم بهتر بود سه سال اونجا بودیم وقتی رفتیم بعد از یه مدت که خواستیم به صاحب خونه قبلی مون سر بزنیم دیدیم اونجا رو مدرسه غیر انتفاعی کردن !
بعد ۴ سال توی روستا بودیم ... یعنی هر روستا که میرفتیم اولین فرد فرهنگی اعزام شده به اونجا بودیم و کلی فرهنگ سازی میکردیم و کلنگ شروع خونه سازمانی و کتابخونه و مرکز فرهنگی و .... رو میزدیم و از اونجا میرفتیم ....
اخرین روستا موقع رفتن مون داشتن حفاری خیابون انجام میدادن برای گاز رسانی ! ![]()
بعد ۴ سال توی یه شهرک دور از شهر زندگی کردیم . یه شهرک که اون موقع تازه تاسیس بود و هیچی نداشت ! توی اون چهارسال کم کم ساخت و ساز کردن و چند روز مونده به افتتاح باشگاه و استخر سر پوشیده ی اونجا ما از اونجا رفتیم .
الان میگن سینما و پاساژ هم داره !!! ![]()
و اومدیم اینجا .... یه خونه کنار کمربندی ... جلوش یه زمین بزرگ خاکی . دور افتاده و بدون امکانات تفریحی ........ الان چند وقته دارن توی اون زمین خاکی هی ساخت و ساز میکنن دارن هی بلدوزر و کامیون میرن و میان .... دارن یه پارک تفریحی برای استراحت مسافرا و جای مخصوص اقامت به همراه دستشوئی عمومی و نمازخونه میزنن !!!!!
دقیقا جلوی خونه مون !!!!! و ما داریم از اینجا هم میریم ......
ای بخشکی شانس !!!
خسته و داغون رفتم برای خودم پرتقال پوست کندم و خوردم و یه لیوان چای و خرما و یه لیوان قهوه و یه مقدار شکر قهوه ای و ......... داشتم فکر میکردم وای چقدر گرسنمه که یهو یادم اومد که من روزه ام !
و چه روزه ی دلچسبی بود اون روز
خدا الزایمر در روزه داری نصیب همه بکنه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد ازم پرسید دارین جمع و جور میکنین ؟ منم گفتم اره ما هر جوریم باشه ۱۰ اسفند وقتی مهلت مون تموم شد میریم با اینکه خونه هنوز برای سکونت اماده نیست حتی شده توی چادر مسافرتی بخوابیم ! شمام حتما میخواین زودتر بیاین بالا رو تمیز کنین و اماده بشین برای سال نو .... گفت وای چرا به خودتون زجر میدین ؟ درسته ما دلمون میخواد زودتر بیایم جاگیر بشیم ، ولی شمام که اجارشو میدین حالا اشکال نداره یکی دو روز دیرتر هم شد !![]()
اگه رنگ کار بد قول گوشیشو جواب میداد و یه هفته علافمون نمیکرد تا الان شیشه رو انداخته بودیم !


به دیدن عکسش هم راضیم . البته اگه زودتر بفرستن ..... مریم میخواست ولیمه ی دخترشو بذاره 25 اسفند تا منم بتونم شرکت کنم . میخوام بگم هر چه زودتر ولیمه رو بگیرن . بی خیالِ من !

دلم برای دخترم میسوزه که خواهر نداره .... خواهر برای یه دختر خیلی لازمه . تازه الانم سرش گرم میشه
یعنی اگه یکم برای بچه سوم جایزه تعیین کنن و ببینیم که واقعا میدن و عزت و احترام میذارن برای بچه سوم و حتما و یقینا بدونم که بچه دختر میشه و سالمه ، حتما بچه دار میشم !
حالا بگین سخته که اینقدر گذاشتی اسون بود چیکار میخواستی بکنی !!!
حالا هی میگن چرا از اکسپلورر استفاده میکنی ! هر مرورگر یه مصیبته ! حالا میفهمم چرا هر چی تلفنی به مهتاب اموزش شکلک گذاری میدادم نمیتونست انجام بده !
چند روز بیشتر نمونده ! یکی تو این هیر و ویر میخواد فردا بیاد خونه مون خیاطی یادش بدم ! هی هم ازم میپرسه اگه کار داری بگو اگه نمیتونی بگو .... خب عزیز من خودت بفهم دیگه چرا از زیر زبون من میخوای بکشی ؟؟؟ خب من نمیتونم به کسی نه بگم !!! از بس سایه ی خوبیم !
مثل تمام زن های باردار پر از اضطراب و تشویشم ...
هی برای زایمان برنامه میریزیم ...
به فکر سیسمونی هم نمیتونیم باشیم . هر چی داریم فقط برای خود زایمان باید خرج بشه ....
خواستم بدونین شاید چند روزی نباشم دلیلش همین زایمان کوفتیه ! همین اسباب کشی به خونه ی نو که شوهرم بهش میگه عین زایمانه و همون جور بهمون فشار میاد و درگیرش میشیم !![]()
اشپزخونه هیچ کابینتی نخواهد داشت ...
پرده و وسایل زینتی که هیچ ! حتی در و شیرالات و ... هم در حد نیاز گذاشته خواهد شد با این همه بازم خدا رو شکر که داریم میریم خونه ی خودمون !![]()
زود هم رفت یه خط تلفن جدید گرفت و داد حسابش کنیم . اخه بهش گفتیم میخوایم خط خودمونو ببریم .... انقدر زورمون میاد ! حالا این ۷ تومن قبض چیزی نیست ولی کارشون ادمو داغون میکنه ! خب عزیز من اینقدر کلم شور نیار دم خونه مون بجاش قبضو خودت بده ! اصلا بگیم وظیفه ی ما ، حداقل بخاطر احترام اون قبضایی که ما حساب کردیم این کار رو میکردین !![]()
و من عین کسایی که حاجت روا شدن از ذوق بارها ازش تشکر کردم و با شوق بردمش تو اشپز خونه و ملاقه رو توش گذاشتم که ظرفمو پر کنم ... که دیدم
.... یه چیزایی توشه عین حوله !!!
اوردم جلو چشمام و با دقت نگاش کردم ! اره عین حوله ! یعنی این چیه ؟؟؟ بعد از گردوندن چند باره ی ملاقه و دیدن تعداد بیشتری از اون حوله ها و متصاعد شدن بوش تازه دوزاریم افتاد که سیرابیه ! یعنی من تا به حال سیرابی رو از اون فاصله نزدیک ندیده بودم !
چنان خورد تو حالم که نگو ! اصلا یه وضعی ! اون قدر اون روز غر زدم که حال خودم هم بهم خورد !![]()
حیف ... اولش اصلا بوی سیرابی نمیداد همش بوی سیر داغ و نعناع داغ بود .....
دادم همشو شوهرم خورد ...
انقدر خنده دار بود ... بدو بدو کتری رو روی اجاق داغ میکردم و بدو بدو روی لباس میکشیدم تا چروکاش یه نمور کمتر بشه ! برعکس همیشه انگار اون روز لباسارو تو دهن گاو شسته بودن ! اصلا انگار جویده شده بود ! ![]()
انگار اگه غیر از برنامه خوراکی میبرد تیربارونش میکردن !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز صبح بعد از اینکه دخترمو رسوندم مهد ، با نون گرم داشتم می اومدم خونه . اروم اروم به یه مدرسه نزدیک میشدم که یه اهنگ حماسی به گوشم رسید ...
یهو خوند : شهید ... شهید ... شهید ... راه تو افتخار، نام تو ماندگار، عزتت پايدار، مرگ سرخت خروش روزگار ....
یاد اون موقع ها ...
یاد بچگیهامون تو دهه ی فجر ... تزئین کلاسها و سالن ... ریسه ی پرچم که توی سالن پر بود ... عکس امام و سرود های حماسی ... تمرین سرود و اجرای برنامه های جشن ... برو و بیا های دهه ی فجر همه اومد جلوی چشمام .........
![]()
![]()
وقتی برگشتم خونه ، صاحب خونه مون گفت وقتی من نبودم از مخابرات اومدن برای وصل کردن خط جدید . یعنی صاحب خونه مون که یه خط داشت یکی هم ما داشتیم و بهشون گفتیم که میخوایم موقع رفتن انتقال بدیم ، بعد ایشون بخاطر اینکه بعد از ما به هر حال نیاز دارن که یه خط دیگه برای مستاجر احتمالی شون داشته باشن تقاضای خط جدید کردن و اونام بدو بدو اوردن ! و چون فکر نمیکردن به این زودی از مخابرات بیان فعلا لازم ندونستن که به ما خبر بدن !
و از اونجایی که ما نبودیم ایشون با کلیدی که داشتن در رو بی زحمت (به قول خودش) باز کرده و مامور مخابرات رو راه داده تو . بعد سیم ما دو رشته ای بوده اون مامور مجبور شده سه رشته ای بذاره ...
خانوم صاحب خونه عذرخواهی کرد که در رو باز کرده و منم گفتم اشکالی نداره کلید دارید برای همین وقتا دیگه ... بعد من از صاحب خونه پرسیدم حالا امتحان کرد ببینه بوق داره یا نه ؟ دیدم میگه اره امتحان کرد من رفتم تو اتاق تون اولش گوشی تون بوق نداشت بعد وصل شد !!!!!!!!!!!!!
(چی ؟؟؟ تو اتاق مون رفته ؟؟؟؟ یعنی چی ؟؟؟ اون که اجازه نداشت !!! وای خدا رخت خوابا جمع نشده بود !!!! سفره ی صبحانه پهن بود که !!! وای اسباب بازی و کتاب دفترای بچه ها که توی حال ریخته بود !!!! ..... )
دوستان عزیز ! توجه داشته باشید این یه ضرب المثله ها ! نخواین یه وقت روی من امتحان کنین ؟؟؟؟
ادامه مطلب
مادر ... تو که مهربون تر از یه قلب تاریکی
مادر ... تو که مهربون تر از رنگای دنیایی
تو که میدونی که من دوستت دارم
تو که مهربون تر از رنگای دنیا بیشتری
مادر ... تو که مهربون تر از رنگای ابی ای
تو که مهربون تر از یه خط کش تیزی
مادر من دوست ندارم گم بشی
اصلا دوست ندارم که گم بشی
مادر ... تو که بیشتر از این شکلاتای جهانی
تو که بیشتر از این مادر دنیایی
![]()
توی سررسید پسرم چند تا نوشته دیدم که از خواهرش نوشته بود ...
گفتم بد نیست محض یاداوری خاطرات بنویسمش . یکیش همین شعر بود
پسرم به خواهرش میگه : میخوام چیزایی که تو میگی رو بنویسم .
گفت : به جای اینکه حرفای منو بنویسی برو به کارت برس ! شهریور ۹۰
شوهرم کامپیوتر رو خاموش کرد و دخترم که میخواست بازی کنه با عصبانیت اومد به باباش گفت : اصلا بهتون پول نمیدم ! نه یک قرون نه دو قرون نه سه قرون !شهریور ۹۰
از کوچه صدای حرفای یه مادر و بچه اومد . دخترم گفت : ببین مامانه به حرف بچه اش گوش نمیده !!!شهریور ۹۰
پسرم به خواهرش گفت بیا کمکم کن اتاقو مرتب کنیم .
دخترم جواب داد : مگه من قول نداده بودم فقط تو اتاقو مرتب کنی ؟ شهریور ۹۰
دخترم گفت : من دارم توی این ظرف غذا درست میکنم . داداشش گفت : این که توش چیزی نیست !!!
گفت : معلومه که چیزی نیست چون کوکو سبزیه ! شهریور ۹۰
ریحانه به باباش گفت حاج باباااااااا ! باباش گفت من که حج نرفتم به من میتونی بگی اقا بابا !
دخترم گفت : چرا ؟؟؟ شما که اقا هم نرفین ! شهریور ۹۰
شوهرم گفت : این چوبا رو باید ببریم نجاری تا اونا رو با اره برقی ببرن .
ریحانه : بابا من تا حالا ارقه برقی ندیدم / تیر ۹۱
برق رفت ... ریحانه گفت داداش برو ببین فیروز نپریده باشه ! ابان ۹۱
ریحانه : مامان براتون اون کارتونو تعریف کنم ؟
من : باشه بگو ...
ریحانه همون اول بسم الله گفت : بـــــــــــــــعد ......... / اذر ۹۱
من سلام کردم به گنجشکها ...
وقتي دسته جمعي در خيابان کنار پايم نشستند و بي هوا شروع به بازي کردند ... 
من سلام کردم به گربه اي که هراسان از عرض کوچه گذشت و زير ماشين پارک شده ای قايم شد ...
من سلام کردم به گل هاي رز چند رنگ وسط بلوار ... همان گلهایی که همیشه صید دستان کودکان آن دور و بر میشوند ...
به اسمان با تمام ابر هایش ...
به زمين و به همه ی سنگ هایش ...
و من سلام کردم به حسين (ع) ...
وقتي پرچم منقش به نام مبارکش را باد ارام ارام تکان ميداد ...
به اسمان نگاه کردم و گفتم السلام عليک يا اباعبدلله ...

اصلا نمیدانم آن گنجشکها یا آن گربه ی مضطرب صدایم را شنیدند یا نه
نمیدانم ان گلهای رز چند رنگ وسط بلوار ، حتی اسمان یا زمین اصلا با نگاه و صدای من تغییری در انها ایجاد شد یا نه
ولی بين تمام چيزهايي که بهشان سلام کردم مطمئنم که حسین (ع) جوابم را داد ............
هر چه باشد جواب سلام واجب است ... و انها کریم تر از انند که جواب سلام شیعیان گناهکار را ندهند .
و کم کم احساس کردم حالم بهتر از قبل شد
* از دیو و دَد ملولم و انسانم ارزوست
مشهدیا ما رو هم بیاد داشته باشین ....
سحر زنگ میزنه بهم و میگه : یکی یه شال و کلاه برای دخترم بافته بود خیلی بد جور بود بازش کردم و دوباره بافتم ولی بلد نیستم اخرشو کور کنم چیکار کنم ؟ تو بلدی ؟
یکم فکر کردم ... اره بلدم ولی یادم نیست که الان بخوام برات قشنگ توضیح بدم ... اوووم بذار یکم با خودم همزاد پنداری کنم و میل خیالی تو دستم بگیرم .... خب ... اینجوری ... اون جوری .......
اصلا بذار برم کتاب بافتنی دوره دبیرستانمو بیارم از روش بهت میگم ...
اها اینجا نوشته که دو دانه را میبافیم و دانه اول را از دومی رد میکنیم ... فهمیدی ؟
نه ! ![]()
بعد از کلی توضیح و کل کل اخرش هم گفت نخم گیر کرد و اصلا ولش کن امروز میبرم میدم مامان کورش کنه
شب بهش زنگ زدم که چی شد کور کردی ؟ گفت تا مامان دو تاشو کور کرد یادم اومد ولی انگار اون کتاب اشتباه نوشته بود ، دونه ی دومی از اولی باید بیرون میاومد 
یکم فکر کردم دیدم اره انگار ... توضیح کتاب واضح نبود حتی عکسی که من نگاه میکردم هم واضح نبود
بعد بهش گفتم یه راه دیگه هم داشت هاااا . بافتنی روی زمین صاف میذاشتی و با میل دونه دونه توی دونه ها فرو میکردی و (چشمشونو) کور میکردی
گفت اره هاااا ولی چرا همون اول یادم ندادی
ولی خداییش اون قدیما چقدر خوب بود که دبیرستانیا طرح کاد داشتن . پسرا رو نمیدونم ولی ما دخترا به اجبار هم که شده بافتنی و خیاطی و قلاب بافی و گلدوزی و شماره دوزی و .... رو یاد گرفتیم
الان هم توی حرفه ی راهنمایی یه چیزای جزئی هست که اون موقع ها هم بود ولی طرح کاد یه چیز دیگه بود . کارهای حرفه که همش هنر دست مامانای مهربونه نه خود دانش اموز اگرم خود دانش اموز درست کنه اون قدر بعضی معلمای عزیز زرنگن که به اونی که کج و کوله است و معلومه که کار یه مبتدیه نمره کمی میدن تا اون کاری که خیلی تر و تمیزه و مشخصه که یه با تجربه درستش کرده !
ایکاش بجای درسای مزخرفی که هیچ وقت بدرد زندگی و کارشون نمیخوره یکم هنر و کار یاد بچه هامون بدن که اخرش به یه درد شون میخوره
خیلی ... دلم میخواد یه کیف بافتنی برای خودم ببافم و یه پالتو و یه شال و کلاه و دستکش که همه با هم ست باشن ... ولی انگار کارهای نیمه کاره ی قبلی دست و بالمو بسته !
یه عالمه لباس برش خورده و نیمه کاره و الگوی نکشیده دارم که اصلا حال و حوصله ی انجامشو ندارم![]()
مخصوصا توی این زمستون !
خیلی ناراحت شدم و اخمامو تو هم کردم . اونم سیگار و پشتش قایم کرد و دور شد ... شاید اون فکر کرد من برای سلامتی خودم ناراحت شدم ولی من ناراحت اون و اینده اش بودم ...
حتما چند سال دیگه کارش به اعتیاد و مخدر هم میرسید ....
و زندگیش نابود میشد ...
و زندگی خیلیای دیگه رو هم نابود میکرد ...
ایکاش عقلش میرسید ... ایکاش یکم فکر میکرد ...![]()
شوهرم گفت این که بچه بود ادمهای پیر و بزرگش میکشن ! گفتن اوم موقع ها که پیرها شروع کردن حرف از مضرات سیگار نبود . اونا کشیدن و عادت کردن اما الان که این همه ضرر های سیگار و قلیون و ... مشخص شده دیگه بی عقلیه ادم بره دنبالش
موندم چرا ادمهای مثلا با کلاس و با تحصیلات عالی
دنبال این جور چیزا میرن !!!
هان ؟؟؟![]()
چی داره جز سرفه و فیس فیس و عطسه و تن درد و سردرد و گلو درد و کوفتگی و یخ کردن و لرزیدن و تب و مریضی ؟؟؟؟
اینم شد زندگی ؟؟؟
نه خداییش گرما بهتر نیست ؟
زمستون فقط منظره های برفیش قشنگه . راه رفتن و برف بازی هم به مدت کوتاه ، بد نیست اما اگه تو عکس و فیلم باشه یا از توی ماشین یا پشت پنجره که خیلی بهتره ...
من بازم سرما خوردم !!!
و بچه هام هم ... و به شدت از این فصل عاصی شدم !
وای خدا تازه ده روزش رفته !!!
زمستونه و یه لیوان چای یا قهوه ی داغ
و یه اتاق گرم و یه دیگ سوپ خوشمزه در حال قل زدن و یه فضای ارامش بخش ... ولی این دلیل نمیشه که نظرم راجع بهش عوض بشه ! هر کی میگه زمستون عالیه از طرف من یه مشت بزنه تو چونه اش لطفا !![]()
(این حرفم فقط برای دوستان نزدیکِ همسن یا کوچیکتره هاااااااا به بزرگترها و دیگران جسارت نشده)
رفت اسیاب رو اورد و فلفلا رو اسیاب کرد و تا درشو باز کرد یه غباری پخش شد تو اتاق !!!! یعنی تا چند ساعت همگی داشتیم سرفه میکردیم !!!!!
![]()
البته حدود ۵۰۰ - ۶۰۰ تا از تایید نشده های اوائل وبلاگ نویسیمو قبلا حذف کردم البته بعد از سیو کردنشون ! از عدد قرمز کنار صفحه خوشم نمی اومد ! امار اون مقدار از هرز نامه و چرندیاتی که میاد و حذف میشه رو ندارم !
یعنی چی !
اون جیب ... دوباره جیب قبلی ...
نبود !
من مطمئن بودم که از جیبم بیرونش نیاورده بودم !
باز دو تا جیبامو چک کردم . نبود !![]()
گفتم اشکال نداره کلید زاپاسمو میگیرم ...
هر جا رو گشتم نبود ... اصلا هر دو تا کلید انگار اب شده بودن رفته بودن تو زمین !
طفلک دخترم دم پله ایستاده بود و هی صدام میکرد و منم اونقدر گشتم تا اخرش دیرمون شد و مجبور شدم لای در رو باز بذارم و برم !
بعدا به شوهرم گفتم اونم خبر نداشت ...
یعنی چی !
اون جیب ... دوباره جیب قبلی ...
نبود !
من مطمئن بودم که از جیبم بیرونش نیاورده بودم !
باز دو تا جیبامو چک کردم . نبود !![]()
دیگه داشتم جوش می اوردم و میخواستم بازم لای در رو باز بذارم که دیدم کلید اصلیم دراز به دراز جلوی پله ها افتاده !!!
یعنی من یه مدت همینجور مات و مبهوت موندم که یعنی چی ! چرا کلیدام جا به جا میشن !!!
نکنه کار جیم نون باشه ....
بعضیا میگفتن که جیم نون ها گاهی چیزایی که لازم داشته باشن برمیدارن و ما اونارو گم میکنیم ... یا مثلا گاهی جیم نون ها از روی بازی یا مرض میان با ادمها قایم موشک بازی میکنن !
یعنی ... کار ... جیم نون هاست .... ؟؟؟![]()
هر چی دعا و بسم الله هم گفتم فایده نداشت ....
از شوهرم هم پرسیدم ولی اونم خبری نداشت !
همش تو فکرش بودم و دیگه نزدیک بود کلیدمو بندازم گردنم که پسرم کلید زاپاسمو انداخت رو زمین و گفت مامان اینو بگیر کلید خودتو بده !!!!!!
با عصبانیت گفتم
تو اینو برداشته بودی ؟
اره
بی اجازه ؟ نمیگی من لازمش دارم ؟ کلید خودت کجاست ؟
تو ساختمون نیمه کاره جا گذاشتم !
یعنی جلو خودمو گرفتم جفت پا نرفتم تو سینه اش !

بعد از نماز ، گفتن خانوما و اقایون برای این شهدا خواهری و مادری و پدری و برادری کنین و تنهاشون نذارین و تا دانشگاهها همراشون باشین . اتوبوس هم اماده است ...
من توی دلم با حسرت گفتم چرا میخوان این شهدا رو ببرن توی دانشگاهای دور شهر ... چرا همینجا خاکشون نمیکنن تا بتونیم هر از گاهی بریم سر مزارشون ...
هاتفی از غیب انگار زد تو سرم که ای خاک بر سر !
همین امروز که داشتی می اومدی از کنار دو گلزار شهدا رد شدی ... یکیشو فقط نگاه کردی و گذشتی و فاتحه اشو در حال راه دادی اون یکیشم اصلا متوجه اش نشدی . دهنتو ببند و ساکت باش شاید اینجوری دانشجوها یه وقتایی یکم حالی به هولی بشن !
من هم که دهنم اسفالت شده بود
گازشو گرفتم و به سوی خونه روان شدم تا دخترم رو از مهدش تحویل بگیرم ..
بعد که به شوهرم گفتم که اونا گفتن برای شهدا خواهری و مادری کنین گفت خب چرا نکردی ؟ گفتم خب بچه رو باید تحویل میگرفتم گفت خب من میگرفتم !
من مطمئنم اگه رفته بودم میگفت چرا رفتی من نمیتونم بچه رو تحویل بگیرم !!!![]()
فکر کنم سینوزیتمه ! انگار دوباره عود کرده !!!![]()
از قبل با خانوم همسایه مون که توی تاکسی بانوان کار میکنه هماهنگ کردم و خیالم از این بابت راحته . مادرشوهرم و برادرشوهرم هم خونه ی ما هستن و خیالم از بابت بچه ها هم راحته . از قبل هم تمام وسایل لازم رو اماده کردم به اضافه ی یه عالمه میوه و بیسکوییت و شکلات و اب و یه فلاسک کوچولو اب جوش که مال بچگیای خودم بوده و یه چای نپتون . خیالم از این بابت هم راحته ....
وقتی خواستم سوار ماشین بشم دیدم خانوم همسایه پشت رو پر کرده از دخترش و فک و فامیلش !
منم با یه عالمه بار و بندیل هاج و واج ایستاده بودم که خانومه گفت وسایلو بذار پشت ...
منم رفتم به سمت صندوق عقب که یه نفر از صندلی پشتی پیاده شد و وسایل رو ازم گرفت که یکی از اونا از دستش ول شد و ترررررررق صدا کرد و من شستم خبر دار شد که فلاسک نازنین بچگیام که ۳۳ سال سالم و نو نگهش داشته بودیم ، از صدقه سر خانوم همسایه شکسته !
توی سالن امتحان حدود ۱۰ نفر اماده ی دادن پروژه امتحانی بودیم که یه نفر شال و کلاه کرد و رفت ...
گفت حالش خوب نیست و نمیتونه امتحان بده ...
وقتی پروژه رو دیدیم هنگ کردیم ! از بس ساده و بی ریخت بود که حیفمون می اومد پارچه و حریر رو برش کنیم !
حیف اون همه پولی که براش داده بودیم .....
همراه داشتن ژیپون و تور عروس هم الزامی بود
چند روز بعدشم خبر رسید که با نمره ی ۸۹ از ۱۰۰ قبول شدم .
خودم میدونستم از چه قسمتهایی نمره نیاوردم . از تزئینات و اتو کاری .
خداییش تو اون وقت کم و با اون همه استرس و اون وضعیت ناجور که یه جاشو اتو میکردی یه جای دیگه اش چروک میشد همین که اونها زیر لب از تمیزی کارم تعریف کردن برام کافی بود ...
چند روز بعدش هم یه نفر تماس گرفت که شما دیپلم شب و عروس دارین ؟ ما اونهایی که از ۹۰ به بالا هستن رو برای مزون مون دعوت به همکاری میکنیم ...
گفتم ولی من ۹۰ به بالا نیستم نمره ام ۸۹ بوده !
گفت حالا یه نمره زیاد فرقی نداره . فقط برای جذب تون اول باید یه دوره رایگان یه ماهه بگذرونین بعد کارتونو شروع کنین . و از الان هم بگم که ما ماهیانه ۵۰۰ تومن میتونیم پرداخت کنیم البته در اینده به نسبت کارتون ممکنه مقدار حقوقتون هم بالا بره . لطفا ادرس رو یادداشت کنین .....
وااااای باور کردنی نبود ! یعنی به همین اسونی ؟ ماهی ۵۰۰ !!!
فقط یه مشکل داشت که اونم مسیرش بود که تقریبا دور بود .....
حالا دو دلم که قبول کنم یا نه ؟![]()
توی این اشفته بازار من همش میترسیدم که پولمون کم بیاد و نتونیم حد اقل نصف خونه رو تا مدتی که با صاحبخونه ی جدید طی کردیم ، درست کنیم و بریم ....
شوهرم توکل به خدا کرده بود و بی خیال کاراشو انجام میداد و کاشی و وسایل رو برای کل خونه سفارش میداد
۶ ماه وقتی رو که از صاحبخونه گرفته بودیم تموم شد ولی اونها هم مبلغ باقی مونده از پول خونه رو نتونستن اماده کنن و تریپ مهربونی و از خودگذشتگی گرفتن که اشکالی نداره تا خونه تون اماده نشده میتونین بمونین ...
مشکل اصلی ما این بود که اشتراک گازمون رو تا حدودا پاییز سال دیگه بهمون نمیدن و میگن ثبت نام زیاده و تا اون موقع نوبت به شما نمیرسه !!!![]()
بازم شوهرم گفت توکل بر خدا . ایشالله درست میشه ....
یه روز یه پیامک اومد به شوهرم که مشترک گرامی برای رسیدگی به چک برگشتی به اتاق فلان از شعبه ی فلان مراجعه کنید
قلبمون ریخت !!! یعنی چی ؟ کدوم چک برگشتی ؟ ما که چک نداشتیم ؟!!! بررسی کردیم دیدیم پیامک درست بود ولی صاحب اون چک برگشتی یه فرد دیگه بود ...
هنوز پولمون ته نکشیده بود که یه روز تلفن زنگ زد و سراغ شوهرمو گرفتن و گفتن کارش دارن و باید بیاد شعبه ی فلان از بانک فلان !
وای باز چی شده ؟؟؟![]()
وقتی رفت بهش گفتن ما برنده ی یک دستگاه مگان شدیم !
باور کردنی نبود !!! ما و مگان ؟
ما و این همه خوش شانسی ؟؟؟ اونم توی این اوضاع ؟؟؟
وای دلمون نمیاد مگان مونو بفروشیم خونه رو باهاش درست کنیم ! من مگان خودمونو میخوام !!!!!!![]()
داستان سوم ...
شب تاسوعاست ... همگی رفتیم توی مراسم شرکت کردیم و بعدش رفتیم یه هیئت دیگه که تازه برنامه اش داشت شروع میشد و اونجا خیلی معروفه و برا خودش برو بیایی داره . سخنران معروف و مداح معروف ... با ۳ طبقه جا برای خانوم ها . زیر زمین ، طبقه بالا که فقط راهرو فرش شده بود و طبقه ی همکف که هم راهرو و هم ۴ اتاق بزرگ مختص خانوم ها بود که توی هر اتاقش هم با پروژکتور مراسم مردونه رو نشون میدادن ... مردونه هم یه ساختمون دیگه بود .
خیلی شلوغ بود و زیر زمین و همکف پر بود . من و دخترم رفتیم بالا و بعد از پایان مراسم و موقع سینه زنی یکم خلوت تر شد و من دست دخترمو گرفتمو اومدیم گشتیم و گشتیم و توی یکی از اتاقای بزرگ نشستیم ...
دخترم گفت مامان این دختره اذیتم میکنه منم گفتم بشین اون طرف من ...
یه خانومی که کنارم نشسته بود صدام کرد و گفت اسم دخترتون ریحانه است ؟ گفتم بله گفت من شما رو میشناسم شما وبلاگ مینویسی درسته ؟
!!! کدوم وبلاگ ؟
نوشته های یه مامان
!!! شما خودت وبلاگ داری یا خواننده ای ؟
وبلاگ ندارم فقط خواننده ام
!!!چطور منو شناختی ؟
همینجوری . دیدم دخترت و خودت عینکی هستین همینجوری یه حسی بهم گفت اینا رو میشناسی
!!! شما میدونستی که من این شهر هستم ؟
بله
!!! (پس معلوم میشه که خواننده ی معمولی نیست چون من تو وبلاگم حرفی از شهرم نزدم) برام کامنت هم گذاشتی ؟
بله
!!!!! با چه اسمی ؟
حدس بزن
(دخترشو نشونم داد و گفت)یادت نمیاد وبلاگ دخترم اومدی ... گفتم براش پالتو دوختم ....![]()
![]()
!!!!!!!!!! فاطیمایی ؟؟؟؟
بله
من اونقدر هیجان زده شده بودم که وسط اون همه اشک و اه و سینه زنی فاطیما رو بغل کردم و خندیدم
!!!!!!!! اخه چطور ممکنه ؟ من باورم نمیشه !!!!
منو اون اینجا وسط این همه جمعیت بدون اینکه همدیگه رو قبلش دیده باشیم یا حتی حرف زده باشیم اونم اون مال یه شهر دیگه اخه چطور ممکنه ؟؟؟![]()
![]()
![]()
یعنی اونقــــــــــــــدر که من هیجان زده و متعجب بودم ، اون اروم و ریلکس بود
چند دقیقه سکوت کردیم . نشستیم توی مجلس و دعای اخر و هنوز برقا روشن نشده بود که اروم بهم گفت پسرش مریضه و الان بیرونن و باید زود بره و تنها کاری که قبل از رفتنش کرد این بود که پالتوی دخترشو نشون داد و بدو بدو رفتن و تنها کاری که من قبل از رفتنش کردم این بود که بهش گفتم این رسمشه ؟ یعنی من باید این همه سوال ازت بپرسم تا تو خودتو معرفی کنی ؟
بعد وقتی داشت ازم دور میشد گفتم تلفنتو برام بذار ............... گفت باشه ولی نذاشت !![]()
حالا به نظرتون کدوماش واقعی و کدوماش ساختگی بود ؟
داستان اول ... واقعی ؟ ساختگی ؟ بله ساختگی بود .....
کسی از من دعوت به کار نکرد ولی تا قبل از زنگ زدن برای کار همه چی حقیقت داشت
داستان دوم ... ساختگی ؟ واقعی ؟ بله ساختگی بود ......
ما برنده ی بانک نشدیم ولی تا قبل از اون همه چی حقیقت داشت
داستان سوم ... نه این داستان واقعا غیر قابل باور بود . چطور ممکنه دو تا دوست مجازی از دو شهر مختلف بدون اینکه همدیگه رو حتی یه بار یا حداقل عکس همو یا صدای همو دیده و شنیده باشن وسط جمعیت عزادار و بین گریه و زجه و توی تاریکی بشناسن
ولی این عین واقعیت بود
و واقعا اتفاق افتاده و فاطیما نشون داد که حس ششم واقعا وجود داره !![]()

شنیدن کی بُود مانند دیدن ...
یه مدت هم بخاطر برخی مشکلات از شارژ ای دی اس ال مون معذوریم ! با دیال اپ هم اینترنت اومدن حال نمیده .
حتی شکلکهای بلاگفا هم ناز میکننن تا بیان !
نیومدن هامو ببخشین
اصرارم بخاطر اینه که زود بیات میشه و از دهن می افته
اونجاش که ازتون میخوام برام دعا کنین![]()
یادتون نره ها
روز چهار شنبه و ۵ شنبه بیاد اسارت من باشین![]()
از امروز هم مادرشوهر و برادرشوهر مجردم میان خونه مون
خدا رو شکر اون دو روز که در اسارتم یکی هست برای بچه ها غذا درست کنه ![]()
اینم لینکش برای راحتی کسایی که از طریق مطالب دوستان پریدن توی همین پست
(با لهجه ی نقی در سریال پایتخت) من نمی فهمم ! تا این پستو گذاشتم هر دو پست قبلی رو هم توی بروز شده ها نشون داد ! من مطمئنم که قبلش نبود ![]()

اولیه رو پوشیدم دیدم پام به سختی میره توش ! تنگ شده بود !
دومیه که یه صندل بود رو پوشیدم رفتم بیرون ... موقع برگشت کاملا میلنگیدم !!!
نتیجه : همیشه کارها اون جوری که فکر میکنیم نمیشه !
بعد از چند وقت ، حافظه ام که هیچ ! هر چی فکر کردم کجا قایمش کردم یادم نیومد !
بعد از گشتن همه جا متوجه شدم واقعا جای منحصر به فردی قایمش کردم !
رفتم بانک برای تغییر رمز ، کارت ملی ام رو نگاه میکنه منو نگاه میکنه کارتو نگاه میکنه منو نگاه میکنه !!!
بعد میگه کارت خودتونه ؟
خندمو قورت دادمو گفتم بله ...
(یه موقعیت پ نه پ عالی برام درست شده بود حیف ازش استفاده نکردم)
به سحر میگم اخه عکس مال ۱۸ سال پیش بود مال دوم دبیرستانم بود
میگه اووووووووووووووو بازم خوبه عکس دو سالگیتو نداده بودی !
نتیجه : همیشه بهترین جا برای قایم کردن غیر قابل دسترس ترین جا نیست ! یه وقتایی دم دست بودن بهترین گزینه است ...
خندمو قورت دامو گفتم ما فقط زنگ زدیم برای تبریک عید ...
بعد که گوشی رو قطع کردم با خودم میگم مگه انفلانزا شدنیه ؟
خب اگه بخوایم حساب کنیم بعضی از بیماریها کردنی ان .
مثل تب یا سکته یا سینه پهلو
بعضیاش گرفتنی ان مثل ابله یا اوریون یا ...
بعضیاشم خوردنی ان مثل سرما
ولی بیماری شدنی ؟ یادم نمیاد ! اصلا داریم ؟ ممکنه ؟ اصلا میشه ؟؟؟؟
نتیجه : همیشه کسی که شب قبل از تعطیلات زنگ میزنه خونه مون برای دعوت خودش زنگ نزده شاید نیت دیگه ای داشته باشه ...
( یا همون یبوست ) یا اسهال . با تشکر از سدی جون ![]()
دخترا باورشون نمیشد میگفتن بچه اش سوتی داده و گفته ، اصلا خیلی تابلوئه کاراش ، دوباره بپرس ... منم از یه در دیگه در اومدم که نه تو بلند نشو شاید باردار باشی برات خوب نیست و ... بشین استراحت کن و ....
بازم گفت نه اصلا خبری نیست
دخترا خیلی دپرس شدن
منم همین طور وقتی فهمیدم حدود ۵ ماه بعدش بچه بدنیا اورد !!!!![]()
و سزای دوستی که به دوستش دروغ میگه اینه که باهاش قطع رابطه کنیم که کردیم
نتیجه : یعنی شما فکر میکنین شتر سواری دولا دولا میشه ؟
اصلا ممکنه ؟ اصلا داریم ؟
نتیجه ی ۲ : یه وقتایی یه کار نسنجیده باعث میشه یه موجود دوست داشتنی رو از دست بدین !![]()
یعنی مریم خواهرم یه بار داشت بچه ها رو ساکت میکرد و گفت هر کی دعوا کنه یا سر و صدا کنه سلطانه ! هر چی سر و صداش بیشتر تعداد سلطان بودن هم بیشتر ... یعنی اخر فحش و توهین ۳ سلطان بود !![]()
یه بار تلویزیون روشن بود و منم در حال نماز خوندن و اصلا هم توجهی به برنامه ی مسخره ی سلطان نداشتم که یهو سلطان با یه صدای دیگه شروع کرد به اواز خوندن .....
کشتم خودمو تا نخندم ...
بعد از اون منتظر بودم سلطان بیاد تا ضبطش کنم و خوندنشو نشون بقیه بدم ...
نتیجه این شد که شوهرمم با اشتیاق قسمت های سلطان رو نگاه میکنه ![]()
نتیجه : هیچ وقت از روی ظاهر چیزی قضاوت نکنیم و به همه چیز وقت برای شکوفایی بدیم ....
یه جور قیافه گرفته بود انگار دلش نمیخواست من اونو ببینم ... شایدم مدلش اینجوری بود ولی دیدنش باعث شد که راه به راه گند بزنم !
از شانسم هم مجبور شدم وسط راه یه بار سوار و پیاده بشم که اول کیفم افتاد رو زمین و بعدش چادرم موند لای در ماشین ! 
وقتی پیاده شدم دیدم چادرم یه پارگی نسبتا بزرگ مثل زاویه ۹۰ درجه که یه نیمساز هم به یکی از خطهاش چسبیده داره !!!![]()
جالبیش این بود که من از یه مدت قبل برنامه ریخته بودم اون روز برم بازار برای خرید
دخترمو که رسوندم از مدیر مهد خواستم نخ و سوزن بدم یکم بهترش کنم که اونا با اینکه داشتن ولی هر چی گشتن پیداش نکردن
یه خیاطی کنار مهد بود که بسته بود
مغازه ها هم نه نخ و سوزن داشتن نه سنجاق قفلی
یادم افتاد اموزشگاه خیاطیم میتونم برم که یه کاری هم باهاشون داشتم . میرم میگم خودم حوصله ی رفو کاری ندارم شما یه جوری درستش کنین که مشخص نباشه .... رفتم یه کاغذ زده بود نوشته بود به علت مسافرت تا یه هفته تعطیل است !
با اعصاب خورد برگشتم خونه و مجبوری خودم دست به کار شدم . اونقدر خوب شد که اصلا مشخص نبود ! با همون چادر رفتم دنبال دخترم ....
نتیجه : خودتونو دست کم نگیرین !![]()
مهتاب که اومده بود اینجا با هم رفته بودیم و براش یه سارافون بافتنی گرفته بود و خیالش راحت بود . وقتی برگشت متوجه شد سارافونه براش خیلی کوتاهه و گفتن برم یکی دیگه براش بخرم و بعدا بدم یکی براشون ببره ولی بدیش این بود که اون جوری روز جشن تولد دست مهتاب خالی بود
منم یه کادو خریدم و با هم پستش کردم . گفتن ۴۸ ساعته میرسه دستشون
نگران بودم نکنه به موقع نرسه با اینکه من ۳ شنبه پست کرده بودم و تولد جمعه بود نکنه نتونن ادرسو پیدا کنن یا برگشت بخوره ...
۴ شنبه ظهر مهتاب تماس گرفت که بسته رسید![]()
نتیجه : همیشه برای هر کاری راه حلی هست ...
شهرداری محترم دقیقا کمی قبلش درخت ها رو ابیاری کرده بود و ما رو غافلگیر کرد !![]()
به اون طرف بلوار که رسیدیم ۱۰ - ۱۲ تا دستمال رو مالیدیم به کفشامون تا یکم قابل تحمل شد
ولی یهو دخترم دستشوئیش گرفت و تنها جایی که میشد رفت یه پست بانک تر و تمیز و تی کشیده بود که معلوم نبود اون روز ابدارچیش چه خطایی کرده بود که باید تنبیه میشد![]()
توی دستشوئی من هی میشستم هی گل از کفشمون تراوش میکرد .....
اخرش خسته شدم و خودمو زدم به اون راه و انگار نه انگار که جا پای گلی داریم از خودمون بجا میذاریم راهمونو کشیدیم و رفتیم ![]()
نتیجه : یه وقتایی باید رفت ...

روز اول از ۸ و نیم صبح تا ۵
روز دوم از ۸ و نیم تا ۱ ظهر
بحث خستگی و هلاک شدنش به کنار
منــــــــــ استــــــــــــــــــــرس دارم !!!!!!!!!!
نتیجه : لطفا برام دعا کنین ....![]()

نتیجه : همیشه بهترین جا برای قایم کردن غیر قابل دسترس ترین جا نیست ! یه وقتایی دم دست بودن بهترین گزینه است ...
نتیجه : همیشه کسی که شب قبل از تعطیلات زنگ میزنه خونه مون برای دعوت خودش زنگ نزده شاید نیت دیگه ای داشته باشه ...
نتیجه : یعنی شما فکر میکنین شتر سواری دولا دولا میشه ؟
اصلا ممکنه ؟ اصلا داریم ؟
نتیجه : یه وقتایی یه کار نسنجیده باعث میشه یه موجود دوست داشتنی رو از دست بدین !![]()
نتیجه : هیچ وقت از روی ظاهر چیزی قضاوت نکنیم و به همه چیز وقت برای شکوفایی بدیم ....
نتیجه : خودتونو دست کم نگیرین !![]()
نتیجه : همیشه برای هر کاری راه حلی هست ...
نتیجه : یه وقتایی باید رفت ...
نتیجه : لطفا برام دعا کنین ....![]()
خدا پدرشو بیامرزه .
چه ادم نازنینی بود . ما رو از فشرده شدن و دیرتر رسیدن و اویزون شدن نجات داد
موقع حساب کردن که رسید گفت همین ؟؟؟ شما دو نفر نشستید جلو باید دوبرابر بدید ! گفتم مگه جلو دو نفر حساب میشه ؟ گفت اگه ببینن جریمه میکنن و .......
گفتم این مسیر هر روزمه من همیشه جلو همینقدر میدم .... مرده ول کن نبود و با نارضایتی پولو دادم
مرتیکه ی بووووووووق !
تو تاکسی ها نوشته از بچه ی بالای ۷ سال کرایه دریافت میشود ...
خدا حفظش کنه ...
اینا چیه ؟ تو خونه نقاشی به این قشنگی میکشی چرا تو کلاس اینقدر هولی ؟
روزای دیگه که میخواست دفترشو نشون بده میگفت مامان دعوام نکنی ها . بعد از باشه ی من نشونم میداد .gif)
بعد اون روزها که با گریه رفته بیرون حتما باید با گریه هم بیاد تو خونه و خوش بختانه همیشه بهانه ای برای گریه ی برگشت هم وجود داره ....gif)
بعد معمولا میریم نونوایی که معمولا هم خلوته . یه موقع هایی هم یه سر میریم سر ساختمون ببینیم کار ساختمون به کجا رسید .
تا حالا با هم حدود ۲ - ۳ بار پیاده برگشتیم البته وقتی خودم تنهام معمولا پیاده میام که حدود نیم ساعت طول میکشه ... توی راه هم برام از اتفاقای کلاسشون تعریف میکنه
دخترم اونقدر دلش میخواست بره ارایشگاه که منم اخر بردمش ! قبلش هم گفته بود مامان منو بردی ارایشگاه موهامو کوتاه کردین منو شکل فلانی هم بکنین هاااااا (منظورش ارایش صورت بود) به سختی جلوی خندمو گرفتمو گفتم نخیر از اون کارا نمیکنیم !
رفتیم ارایشگره گفت موهاش که بلند نیست ، اگه کوتاه بشه بدتر اذیتش میکنه و هی از مقنعه میاد بیرون !
به این چی میشه گفت ؟ حرف حق ؟ دست به یکی ؟ هر دو مورد ؟ هیچ کدام ؟؟؟
خلاصه هر چی بود دخترمو از توی ارایشگاه تا خود خونه به اشک ریزی انداخته بود !.gif)
یه جوری قیافه اشو چلوند و به حالت اوه اوه گفت یه حرفاااااایی میزنه ! تو کلاس همش میگه ضد حال زدی ! ایول ! ....
با لبخندی سراسر ندامت گفتم
بعله .... اخه داداش بزرگ داره همه ی کاراش پسرونه است !!!
خاله مهتابش داشت اتاقو تزئین میکرد و اون نظاره گر بود وقتی یکی از دستوراتش اطاعت نشد قهر کرد
رفت اون اتاق و در رو قفل کرد !!!
برعکس دخترم بی حال بود اصلا توجهی نمیکرد .gif)
روز عید غدیر یهو دندونش لق شد . اونقدر لق که شوهرم خواست بکنه . امروز معلمشون وقتی داشت اونو تحویل میداد گفت دندونشم افتاد گذاشتمش تو دستمال دادم دستش !
نگاه کردیم دیدیم یه دندون کج از داخل داره در میاد !!!.gif)
![]()
چرا اقای شیرازی با این همه ادعای برترین سرویس دهنده و اینا ... دستی به سر و گوش اینجا نمیکشه ؟ چرا بروزش نمیکنه ؟ چرا اینجا مثل عصر حجر مونده و هیچ تغییری نمیکنه ؟
اونجا شبکه پیام رسانش یه شبکه ی اجتماعیه که ادمو از عضویت توی خیلی از شبکه های ناجور یا چت روم ها بی نیاز میکنه ...
قطع کننده ی این حلقه نباشید
![]()
![]()
روز عرفه ی خوبی داشته باشین و عیدتون مبارک ![]()
![]()
ادامه مطلب
و دلم میخواد ترکش کنم ...
میخوام خودمو ببندم به تخت ...
میخوام برم کمپ !
برای قضیه ی بی حوصلگیم هم میخوام خودمو فیزیک درمانی کنم !
میخوام بیرون برم
پیاده روی کنم
کتاب بخونم
خیاطی کنم
کارای عقب افتادمو اروم اروم انجام بدم
این اینترنت لعنتی همیشه گزینه ی اول ِ وقت فراغتم بوده
اگه ترکش کنم میتونم ازاد بشم و به کارای عقب موندم برسم .....
میخوام ببینم اینقدر اراده رو دارم ؟
برای ادامه دادن یا ندادن نوشتنم بعدا فکر میکنم ...
فعلا ......
ادامه مطلب
راستش من به یه بیماری مبتلا شدم که مسری هم هست ...
لطفا یا با ماسک وارد ادامه مطلب بشین
یا اصلا نیاین !
که جدي جدي باورم شده يکي ترکم کرده رفته....... !
الان منتظرم برگرده|:
منبع : پیامرسان
ذوق مرگ شدم...خب هر چي درست کني ميخورم
نه بگو چي؟؟
لوبياپلو
باشه
بلافاصله بعد جلسه خودمو رسوندم خونه...بوي غذا تو خونه پيچيده... چايي حاضره... يه فنجان چايي آماده روي ميزه....
تو چايي نميخوري؟؟
نه...ناهار بيارم ...آره... چرا براي خودت غذا نميکشي؟؟
من روزه م....(همه ي ذوقم سرکوب شد... تو ميدوني که من تنهايي غذا نميخورم!)
ادامه مطلب
اولش پرتقال و انبه و هندونه کاشتم بعد کم کم موز و اناناس . هی از چاه اب میکشیدم هی ابیاری میکردم ...
چند تا مرغ هم خریدم با بز و گوسفند ... و اخرشم طاووس !
چند تا دستگاه یخ و بستنی سازی و نخ ریسی و مارمالاد و شربت گیری هم خریدم
الاغ و موش خرما و سگ هم تو دست و بالم بود برای کار ...
وای که چه رویایی بود ....
عین فرفره میرفتم شیر بز ها رو میدوشیدم و پشم گوسفندا رو میچیدم و از ساحل صدف جمع میکردم و تعمیرات انجام میدادم و هیزم توی اجاق میریختم ....
از بس محو بازیش میشدم و چند ساعت در روز بازی میکردم دو سه روزه تموم شد ![]()
ولی خداییش هم گرافیکش عالی بود هم بازیش . مخصوصا برای بچه های و افراد با روحیه ی لطیف ![]()

پر سرعت دارهاش از اینجا میتونن دانلودش کنن . ۶۶ مگابایته
و کلا دکوراسیون جزیره ام رو تغییر دادم . پسرم میگه نمیدونم این بازی چی داره که مامان ازش خوشش میاد ... خب مرده دیگه ازش توقع لطافت نمیشه داشت![]()
![]()
اون یک ساعت وقت گم شده مونم پیدا شد . همون که اول بهار گمش کرده بودیم ![]()
![]()
تبریک بخاطر اینکه چند ساعتی از دست شیطونیای بچه هاشون راحت میشن
و تسلیت برای اینکه هر روز کلی حرص و جوش برای تکالیف مدرسه و خواب و بیدار شدن بچه ها داشته باشن با یه عالمه بکن و نکن که تا ۹ ماه بعد هم تاثیری در انجامش نمیبینن !![]()
دیگه هیچ صبح سرش رو نباید بشوره ! حمام رفتن و سر شستن باید روز قبل انجام بشه
اگرم سرش خیس بود جلوی باد پنکه نشینه !
هر روز باید صبحانه بخوره!
برای مدرسه یا خوراکی برداره یا پول برای خوراکی !
اول صبحانه میخوره بعد لباس میپوشه !
از مدرسه که اومد لباساشو اویزون میکنه
قبل از رفتن به مدرسه هم باید رخت خوابشو جمع کنه
شب ها ۱۰ حالا نشد ۱۱ بخوابه !
روزهای سرد هم باید لباس گرم بپوشه و پیشونیشو بپوشونه !
کیفشو قبل از خواب اماده کنه
خدایا یعنی میشه امسال این کارا رو انجام بده ؟![]()
![]()


![]()
![]()
برای دانلود نرم افزار اینترنت دانلود منیجر رو اگه نصب داشته باشین راحت میتونین دانلودش کنین ...
پله پله ...
از نردبان عمرم بالا ميروم ...
نميخواهم به پايين نگاه کنم
سرم گيج ميرود
به شوق نزديک شدن به او نگاهم را به بالا ميدوزم ....
، مهتاب
و مریم
و ان شرلی
و رایحه(که تولد خودشم بود
مبارک باشه رایحه جون) و دختردائی ام نفیسه
و ساقی رضوان
که یادشون بود و تبریک گفتن ...
و بقیه که بعدا تبریک میگن ![]()
نیگام کرد
خیلی خیلی خوش گذشت ... بچه هامون هم حرف گوش کن بودن نخواستن منو ناراحت کنن، کادو نگرفتن
واقعا دلم کادو نمیخواست ... دلم خوشبختی میخواست که حاصل شد ![]()
نزدیک همون روستای اجدادی مون ...








![]()
مطلب قبلیم اینجوری شد
این ماجرا تا وقتی که بریم به خونه ی جدید ادامه داره و اون وقت من راحت میشم .
داشتم به این فکر میکردم که پاییز امسال از سالهای قبل سرم شلوغ تره که یاد پارسال افتادم که با دخترم میرفتم کلاس خیاطی ! گفتم نه امسال بهتر از پارساله ![]()
دخترم هم که یادتونه تخصص داره در ضربه به دماغش ! کلا دماغش جاذب ضربه است
تا حالا چندین بار بعد از ضربه از دماغش عکس گرفتیم یا بردیمش دکتر که شکستگی دیده نشد ولی چند وقت پیش متوجه شدم یک طرف دماغش از داخل تقریبا بسته شده !
(مثل دماغایی که انحراف دارن) ![]()
مثلا وسیله ی جلوی پای خواهرشو نشونه گرفت ولی صاف خورد روی دماغش و خین و خین ریزی راه افتاد !
وقتی با تن لرزه رسیدیم به پیاده رو دخترم گفت دماغم له شد !!!![]()
![]()
(یادته مهتاب ؟
) دیگه جوری شده بود که از یه خونه که بیرون می اومدیم من عین دستبند پلیسها دست دخترمو میگرفتم و ول نمیکردم تا توی خونه ی بعدی !(یادته مهتاب ؟
)
با اینکه بهشون گفتیم هر چقدر خرجش بشه رو تقبل میکنیم . خدا کنه زودتر انشعاب اب مونو بیارن ....
تا اذر وقتی نمونده !!!![]()
وسیله ی پرتاب سنگ یا همون تیر کمون یا به قول شمالیا رزین !




مهتاب و سحر هم طرح کوتوله ی سفید برفی رو داشتن با دو رنگ مختلف .

دیدنش اعصابمو خورد میکنه وقتی از در بیرون میام و میبینم موتوره داره نگاهم میکنه !![]()

اخه چه معنی داره برای موتور چشم میذارن ؟![]()
![]()

![]()



سمت راست ماهی گلد فیشه که عمودی روی ابه ....![]()
منم نمیدونم [خونسرد]
با اینکه خودمونم همون طرفا بودیم ولی دلم خیلی خواست
دخترت هم حق داشت حس پرنسسی بهش دست بده [رضایت]
سلام
... دقیقا 45 روز نبودم ! چهل و پنج رووووز !
. کسایی که واقعا دوستمون داشتن و برای بیشتر موندن مون چه کارها که نکردن ... کسایی که دل کندن ازشون سخت بود ... خیلی سخت ....
که روی پله هاشم پر از وسیله و خرت و پرته و جایی برای نگهداریشون نیست ! و شمارش معکوس برای رفتن مونم کم کم
داره شروع میشه و هنوز خونه ی جدید از حالت اجری در نیومده !
......(یادته مهتاب؟)
زندگی بودن اجازه ی لحظه به لحظه ! هر کاری که خودم راحت بودم و هر کاری که دلم میخواست !
وای که چه شیرین بود .... البته مدتش فقط ۱۰ روز بود . صبح ها اگه مهتاب خونه ی بابا نبود من اونجا بودم ... توی این چند روز چندین بار هر 4 تا خواهر خونه بابا جمع شدیم و همسراشونم برای راحتی و ازادی ما فقط برای خوردن شام می اومدن و چند بار هم شوهراشون تنهایی رفتن خونه شون و شب خواهران بی دل رو تکرار کردیم ... (واقعا دستشون درد نکنه.
اوضاع همین طور قشنگ و لذت بخش بود تا اینکه خبر رسید که قراره همسرم بیاد و یه مدت بیشتر می مونیم که اومدن هاشون کمتر و مونده هاشون ته کشید )
چند بار هم دعوت شدیم ...
توی ماه رمضون توی 15 مهمونی افطار شرکت داشتیم و یه بار هم افطار ، بابا ما رو برد رستوران
یکی از اون مهمونی ها روز تولد سحر بود
که به صرف افطار برگزار شد
از وسطای ماه رمضون هم خواهر شوهر کوچیکه ام با دختر 12 ساله اش اومدن و خونه ی مادرشوهرم
موندن تا تعطیلات عید فطر و با هم خیلی خوش گذروندیم ....
اخرای ماه رمضون اونقدر پشت سر هم دعوت بودیم و همه ی مهمونا هر شب همدیگه رو میدیدیم که
دیگه با بعضی از عروسای جدید فامیل هم خودمونی شده بودیم
دختر خاله ی فرنگی مونم دیدم و با اینکه خیلی چهره اش برام غریبه شده بود ....
یه بار برای امتحانم که 24 مرداد بود خواستیم برگردیم که بخاطر خانواده ها کنسل شد (البته خدائیش منم اصلا نخونده بودمش
)
اخرین افطاری ماه رمضون هم توی روستای ییلاقی اجدادی مون گذروندیم و عید فطر هم رفتیم جنگل
....
و اول شهریور هم تولد پسرم بود که بابا و مامان زحمت کشیدن و براش تولد گرفتن و خانواده ی شوهرمم
دعوت کردن و همگی به زحمت افتادن و خجالت مون دادن ....
بعد از برگشتن هر دفعه که سحر بهم زنگ میزنه ، میزنه زیر اواز که
.... هنوز عادت به تنهایی ندارم ... باید هر جوریه طاقت بیاااارم .... منم میزدم زیر خنده ... بعد شاکی میشد که چرا وقتی اینو میخونه میخندم منم دفعه ی اخر ادای گریه دراوردم که خنده اش گرفت ....... (سحر منم واقعا هنوز عادت به تنهایی ندارم ....
)
یه بار خواستم توی ورد بنویسم و انتقال بدم ببین کل نوشته ها داغون شد رفت !!!!!
و يا از روي خودخواهي فقط خود را پسنديدم ،
اگر از دست من در خلوت خود گريه اي کردي ،
اگر بد کردم و هرگز به روي خود نياوردي ،
اگر زخمي چشيدي گاه گاهي از زبان من ،
اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من....
حلالم کن....و اين شبها دعايم کن....![]()
)
سال به سال دریغ از پارسال !!! امسال چه ایده هایی هم داشتم !
خوندن تفسیر جزء ۳۰ ، خوندن چند باره ی جزء ۳۰ برای ثواب بیشتر (چون تعداد ایه هاش بیشتره و ثوابش بیشتر بشه
) درس خوندن .....
امیدوارم مرگ راحتی داشته باشه .....![]()
![]()
.
اومدنم هم فعلا معلوم نیست![]()
شاید قبل از ماه رمضون
شایدم اخرای ماه رمضون
خونه نیمه کاره هم خریدیم . اول اینجا رو پسندیده بودیم ولی بعد یه جای بهتر پیدا شد که موقعیتش واقعا عالی بود ولی گیر شهرداری داشت که ما هر چی صبر کردیم مشکلش حل بشه نشد و طرف به همین خاطر میخواست خیلی ارزونتر بفروشه که یه بنگاهی هم گفت بگیرین براتون درستش میکنم یکی رو میشناسم که با ۵۰۰ تومن همه کارا رو ردیف میکنه !!! ولی ما نخواستیم با رشوه دادن خونه دار شیم !![]()
یه روز قبل از حرکت قرار شد من برم دنبال کار ثبت نام امتحانام و همسرمم بچه ها رو بگیره ببره خونه جدید تا در خونه رو ضد زنگ بزنن من رفتم و ثبت نام کردم و یه راست رفتم خونه ی جدید مون دیدم به به ! همه تر و تمیز و اتو کشیده با لباسای پلو خوری رفتن دارن رنگ میزنن ! البته بیشتر خودشونو رنگ زدن تا در رو !
هر سه تاشون صورت ها و دست و لباس و شلوار و کفششون دونه دونه های رنگی شده بود ! دخترم که یه روسری سرش کرده بود که اولین بار بود سر میگذاشت !!!
خلاصه اولین ناهار این خونه رو هم خوردیم و عصر برگشتیم خونه قبلی ...![]()
![]()
روز میلاد اخرین منجی مبارک


البته فقط این گفتن ها مال همین روزهاست
فردای ۱۵ شعبان با امام عصرمون خداحافظی میکنیم تــــــا سال دیگه ...
نه البته ! توی مشکلات یادش میکنیم و براشون نذر میکنیم
توی ترس هامون یا امام زمان میگیم
موقع انتخاب یه روز تعطیل برای عقد و عروسی و مهمونی هامون روز تولدشونو بهانه میکنیم بعد یه مجلس با رقص و اواز و بزن و بکوب هم میگیریم که صداش تا چند تا کوچه شنیده بشه ...
توی مناجات هامون هم گاهی که یادمون باشه و دعاهای خودمون تموم شده باشه برای فرجشون دعا میکنیم ....
هر وقت هم که اعصاب مون از این همه جنگ و دشمنی توی دنیا خورد بشه طلبکارانه هوار میکشیم که چرا امام زمان ظهور نمیکنه ؟
ولی برای شادی ایشون هیییییییییییییچ کاری انجام نمیدیم !
این است عشق و ارادت ما !
عصرها منتظر صبح بهارش باشیم ؟
سالها منتظر سیصد و اندی مرد است
انقدر مرد نبودیم که یارش باشیم
سالها در پی کار دل ما راه افتاد
یادمان رفت کمی در پی کارش باشیم
من کمتر وقتی میشه که از ته دل بگم اقا بیا
با خودم میگم من که مردش نیستم چرا الکی بگم اقا بیا ؟
بگیم بیا و وقتی اومدن حرفشونو زیر پا بذاریم ؟ کاراشونو مثل یه ادم عادی تجزیه تحلیل کنیم و بگیم این کارشون درست نبود ؟ جنگ بشه و ما مخالف باشیم و نریم ؟
همون بهتر که مثل کوفیا نباشم و نامه ی اقا بیا به امام هم ننویسم
دل امام مون وقتی شاد میشه که ما گناه نکنیم . گناه ... گناه مثل بیرون موندن عمدی مو ، مثل ارایش کردن صورت در معرض دید نا محرم حتی خیلی نامحسوس (بعضیا فکر میکنن ارایش نا محسوس اشکالی نداره ولی هر چیزی که ادمو زیبا تر از قبل کنه ارایشه یکی هم داشت خودشو گول میزد که من که با این ارایش نا محسوس زیبا نمیشم خندم گرفت ... خب اگه زیبا نمیشی مرض داری سرخاب سفیداب میکنی ؟
) گناه مثل اذیت کردن مردم چه با گذاشتن وسایل و خرت و پرت توی کوچه و خیابون و راه بندون کردن چه با سر و صدا و چه روحی یا جسمی ... مثل بد دهنی و فحش و بد بیراه مثلا سر جای پارک ... مثل دروغ گفتن حتی به شوخی که تاکید شده دروغ نگویید حتی به شوخی که اینجوری میشه که هیچ کس به حرف راست کسی هم اعتماد نمیکنه و فکر میکنه داره الکی میگه یا شوخی میکنه ... مثل این اینجوری گفت اون اون کارو کرد ... مثل هزار تا کار ریز و درشت دیگه که خیلیا مون ، بی اهمیت بهش ، انجام میدیم ......
خیلی از کارایی که خدا ازمون خواسته کاراییه که هر ادم با اخلاق و مودبی در هر جای دنیا حتی بدون اعتقاد به وجود خدا هم به اون پایبنده ... همینه که یه مسلمون شیعه میشینه توی تاکسی و میگه والله ما با بهایی ها کار کردیم خیلی بیشتر از مسلمونش وجدان داشت ...
ماها با سهل انگاری هامون ابروی اسلام رو بردیم .... این باور شفاعت خیلیامونو پر رو کرده ! فکر میکنیم چون خدا رو دوست داریم و خدا هم که اینهمه مهربونه و همه رو بیشتر از پدر و مادر دوست داره پس ما رو میبخشه و هر کاری دلمون خواست میکنیم و میگیم بعدا توبه میکنیم ...
شفاعت هم شرط و شروطی داره .....
کدوم معلمی رو دیدین که به شاگردی که نه از بی استعدادی بلکه از سر بی حوصلگی و تنبل بازی درس نخونده و توی کلاس هم گوش نمیداده نمره بده ؟![]()
![]()
خودت کمک کن اگه از اصحاب اقا نیستیم از دشمنانشونم نباشیم ....
که رفت روزها در مسجد هی عبادت کرد و کرد تا اینکه یه شب در زدن که اقا منتظرته بیا ...
اون تازه میخواست مشغول به کاری (---) بشه و دست دست کرد و گفت باشه شما برین من میام ...
باز اومدن دم در ...باز گفت خیلی خب شما برین من میام
گفتن زود باش اقا منتظرته گفت باشه دیگه چقدر میگین میام ....
صبح از خواب بیدار شد در حالی که در مسجد --- شده بود
این که عارف شب زنده دارش بود ، پس واااااااااای به حال ما !
وقتی مادرشوهرم اینا اینجا بودن ، یعنی دقیقا وسطای امتحانات خرداد بچه ها ، از تلویزیون گزارش از مشهد اردهال و امامزاده سلطانعلی پسر امام باقر پخش کرد و ما هم گفتیم که کتاب زندگی نامه شونو داریم و مادرشوهرم خوند و عاشقش شد که بره زیارتش ...
اولش هر کاری کردیم تعداد مون با ماشین کرایه ای جور در نمیاومد ! ما ۵ تا بزرگ و یه بچه بودیم . بعد مادرشوهرم پیشنهاد کرد که با اون پسرش دو ماشینه بریم و کلی تدارک دید و دستور خرید داد و میخواستیم غذا درست کنیم و .... که اونا گفتن نمیایم دخترمون باید درس بخونه !
حالا پسر ما عین خیالشم نبود که باید فرداش امتحان بده !
شوهرم گفت من قبلا رفتم و نمیام ما هم گفتیم خب این پسره هم کمتر از دو هفته پیشش اردوی مدرسه ای رفتن اونجا ! چطور پسرمون اینقدر بازم علاقمنده ؟
اخرش ما با یه تاکسی دربست رفتیم مشهد اردهال ... نزدیکای کاشان ...
یه روستای کوچیک و کم رونق و یه ساختمون کم زرق و برق ! با یه حرم کوچولو که فضای دور حرمش به اندازه ی دو ردیف ادم بود . ولی جای دیگه برای نشستن و عبادت داشت ...
توی حرم هم چند تا امامزاده ی دیگه هم دفن بودن که یکیشون خانوم بود ...
ایشون از نوادگان امام نیستن . ایشون پسر امام باقر و برادر امام صادق هستن که به نیابت از ایشون و به درخواست مردم منطقه به اینجا اومدن و چند سال مردمو ارشاد کردن که موقع شهادتشون سرشونو از بدن جدا میکنن .....
یه زن و شوهر جوون هم عین ندید بدید ها با عکس روی دیوار سهراب هی عکس میگرفتن و یه جور ناز و کرشمه می اومدن واسه هم که حالمون بهم خورد ![]()
زندگینامه حضرت
سرداب اعجاب انگیز حرم
میگفت خوندم ! بلدم ! امتحانش اسونه ! نه گردن اینا نمیندازم ...
کارنامه اشو که گرفتیم اون چند تا امتحانی که مهمون خونه مون بود رو خراب کرده بود !
بعد میگه اهااااااااا این مال اون موقعیه که مامان بزرگ اینا اینجا بودن !!!
یعنی چی باید به این بچه گفت ؟
موقع امتحانا بهش میگفتم درستو بخون ... میگفت اَه ! بعد هی میگین تو بخاطر ما درس نمیخونی من اگه الان درس بخونم برای شما میخونم دیگه !!! ![]()
بهش میگم برو کلاسای تابستونه یه چیز یاد بگیر . ما وقتی بچه بودیم ارزومون بود بریم کلاس ولی ما رو نمیفرستادن میگفتن تنها نمیتونین برین چون شما دخترین ! وقتی میرفتیم مدرسه همه ی بچه ها یه کلاس رفته بودن جز ما !
تو کله اش نمیره ! یه جوووووووووووووووور میخواد استراحت داشته باشه انگار توی سال تحصیلی بکوب داشته درس میخونده !!! میگم برو کلاسای ورزشی مدرسه تون . هم تکواندو داره هم جودو میگه اگه کونگ فو بود میرفتم ! میگم اخه تکواندو با کونگ فو چه فرقی داره ؟ یکی مشت رو میگردونه بعد ول میکنه اون یکی ول میکنه بعد میگردونه
میگه اخه جودو هم شد رشته ؟ یه چوب میگیرن تو دستشون و یوعاااااااااااا میکنن ؟
جودو چوب داره ؟![]()
هر چی من میگم اون یه چیز دیگه میگه !![]()
ولی به یه چیزهایی خیییییییییییییلی علاقه داره که من دلم نمیخواد اون کارا رو انجام بده
یکیش اشپزی . یکیش هم بافتنی !!! از اواسط سال تحصیلی که توی کتاب حرفه شون قلاب بافی یاد داده بود ، هی اصرار میکرد که بهم بافتنی یاد بده میگفت قلاب و کاموا داری یا نه . گفتم دارم ولی نمیدونم دقیقا کجاست گفت پس من میرم میخرم ... که حسابی داد و بیداد کردم که مگه زنی بشین درساتو بخون هر وقت تعطیل شدی اون وقت حرف بزن و .....
پارسال رفته بود نمایشگاه کتاب یه کتاب شیرینی پزی خرید !
بعد هی میرفت اشپزخونه رو به گند میکشید و برامون یه چیز نپخته می اورد و میگفت بفرمایید . مام میخوردیم و دم بر نمی اوردیم ![]()
نه که حوصله نداشت صبر کنه همون جور نپخته شیرینی و سیب زمینی مثلا سرخ شده و چیپس رو می اورد برای خوردن ...
بعد از تعطیل شدنش هم چند باری هی گفت من جارو برقی میکشم خونه رو
با اینکه تماااااااااااام سعی خودشو میکرد ولی بازم یه عالم اشغال روی زمین و گوشه و کنارا بود
بعد یه بار دقت کردم دیدم با لوله ی جارو برقی داره مو و لپ و دستش و لباسشو می مکه !![]()
![]()
ادامه مطلب
![]()








![]()
با اینکه خیلی اوضاع دلخواهی نداریم و به چه سادگی چند روزه توی خونه خودمون مستاجر شدیم و هر روز ۲۰ بار صاحب خونه میاد صدام میکنه که نردبون تونو بدین ... کولر رو روشن کنین ... حالا خاموش کنین ... شماره اژانس چنده ؟ ... شماره های کنتور رو یادداشت کنین ... و ...............
بدبختانه کولر مونم مشترکه !!!![]()
ابگرم کن مونم همین طور که با کنتور ما حساب میشه (گازمون دو تا کنتور داره)![]()
![]()
یادمه از هر طرف ممکن بود یکی صدامون کنه ! یه بار یادمه از پنجره ی اشپزخونه چشمم افتاد به باغ پشتی خونه مون که یهو قلبم افتاد تو دهنم !!!!!!! یه چیز قلمبه ی سیاه پا دار !!!! دیدم وسط درختا ! یعنی منی که اعتقاد به دیدن جن نداشتم هی تند تند بسم الله گفتم و مردم از ترس !!!!
بعد که نگاه کردم نبود !!!!
فقط مردم !
از ترس به کسی هم نگفتم که جن دیدم ! حالا بعدا فهمیدم که مادر صاحب خونه مون بود که چادر مشکیشو دور کمرش بسته بود و اومده بود سبزی بچینه و اون لحظه که من دیدمش اون دولا شده بود و دقیقا من از پشتش دیدمش !
فکر کنین بدون سر و صدا اومده بود توی حریم ما ! فقط به این مجوز که این خونه ی پسرشه !
بارها هم شد که خودشون در رو باز میکردن و می اومدن تو حیاط !
یا یهو سرشونو از دیوار بالا می اوردن و باهام حرف میزدن !
کــــــــــلا راحت بودن !!!![]()
خیلی هم چاق سلامتی میکنه هر دفعه
شیطونه میگه حتما چک شونو نمیتونن پاس کنن که اینقدر تحویل مون میگیرن
هی به دخترم میگه بیا پایین که اصلا دوست ندارم ولی خودش (دخترم)خیلی دوست داره
ایکاش زودتر وسط دو واحدو ببندن !
خونه زندگی هم ریخت و پاش شده حسابی ! نه جایی برای گذاشتنشون داریم نه دل و دماغشو از فکر این که چند ماه دیگه باید بریم ... موقع اسباب کشی زیر زمین شوهرم گفت میدونی چی کیف داره توی این اوضاع ؟ گفتم چی ؟ گفت یکی زنگ بزنه که
میخوایم بیایم خونه تون اون وقت ما هم چار تا کلفت بارشون کنیم ! البته خدا کیف مونم کامل کرد و یکی زنگ زد و گفت میخوایم بیایم ، ولی نمیدونم چرا شوهرم چار تا کلفت بارش نکرد !
مگه نمیگن حرف مرد یکیه ؟
فقط گفت خونه مون خیلی ریخت و پاشه و الانم صاحب خونه داره اسباباشو میاره اگه تصمیم تون خیلی جدیه میتونیم وسط اتاق رو خالی کنیم تا بتونیم بشینیم !!!
فکر کنم چون داداشش بود بهشون گفت وگرنه اگه کس دیگه بود شوهرم میگفت حتما تشریف بیارین !!!حالا هر چقدر هم به بدو بدو بیفتیم !
یه جای خیلی عالی گیر اوردیم که برای خرید فقط زمین گود برداری شده اش کل پول خونه مون + پس اندازی که برای ساختش داشتیم ، میره !!! میشه لطفا دعا کنین یه جوری خدا خودش جور کنه ؟![]()
چه انتظار سختی بود موندن در محل مقرر شده برای شروع تشییع ...
مسیر اومدن شونو گرفتیم و رفتیم .................................................................................
رفتیم و رفتیم با چشم های منتظر به پیچ جاده ....
(با لحن سیاوش نخونینش
این کاملا حس اون موقع ام بود نه یاداوری یه ترانه )
عشق یعنی یه شهید با لبهای تشنه سینه چاک
عشق یعنی یه جوون یه جوون بی نام و نشون
عشق یعنی یه نماز با وضو گرفتن توی خون
عشق یعنی یه پدر که شبا بیداره تا سحر
عشق یعنی یه خبر خبر یه مفقود الاثر
عشق یعنی یه پیام تا بقیه الله و قیام
عشق یعنی یه کلام پا به پای فرزند امام
چه حالی بود لحظه ی اول دیدار ....
چه بغضی بود وقتی بارون گل از اسمون روی سر مردم و شهدا ریخته میشد .......
چه ارامش بخش بود گرفتن ماشین حمل شهدا و همراهی با اونها اونم با بچه به بغل ....
.
.
.
ولی یهو شلوغ شد ... حواسم از شهدا پرت بچه و دور و بر و تشنگی و خوراکی و یه جای بهتر و کثیف نشدن لباس و ............ شد و به خودم اومدم دیدم واااااااااای جا موندم !
از شهدا جا موندم .....
یه بار خواستم از مسیر جدا بشم . خواستم زنگ بزنم به همسرم و بگم بسه دیگه خسته شدیم ..... بگم توی شلوغی بهتره جلوتر نریم ...
تا احساساتی میشیم تا حالشونو داریم و به اسایش و راحتی مون خللی وارد نمیشه میگیم خدا ... ائمه ... شهدا ... دستمونو بگیرین ! ولی تا کمی کنارشون میمونیم زود حواسمون پرت دنیا و زندگی و خوشی هامون میشه و خسته میشیم و ولشون میکنیم !
نخواستم اینجوری بشه
نخواستم شهدا رو ول کنم
من و دخترم با اینکه عقب افتادیم و جا موندیم ولی اروم اروم مسیر رو گرفتیم و رفتیم .... بازم به فکر تشنگی و گرسنگی و کثیف نشدن لباس و خسته نشدن بودیم ولی چشممون به مسیر بود و راه رو ول نکردیم
و اخرش به شهدا رسیدیم . به همون نزدیکی و درست روبروشون با حدود ۳ - ۴ متر فاصله نماز مغرب و عشا رو خوندیم ....
*
وای به حال ما !
یهو بچه ها اون دور دورا یه فواره ی اب دیدن و عین اب ندیده ها با کله دوئیدن طرفش ! پسره جلو دختره عقب ... 
موقع برگشت دیدیم که نمیتونن قشنگ راه برن
کم کم که نزدیک شدن دیدیم بعععععععععععله ! چند کیلو گِل به کفش دارن که نمیتونن راه برن !
برگشتیم خونه دم در شوهرم دونه دونه بغلشون کرد و برد گذاشتشون توی دستشوئی !

حتما میگین عجب دختر شیطونی ! نه عزیز بهتره بگین عجب پسر شیطوووووووووووووونی !!!


از ۲ سال اعتکاف در مسجد جمکران ... و یه بازیگر مرحومِ مهربون ...
خانوم فاطمه طاهری 
بار اول جاش نزدیک ما بود . همون شب اول قبل از شروع رسمی اعتکاف یه عده میرفتن سلام علیک ... منم رفتم . مفاتیحم دستم بود گفت بده امضاش کنم ...
اگه خودش نگفته بود من اصلا روم نمیشد ازش بخوام ... اصلا شایدم هیچ وقت یادم نمی افتاد که ازش بخوام
سال دوم رفتم که یادش بیارم که من پارسالم دیدمش
بازم ازم مفاتیحمو گرفت تا امضا کنه ولی تا دستخط خودشو دید گفت : اِ ! قبلا براتون امضا کردم ؟ گفتم بعله
ولی مال اعتکاف پارساله ... خوشحال شد و این بار بیشتر برام نوشت .....
خدا رحمتش کنه ....
من نمیفهمم این بلاگفا کی میخواد از پرشین بلاگ یاد بگیره و هر چند ثانیه نوشته های وبلاگنویسا رو سیو کنه تا این همه اعصاب مون خورد و خاکشیر نشه ؟
![]()

اخه مردا چه سنخیتی با امام علی دارن که روز تولد ایشون رو تصاحب کنن ؟ البته بخاطر نترکیدن شون از عصبانیتِ روز مادر و روز دختر مجبور به این کار شدیم ![]()
کامنت اقایون متعصب تایید نمیشود و جواب هم داده نخواهد شد ![]()
![]()
مثلا از این جور کادو ها
خدائیش وقتی لباس خوشگلی رو میپوشیم اصلا خودمون نمیبینیم که لذتشو ببریم . تموم لذتش مال بیننده است![]()
حالا امسال که گذشت ولی از سال دیگه یادتون باشه یه کادوی گرون قیمت براشون بگیرین![]()
منم یه بار از این مدل کادو ها گرفتم !
کادوی تولد ۱۸ سالگیم از طرف همسرم یه وسیله ی ورزشی بود که من هیچ وقت زورم نرسید اونو انجام بدم ولی همسرم تند و تند اونو خم و راست میکرد و کیفشو میبرد !![]()
که رفتم به صورتم اب زدم که یهو سووووووووووختم ! دستم فلفلی بود و به تموم صورتم خورده بود و همه جای صورتم میسوخت ! این فقط مرحله ی جدا سازی فلفل از نخ بود ! خدا مرحله ی پودر کردن فلفل رو به خیر بگذرونه !!!!![]()
یادم میاد اون قدیما یه فیلم هندی دیدم که یه عده یه عالمه پارچه رو زمین پهن کرده بودن و داشتن پودر فلفل خشک میکردن (نمیدونم چرا فلفل هاشون پودر بود
)که ادم بده ی داستان اومده بود اونجا تا ادمهای بیچاره رو اذیت کنه بعد اونا دو سر پارچه ها رو میگرفتن و فلفل ها رو ریختن روی سر و صورت ادم بده ! اون چنان جیغ و دادی کرد که دلمون خنک شد ولی الان میفهمم که چه بلاااااااااایی به سرش اومد !![]()
بعد سرچ کردم و دیدم نوشته دستور تهیه ی ادویه ی پاپریکا .
نوشته بود فلفل دلمه ای قرمز را تکه تکه کنید و بگذارید خشک شود . بعد انرا اسیاب کنید !
اینقدر خندم گرفت ![]()
بامزگیشم اینجا بود که ما چند روز پیشش یه مقدار فلفل دلمه ی قرمز داشتم که یکم چروک شده بود و همسرم اونا رو خشک کرد !
من همش با خودم میگفتم اخه این چه کاریه ! فلفل دلمه ی خشک شده به چه دردی میخوره اخه ؟!
* یه بار وقتی با بچه های کلاس خیاطی رفته بودیم برای امتحان ، موقع برگشتن توی ایستگاه اتوبوس ، یه خانومی از یکی از بچه ها پرسید که ساک کوچیکی که همراش بود قیمتش چنده ؟
دوستم هم عذر خواهی کرد و گفت نمیدونه و ساک رو همسرش خریده ...
اون یکی دوستم از این یکی پرسید : وا ؟ یعنی شوهرت بدون تو رفته ساک خریده ؟
این یکیه با شرمندگی گفت نه اخه قضیه داره یه بار یهوئی مجبور شد و خرید وگرنه همه چی که میخواد بخره با هم میریم ....
من داشتم از خنده میمردم ! گفتم بهشون این که چیزی نیست ! شوهر من وقتی رفت خونه بخره خودش تنها رفت و با منم مشورت نکرد !
تازه کاشی و سنگ و روشوئی رو هم به سلیقه ی خودش گرفت ...
مثل الان که یهو خونه رو فروخت !![]()
از چند روز دیگه ما توی خونه ی خودمون (!) مستاجریم ! صاحب خونه مون میاد زیر زمین میشینه و ما ۶ ماه وقت داریم یه خونه ی نیمه کاره بخریم و بسازیم و اماده زندگی کنیم و اسباب کشی کنیم به خونه ای که پارکینگ داره برای ماشینی که شاید تا چند سال دیگه هم با این خونه سازی پولش جور نشه
* خوش به سعادت معتکفین ....
تسلیمم ! دستام هم بالاست !
(مثلا این شکلکه دست بالاست
)نزنین دیگه ، من غیبتم موجهه ! ۱۰ روزه که مادرشوهر و برادرشوهرم اینجان ، وقت ندارم خب ... الانم نشستن کنارم منم از فرصت استفاده کردم گفتم یه پست کوچولو (تاکید میکنم کووووووووچوووووولووووووو
)بذارم بلکه کمتر دعوام کنین ![]()
![]()
![]()
و مقصود هم حاصل شد و چشم مان به جمال اون اقا هم روشن گشت از فاصله ی حدود ۴ - ۵ متری و عکس هم گرفتم ازش ، با اینکه خیلی بدم میاد وقتی همه دارن عزاداری میکنن یه عده موبایل و دوربین به دست دارن فقط عکس و فیلم میگیرن
ولی خب اینجا فرق داشت
من در حد ضرورت عکس گرفتم
فقط محض یادبود
تازه بعضی از مداحی های قدیمی و اشناشم خوند و بسی شنگول مان کرد (عین کنسرت خواننده ها
) و چون فقط نصف این اومدن برای خدا بود حالشم نصف صبح بود .
* پلاکارد زده بودن (نقی زیبا ترین نام جهان است .... )
و اعصاب خوردی !
باااااااااازم خوابیدن توی پشت بوم و خنکی هوا و صبح با رژه ی مگس روی سر و صورت بیدار شدن و خفه شدن توی ساعت ۸ صبح و فرار به داخل اتاق !!!
و هی باید توضیح بدیم که با اینکه همه مون تعطیلیم ولی بازم موندن ۳ ماهه برامون خیلی سخته و رفت و امد هم مشکله و شاید وقتی دیگر و ........
و بعدش هم جنگ اعصاب برای دعواهااااااااا و اذیت هاااااااااا![]()
دیگه هم بی خیالش شدیم از بس که این اخریا همش غر میزد که نمیخوام عینک بذارم !![]()
![]()
![]()
![]()

میگن اگه بهتون سلام کنیم شما حتما جواب مونو میدین .... یعنی با منم حرف میزنی بانو ؟
میگن شما مادر ساداتی ... یعنی منم میتونم بگم مادر ؟
میگن حضرت زهرا حلال صد ها مشکل است یعنی میتونم دلخوش به حل مشکلاتم باشم ؟
میگن .......
روز تولدتونه اما همه از خودتون عیدی میخوان ... منم میخوام بانو . خودت که میدونی دستم به هیچ جا بند نیست فقط دلمون به شما خوشه ....
امروز روز زنه . بخاطر وجود زنی مثل شما ولی کیک یزدی کجا و کیک نامزدی کجا .....
و برای مادران خفته در خاک هم فاتحه ای میفرستم
و از خدا میخوام بخاطر حضرت زهرا همه شونو بیامرزه ..... و به همه ی بچه هایی که مادر و پدرشونو از دست دادن صبر بده ...
یادش بخیر مادرای قدیم که نه سواد زیادی داشتن و نه امکاناتی و نه وقتی برای رسیدن به خودشون ولی مهر و مادری کردن شون از ماها خیلی بیشتر بود ...
من به شخصه خودمو لایق تبریک روز مادر نمیدونم !![]()
مادر ، اونهایی بودن که واقعا بدون توقع و بدون هیچ چشم داشتی خودشونو فدای بچه هاشون کردن نه ماها که با اینهمه اسایش و امکانات و ادعای فهم و شعور و تحصیلات خودمون رو به بچه ها ترجیح میدیم !![]()
هم دیدن یه عالمه فامیل یه جا و از همه مهم تر یه شب خوابیدن ۴ تا خواهری توی خونه ی بابا بدون شوهرا ....
دست همسرامون درد نکنه که اجازه دادن . همسر منم تو جمع خانواده خودش با خواهر و برادراش بود ... چون فقط یه شب قرار بود باشیم خواستیم بیشترین استفاده رو بکنیم !
و دراز بودنش هم بخاطر ازاد بودنشونه که تا هر وقت که بخوان میتونن پچ پچ کنن و حرف بزنن و کسی نمیگه بسه چه خبر تونه ![]()
صبحشم خواهرم مهتاب بهم گفت سوغاتی هایی که شوهرش از مکه اورده رو برام گذاشته کنار و گفت معلوم نیست کی برسه به دستت که منم نگفتم که همین امروز میرسه
دست شوهر خواهرم درد نکنه سوغاتی های قشنگی برامون گرفت ... در عرض ۴ ماه دو تا سوغاتی گرفتن برامون ...![]()
مهتاب گفت این واقعیه ؟ گفتم اره فکر کنم ! گفت حالش بهم نمیخوره که شوهرشو میخوره ؟ گفتم خب اونا حشره خوارن دیگه چه غذایی بهتر از این ؟![]()
تازه این پیام ظهر فرستاده شد و همسرم هم مشهد نرفته بود . به قول شوهر خواهر شوهرم که مردم یه پیام میخوان بفرستن یه نگاه نمیکنن اقلا اسم طرفو که برای اونا فرستاده پاک کنن !!!
نه توقع زیادیه که مثلا یه روز دعوا و داد و بیداد با خواهرش نکنه و فقط یه روز درسخون بشه ؟
یا برای قلب نوشته : در عشق / سرگرم بو سه زدن !!!!
این چه ترجمه هاییه !![]()
![]()
کسی خبری ازش نداره ؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
* میخواستم برای روز معلم بروز کنم بیاد مدرسه و معلم هام ... یه خورده هم کل کل کنم با معلمای عزیز
ولی یهو دل و دماغم از دست دادم ! راستی برای کادو معلم های بچه هاتون یا خواهر برادر و خواهرزاده برادر زاده هاتون خبر دارین چی دادن ؟ اصلا برای مقاطع راهنمایی و دبیرستان برای معلم ها باید کادو گرفت ؟ من که هیچی ندادم ببره ! اصلا چه معنی داره کادو دادن ؟ مگه روز پزشک یا دارو ساز یا کارگر یا ارتش میشه بهشون کادو میدیم ؟ دهه !!! ![]()
فقط کافیه که بگن میتونی ... وقتی به ادم ازادی میدن ادم بی خیالش میشه و ولو میشه تو خونه و همون کارای قبلیشو انجام میده !
خریدم ولی حسش نبود
تا اینکه همسر خان فرمودن هر روز باید از روی کتاب غذا بپزی حتی نیمرو رو !!! و خدا رو صد هزار مرتبه شکر توی کتاب اشپزی بهار و تابستان که ۳۰ ناهار و ۳۰ شام برای ایام بهار و تابستون در نظر گرفته بود نیمرو رو هم یاد داده بود . به این صورت که : روغن را در تابه ریخته میگذاریم داغ شود . تخم مرغ را درون روغن داغ انداخته و صبر میکنیم تا سفت شود ! وگرنه دیگه نیمرو نمیتونستم درست کنم !!!!
ولی خدائیش خیلی چیزای خوبی از این کتابا یاد گرفتم ....

من و دخترمم دعوت بودیم ولی پسرم چون ۵ شنبه ها هم مدرسه داره و اون روز امتحانم داشت عذر خواهی کردیم و نرفتم . اون شب توی خونمون ۱۵ تا مهمون داشتیم از ۴ ماهه تا ....
میشه گفت بعد از ازدواج خواهرا ، این اولین باری بود که همه شون یه جا خونه ی ما بودن . فرداش بعد از ظهر ۸ نفر از مهمونا رفتن و فقط سرنشینان ماشین بابا موندن ....
یهو صدای زنگ تلفن بیدارم کرد و مامان خبر داد که رسیدن خونه شون !!!
تو ماشین که نشسته بودن ، بازم تاکید کردم که مطمئنین همه چیزتونو برداشتین ؟ مامان گفت اخ من شارژرمو جا گذاشتم ... رفتم که بیارم دیدم مقنعه ی مریم هم جا مونده . بــــــــــعد از رسیدن شون ، چشمم افتاد به یه ساک کوچیک دستی که یه دستِ کامل لباس بابا و نیم دست لباس مامان و چند تا چیز دیگه یهو جا مونده بود !
اونم کجا ؟ درست جلوی چشم همه مون ! توی هال کنار اشپزخونه !
خواهر زاده هام چی !!!! اگه میگرفتن من باید چیکار میکردم ؟!!! و هی یاد مانیا می افتادم که تازه ابله مرغون گرفته و نامزدشم دو هفته اس از ترس پیشش نمیاد ! هی با خودم میگفتم ای بابا ! الان چه وقت ابله بود ! اگه مانیا دوست مجازیم نبود میگفتن دخترم از اون گرفته ولی الان چی ؟ .....
خدا رو شکر تشخیص دکتر این بود که حساسیته . حساسیت غذایی !!! تنها چیزی که اون روزا دخترم برای اولین بار خورده بود سس فرانسوی بود ! یعنی به سس حساسیت داره ؟
القصه ... دخترمون طبق معمولش که هر جا میره دنبال دوست پیدا کردنه ، چشماش دنبال دخترای هم سن و سالش میگشت و چند بار هم تذکر دادیم که همین دور و برا باش ... هی رفت و اومد و دوئید و چند بار ماها رو به ادم بزرگا معرفی کرد و دور رفت و نزدیک اومد تا اینکه متوجه شدیم که نیست ! همسرم به یه سمت رفت و پسرم به سمت دیگه و منم موندم همون جا بلکه اگه اومد ببینمش و هی جمعیت رو با نگرانی نگاه میکردم .
دو بار همسرم و دو بار پسرم دست خالی و با ناراحتی برگشتن و دوباره رفتن .... پسرم گفت مامان ! حالا من وقتی دعواش میکنم که سر جاش بشینه شما میگین ولش کن بذار بره ! حالا میخواین چیکار کنین ؟
برگردیم بدون ریحانه ؟ اخه کجا میتونه رفته باشه ؟ نکنه کسی با قول عروسک یا خوراکی گولش زده باشه و ..... نکنه دیگه نبینمش ؟ !!!
شوهرم رفت و اسم و مشخصات دخترم و شماره موبایلشو داد برای گم شده ها .......
داداششو دیده بود .... البته اخر هم شکار شد و با جیغ و گریه پرید بغل من .......
چه به روز من اومد اون لحظه بماند ..... ولی خودمو نباختم و ارامشمو حفظ کردم ...
به هر کسی که رسیدم با نگرانی ، نشونی های دخترمو دادم ... به زائرا به خادما به بچه ها .... اون دختر کوچولو رو هم پیدا کردم ولی نمیدونست دخترم کجاست .... شاید یه دقیقه هم نشد ولی برای من انگار سالها گذشت ......... دست پاچه و نگران .... از اون طرف نگران اینکه الان خواهرشوهرم از کنار ضریح بیاد و بگه خب ، بریم .... و من بدون دخترم !!!
توی اون جمعیت ، یه دختر کوچولو رو لابه لای چادرهای مشکی دیدم که به پهنای صورتش اشک میریخت
و من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که محکم بغلش کنم و بگم عزیز دلم من اینجام .......
و وقتی بلندش کردم و تو بغلم اروم گرفت خواهر شوهرمم پیداش شد و پرسید چرا داره گریه میکنه ؟ با ارامش و لبخند گفتم هیچی ... فکر کرده که گم شده !
و بازم خدایا شکرت ........
این ماجرا رو تازه دارم لو میدم حتی به شوهرمم نگفته بودم !

چه صدای دلنشینی داره این بارون ......
ادم احساس میکنه روحش داره شسته میشه ....
احساس میکنه داره تمیز میشه ....
داره پاک میشه ....
تند و پیوسته و پر سر و صدا ..... همراه با رعد و برق ......
وای که یاد بارونای شمال انداخت منو ......
یاد صدای شر شر بارون روی بام همسایه ...
صدای قلپ قلپ جاری شدن اب از ناودون .....
و امروز دقیقا همون صدا ها منو از خواب بیدار کرد ......
باورم نمیشه دلم یه چیزی خواسته باشه و به این زودی انجام شده باشه ......
ممنون خدا
میدونم از دعای گربه سیاهه بارون نیاوردی
ولی همین که گربه سیاهه رو دلشاد کردی ، بازم ممنون ....
ادامه مطلب
![]()
ایکاش همیشه حرفام اینجوری درست در می اومد ........
ادامه مطلب

توی جستجو هام اینها رو پیدا کردم :
چه او شهید واقعی باشه یا نباشه ، ولی بدجور عطر شهادت از رفتارش و وصیت نامه اش میاد ....
خوش به حالش ......
خدا رحمتش کنه ....
خدا همه ی ما رو بیامرزه .....
* چه دعایی کنمت بهتر از این ، که کنار پسر فاطمه ، هنگام اذان سحر جمعه ای از سال جدید ،پشت دیوار بقیع ، قامتت قد بکشد در دو رکعت ، به نمازی که نثار حرم و گنبد بر پا شده ی حضرت زهرا بکنی ....
ایام شهادت شون رو تسلیت میگم ....


وقتی ناهارمونو خوردیم بابا اینا ما رو راهی کردن . کلید رو دادیم بهشونو و بر خلاف همیشه که اونا میرفتن و ما تا چشم کار میکرد براشون دست تکون میدادیم ، حالا ما می رفتیم و برای اونا دست تکون میدادیم و میخندیدیم ....
خیلی .......
لحظه تحویل سال فقط ما خونه ی مادرشوهرم بودیم . برادر شوهر کوچیکه هم نبود و شبش رو خونه ی پدر نامزدش خوابیده بود .فقط ما بودیم و مادرشوهرم و برادرشوهر مجرده . همه مون قران دستمون بود و میخوندیم .... ولی پسرم کتاب درسی گرفته بود و تند و تند میخوند تا مثلا تا اخر سال همش در حال درس خوندن باشه ! البته من به یقین رسیدم که همه ی اینا کشکه ! چون تا روز ۱۳ فروردین من چندین بار دیدم که مجله ی جدول داره حل میکنه ولی دفتر و کتاب دستش ندیدم !
محیا کوچولو سه ماهه بود که خاله بزرگه اش برای اولین بار دیدش ...
نماز ظهر اولین روز فروردین رو هم خونه ی باران اینا به جماعت خوندیم ....
بخاطر اینکه بابا اینا و دو تا از خواهرام نبودن ، عید دیدنی رفتن با سحر و خانواده اش خیلی دلپذیر بود
. حتی وقتی بچه ها سر نشستن توی ماشین با هم دعوا شون میشد ....
به قول مهتاب که خوب شد ندیدم ابادان امروز رو . که تموم ذهنیت بچگی و خاطراتم خراب میشد .... همه چی عوض شده بود .....
حتی من با خودم گفتم ایکاش عکسهاشم ندیده بودم .....
یکی از همسایه های قدیمی مون خونه اشو عوض نکرده بود . یادش بخیر من و دخترش با هم دوستای جون جونی و همکلاسی بودیم .... به مامان اینا سپردم از مامانش شماره تلفن دوستمو بگیره . الانم شماره اش دستمه ولی نمیدونم زنگ بزنم بهش چی بگم !!! چیز زیادی هم از اون موقع ها یادم نیست . نه اسم دوستای دیگه نه معلما ....
توی همین ۱۵ روز اول سال ، تولد تقریبا ۱۵ نفر بود که بعضیاشون از دستم در رفت ! با عرض پوزش فراوان از در رفته گان 
![]()
اها اینم میخواستم بگم که تلاش و استقامت خیلی از شماها برام الگوئه ! واقعا همت دارین ! شماها واقعا ستودنی هستین که با این سرعت اینترنت دایال اپ هی تند تند بروز میکنین و همین طور ادامه میدین
من که دو بار از اونجا وصل شدم از زندگی سیر شدم !![]()
ادامه مطلب
فرداش صبح خونه بودیم . عصر کلاس داشتم . با هم رفتیم کلاس و اخرای کلاس اجازه گرفتم و رفتیم بازار ....
عصر روز دوشنبه طبق معمول رفتیم بیرون ....
روز سه شنبه وقتی مریم از خواب بیدار شد دید که گلوش درد میکنه و سردرد داره و تنش کوفته اس . عصر من کلاس داشتم و مریم تو خونه استراحت کرد و بهتر شد ....![]()
![]()

عکس کیفامون
البته یکی برای عکس گرفتن کیفشو نداد
اون تسبیح هایی که رو کیفا هست اسمش تسبیح سایه ایه
که من برای یادگاری به دوستام میدم ....
گفتم از بیرون غذا میگیریم گفت ابگوشت گذاشتم !!! یه سوژه خنده هم درست شد که چه ابگوشتی میشه الان و .... یکی که هوس ابگوشت کرد و
.... ما هم که بدون خوندن نماز جماعت نمیشد برگردیم ! چطور تو روی خدا و اون امامزاده اش میخواستیم نگاه کنیم اون دنیا ؟
برای همین نماز رو خوندیم و برگشتیم خونه .... وسطای راه هم فهمیدیم که مهمونا رسیدن ... ساعت ۹ و نیم هم سفره شام رو انداختیم و همون موقع همون که هوس ابگوشت کرده بود پیام داد که ابگوشته پخت یا گوشتش مثل لاستیک بارزه ؟
ولی خدائیش ابگوشت بدی نشد . گوشتشم خوب پخته بود .....
صبح جمعه اقایون رفتن پشت بوم رو موکت پهن کردن و سرگرم بازی اسم فامیل شدن .... هی ما رو صدا کردن بیاین بالا ، ما نرفتیم .... من که اگه بهم انگشت میزدی اشکم در میاومد
..... خودمو سرگرم غذا و اماده کردن مرغ برای کباب کردم ....
)
تقویم رو اوردم و نشونش دادم که الان چه روزیه و دونه دونه شمردم براش که این که صبح بشه و شب بشه و اون صبح بشه و شب بشه و ......... ما میریم اونجا ..... ولی اون موقع هم اونا نیستن . اونا میخوان برن مسافرت ..... ولی خاله سحر و مهدیه و محیا خونه شون هستن و ما میتونیم بریم پیش اونا ....
دخترم که داشت با یه قیافه ی جدی به حرفام گوش میکرد قسمت اخرش خوشحالش کرد و اخ جون کنان در حالی که به تقویم نگاه میکرد دور شد .....
ادامه مطلب
| Design By : nightSelect.com |







