سلام ....

این روزها یه شغل تازه دارم !
پرستار شدم !


البته بهم حقوق و مزایا نمیدن ولی امیدوارم که اجر بدن .... مرخصی ندارم ولی ارامش خیال دارم !
خوشحالم که هر کاری از دستم بر میاد میتونم برای مادرشوهرم انجام بدم ....
و امیدوارم که دعاهایی که در حقم میکنه مستجاب بشه 

این روزها سرم حسابی شلوغ شده ....
این روزها زندگی مون خیلی عوض شده ....
این روزها رفت و امدهای خونه مون خیلی بیشتر شده ...
این روزها کلا شبیه هیچ زمان از 19 سالی که از زندگی مشترکمون گذشته نیست !
این روزها خونه ی ما شده عین فیلمهای قدیمی که خانواده ها با مادر و پدر بزرگ زندگی میکردن ....
این روزها مادرشوهرم انگار کم کم بو برده که رفتنش نزدیک شده ...... وصیتی هم به بچه هاش کرده ....
این روزها روزهای سختیه هم برای او و هم برای ما .....

خدایا ! نیار برای هیچ فرزندی که ذره ذره اب شدن پدر و مادرشو ببینه ..... 

* از همه ی دوستایی که توی این یه ماه نبودنم ، نگرانم شدن و حالمو پرسیدن ممنونم :) الان حالم بهتره . کمرم هم بهتره .... مراعاتشو میکنم اونم هوامو داره :)



تاريخ : چهارشنبه 1393/10/03 | 1:40 | نویسنده : سایـه |

سلام 
کی گفته چوب معلم گله ؟ هر کی نخوره خله ؟
این بیت از کجا اومده اصلا ؟ نکنه کسی اینو سروده که خودش همش کتک میخورده و خواسته خودشو خوب جلوه بده و اونی که کتک نخورده رو بد ؟
البته خدا رو شکر منم کتک خورده ام و جزء خل ها محسوب نمیشم ولی واقعا باید ریشه یابی کرد !

دخترم هفته پیش اومده گفته معلم ورزششون با خط کش فلزی اونا رو تهدید کرده که هر کی حرف بزنه با این خط کش میزنم تو دهنش پر از خون بشه !!!
با خودم گفتم خب اونم ادمه ! حتما شرایط روحی خوبی نداشته !
بعدا مامان یکی از بچه ها گفته قضیه ی معلم ورزشو میدونی که بچه ها رو تهدید کرده ؟ من اینو به معلم بچه ها تذکر دادم و گفتم که دخترم خیلی ترسیده و توی خواب جیغ زده و گریه کرده و میگه دیگه نمیرم مدرسه .... بعد گفت دخترم همش ناراحت دخترت بود میگفت خانوم ورزش نزدیک بود ریحانه رو بزنه !!!
من کاملا بی اطلاع بودم !
معلم بچه ها گفته با خانوم ورزش صحبت میکنه 
من خیلی اروم و پله پله با دخترم حرف زدم و ازش پرسیدم چی شد که خانوم ورزش اینو گفت ؟ ایا کسی رو هم زد ؟ گفت اره ! گفتم تو رو هم تنبیه کرد ؟ سرشو برد پایین و یهو قطره قطره اشک از چشماش چکید و گفت منو با خط کشش زد !
من چشمام گرد شد ! تو رو زد ؟ چرا ؟
- چون من با دوستم در گوشی حرف زدم !!! اصلا صدام بلند نبود هیشکی نشنید ولی خانوم زد پشت دستم ! بعد جاشو نشون داد و گفت اینجا .....
فقط به همین خاطر ؟ نا خود اگاه گفتم غلط کرد !!!!
اشکاش همینطور میچکید ....
بعد یکم خودمو کنترل کردم و گفتم منم بچه که بودم تقریبا هم سن و سال تو ، خانوم ناظم مون وقتی همه ی بچه های مدرسه ی ما رو توی سالن جمع کرده بود در حالی که داشت داد و بیداد میکرد سرمون یهو خط کش چوبیش رو کوبوند توی سر من !!!
در حالی که من واقعا بی تقصیر بودم و هیچ کاری نکرده بودم ! فقط بین موج بچه ها این طرف و اون طرف میشدم !
منم تنها کاری که کردم این بود که سرمو بندازم پایین و اشک بریزم !!!
دخترم وقتی که داشتم براش اینو میگفتم سرشو اورد بالا و اشکاش خشک شد و من بازم یاد اون ناظم بوووووووووووووق افتادم که مثل یه وحشی داد و فریاد میکرد و خط کش چوبیشو بی هوا بی چپ و راست بالا و پایین میبرد و بچه ها رو تار و مار میکرد !
و ما یه عالمه بچه ی کوچولو که توی یه وجب جا جمع شده بودیم و داشتیم له میشدیم !

یادمه چند سال بعد که من و مامان بخاطر یه کاری رفتیم مدرسه ی قبلیم ، من توی حیاط ایستادم و مامان رفت توی دفتر . بعد اومد بیرون و با ذوق گفت ناظم دوره ی شما هنوزم اینجاست . تو رو هم شناخت و گفتم اینجایی . میخوای ببینیش ؟ بی تفاوت نگاهش کردم و گفتم نـــــــــــــــــه ! صد سال سیاه هم دلم نمیخواد ببینمش ! با اون خط کش چوبیش انگار میخواست با دشمناش بجنگه همچین زد تو فرق سرم ، عین ابن ملجم ! اصلا دلم نمیخواد ببینمش !

من هنوزم معتقدم چوب معلم گل نیست ! هر کی هم نخورده مسلما خل نیست !

شاید بشه به من گفت خل که بعد از کتک خوردن دهنمو بستم و حتی به مادر و پدرم هم نگفتم که به نا حق کتک خوردم تا شاید کسی بیاد و به  این خانوم تذکری بده و اونم بیشتر مراقب رفتارش باشه تا بچه های دیگه ای مثل من کتک نخورن و دنیا گلستان بشه 

دقیقا همون شب که دخترم گوله گوله اشک ریخت ، تب شدیدی کرد و فرداش که بهتر شده بود فرستادمش مدرسه و وقتی زنگ زدم که به معلمش بگم که مراقبش باشه ، بهش گفتم که درباره ی خانوم ورزش کاری کردین یا نه ؟ گفت باهاش صحبت کردم و گفتم رفتارش باعث میشه بچه ها استرس بگیرن و زنگ ورزش برای بچه ها لذت بخش ترین ساعته و اون با این کارش باعث میشه بچه ها ناراحت و مضطرب بشن .... ایشون هم گفتن که نمیدونستن و از این به بعد رفتار بهتری دارن ....
گفتم چون شما از ماجرا خبر داشتین بهتون گفتم وگرنه خودم با ایشون حرف میزدم و نمیذاشتم کسی خبردار بشه . حالا که شما باهاش حرف زدین دیگه لازم نیست من چیزی بگم . امیدوارم دیگه تکرار نشه !

یعنی اگه تکرار بشه دیگه کسی جلودار من نیست !!! تا کی دهن ببندیم و هر کی هر کاری دلش بخواد بکنه ؟؟؟ اگه بخاطر بی انظباطی یا بی تربیتی بچه ام کتک میخورد کاملا به مسئولین مدرسه حق میدادم ولی بخاطر بچگی کتک خوردن خیلی زوره !

واقعا امیدوارم دیگه تکرار نشه ! دیگه هیچ معلمی رفتار بدی با هیچ دانش اموزی نداشته باشه و بهش گل نزنه !

* این مطلب خیلی تند نوشته شده و وقتی برای گذاشتن شکلک یا خوندن و ویرایش نبود ! غلط ها رو ببخشید تا وقت کنم و بیام درستش کنم !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : جمعه 1393/08/16 | 20:38 | نویسنده : سایـه |

سلام

پارسال صبح تاسوعا بود که سمیه بهم پیام داد که : خاله رفت پیش دایی ....
و من با اینکه چند روز بود منتظر شنیدن خبر بد بودم ولی یهو دلم ریخت .....
خاله ، جونی به تن نداشت ... خیلی حالش بد بود . دیگه حتی ناله هم نمیتونست بکنه ... دهه اول محرم پارسال ، وقتی میرفتم مسجد ، گوشیم کنارم بود و هر چند دقیقه چک میکردم نکنه خبری بهم بدن !
از قبل با سمیه هماهنگ کرده بودم و بهش گفته بودم که دلم نمیخواد یهو بهم خبر بدین . بذارین با اینکه دورم ولی در کنارتون باشم . هر چی شد هر چقدر حال خاله بد و بدتر شد به منم بگین ....
و سمیه هر از گاهی پیامی میداد که حال خاله بد شد دکتر اومد بالا سرش ... شکم خاله باز هم اب اورده و باز هم میخوان ببرن برای کشیدن اب ... خاله خیلی درد داشت با کبری خانوم رفتیم و امپولش زدیم ... خاله دیگه حرف نمیتونه بزنه ... خاله خیلی تکیده شده ... خاله ..... و صبح تاسوعا هم که نوشت : خاله رفت پیش دایی ......
یادمه همون موقع مامان محمدین بهم پیام تسلیت شهادت امام حسینو داد و منِ مستاصل ، بهش گفتم که همین الان خبر دادن خاله ام فوت کرده و من اینجام و نمیتونم خودمو برسونم پیشش .... اونم دلداریم داد که خدا رو شکر کنم که بدن خاله سر جدا و زیر سم اسبها نبود و کسایی هستن که با عزت و احترام دفنش کنن ...

الحق هم که با عزت و احترام دفن شد ... روی دوش عزادارهای امام حسین تشییع شد و خیلیا تو تدفیهنش شرکت داشتن ...     به جز من !

و من تنها و دل تنگ ! دور از بقیه ، منتظر بودم تا شوهرم مسئولیتی که قبول کرده بود رو تموم کنه و بتونه ما رو ببره شمال ! و خداییش هم نمیشد توقع داشت شب عاشورا رو ول کنه و بره ..... 
و من سال گذشته شب عاشورا تو مسجد محل مون ، لحظه به لحظه اشک ریختم ... موقع نماز جماعت ، موقع سخنرانی ، وقت خوندن زیارت عاشورا و روضه ها ....
شاید بعضیا با خودشون فکر میکردن چقدر سیمم وصله !
چقــــــدر دلم خون بود ... چقدر دلم تنگـــــــــ بود .... نمیشه توصیف کرد و نمیتونین درک کنین چـــــقدر ....
و ما صبح زودِ روز عاشورا حرکت کردیم و قبل از ظهر رسیدیم ... جاده خلوتِ خلوت ! ولی دل من اشوبِ اشوب ...
و مثل همیشه وقتی رسیدم که تدفین تموم شده بود و 
همه اروم شده بودن و تا من وارد شدم یهو جیغ ها بلند شد و من بودم یه عالمه ادم که باید دونه دونه توی بغلشون با هم زار میزدیم و من بودم و یه عالمه چشم دوخته شده به من ..... درست مثل همیشه ....

خاله یه وقتی فوت کرد که هیچ وقت از یادها مون نمیره ... امسال هم دهه محرم یه چشمم برای امام حسین اشک میریخت و یه چشمم برای خاله .... روضه خون هر چی میگفت نمودش با خاله ام برام تجسم میشد ...
میگفت آی کربلا نرفته ها .... دلم میرفت پیش خاله که طفلک ارزوی کربلا رو داشت ...
یادم میاد اون قدیما شبهایی که خاله بخاطر مشکلاتش نمیتونست بره مسجد ولی از ایوون خونه اش یا از توی اشپزخونه اش پنجره رو باز میکرد و اروم و ساکت به حرفای سخنران گوش میداد .... و اشک میریخت ... 
یادم میاد توی مجالس ختم و روضه خونی از همه بی تاب تر بود ... 
خاله خیلی مهربون بود .....
با اینکه بعد از فوتش وقتی توی عکس و فیلم ، چهره ی تکیده و داغونش رو دیدم ، جیگرم اتیش گرفت ولی توی ذهن من ، همون خاله ی جوون و خوشگلم مونده ...

خاله ی کوچیکه ی با محبتم ، همنشین حضرت زینب باشی ......

* این روزها مادرشوهر منم حالش خوب نیست ... بیماری سرطان چنگ برش انداخته .... چند جا از استخون و ریه و کبد ...
خدایا اگه پرونده مریضی رو به اتمامه و عمری براش باقی نمونده حداقل زودتر دردهاشو کم کن !
خدایا نخواه که بنده هات پیش خانواده شون شرمنده بشن !
نخواه که بعد از عمری زندگی با عزت و احترام اخر عمری مثل نوزاد نیاز به تر و خشک داشته باشن !
خدایا با عزت همه ی ما رو ببر .....

* خدایا همه کسایی که یه موقعی بودن و توی عزای حسینت اشک ریختن و سینه زدن رو بیامرز 
و امسال محرم رو اخرین محرم ما قرار نده ....

* عزاداریهاتون قبول .....

مثل تسبيح چرا يکصد و يک دانه شدي؟
چه به روز سر اين پيكر تو آوردند؟!
لابه لاى بدنت تيغ و سنان مي بينم
چه هجومى سر انگشتر تو آوردند!
هر چه كردم به خدا پيكر تو جمع نشد
نيزه هاشان چه بلايى سر تو آوردند!؟



تاريخ : سه شنبه 1393/08/13 | 13:53 | نویسنده : سایـه |
سلام

 روز عید غدیر ، مثل پارسال ، شوهرم که توی مسجد محلمون به عنوان سید شناخته شده است و خیلیم رفت و امد و دوست و اشنا توی مسجد داره ، بخاطر اینکه خیلی ها هم دلشون عیدی میخواد و رو میندازن ، سکه ی پرس شده روی کارت به تعداد زیاد میگیره و توی مسجد در حالی که ملت میریزن برای روبوسی عیدی ها رو هم پخش میکنه ...
توی قسمت زنانه هم همینطور . پارسال یه خانومی پخش کرد و امسال شوهرم گفت من پخش کنم !
منم که زیاد با مردم اشنا نبودم و دلمم نمیخواست اشنا بشم ، گفتم بذار ریحانه پخش کنه ولی شوهرم بخاطر اینکه اون بچه است و ممکنه بریزن سرش و .... گفت من پخش کنم . منم با اکراه قبول کردم و نمیدونم هم چی شد که ظهر قبل از نماز ظهر که برای جشن خواستم برم مسجد ، برای اولین بار توی عید غدیر مانتوی زیتونی گلدارمو پوشیدم !
موقع پخش عیدی ها ، دونه دونه به خانوما که تازه نماز جماعت رو تموم کرده بودن و سر جاشون نشسته بودن ، دست میدادم و عید رو تبریک میگفتم و عیدی رو میدادمو بعد که چند نفری ازم پرسیدن که منم سیدم و گفتم بله ، شور و هیجان اوج گرفت و خانوما از جاشون بلند میشدن و روبوسی و دست بوسی !!! که من نمیذاشتم و خلاصه خیلی تحویل گرفتن !

اخر مجلس یه خانومی ناراحت و حسرت خورده اومد و گفت من همش منتظر بودم که خودم عیدی ها رو پخش کنم ! اخه پارسال من پخش کرده بودم و به این نیت اومدم مسجد و خیلی دلم میخواست و ... کم مونده بود اشکش دربیاد !!!! که ازش عذر خواستم و گفتم منم خوشحال میشدم شما پخش کنین ولی نمیدونستم و .....

بعد یه پیرزن طفلکی اومد وگفت دستم درد میکنه دستتو بکش رو دستم !!! من مات و مبهوت که اخه ... من که کسی نیستم که بخوام دست بکشم !!! ولی اون اصرار داشت ! منم ناچار شدم و گفتم پس فقط بخاطر جدم و سید بودنم وگرنه خودم که هیچی نیستم .....

توی صف اخری ، یهو چشمم افتاد به خانم ت ! همون معلمی که به اجبار میخواست دخترمو ببره کلاس خودش و من رفتم و گفتم نمیخوام ! 
یکم یکه خوردم وقتی دیدمش ولی به روی خودم نیاوردم که چیزی شده و اونم انگار از چیزی خبر نداشت و از عیدی خوشش اومده بود و تعریف کرد که چ کار جالبی و چ کارت قشنگ و باکلاسی و ....
منم به یقین رسیدم که همونجور که مسئول مدرسه بهم قول داده بود چیزی از حرف من به خانوم ت نگفته ...

بعد از اینکه ابراز احساسات ها تموم شد یهو خانوم ت صدام کرد و گفت بیا !!!!
منو میگی ضربان قلبم رفت بالا !
برگشت گفت شما چی رفتین به مدرسه گفتین درباره ی من ؟


موضوعات مرتبط: خاطرات من

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1393/07/23 | 13:29 | نویسنده : سایـه |

سلام

اولین بار یک سال پیش دیدمشـــــ
دقیقا 20 مهر پارسال . وقتی شوهرم برای مراسم یکی از اقوامش رفته بود تهران و همون شب هم داداشش و جاری کوچیکه که هنوز عقد بودن ، از شهرستان اومده بودن جشن عقد یکی از اقوامشون و بعدش هم شب اومدن خونه ی ما بخوابن ... همون شبی که شوهرم خونه نبود ... ساعت یک شب اونها اومدن و بعد از کمی پذیرایی و صحبت حدودای 3 نصفه شب رفتیم تا بخوابیم ....
آهـــــــــــ ... هنوز صداش تو گوشمه ....

یادمه هنوز هوا گرم بود و شب پنجره ها باز بود . برعکس امسال !
وقتی رفتم تو اتاق خواب و خسته و کوفته دراز کشیدم که بخوابم ، صدای خنده و مسخره بازی و حرف و هرهر ی شنیدم که مزاحم خوابیدنم شد ! هر کاری کردم بیخیالش بشم نشد ! صداش خیلی بلند و خیلی مسخره و ناجور بود ! اصلا غیر طبیعی بود !
اولش فکر کردم چ همسایه های بی ملاحظه ای ! چ معنی داره این وقت شب صداشونو اینقدر بالا ببرن !!!
رفتم دم پنجره ! چیزی معلوم نبود ولی صدا خیلی واضح از توی خیابون و از کنار خونه مون میومد !!!
توی تاریکی در حال جستجو بودم که یهو خشکم زد !!!!!!!!!!
یه مرد ، در حالی که دور خودش میچرخید و تلو تلو میخورد و صداها و اداهای عجیب در میاورد درست از کنار خونه مون پیچ و تاب خوران اومد وسط بلوار ، دقیقا روبروی خونه ی ما !!!!!!!!
و منو شوکه کرد !!!!!

من دقیقا 2 ساعت تمام همونجا کنار پنجره ایستادم و بهش نگاه کردم و اه کشیدم و گاهی اشک ریختم و دلم برای مادر و خانواده ی این جوون بدبخت سوخت ! دلم برای جوونیش سوخت ... برای دل بیقرار مادرش ! برای بلای بزرگی که خودش سر خودش اورده بود ! برای اون همه حقارتی که بعد از خوردن اون مخدر کوفتی به خودش داده بود ! اون قدر پست شده بود که صدای سگ و زوزه ی گرگ و انواع صداهای ناهنجار رو خنده های وحشتناک با کلفت و نازک کردنهای صداش موقع صحبت کردن ! بیچاره خودشو له کرده بود ! برای ابروی خانواده اشــــــ 

اونقدر دیدنش ترسناک بود که چاره ای جز زنگ زدن به 110 و درخواست اینکه دورش کنن رو نداشتم ....
زنگ زدم و ادرس دادم و چند دقیقه بعد اروم و بی صدا یه ماشین پلیس از ته بلوار اومد و اون یهو اروم و بی صدا توی چاله ی زیر دکل دراز کشید و پلیسا ندیدنش و رفتن !

ساعت 5 صبح بعد از اینکه نمازمو خوندم ، با اینکه یکمی جاشو تغییر داده بود اما هنوزم سر و صداش میومد ، من دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم ... انگشتامو تو گوشام فرو کردم و زور زدم که بخوابم ولی صداش بلند تر از این حرفا بود و جز گذاشتن هدفون و گوش کردن به یه اهنگ چاره ای برام نذاشت ....
نمیدونم کی حالش سر جاش اومد و کی از اونجا رفت ....

صبح برادرشوهر کوچیکه هم گفت که اونم تا مدتها کنار پنجره ایستاده بود و اونو نگاه میکرد و دلش به حالش سوخته بود و اونم به 110 زنگ زده بود ! اونم مثل من ، مدتی صداشو ضبط کرده بود !

به همسرم که گفتم ، گفت تازه دیدینش ؟ اون بعضی شبا که زیاد مصرف میکنه دور و بر خونه مون و مسجد محلمون میپلکه و انگار که خونه اش هم همین جاهاست !!! تازه یه بار هم یه رفتار مشکوک مثل رد و بدل کردن چیزی بین اونو دو تا جوون دیده ! و شغلشم جمع اوری مواد بازیافتیه ....

توی این مدت یک سال ، یکی دو بار پسرم کنار مسجد دیده بودش که حالش خراب بود و سر و صدا میکرد . یه بارم اومده بود توی مسجد و با سر و صدا هی اعضای وضوشو میشست و دوباره میشست و دوباره میشست .....

تا اینکه این بار اوایل صبح باز دوباره همون سر و صداهای اشنا به گوشم رسید ! البته کمی خفیف تر !
دوباره اومده بود وسط بلوار مون و در حالی که دستش نایلون بود و داشت از روی زمین مواد بازیافتی جمع میکرد و تلو تلو میخورد و سوت میزد و سر و صدای خفیف در میاورد و زیر لب زمزمه میکرد !

 با ناراحتی به پسرم نشونش دادم تا درس عبرتی بشه براش ! اونم هیجان زده شد و رفت زنگ زد 110 تا بیان جمعش کنن ! بعد از کمی موتور پلیس هم اومد ولی فقط بهش تذکر داد و گفت زود از اونجا بره و اونم مثل برق گرفته ها یهو همه چیش شبیه یه ادم عادی شد و در حالی که با سختی میخواست نشون بده که حالش خوبه و هیچیش نیست ، تند تند دست به سینه گذاشت و هی چشم چشم گفت و زود وسایلشو جمع کرد و فرار کرد !

و من باز هم دلم برای اون و برای همه ی معتاد ها و خانواده هاشون کباب شد !
خدایا چرا ؟ چرا گاهی ادمها دستی دستی خودشونو اینجور به لجن میکشن ؟
چرا با زندگی خودشون و خانواده شون بازی میکنن ؟
چرا بقیه ازشون درس عبرت نمیگیرن ؟
چرا همه فکر میکنن باتلاق مال بقیه اس و اونا مراقبن و به عاقبت دیگران دچار نمیشن ؟
چرا جوونا اینقدر تمایل به مصرف سیگار و روانگردان و قلیون دارن ؟
چرا اینقدر مواد روان گردان و مخدر زیاده و اینقدر راحت دم دسته ؟
چرا ؟ ......

* شورای پاسداری از زبان فارسی ! تشکر تشکر ! ممنون بخاطر این همه خلاقیت !
فارسی / مهارت های نوشتاری و مهارت های خوانداری !!! 
این همه پاس داشتن ضروری بود یعنی ؟

* عیدتون مبارک :)



تاريخ : شنبه 1393/07/19 | 19:25 | نویسنده : سایـه |

سلام
این روزها همش یاد یه موضوعی میفتم و همش دلم میسوزه !
دلم کباب میشه برای خودم !

و امروز دقیقا سالگرد همون موضوعه !
نوزدهمین سالگردش!
من دقیقا 19 سال پیش روز 13 مهر 74 وقتی تازه وارد سال سوم دبیرستان شده بودم بخاطر یک گناه نابخشودنی ، محکوم به اخراج از مدرسه شدم !
من خطاکار بودم ولی حقش نبود بخاطر خطای من زندگیم به مسیر دیگه ای بیفته !
حقش نبود !

19 سال پیش اواخر سال دوم دبیرستان ، دقیقا چند روز مونده به امتحانات ثلث اخر ، من عقد کردم !
و از همون اول هم قرار ما با خانواده شوهرم این بود که 2 سال عقد بمونیم تا دیپلمم رو بگیرم ...
حالا گند زدن امتحانات اخر سالم بماند ، ولی بعد از دادن امتحان مجدد من قبول شدم و مامانم و مادرشوهرم با هم رفتن مدرسه ام و کارنامه ام رو گرفتن و به مدرسه اطلاع دادن که من عقد کردم تا بعدا اونها از کسی نشنون و برام مشکلی پیش نیاد و مدرسه هم با اکراه ، با این شرط که من باید کاملا مثل قبل رفتار کنم و به کسی نگم که عقد کردم ، قبول کردن که از این گناه من چشم پوشی کنن و من خوشحال و خندون رفتم به کلاس سوم !

و من یک روز تعطیل وقتی نامزدم اومده بود خونه ی ما ، یکم ارایش کردم و کمی سرمه به چشمام کشیدم !!!
و نمیدونستم سرمه چه چیز بد پیله ایه و هر چی هم پاکش کنی اخرش یه اثر و علامت جزئی هم شده زیر چشم باقی میذاره ... همین باعث شد که به دفتر خواسته بشم و منو که واقعا بی خبر از همه جا بودم مورد بازخواست قرار بدن که چرا با ارایش به مدرسه اومدم و چرا به قولم عمل نکردم و .....
و در حالی که تمام بدنم میلرزید و تمام ذهنمو میگشتم که اینا چی دارن میگن ؟ من که ارایش ندارم ؟ من دیروز ارایش کرده بودم و پاکش کردم چرا اینا دارن دعوام میکنن ... و من عین یه بره ی کوچولو سرمو انداخته بودم پایین و ساکت ، فقط صدای تالاپ تالاپ قلبمو میشنیدم !!!

و دقیقا فرداش بود که سر کلاس نشسته بودم و منو خواستن به دفتر !
و بعد خیلی طلبکارانه و با دعوا بهم گفتن به چه حقی رفتم سر کلاس سوم نشستم در حالی که سال دوم رو مردود شدم ؟؟؟؟
من این بار دیگه قلبم ایستاد !!! دنیا به سرم سیاه شد ! این چه بهانه ای بود برای اخراج من ؟؟؟ مگه مدرسه اینقدر بی در و پیکر بود که یه دانش اموز مردود شده رو به راحتی برای سال بعد ثبت نام کنن ؟ اونها خودشون کارنامه منو به مادر و مادرشوهرم داده بودن ! 
این بار هم عین یه بره ی کوچولو فقط سرمو انداختم پایین و لرزیدم و سکوت کردم و فقط چهره ی کریه ناظم و مدیر رو میدیدم که به راحتی اینده ی منو خراب میکردن ! و کاغذی که به دستم دادن برای ثبت نام در مدرسه ی بزرگسال شبانه ! و گفتن برو وسایلتو جمع کن و برو خونه !
و من یادم نمیره وقتی از در دفتر بیرون اومدم و اشکها جلوی دیدم رو گرفته بودن و من در حالی که اشک امونم نمیداد در زدم و رفتم توی کلاس و در جواب بچه ها که با ناراحتی ازم میپرسیدن چـــــــــــــــــــی شده ؟؟؟ فقط گفتم خداحافظ !

یادم نمیره چقدر مادر و پدرم و یکی از فامیلامون که توی اموزش و پرورش اشنا داشت رفتن و اومدن و مدیر مدرسه زیر بار نرفت و گفت برگه ی امتحان اخر سال این دانش اموز نیست و نبودن برگه به منزله ی صفره و مردود !
یادم نمیره مدیر نالایق مون همون روزها یه مرخصی زیارتی یک ماهه رفت و تمام رفت و امدهای مامانم اینا موکول میشد به برگشتن اون که وقتی هم که برگشت سر حرف قبلیش باقی موند و به راحتی حرف از مدرسه شبانه میزد و خلاص !
و مدرسه شبانه با خونه بابام اینا خیلی فاصله داشت و کسی نبود منو تا اونجا و از اونجا به خونه اسکورت کنه ، بنابراین رفتن به مدرسه شبانه منتفی بود !
و همسرم که فهمید کاری نمیشه کرد خوشحال شد و گفت اشکالی نداره ، بجای 2 سال دیگه یک ماه دیگه عروسی میکنیم !
و این چنین شد که منِ 16 ساله در 29 اذر همون سال لباس عروس پوشیدم ! در حالی که هیچ امادگی برای ازدواج نداشتم و احساس شکست و ناامیدی داشتم ! 

و این روزها باز سرمه ی کوفتی رو پیدا کردم و به چشمام کشیدم و بعد از کمی با سیاهی زیر چشمم یاد اون ماجرا افتادم ! و نمیدونم چرا با اینکه یاداوری اون خاطره ی تلخ باعث کشیدن اهی سرد میشه ولی دیگه از رو نمیرم و باز هم سرمه رو تکرار میکنم !
اون سالها ازدواج کردن چ گناه بزرگی محسوب میشد ! اونقدر که مدیر و ناظم برای به دردسر نیفتادن و اسوده بودن خیالشون برام پرونده سازی کنن !
اون سالها ارایش کردن و اوردن لوازم ارایش و عکس خانوادگی و حتی ایینه بردن به مدرسه هم جرم بود ولی حکمش اخراج نبود ! تعهد بود ...
یادمه سال اول دبیرستان که بودیم و میگفتن سال قبل ، مدیر و ناظم از کیف یکی از بچه ها لاک پیدا کرده بودن و میخواستن به خانواده اش خبر بدن و پرونده اش رو بدن زیر بغلش که دختره خودشو از بالکن دفتر پرت کرد پایین و خودشو کشت !!! 
حالا صحت و ثقم این ماجرا رو نمیدونم ولی همچین جوی تو مدارس حاکم بود !
یادم میاد بغل دستی ام ، بخاطر اینکه لبشو قرمز کنه و بخاطر اینکه نمیتونست رژ بیاره مدرسه ، وقتی زنگ خونه میخورد مداد قرمز گلی رو میمکید و به لبش میکشید !


* سخنی با مدیر و ناظم بوقم ! ای خانوم رحمتی بووووووووووووووق ! شاید چهره ی دوست نداشتنی ات در ذهنم محو شده باشه ولی هیبت نا زیبات و فامیلی ات هیچ وقت فراموشم نمیشه ! امیدوارم هر جا هستی ، نمیگم سلامت نباشی ، ولی موفق نباشی ! اگه تو باعث شدی زندگیم از مسیر طبیعیش خارج بشه و دیپلم گرفتنم تا ساااااااااااااااالها به تعویق بیفته ... اگه مسبب این همه احساس شکست و کمبود اعتماد به نفس و خود کم بینی که بهم وارد شده و تمام مشکلات بعدیش تو بودی و اگه واقعا تو مقصر بودی و همش زیر سر تو بوده ، امیدوارم سزای کارت رو ببینی و مطمئن باش من هیچ وقت نمیبخشمت !
امیدوارم تمام مدیر و ناظم ها و مسئولینی که شبیه شمان و راحت بخاطر اسایش شخصی شون زندگی دیگران رو بهم میریزن همه از کادرهای اجرایی کنار زده بشن و نسلشون منقرض بشه .....


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : یکشنبه 1393/07/13 | 10:8 | نویسنده : سایـه |

سلام

يه معلمي تو مدرسه ي دخترم به اسم خانم ت ، که پارسال پايه ي اول درس ميداد ، سنش یکم بالا بود و انگار سکته هم کرده بود و نصف صورتش فلج بود و یکم ترسناکش میکرد مخصوصا برای یه بچه که تازه وارد مدرسه شده !
پارسال ، قبل از ثبت نام کلاس اول دخترم ، شنيدم که اون معلمه بداخلاقه و بچه ها رو ميزنه !!! و شکایت به مسئولین مدرسه و حتی اموزش و پرورش هم فایده نداشته و اون همینجور به رفتارش ادامه داده ....
منم خدا خدا کردم که خانم ت معلم دخترم نشه و خدا رو شکر نشد با اینکه بعدا یه معلمی نصیب دخترم شد که بعد از چند بار تعویض معلم اومد و هیچ تجربه ی کلاس اول هم نداشت و یکم هم جیغ جیغو بود ولی بازم برام خیلی بهتر از خانم ت بود 
البته من خودم رفتار خشنی از خانم ت ندیدم و ندیدم که کسی رو بزنه یا با بچه ها رفتار بدی بکنه ولی با مادرها و با خود من رفتاری طلبکارانه داشت و گاهی که منو تو خیابون یا توی حیاط مدرسه میدید خیلی طلبکارانه سلام و علیک میکرد و سوالاتی میپرسید از درس خوندن دخترم یا هر چیز دیگه ، که من از لحن حرفاش خوشم نمیومد ! بدبختانه انگار اون از دخترم و از من خوشش میومد ! منم همش سعی میکردم زیاد دم پرش نباشم ولی نمیشد !!! گاهی اوقات که منو گیر میاورد خيلي سخت و سنگين ايرادايي ازم ميگرفت و انتقادايي ميکرد ک دوست نداشتم ! از چرا بچه رو دیر اوردیش بگیر تا چرا این همه میرین مسافرت !!!

مثلا پارسال 4 بار برای دخترم از معلمش اجازه گرفتم که ببرمش شمال ، (یه بار اواخر مهر قبل از فوت خاله ام وقتی حالش خیلی بد بود برای دیدنش رفتم شمال ، اواخر ابان برای تدفین خاله ام و اوائل بهمن هم برای عروسی برادرشوهر کوچیکه و اردیبهشت ماه هم برای از کربلا اومدن خواهرم ) و معلم دخترم خیلی راحت اجازه میداد ولی این خانومه یهو جلومون سبز میشد که کجا دارین میرین ؟ میخوای دخترتو ببری مسافرت ؟ موقع سال تحصیلی رو چه به سفر ؟ مگه مجبورین ؟ بچه باید درس بخونه و .... !!!
همش بهِم ضد حال میزد ! 

بعد از اینکه بچه ها تعطیل شدن یه روز توی مسجد محله مون دخترم و چند تا از دوستای دخترمو گیر اورده
 و کلي باهاش حرف زده و گفته من دوستتون دارم و ... و بعد دخترمو فرستاده ک منو ببره پيشش !
من با ناراحتی و مجبوری رفتم پیشش که دیدم چند تا مامان دیگه هم کنارشن ، بعد يهو برگشت به من گفت تو منو دوست داري ؟ من هاج و واج !  
گفت بگو ... منو دوست داري ؟ من ميخوام دخترتو بياري کلاس من !
من با تعجب گفتم شما که پایه اول درس میدی !!! اونم با ذوق و شوق گفت : من امسال تغییر پایه دادم و دارم میام پایه دوم !
من گفتم خب اخه این طرح رو برای این گذاشتن که بچه ها با معلم های قبلیشون باشن و تغییر معلم ندن و شمام باید بچه های کلاس خودتونو بردارین ....
گفت اخه من میخوام بچه های کلاس من همه نمونه باشن هم از نظر درسی هم از نظر تربیتی ! دخترای شما همشون هم درسشون خوبه هم با ادب و با تربیتن ! من از شاگردایی که توی دهنشون همش فحشه و خانواده هاشون بی فرهنگن خوشم نمیاد و میخوام کل کلاسم همه در یک حد از تحصیل و ادب باشن که اینجوری برای بچه های شما هم خیلی بهتره ... در ضمن من نیت کردم توی کلاسم 5 تا سید داشته باشم که دختر شما یکی از اون 5 تاست ..... شما برین و از مدیر بخواین که دختراتون رو توی کلاس من بذارن و اگه دفتر قبول نکرد بگین حتما ميخوایم و ما حق داریم معلم دخترمونو انتخاب کنیم و ....


من گفتم والا چي بگم حالا ببينم چي ميشه و ... گفته نه خير ! اين حرفا رو قبول ندارم حتما بايد بياريش تو کلاس من !

بعد که ديد من جواب مثبت قطعي بهش ندادم گفت اگه اين کارو نکني من ابروتونو تو مسجد ميبرم ! ابروي اقاتو ميبرم همينجا !!! اين حرفشو خيلي با لحن جدي اي گفت که من بدم اومدو برگشتم با لبخند گفتم با اين تهديداتون ميخواين شاگرد جمع کنين ؟؟؟ گفت نه اين که شوخي بود ولي حتما برين و بگين توي کلاس من بذارنش ! 

بعد به مامانای ديگه هم گفت و اصرار هم کرده که به دفتر نگين ک اون اصرار کرده و بگيم خودمون دوست داريم و اين يه دروغ مصلحتيه !!!  

بعد از چند روز مادر يکي از بچه ها بهم گفته که خانم ت اسم بچه ها رو نوشته توي کلاس خودش !!! اونم رفته داد و بيداد کرده که   نميخواد دخترش تو کلاس اون خانم باشه و ميدونه ک مام دوست نداریم و اسم دخترای ما رو باید از کلاس اون خانم خط بزنن !!! 

بعد من رفتم مدرسه دخترم ، ميگم کلاس بندي ها انجام شده ؟ ميگن نه هنوز ... بعد چون منو ميشناختن پرسيدن چيزي شده ؟ کلاسي ميخواي دخترتو بذاري ؟ گفتم نه ! ميخوام يه کلاس نذارمش ! گفتن خانوم ت که گفته شما خودتون خواستين که ... منم گفتم ايشون گفتن ، منم روم نشد ک بگم نه ! ... مسئولین مدرسه هم گفتن که نميشه همه ي خوبا يه کلاس باشن و بچه ها بايد تقسيم بشن و با معدل کلاس بندي ميشن و خانم ت نمیتونه این کار رو بکنه و منم ازشون قول گرفتم که دخترمو هر کلاسي بذارن جز کلاس اون !
 
بعد من مونده بودم وقتي باهاش چشم تو چشم شدم چي بهش بگم ! اون چه رفتاری میکنه و من باید چه جوابی بهش بدم و کلی واکنش های جورواجور رو در ذهن خودم ساختم و جوابهای خودمو اماده کردم و منتظر برخوردش بودم ! 
 
 یه روز که توی مسجد بودیم دخترم دوئید اومد کنارمو با ترس گفت : ماااامان ! بچه ها میگن خانم ت داد میزنه ! گفتم نمیدونستی ؟ گفت چرا ! وقتایی که کلاس اول بودیم و از جلوی کلاسشون رد میشدم بعضی وقتا صدای داد زدنشو میشنیدم ! گفتم دلت نمیخواد معلمت باشه ؟ گفت نه ! گفتم نگران نباش ... به مدیرتون گفتم که اون معلمت نباشه ....

با اینکه مسئولین مدرسه گفته بودن که دخترمو تو کلاس خانم ت نمیذارن ولی همش نگران بودم نکنه اون پیروز بشه یا اینکه باهام دشمن بشهیا بعدا بیشتر بخواد ضد حال بهم بزنه که روز اول مهر تا معاون منو دید زود بهم گفت : خانم ت از این مدرسه رفت ... میخواست مدیر بشه و رفت تو روستا ! منم خوشحالیمو پنهان کردمو گفتم عه ؟! ....  تو دلم گفتم اخخخخخخخخ جووووووووووون !

آخیــــــــــــــــــش ! خدا پدرشو بیامرزه منو از یه اضطراب خلاص کرد !

موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : پنجشنبه 1393/07/03 | 17:0 | نویسنده : سایـه |
سلام 

فکر کنم توی ماه رمضون بود که پسرم طبق معمول رفت نون بخره که زنگ زد خونه و ازم پرسید : مامان ؟ شما دوچرخه رو برداشتین ؟

یعنی دقیقا بعد از پخش اون قسمت از سریال هفت سنگ ، که پدره برای پسرش یه دوچرخه خرید بعد دید که پسرش دوچرخه رو توی خیابون ول کرده و بخاطر اینکه پسرشو ادب کنه دوچرخه رو برداشت و اورد خونه و قایمش کرد ... البته بعدا بابائه فهمید که اون دوچرخه مال پسرش نبود !
بعد پسرم از خیابون زنگ زده که شما دوچرخه رو برداشتین ؟
یعنی اینقدر جوگیر شده بود فکر کرده بود شاید ماها دنبالش راه افتادیم و دیدیم دوچرخه رو تو خیابون ول کرده و برای ادب کردنش برداشتیم اوردیمش خونه !

بعله دیگه ... دوچرخه رو دزدیده بودن !

و این اولین بارش نبود !
اون دفعه دوچرخه اش خراب شده بود و یه چند روز همینجوری گذاشته بود دم در و مثلا زنجیرش کرده بود ! اون موقع خونه جایی برای اوردن دوچرخه به داخل نداشت و دوچرخه رو دم در قفل میکرد و یه بار اومدیم دیدیم نیست و هیچی به هیچی !

این بار میگه دوچرخه رو بدون قفل کردن ، یه طرف خیابون گذاشته و رفته اون طرف توی نونوایی و هر چند دقیقه میومده یه نگاهی بهش مینداخته که دیده نیست ! بعد که پسرم دست خالی برگشت خونه ، باباش گفت زنگ بزن 110 و اطلاع بده !
بعد اونا گفتن بیا همون جا و اونام اومدن و محل وقوع جرم رو بررسی کردن و گفتن فردا با کپی شناسنامه و کپی برگه ی خرید دوچرخه بیا فلان کلانتری ... بازم شب دوباره زنگ زدن و تاکید کردن که فردا حتما مدارک رو ببره ...

و این چنین شد که پای پسر 15 ساله مون به کلانتری باز شد و از اون موقع تا کنون خبری مبنی بر پیدایش دوچرخه به دست مان نرسیده !
اما پسرمان همچنان مُصِر است که بازم براش دوچرخه بخریم ! و از وقتی دوچرخه ربوده شده ، خرید و کارای کوچیک و بزرگ خونه خیلی به بدبختی انجام میشود چون پسرمان حال ندارد راه برود !

تازه برای تعیین رشته ، رشته ی اتوماسیون صنعتی رو انتخاب و ثبت نام کردیم و هنرستانش هم بهمون یکم دوره و ماشین خور هم نیست و بهانه کرده که نمیتونم این همه راه برم و دوچرخه میخوام !

یعنی سر دوچرخه سوم چه بلایی میخواد بیاد ؟


موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی ، پسرم

تاريخ : یکشنبه 1393/06/09 | 21:3 | نویسنده : سایـه |

سلام

2 روز بعد از عید فطر ، رفتیم شمال (مازندران) ...
شوهرم فقط 5 روز موند و برگشت و من حدود 10 روز خونه بابام بودم که همسرم خبر داد که هنرستانی که قرار بود پسرمو ثبت نام کنه گفته باید خود دانش اموز باشه و قبل از انتخاب رشته ازش تست گرفته بشه ، و شوهرم تاکید داشت ک هر چه سریع تر برگردیم و ما هم با ماشین خواهرشوهرم اینا که برای شرکت در عروسی از تهران به مازندران اومده بودن ، رفتیم تهران .... 
شوهرمم اومد اونجا و بعد از 2-3 روز موندن خونه خواهرشوهرم دیشب برگشتیم خونه خودمون و من تا در خونه رو باز کردم و اون همه گرد و خاک رو دم در دیدم حالم بد شد ! پله پله که رفتم بالا حالم بد بود ! به هال ک رسیدم سرم سوووووووووووووت کشید ! اشپزخونه رو که دیدم یعنی واقعا واقعا سرم گیج رفت اصلا یه وضعی !!!
توی هال علاوه بر همه ی بند و بساطای همسرم ( کتاب و سی دی و انواع کابل ها و سیم ها و انواع وسایل جانبی کامپیوتر و ....) ، یه میز قدیمی و یه صندلی هم با یه عالمه وسیله روش به دکور هال اضافه شده بود + یکی از صندلی ها روی میز اشپزخونه بود که انتن روش گذاشته شده بود برای کارت تی ویِ لپ تاپ !!!!!!

از وقتی هم که رفته بودیم در دستشوئی هم بسته نمیشد هی میکوبیدیم هی خودش تَرَقی باز میشد !!!
از وضعیت لباس نشسته ها و اشغالای خشک شده و تلمبار شده و اتاق جارو نشده که لزومی نداره حرفی بزنم !

البته به شوهرمان ابراز نارضایتی کردیم و از گل کلفت تر شنیدیم ! و خیلی با اعتماد به نفس گفته شد که خب حالا ! دوباره وسایل رو برمیگردونم سر جاش !

و من طبق همه ی وقتایی که از سفر شمال برمیگردیم کاملا دپرسم و دلتنگ و متنفر از این شهر و این خونه و کل وسایلش و ....
حالم از خونه و زندگیم بهم میخوره !

امروز صبح هم ...
سماور رو روشن کردم و بقیه رو بیدار کردم ولی کسی از جاش جم نخورد ...
یه پارچه رو خیس کردم و میز رو دستمال کشیدم و زیر شیر اب گرفتم و اب جنازه ی مورچه ها رو برد ...
دوباره دستمال رو روی میز کشیدم و بقیه ی جنازه ها رو از میز پاک کردم ....
در یخچالو باز کردم و وسایل صبحانه رو که برداشتم ، جنازه های مورچه هایی که توی یخچال بودن رو هم با انگشت نمدارم جمع کردم ...
پنیر و کره و مربا رو که روی میز گذاشتم دیدم همه چیز مثل قبله ... میز خشکه و مورچه ها هم عین قبل داره روش چرا میکنن !
بی خیالشون شدم و شروع کردم به خوردن ....
همونطور که میخورم مورچه ای رو که روی صورتم بود رو پرت کردم پایین . اونی هم که روی دستم داشت راه میرفت رو فوت کردم .... و چارچشمی مراقب بودم مورچه ها به مربا دست برد نزنن که دیدم یه عده ی زیادی یه جا جمع شدن ! زوم کردم روشون ! یهو دیدم یکی یه مورچه هم اندازه ی خودشو گرفته به دهن و داره از بین بقیه راه باز میکنه و بر خلاف بقیه حرکت کرد و رفت ! معلوم نبود مورچه ی بیچاره از حال رفته بود و اون یکی بغلش کرده بود که برسونتش درمانگاه ! یا اینا از قبلیه ی مورچه خواران بودن و اونو داشت میبرد برای اذوقه ی زمستونشون فریز کنه !

بعد از خوردن صبحانه ، سریع وسایلو جمع کردم و مورچه ها رو در چراگاهشون تنها گذاشتم ....
بعد اومدم شوهرم و پسرمو دوباره صدا کردم که پاشین برین برای ثبت نام ... که همسرم فرمودن عجله ای نیست میشه چارشنبه بریم !!! و من کاری جز دندان قروچه از دستم بر نیومد که انجام بدم و بیام سیستمو روشن کنم و یه پست چرند بذارم بلکه یکم اعصابم اروم شه !



تاريخ : دوشنبه 1393/05/27 | 10:48 | نویسنده : سایـه |

سلام

دیشب ، شب عید فطر ، وقتی لباسهای شسته شده رو از ماشین لباسشوئی توی سبد ریختم تا ببرم تو پارکینگ پهن کنم
بالای پله ها ، نمیدونم چی شد که یهو نزدیک بود از بالای پله به پایین پرت شم ! و بعد از کوبیده شدن به نرده و ریختن مقداری از لباسها ، تونستم سریع دستمو به نرده بگیرم و نیفتم !

تا چند ثانیه هاج و واج مونده بودم که چی شد ؟! فقط یادم هست ک یهو چشمم افتاد به اخرین پله و به نظرم فاصله مون قد 10 کیلومتر شد و همون وسط ِ افتادن یه فریاد هم زدم !  بعد متوجه کوبیدگی کف دستم و پشت پام و لرزش تنم شدم که این ترس و لرزش تا مدتی ادامه داشت ! 

کمی بعد شوهرم از مسجد برگشت درحالی که می لنگید ! بین راه خیلی تصادفی یه شیشه رفت توی پاشنه ی پاش و خونه جاری بود ... تا خودشو برسونه به دستشوئی 4 تا قطره هم روی موکت و پله چکید ...
دخترم تا خون ِ پای باباشو دید جیغ کشید !

با خودم فکر کردم ادمهایی ک همش دارن خون میبینن و همش تنشون می لرزه و توی ترس و دلهره ان چـــــــــــــی میکشن ؟!!! چقدر سخته واقعا هر روووووووز این همه دلهره و خون و زخمی و ترس !

* طاعات و عباداتتون قبول ... عیدتونم ... عیدتونم مبارک .....

* چطور این عید را شاد باشم وقتی تو دیگر نمیخندی عزیز دلم ؟

غزه

چطور برای عید شیرینی بخرم و لباس تمیز و نو بپوشم وقتی تو اینجور سفید پوش شدی عزیزکم ؟

چطور میشه مادر بود و از دیدن غم و درد مادران دیگه غمگین نشد ؟



چطور میشه انسان بود و این همه جنایت رو دید و هیچ نگفت ؟

یا غیاث من لا غیاث له .... ایا اونها جز تو فریاد رسی دارند ؟؟؟؟

* میگن وقتی در زمان امام علی ، ایشون شنیدن ک از پای دخترکی یهودی خلخال کشیده شد ، فرمودند اگر برای این حادثه تلخ، مسلمانی از روی تاسف بمیرد ملامت نخواهد شد و از نظر من سزاوار است... ظلمی کوچک به دختری غیر مسلمان ! حالا امام زمان از دیدن این همه ظلم به کودکان مسلمان چه زجری میکشن ؟ 



تاريخ : سه شنبه 1393/05/07 | 20:2 | نویسنده : سایـه |

سلام
چند شب پيش وقتي داشتم با مامانم تلفني حرف ميزدم يهو متوجه يه مارمولک کوچولو توي اتاق شدم !!! 
با کمک پسرم يه ابکش انداختيم روش و يه سنگ گذاشتيم بالاش تا نتونه در بره !
مارمولک مذکور همونجوری کنار دیوار هال دو شب موند تا اینکه شب قدر بعد از اینکه از مسجد اومدیم خونه شوهرم يهو پريد به سمتش و من که از افکار شیطانی همسرم باخبر بودم داد زدم نـــــه برندار ! ميدونستم ميخواد ابکشو برداره تا مارمولکه بره ! اما کجا ؟ براي اون ک مهم نبود ! مهم ازادی یک حیوان بی گناه بود !!!
منم گفتم اقلا يه مقوا بذار زيرش و ببرش بيرون !
اونام بردنش دم در و ولش کردن !

بعد به همسرم گفتم که امشب يکي از دعاهات مستجاب شد ! گفت کدوم ؟ من : که گفتي خدايا همه ي کسايي ک بي گناه در بند و اسارتن ازاد بفرما ! 

 

خداييش من جرات بردن به بيرون رو نداشتم ! شوهرمم کلا مدافع حقوق حيواناته ! اصلا سوسک و مگس هم نميکشه ! خوب شد شب قدري تقدير مارمولکه خوب رقم خورد

 

قبلا هم ديده بوديمش توي پارکينک و کنار پله ها ولي زود رفت پشت وسايل قايم شد ! اين دفعه پررو بازي دراورد اومد تو اتاق !!! بچه ي بـــــــــــــد ! 
بعد از اون یه جنازه ی کاغذی شده ی مارمولک دیگه ای رو هم توی پارکینگ پیدا کردم !
بعدش هم یه بار دخترم گفت که یه مارمولک دیده دوباره تو اتاق !
حالا سوالاتي که در ذهنم مونده اينه که مادر اين مارمولک کجاست عايا ؟؟؟؟ و تعداد تولید مثل اینا در هر بار چند تاست و هر چند وقته ؟؟؟؟ 
 
* خونه ی مامانم اینا ، جولانگاه مورچه هاست ! یادمه یه بار مامان مربا درست کرد و توی شیشه ریخت و درشو محکم کرد بعد گذاشتشون توی تشت با کمی اب ! من گفتم میخوای سرد بشه اینجوری کردین ؟ مامان گفت نه ! بخاطر مورچه ها !!!
یه بار با افتخار توی دلم گفتم واح واح اینا چقد مورچه دارن ! ما هیچ حشره ای تو خونه مون نیست ! حتی یه مورچه کوچولو ! یعنی چی به خودم بگم !!! الان اینجا شده هجوم مورچه هاااااااااااااااا ! از سر و کولمون بالا میرن ! اصلا نمیترسن ! له نمیشن ! ضـــــــــد ضربه ضـــــــد گلوله !!!
اصلا معلوم نیست از کجا میان و به کجا میرن ! خونه شون هنوز کشف نشده !
اصلا من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوین !!!  حیف که غلط کردم ، اینجا فایده ای نداره !!! 


تاريخ : چهارشنبه 1393/05/01 | 20:5 | نویسنده : سایـه |
سلام

خوبین ؟ نماز و روزه هاتون قبول ....
چند تا از دوستان از ننوشتنام گله داشتن . ممنون بخاطر پیگیری هاشون . من هستم . خوبم ولی حسی برای نوشتن نیست ...
این روزها احساس میکنم بلاگفا خیلی خمود و بی روح شده
انگار اکثر کاربرا توی فیس بوک و برنامه های موبایلیشونن و نیازی به ابراز وجود و نوشتن توی بلاگفا رو ندارن ....
دوستای قبلیم اکثرا توی وایبر و واتس آپ و اینستا همو دنبال میکنن و اونجا برای خودشون گروه و اتاق دارن و بی خیال بیرونن !
منم سرم توی شبکه اجتماعیِ پارسی بلاگ گرمه (پارسی یار) . توی اتاقاش میگردم و با خانومای اونجا میگیم و میخندیم و شادیم و سرخوش  روزانه هام و تمام جزییات و افکار و حالاتم همه اونجا ثبت میشه . هر چی باشه اونجا خیلی اپدیت تر از بلاگفاست ... وقتی نظری توی اتاق مخصوص خانوما میذارم و 10 دقیقه بعد رفرش میکنم چندین نظر اضافه شده و کلی برو بیا داره ...

نمیدونم شااااید اگه بلاگفا هم شبکه اجتماعی بزنه و فعال باشه شاااااید منم منت سرش بذارم و  یکم بلاگفایی تر بشم !

الان که بلاگفا حتی گزینه ی وبلاگ گروهی رو هم برداشته و نویسنده های وبلاگای گروهی هم نمیتونن وارد وبلاگای گروهی بشن !

* عنوان مطلبم فقط یه تهدید به بلاگفا بود 

* وقتی میرم توی مطالب دوستان ، از بس همه ی اسمها شبیه همه مثل : دلنوشته های من - خانه کوچک من - دنیای زیبای من - ساز زندگی من - گلهای من - خاطرات زندگی من و ...... یا تغییر اسم دادن بعضیا و اسم وبلاگا رو میبینم یه مصرعه از یه شعر یا اسمای عجیبی ک قبلا بین دوستام نبود ، سرگیجه میگیرم اصلا نمیدونم کی کدومه ! زود میام بیرون ! ببخشید دیگه اگه نمیام و بهتون سر نمیزنم ! باور کنین وبلاگ باز کردن انگار برام شده یه زجر ! کلا فقط یکی دو تا اتاق رو باز میکنم و دیگر هیچ ! البته منظورم به دوستانه ها وگرنه سایتای اموزشی و عکس و خبر میرم  یه بار هم وبلاگمو باز کردم و دونه دونه وبلاگایی ک لینک کرده بودمو باز کردم ببینم دوستام چیکار میکنن و کجان ... یکی دو تا ، 10 تا ، 20 تا .... دیدم همشون یا بستن ! یا حذف کردن ! یا اخرین مطلبشون مال یه سال قبله ! بعد میگم همه با موبایلاشون ور میرن میگین نه ! حالا ما موبایل اندرویدی نداریم چی کار کنیم ؟؟؟؟ 

* امسال ماه رمضون موندیم شهر محل سکونت مون . چقد گرررررررررررمه ! توی مازندران ابری و گاهی بارونیه  منم بارون میخوام ! بعد از عید فطر جشن عقدِ دختر برادرشوهرمه ! حالا چییییییییی بپوشم ؟؟؟؟ 

* اینو یکی از بچه های اتاق نوشته بود :

اشپزی کردن یک تازه عروس 



تاريخ : چهارشنبه 1393/04/18 | 18:9 | نویسنده : سایـه |

سلام

چند روز پیش ، عصر در خونه رو زدن !
پسرم اومد و گفت با من کار دارن و من هنوز چادرمو باز نکرده و از پله پایین نرفته ، دیدم خانوم مستاجر همسایه اومد داخل !
اون یه خانوم جوونه که تازگیا یه دختر بدنیا اورده بود و زیر زمین همسایه مون مینشینن و هیچ وقتم سابقه نداشت بدون تعارف بیاد توی خونه مون !!!
یهو با صدای لرزون و نگران گفت : 
دخترم ! دخترم تو خونه مونده و من کلید ندارم !

بعد از پرس و جو معلوم شد که اون اومده بوده از خونه بیرون تا از توی ماشین شون چیزی برداره ، که باد میزنه و در خونه بسته میشه . خونه هم به سبک اپارتمانی هیچ راه نفوذی نداره و صاحب خونه اش هم نیست و بین ورودی صاحب خونه و اینا هم دیوار نئوپانی گذاشتن !
شوهرشم تازه رفته سر کار و اونم میترسه که بهش زنگ بزنه که بیا ! چون خیلی دعواش میکنه !!!

حالا از ما کمک میخواست ! میگفت از خونه تون راهی به خونه ی ما نداره ؟؟؟؟
اونقدر دست پاچه بود که نمیشد براش دلیل اورد . گفت از زیر زمین تون راه نداره ؟گفتم نه والا ! میخوای برو نگاه کن ...
بعد که اومد و گفت نه نمیشد ! از پشت بوم تون راه نداره ؟ گفتم خب میشه نردبوم گذاشت ولی خب میرسه روی پشت بوم صاحب خونه تون و ما ازشون اجازه نداریم ! تازه شاید در پشت بوم شون قفل باشه اگرم باز باشه بین ورودی هاتون بسته است ... ولی اگه میخوای برو نگاه کن ....

رفت و برگشت و گفت نه نمیشد !

گفت از توی هال تون راه نداره ؟ گفتم نه ما بالکن نداریم پنجره هم حفاظ داره ! هیچ راهی نیست !

اخرین مرحله ، شکستن شیشه های در بود !

من هی به خانومه میگفتم به نظرم زنگ بزنی شوهرت بیاد بهتره تا شیشه ها رو بشکونی ! هر چی باشه اینجوری باید خسارتشو به صاحبخونه بدین ....
ولی اون حاضر بود شیشه ها رو بشکونه اما شوهرش نیاد !!!

شوهرمم از همون اول که فهمید شروع کرد به گرفتن شماره ی همسایه مون ....
گوشیشو بر نداشت ...
خانوم مستاجرش گفت حتما سر کارشه
شوهرم محل کارشو گرفت ... چند بار گوشی دست به دست شد ولی اونجا هم نبود تا بالاخره گوشیشو برداشت و شوهرم تونست باهاش صحبت کنه و وقتی گفت دختر سه ماهه تو خونه است و داره گریه میکنه ، همسایه مون همونجور که داشت با همسرم حرف میزد سریع سوار ماشینش شد و راه افتاد ....

مادرِ بچه ، دل نگران و مضطرب جلوی خونه ی ما ایستاده بود و هر از گاهی میرفت گوششو میچسبوند به در خونه شون و با گریه میگفت الهی بمیرم ! بچه ام داره گریه میکنه .......

و منم در حالی که سعی میکردم ارومش کنم میگفتم شانس اوردی بچه نمیتونه حرکت کنه وگرنه نگرانیت بیشتر بود ! اینقدر نترس با گریه ی زیاد بچه طوریش نمیشه .... نهاااایتش خسته و بی حال میشه !

چند دقیقه بعد همسایه مون (صاحبخونه) از راه رسید . وقتی مستاجرشو دید که داره گریه میکنه با لحن مهربونی گفت چرا گریه میکنی ؟ و فوری در خونه شونو باز کرد و کلید یدکو اورد و در زیرزمینو باز کرد و بعد از دیدن بچه ، بدون توقف دوباره رفت ...
مادر و بچه که اومدن بیرون لبخند رو لبای منم نشست ....

نکات قابل توجه !
1- خوش اخلاقی و مردم داری خصوصیتیه که ادمها رو جذب میکنه ، جوری که ادم ممکنه به نامحرم خوش اخلاق اتکا کنه اما به مَحرم بداخلاق نه !

2- همیشه حتی وقتی که برای کار کوچیکی از در خونه خارج میشین یا کلید همراهتون ببرین یا جلوی در مانعی برای بسته شدن بگذارید 

3- همیشه تمام سوراخ سمبه های خونه تونو مرتب و تمیز نگه دارین ! حتی پشت بام رو ! شاید کسی سراسیمه برای کاری اونجا رو هم ببینه !

* چرا بلاگفا ، شکلکای خودشو نشون نمیده ؟ !!!



تاريخ : پنجشنبه 1393/03/15 | 9:40 | نویسنده : سایـه |
سلام 

نمیدونم بچگیاتون کارتون ای کیو سان رو میدیدین یا نه ... کارتون جالبی بود ....

 

ماجرا درباره پسر باهوشی بود که با چند تا بچه هم سن و سالش توی معبد زندگی میکرد و یه ژنرال حاکم اونجا بود که یکم ناقلا بود و همش برای ای ایو نقشه میکشید و سوال و چیستان و مسابقه طرح میکرد تا نشون بوده اونقدرام اون باهوش نیست و همش میخواست ازش ببره ولی نمیتونست ....

بعدها که کتاب داستانشو خریده بودیم ، پشتش نوشته بود که این یه پسر واقعی بوده که شاهزاده بوده و  حکومت پدرش سرنگون شد و خانواده اش تبعید شدن و اون هم به معبد فرستاده شد ..... 

ای کیو هم یه مادر داشت که با مستخدمش دور از ای کیو زندگی میکرد و با اینکه ای کیو گاهی بهش احتیاج داشت و ازش مهربونی میخواست ولی مادرش همیشه بهش پشت میکرد و اونو تنها میذاشت !

چند باری هم ای کیو یاد مادرش می افتاد که وقتی کوچولو بود افتاد زمین و با گریه دستاشو دراز کرد به طرف مامانش که بغلم کن ولی مامانش روشو برگردوند و رفت و اون با گریه خودش روی پای خودش ایستاد .... 

ما اون لحظه تو عالم بچگی دلمون برای ای کیو کباب میشد ! تو دلمون میگفتیم چ مامان بدجنسی ! چرا کمکش نکرد ؟ مگه ای کیو رو دوست نداره ؟؟؟؟
چند بار هم که ای کیو به دیدن مادرش میرفت ، خیلی خشک و رسمی همدیگه رو میدیدن و میرفتن ....
ولی هیچ بار نشد که ای کیو از مادرش با احترام یاد نکنه یا بگه مادرم منو دوست نداره !

فقط یه بار که ای کیو سخت مریض شده بود مادرش اومد و ازش مراقبت کرد این دیگه اوووووج محبتش بود !
یا گاهی از دور اونو نگاه میکرد و اشکشو اروم پاک میکرد و این نشون میداد که پسرشو دوست داره ....

ولی برامون قابل هضم نبود چرا مادرش با اون اینطوری رفتار میکنه !!!

ولی بزرگترا میگفتن که مادرش بخاطر اینکه ای کیو مرد بار بیاد و بتونه خودش روی پای خودش وایسه بهش محبت نمیکنه !

حالا ما اینهمه بچه هامونو لوس میکنیم و هی بغل میکنیم و میبوسیم ....
هی قربون صدقه شون میریم و هر چی داریم برای اونا میذاریم و سعی میکنیم از خودمون کم کنیم و به اونا بدیم ...
هی تو کارا کمکشون میکنیم ، کاراشونو انجام میدیم ، هر چی خواستن براشون در حد توان تهیه میکنیم 
.
.
.
بعد یه روز که یه خواسته ی نا به جاشونو عملی نکنیم میشیم مامان بد !!!

حالا اگه فقط بچه ی ادم بگه چ مامان بدی زیاد مهم نیست . بچه است نمیفهمه که خیلی از کارای بزرگترا برای تربیت درست اوناست ولی ادم میمونه که چرا ادم بزرگا هم همینو به ادم میگن !!!

البته وقتی چندین بار به بچه گفتی مشقاتو بنویس ولی هی نق زده و تلویزیون دیده و ننوشته ، خب بچه اس
وقتی یه عالمه تکلیف داشته ولی به ادم نگفته ، خب یادش رفته
وقتی تا لحظه ی اخر داری تند تند کمکش میکنی تا بنویسه و عین مرغ سر کنده از این اتاق به اون اتاق میدوئی تا جوراب و تل و شونه و روپوش و کتاب علومشو بیاری و غذا رو لا به لای این کارا جلوش میذاری و کیفشو اماده میکنی و خوراکیشو براش میذاری و عینکشو تمیز میکنی و میذاری چشمش ، چند تا غر و حرف هم بهش میزنی  اینجا کارت اشتباست ! غر معنی نداره !
و در جواب اینکه مامان دیرم شد من نمیرم مدرسه و میزنه زیر گریه ، قاطع و محکم میگی که : میری و پای اشتباهت می ایستی .
و بچه رو که داره زار زار اشک میریزه که نمیرم .... و میذاری بیرون و در رو میبندی ! و از پشت در بهش میگی برو .... برو و الکی گریه نکن که بیشتر دیرت میشه ..... اینها همه نشون از یه مادر سنگ دل داره !
و همه ی این کارا رو وقتی جلوی بابای بچه انجام میدی ، خب پدره ! عاطفه داره ! حق با بچه است خب ! کوچیکه نمیفهمه ! باز هم همش تقصیر توئه خب ! چرا توجه نداشتی به کاراش ! و .....


خب اون مادری که میخواسته بچه اش مستقل بار بیاد مادر ای کیو بوده ! تو که نیستی ! اون بلد بوده چیکار کنه ! اون تربیتش از اول درست بوده !!!
هیچ کسی هم نمیتونه بگه مادر ای کیو عاطفه نداشته ولی تو باید ماااااااااااادر باشی ! پر از عاطفه و عشق ! پر از مهر و عطوفت ! زشته این رفتارا ! واح واح واح !!!
قدیما مادرا تا صبح بالا سر بچه های تب دارشون بیدار میموندن و هی پاشویه اش میکردن ! مادرای امروزی اصلا هیییییییییچ ! یه شربت و قرص میدن به بچه میرن تخت میخوابن تا صبح !
اصلا دوره زمونه بد دوره ای شده !!!

مادر هم مادرای قدیم !

* روم به دیوار این بلاگفا انگار یه تغییرات کوچولوئی توی ارسال مطلبش داده ! دور از جونش اینجا یکم امکانات دیده میشه مثل درج شکلک ! اخه قبلا ها با کروم که میومدم شکلکی نبود ! تعدادش هم بیشتر شده ! اصلا اشک تو چشام جمع شده ! بلاگفا تو چقد خوبی ! ما ازت توقع نداشتیم اینهمه ما رو سورپرایز کنی ! 
اشکا امون نمیدن دکمه ی ثبت رو ببینم !!!



تاريخ : دوشنبه 1393/02/29 | 11:0 | نویسنده : سایـه |

سلام

میدونین که چقدر عاشق بهار نارنجم ...

روزها همش در حسرت دیدن و بوئیدن بهار نارنج توی دلم آه میکشیدم و به خودم می قبولوندم که ادم همیشه که نباید به ارزو هاش برسه ....

وقتی باغچه ی جلوی خونه مون اماده ی کاشت گل و درختچه شد ، همسرم و همسایه مون رفتن برای خرید گل . وقتی برگشتن ، در بین چندین گل خوشگل و زیبا ، یه نهال نارنج هم گرفته بودن !!!

وای من از خوشحالی بال در اوردم ! نهال مون پر از شکوفه های نارنج بود !

شوهرم هم عین خودم برای بهار نارنج ذوق داشت !

قرار شده بعد از تعمیرات دیوارای حیاط پشتی مون ، نهال نارنج و بقیه ی نهال ها رو اونجا بکاریم و تا اون موقع توی گلدون توی پارکینگ گذاشتیم ....

این روزها پارکینگ مون عین بهشت شده ...
موقع بیرون رفتن و به خونه اومدن عطرش واضح به مشام میرسه ....

یه پتو هم پهن کردم زیر نهال نارنج و میشینیم نگاش میکنیم ! تازه یه شب هم پیک نیک رفتیم اونجا (توی پارکینگ) شام خوردیم :)

جلوی خونه مونم پر گل و سبز شده ... شوهرم موقع اب دادن بهشون صدام میکنه برم پیشش و گاهی خانوادگی میریم میشینیم دم در و هی به گلا نگاه میکنیم و حض میکنیم .....

* شاید به نظرتون مسخره بیاد ولی ، یه مازندرانی توی یه شهر کویری با دیدن همینام ذوق زده و دلخوش میشه ....

* الان جلوی در خونه مون ، یه درخت خوشگل که اسمشو نمیدونیم ولی توی روستای اجدادی مون جلوی خونه بابام اینا هم هست کاشتیم ، با یه نسترن که پر از گله و یه نمونه از یاس رونده و زرشک و چند تا بنفشه و ... و گل کاغذی
نهال هامونم نارنج و پرتقال تزیینی و توت .....

اگرم نارنج اینجا رشد نکرد و کاشتنش فایده ای نداشت ، حد اقلش به یه مدت بوئیدن و دیدن بهارنارنجش می ارزید .... 



تاريخ : چهارشنبه 1393/02/17 | 12:14 | نویسنده : سایـه |

سلام

تق ... تق ...
تق ... تق ... تق ...
دارم ضربه میزنم بهش ! بلکه هم زودتر شکست !

سکوت
رو میگم ...

لامصب خیلیم سفت و سخت شده !

* این روزها تصمیم گرفتم سکوت رو از زبانم به افکارم (افکار منفی و بی خودی ام) منتقل کنم !
امیدوارم بتونم ....



تاريخ : یکشنبه 1393/02/14 | 19:51 | نویسنده : سایـه |
سلام

هاااااااااااااه ..........

فکر کنم همین موقع ها بود ... اره ... همین موقع ها بود که توی کوچه پس کوچه های شهرم پر بود از عطر دل انگیز بهار نارنج ....


آه .... چه عطری ...... حتی نارنج های کاشته شده در پیاده رو ها هم پر بود از بهار نارنج و زیرش هم پر از گلبرگ های ریخته شده ..... ان سالها خیلی ها توی حیاط خانه شان درخت پرتقال و نارنج داشتند ....

یادش بخیر بچه های مدرسه هر روز که وارد مدرسه میشدند دستانشان پر بود از گلبرگ های به نخ کشیده ی نارنج به صورت دستبند و گردنبند ... و هدیه میدادند به خانوم معلم یا به بهترین دوستانشان ... و گاهی هم یکی از انها نصیب من هم میشد .... و این برای من لذت بخش ترین چیز بود ! نه بخاطر انتخاب شدن از طرف کسی ، بخاطر اینکه تا مدتها عطر بهار نارنج در کنارم بود و لمس گلبرگ هایش حالم را خوب نگه میداشت .....

یادش بخیر ان سالها خانه هر کسی میرفتی زیر درخت نارنجش چیزی پهن بود برای جمع اوری گلبرگ ها ، تا با انها مربای بهار درست کنند و ما طبق معمول از همه ی این ها بی بهره بودیم چون حیاط و درخت نارنج نداشتیم .....

چقدر دلم میخواست زیر درخت های نارنج توی پیاده رو بشینم و بهار نارنج ها رو جمع کنم اما برای جماعتی که همه خانه هایشان پر از بهار نارنج بود کار من احمقانه ترین کار بود و من همیشه در حسرت داشتن و جمع کردن بهار نارنج ها بودم ....

هنوز هم گاهی که همسرم یا کسی عطر (شیشه ی عطر) بهار نارنج میزند شامه ام حساس میشود بویی کمی شبیه به بوی کودکی ام را حس میکنم و نفسم غلیظ تر به داخل میرود و سریع بیرون م اید برای نفس بعدی .... هنوز هم دیدن بهار نارنج مرا سر ذوق می اورد با اینکه دیگر بهار نارنج ها عطر و بوی ان سالها را ندارند .... 

دیگر حیاط های کوچه پس کوچه های شهرم پر از درخت نارنج نیست ! درخت ها بریده شدند .... جایش ستون های بتونی از زمین در امدند ... دیگر کسی در شهر من نارنج نمی کارد ! در شهر من نارنج دارد منقرض میشود !

پس از این به بعد شکوفه های پرتقال را بجای نارنج جمع خواهند کرد و عطر خواهند گرفت و همین میشود که بوی بهار نارنج هم تقلبی میشود .... و من دلم بهار نارنج های کودکی ام را میخواهد ... با همان بو !



تاريخ : جمعه 1393/01/22 | 11:26 | نویسنده : سایـه |

سلام

قول داده بودم که خوشی های نوروز رو هم به زودی بنویسم ...

نوروز امسال با فاطمیه و نبود خاله امنه یه حزن نهفته ای داشت که سایه اش روی خوشی هامون هم افتاده بود ولی بهترین و لذت بخش ترین اتفاق این بود که در نبود شوهرم (که به کربلا رفته بود) دو تا از خواهرام بدون همسراشون اومدن و چند روزی با هم خواهرانه زندگی کردیم و خوش گذروندیم و بازار رفتیم و خرید کردیم ...

با اینکه امسال هر دوی اونها قصد خرید عید نداشتن و یکم هم فکر جیب همسراشون بودن ولی همسراشون اصرار داشتن که اگه چیز مناسب و خوبی دیدن حتما بخرن و من گاهی در روز دو بار بیرون میرفتم . صبح با یکی عصر با اون یکی !

چون خواهرام بچه کوچیک داشتن و تعداد بچه ها هم زیاد میشد نمیشد همگی با هم بیرون بریم . اکثرا سحر که بزرگتر بود و بچه هاش هم بزرگتر بودن میموند خونه و دختر مریم رو نگه میداشت و من و مریم میرفتیم بازار رو میگشتیم و از چیزهایی که خوشمون میومد عکس میگرفتیم و به سحر نشون میدادیم و با همفکری انتخاب میکردیم و یک راست به مغازه مورد نظر میرفتیم و خرید میکردیم .

بعد هم که رفتن به زیارت و تحویل سال در حرم حضرت معصومه و همراه با یاد حضرت زهرا و ائمه وارد سال نو شدن بود که واقعا دوست داشتم که اونجا باشم و بودم ....

بعد هم به سلامت رسیدن همسرم از سفر کربلا بود و اینکه بر خلاف ظاهرش که اصلا نشون نمیداد برای ما و فامیل دور و برمون هم سوغاتی خریده بود که من واقعا ازش توقع نداشتم و واقعا منو متعجب کرد :)) یعنی برای خودم و بچه ها هم فکر نمیکردم چیزی بگیره از بس که توی این خط ها نبود ....

رفتن مون به شمال هم خوب بود ... 

همراه بابام اینا و با ماشین شون به خیلی از فامیل سر زدیم و دیدار ها تازه شد ...

با اینکه رفتن به خونه ی خاله امنه و دیدن جای خالی اون برام خیلی دردناک بود 
امسال ، شوهر خاله ام هم بجای خودش هم به جای خاله ام به بچه ها عیدی داد ....
:(
یاد نوروز پارسال افتادم 
خاله با مانتو و روسری نو
با زیر چشم کبود و تو رفته

و من اصلا به روی خودم نیاوردم که چهره ی خاله چقدر نسبت به قبل تکیده و بی روح شده بود
و مامان که هی اه و فغان پنهانی داشت و قربان صدقه ی خواهرش میرفت و بعدا معلوم شد که دکتر به مامان گفته بود که همه چی تمومه و مامان بدون اینکه به ما بگه غصه میخورد ....

یادمه وقتی چهره ی خاله رو دیدم دلم هری ریخت !
یک لحظه توی دلم گفتم نکنه عید امسال اخرین عید خاله باشه و همون عید هم اخرین عید خاله بود ...

امسال عید به خونه ی یه بیمار دیگه هم رفتیم ...
حالش خیلی بد بود
بی حال و بی رمق گوشه ی اتاق دراز کشیده بود
صداش از ته چاه بیرون می اومد ...
درد داشت و مرفین هم چاره ی دردش نبود ....
اون خانوم هم بیماریش سرطانه و ..... 
خدایا به همه ی درد مندان کمک کن و دردهاشون رو تسکین بده .....

* امسال عید نشد به خونه ی خواهرم مهتاب بریم !!! یعنی نوبر بود این حرکت مون ! دو بار خواستیم بریم ولی اونها نبودن و من هنوز هم باید در جواب خواهرزاده ام محمد که هر بار منو میبینه با دلخوری میگه خااااله چرا نیومدین خونه مون بگم ببخشید عزیزم . نشد دیگه ! بعدا حتما میایم خونه تون ....

* مریم و سحر رو هم بعد از اینکه از خونه مون رفتن شمال ، دیگه ندیدم تا اخر تعطیلات ! یه سر کوچولو بدو بدو رفتیم خونه شون عید دیدنی . مریم که حدود 40 روز بعد از تولد دخترش تموم تزئینات تولد رو گذاشته بود تا من برم و ببینم ... وقتی هم که رفتم اونجا تند تند کادوها و فیلم تولد و عکسها رو نشونم داد و در حالی که با عجله داشتم خداحافظی میکردم مریم یکی دو مشت اجیل توی دستم ریخت .... 

* شب اخر شام خونه سحر بودیم . شب دفن حضرت زهرا .... یه روضه خونی جمع و جور هم شد ....

* 20 فروردین هم خواهرم مهتاب با همسرش رفتن کربلا .... نمیدونم چرا دولت عراق دقیقا همین الان تصمیم گرفته تروریست های اونجا رو نابود کنه !!! انشالله که به سلامت 27 فروردین بر میگردن و همسرم هم اجازه داده برای اومدن شون برم شمال ...... انشالله که مشکلی برای رفتنم پیش نیاد .... خیییییییییییییلی دوست دارم موقع اومدن شون اونجا باشم :)



تاريخ : جمعه 1393/01/22 | 11:13 | نویسنده : سایـه |
سلام

با تاخیر بسیار زیاد سال نو مبارک .....
امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین و اتفاق های خوبی براتون رقم زده بشه

ولی من امسال نوروز عجیب و غریبی داشتم !
شاید هم زیاد عجیب نباشه ولی برای خودم غریب بود !
البته امسال کلا عید شادی نداشتیم هم بخاطر فاطمیه و هم بخاطر فوت خاله آمنه ...

ولی

بیشتر از خوشی هاش ، تلخی هاش تو ذهنم مونده !

همسرم 23 اسفند رفت کربلا و 2 تا از خواهرام (سحر و مریم) با بچه هاشون اومدن پیشمون تا ما تنها نباشیم 
وقت برگشتن همسرم 3 فروردین بود و ما اینجا موندیم تا برگرده و با هم بریم شمال
بابا و مامان و خواهرم مهتاب و شوهرای سحر و مریم هم قبل از تحویل سال به ما ملحق شدن و قرار شد یه دوره ی زیارتی رو شروع کنیم تا همسرم از سفر برگرده

اولین زیارت ، زیارت حضرت معصومه بود ....
تحویل سال حرم حضرت معصومه بودیم
زیر زمینش ...
با خوندن دعای توسل و یاداوری دردهای حضرت زهرا و اشک ، دعای تحویل سال رو خوندیم

بعد به سمت خونه حرکت کردیم
بقیه جلوتر بودن و ما که توی ماشین بابا بودیم وسط راه توی پمپ بنزین توقف کردیم و بعد راه افتادیم 
کمی جلوتر یه موتور افتاده روی زمین دیدیم با یه نفر که افتاده بود و تکون نمیخورد !
معلوم بود تصادف همون چند لحظه پیش اتفاق افتاده ... صورت اون مرد مشخص نبود ! پشت سرش رو به ما بود . هیچ خونی هم دیده نمیشد ولی تکون هم نمیخورد !!!
شوکه شدیم !
توی اون خلوتِ بعد از تحویل سال ، یه نفر که تصادف کرده بود و فقط یه نفر که بالای سرش ایستاده بود و داشت نگاه میکرد ببینه زنده است یا مرده ....         و ما ارووم از کنارش فقط گذشتیم !!!

من مبهوت و نگران به بابا گفتم بابااااااا نمی ایستی ؟؟؟؟ بابااا ! 
بابا خیلی منطقی گفت : مُرده ! کاریش نمیشه کرد ! اون مردی که کنارش بود زنگ میزنه به اورژانس ....
مطمئنا حال و حوصله ی گرفتاری های بعدش رو نداشت ... خسته ی رانندگی طولانی هم بود ... به سختی و فشار هم از بین جمعیت داخل حرم حضرت معصومه بیرون اومده بود ... ولی .....
من و مامان تا خونه هی گفتیم وااااای ! خدایا !!!! الان خانواده اش منتظرشن !!!!!!! وای !!!! خدا بهشون صبر بده ! خدایا کمکش کن !!! و .... اشک ریختیم و برای خانواده ی چشم انتظارش دلسوزی کردیم !

همین ! به همین سادگی !
چقدر دلم میخواست اقلا بابا می ایستاد تا از زنده یا مرده بودنش مطمئن میشدیم !
چقدر تا چند روز یاد اون مرد می افتادیم اشک تو چشم مون جمع میشد و خدا خدا میکردیم که زنده مونده باشه و به هر کی میرسیدیم میگفتیم که واااای ما بعد از تحویل سال یه جنازه دیدیم که خیلی ناراحت مون کرد و بعضی با بی تفاوتی میگفتن خب جنازه دیده باشین این دلیل نمیشه که خوشی خودتون و خانواده تونو تلخ کنین ! مُرد که مُرد خدا رحمتش کنه شما باید زندگی خودتونو بکنین !!! کسی درک مون درک مون نمیکرد !

قبل از تحویل سال هم توی شلوغی های اطراف حرم یه ماشین اهسته زد به ماشین جلوئیش و چند تا نره غول هیکلی از توش ریختن بیرون ! ما نایستادیم ولی برای راننده ی ماشین عقبی از خدا طلب امرزش کردیم :))

فرداش روز اول فروردین ، سفرمون به سمت کاشان و مشهد اردهال ادامه پیدا کرد .... و در کاشان فقط ناهار خوردیم و به مشهد اردهال زیارت سلطان علی بن محمد باقر رفتیم 
اران و بیدگل هم که انگار اتاق پشتی کاشان بود رو هم دیدیم و به زیارتگاه محمد هلال رفتیم پسر امام علی رفتیم

باز هم چند مسئله ناراحت کننده و چند نفر که با هم بحث شون شده بود حال مونو خراشید
مثل وقتی که توی حرم یه پدر با دستای سنگینش دختر کوچولوی بازیگوشش رو چپ و راست سیلی میزد !
مثل اون مردی که به پسر کوچولوش که جای راننده نشسته بود و ادای رانندگی رو در می اورد ، فحش های رکیک و ناموسی میداد و با بی رحمی از جای راننده انداختش عقب !
یا اون شوهری که بخاطر نرفتن به یه شهر و رفتن به شهر دیگه زنش رو به باد انتقاد و تحقیر می کشوند 
یا ....

روز 2 فروردین هم شهر محل سکونت ما بودیم و خودمونو برای اومدن همسرم اماده میکردیم ...
که سحر و شوهرش و مامان که رفته بودن بیرون برگشتن و تا وارد شدن ، دیدیم سحر انگار گریه کرده ازش پرس و جو کردیم دیدیم مامان زخمی شده !!!!

سحر و شوهرش و مامان که رفته بودن بیرون میرن یکی از پاساژای شهرمون که پله برقی داشت . مامان میترسید و نمیخواست باهاشون بره 
(مامانم از وقتی خواهرش رو از دست داد حالش زیاد خوب نیست ، حواسش زیاد جمع نیست ..... مامان و خاله امنه خییییییییییلی با هم رابطه داشتن روزی نبود که مامان به خاله زنگ نزنه و هفته ای نبود که خاله رو نبینه و هم اینکه شنیده بود توی مکه زن عموش و فک و فامیلش که رفته بودن زیارت یکی شون روی پله برقی افتاد و بقیه که خواستن برن کمکش دونه دونه افتادن و بساطی شد برای خودش که تا مدتها کوفتگی و کبودی داشتن و مامانم هم بعد از اون دیگه از پله برقی میترسید )
ولی با اموزشی که شوهر سحر بهش داد و دستشو گرفت ، مامان اماده شد و پاشو گذاشت روی پله برقی ... ولی انگار پاشو بد گذاشت و تعادلش بهم خورد و افتاد و مامان ، همون موقع شوهر سحر رو که دستشو گرفته بود رو انداخت روی خودش !

سحر و دختر بزرگه اش که 5-6 ساله است بالا ایستاده بودن و نگاه میکردن ! دیدن مامان قل خورد و افتاد ! دیدن شوهر سحر افتاد روش ! دیدن شوهر سحر دستشو روی پله گذاشت و از روی مامان خودشو پرت کرد اون طرف ! دیدن که مامان چشماش بسته است ! دیدن که لبه های پله برقی دونه دونه می اومدن و میخوردن به سر مامان ! دیدن که مامان خونی شده ! هم سرش هم پشت دستش ! و فقط جیییییییییییییغ کشیدن و مامااااااان مامانننننننن کردن !
تا اینکه یه مغازه دار اومد و داد زد که خوااااااااااهر خواهررررررررر بسه جیغ نزن پله رو خاموش کردیم !!!!! و سحر در حالی که تمام تنش میلرزید دید که روسریش باز شده و یه عالمه ادم دور پله برقی جمع شدن و پله خاموشه و مامان رو بلند کردن و داره با دستمال زخمش رو پاک میکنه ! 

پیشونی مامان باد کرد ! توی موهاش پوست سرش تکه تکه قرمز شده بود ! کم کم یه بادمجون گنده هم زیر چشمش در اورد و ورم هم کرد ! پشت مامان هم کبود شد ولی خدا خیلی بهش رحم کرد که دست و پاش نشکست ... ولی حالمون حسابی گرفته شد .... فردا صبحش هم قرار بود همسرم از سفر کربلا بیاد ....

خوشی های نوروز باشه برای بعد .....


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : چهارشنبه 1393/01/20 | 12:37 | نویسنده : سایـه |

سلام 

مهمونید به دیدن چند تا عکس با دوربین خودمون ...
اینا رو چند وقت پیش اپلود کرده بودم ولی موقعیت گذاشتنش پیش نیومد ...
چون عید نزدیکه و همه داریم خونه تکونی میکنیم منم پرشین گیگمو تکون دادم این چند تا عکس ازش در اومد :))
بفرمایید  ادامه مطلب :) فقط بی ربط بودنشونو ببخشید !

 


موضوعات مرتبط: عکس و متن

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1392/12/14 | 11:25 | نویسنده : سایـه |
سلام 

یادش بخیر بچیگیامون ....

یادش بخیر بابابزرگ ... ننه بزرگ .... 

یادش بخیر باغ گردوی بابابزرگ ، توی روستای اجدادی ... همه به اونجا میگفتن "پایین باغ" بخاطر اینکه سراشیب بود . با شیب خیلی تند ... و چندین چاله ی پشت هم داشت به عنوان پله ... 

تابستونا ، انبوه درخت ها و خنکای هوا ...
چه کیفی داشت رفتن به زمین پشت خونه که معمولا توش سبزیجات کاشته بود و درخت میوه داشت و منطقه ی ممنوعه ی پایین باغ ! با حصاری از چوب و در چوبی دست ساز و اون سراشیبی تند و ترس از افتادن ....

(اینجا زمین پشتی بابابزرگه . با درخت های میوه که قدیما اینجا سبزیجات هم کاشته میشد )

(همون زمین پشتی و نمای باغ گردو)

(در چوبی ورودی باغ گردو)

یادش بخیر اون کلبه کوچولوی چوبی توی باغ و حس فتح اورست بعد از رسیدن به اون کلبه .....
یادش بخیر تابستونا بخاطر اینکه دزد به باغ نزنه و گردوها رو نبره دایی ها گاهی میرفتن توی اون کلبه و مواظب باغ بودن .
یادمه لذت بخش ترین جای باغ همون کلبه جوبی بود با نخ و سیستم دست ساز خبر دار کنی به داخل خونه ...
وااااای که باغ از اونجا چقدر زیبا بود !
صدای پرنده ها ....
خش خش برگها .....
اونجا بازی فکری و کتاب خوندن با دایی کوچیکه که تقریبا هم سن و سال هم بودیم ....
.
.
.

یادش بخیر اون ایوون دراز با نرده های قهوه ای ..... و عکس چاپ شده ی دایی احمد روی دیوار خونه ی بابابزرگ که همیشه داشت به ماها نگاه میکرد ....

یادش بخیر اتاقک تنور و نون پزیِ توی حیاط شون و پنجره کوچولوی چوبیش که من عشق اینو داشتم که برم پشتش و ادای مغازه دار ها رو دربیارم .....

یادش بخیر حوض بزرگ بغل خونه شون که جز برای شستن دست هیچ وقت رغبت به رفتن کنارشو نداشتیم !

یادش بخیر دستشوئی درب و داغون پشت خونه که عزا میگرفتیم برای رفتن به اونجا مخصوصا شبها :/

یادش بخیر گاو و گوساله هاشون (اون زمانها که بچه بودم ) و وقتی که دور شاخهای گاو طناب بسته بود و بسته بودنش به نرده و خاله مشغول رسیدگی و دوشیدنش بود و منم مثلا دختر شجاع میشدم و از روی ایوون بهش نزدیک میشدم و گاهی دست به سرش میزدم و به خواهرای کوچولوم فخر میفروختم !

یادش بخیر بابابزرگ به گوساله میگفت گاوساله ...

یادش بخیر وقتی بچه بودیم بابابزرگ از توی گنجه ی اتاق وسطی ، بهمون بیسکوییت پتی بور میداد و مام شاد و شنگول یه استکان اب از خاله میگرفتیم و بیسکوئیت و اب میخوردیم !

یادش بخیر مغازه ی جلوی خونه ی بابابزرگ . به مغازه داره میگفتن مش بابا ! پول که دستمون می اومد میرفتیم ازش تخمه میگرفتیم یا خوراکی های دیگه .... اونموقع ها متعجب بودیم که اونجا چرا همه به تخمه میگن سِمِشکه !

یادش بخیر .... 

(یه رود کوچولو هم از پایین ترین قسمت باغ جاری بود .... )

برای فوت بابابزرگ همگی تو خونه شون جمع بودیم ... ننه چقدر بی حال و منگ بود . همش میترسیدیم نکنه فشارش بزنه بالا ! چقدر یواشکی زیر نظرش داشتیم .....

یادش بخیر کل ظرفهای مراسم رو پشت خونه ی بابابزرگ زیر درخت ها چند نفری شستیم ........

هعی ... ننه هم که زیاد دووم نیاورد ....

یادش بخیر ....

دیگه به جز این چند تا عکس از باغ چیز دیگه ای نمونده !

(اینجا هم پایین ترین قسمت باغه که فقط اونجا مسطح بود)

خونه و زمین پشتش تقسیم شد .... درخت های باغ قطع شد . دیگه اونجا خیلی عوض شده !

با اینکه هنوز زمین سراشیبی باغ  بابابزرگ سرجاشه و کسی هم قصد تقسیم و گرفتن اونو نداره ولی دیگه نمیشه اسمشو باغ گذاشت ! اونجا دیگه تبدیل شده به دره  :(

* خدا همه ی اموات رو رحمت کنه ......
شادی روحشون صلوات .....


موضوعات مرتبط: خاطرات بچگی

تاريخ : سه شنبه 1392/11/29 | 14:43 | نویسنده : سایـه |
سلام

این مطلب رو برای بعضی مخاطبین خیلی خاص نوشتم

حرفاییه خیلی خاص جوری که لزومی به عمومی بودنش برای دوستان رمز دار هم نبود

"شما فرض کنین چیزی تو مایه های صحبت درباره ی یه مشکل جسمی یا ... که فقط اونایی که منو دیدن میتونن درباره اش بدونن"

شرمنده که رمزش رو به همه ی دوستام نمیتونم بدم ...

* نظرات مرتبط تایید نمیشه . پس زیاد بین کامنتها دنبال سر نخ برای فهمیدن نگردین . اگه نظر مرتبطی نیاز به جواب داشته باشه زیر مطلبم بهش جواب میدم .....

* رمز فقط به صورت پیامکی داده میشه ....

* دوستان خاص ، مطلب نیمه کاره است ... لطفا کمی منتظر بمانید ...... با تشکر مدیریت پااارک :)



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1392/11/17 | 16:14 | نویسنده : سایـه |
سلام

اینم چند تا از نقاشی های اولین روزهایِ کلاس اولِ دخترم

   

اون دختر قایم شده پشت درخت رو دیدین ؟ :)

سمت چپ یه مصدوم در بارون !

سمت راست خونه و خورشید شکلاتی و بستنی ای - الهام گرفته از تبلیغات بستنی . سمت چپ پری دریایی ! با اینکه کارتونش رو هم ندیده !

سمت راست تولد . سمت چپ زمین و مامان و باباش خورشید خانوم و اقای ماه !

سمت چپ فوتبال بانوان ! خورشید خانوم با موهای مدل کرده :)) سمت چپ خودش در اتاقش

نقاشی رویایی !

اینم اخرین برگ از اولین دفترش . املای خونگی 92/10/2  اونقدر توی کامنتام لبخند گذاشتم برای دفتر دخترم هم شکلک لبخند گذاشتم :))

* چقدر تنظیم سایز عکس سخت شده . توی فایر فاکس و کروم که انگار نمیشه اصلا ! توی اکسپلورر ویندوز 8 هم خیلی سخت تر از قبله :/ نا همگون بودن ها رو ببخشید . عکسها بزرگتر از اینه .....

* عروسی برادرشوهرم برگزار شد و من کلی هزینه کردم تا بفهمم برای خانواده ی همسر و همسرم چقدر بی ارزشم . همین ! عروسی اونجوری که فکر میکردم نبود و من پشت دستمو داغ کردم که دیگه گول هیچ قول و قراری رو نخورم و دیگه توی هیچ عروسی ای شرکت نکنم . چقدر بعضی ادمها با اونی که ما تو ذهنمون بود تفاوت دارن و ما خبر نداشتیم! 



تاريخ : دوشنبه 1392/11/14 | 19:37 | نویسنده : سایـه |

سلام

ممنون از احوالپرسی هاتون

خدا رو شکر فعلا با انتی بیوتیک هایی که دارم میخورم دردام بهتره . مطمئنا التهابم هم بهتره ....

دکتر داخلی گیر نیاوردم رفتم پیش یه جراح ، سونوی قبلی و جدید رو دید بعد یکم فشار داد پهلومو و گفت عمل اورژانسی نداری . اگه اورژانسی بود الان که اینجا رو فشار دادم جیغت در میومد . چاره کارت عمله و اخرش این کارو باید انجام بدی ولی عجله و اورژانسی نیست . سنگ و کیسه هم باید با هم خارج بشه چون کیسه دیگه کارایی نداره ! دردات مال التهاب و شناوری سنگه . 

گفتم شنیدم یه داروی خارجی هست که باعث میشه سنگ رفع بشه ....

گفت اینا همش تبلیغاته و هیچ همچین چیزی نیست و سنگ کیسه صفرا مثل سنگ کلیه نیست و قابل حل و دفع شدن هم نیست و فقط باید عمل بشه !

دو جور انتی بیوتیک داد یکیش تا 20 روز ادامه داره ! یه ازمایش هورمونی هم نوشت که بفهمه سنگ ریزه ای که توی مجرا بوده و الان نیست ایا بر اثر خطای سونوگراف دیده نشده یا از اونجا حرکت کرده ! گفت توی ازمایش هورمونی نشون میده !!! منم ازمایشو دادم جوابش چند روز دیگه اماده میشه ....

منم تشکر کردم ولی نمیرم پیشش ! التهابم که رفع بشه بقیه اشو خدا کریمه ! شاید با طب سنتی یا دارویی رژیم غذایی بشه حلش کرد .....

* وقتی برای دردام کدئین میخوردم هر کی میفهمید میگفت نخور ! معتاد میشیا !!! شوهرم میگفت بخور بابا ! درد داری ! منم با خیال راحت میخوردم و میگفتم هشتم ولی خشتم :)) خوب شد ادامه دار نشد وگرنه باید میزدم تو خط مرفین و .... :)) واقعا تو عصر حجر تا عهد ناصرالدین شاه مردم بی نوا که مریض میشدن و درد داشتن چــــــــــــــی میکشیدن هاااااااااا ! یعنی چطور میشه بعضی از درد ها رو تحمل کرد بدون داروهای مسکن ؟ طفلکیا ! خدا پدر ادیسونم بیامرزه ! اگه انتی بیوتیک اختراع نمیشد چـــــــــــــــــــی میشد ! مردم دسته دسته میمردن ! والا ! تا همین چند وقت پیش مردم از یه اسهال ساده یا از یه گلودرد میمردن ! چه فلاکتی بود !!!! الان یه امپول میزنیم شنگول میشیم ! یه مسکن میخوریم فرفره میشیم !

* شوهرم میگه نباید میرفتیم پیش جراح . معلومه که جراح چی تجویز میکنه ! پیگیر همون داروی خارجی شو ببینین اسمش چیه با همون که قبلا هم کسایی باهاش خوب شدن انشالله خوب میشی .... خودشم سرچ کرد اسم یه دارو رو گیر اورد که نوشته بود باید 2 سال !!! خورده بشه ! حالا نمیدونم این همون داروئه یا یکی دیگه است !

* وقتی از ازمایشگاه پیاده برمیگشتم خونه ، توی هوای افتابی و بهاری صبح ، روی زبونم همش شکر بود .....
شکر که درد خیلی شدیدی ندارم 
شکر که دردم دوا داره
شکر که بیماریم صعب العلاج نیست 
شکر که درمانش هزینه زیادی نداره 
شکر که به بیماری بدتری مبتلا نیستم
شکر که پول دارم و میتونم برم دکتر
شکر که لازم نیست بخاطر دادن ازمایش به مراکز تامین اجتماعی برم
شکر که میتونم راه برم 
شکر که نفس میکشم
شکر که تو جیبم اونقدر پول هست که نگران نباشم
شکر که نگران هزینه های زندگی نیستم
شکر که پدر و مادر مهربونی دارم که همیشه هوامونو داشتن
شکر که پدرم اونقدر جوون هست که بتونه هر وقت خواست با ماشین خودش بیاد پیشمون
شکر که همسر و فرزند دارم
شکر که ...........
هر چی شکر کنیم بخاطر چیزایی که داریم بازم کمه .....
اونقدر ادمهایی هستن دور و برمون که هزارتا بدبختی دارن و ما نداریم 
اونقدر ادمهایی هستن که دردهای شدید دارن و ما نداریم
اونقدر ادمهایی هستن که پول خریدن دارو و رفتن به دکتر رو ندارن و ما داریم ....

خدایا شکرت .....

* توی درد کشیدن هام یاد درد کشیدن های خاله ام می افتادم  طفلک اون همه درد رو چطور تحمل میکرد .... خدایا درد همه ی درد مندها رو دوا کن ... همه ی مریض ها رو مخصوصا اونایی که بیماریهای سخت دارن رو شفا بده یا طبیب من لا طبیب له .....

* من واقعا نمیدونم ایراد از من بود یا کاتب ناصر الدین شاه ! من فکر میکردم همه متوجه ان که دارم شوخی میکنم ! همون ادیسونو میگم ! اخه یه موقعی توی خاطرات بامزه ی یه مجله ای بود انگار خوندم که یه بابابزرگی رفته بود حموم اب سرد شد بعد که با بدبختی براش اب گرم کردن و اومد بیرون و گفت خدا پدر ادیسونو بیامرزه ! اب سرد چقدر بده ... اقا از اون به بعد ورد زبونم شده هر چی میشه با خنده میگم خدا پدر ادیسونو بیامرزه که فلان چیز (که هیچ ربطی به ادیسون نداره) رو اختراع کرد . یعنی همون شبی که اینو نوشتم یکی از بچه ها هی پیام میده تک میزنه زنگ میزنه منو گیر میاره که این چیه نوشتی ؟ اشتباه کردی انگار هاااااااا 
گفتم نه بابا این که خیلی ضایع اس که ادیسون چی رو اختراع کرده من شوخی کردم ولی حتما چون شکلک نذاشتم اینجوری تصور شده ! حالا تو پیامها هم برام نوشتن که اون ادیسون شوخی بود دیگه !
 من همینجا اعلام برائت میکنم ! همش تقصیر این مرورگر های جدیده که شکلک ندارن که اقلا ادم جلوی نوشته اش یه نیشخند بذاره ملت به عقل مون شک نکن ! از این ست های شکلک هم بخوام استفاده کنم همه جورشو نداره ! دست و بالم بسته است !!! چیکار کنم ؟ از این به بعد ایکون تشریحی داخل پرانتز بذارم ؟
الان باید شکایت از مرور گرهای فایر فاکس و کروم رو به کی ببرم ؟

گوگل ؟
مخابرات ؟
سازمان ملل ؟
کنفرانس ژنو 2 ؟
بانکی مون ؟
خانوم ابتکار !!!

همه ی موارد ؟
هیچ کدام ؟
سوال انحرافی ؟ (ایکون نیشخند) من باب نمونه !

اخه کی ؟
هلپ می پلیز !



تاريخ : پنجشنبه 1392/11/03 | 19:48 | نویسنده : سایـه |
سلام

از اوائل هفته قبل یهو همراه با تب ، معده درد گرفتم و بعد از خوب شدن تب ، درد معده همچنان ادامه داشت ...

دکتر گفت معده ام التهاب داره و دارو داد ..... گفت اگه تا 10 روز خوب نشد یا دوباره برگشت برم برای تست میکروب شناسی ....

دردش هنوز خوب نشده ، یهو درد دیگه ای شروع شد که از معده شروع میشد و به سمت راست میرفت و به پشت . کمی هم به سمت کتف راست ! همراه با کمی علایم ناراحت کننده ی دیگه !

یکی دو روز تحمل کردم ولی وقتی دیدم علایم سنگ و بیماری کیسه صفرا همینه و منم که یه سنگ 3 سانتی تو کیسه صفرا دارم و یه کوچولوشم توی مجرای صفراوی ، دیگه جای تحمل نبود !

البته این سنگو حدود 2-3 سالی هست که دارم و از همون موقع هم مراعاتشو میکنم و دکتر هم گفته تا درد ندارم نیاز مبرمی به عمل ندارم و منم منتظر دردش موندم ........

شب 5 شنبه از درد به خودم میپیچیدم . شوهرم گفت بیریم دکتر ؟ گفتم نه الان بچه ها زابراه میشن (تا حالا املای این کلمه رو ندیدم ! چطوری مینویسنش ؟؟؟) یه مسکن کدئین دار خوردم و کمی بعدش خوابم برد ....

دوباره ساعت حدود 4 صبح از درد بیدار شدم و بعد از نیم ساعت تحمل ، گفتم بریم بیمارستان ! <اونقدر هم حواسم بود که وضو بگیرم برای نماز صبح =) >

اونام بستریم کردن !

توی سرم دارو ریختن و توی اون 5 - 6 ساعتی که زیر سرم بودم کمی دردم بهتر شد 
وقتی پرستار اومده بود برای وصل کردن سرم ازش جهت قبله رو پرسیدیم و اون گفت نمیتونه بذاره برم بیرون و همونجا باید نماز بخونم . منم در حالی که شوهرم سرم رو نگه داشته بود نماز صبحمو خوندم .

هر دفعه که کسی میومد بالای سَرَم و میفهمید درد در کدوم ناحیه و سنگ کیسه صفرا دارم بهم سفارش میکرد که نباید چیزی بخورم و میرفت .... صحبتش بود که جراح باید بیاد و سونو رو ببینه و .....

یعنی من واقعا خودمو برای عمل اماده میکردم
بعد حساب کتاب میکردم که تا عروسی برادر شوهرم چند روز مونده ؟ اووووم خب تا اون موقع بخیه هامو کشیدم ....
وای حالا چیکار کنم ؟ لباس ریحانه رو تموم نکردم ! یعنی تا چند روز بعد از عمل میتونم بشینم پای چرخ ؟؟؟
و ......

ساعت 6 و نیم به زور شوهرمو فرستادم بره خونه تا ریحانه رو بفرسته مدرسه
چقدر هم بهش سفارش کردم که نون تازه بخر براش لقمه درست کن . امروز جشن دارن باید عروسک و خوراکی ببره بهش یاداوری کن . موهاشو حتما ببند وگرنه اذیتش میکنه . مقنعه اش فلان جاست، بگیرش . دیر نبریشاااا .... ( اونم نون تازه خرید و لقمه و عروسک و خوراکی هم براش گذاشت ولی دفتر مشقشو نذاشت تو کیفش و معلمش دعواش کرد)

ساعت 9 و نیم صبح بود که منو یکی دیگه رو بردن برای سونوگرافی ...
بهم گفتن بخواب رو تخت . در حالی که یه مرد اونجا ایستاده بود . من پرسیدم سونوگراف اقاست ؟ گفتن اره !!!!!!! خانوم ندارین ؟ نه !!!
من ماتم برد ! یعنی چی ؟ مگه ممکنه ؟ تو شهر به این بزرگی ! این همه دم از اسلام و دین زده میشه اونوقت سونوگراف مرد برای زن ؟؟؟ به همین راحتی ؟؟؟ تازه این بیمارستان یه موقعی اسمش در رفته بود که مخصوص بانوانه و ....

من گفتم من سونوگرافی نمیکنم !

خانومی که اونجا بود با افاده گفت باشه . پس برو رضایت بده و مرخص شو !

به همین راحتی !

منم رفتم و در مراحل ترخیص ، پرستارای بخش هی بهم گفتن بابا بی خیال ! برو ! مگه میخواد چیکارت کنه ! این دکترش فلانیه ! خیلی عالیه ! گیرت نمیاد هااااااااا ! اصلا به تو نگاه نمیکنه که فقط به مانیتور نگاه میکنه ! (این دیگه از اون دروغا بود . من قبلا هم سونوی شکم و لگن انجام داده بودم و میدونستم اینا دارن الکی میگن) اشتباه نکن ! پشیمون میشی هااااااااااااااااااااااااااااا

من با لبخند گفتم من نمیگم دکترش بده یا هیزه . وسوسه ام نکنین من اجازه ندارم وقتی دکتر زن هست پیش دکتر مرد برم ! نمیتونم !

گفتن از کجا میخوای دکتر زن پیدا کنی ؟ اصلا دکتر زن نیست ! برو تا دیر نشده بگو پشیمون شدی ! برووووو

گفتم نه ! من پشیمون نمیشم !

گفتن خب باشه ... همراهت کو ؟

گفتم همراهم رفته بچه امو بفرسته مدرسه 

خلاصه رفتم و رضایت دادم و خودمو مرخص کردم ! در حالی که متاسف بودم برای این مدیریت و این جریانات !

از همون حیاط بیمارستان زنگ زدم 118 و چند تا سونو گراف زن پیدا کردم و از یکیش برای همون عصر نوبت گرفتم . سنگ کوچولوی داخل مجرای صفراویم حرکت کرده بود و نمیدونم کجا قایم شده بود ولی قطر دیواره کیسه صفرا بیشتر شده بود و ملتهب بود .....

همچنان درد دارم .... قراره فردا برم پیش متخصص . باشد که با دارو سر و ته قضیه هم بیاد . نزدیک عروسی برادرشوهر حوصله ی عمل و عوارض اونو ندارم ! اخه خیلی کار دارم !

دیشب باز هم از درد به خودم میپیچیدم در حالی که هر چی به دکتر جراحم زنگ زدم بخاطر تعطیلات مطب نیومده بود . الانم با کدئین زنده ام !

* عزیزان و دوستان گرامی ! دکتر مَحرم نیست . این یک باور غلطه که از قدیم مونده ! و تا وقتی که دکتر زن هست و امکان رفتن پیشش وجود داره نباید برای بعضی بیماریها که نیاز به لمس و دیدن بدن داره پیش دکتر مرد رفت . 

* بعضی از پرسنل بیمارستان واقعا ادم خوبی بودن . وقتی منو دیدن که حیرونم دنبال دکتر اورژانس و مامور بیمه و ..... اومدن و کارامو انجام دادن . خدا خیرشون بده . حتی یکی بخاطر من دروغ گفت به دکتری که داشت از بیمارستان بیرون می رفت ، گفت مهر داره که برام سونو بنویسه ؟ دکتره گفت نه . بعد دکتره مکث کرد و گفت از اقوامه ؟ اونم گفت اره ! دکتر نامرد هم مهرشو در اورد و برام سونو نوشت که برم بیرون انجام بدم . امیدوارم خدا اونو برای دروغی که بخاطر من گفت ببخشه و بهش جزای خیر بده ....

* عروسی 9 بهمنه . روز چهارشنبه ! یعنی حتما باید یه روز برای بچه ها مرخصی گرفت . اگه نخوایم درست برای مراسم برسیم باید دو روز مرخصی بگیریم . حالا یکی برگشته گفته جمعه (قبلش) میاین ؟ نمیدونم چرا یادشون نمی مونه که ما بچه محصل داریم !! ؟؟ !!

* قرار بود عروسیشون باشه اواخر شهریور ... که عمه ی عروس حدود دو ماه قبلش فوت کرد اونام عروسی رو انداختن برای 9 بهمن . که خاله ی من (که دخترعمه ی داماده ) فوت کرد ... و چون من از عروس توقع داشتم که همون شهریور عروسیشو بگیره و عقب نندازه ، پس نمیتونم بهانه بیارم و توی عروسی شرکت نکنم ! این اخر نامردیه !


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : یکشنبه 1392/10/29 | 20:30 | نویسنده : سایـه |
سلام

دخترم که کلاس اوله داشت تکالیفشو انجام میداد . جمله نویسی ...

- مامان زری یعنی چی ؟

- زری اسمه .

- اِ ! پس مداد زری یعنی این ! من نمیدونستم ! بابا ! شما تو کلاستون زری داشتین ؟ 

- زری اسم دختره 

- مامان ! شما تو کلاستون زری داشتین ؟

- نه

- اه ! میخواستم ببینم مدادش چه رنگی بود !

- مثلا اگه ما تو کلاسمون هم زری داشتیم مگه من یادمه که مدادش چه رنگی بود ؟ !

.

.

.

- مامان بجای ایرانی ازاد است نوشتم ایرانی ازار ! ... خب اشکال نداره مینویسم ایرانی ازار دارد . نه ! این خوب نیست ! چون ماها ایرانی هستیم این جوری بد میشه ! 

.

.

- با نماز چه جمله ای بنویسم ؟

- نماز ... ؟ 

باباش گفت : بنویس من نماز میخوانم

من : خ نخوندن

باباش : خب بنویس من نماز میکانم ! :))

من : ک نخوندن

- بنویس من نماز میگانم !

- گ نخوندن

بعد باباش بی خیال شد و دیگه ادامه نداد ...

دخترم دوباره پرسید : انسانو چی بنویسم ؟؟؟ بعد زیر لب گفت : اوووم انسان با ادب است . نه ! همه انسانها که با ادب نیستن . 

باباش گفت : بنویس انسان خوب است

دخترم : همه ی انسانها که خوب نیستن !

و من حوصله اینکه بگم خ نخوندن رو نداشتم !!!!

* دخترم : آخ ستون فَبَراتم !

من : فَبَرات ؟ :))

دفعه بعد گفت : آخ ستون سَزَراتم !

* باباش بهش گفت : تو بابای شیطون دوست داری یا بابای ساکت ؟

- بابای موقعیت شناس !!!

باباش با لبخند گفت : این جواب خیلی عاقلانه بود . تو خیلی می فهمی . اره ؟

- من که نباید از خودم تعریف کنم !

* مطلب قبلی رو خوندین ؟ اخه بلاگفا توی بروز شده ها نشونم نداد !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : پنجشنبه 1392/10/26 | 19:27 | نویسنده : سایـه |

سلام

بعد از مدتها انتظار بالاخره مام گازدار شدیم !
بعد از گذروندن چند روز برفی ...

یعنی اونقدر دیر و با ارامش و اسوده خاطر گازکشی رو انجام دادن که دیگه اشتهامون کور شد ! وقتی گفتن اومدن کنتور رو وصل کنن ، انگار یکی اومده شماره کنتور رو بخونه !

تنها لذتش این بود که  ... 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1392/10/23 | 20:12 | نویسنده : سایـه |
سلام ...

چند وقت پیش وقتی بابام اینا اومده بودن اینجا ، با هم با ماشین بابا رفته بودیم بیرون ...

وقتی بابا داشت از راه جدیدی به سمت خونه می اومد ، ما هر از گاهی وقتی به میدون جدیدی میرسیدیم اسمشو بلند میگفتیم و پیشنهاد مونو برای پیچیدن به یه سمت میدادیم . اخه ما هم راه های شهر رو زیاد بلد نیستیم و بیشتر از مسیر تاکسی خورش رفت و امد میکنیم .

هر کسی که زودتر از بقیه از دور یه میدون یا تابلوئی رو میدید و میتونست اول از همه بخونه ، بلند اسمو میگفت ... که رسیدیم به میدون امام حسن . یهو مامان زد زیر گریه اونم با صدای بلند ! همه تعجب کردیم که چی شده ؟؟؟؟ مامان ؟؟؟ 

مامان گفت امام حسن چقدر مظلومه ! حتی میدونشم از بقیه میدونا کوچیک تره !

راست میگفت . میدون امام حسن واقع در شهرک امام حسن یه میدون نقلی بود . شاید قطر دایره ی میدونش قد 4 - 5 تا قدم بود !!!

چند وقت پیشم که از اون مسیر رد شدیم کلا میدونشو برداشته بودن و دور برگردونش کرده بودن !

شهادت امام حسن (ع) و وفات پیامبر (ص) و همین طور شهادت امام رضا (ع) رو به همه ی دوستدارانشون تسلیت میگم .... انشالله زیارتشون نصیب مون بشه ....

* امام حسن واقعا مظلومه ... صلح شون ... همسرشون ... تیر باران شدن جنازه شون ... مقبره شون ...  عزاداری براشون که با پیامبر مشترکه و معمولا بیشتر از پیامبر حرف زده میشه .... حتی نذری که برای ایشون میدن خیلی کمتر از بقیه معصومینه ... 

* بعد از صفر ، دوباره میام .....



تاريخ : سه شنبه 1392/10/10 | 3:0 | نویسنده : سایـه |
سلام 

مورد داشتيم پسره رفته خواستگاري ،

دختره اومده خم شه چايي تعارف کنه ،
کليپسش رفته تو حلق داماد ! 
...

* تیکه جدید پسرا : سلام کیلیپس ! (مدل سلام سوسیس مورچه خوار)

* دیروز یه کلیپس دیدم یه دختر ازش اویزون بود !

* مورد داشتيم: دختره رفته مهموني , تا اومده از تو چکمش بياد بيرون مهموني تموم شده ! :دي

مورد داشتیم موقع بارون 12 نفر رفتن زیر کلیپس یه دختـره خیس نشـدن!!!!


* دیروز 19 اذر تولد دخترم بود ...

و چه تولد خاطره انگیزی شد برام ... روز قبلشم روز شیرینی بود ، یه روز خیلی شیرین ....



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1392/09/20 | 15:38 | نویسنده : سایـه |

سلام ...

* "به كجا چنين شتابان؟"

گون از نسيم پرسيد.
- "دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟"
- "همه آرزويم؛ اما
چه كنم كه بسته پايم..."
- "‌به كجا چنين شتابان؟"
- "به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم..."
- "سفرت به خير؛ اما، تو و دوستي، خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،
به شكوفه‌ها، به باران،
برسان سلام ما را.

* دوستم " سدی " پدر بزرگوارشو از دست داد .... همین چند روز پیش ... بهش تسلیت میگم .

* دوستم " فاطیما - حلاوت رهایی " مادر شد ..... همین چند روز پیش .... بهش تبریک میگم .



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1392/09/15 | 0:20 | نویسنده : سایـه |

سلام

حوصله خودمو نداشتم گشتم چند تا مطلب قشنگ پیدا کردم از پیامرسان پارسی بلاگ گذاشتم اینجا

باشد که برای غیر پارسی بلاگیا جذاب و خواندنی باشد ....

(ادامه مطلب درش بازه .... )

دستي به سينه بردم و دستي کنار گوش... ( والاترين اداي محبت و احترام )



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1392/09/11 | 15:2 | نویسنده : سایـه |

سلام

اون سالها که خاله ام تازه سرطان گرفته بود ، ما همه سعی میکردیم بهش روحیه بدیم که میشه با سرطان مبارزه کرد و قابل درمانه و خیلیا باهاش جنگیدن و خوب شدن و ......

اما الان به خودم میگم همه اینا حرفه !

کسی که سرطان گرفت فاتحه اش خونده است !

چه یکی دو سال چه 15 سال ! اخرش همین بیماری عود میکنه و میزنه به جای دیگه از بدنش و تموم !

سرطان

چه فایده داره تحمل رنج و درد عمل جراحی های سنگین و شیمی درمانی و رادیو تراپی و هزینه های کمر شکن و عوارض دارو ها و ریختن مو و انگشت نما شدن و نگاه های ترحم امیز دیگران و چک آپ های دوره ای و دکتر و ازمایشهای همیشگی و دارو و قرص های گرون قیمت و مراقبتهای دقیق و اخرش هم مرگ درد ناک ؟

چرا باید خودمونو گول بزنیم که " اکنون سرطان قابل درمان است " ؟
وقتی خود دکترا توی همین مستند میگن که مواد شیرین برای سرطان مثل سمه و شیرینی جات مثل غذا برای سلول های سرطانین و فرد سرطانی حتما باید روزانه ورزش مشخصی انجام بده و ارامش داشته باشه و .................
توی این دوره و زمونه کی میتونه تموم کارایی که میگن باعث درمان سرطان میشه رو انجام بده ؟

نمیگم اگه کسی سرطان گرفت هیچ کاری نکنه و صبر کنه تا بمیره ولی نباید برای خودش برنامه دراز مدت بریزه
طفلک خاله ی من اون قدر براش فیلم بازی کرده بودیم که اخرای عمرش وقتی برای بار چندم اب شکمشو میکشیدن و حالش کمی بهتر از قبل میشد برای اینده اش برنامه میریخت و فکر میکرد داره خوب میشه ....
خود دکترا اینجوری میگن : 
»حالا چه کار کنیم؟». «چرا من؟» یعنی می‌میرم؟» …. پرسش‌هایی هستند که اولش مثل پتک روی سر آدم فرود می‌آیند
 اگر بتوان این مرحله بحرانی را با کمک مشاوران و نزدیکان گذراند و سریع مراحل درمان را شروع کرد، همیشه شانس پیروزی وجود دارد. حداقل مقاومت تا آخرین نفس کاری است که خیلی‌ها به تسلیم شدن بی‌قید و شرط در برابر این بیماری ترجیح می‌دهند

شانس پیروزی ! این خودش یعنی اینکه درمان قطعی و کاملی نیست و فقط باید امید داشت !

چقدر خوبه دکترای خارجی همه چیو قشنگ برای مریض توضیح میدن و احتمال همه چیز رو بهش میگن . اینجوری شاید اولش ادم شوکه بشه یا خودشو ببازه ولی میتونه درست تصمیم بگیره . میتونه بیخود شیمی درمانی نکنه یا خودشو زجر نده ....

میتونه روزهای اخر عمرشو در ارامش سپری کنه . میتونه سعی کنه به ارزو هاش برسه یا دیگرانو به ارزوشون برسونه . میتونه برای اخرتش کاری کنه یا حلالیتی بگیره ......

* خاطرات خانمی که مادرش رو بخاطر سرطان از دست داد برای اگاهی کسایی که بیمار سرطانی دارن مفیده : اشتباهات مرگبار

* سرچ کردم سن متوسط بیماران سرطانی ... دیدم نوشته مثلا سرطان ریه اگه عود کنه مثلا 15 درصد تا دو سال زنده میمونن و درصد بالایی تا حدود 15 تا 17 ماه دووم میارن . یعنی اگه سرطان عود کنه دیگه دکترا میگن کاری از دست مون بر نمیاد و بدن داره ذره ذره نابود میشه .
اگه خود بیمار خبر نداشته باشه یه دوره الکی براش شیمی درمانی انجام میدن تا مثلا عوارض یا دردش رو کمتر کنن و اونو میندازن تو عوارض و درد شیمی درمانی
حالا اگه خود بیمار خبر داشته باشه که شیمی درمانی براش فایده نداره انجامش میده ؟ نه ! اقلا روزهای اخر عمرش با قیافه ی قبلیش و بدون تهوع و استخون درد و بد اخلاقی های ناشی از شیمی درمانی طی میکنه . راهی که اخرش باید بره .....

* این سرطان کوفتی چقدر هم زیاد شده ! لعنتی کوچیک و بزرگ هم نمیشناسه !

* مستند " سرطان اکنون قابل درمان است " اوایل خرداد امسال از شبکه مستند پخش شد . گفتم شاید بخواین از سروش سیما تهیه کنین ...

* خدایا شر مریضی های اینجوری رو از خانواده و دوستان مون دور کن ......




تاريخ : چهارشنبه 1392/09/06 | 10:23 | نویسنده : سایـه |

سلام ...

بعضی نوحه ها چقدر دلخراشند ....
چه در ذهن ماندگار میشوند ....
هر چقدر هم تکرار میشوند تکراری نمیشوند ....

این همه آدم رفتند و نیامده اند؛ 
ولی فقط یک نفر است که رفت
 و هنوز هم در تاریخ دارند می‌گویند:‏
 نیامد ... نیامد ...
ای اهل حرم میر و علـــــــــــــــمدار نیامد‎ ...

* یه جا خوندم : 

آب را گِل نکنید

شاید از دور علمدارِ حسین


مشک طفلان بر دوش... زخم و خون بر اندام
می رسد تا که از این آب روان


پر کند مشک تهی
ببرد جرعه ی ابی برساند به حرم


تا علی اصغــر بی شیــر رباب
نفسش تازه شود و بخــوابد آرام...


آب را گِل نکنید

* یه جا نوشته بود : برادر یعنی عباس ......
* عزاداری هاتون قبول ....
* چقدر دلتنگ اینجام .......


* از این به بعد تاسوعا در ذهن فامیل ماندگار شد با رفتنش ....
خاله ی رنجور من ....
ای کاش به من نگفته بودن که یکی دو روز اخر که حالش خیلی بد بود و تو رختخواب بود ، وقتی نه میتونست حرف بزنه و نه کسی رو میشناخت ، یهو ناله میزد یا حسین ....... 
همش یاد اون سالها و خرج دادن های ظهر عاشوراشون می افتم که معمولا خونه ی خاله بودیم ....
دیگه تو مراسما خاله ای نیست که از شدت گریه و ناراحتی ضعف بکنه ....
دیگه خاله کوچیکه ی مهربون من بهم زنگ نمیزنه و حال کل خانوادمو نمیپرسه و به دونه دونه شون سلام نمیرسونه ....

دیگه بعد از رفتنش زنگ های تلفن منو به وحشت نمیندازه .....
بدی غربت اینه که نه لحظه ی مرگ اقوام کنارشونی نه اونا لحظه ی مرگت کنارتن ......
چقدر تلخه دلت جایی باشه و نتونی تن ات رو به اونجا برسونی ...
چقدر بده دوری .....


تاريخ : یکشنبه 1392/08/19 | 19:10 | نویسنده : سایـه |
سلام ...

خواستم بگم که 

نه می بخشم و نه فراموش میکنماقدام جنگی آمریکا علیه ایران در حمله به نفتکش ها و اسکله های نفتی در سال 1364 را نه می بخشم و نه فراموش میکنم

از این بیلبوردها که من توی شهرمون ندیدم ولی اونایی هم که تهران دیدن بعد از کمی دیگه ندیدن ! از این بیلبورد ها توی بعضی شهرها نصب شده ....

« صداقت آمریکایی » در مشهد + عکس

صداقت آمریکایی

و اصل مطلب اینکه ....

* محرم هم امد .....

یا اباعبداللههیهات منا الذلة



تاريخ : دوشنبه 1392/08/13 | 11:45 | نویسنده : سایـه |
سلام

این روزا چه هوا یهو سرد شد . بر خلاف سالهای قبل که از حدودای اذر سرما میومد .....
حتما خیلیا تونم بخاری ها رو کار گذاشتین و در و پنجره ها رو هم میبندین
البته میدونم جنوبیا الان کولر هم روشن میکنن ! ولی شهرای کویری که اختلاف گرمترین و سرد ترین دماش معمولا این روزا 20 درجه است شبا تحمل سرماش سخت میشه .....
مخصوصا برای من که خیلیم سرماییم !

حالا تصور کنین خونه ما رو
بدون در چوبی اتاق ها (در وردی هال و اتاقهای خواب)
بدون گاز شهری
چه شود !

یه وقتایی حتی توی روز هم میلرزم ! همیشه دو تا شوار و جوراب و دو تا لباس کاموایی تنمه !
گاهی روسری هم میذارم ! یه وقتایی کاپشنم میپوشم با کلاهش !

موقع خواب ، دخترمو اسکیمو میکنم و میخوابونمش !
دو تا شلوار - جوراب - سوئیشرت - شکم بند - روسری - کلاه و دستکش !
تازگیا هم تو اتاقش بخاری برقی هم روشن میکنم که دماش به زیر صفر نرسه ! یعنی وقتی بخاری روشنه فقط دمای معمولی رو داره ! اتاق دخترم که هم یه پنجره داره هم یه در به بهار خواب ! منم بخاری رو میذارم جلوی در بهار خواب تا با سرما مقابله کنه !!!


ولی واقعا هوا بس ناجوانمردانه سرد است !
اصلا انگار از همه طرف کوران و کولاک میاد ......
اصلا طبقه همکف که از سر شب یخ میشه باد از سمت بیرون و کانال کولر (بی کولر ) میاد میپیچه دور میزنه اصلا یه وضعی ! ولی بازم خدا رو شکر بالا کمی گرمتره !

گاز رو هم که از پارسال تقاضا داده بودیم گفتن یک سال تا یک سال و نیم طول میکشه !
گفتن 2 میلیون بدین بلافاصله براتون وصل میکنیم ! مام فکر کردیم رشوه میخوان ، ندادیم ! الان تازه برامون بازش کردن که ما پیمانکارمون کارش زیاده و نوبتی زیاد داره نمیرسه ! اگه 2 میلیون میدادین براتون یه پیمانکار جدا میومد و کارتونو راه مینداخت ! 

حالا چرخ گردون گشت و گشت و پیمانکار به خیابون ما رسید و تا خواست یه کلنگ به پیاده رو بزنه همسایه ها مانع شدن که اینجا پیاده روی خودمونه !
البته اگه زیاد پا فشاری میکردن کار به نیروی انتظامی میکشید و اونام ساکت شدن ولی همین کارشون باعث شد کار چند روز بخوابه !
حالام که کار شروع شده از ته خیابون یه کارگر اروم اروم و بی دغدغه ، روزی چند متری میکنه و میره !
تازه بیل و کلنگشم دیروز اورد خونه ما گذاشت ! گفت فردا ساعت 7 صبح میام میگیرمش هفتش شد یه ربع به نه ! برای تقاضای کنتور گاز هم میگن باید علمک گاز بیاد بعد ! برای اومدن علمک هم باید خیابون کامل کنده بشه بعد لوله گذاری کنن و علمک بذارن !
حالا ایشالله تا اخر سال گازمون میاد !!!

تمام کارای گازی خونه مون رو دوش دو تا کپسول برای ابگرمکن و اجاق و یه پیک نیک بود + پلوپز و سماور برقی !
این سماور برقی جهزیه ام بود .... اون قدیما چند بار سوخت و اخرین بار بابام برد درستش کرد و مام دیگه لازمش نداشتیم تاااااااااااااا وقتی که اومدیم اینجا و بعد ذوق کردیم که اخ جون سماور برقی داریم و دیگه نگران اب جوش نیستیم ..... چند روز پیش با خودم گفتم واقعا اون قدیما چقدر سر به هوا بودم یادم میرفت که سماور کم اب روشنه و سماور میسوخت ! الان تجربه ام زیاد شده تا جوش میاد زود خاموشش میکنم .....
امروز سماورم از بی ابی ذوب شد !!!!!!!!!
البته همش تقصیر همسرم بود . نیومد صبحانه بخوریم منم یادم رفت و خوابم برد و .....

یعنی توش عین مواد مذاب سرخ و سوزان بود دسته هاشو که گرفتم شل و ابکی ور اومد و منم از ترس گذاشتم سر جاش تا سفت شه ! کم کم صدای چیریک چیریکش هم در اومد دلم کباب شد براش ! بیچاره سماور !

برای ناهار و شام هم از وقتی اومدیم اینجا هفته ای یکی دو بار خورشت از بیرون میگیریم ....
مهمون هم که میاد معمولا خورشت از اشپزخونه مرکزی پشت خونه مون میگیریم . بازم دستشون درد نکنه پشت خونه مون اشپزخونه زدن !


* حدس بزنین این چیه ؟

این نمونه ای از هنرمندی اتیشه ! 
زیر دیگِ آش !

با اجاق کپسولی زیر دیگام همش دودی و سیاهه !
اب زود جوش نمیاد
شعله اش کم و سو سوئه !

اینم از روزگار ما !

* وای من نمیدونم چطور از خدا تشکر کنم ! سماورمون نه سوراخ شد نه سوخت ! فقط یه خرده فلج شده :) ولی کار میکنه ! من اولش هی براش به صورت دلخراشی :)) سوگواری کردم هی رفتم بالای سرش و نازش کردم و خدا بیامرزی بهش گفتم . کم مونده بود فاتحه هم بخونم که بعد از تست دیدیم اب جوش اورد ! فقط نمیدونم چرا ابش غیر قابل شرب شد !!! بد رنگ و املاحی ! ولی بازم خدا رو شکر :) با اون نور و فلز ذوب شده ی سرخی که من از توش دیدم اصلا برام عین معجزه بود !!!!

* همین امروز پولی به اندازه تعدادی از درها و دستگیره ها بهمون رسید ! خوشحال گشتیم یه وضعی ! پول هر در بین 150 تا 170 تومنه ! 8 تا در لازم داریم بدون درهای کمد ! ولی خدا رو شکر میتونیم الان بریم دنبال در ! :)



تاريخ : چهارشنبه 1392/08/08 | 11:53 | نویسنده : سایـه |

سلام

عید غدیر رو به همه تون تبریک میگم ....

اینم عیدی امسال ما . برای کلاس دخترم یکی از اینا + شکلات و یه بادکنک بسته بندی کردیم ....
وقتی رفته بودم بیرون انگار همه جا قشنگ تر از قبل بود ! دلم میخواست به همه بگم که من سیدم ! 

من افتخار میکنم که سیدم .... هم خودم هم تقریبا کل خانواده و فامیلم .......

* اینم یه بار رسید دستمون ! هزار جاش اسم امام علی نوشته بود ! اونی که اینقدر این پولو اینقدر زلمزیمبو کرده بود ایا فکر اینکه بدون وضو نمیشه به اسم معصومین دست زد رو کرده بود یا بی احترامی نشدن به اسم شون ؟
متاسفانه پشت بعضی سکه ها هم حرم امام رضا رو حک کردن و اسمشونو نوشتن و ملت هم هی دست مالیش میکنن !

الحمدلله الذي جعلنا من المتمسکين بولايه علي ابن ابيطالب و الائمة المعصومين عليهم السلام

* این جا هم یه سر بزنین . یکی از دخترای فامیل مون یه ختم قران جالب راه انداخته ....

* یه دعای مخصوص هم لازم دارم برای یه مریض بد حال ...... لطفا !



تاريخ : چهارشنبه 1392/08/01 | 19:47 | نویسنده : سایـه |

سلام

از وقتی یادم میاد بابا بزرگ خدا بیامرزم یه باغ گردو داشت (پشت خونه شون توی روستای اجدادی مون) و همیشه اخرای تابستون ، چیدن گردو و خشک کردن و شمردن و تقسیمش یه چند وقتی کارشون میشد ....

بعد که بابا بزرگم اینا اومدن شهر و خواستن زمین بخرن برای خونه سازی ، بابا و عموی منم حدود 200 متر از اون زمینو که خیلی بزرگ بود رو خریدن و همونجوری گذاشتن بمونه . چند وقت بعد بابام اینا متوجه شدن که دو تا درخت گردو توی زمین شون در اومده ! درست یکی وسط این طرف و یکی هم وسط اون طرف !
اونا احتمال دادن که حتما یه پرنده ای کلاغی ، گردو ها رو گرفته و اورده توی زمین بابا اینا و گردو ها هم درخت شده !

الانم چند سالیه که بابام اینا اخرای تابستون چیدن و خشک کردن و شمردن و تقسیم گردو ها یه مدتی کارشون میشه !

تا وقتی بابا بزرگم اینا زنده بودن و اونجا رونق داشت مشکلی نبود ولی بعد از اون کم کم بچه ها و همسایه های اونجا قبل از جنبیدن بابا اینا میرفتن و زحمت میکشیدن و درخت گردو رو سبک میکردن !
واقعا خیلی زحمتشون میشد البته بعدشم اشغالهاشونم میداختن تو زمین بابام اینا . تازه فقط درخت گردو رو هم سبک نمیکردن درخت الوچه هم همین وضع رو داشت !
امسال بابا اینا بخاطر به زحمت نیفتادن همسایه ها گردو ها رو قبل از رسیدن کامل اونا چیدن و بعد خودشون مقداری بهشون تعارفی دادن !
اون موقع ما هم اونجا بودیم ......

نمیدونم تا حالا گردو چینی دیدین یا نه . برای چیدن گردو ها باید یه نفر با یه چوب خیلی بلند از درخت بالا بره و درخت رو بتکونه و بعد بقیه از زیر درخت گردو ها رو جمع کنن . شوهر دو تا از خواهرام با کمربند های مخصوص از درخت بالا رفتن و گردو ها رو ریختن پایین . اون موقع کسی نباید دور و بر درخت باشه چون ممکنه یهو احساس کنه که پتک خورده تو سرش !
بعد از اون زیر درخت اونقدر خوشگل بود که نگو ! پر از گردالی های سبز ! چون همراه گردو ها یه عالمه برگ سبز هم ریخته میشه شاید تو عکس زیاد نشون نده ولی اگه دقت کنین گردو ها رو میبینین ....

اگه گردو ها رسیده باشه پوست سبزش زود ازش جدا میشه . مال بابا اینا یه درختش هنوز خوب نرسیده بود و ما بعد از چیدن مجبور شدیم با چاقو و چند لایه دستکش پوست سبز گردو ها رو جدا کنیم !
بعد گردو ها رو بذاریم خشک بشه که امسال از بس شمال هواش ابری و بارونی بود خیلی به سختی گردو ها خشک شدن ....

من اول اصلا برای کندن پوست سبز گردو ها به بابا اینا کمک نکردم از ترس اینکه دستم سیاه میشه و توی عروسی برادر شوهرم ضایع است ! بعد که عروسی عقب افتاد و قرار شد بهمن عروسی کنن من با خیال راحت با دستکش کمک شون کردم و این دست رنگی که میبینین محصول یه روز کمکه با دستکش نوی چند لایه ی استاد کار !
پسر من که اصلا دستکش دستش نمیکرد ! من حتی موقع جمع کردن گردو از زیر درخت هم دستکش دستم بود .  موقع خوردن گردو هم خودم نمیشکستم و وقتی هم میخواستم گردو رو بخورم با ترس و با نوک ناخن میگرفتم ! ولی اون خیلی راحت پوست سبز گردو رو دستمالی میکرد ! دستشم سیاااااااااااااه شده بود حسابی ! هر چی گفتیم بابا جون میخوای مدرسه بری ها این سیاهی به این زودیا نمیره هااااا ! گوشش بدهکار نبود تازه میگفت اشکال نداره پز میدم که گردو پوست کندم و خوردم !!!!

اینم یه مانتیس سبز خوشگل که وقتی داشتیم گردو ها رو جمع میکردیم پیداش کردیم و بخاطر اینکه کسی لگدش نکنه من اونو برداشتم و گذاشتمش روی این درخت ! البته موقع برداشتنش دستکش دستم بود وگرنه من اونقدرام شجاع نیستم

خداییش خیلی هم گردوی تازه خوردیم . البته جاتون خالی !
مامانم هم برای هر کدوم مون گردو تقسیم کرد و مغز کرد و یه مقدارشو چرخ کرد و بهمون داد . دستشون درد نکنه ....
پارسال موقع گردو چیدن ، ما نبودیم و نتونستیم گردوی تازه بخوریم و مامانم چون میدونست من خیلی گردوی تازه دوست دارم اخرش دلش نیومد برام کنار نذاره و گردوی تازه رو برام فریزری کرد ! با اینکه موقع خوردنش ابنوس شده بود ولی مزه عشق میداد .....

* اینم یه ترول درباره گردو 



تاريخ : سه شنبه 1392/07/30 | 16:18 | نویسنده : سایـه |
سلام

به نظر شما اموزش و پرورش و مدرسه ها اصلا خبر داشته که بچه ها اول پاییز باید برن مدرسه ؟؟؟؟
من که فکر میکنم یادشون رفته بود یهو اول مهر که شد فهمیدن !
واااااالا !

دختر کلاس اول من وقتی روز جشن شکوفه ها وارد مدرسه شد ، نه با گل و شیرینی ازشون پذیرایی شد و نه هدیه ی کوچیکی بهشون دادن
روز اول مدرسه مسئولین مدرسه که سیستم صوتی شون خراب بود با امپلی فایری که یکی از خانوم ها روی دوشش گرفته بود با بچه ها حرف میزدن که اصلا هم صداش قابل فهم نبود و بچه ها و مادرا جمع شدن جلوی خانومه برای بهتر شنیدن قوانین ، که مورد جیغ و فریاد خانوم مربوطه قرار گرفتن !
تنها خوبیش معلم دخترم بود که خیلی مهربون و خوب نشون میداد ...

دقیقا روز 3 مهر معلم دخترم عوض شد !
گفتن اموزش و پرورش ایشونو فرستاده برای پایه سوم !!!!
و روز بعد معلم بهداشت اومد بجاش درس داد 
بعد هم یه معلم جیغ جیغوی ی بد اخلاق که تا حالا تجربه کلاس اول رو نداشته و همیشه از کلاس چهارم به بالا رو درس داده گذاشتن براشون !
که خودش میگه کار با بچه کلاس اول رو بلد نیست و از ما میخواد که کمکش کنیم !!!!
تازه اصلا قادر به تلفظ حرف "س" نیست !!!!
البته مسئولین مدرسه گفتن ایشون هم شاید عوض بشن !
یعنی اموزش و پرورشی داریم ما به غایت یگانه و بی همتا !!!!!مشكوكم

یعنی فکرشو بکنین چه بلایی میخواد سر بچه های این کلاس میاد !ترسيدم
دختر من بعد از یه هفته از شروع مدرسه تازه داره احساس دلتنگی برای خونه میکنه و هر روز دلش میخواد تا جای ممکن من کنارش بمونم ! و با اشک و ناراحتی ازش جدا میشم ! در صورتی که روز جشن شکوفه ها اصلا صبر نکرد خداحافظی کنیم !

وقتی از دخترم پرسیدیم معلمتو دوست داری ؟؟؟ معلم خوبیه ؟؟؟
یکم مکث کرد و با یه حالت دلخراشی گفت یکم داد میزنه سرمون !
توی جلسه ی مامانا ، وقتی معلم و رفتارش با بچه ها رو جلوی مامانای بچه ها دیدیم یه اب دهنی قورت دادیم و نگاهی با وحشت به هم انداختیم ! یه معلم وحشتناکِ جیغ جیغو ی با صدای بلند و بی اعصاب !
حالا اموزش و پرورش گرامی طرح یک معلم برای سالهای دبستان رو هم داده !!!!!عصباني شدم!

تکلیف خونه میده یکی دو صفحه پُر پُر ! منم هر 5 ثانیه باید به دخترم که داره این طرف و اون طرفو نگاه میکنه بگم بنویس !!!!
پسرم که کلاس اول بود نصف صفحه مینوشتن و زیرش نقاشی میکشیدن !

پسرم هم حسابی معلمهای محترمش رو مورد لطف و عنایت خودش قرار میده و همش در حال بدوبیراه به اوناست ! البته با چیزایی هم که تعریف میکنه این حق رو بهش میدیم !
پسر من 3 سال دوره راهنمایی رو توی مدرسه غیر انتفاعی گذروند و اون موقع هم همش از معلم هاش ایراد میگرفت اما الان تازه فهمیده اونا چه جواهراتی بودن و همش میگه واااااااای معلمای پارسالمون خیلی خوب بودن ! اینا خیلی بـــــــوق و بــــــــــــوووووق ان !!!!!!

ولی تنها خوشحالیش اینه که با این معدل و درس خوندنش که توی مدرسه قبلیش جزو متوسط ها بود الان شاگرد اول به حساب میاد !!!!

یعنی چی قراره به سر بچه هام توی این سال تحصیلی جدید بیاد ؟؟؟؟گيج شدم

* کتاب فیزیک کلاس اول دبیرستان هنوز توی شهر ما پخش نشده !!! نمیدونم اصلا شاید هنوز هیچ جا پخش نشده باشه !

* تمام لباس روپوشهای مدرسه های ناحیه ی ما رو فقط یه جا تامین میکنه !!!!!!!! که اونم یا فلان سایزشو تموم کرده یا اصلا فلان مورد رو نداره !!!!!! یعنی بین فک و فامیل های اموزش پرورشیا هیچ خیاط دیگه ای نیست ؟؟؟؟


* برنامه درسی پسرم اینجوریه : شنبه - یکشنبه - دو شنبه زنگ مدرسه 2 بعد از ظهر میخوره و روز سه شنبه ساعت 11 تعطیل میشن و روز چهرشنبه ساعت 12 و نیم ! 
اینم شد برنامه ریزی ؟ این همه زنگ بیکاری ؟؟؟؟ خب بچه ها رو توی مدرسه نگه دارین خب ! حتما باید بفرستین شون خونه ؟ هی هر روز باید ببینم امروز چه روزیه و کی تعطیل میشه تا برنامه خودمو بچینم !

* یعنی اگه میخوان به یه بچه ی نیازمند برای سال تحصیلی جدید کمک کنن و جشن عاطفه ها برگذار کنن باید بذارن مهر برسه بعد ؟؟؟؟ خب خانواده اش یا با بدبختی براش همه چی تهیه کردن یا اینکه مدتی بدون وسایل و با شرمندگی به مدرسه رفته و بعد میخوان نو نوارش کنن ! اینم شد برنامه ریزی ؟؟؟؟

* لالا لا لا اموزش و پرورش لالا ....... هیس ! اموزش و پرورش بیدار میشه !



تاريخ : شنبه 1392/07/13 | 10:39 | نویسنده : سایـه |

سلام

هفته ی دفاع مقدسه و من حیفم میاد از شهدا و مخصوصا از دایی شهیدم حرفی نزنم ...

یادتونه این مطلبمو که درباره داییم نوشته بودم ؟ (برای دیدنش روی جمله کلیک کنین)

یادتونه که پارسال قبل از عید توی وسیله های قدیمی ام ، نامه ای رو که دائی شهیدم حدود یک ماه قبل از شهادتش نوشته بود رو پیدا کردم ... توش برام نوشته بود سلام منو به بابا و مامان و ننه بزرگ و بابابزرگ و خاله ها و بقیه ی دائی ها برسان و عوض من سمیه و سحر رو روبوسی کن .... با خودم گفتم ای بابا ! دائی ام یه چیز ازمون خواسته بود ولی هنوز که هنوزه انجامش ندادم ! نامه رو همراه خودم بردم شمال . خونه ی یکی از خاله ها و دو تا دائی ام که رفته بودم همرام بردم و نامه رو نشون شون دادم و سلام دائی شهید رو رسوندم ... سحر و سمیه رو هم دو تا بوس ابدار کردم و گفتم این یه بوس سفارشی بود از طرف یکی که بهم گفته بود انجام بدم . بعد نامه رو نشون شون دادم ......

این همون نامه ی داییمه

این طرف دیگه ی نامه است که خودم رنگش کردم . تنها یادگاری که از داییم برام مونده ...... خیلی برام عزیزه ....
امسال سالگرد شهادتش نتونستم برم سر مزارش ولی سالروز دفنش اونجا بودم ....
من و یه قبرستان خالی و مزار دایی !



دونه دونه عکسایی که از تشیع جنازه دایی دیده بودم رو به خاطر اوردم ....
بابابزرگ که چند نفر زیر بازو شو گرفته بودن و بی حال و بی رمق داشت میرفت ....
گروه نظامی هایی که طبل و سنج میزدن ....
جنازه ی پیچیده در نایلون دایی با چشمها و دهانی نیمه باز ....

یاد اون روز افتادم وقتی ما بچه ها رو (که من از بقیه بزرگتر بودم) گذاشتن خونه ی اون بابابزرگم پیش عمه کوچیکه تا مراقبمون باشه
یادمه بیرون خیلی برو بیا بود و عمه پشت در رو انداخته بود و هر از گاهی که خیلی شلوغ میشد میدوئید و از در کمی بالا میرفت و کوچه رو دید میزد ....
تا مدتی اصلا خبر نداشتم فقط میدیم همه ناراحتن
مامان همش گریه میکنه مخصوصا شبا که فکر میکرد ما خوابیم
مامان یه چیزایی داشت که مثل گنج ازشون مواظبت میکرد (چند یادگاری از دایی + عکسهاش و عکسهای تشیع جنازه + نوار مراسم که وصیت نامه دایی رو خونده بودن و سینه زنی کرده بودن)
مامان شبا یواشکی توی یه اتاق در بسته نوار وصیت نامه ی دایی و سینه زنی گوش میداد و گریه میکرد
مامان دیگه اون مامان سابق نبود .....

* متن نامه ی دایی احمد : بسم الله ارحمن الرحیم
خدمت خواهرزاده عزیزم سایه ....
انشالله که حالت خوب است و با سلامتی کامل مشغول و سرگرم بازی هستی
همانطور که میدانی اول مهر ماه به کلاس اول میروی سعی کن که همین الان درسهایت را یاد بگیری و اماده برای مدرسه رفتن باشی سایه جان سلام مرا به بابا و مامان و خاله ها و بابابزرگ و ننه بزرگ و بقیه دائیها برسان و عوض من سمیه و سحر را روبوسی کن
از اینکه تو را همراه خودم به (روستای اجدادی) نبردم انشالله ناراحت نشده ای خداحافظ به امید دیدار
دائیت احمد
9/4/64

من همون سال مهرماه به مدرسه رفتم .....
الان یادم اومد که اولین روز مدرسه مامانم عزادار بود ولی اصلا نذاشت بفهمم تا روحیه ام خراب نشه
طفلک مامانم ....
چقدر خودشو اذیت کرد .....
چقدر مراقب روحیه ما بود .....

* بعد از اینکه ما از شمال برگشتیم مامان اینا همش ناهار و شام میرن خونه خواهرام و خونه خودشون نمیمونن
مامان بهم گفت بعد از رفتن تون انگار خونه داره منو میخوره ! جیگرم ریش ریش شد ....
حال خودمم خیلی خوب نبود
لیلا و فاطمه شاهدن چقدر حرفای بی ربط زدم و چقدر غر و نق زدم از غربت و دوری !
یه اعترافی هم بکنم
همیشه موقع برگشتن از شمال ، راننده ها از مسیر جاده هراز میرفتن اما این بار برعکس ، راننده از طرف جاده فیروزکوه رفت و منو انداخت توی مسیر روستای اجدادی !
همه ی راه برام خاطره بود . نمیخواستم تموم بشه
من از لحظه ای که ماشین راه افتاد تا خود شهر دوآب اشک ریختم .....
یه چیزی حدود یک ساعت و خورده ای !
وقتی رسیدیم تهران چشام قد گردو شده بود !
تا چند روز اصلا حال و حوصله هیچ چی رو نداشتم .........
اما الان دارم کم کم با خودم کنار میام
(فامیل عزیز لطفا به گوش مامانم نرسونین نمیخوام ناراحت بشه)

* اولین روز دبستان باز گرد !
کودکی ها شاد و خندان باز گرد !
درسهای سال اول ساده بود
اب را بابا به سارا داده بود
درس پند اموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن میدرید
تا درون نیمکت جا میشدیم
ما پر از تصمیم کبرا میشدیم
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک میشدیم
لا اقل یک روز کودک میشدیم

اینو فاطیما برام فرستاد گفتم اینجا بذارمش به اسم خودش ...

بازگشایی مدارس به همه ی بچه مدرسه ای ها مبارک .
مخصوصا به شکوفه ی کوچولوی خودم
که روز اول مدرسه اش ۲ بار گریه کرد
منم روز اول مدرسه وقتی سر صف ایستاده بودم و مامانم رفت گریه کردم
و همین طور شوهرم که با باباش که معلم همون مدرسه بود و داداشش رفت مدرسه . وقتی زنگ خورد و داداشش دوئید بره توی صف خودش ، اون زد زیر گریه !
یکی اونو برد سر صفش
بعد که زنگ تفریح خورد کیفشو گذاشت کولش و بدو بدو برگشت خونه !
فکر کرده بود مدرسه تموم شده !
مامانش با تعجب ازش پرسید چرا اومدی خونه ؟ گفت مدرسه تموم شد !
یهو باباش سر رسید و اونو برگردوند



تاريخ : سه شنبه 1392/07/02 | 12:5 | نویسنده : سایـه |
سلام

ناراحتم ...

دارم به لحظه های رفتن نزدیک میشم .....
ولی دلم نمیخواد برم ....

نمیخوام برگردم

میخوام تصویر سبز اینجا رو قاب کنم و بذارمش گوشه ی دلم ...

هنوز نرفته دلم برای اینجا تنگه ......

* یه موقع هایی که کسی ازم میپرسید کجایی هستی ترجیح میدادم بگم نمیدونم ! متولد استان فارس بزرگ شده ی جنوب ولی پدر و مادرم شمالی ! اما الان وقتی رفتن به روستای اجدادی ، اون جور منو به وجد میاره و منو بی تاب خودش میکنه و دیدن منظره اونجا برام زیبا ترین تابلو هاست ، میفهمم که واقعا کجاییم .

* خوب شد سیاوش یه ترانه خوند که هر از گاه زمزمه اش کنیم :
شهر من ، من به تو می اندیشم ، نه به تنهایی خویش ....

* امروز تولدمه .... نمیدونم شاید بخاطر همینه اینقدر دلتنگ و پریشونم .....
نمیدونم شمام این حس رو تجربه کردین یا نه ، که وقتی بچه هستین روز تولدتون بهترین روزه براتون . احساس بزرگی و افتخار میکنین انگار دارین روی ابرها راه میرین ....
این حس کم کم کمرنگ تر و کمرنگ تر میشه تا میرسه به سالهایی که دیگه تولد هیچ حسی برای ادم نداره . حتی بهترین روز سال هم نیست . فقط یه روز معمولی .....
گاهی هم ممکنه ادم توی روز تولدش حس خوبی نداشته باشه . حس پریشونی از عمر تلف شده ! از سالهایی که بیهوده گذشته .... از انتظارات و تخیلات و تفکراتی که عملی نشده ... از همه چی !

حالا فکر کنین این حس + حس دلتنگی برای وطنت + تموم شدن یه دوره ی خوش ٍ با هم بودن با خانواده و فامیل + اغاز یه دوره سخت با داشتن دو تا بچه مدرسه ای کلاس اولی ! (اول ابتدایی و اول دبیرستان) = !!!!
چه شود !

* نگران نباشین . ادمی با همه چیز زود کنار میاد .... سختیش مال روزای اوله که هنوز مزه خوشی ها زیر زبون مونده .......
اینو برای خواهرام نوشتم .

* میخوام به اون بزرگواری که کامنت خصوصی گذاشتن ، بگم که کامنت شون به دستم رسید . ممنونم از لطف شون ....... اون کاری هم که خواسته بودن انجام شد .....



تاريخ : یکشنبه 1392/06/24 | 0:3 | نویسنده : سایـه |
سلام

موقع رفتن به مشهد ، از مسیر شمال (گرگان) رفتیم ...

اینجا جنگل گلستانه ...

اینم ورود به استان خراسان شمالی ....

ولی موقع برگشتن از مسیر نیشابور و شاهرود برگشتیم ....
من اولش خیلی ناراحت بودم . از مسیر کویری خوشم نمی اومد . دلم سرسبزی و طراوت جنگل گلستانو میخواست ....  ولی دلیل اقایون شلوغی مسیر شمال بود که ما هم قانع شدیم

این هم عکسهای مسیر برگشت ...

ناهار رو چشمه علی شهر دامغان بودیم ....

اینم جاده مه الود کیاسر ..........

* یکی از دوستام گفته بود همدیگه رو توی مسیر مشهد ببینیم که چون برنامه یهو تغییر کرد و از سمت شاهرود رفتیم نشد که بشه ....

* طرفای سبزوار یهو یه پلیس به ماشین مهتاب اینا کفگیر نشون داد ! اونا ایستادن و ما هم همین طور ....
که متوجه شدیم پلیسه پلاک همشهری دیده و بخاطر غربت و تنهایی ما رو نگه داشته تا دو کلوم محلی صحبت کنه تا دلش باز بشه ! البته سبب خیر هم شد . گواهینامه شوهر مهتاب منقضی شده بود و اونا یادشون نبود !

* دوستانی که فکر میکنن وقتی ما از شهر های دیدنی و تاریخی گذشتیم ، اثار باستانی و زیبایی های اون شهر ها رو هم دیدیم سخت در اشتباهن !
اقایون گازشو گرفتن و ویییییییییییییییییییییییییییییژ در اسرع وقت ما رو به مقصد رسوندن !
البته برای خوردن صبحانه و ناهار و کارای مهم نگه میداشتن .
عکسهایی هم که میبینین در حال حرکت از داخل ماشین گرفته شده !

* قبل از رفتن به مشهد یه بار متوجه کفشم شدم که یک سال و نیم پیش خریده بودم و خیلی خوب به نظر می اومد . گفتم چه کفش خوبی بود بعد یهو گفتم وای نکنه حالا یهوئی خراب بشه ؟؟؟ باید کمتر ازش استفاده کنم . اهااااا یه کفش قبلا اینجا گذاشته بودم بهتره از این به بعد بیشتر اونو بپوشم .....
موقع رفتن به مشهد یهوئی به سرم زد اون کفشی رو که چند سال پیش خونه بابام گذاشته بودمو بپوشم . کفش نوئی بود و حتی میخواستم با خودمم ببرمش شهرمون تا ازش استفاده کنم ...
همون روز اول ، توی راه ، کم کم دهنش باز شد ! موقع سرسره بازی دیگه هی کفی کفش زیر پام میرفت و بالا رفتن از سرسره رو سخت میکرد ! (توی پارک افرینش شهر بجنورد من و مریم و مامان رفتیم سرسره و تاب بازی)
همون فرداش از کنار حرم هول هولکی یه کفش ارزون قیمت با ظاهری خوب گرفتیم تا بتونم فعلا باهاش راه برم .
فرداش موقع بالا رفتن از کوه سنگی متوجه شدم دهن کفش جدیده داره باز میشه !
جوری که کفی کفش یکی دوبار تا خورد و راه رفتنو مشکل کرد !
موقع برگشتن توی چشمه علی که نشسته بودیم برای ناهار بابام با تعجب گفت : این همون کفش نوئه ؟؟؟؟ این که 3 روز هم کار نکرد که !
اخرش بابام به این نتیجه رسید که عیب از منه ! و من بد راه میرم !
الان موقع راه رفتن همش میترسم دهن این یکی کفشم هم باز بشه !


موضوعات مرتبط: ســـفرنامه

تاريخ : دوشنبه 1392/06/18 | 23:3 | نویسنده : سایـه |
سلام ....

اولین باری که رفتم مشهد رو یادم نیست . مامانم میگه دو سالم بود ....

دیگه نرفتم تااااااااااااااااا بعد از ازدواج . بابام ما رو برد . پسرم هم حدود دو ساله بود

و سال بعدش بازم بابام منو برد و دیگه نرفتم تاااااااااااااااا همین چند روز پیش که بازم بابام ما رو برد مشهد ....


دخترم چند سال پیش کربلایی شده بود ولی تا همین چند روز پیش مشهدی نشده بود !
کربلا رو هم که بابام ما رو فرستاد ........
به جز این سفرهای زیارتی و اون سفرای چندین روزه ی نوروزی که بابام ما رو برد ، همسرم هیچ سفر سیاحتی یا زیارتی ما رو نبرد . فقط با هم سفر های کاری رفتیم که همش در حال بدو بدو و از مبدا به مقصد رفتن بودیم !

چند سال پیش ، یکی از فامیل های دلسوز (!!!) که ناراحت بود که چرا ما به سفر مشهد نمیریم بهم گفت : چرا امام رضا شما رو نمیطلبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما اقلا سالی دو سه بار میریم مشهد ولی به کسی نمیگیم چون شاید ازمون توقع سوغاتی داشته باشن !!!
طفلک خیلی غصه ی ما رو میخورد !!!! یعنی دلم خیلی گرفت از این حرفش !

یه بار هم یکی بعد از یه مراسم دعا به شوهرش گفت من همین الان از اقا امام رضا دعوت نامه اش رو گرفتم و خواستم منو بطلبه ! شوهرش هم گفت چششششششششم ! حتما میریم !!!

حالا من هر بار که به شوهرم میگفتم بریم مشهد میگفت بخاطر حرف مردم میگی ؟ اینجوری ارزش نداره !

میگفتم نه بابا ! مردم چیه . من خودم دلم میخواد . حتی شده تو چادر بمونیم یا فقط بریم و چند ساعت بمونیم و دوباره برگردیم هم راضیم ....
میگفت حرم حضرت معصومه که نزدیکه چرا نمیری؟ یا میگفت از همین جا هم سلام بدی ایشون میشنون !

پارسال که دوستم سارا رفته بود مشهد ، کنار قبر حر عاملی برام 12 ایه از سوره یاسین رو خوند و گروئی گذاشت تا خودم زودتر برم و بخونم . منم تشکر کردم ازش . ولی فکر نمیکردم چند وقت بعدش من و اون ، در حالی که هر دو مون در یک زمان و بدون هماهنگی قبلی برای سفرمون ، توی مشهد و کنار مقبره حر عاملی همدیگه رو ببینیم !

* برای اولین بار بود که بابام اینا و ما چهار تا خواهر و خانواده هامون با هم رفتیم سفر ....
خیلی جذاب و لذت بخش بود ....
یعنی وقتی همه ی مردها مرخصی هاشون برای یه زمان گرفته شد ما خواهرا با ناباوری هی به هم میگفتیم : نهههههههههههههه انگار واقعا امام رضا ما رو طلبیده !!!
وقتی هم که رفتیم و یهو دوست یکی از داماد ها گفت که خونه شون نیستن و ما میتونیم همگی بریم خونه اونها ، گفتیم واااااااااای واقعا امام رضا ما رو بدجوری طلبیده !!!
توی حرم همش ازشون تشکر کردم که راهم دادن .........

* خواهرم مریم گفت به چند تا از بچه های مشهد خبر بدیم که اونجا همدیگه رو ببینیم و منم شب اخری که سفرمون حتمی شده بود چند تا وبلاگ باز کردم و کامنت خصوصی با شماره موبایل مون رو گذاشتم که با هم قرار مدار بذاریم ولی کامنتم ثبت نشد و کلا نت مشکل پیدا کرد و دیگه نشد خبر بدم ....

* عکس تعدادی از همراهان در کنار مجسمه هایی که به سمت حرم سلام میدادن ....

* بقیه عکس ها در مطلب بعدی .....

* تولد حضرت معصومه و حضرت امام رضا رو تبریک میگم ......

* نایب الزیاره همه تون بودم .....


موضوعات مرتبط: ســـفرنامه

تاريخ : دوشنبه 1392/06/18 | 22:37 | نویسنده : سایـه |
سلام

بالاخره اگه خدا بخواد بعد از 11 سال داریم میریم زیارت امام رضا .....
به همراه بابام اینا و خواهرام .....


حلالم کنین .....
اونجا نایب الزیاره تون هستم ....
امیدوارم هر کسی دلش خواست همین امسال روزیش بشه .......

* شهادت امام جعفر صادق رو تسلیت میگم .......



تاريخ : دوشنبه 1392/06/11 | 0:33 | نویسنده : سایـه |
سلام ....

چند روز پیش یادواره 148 شهید این منطقه بود و مام بخاطر دایی خودم و پسر دایی مامانم توی مراسم شرکت کردیم ....

موقع برگشتن از اونجا ، رفتیم به سمت روستای اجدادی مون که همون نزدیکیا بود و به پیشنهاد من یه جا برای هندونه خوردن توقف کردیم .......
اینم عکسایی که از اون محل گرفتم .....

میگن این گاو ها همیشه اینجا مشغول چرا هستن .....
البته یه عالمه عکس نزدیک هم ازشون گرفتم ولی دلم میخواد منظره ی اونجا رو نشون بدم ....

یه دشت زیبااااااااااااااا
اخ که من چقدر اونجا دوئیدم ......
یعنی دخترم وقتی اونجا ایستاده بود عین یه خط کوچولو بود که به عکس افتاده بود !

این عکس هم دقیقا سمت مخالف منظره ی قبلیه ....

و مایی که زیر تک درخت اونجا بعد از خوردن هندونه دراز کشیدیم .....
درست وسط اونجا

و عکسی که از زیر همون درخت گرفتم ....

یعنی اون قدر اونجا ادم رو به ذوق می اورد که دلت میخواست چادرت رو بالای سرت بگیری و بدوئــــــی !
دلت میخواست بلند بخـــندی و بدوئی و صدات توی صدای باد گم بشه
دلت میخواست فقـــــــــط نفس بکشی
دلت میخواست علفاشو لمس کنی ....
دلت میخواست زیر درخت دراز بکشی و به اسمون خیره بشی
دلت میخواست چشاتو ببندی و لبخند بزنی و نفس عمیق بکشی و به صدای زنگوله ی گاو ها گوش کنی
دلت میخواست بری تا دور دست ها و به منظره ی زیبا و تپه های سبز اونجا زل بزنی
دلت میخواست از لحظه لحظه ی اونجا عکس بگیری و هی همونجا عکسا رو ببینی و لذت ببری !
دلت میخواست همونجا بمونی و برنگردی و یه کلبه درست کنی و همیشه همونجا باشی
ولی حیف که این یکیش نمیشد !

من یه کلبه همونجا میخوام !
:(


موضوعات مرتبط: خاطرات من ، ســـفرنامه

تاريخ : پنجشنبه 1392/06/07 | 7:58 | نویسنده : سایـه |

سلام

نمیدونم چرا وقتی اینجام (شمال) تا یه گل و سبزه میبینم زود دست به دوربین میشم عین ندید بدید ها هی تند تند عکس میگیرم !
اون دفعه ای داشتیم از روستای اجدادی بر میگشتیم افتاده بودیم توی ترافیک ، هی سر هر توقف به نظرم منظره قشنگ تر از قبل می اومد هی دوربینو روشن میکردم یه عکس میگرفتم و دوباره میذاشتم توی کیفش دوباره ۵ ثانیه بعد باز یه منظره به نظرم قشنگ تر می اومد دوباره دوربینو بیرون می اوردم عکس میگرفتم و یه مدت دوربین به دست منتظر سوژه میموندم و خسته میشدم و میگفتم نه دیگه هر چی لازم بود گرفتم بسه دیگه .... باز دوباره میذاشتمش تو کیفش و باز چند ثانیه بعد یه منظره قشنگ !

این روزا بیرون که میریم فقط کیف دوربین همرامه !
تازههههههههههه یه گندی هم داشتم میزدم !
رفته بودیم گلزار شهدای روستای اجدادی مون ....
طبق معمول کیف دوربین همرام بود و منم هر از گاه عکسی میگرفتم . از بس هی دوربینو میذاشتم توی کیف و بیرون می اوردم زیپ کیفو نبستم و سر مزار مامان بزرگم (مامان بابام) نشستم و شروع کردم به فاتحه خوندن ...
پسر عمه ام هم سر رسید و منم ایستادم و سلام علیکی کردیم و من رفتم سر مزار بابا بزرگم .....
یهو دیدم پسر عمه ام صدام میزنه : دختر دائیییییی ! این مال شماست ؟؟؟؟
دوربینم تو دستش بود !
وقتی نشسته بودم دوربین از کیفش لیز خورده بود و افتاده بود کنار قبر ، روی سبزه ها  ....
واااااااای که یخ کردم ! اگه گم شده بود علاوه بر اون همه عکس خانوادگی و هنری که توش بود ، دومین دوربینی بود که گم میکردیم !!! البته اولی از توی کیف مون گم شده بود ! که ما بی تقصیر بودیم ولی این دفعه خیلی سرزنش میشدم !

اینم چند تا عکس محصول این همه زحمت و مرارت !

جاده در مه

این عکسا مال تعطیلات عید فطره ! جاده پیچ در پیچ روستای اجدادی مون . اینجا حتی وسط تابستون هم مه الود میشه !

اتوبان های شمال ....

اینم عکسایی که توی ترافیک گرفتم

اینم دورنمایی از روستای اجدادی و روستاهای همسایه اش .....

منتظر عکس های زیباتری از این عکاس بانو  باشین ........



تاريخ : دوشنبه 1392/05/28 | 9:19 | نویسنده : سایـه |

سلام

نمیدونم اونجایی که شما هستین هوا چه جوریه ...
ولی اینجا چند روزیه ابری و بارونیه ....

چند ساعت مونده به شب قدر دوم و سوم اینجا یه بارونی خوشگلی اومد که وادارت میکرد پنجره رو باز کنی و دستتو ببری زیر بارش تند بارون .....

نمیشد دستتو زیر بارون ببری و خیس بارونش کنی و یادت نیفته که وقت بارش باران وقت نزول رحمت خداست و وقت دعا .....
و وقت دعا هم نمیشد که به یاد دوستان نبود ....
و نمیشد برای دوستان دعا کرد و همسر و بچه هاشونو دعا نکرد ....
خب نمیشد دیگه ! گیر ندین

وای ...
شب بیست و سوم چه شبی بود ....
من تازه دعای جوشن کبیر رو شروع کرده بودم که رعد و برق شروع شد و من مبهوت شدم از این بند از دعای جوشن کبیر که : ای انکه رعد در تسبیح و ستایشت در خروش است .......
و عشــــــــــــق کردم از تسبیح گوئی رعد ....

بارش باران و رعد و برق,مدیرکل پیش بینی و هشدار سریع سازمان هواشناسی,سازمان هواشناسی,دامنه‌های شرقی زاگرس,آخرين اخبار، اخبار شهري

* خوندن دعا به زبون فارسی حال تونو بیشتر میکنه . اگه همزمان بتونین هم به عربی بخونین و هم به معنیش توجه داشته باشین که عالیه . میدونم که اینو قبلا هم گفته بودم

* دوستایی که شمارشون رو تو گوشیم داشتم در موقع دعا بیشتر فیض بردن چون اسمشون رو از توی مخاطبینم مرور کردم و بقیه فله ای دعا شدن

* خوشحالم که کمی هوای بعضی از جاها خنک تر شده . من واقعا از ته دل دعا کردم توی ماه رمضون یکم هواتون خنک تر بشه ....

* اینجا اونقدر هوا خنک شده که حتی بدون وسایل خنک کننده و فقط با یه پنجره ی باز ، سرما خوردم حسابی !

* توی یکی از مجالس قران به سر نشسته بودم که یهو دیدم کنارم یکی از اقوام دورمون نشسته . هم سن و سال بودیم ... یادم افتاد تنها خاطره ای که از کودکیم با اون داشتم توی مسجد روستای اجدادی مون بود . شب قدر بود احتمالا .... شبی که میخوندن مکن ای صبح طلوع ...... و اون شب من حس کردم چقدر با اون فرق دارم من یه دختر شهری بی دست و پا بودم و اون یه دختر روستایی کاری و دلیر ! 
دست روزگار بعد از سالها دوباره ما رو کنار هم نشوند . دقیقا تو همون شبها . شنیده بودم تازگی عقد کرده . براش ازروی خوشبختی کردم ....
دنیا چه پستی و بلندی هایی داره .......

* فردا باز هم ما و راهپیمایی روز قدس ....



تاريخ : جمعه 1392/05/11 | 2:16 | نویسنده : سایـه |
سلام

نماز و روزه هاتون قبول باشه ...
خدا اجر بده به اونایی که تو گرمای جنوب روزه میگیرن و دم نمیزنن ...
خداییش خیلی سخته . من یکم خجالت کشیدم وقتی مقایسه کردم روزه داری خودمونو توی هوای ابری و بارش هر از گاه بارون و تقریبا خنک شمال و دمای بالای ۴۰ و ۵۰ درجه ی جنوب زیر تابش شدید افتاب ....

خدایا لطفا همین دو هفته ی اخر یکم شعله ی افتابتو پایین بکش تا جنوبیا کمتر اذیت بشن  .....

بخاطر اونایی که شمال رو دوست دارن و شمال رو ندیدن چند تا عکس از روستای اجدادیم میذارم . باشد که شاد شوند ...

عکسها مال عید امساله ...

جاده ی منتهی به روستای اجدادی ....

عکس پایینی از مزار روستا گرفته شده . رشته کوه البرز هم پیداست .... هوا به شدت بهاری .........

اینجام خونه ی خواهرم مهتابه ... این عکس فقط بخاطر ضعف معده ی روزه داران عزیز گذاشته شد  شوهر مهتاب دارن تعارف تون میکنن بفرمایین  

* خداوندا امشب از تو مي خواهم دستم را بگيري اگر تو "دستِ " مرا بگيري کسي مرا " دستِ کم" نمي گيرد ...

* لازمه یاد اوری کنم برای شبهای قدر منو هم بیاد داشته باشین ؟

* خانومای عزیز رمز دار ، بفرمایید ادامه مطلب  نوشتم چون ادامه مطلب این قالب بالای صفحه است شاید به چشم تون نیاد



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 1392/05/04 | 13:38 | نویسنده : سایـه |
سلام :)

از شمال در خدمتتونم :)

رمضان مبارک . نماز و روزه هاتون قبول

گفتم یه گزارش از اتفاقای این چند روز بدم

ما شب اول ماه رمضون به سمت شمال راه افتادیم
قبل از رفتن گلدون شمعدونی مونو توی سینک گذاشتیم و شیر اب رو جوری تنظیم کردیم که هر چند ثانیه یه قطره اب بچکه

سحری مونم توی اتوبوس خوردیم !نون و کتلت سیب زمینی . مسافرای پشتی مون چند تا چلو کباب قبل از سوار شدن خریدن و موقع سحری خوردن و به بغل دستی شونم دادن و بغل دستی شون همین طور که میخورد میگفت چلو کباب گرمش مزه داره !

برای نماز صبح اتوبوس یه جا ایستاد و ما رفتیم برای وضو گرفتن
یهو دیدیم دستشوئی مردونه بسته است و مردا همه میرن توی دستشوئی زنونه !
منم دخترمو خواستم ببرم دستشوئی یه اقایی اومد بعد ما رو دید و تعارف کرد اول ما بریم مام تعارف کردیم اول اون بره !!!! یعنی عمرا اگه تعارف برای دستشوئی بین یه زن و یه مرد دیده بودم !!!
وض گرفتن هم که مکافات بود جلوی مردا !!!
کلا من از اون ادمهایی نیستم که وقتی وارد دستشوئی عمومی میشن فوری با روسری هاشون جلوی دماغشونو میگیرن و وانمود میکنن که حالشون داره بهم میخوره ولی اونجا منو هم وادار به این کار کرد از بس بوی امونیاک می اومد !!!!
نماز خونه اش که دیگه نوبر بود ! توی نماز خونه بوی هزار تا جوراب گندیده میداد !
یعنی من هر وقت میرفتم سجده نفسمو حبس میکردم !!!
و حالا شما حدس میزنین اونجا کجا و کدوم شهر بود ؟؟؟؟
ترمینال شهر امل ! (واقع در میدان هزار سنگر)
واقعا جای تاسف داشت با اون همه مغازه و سالن تمیز ، نمازخونه و دستشوئیش اون وضعیت باشه
املی های عزیز لطفا جوش نیارین من خودم به امل ارادت دارم :)) بارها و بارها از میدون هزار سنگرش گذشتم و بارها از همین ترمینال سوار ماشین شدم . من حدود 2 - 3 سال همون جا زندگی کردم ....

بعد از مدتی رسیدیم شهرمون و روزه مونم خراب نشد :)

همین که رسیدیم با خبر شدیم عمه ی جاریم ، همون ساعتهای اولیه ی روز بعد از خوردن سحری و خوندن نماز صبح فوت کرده .... بدون هیچ پیش زمینه و بیماری قبلی ....
برادرشوهرم و جاریم داشتن برای جشن عروسیشون که قرار بود شهریور ماه باشه اماده میشدن .....

چند روز پیش هم بچه ی ۱۱ ساله یکی از فامیلامون یهو اپاندیسش درد گرفته و بردنش زیر تیغ !

دیشب هم مادرشوهرم اینا خونه ی مامانم دعوت بودن برای افطار که خبردار دادن بچه 4 ساله برادرشوهر بزرگه ام رفته زیر ماشین و اسیب دیده و بیمارستان بستریه !
مادرشوهرمم حالش بد شد و کلی گریه کرد و الانم رفته تهران ....

ما هم قرار بود 10 روز بریم روستای اجدادی و در هوای خنک و طبیعت زیبای اونجا 10 روز روزه ی باحال بگیریم که با رفتن مادرشوهرم سفرمون عقب افتاد . (ما = من و خواهرام بدون همسرامون)
بعدشم با نیومدن مادرشوهرم ، کلا پشیمون شدیم رفت پی کارش !

در حال حاضر ما خوب هستیم ولی با این اوضاع اگه همدیگه رو ندیدیم حلال مون کنین !

:))

* این روز و شبا برای شفای همه ی مریضا دعا یادتون نره . برای این کوچولو هم لطفا دعا کنین زودتر خوب بشه ....

*الهام جون مامان هلسا اول تیر بیادت بودم تولدت  پساپس مبارک
مامان محمدین برای تولدت بهت پیام دادم ولی نرسید .... تولدت مبارک :*
و همین طور 20 تیر تولد رویا جون .

* همونطور که فکر میکردم فقط تونستم کمی بیشتر از یک ساعت دخترخاله ی خارجکی مو ببینم . خیلی عوض شده ! خیلی !

* سارا جون چرا نمیشه با هم تلفنی صحبت کنیم اخه ؟؟؟ یا من نیستم یا تو !

* اینم دو تا لینک مفید برای خانوما : لذت اشپزی و کارهای هنری بانو و ایده های زیبا

** بچه برادرشوهرم دو روز بعد از بستری شدن مرخص شد . اونجور که مامانش ما رو ترسوند هم نبود . فقط یکم باید پیگیر باشن و تحت نظر داشته باشن . مهم ترین مشکل الانش گچ پاشه که متاسفانه نمیتونه بره دنبال شیطونی !



تاريخ : سه شنبه 1392/04/25 | 12:16 | نویسنده : سایـه |

سلامي دوباره :)

اول كفترانه ي 1 رو ببينين اين قسمت دومه :)

بعله عزيزان داشتم ميگفتم كه كفتره اومد تو حموم مون و لونه ساخت و تخم گذاشت و يه روز طبق معمول كه يواشكي مواظب كاراشون بوديم ديديم كه جوجه هاشون از تخم در اومدن .....

البته من توي اينترنت سرچ كرده بودم و ميدونستم جوجه ها بعد از 14 تا 19 روز بايد از تخم بيرون بيان و تاريخ تقريبيشو ميدونستم ..... اون روز خواهرم سحر و خانواده اش هم خونه مون بودن :)

چند روز بعد ....

اينجا دارن بهتون سلام ميكنن :))

و باز هم چند روز بعد ....

و بازم :)

ديگه تقريبا هر روز بزرگ شدن شون محسوس تر از قبل ميشد و هر روز با روز قبل فرق ميكردن

...

توي همين روزها خواهرم مهتاب و خانواده اش اومدن خونه مون . ديگه جوجه ها بزرگ بودن و حموم كردن كنارشون براي اونا خطرناك نبود . مادرشونم هر از گاهي مي اومد و بهشون غذا ميداد و مهموناي ما هم در مجاورت اونا از حموم استفاده كردن ....
من به مهتاب گفتم به نظرت كي به جوجه ها پرواز كردنو ياد ميده ؟ مامانشون ؟ ياد پلنگ صورتي مي افتم كه به اون جوجه ميخواست پرواز كردن ياد بده :)
شوهر مهتاب گفت وقتي پراشون بزرگتر بشه خودشون پرواز ميكنن

فرداش ديدم اينجوري بلند شدن

يهو صداي بال زدن اومد .... يكي شون از پنجره پريد بيرون ولي اون يكي نشست روي در حموم !

هر چي بهش نزديك شدم نترسيد ! دو سه تا عكس گرفتم بدون فلاش يهو فلاش خودكار تصميم گرفت فلاش بزنه و كفتره ترسيد و پريد !

و وقتي اين عكسه گرفته شد من با حسرت به رفتنش نگاه كردم و اين شعر تو ذهنم خونده شد :

پرواز را به خاطر بسپار .... پرنده رفتنيست !!!

بعد از رفتن شون ديگه هيچ كفتري به حموم نيومد ... هنوز لونه شونم دست نخورده همون جاست ...... هنوز پنجره بازه .....ولي يه وقتايي از اونجا صداي خوندن كفتري مياد كه نميدونم همونان يا يه كفترِ گذري ديگه ....

:) خب ؟ خوب بود ؟ از اين قصه خوشتون اومد ؟ عكساش چي ؟ خبرنگار خوبي بودم ؟


خب عزيزاي دلم تا يه روز ديگه و يه قصه ي ديگه همه تونو به خداي مهربون ميسپارم . حق يار و نگهدارتون :))

* دارم ميرم ولايت ... خواستم ازتون خداحافظي كنم .... ماه رمضون خوبي داشته باشين . با درك بهتر و قدر دونستن بيشتر شب قدر ... سر سفره هاي افطارتون و تو شب هاي قدرتون لطفا منو هم از ياد نبرين ..... خداحافظ ... همين حالا .......


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : دوشنبه 1392/04/17 | 8:31 | نویسنده : سایـه |

سلام :)
قبل از اون قضيه ي دم كنون ، اين ماجرا اتفاق افتاد .....

يه روز صبح از حموم مون صداي بلند دو تا كفتر اومد كه دارن با هم ميخونن ...
حموم ما دو تا پنجره ي بزرگ داره كه يكيشو باز گذاشته بوديم ...
ديديم چند تا شاخه اوردن و بالاي جا شامپو و صابوني برا خودشون دارن لونه درست ميكنن !!!

شوهرم رفت و پنجره رو بست ولي بعد دلش سوخت براي كفتر نر !!! كه با ذوق و شوق فراوون رفته زنشو اورده اينجا رو نشونش داده و اونم پسنديده و شروع كردن به ساختن خونه و حالا بيان ببينن كه همه چي تموم شده !
دوباره پنجره رو باز كرد و گفت كسي خلوت اونا رو بهم نزنه و كسي تا اطلاع ثانوي از اون حموم استفاده نكنه !
ما طبقه بالا هم يه سرويس ديگه داشتيم و مشكلي براي حموم رفتن نبود . در اين حموم رو هم باز گذاشتيم تا اونها با سر و صداي ما خو بگيرن و ما هم بتونيم اونا رو زير نظر داشته باشيم ....

به سلامتي خونه شون ساخته شد و مستقر شدن :))

بعد از كمي ديديم تخم هم گذاشتن ....

حالا توي همين گير و دار اون قضيه ي دم كنون اتفاق افتاد و من ترسيدم مامانه ديگه نياد سراغ تخمش و مثل قضيه ي جوجه كفتر هاي مامانم بشه .....

مامانم تو حياط پشتي شون روي درخت انار ، يه لونه كفتر ديد و كم كم تخم گذاشتن و جوجه هاشون در اومد ....

ولي يه روز دو روز سه روز گذشت و كفتر مادر برنگشت .... جوجه كفتر هاي تازه بيرون اومده هم مردن  و مامانم كه هر روز ار پنجره ي اشپزخونه اش قربون صدقه ي كفتره و جوجه هاش ميرفت خيلي غصه دار شد .....
منم ترسيدم كه نكنه همون جوري بشه كه خدا رو شكر نشد :)

* بقيه رو در كفترانه ي 2 ببينيد :)


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : دوشنبه 1392/04/17 | 8:16 | نویسنده : سایـه |

سلام :)

توی هال نشسته بودم یهو دیدم از در اتاق یه کفتر پر زد تو هال و یه راست رفت به سمت پنجره ی اشپزخونه !
شستم خبردار شد که کفتره باید از پنجره ی بازه حموم اومده باشه ...

پنجره ی اشپزخونه بسته بود و کفتره شروع کرد به زدن خودش به شیشه
خیلی ناجور بال بال میزد !
ادم دلش براش کباب میشد که نمیفهمید تلاشش بی فایده است !
بعد از کلی بال بال زدن کم کم اروم گرفت و لب پنجره نشست 

منم اروم رفتم پنجره رو باز کردم و باز اون شرون کرد به بال زدن و بعد از کلی تلاش و انگولک من ، اخرش تونست از پنجره بیرون بپره .....

چند دقیقه بعد بازم یه کفتر از همون جای قبلی پر زد تو هال و باز رفت پشت پنجره و شروع کرد به بال بال زدن !
این کفتر همون قبلیه نبود
لاغر تر و ریز تر بود
ولی جالب این بود که با اینکه پنجره باز بود ولی این کفتره دقیقا رفته بود اون سمت پنجره که شیشه داشت و خودشو به شیشه می کوبید !
این یکی هم بعد از کلی بال بال زدن خسته شد و پشت پرده اروم گرفت ...

منم خواستم کمکش کنم و اروم رفتم با پرده گرفتمش و اروم اوردمش جلوی پنجره و تا خواستم پرش بدم یهو ناگهانی در رفت !
البته فقط خودش در رفت ! کل دمش تو دستم موند !
و من در حالی که با دهانی باز به کفتر بی دم که داشت توی اسمون گم میشد نگاه میکردم و به اون همه پر توی دستم ، با خودم فکر میکردم نکنه کفتره نتونه تعادلش رو حفظ کنه و بلایی سرش بیاد ...

چند روز بعد ، یه چیزی بالای دیوار دیدم که شبیه کفتر بود ولی بیشتر شبیه کبک بود !!!
یهو خندم گرفت اخه همون کفتره بود که دمشو جا گذاشته بود !
خواستم ازش عکس بگیرم پرید و رفت .....

خب حالا یاد گرفتین چگونه یک کفتر رو به کبک تبدیل کنین ؟

* یه مطلب کبوترانه ی دیگه در راهه .....
دور و بر این خونه مون کفتر و گنجشک زیاده ... صبح ها موقع طلوع افتاب ارکستر سمفونیک گنجشکی برگزار میکنن و ادمو سر ذوق میارن !

* اسم این حیوون چه کفتر باشه چه کبوتر چه قمری چه کفترچاهی یا هر چیز دیگه مهم نیست مهم اصل مطلبه :)

* چند روزی خواهرم مهتاب و خانواده اش و مامانم اینجا بودن ... خیلی خوش گذشت مخصوصا تنهایی بیرون رفتن من و مامانم و مهتاب ساعت 7 صبح تو خنکای یک روز تابستونی ....

* یه دخترخاله دارم که چند وقتیه خارجکی شده و اینجا (وبلاگم ) هم هر از گاهی میاد یه سری میزنه .... الانم اومده ایران قراره یه ماهی بمونه . خواستم بهش بگم خوش اومده ..... هر چند که شاید نشه حتی مثل پارسال یکی دو ساعت هم همو ببینیم !

* حدود ده روز دیگه مسافرت تابستونی ما هم شروع میشه ..... میریم تا اواخر تابستون .... چند تا مطلب برای انتشار در اینده میذارم ولی نبودن هام رو باید موجه کنین .....


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : جمعه 1392/04/07 | 12:28 | نویسنده : سایـه |
سلام
اول از همه بگم که دلیل نبودنم سکته کردن سیستم مون بوده که تا الان 3 تا بیمارستان هم عوض کرده ولی هنوز خوب نشده
بعدشم که چند روز خواهرم سحر و خانواده اش اینجا بودن و کلی خوش گذورندیم و مسافرت هم رفتیم به کاشان و مشهد اردهال .... یه شب هم اردهال تو چادر خوابیدیم و همونجا از نتیجه انتخابات هم باخبر شدیم !
موبایلم هم فعلا تو کماست !
این لپ تاپ هم داره پت پت میکنه ! هی نفسش بند میاد همه چی خشک میشه بعد از هزار ساعت یهو به حالت عادی بر میگرده ! مودم هم بازی در میاره هی قطع میکنه !
کلا ادم از زندگی سیر میشه !

از فاطیما هم ممنون که زنگید و حالمو پرسید :)


خب حالا بقیه ی سفر به رشت ....
عکس های گردش در میراث روستایی رشت رو میتونین ببینین

میراث روستایی یه محوطه ی خیلی بزرگ اطراف رشت هست که خونه های قدیمی و زیبایی که خان ها و بزرگان در گیلان داشتن رو از صاحب هاش خریداری کردن و اونها رو با همون مصالح اوردن به اینجا و دوباره عین قبل ساختن و همه ی خونه ها رو در یک جا جمع کردن .


زیر این خونه خالیه!

اکثر خونه هاش هم دو طبقه بودن با ایوان های نرده دار که میشد وارد خونه هم شد و میشد به طبقه دومش هم رفت .
نمیدونم چرا من این دو تا عکس بی ریخت رو اپلود کردم !!! بعضی از خونه هاش خیلی قشنگ تر بودن و پر از ادم . فکر کنم منم بخاطر کم جمعیت بودن این عکسا اینا رو انتخاب کردم !

اینم پخت کاکا ، شیرینی محلی گیلان که همونجا داغ داغ تولید میشد ! یه هنر جدید هم توی نمایشاه اونجا کشف کردیم بنام رشتی دوزی ! با یه قلاب مخصوص به صورت زنجیره گل و بوته درست میکردن !

اینم بند بازی ! یعنی وقتی این اقای بندباز بالای طناب بود من همش داشتم خدا خدا میکردم اتفاقی براشون نیفته که هم مرده خیت نشه هم کسی اسیب نبینه ! این اقا یه دختر بچه رو به کولش بسته بود و از دو تا پاهاش هم دو تا طناب اویزون بود که یه بچه باهاش اون پایین تاب میخورد !!!! مرده ول کن هم نبود ! هی میرفت تا نصفه راه دوباره بر میگشت بعدشم سوار دوچرخه هم شد .


توی رشت سر مزار میرزا کوچیک خان هم رفتیم
با دوستم سدی که اونجا زندگی میکنه هم هماهنگ کردیم برای دیدار . اخرش بین پارک ملت و سبزه میدون ، قرارمون شد برای سبزه میدون . ما چون دو ماشینه بودیم ماشین خواهرم اینا جلوتر بود و ما عقب تر . ماشین خواهرم اینا ایستاد و گفتن خب اینم از قرارتون ! من با شوق سبزه های اون جا رو نگاه کردم و با خودم گفتم وااااااااای سبزه میدون چقدر قشنگه ! به بابام گفتم اینجا سبزه میدونه دیگه ؟؟؟ دیدم شوهر خواهرم میگه نه پارک ملته که گفته بودین !!!!!!!
یعنی منو میگی انگار یه پارچ اب یخ ریختن سرم !
و گفتن نمیشه برگشت به سبزه میدون ! اون مسیرش یه طرفه است و دردسر داره و .......

من زنگیدم به سدی و کلی عذرخواهی کردم که یه اشتباهی شده و من الان پارک ملتم ! گفت میام اونجا ولی یکم باید منتظر بمونین !
ماشین خواهرم اینا (که مادرشوهر و پدرشوهرشم باهاشون بودن) راه افتادن به سمت عمارت کلاه فرنگی و ما موندیم !
من و دخترم رفتیم تو پارک و دخترم در دقیقه اول خورد زمین و یه گردی سیاه روی شلوار سفیدش درست کرد !
کمی که گذشت و دخترم گریه اش بند اومد ، دیدم یه دختری از دور داره میاد که گوشی به گوششه و همون موقع موبایلم هم زنگ خورد ! و اون خودش بود ...
با اینکه من و سدی در دنیای مجازی خیلی با هم خودمونی بودیم ولی نمیدونم چرا تو دنیای واقعی یکم احساس غربت میکردیم و هنوز ده دقیقه با هم نمونده بودیم و یخ مون باز نشده بود که پسرم اومد دنبالم و گفت بابا بزرگ داره اعصابش خورد میشه زود باش بیا !
منم ترسان و لرزان با سدی تا دم ماشین رفتم و ازش خداحافظی کردم و دیدم بابام بدون هیچ ناراحتی داره ماشینشو دستمال میکشه و مامانم هم خوابش برده !
و فهمیدم که تموم فتنه ها زیر سر پسرم بوده که خودش حوصله اش سر رفته بوده !

* سدی جون ازت ممنونم که با وجود داغدار بودن تون و هفتم پسر داییت ، همون روز هم اومدی و همدیگه رو دیدیم .....


اینم دو تا عکس از الاچیق های کنار رودخانه قلعه رودخان تقدیم به نجمه ی عزیزم که خیلی دلش میخواست عکس الاچیقا رو ببینه






موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : پنجشنبه 1392/03/30 | 16:7 | نویسنده : سایـه |
سلام
توی مطلب قبلی گفته بودم که موقع برگشتن از ماسوله یه جا توقف کردیم و از خونه و زمین یه روستایی رد شدیم و رفتیم به دل طبیعت ...
این عکس خونه و زمین اون روستاییه ...

ببینین چه سبزه ای ... چه طراوتی ... چه حیوونایی ......

به نظر من این گاو خیلی خوشبخته که اینجا زندگی میکنه ....... هوای سالم ، علف تازه ، محیط تمیز ....

.

.

.

و این گاوه چند کیلومتر اون طرف تر .......چه بدبخته که غذای روزانه اش رو باید از بین زباله ها گیر بیاره .....

و باید اون زباله ها رو نشخوار کنه و به شیر و گوشت تبدیل کنه ....



و این ماییم که طبیعت رو به این گند کشوندیم !
و اگه همینجور پیش بره نتیجه ی سهل انگاری هامونو خیلی زود میبینیم ....

هر دوی اینا گاون . هر دوشون مال یه منطقه ان ... ولی اولی کجا و دومی کجا !
خیلی وقتا خیلی از کارهای به ظاهر کوچیک ما ، تاثیرهای بزرگی توی زندگی دیگران میذاره ...
اگه همه مون یکم نسبت به طبیعت و محیط زندگی و موجودات دور و برمون احساس مسئولیت کنیم خیلی چیزا درست میشه ...
حتی اشغال هایی که می پوسن تا وقتی که پوسیده نشدن باعث زشت شدن چشم انداز و نمای طبیعت میشه

میشه اینجور اشغالها رو زیر خاک دفن کرد . یا پوست خوراکی ها رو توی کیف گذاشت و بعدا به سطل زباله انداخت . میشه روز روشن اشغالهایی که بوی غذای گربه میده رو دم دست گربه نذاشت . میشه اشغالهایی که ازشون اب گندیده میچکه رو توی یه نایلون سالم دیگه گذاشت . میشه زباله های خشک و تر رو جدا کرد و خشک ها رو برای بازیافت فرستاد .....

خاک مادر ماست ... اون رو با زباله الوده نکنیم ......

* اگه دل نازکی ، اگه روح لطیفی داری ، اگه طاقت دیدنشو نداری اینو باز نکن .... دل میخواد نگاه کردن به این عکسا ... :(



تاريخ : پنجشنبه 1392/03/09 | 9:52 | نویسنده : سایـه |

سلام

صبح 2 فروردین رفته بودیم ماسوله

یه عالمه ادم ریخته بودن اونجا .... دختر منم خوابش می اومد و موقع پیاده شدن از ماشین نق زد و بد خلق شد ...
مامان و حاج خانوم (مادرشوهر خواهرم مهتاب) نشستن پایین و ما از پله های قدیمی روستا بالا رفتیم ....
و وقتی برای دخترم یه عروسک بافتنی ماسوله خریده شد انگار چشاش سو اومد و خوشحال و خندون به راه افتاد

خانوم های ماسوله ای زیر اسمون خدا و بیرون خونه هاشون بساط پهن کرده بودن و کاردستی و کارهای هنری بافتنی میفروختن ...
اونجا بازار لواشک و ترشی های مختلف هم داغ بود
چه ترشی هایی بود وقتی میخوردی تمام عضلات صورت منقبض میشد ولی دلت نمی اومد بازم نخوریشدهنم آب افتاد

حدودای ظهر داشتیم برمیگشتیم که جلوی یکی از رستوران های کنار جاده ای نگه داشتن
رستورانش هم ساختمون داشت هم چند الاچیق در کنارش . ما رفتیم توی یکی از الاچیق ها و وقتی غذا اوردن دیدیم برنجش بوی دود میده !تهوع‌آور
با اینکه شوهر مهتاب قبلا گفته بود که این برنج های دودی از برنج معمولی گرون تره و اونها خودشون عمدا برنجشونو دودی میکنن و این برنج باکلاسشونه ، ولی هر لقمه ای که تو دهن میذاشتی حس بدی رو قورت میدادی !
تنوع غذاییش صفر بود . نه کوبیده داشت نه جوجه ! گوشت کباب هاش هم بد نبود ولی مامان اینا میگفتن انگار گوشت اسبه ! البته چون من گوشت اسب نخوردم اظهار نظری نکردم !پوزخند
بعد بزرگترها توی الاچیق نشستن و ما رفتیم کنار رود خونه و از پلش رد شدیم و رفتیم در دل طبیعت زیبای پشت رودخونه ....

اون سمت رودخونه خونه های روستایی بود و از برو و بیا ها و سر و صدا میشد فهمید که انگار عروسی دارن
ما هم با اجازه از یکی از روستایی ها از خونه و زمینش رد شدیم و به قسمت جنگلی رفتیم !
نمیدونم چرا اونجوری بود ولی طرف خیلی خوش به حالش بود جنگل چسبیده به خونه و حیاطش بود !


اینجا حیاط خونه (یا زمین دور خونه) ی اون روستاییه که چسبیده به جنگل بود ...

داشتیم عکس میگرفتیم که دیدم یه عده دارن از پل رد میشن ... جلوشون یه عروس بود ، بدون داماد !

مامان اینا که تو ماشین بودن هم عروس رو دیدن که بدو بدو رفت توی باغی که همون طرفا بود و خودش رفت پیش داماد !
تازه مامان اینا یه گهواره و بچه هم دیدن که باعث تعجب مون شد .
من نمیدونم رسم و رسوم اون وریا چه جوریه !!! هر کی میدونه به مام بگه ...

در ادامه خواهید دید :

سرنوشت دو گاو ! یکی خوشبخت یکی بدبخت !

* به این افرادی که نامزد انتخابات شدن سفارش میکنم قدر این دوران رو بدونن .. دوران نامزدی خیلی دوران شیرینیه :))

* تولد حضرت علی مبارک ... جاتون خالی شب میلاد جمکران بودیم و جامون خالی یه عالمه ادم دیدیم با بار و بندیل توی صف بودن برای رفتن به محل اعتکاف ... دلم ضعف رفت ... من دو سال اونجا معتکف شدم ... هعیییی یادش بخیر اون موقع ها

* خدایا شکرت که سایه ی پدر بالای سرمه :)



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1392/03/01 | 11:59 | نویسنده : سایـه |

سلام

روز مادر ، مامانم و بابا و مریم و نی نیش و شوهرش اومدن اینجا .

مریم اینا که اولین باری بود که اومده بودن این خونه مون و کلی تعریفات کردن و گفتن اینجا خیلی بهتر از خونه قبلیه ...

منم کادوی مامانمو درست روز خودش بهش دادم . فکر کنم از نوادر روزگار بود !

طبق معمول مامان یه عالمه خوراکی و برنج و سبزی برامون اورد و زود رفت سراغ سبزی ها که از خونه شون پاک شده و شسته اورده بود ، خورد کرد و بسته بندی کرد و فریز کردیم . یه سری هاشم پخته اورد ... الان فریزرم پر از سبزیه .

شب همگی رفتیم بیرون و کلی عکس دسته جمعی هم گرفتیم و خندیدیم ... یه جا یه عروس و داماد از ماشین شون پیاده شدن و داشتن از دور و از پشت نرده های اهنی به امامزاده شهرمون سلام میدادن و فیلمبردارشونم از زوایای مختلف داشت فیلم میگرفت
بابا با حالت شیطونی جلوی نرده ها ایستاد و گفت بیاین مثلا از من دارین عکس میگیرین اون عروس دامادو بندازین ... من و مریم غش کردیم از خنده ..... بعد گفتیم وای چه بد شد حتما طفلکیا فکر کردن داریم به اونا میخندیم 

فرداش بابا اینا فقط داشتن خونه مونو سر و سامون میدادن . دستشون درد نکنه واقعا .
دو تا کپسول گاز برامون گرفتن و وصل کردن به اجاق و ابگرم کن . گفتن هدیه ی خونه ی نو .
تا اون موقع حموم رفتن مون به قول فاطیما سبک غارنشینی بود ! یعنی کتری کتری اب روی پیک نیک گرم میکردیم و میریختیم توی تشت !!! شوهر مریم هم خیلی زحمت کشید .....
روز قبل از اومدن اونا هم سینک رو اوردن و وصل کردن ولی شیر ابش وصل نبود و بابا درستش کرد . تصفیه کننده رو هم وصل کرد .
بعد من در حالی که تا به حال نشسته توی اشپزخونه ظرف میشستم و باتلاقی از اب و خورده غذا دور خروجی اب درست میشد ، حالا نمیتونستم ذوقمو از ایستاده ظرف شستن مخفی کنم !

روز اخری نی نی مریم اونــــــــــــــقدر جیغ زد و کبود شد و گریه کرد که مامانم هم به گریه افتاد ! وقتی یکم نی نی گریه اش کم شد چشاش باد کرده بود از زور گریه ! باباش میگفت اولین باریه که موقع گریه از چشاش اشک میچکید !

مریم هم از روزی که اومده بود یکم دل پیچه داشت که روز اخری زیاد شد و غروبی بردیمش درمانگاه . بابا و مریم تو ماشین نشستن و من وقتی داروها رو از داروخونه گرفتم به مریم اشاره کردم بیا بیرون ... اخه سرم و 5 تا امپول داشت !!!
بابا برگشت خونه و من و مریم رفتیم برای سرم ... از اونجا به مهتاب زنگ زدم که با مریم میری پارک و تو وبلاگت مینویسی و دل منو اب میکنی ؟ الان من و مریم تنهایی بیرونیم دلت اب ! گفت کجایین ؟؟؟ گفتم ما الان تو درمانگاهیم مریم هم زیر سرمه !
مریم هم که حالش بهتر بود یکم ادا در اورد و مهتاب و سحر رو که اونجا بودن ترسوند ولی بعدش خندیدن ...
اونجا 4 - 5 نفر دیگه هم به دلایل مشابه زیر سرم بودن . گفتن ویروس جدیده !
خلاصه وقتی سرم تموم شد دیدیم بابا و شوهر مریم و نی نیش و دختر من اومدن دنبالمون !
خدا رو شکر حالش بعد از سرم خیلی بهتر شد ...

صبح ساعت 6 روز شنبه هم راه افتادن .... چون قرار بود یکی از فامیلا که توی یه شهر نزدیک ما بود از مکه بیاد و اونها بخاطر همین بیشتر از قبل موندن و از اینجا رفتن یه جای دیگه مهمونی .....

شب قبلش مامانم ازم پرسید : فردا صبح خونه تنهایی ؟ گفتم اره . بچه ها هر دو صبحی ان . صبح برای همسرم پیامک رسید که تعطیل هستن . پسرم رفت مدرسه گفتن نصف بچه های مدرسه رفتن اردو و بقیه رو تعطیل کردن . دخترم هم هر چی بیدارش کردم از جاش بلند نشد ! روز شنبه همگی خونه بودن !

یه مدت که از رفتن شون گذشت مریم زنگ زد و هی ازم پرسید پارچه چادری دارم یا نه ؟ چند تا چادر دارم و .... گفتم پارچه ندارم ولی یه چادر مهمونی دارم و دو سه تا هم دم دستی . گفت اخیش خیالمون راحت شد چون مامان اشتباهی چادر تو رو برداشت و اورد ! چون میخواست تو ماشین بشینه چادر رو باز نکرده بود و متوجه نشده بود .
حالا تصور کنین اختلاف قدی مون حداقل 10 - 15 سانت ! یعنی چادر من برای مامانم بلنـــــــــــــــــــده و تازه اون چادر دم دستیم بود و زیاد تمیز هم نبود و مامانم هم قرار بود بره استقبال حاجی !!!!!

* پست مطلب جدید توی فایر فاکس چرا شکلک نمیاره ! بعد هی میگن استفاده کننده های از اینترنت اکسپلورر بی کلاسن !

* عکس نی نی مال عیده



تاريخ : سه شنبه 1392/02/17 | 13:56 | نویسنده : سایـه |
مادر همه ي خَلقي..
حتي مادر پدرت
ام ابيهايي برايش..
روز مادر قبل از همه منسوب به توست براي همه ي خَلق

مادر
فقط تويي که خودت ، ايام شهادتت را تمام مي کني!
فاطميه ات را با ميلاد خودت به پايان مي رساني!
اين روزها، روزهاي خوشحالي پدران ماست
پيامبر(ص) و علي (ع)
و از همه ي اين ها بالاتر
شادماني خداست
با سوره اي که براي تو نازل مي کند...



* سلام

تولد حضـــــــــرت زهــــــــرا (س) و روز زن و مــــــــادر رو به هــــــــــمه تون تبریک میگم 

روز مادر ، منم یه هدیه ی خوب دارم :) مامانم اینا میان اینجا ...

در ضمن نوشته ها از من نبود :))

*خانم هاي عزيز روز زن نزديکه
آقايون منتظر فرصت هستند تا قهر کنن.

سعي کنيد از هميشه مهربان تر باشيد . توطئه را در نطفه خفه کنيد.
انجمن بانوان دنيا ديده :))

* اگر زن عفت داشته باشد به دنيا مي ارزد وگرنه به خاک هم نمي ارزد...

* روز مادر بر این مادران بیشتر مبارک
انها دل کندند از همه انچه زندگی شان بود تا انها بروند دنبال دل شان .

* فاتحه ای برای مادران درگذشته ....



تاريخ : سه شنبه 1392/02/10 | 10:20 | نویسنده : سایـه |

سلام

اندر احوالات ما تا اونجا رسیدیم که بابا و مامان چند روز قبل از عید اومدن و ما رو بردن شمال ...
بین راه رفتیم امامزاده قاسم فیروزکوه یه نمازی خوندیم و یه رستوران همون نزدیکیا ناهار خوردیم و رفتیم ....

مادرشوهرم هم مسافرت بود و 4 روز بعدش اومد . من و خواهرام روزای اول خیلی کنار هم بودیم . مریم که از زایمانش تا اون موقع نرفته بود خونه اش و میخواست برای عید بره خونه شون و گوسفند گرفتن و عقیقه ی بچه رو انجام دادن و یکی دو روز خونه مریم پلاس بودیم

از قبلش هم به سحر گفته بودم برای عیدت نمیخواد مانتو بخری و من برات میدوزم ولی سحر فکر میکرد من سرم خیلی شلوغه و چیزی تا عید نمونده و برای عید بی مانتو میمونه که من گفتم نامردم اگه تا عید برات مانتو ندوزم و چون از قبل الگوشو اماده کرده بودم یه شب که شوهر مهتاب ماموریت بود رفتم خونه شون و تا 4 صبح مانتو رو تموم کردم 

زمان دقیق تحویل سال رو هم نمیدونستیم کیه ! پسرم میگفت 2 و نیم . بابا میگفت نزدیک 3 . مام به این نتیجه رسیدیم که همون نزدیکای 3 بعدازظهره و ساعت 2 و 20 دقیقه همه تو ماشین منتظر بودن و بابا هی بوق میزد منم ریلکس این ور اون ور میرفتم و اماده میشدم . وقتی اومدم بیرون دیدم همسایه ها با یه قران زیر بغلشون دم در خونه شونن ! و تو مسیر هم همش پیر و جوون قران به دست در خونه هاشون میدیدیم که شست مون خبردار شد که تحویل سال نزدیکه ! چون رسم مازندرانیا اینه که قبل از تحویل سال یکی که مثلا خوش قدمه میره بیرون از خونه و وقتی سال تحویل میشه اون اولین کسیه که وارد خونه میشه ... البته ما هیچ وقت از این کارا نکردیم !
توی مسیر رفتن به گلزار شهدا و امامزاده صالح (که پدر شوهرم هم اونجا دفن شدن) سال رو تحویل کردیم و همراه رادیو بلند بلند دعای تحویل سالو خوندیم و دست زدیم و همون جوری عیدو به هم تبریک گفتیم

بعد از اونجا به یه گلزار دیگه ی شهر رفتیم و بعد خونه ی بزرگ فامیل که پدرشوهر خواهرم مهتابه رفتیم . کم کم فک و فامیل اونجا به ما ملحق شدن و دسته ای خونه ی بقیه فامیل رفتیم و چون اکثر فامیل خونه هاشون کنار همه مسیر رو پیاده با هم میرفتیم و میگفتیم و میخندیدیم و خیلی خوش گذشت

شوهر مهتاب از طرف محل کارش یه سوییت توی لاکان نزدیکی های رشت گرفته بود و مهلتش تا 5 فروردین بود و پیشنهاد دادن که برای تعطیلات بریم طرفای رشت . مام روز اول فروردین ، دو ماشینه به سمت رشت حرکت کردیم ...661419_sportcar3.gif661419_sportcar3.gif
ماشین مهتاب اینا (خودشون و پدر و مادرشوهرش) ماشین بابا (ما و بابا اینا)

مسیری که میرفتیم از شهر های چالوس و رامسر به سمت گیلان بود ...
ناهار اولین روز سفر رو کنار دریای رامسر خوردیم .....656619_vrcrmct3bvk40p7q.gif

وقتی رسیدیم لاکان حدودای 3 بعد از ظهر بود که متوجه شدیم سوئیتی که داشتیم پر از ادمه ! در حالی که تمام وسایل شوهر مهتاب هم اونجا بود ! خلاصه بعد از تعجب و تحیر و تماس و اومدن صاحب سوئیت و عذرخواهی اون مسافرا به یه سوئیت دیگه جابجا شدن و ما مستقر شدیم !

روز بعد رفتیم ماسوله که عکسا و ماجراش رو توی پست بعدی میگم

روز 3 فروردین رفتیم رودخان طرفای فومن . بهمون گفتن قلعه رودخان 1200تا پله داره ...

برای همین گفتن اونایی که پا درد دارن یا بچه ها بهتره نیان . بابا و مامان و حاج خانوم (مادرشوهر مهتاب) و دختر من و پسر کوچیک مهتاب موندن خونه و من و مهتاب و شوهرش و پسر بزرگه اش مجید و پسر من و پدرشوهر مهتاب راهی قلعه ی رودخان شدیم ......


پایین پله ها چند نفر عصای چوب بامبو میفروختن و پسرم هم خواست بگیره که دعواش کردم عصا مال اوناییه که پا درد دارن مال ماها که جوونیم نیست ....

منظره و طبیعت اونجا خیلی زیبا و دیدنی بود

اون حاج اقایی که داره با عصا میره پدرشوهر مهتابه که البته به منم محرمه چون دایی مامانمه

بین راه خیلی جاها الاچیق درست کرده بودن و کسب در امد میکردن ! از چای و نان و شیرینی محلی (کاکا) گرفته تا قلیون و سیگار و الاسکا و ترشی و لواشک و ...... یعنی یه بطری کوچیک اب معدنی وسطای راه 600 تومن و بالاتر 750 تومن بود ! یه جا که حاج اقا داشت اب میخرید و فروشنده گفت 600 تومن حاج اقا گفت اقا من میگم یه تفنگ هم بگیر مردمو لخت کن !پایین پله ها اش و باقالی هم داشتن کاسه ای ۳ - ۴ تومن !

وسطای راه رسیدیم به یه جای صاف و سبز که چند تا اسب داشتن میچریدن و 3 تا جوون اون وسط نشسته بودن و یکی شون ایستاده و با احساس داشت ویلون میزد .... یه کنسرت زنده ! ما هم بعد از کمی نشستن و خستگی در کردن و خوردن کاکا دوباره راه افتادیم .....

اون بالاها هی به خودم بد و بیراه میگفتم که ایکاش پایین تر مونده بودم و الکی تا اونجا نیومده بودم ....410419_sochildish.gif


عضله پام گرفته بود و سخت راه میرفتم ... هی پسرم با چابکی دورم میگشت و با خنده میگفت مامان حالا اعتراف کن اگه عصا داشتی بهتر نبود ؟ و من همچنان میگفتم نخیر !!!!

تا اینکه وقتی با هن و هن و غر و بد و بیراه بالا میرفتم مجید پسر خواهرم عصاشو بهم قرض داد و اونجا بود که فهمیدم اون عصا فروش ها بی خودی اونجا نبودن و عصا فقط مال پیرها نیست و چیز خوبیه و من اشتباه کردم !فقط حیف که دیگه نمیشد برگشت و خرید !

دم در قلعه چند نفری الاسکای ترش و شیرین میفروختن 1000 تومن ! الاسکای ترش توش تخم الوچه و ترشی داشت !!! ولی خوب جون به تن ادم می اورد هی یه قدم یه مک !
ورودی قلعه از هر نفر 1500 تومن گرفتن ! رفتم توش دیدیم ای داد بیداد اینجام که همش پله داره !!! خلاصه 1500 تومن حروم کردیم و برگشتیم741519_winking.gif

مجید و باباش موندن تو قلعه برای عکاسی و ما برگشتیم . دیگه زانوهام جواب کرده بود ! اصلا تا نمیشد لامصب ! پسرم زودتر و چابک تر از ما رفت پایین . مهتاب هم هی برام صبر کرد و اخرش گفتم خودش بره ... تنها دلخوشیم این بود که حاج اقا و شوهر مهتاب هنوز نرسیده بودن و من وقت برای تجدید قوا داشتم ........
یهو متوجه شدم اونا خیلی جلوتر از من دارن از راه میانبر میرن و من اونجا بود که بخاطر ضایع نشدن بی خیال زانوم شدم و تند و تند به سمت پایین حرکت کردم .......

یعنی ما 2 ساعت و ربع طول کشید تا رسیدیم اون بالا ! و حاج اقا از همه مون زودتر رسید تو قلعه . شوهر مهتاب هم مجبور شد یه جا 20 دقیقه تو الاچیق بشینه تا ما بهش برسیم ! تنها شانسی که اوردیم این بود که هوا خنک بود وگرنه اصلا نمیشد رفت !

پهنای مسیر حدودا یه متر بود و بعضی جاها هم گشادتر میشد پله هاش هم همیشه صاف و استاندارد نبود خیلی وقتا یه طرف پله کوتاه و یه طرف بلند بود یا یه مسیر پله هاش راحت و یه جاهایی خیلی خیلی سخت و بلند بود !410419_sochildish.gif
در طول مسیر یه سری ادمها در حال رفتن بودن و یه سری در حال برگشتن و خیلی چیزها و حرفها و ادمهای مختلفی رو میشد اونجا دید و شنید .....

یه عده سوال میکردن از مسیر و اینکه چقدر مونده و جواب هایی که میدادن خیلی خنده دار تعجب اور یا جالب بود ! بعضیا الکی مسیری که یک ساعت تا قلعه مونده بود رو میگفتن که 10 دقیقه مونده و مثلا میخواستن امید بدن ! بعضیا میگفتن قلعه اش عالی بود برین که چیزی نمونده ! یه عده میگفتن اصلا بدرد نمیخورد نرین بهتره ! یکی میگفت من پیشنهاد میکنم اسانسور بزنن یکی پیشنهاد میکرد قلعه رو خراب کنن تا ملت جان بر کف بی خود تا اون بالا نرن ! یه عده همراهشون ام پی تری پلیر داشتن و بلند بلند براشون دلِی دلِی میخوند . یه عده با بچه یکی دو ساله و بار و بندیل و فلاسک و .... میرفتن بالا !

خلاصه تجربه ی جالبی بود ....

در ادامه خواهید خواند :

از ماسوله که بر میگشتیم رفتیم یه رستوران الاچیقی کنار جاده ناهار خوردیم ! اونم چه ناهاری ! پلوش بوی دود میداد ! انگار حسابی سوخته بود و بوش چندش بود ! ولی شوهر مهتاب میگفت این برنج باکلاسشونه و خودشون عمدا برنج رو قبل از پختن دودیش میکنن و قیمت اون بیشتر از برنج معمولیه !کبابشم که مامان اینا میگفتن انگار گوشت اسبه !

بعد از ناهار و نماز رفتیم کنار رودخونه و کمی گشتیم که دیدیم یه عروس بدون داماد با چند نفر همراه داره از پل رد میشه !!!!!



تاريخ : دوشنبه 1392/02/09 | 11:19 | نویسنده : سایـه |
سلام

دقیقا 6 سال پیش ( سال ۸۶ ) من بدون بیل و کلنگ ، یه خونه ساختم !
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه !
چند طبقه !

متراژ   بی انتها !

مبله با همه ی امکانات جهت پذیرایی از دوستان و اشنایان ...

بزرگ ... قشنگ ... نورگیر ... با چشم انداز زیبا و رویایی .....
یه موقع رو به دریا ...
یه وقت رو به جنگل و صحرا ...

خونه ای که روی در و دیوارش تموم خاطراتم هک شده
نقش ها و عکس هام روی دیواراشه

خونه ای که به درد دلم هم گوش داده
اروم و صبور همراهیم کرده ...

خونه ای که اروم اروم بزرگتر شده
کم کم ریشه زده
و منو اینجا نگه داشته

خونه ای که جایی بوده برای اشنایی و دوستی هام
جایی برای ارتباط و تبادل نظر ...
یه پنجره به سوی دنیای جدید ...
جایی که بیشتر تنهاییام رو اونجا میگذرونم

ممنونم خونه ی من
اولین وبلاگ من
تو امن ترین و بهترین جای دنیایی برام توی این دنیای مجازی

تولدت مبارک

* اگه دوست داشتین بهم بگین که نظرتون درباره ی این خونه چیه . اگه بعضی از نوشته هام تو ذهن تون مونده بگین کدوما بوده و برای چی . یا از کدوماش خوشتون نیومده و به چیا انتقاد دارین



تاريخ : دوشنبه 1392/02/02 | 0:1 | نویسنده : سایـه |
سلام

قرارداد خونه قبلی مون تا ۱۰ اسفند بود و صاحب خونه برای رفتن مون لحظه شماری میکرد . اینو میشد از سوالها و حرفاش فهمید ولی گچ کار ها باز بد قولی کرده بودن و هنوز کارشون تموم نشده بود .....

بهش گفتم ۵ روز دیگه مهلت میخوایم اخه خونه هنوز قابل سکونت نیست ... با اکراه قبول کرد .....
روز چهارم از مهلت (دوشنبه )، امتحان مانتو دوز داشتم و دقیقا شب قبل امتحان کمرم یهو گرفت و با حال داغون و خستگی و نگرانی برای اسباب کشی فرداش مسکن قوی خوردم و رفتم و امتحانو دادم اونم چه امتحانی ! اخرین نفری که مانتو رو تحویل داد من بودم ! یعنی بخاطر حالم لطف کردن و گذاشتن اقلا یه استینو وصل کنم و تحویل بدم ! دقیقا توی لحظات اخر هی چرخ نخ پاره میکرد هی نمیدوخت هی نخش گیر میکرد !!! ولی بازم اینکه تونستم با اون کمر گرفته مانتو رو بدوزم و تحمل کنم اون همه حرکت و ایستادنو بازم خیلی بود .... و خدا رو شکر قبول شدم

وقتی اومدم خونه شوهرم گفت گچ کارا هنوز خونه رو تحویل ندادن و کارشون تموم نشده و باید دوباره برم از صاحب خونه تا جمعه یعنی ۱۸ اسفند مهلت بگیرم ! یعنی سخت ترین کار دنیا تو اون موقعیت ! یهو تلویزیون هم اعلام کرد قراره برف و بوران بشه .....
خانم صاحب خونه گفت حالا باز این جمعه تون نشه جمعه ی بعد ؟؟؟
گفتم نه انشالله هر جوری باشه همین جمعه میریم .......

گچ کارا کار رو خیلی بد تحویل دادن ولی اصلا نمیشد ازشون خواست دوباره درستش کنن دیگه وقتی نمونده بود ... عصر روز سه شنبه بار و بندیل کمی جمع کردیم و رفتیم خونه ی جدید برای تمیز کاری . اون قدر کیسه های گچ و اشغال و سنگ و کلوخ ریخته بود که وقت به تمیز کاری جزئی نکشید .... 
و شب هم همونجا خوابیدیم ...توی اتاقی که در نداشت و ۴ نفری زیر یه پتوی دو نفره .... شب سردی بود که با دو تا بخاری برقی صبح کردیم ....

چهارشنبه هم تمیزکاری ادامه داشت . دستام دیگه شده بود عین دستای یه اوستا بنا خشک و زمخت ! نوک انگشتام گز گز میکرد و قرمز بود .... اصلا هم با دستکش نمیتونستم کار کنم .
از یه طرف ما تمیز میکردیم از طرف دیگه گچ کارها میومدن لکه گیری میکردن دوباره گند میزدن ! شیشه بر و رنگ کار و برق کار هم بعد از تمیزکاری مون کارشون ادامه داشت ....
بچه ها هم از خونه ی جدید میرفتن مدرسه و برمیگشتن . بازم شب همونجا خوابیدیم ولی این بار قسمت چهارچوب در اتاق رو یه پارچه کلفت زدیم و یکم اتاق گرمتر شد و پنج شنبه که از خواب بیدار شدیم روی زمین پر از برف بود !!!

بارش برف همین طور ادامه داشت ...... با کاپشن و مقنعه هی سطل فلزی پر از اب سرد رو میبردم وسط هال و میسابیدم و اب کثیفو خالی میکردم .... هر چی میسابیدم انگار نه انگار ! سطح سرامیکی هال که خیس میشد از تمیزی برق میزد ولی تا خشک میشد انگار گل مالی شده بود !یه مقدار از تمام دیوار های خونه مون هم سرامیک شده و تمیز کردن اونا هم یه درد سر دیگه ! کاشی سرویس بهداشتی ها و کف اونا هم عین بقیه سرامیکامون همشمون برجسته و تموم برجستگیاش پر از مواد ! یعنی کاردک و سیم ظرف شوئی همیشه همرام بود .
تازه بعد از اینکه پله ها رو برق انداختم شوهرم گفت کاشی کار قراره بعدا بیاد پله ها رو دوغاب بده !!!!!
هر جوری بود یه قسمتهایی رو اماده کردیم برای اسباب کشیِ فردا و در حالی که همینطور برف میبارید ، ساعت ۱۲ شب رفتیم خونه قدیمی.

خانوم صاحب خونه این دو روزی که خونه نخوابیدیم خیلی نگران مون شده بود
هی پیغام میداد و تلفن میزد که توی خونه ی سرد نخوابید بچه ها سرما میخورن و .... میگفت از حرف ما ناراحت شدین ؟ چیزی گفتیم که بهتون بر خورده باشه ؟ اگه فردا هوا خراب باشه نمیخواد برین صبر کنین هر وقت هوا خوب شد .....

و با اینکه تا بامداد جمعه برف میبارید صبح هوا افتاب شد !

برای اسباب کشی هم خودشون پیشنهاد کردن که یه باربری پسرشون کار میکنه و خودشون برامون میبرن و گفتن حالا که میخواین کارگر بگیرین به همونجا بگین تا بچه هام بیان براتون عین وسایل خودشون مواظبت کنن و یه پولی هم دستشونو بگیره ... و ما هم به اونا گفتیم .
یعنی اقای پیر صاحب خونه و دو تا پسراش ریختن و پاشیدن و اخرش با بررسی تمام وسایل و چیزهایی که داشتیم و خونه جدید و مکان و متراژ اونجا و ۶ ساعت زمان خونه تخلیه شد و ناهار و شام روز اخر هم صاحب خونه برامون اماده کرد و کلی هم قسم داد که لازم نیست خونه رو تمیز کنم و خسته ام و .....
اخر کاری مهربون شده بود و موقع خداحافظی و روبوسی ، گریه هم کرد ....

و ما وقتی وارد خونه شدیم سرمون ســــــــــــــوت کشید ! همه جا ریخت و پاش !!! همه جا بهم ریخته !!! وسایل همین جور عین رخت خواب کج و معوج روی هم افتاده !!!! کارتون ها پاره و وسایلش هر سوراخی فرو شده ! کف خونه گلی و کثیف !!!! یعنی شانس اوردم پس نیفتادم !

چند روزی به خستگی در کردن و یخ کردن گذشت و از شانس خوب ما ، 4-5 روز بعد از اسباب کشی یکی از فامیلامون از مکه برگشت و مامانم اینا اومدن نزدیکامون و از اونجا اومدن پیش ما و بعد از کمی سر و سامون دادن با هم رفتیم شمال ...... اخ که لذت بخش ترین چیز توی اون وضع برای من رفتن بود .... داغون بودم و خسته و مسافرت به ولایت برام بهترین چیز بود
و همسرم بخاطر امنیت نداشتن خونه مخصوصا توی عید همرامون نیومد و موند .....

* در ادامه خواهید خواند .... (دو مطلب بعد)

بهمون گفتن قلعه رودخان 1200تا پله داره ...
پایین پله ها چند نفر عصای چوب بامبو میفروختن و پسرم هم خواست بگیره که دعواش کردم عصا مال اوناییه که پا درد دارن مال ماها که جوونیم نیست .... خداییش وقتی اون بالاها به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا اومدن بالا و ایکاش همون پایین تر مونده بودم ، وقتی خواهرزاده ام عصاشو بهم قرض داد تازه فهمیدم عصا چه چیز خوبیــــــــــــــــه !فقط حیف که دیگه نمیشد برگشت و خرید !
برگشتنی دیگه زانوهام جواب کرده بود ! اصلا تا نمیشد لامصب !



تاريخ : شنبه 1392/01/31 | 12:40 | نویسنده : سایـه |

سلام ...

یا عَلِیُّ اَنَا فاطِمَةُ بَنتُ مُحَمَّدٍ(ص) زَوَّجْنَی اللهُ مَنْکَ لأکونَ لَکَ فِی الدُّنیا وَ الاخِرةِ، اَنْتَ اَوْلی بِی مِنْ غَیْرِی، حَنِّطْنی و غَسِّلْنِی و کَفِّنِّی بِاللَّیلِ وَ صَلِّ عَلَیَّ وَ ادْفِنِّی بِاللَّیْلِ وَ لا تُعْلِمْ اَحَداً وَ اَسْتَوْدِعُکَ اللهَ و اقْرَءُ عَلی وُلْدِی السَّلامَ اِلی یَومِ الْقِیامَةِ؛

ای علی! من فاطمه دختر محمّد هستم. خدا مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا و آخرت برای تو باشم. تو از دیگران بر من سزاوارتری. حنوط و غسل و کفن کردن مرا در شب به انجام رسان و شب بر من نماز بگزار و شب مرا دفن کن و به هیچ کس اطّلاع نده. تو را به خدا می سپارم و بر فرزندانم تا روز قیامت، سلام و درود می فرستم.

* وصیت حضرت زهرا (س)

ایت الله وحید : 

هر مسلمانی که به خدا و پیامبر(ص) ایمان دارد 

باید رفتارش در روز سوم جمادی الثانی با عزای فاطمه زهرا(س) 

همان رفتاری باشد که در عزای رحلت رسول خدا (ص) انجام می دهد.

آیت الله العظمی وحید خراسانی در بخش مهم بیانات خود شیعیان را مورد خطاب قرار داد و وظیفه ویژه ای به آنها اختصاص داد بدین بیان که مملکت اگر مملکت شیعه است روز سوم جمادی الثانی باید یکپارچه شور و شیون باشد باید آتشی در عزای زهرا (س) برپا شود. اگر امیرالمومنین (ع) با شنیدن خبر شهادت همسرش غش کرد مملکت علی (ع) باید چه کند!

روز عزای عظمای شهادت مظلومانه حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها 
یکی از بهترین فرصت های ادای این وظیفه و اظهار این قدردانی و عمل به این تکلیف است.
تمام فرزندان حضرت زهرا که از پدر به حضرت زهرا منتسب هستند
 و در مرحله دوم آنان که از مادر این افتخار را پیدا کرده اند
 باید روز شهادت حضرت زهرا را روز عزای مادر بدانند و مانند فرزند مادر از دست داده
 آن هم اینگونه مادری که فرزندان با انتساب به او عزت دنیا و آخرت پیدا کرده،
 اظهار عزاداری کنند.

عامهء سادات در این کلمات جانسوز تأمّل کنند 

که آن صدیقهء شهیده به امیرالمؤمنین وصیت کرد:

«مرا شب حنوط کن و غسل بده و کفن کن و بر من نماز بخوان

 و شب مرا دفن کند و احدی را اعلام مکن»

کمترین جوابی که از آنها ساخته است این است که به جبران غربت آن جنازه

 که یتیمان او از سینه او جدا نمی­شدند- 

هرچند جبران شدنی نیست-  در هر شهر و قریه، شام غریبان آن حضرت پ

رچمهای مصیبت به دست بگیرند و شال عزا به گردن کنند

 و در خیابانها بگردند و به جدّه خود بگویند:


هرگز تورا و ستمهایی را که کشیدی، از یاد نخواهیم بود 

و هرچه را فراموش کنیم آن دل افسرده و تن آزرده و قبر گمشده

 را فراموش نخواهیم کرد«حتّی یحکم اله و هو خیرالحاکمین».

* سخنان ایت الله وحید در باره ی عزاداری فاطمیه ....


 شهادت حضرت زهرا (س) رو تسلیت میگم .......

امشب چه غوغاییست در اسمان و زمین ......


تاريخ : شنبه 1392/01/24 | 19:20 | نویسنده : سایـه |
سلام دوستای گلم

امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین و تعطیلات خوش گذشته باشه

نمیخوام مفصل بنویسم فقط خواستم بگم زنده ام  و گزیده خبر ها رو بدم ....

ما ۱۸ اسفند جابجا شدیم و هنوز خونه زندگی مون مرتب و چیده نشده و کارا خیلی زیاده و هر جاشو میگیریم یه جاش میلنگه ..... یه سری کم کسری ها هم هنوز هست ... مثل در اتاق ها و کابینت و سینک و گاز شهری (به دنبالش اب گرم و حموم) برای پخت و پز هم پیک نیک داریم  درست عین مسافرت های چندین روزه ادمهای عادی که نمیتونن از قبل هتل رزرو کنن و تو مدرسه و اتاق اجاره ای میخوابن و غذا هم خودشون رو پیک نیک درست میکنن  

خدا رو شکر ما از هفته اخر سال رفتیم شمال و تا ۱۶ فروردین اونجا بودیم و یه مسافرت به غرب مازندران و گیلان هم داشتیم که خیلی هم خوش گذشت و یه دوست مجازی رو هم اونجا دیدم  اگه خودش مشکلی نداشته باشه اسمشم لو میدم

ساعت دقیق تحویل سال رو هم هیشکی بهمون نگفته بود فکر میکردیم حدود ۲۰ دقیقه یا بیشتر وقت داریم سوار ماشین به سمت گلزار و امامزاده تو ماشین سالو تحویل کردیم  امیدوارم امسال همش در رفت و امد و سفر باشیم .

نی نی کوچولوی مریم هم دیدم

لذت شبهای نوروز ما هم سریال پایتخت بود

راستی فقط چند روز نبودم هااااااااااا این بلاگفا چرا خودشو این شکلی کرد ؟ ما میگیم خر نمیخوایم پالون خر عوض میشه ؟؟؟ اگه راست میگفت یکم امکانات جدید اضافه میکرد  من که کلا سیستمم به شکل جدید بلاگفا الرژی داره انگار ! هر طرفشو یه گوشه ی مانیتور نشون میده

* شماره تلفن خونه مون تغییر کرده ها ! اونایی که شمارمو داشتن ۳ رقم اولش همون قبلیه . ۴ رقم اخر از سمت چپ از اولی ۳ تا کم کنین به دومی ۶ تا اضافه کنین سومی همونه از چهارمی یکی کم کنین  فهمیدین ؟

* امروز فاطیما اومده بود اینجا ولی نشد برم ببینمش  حالا قرار شده هر وقت دوباره اومد عین سری قبل خودش پیدام کنه  اگه تو بازار بتونه پیدام کنه به قدرت ماوراییش ایمان کامل میارم

در پست بعد خواهید خواند :

گچ کار ها باز بد قولی کرده بودن و هنوز کارشون تموم نشده بود .....
یهو تلویزیون هم اعلام کرد قراره برف و بوران بشه .....
خانم صاحب خونه گفت حالا باز این جمعه تون نشه جمعه ی بعد ؟؟؟
گفتم نه انشالله هر جوری باشه همین جمعه میریم .......
پنج شنبه که از خواب بیدار شدیم روی زمین پر از برف بود !!! و بارش برف همین طور ادامه داشت ......



تاريخ : پنجشنبه 1392/01/22 | 21:33 | نویسنده : سایـه |

سلام

این اخرین مطلب از خونه ی قدیمیه و شاید اخرین مطلب از سال قدیمی ...
قرار بود ۱۰ اسفند اسباب کشی کنیم که چند روز دیگه هم صاحب خونه بهمون وقت داد و یکم کارای خونه سر و سامون گرفت ....
الان گچ کار و لوله کش گاز و برق کار و رنگ کار دارن تو خونه کار میکنن و عصر هم قراره شیشه بر بیاد شیشه ها رو کار بذاره
خدا رو شکر اینجا هم که هستیم حدود یه هفته ده روزه که شبا موقع خواب بخاری روشن نمیکنیم و توی روز هم در اتاق بازه و هوا گرم شده
چند روز پیش اون خونه هم که داشتیم تمیز کاری میکردیم با اینکه هنوز در و پنجره نداشت ولی سرد نبود ...
کی بود میگفت الان اسباب کشی داری عوضش خونه تکونی نداری ؟ هان کی بود ؟؟؟ تمیز کاری خونه نو ساز چند برابر بدتر از خونه تکونی عیده ! به اضافه ی جمع کردن وسایل میشه فاجعه !  الهی هر کی گفته سر خودشم بیاد

فردا هم از ۸ صبح امتحان عملی مانتو دوز دارم . استرس هم دارم ! چون هم خونه ریخت و پاشه هم من اماده امتحان نیستم هم بعدش باید اسباب کشی کنیم و هم خستگی مزمن دارم ! از همه بدتر کمرم هم گرفته نمیتونم دولا بشم !!!
ممنون بخاطر حرفای دلگرم کننده ی پست قبل تون

اگه نتونستم قبل از عید بروز کنم عیدتونم مبارک

* امتحانو دادم . مدلشم بد نبود با اینکه حالم خوب نبود و با مسکن خودمو سر پا کرده بودم و اخر کار مانتو رو با یه استین تحویل دادم و اتوی اخر کارش هم مونده بود و معلوم نیست با اون خانوم های مو شکاف ایرادگیر بتونم نمره قبولی بگیرم ، ولی بازم خوبیش این بود که برای عید یه مانتو دارم  که عمرا با این اوضاع میتونستم خودم بدون اجبار بدوزمش اونم با این همه مدل و برش !
ممنون که بیادم بودین و برام دعا کردین . اونجا انگار انرژی مثبت تونو حس میکردم و یهو یادتون می افتادم
البته یاد اسباب کشی هم می افتادم
یه خانومه هم بود که رشته اش هنر در خانه بود و باید مقنعه و شورت عینکی نوزاد میدوخت تا ظهر هم وقت داشت . اصلا کار با چرخ گلدوزی رو بلد نبود و کلا اصلا کلاس خیاطی نرفته بود !
هی می اومد میگفت این درسته ؟ اینو چیکار کنم ؟ حالا چی ؟ خوب شد ؟
و همش در حال گند زدن بود !
یعنی من هی براش مرتب میکردم و سنجاق میزدم و خط میکشیدم میگفتم از روی این خط بدوز میرفت میدوخت اصلا یه چیز دیگه !!!!!!! یه بار گفت میشه تو برام بدوزی ؟؟؟ گفتم وای اگه ببینن چی ؟ گفت نمیبینن ! یعنی من مونده بودم با چه اعتماد به نفسی اومده بود امتحان !!!!
خلاصه یه مدت گرفتار اون بودم تا ساعت یک ظهر که رفت .... و من تونستم روی کار خودم تمرکز کنم
بعد که رفت اون خانوما گفتن که ردش کردن ...



تاريخ : یکشنبه 1391/12/13 | 12:38 | نویسنده : سایـه |

سلام

دینگــــــــــــــــ دینگـــــــــــــ
داریم لحظه لحظه به اسباب کشی نزدیک میشیم ... شمارش معکوس شروع شده !!!! فقط ۴ روز ! منم وقتی دورم ریخت و پاش باشه ذهنم پریشون میشه ذهنم هم که پریشون بشه دستم به هیچ کاری نمیره !!!

چگونه بعد از اسباب کشی وسایل خانه را سریع بچینیم؟

مشکل من فقط اینه که کارتون و جعبه کم دارم ! سوپر مارکت ها هم که همش یا میگن قبل از شما هم سفارش کردن یا میگن نداریم !!! ما  بیشتر از ۶ تا کتابخونه فقط کتاب داریم !!!

همون جور که گفتم به هر قیمتی که هست باید ۱۰ اسفند از اینجا بریم ...
الان اوضاع ساختمون مون اینجوریه :
طبقه بالا گچ کاریش انجام شده ولی گچ نهایی طبقه پایین مونده چون استریش هنوز خشک نشده - اتاق ها در ندارن - رنگ کاری مرحله اخر در و پنجره انجام نشده - پنجره ها شیشه ندارن -  سرویس ها شیر الات ندارن - پله ها نرده نداره - اشپزخونه کابینت و سینک نداره - برق کشی کامل نشده و کلید پریز ها و لامپ ها رو هنوز نذاشتن - ابگرمکن وصل نیست - گازکشی انجام نشده - کنتور گاز هم حالا حالاها خبری ازش نیست یعنی حدودا تا پاییز سال دیگه !!! چون خیلیا زودتر از ما تو نوبتن البته اگه ما دو میلیون بدیم همین الان برامون وصل میکنن !!! پس ما ماهها باید بدون گاز سر کنیم و غذاهامون در حد پلو توی پلوپز و غذاهای حاضری باشه یا کپسول به اجاق وصل کنیم و همین طور به ابگرمکن ! خدا رو شکر هوا هم داره گرم میشه و بخاری هم لازم نیست این مدت کوتاه رو هم با بخاری برقی سر میکنیم ...

و هنوز کف اتاق های ساختمون تمیز نشده و ریخت و پاشه ...
ولی ما بیدی نیستیم که از این بادها بلرزیم !
ما میتوانیم !
ما مرد جنگیم !
ما خواهیم رفت و کم کم انجا را خواهیم ساخت !

من به همسرم گفتم ما بدتر از اونجا هم زندگی کردیم . ما ۴ سال تو روستا بودیم . ما تو خونه ای بودیم که فقط یک اتاق داشت و حمام و اب گرم هم نداشت با جیره بندی اب که روزی چند ساعت فقط میشد استفاده کرد ...
ما خونه های درب و داغون کوتاه مدت هم ساکن شدیم . حتی توی یه کلاس از یه مدرسه توی یه روستا ! کلاسی که حتی پنکه سقفی نداشت توی تابستون ! مدرسه ای که یخچال نداشت و در دفترش هم قفل بود ! مسلما حموم هم هیچ و دستشوئیش هم که در بدترین وضع و حتی برق کشی نبود !!!! ما اونجا دو سه ماه سر کردیم با اون موشهایی که یهو موقع غذا از روی سفره مون رد میشد یا شب نون مونو مورد دستبرد قرار میداد !

ما فقط یک اتاق از طبقه بالا رو برای زندگی اماده میکنیم
ظرفها رو توی حموم میشورم
فقط ۲ هفته تا اخر سال مونده بعدش میریم شمال و وقتی برگردیم هم خدا بزرگه .......
تازه یه اشپزخونه (چلو خورشتی) هم که پشت خونه مون هست اگه لازم شد و مهمون اومد میشه از اونجا غذا گرفت ...

* یه مدته یه چیز داره رو مخم اسکی میره !!!
اولین خونه ای که ۱۷ سال پیش رفتیم توش کنار راه اهن بود و جلوش یه زمین خاکی بــــــــــزرگ بود . بعد از حدود دو سال شروع کردن به ساختن پارک توی اون زمین بزرگ که ما از اونجا رفتیم !

بعد رفتیم یه محله بهتر که البته ماشین خور خوبی نداشت ... وقتی از اونجا رفتیم شنیدیم یه خط اتوبوس برای اونجا گذاشتن که از پشت اون خونه میگذره !

خونه بعدی بازم بهتر بود سه سال اونجا بودیم وقتی رفتیم بعد از یه مدت که خواستیم به صاحب خونه قبلی مون سر بزنیم دیدیم اونجا رو مدرسه غیر انتفاعی کردن !

بعد ۴ سال توی روستا بودیم ... یعنی هر روستا که میرفتیم اولین فرد فرهنگی اعزام شده به اونجا بودیم و کلی فرهنگ سازی میکردیم و کلنگ شروع خونه سازمانی و کتابخونه و مرکز فرهنگی و .... رو میزدیم و از اونجا میرفتیم ....

اخرین روستا موقع رفتن مون داشتن حفاری خیابون انجام میدادن برای گاز رسانی !

بعد ۴ سال توی یه شهرک دور از شهر زندگی کردیم . یه شهرک که اون موقع تازه تاسیس بود و هیچی نداشت ! توی اون چهارسال کم کم ساخت و ساز کردن و چند روز مونده به افتتاح باشگاه و استخر سر پوشیده ی اونجا ما از اونجا رفتیم .  الان میگن سینما و پاساژ هم داره !!!

و اومدیم اینجا .... یه خونه کنار کمربندی ... جلوش یه زمین بزرگ خاکی . دور افتاده و بدون امکانات تفریحی ........ الان چند وقته دارن توی اون زمین خاکی هی ساخت و ساز میکنن دارن هی بلدوزر و کامیون میرن و میان .... دارن یه پارک تفریحی برای استراحت مسافرا و جای مخصوص اقامت به همراه دستشوئی عمومی و نمازخونه میزنن !!!!! دقیقا جلوی خونه مون !!!!! و ما داریم از اینجا هم میریم ...... ای بخشکی شانس !!!

* چند روز پیش روزه بودم ، یکی اومد خونه مون و بعد از حرف و اموزش خیاطی ، اماده شدیم دخترمو ببریم پیش دبستانی اش که دخترم جلوی در خونه خورد زمین و خین و خین مالی شد و ... بعد که دخترم بهتر شد و زخمشو ضد عفونی کردم و چسب زدم گفت میخواد بره مدرسه ، مام بردیمش و بعد طرفو بردم سر ساختمون و نشونش دادم و راهیش کردم رفت و منم برگشتم خونه ...
خسته و داغون رفتم برای خودم پرتقال پوست کندم و خوردم و یه لیوان چای و خرما و یه لیوان قهوه و یه مقدار شکر قهوه ای و ......... داشتم فکر میکردم وای چقدر گرسنمه که یهو یادم اومد که من روزه ام ! و چه روزه ی دلچسبی بود اون روز
 خدا الزایمر در روزه داری نصیب همه بکنه

* یکی از چیزایی که خیلی باعث امیدواریم میشه اینه که وقتی بریم خونه جدید دیگه لازم نیست دخترمو با تاکسی و اتوبوس ببرم و بیارم ! رااااااااااحت میشم !

* دخترم از وقتی خونه رو فروختیم به ساختمون در حال ساخت میگه خونه ی جدید به اینجا میگه خونه فروخته !

* صاحب خونه دیشب موقع گرفتن ظرف اب تصویه شده اش بهم گفت دستگاهو باز نکنین ما ازتون میخریم ! پس تا مدتهااااااا اب شرین کن هم نخواهیم داشت !

* توی زبون مازندرانی یه چیزی میگن که واقعا گل گفتن ! میگن خانه خـــــــانه ! خانه اول که همون خونه است و خانه ی دوم به معنی خواستنه .... یعنی هر چی بریزی تو شکم خونه بازم میخواد !

* اموزش جمع کردن وسایل قبل از اسباب کشی : از چند هفته قبل هی به خودتان بگوئید من فلان موقع اسباب کشی دارم .... و استرس خود را بالا ببرید . بعد برای غلبه بر استرس تا یکی دو روز قبل از جمع اوری وسایل بی خیال دنیا به زندگی و تفریحات سالم مثل کتاب خواندن ، نت گردی و فیلم و تلویزیون بپردازید و یکی دو روز اخر را مثل بووووووووووووق تا صبح بیدار مانده و خودتان را بکشید . روز اخر هم تمام وسایل را در کیسه های از قبل تهیه شده بچپانید !

* همین الان زنگ زدم ببینم امتحان عملی مانتو دوزم کیه میگه ۱۴ این ماه !!! بازم خوبه نذاشتن دقیقا موقع اسباب کشی مون !

* خداحافظ تا ............ مدتی بعد از اسباب کشی !

* خبر جدید : شاید ، شاااااااااید اسباب کشی یکی دو روز عقب بیفته ! امروز صاحب خونه گفت خواب دیده ما داریم میریم و اون داره زار زار گریه میکنه . بعد شوهرم بهش میگه حاج خانوم شما چرا گریه میکنی ما باید گریه کنیم !!!!  بعد ازم پرسید دارین جمع و جور میکنین ؟ منم گفتم اره ما هر جوریم باشه ۱۰ اسفند وقتی مهلت مون تموم شد میریم با اینکه خونه هنوز برای سکونت اماده نیست حتی شده توی چادر مسافرتی بخوابیم ! شمام حتما میخواین زودتر بیاین بالا رو تمیز کنین و اماده بشین برای سال نو .... گفت وای چرا به خودتون زجر میدین ؟ درسته ما دلمون میخواد زودتر بیایم جاگیر بشیم ، ولی شمام که اجارشو میدین حالا اشکال نداره یکی دو روز دیرتر هم شد !
 اگه رنگ کار بد قول گوشیشو جواب میداد و یه هفته علافمون نمیکرد تا الان شیشه رو انداخته بودیم !


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : یکشنبه 1391/12/06 | 11:19 | نویسنده : سایـه |
سلام

نی نی خواهرم مریم (مریم و میتیل) دیروز به دنیا اومد ...

یه دختر ناز که اسمش حانیه است ... لقب حضرت زهرا در بهشت . به معنی دلسوز و مهربون مثل مادر .... (ریشه شناسی هانیه و حانیه)

حیف ... حیف که نمیتونم برم اونجا ... دیدارمون میشه برای عید .... به دیدن عکسش هم راضیم . البته اگه زودتر بفرستن ..... مریم میخواست ولیمه ی دخترشو بذاره 25 اسفند تا منم بتونم شرکت کنم . میخوام بگم هر چه زودتر ولیمه رو بگیرن . بی خیالِ من !

* مریم جون مبارک باشه . انشالله زیر سایه ی تو و همسرت همونی بشه که دلت میخواد و باعث افتخارتون بشه ....

* دیروز به دخترم میگم نی نی خاله به دنیا اومده هااااااا ! چشاش برق میزنه و میگه : چند تا دندون داره ؟؟؟ خندمو قورت میدم و میگم دندون ؟؟؟ میگه اهاااا هنوز نشمردن ؟

* یه جا خونده بودم که بچه دار شدن مسریه ! میترسم برم پیش مریم منم بگیرم !!!! 

* یه اعترافی بکنم ؟ منم دلم بچه (فقط دختر) میخواد ! البته به خاطر خودم نه ها ! خودم غلط بکنم دلم بخواد با این همه مصیبت و گرفتاری و درد و مشکل بعدش ! دلم برای دخترم میسوزه که خواهر نداره .... خواهر برای یه دختر خیلی لازمه . تازه الانم سرش گرم میشه یعنی اگه یکم برای بچه سوم جایزه تعیین کنن و ببینیم که واقعا میدن و عزت و احترام میذارن برای بچه سوم و حتما و یقینا بدونم که بچه دختر میشه و سالمه ، حتما بچه دار میشم !

* اه ! با فایر فاکس چرا نمیشه شکلکای خود بلاگفا رو گذاشت ؟؟؟ اه اه چقدر تصویر و شکلک گذاشتن با فایر فاکس سخته ! حالا بگین سخته که اینقدر گذاشتی اسون بود چیکار میخواستی بکنی !!!
حالا هی میگن چرا از اکسپلورر استفاده میکنی ! هر مرورگر یه مصیبته ! حالا میفهمم چرا هر چی تلفنی به مهتاب اموزش شکلک گذاری میدادم نمیتونست انجام بده !

* مام نزدیکه که فارغ بشیم چند روز بیشتر نمونده ! یکی تو این هیر و ویر میخواد فردا بیاد خونه مون خیاطی یادش بدم ! هی هم ازم میپرسه اگه کار داری بگو اگه نمیتونی بگو .... خب عزیز من خودت بفهم دیگه چرا از زیر زبون من میخوای بکشی ؟؟؟ خب من نمیتونم به کسی نه بگم !!! از بس سایه ی خوبیم !

* سخنی گهربار از مریم : هیچ ماست فروشی نمیگه ماستم ترشه ولی من میگم ماستم (منظورش همون بچه اشه) خیلی شیرینه !


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : سه شنبه 1391/12/01 | 17:5 | نویسنده : سایـه |

سلام

بعد از نه ماه بارداری طاقت فرسا ، داره کم کم وقت زایمان میرسه ....
مثل تمام زن های باردار پر از اضطراب و تشویشم ...
هی برای زایمان برنامه میریزیم ...
به فکر سیسمونی هم نمیتونیم باشیم . هر چی داریم فقط برای خود زایمان باید خرج بشه ....
خواستم بدونین شاید چند روزی نباشم دلیلش همین زایمان کوفتیه ! همین اسباب کشی به خونه ی نو که شوهرم بهش میگه عین زایمانه و همون جور بهمون فشار میاد و درگیرش میشیم !

* نه ماهه که الاخون والاخونیم ! نه ماهه که خونه رو فروختیم و همونجا مستاجریم . نه ماهه که .... ۱۰ اسفند مهلت خونه تموم میشه و من حتی دلم نمیخواد یک روز بیشتر اینجا بمونم . گفتم با هر شرایطی هم که خونه داشته باشه روز ۱۰ اسفند اسباب کشی میکنیم . گاز خونه مون تا چند ماه دیگه هم وصل نمیشه ... اشپزخونه هیچ کابینتی نخواهد داشت ... پرده و وسایل زینتی که هیچ ! حتی در و شیرالات و ... هم در حد نیاز گذاشته خواهد شد با این همه بازم خدا رو شکر که داریم میریم خونه ی خودمون !

* مریم خواهر کوچیکه ام هم این روزها اخرای بارداریشه ... امیدوارم به سلامتی بچه اش بدنیا بیاد

* صاحب خونه مون دیگه اخرشه ! میره اسم ۴ تا کنتور (۲ تا گاز و یه برق و یه اب)رو تغییر میده به اسم خودش بعد میاد قبضاشو میده به ما میگه پرداخت کنین !!! من مطمئنم که موقع رفتن میگه دستگاه تصفیه اب هم مال خودشونه و با خونه فروخته شده !!! زود هم رفت یه خط تلفن جدید گرفت و داد حسابش کنیم . اخه بهش گفتیم میخوایم خط خودمونو ببریم .... انقدر زورمون میاد ! حالا این ۷ تومن قبض چیزی نیست ولی کارشون ادمو داغون میکنه ! خب عزیز من اینقدر کلم شور نیار دم خونه مون بجاش قبضو خودت بده ! اصلا بگیم وظیفه ی ما ، حداقل بخاطر احترام اون قبضایی که ما حساب کردیم این کار رو میکردین !

* یکی زنگ زده طرف مقابلشو دعوا کنه و اونو متهم کنه .... میگه و میگه و میگه و وسط حرفاش چند بار خودشو له میکنه با چیزهایی که از خودش میگه ! بعد حتما با خودش فکر میکنه چه خوب لهش کردم ! ایکاش طرف مقابلش جرات اینو داشت که بهش بگه خودتو خراب کردی رفیق !

* بد جور هوس اش رشته کرده بودم ولی دستم به پختنش نمی رفت .... فرداش صاحب خونه مون بر خلاف همیشه که یه ظرف کوچولو اش و سوپ می اورد یه ظرف بزررررررررررررگ اش رشته اورد و من عین کسایی که حاجت روا شدن از ذوق بارها ازش تشکر کردم و با شوق بردمش تو اشپز خونه و ملاقه رو توش گذاشتم که ظرفمو پر کنم ... که دیدم .... یه چیزایی توشه عین حوله !!! اوردم جلو چشمام و با دقت نگاش کردم ! اره عین حوله ! یعنی این چیه ؟؟؟ بعد از گردوندن چند باره ی ملاقه و دیدن تعداد بیشتری از اون حوله ها و متصاعد شدن بوش تازه دوزاریم افتاد که سیرابیه ! یعنی من تا به حال سیرابی رو از اون فاصله نزدیک ندیده بودم ! چنان خورد تو حالم که نگو ! اصلا یه وضعی ! اون قدر اون روز غر زدم که حال خودم هم بهم خورد !
حیف ... اولش اصلا بوی سیرابی نمیداد همش بوی سیر داغ و نعناع داغ بود .....
دادم همشو شوهرم خورد ...

* یه صبح شنبه که از خواب بیدار شدیم دیدیم برق نداریم ! تا موقع رفتن به مدرسه ی دخترم هم برق نیومد . وقتی خواستم حاضرش کنم یهو دیدم ای داد بی داد ! لباساشو که تازه شستم و اتو نیست و برق هم نیست !!! انقدر خنده دار بود ... بدو بدو کتری رو روی اجاق داغ میکردم و بدو بدو روی لباس میکشیدم تا چروکاش یه نمور کمتر بشه ! برعکس همیشه انگار اون روز لباسارو تو دهن گاو شسته بودن ! اصلا انگار جویده شده بود !

* توی برنامه تغذیه دخترم نوشته بود نان و پوره ی سیب زمینی . سیب زمینی ی پخته بود ولی نونش نبود ! سر صبح دست دخترمو گرفتم و رفتم نونوایی نون تازه خریدم و همونجا سیب زمینی رو پوست کندم و ساندویچ درست کردم و گذاشتم تو کیفش . از خوشحالی گل از گل دخترم شکفت ...انگار اگه غیر از برنامه خوراکی میبرد تیربارونش میکردن !

* ۱۶ بهمن مامان و بابام که میخواستن بیان اینجا ، مادرشوهرمم همراشون اوردن . تا وقتی اینجا بودن بهمون خوش گذشت . یه بار که با هم رفته بودیم بیرون (برای راحت بودن ماشین نبرده بودیم ) و با یه سواری در بست اومدیم در خونه ، یه ده تومنی دادیم و طرف ۲ تومن برگردوند و شروع کرد به دست کشیدن و گشتن دور و برش ... من منتظر که بقیه پولو گیر بیاره و بده که یهو مامانم فریاد کشید و متوجه شدم که ماشینه داشت در میرفت در حالی که مامان هنوز پیاده نشده بود و پاشنه پاش (کفشش)زیر لاستیک ماشین رفت !!!! یعنی دزدی تا این حد ! نرخ اژانس ۳ تومنه و راننده ۸ تومن گرفت و فرار کرد ! یعنی این پول براش نون و اب میشه ؟

* با مامان رفتیم برای گلباران قبر شهدا  (۵ شنبه اخر دهه فجر) بعد از سخنرانی کوتاه و کمی روضه و سرود ، موقع پذیرایی و پخش گل و گلاب شد ! ملت جمع شده بودن زن و مرد هی میرفتن پایین می اومدن بالا !!! اصلا یه وضعی ! حالا فکر نکنین ملت فقط برای شکم اینجور میکردن ها ! نه ! گل گرفتن شونم همین بساط بود ! به ما که نرسید . به خیلی از شهدا هم نرسید و ادمهای خوشحال گل به دست از در گلزار بیرون رفتن .......

* باید از یکی عذر خواهی کنم . البته نمیخوام بگم مقصر بودم یا نه ولی یه وقتایی عذرخواهی برای ارامش خودمونم که شده لازمه ! میگم ببخشید تا دست از سرم بردارن !

* یه عالمه ادرس گذاشته بودم تو فیورتم پسرم به سرش زد که ویندوز ایکس پی نصب کنه تا ببینه میتونه یا نه ! نصب کرد و گند زد به تموم کارام ! هی غر زدم توی این دوره زمونه کی ایکس پی داره اخه ؟ هی گفت بعضی از بازیام توی سون نصب نمیشه و .... چند ماه ازگار با ایکس پی سر کردیم و هی توی لیست فیورت ادرس اضافه کردیم و کم کم عادت کردیم بهش دوباره اومده میگه میخوام سون نصب کنم !!! یعنی حتی یادم رفت خیلی از اون ادرسا رو هم یادداشت کنم !

* چه ایران فهمیم و اگاهی داریم ... به خودم می بالم که ایرانیم ......

* اگه نوشته هام ریتم و لحن خوبی نداشت شرمنده ! نویسنده اش این روزها حال و روز خوبی نداره ....


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : پنجشنبه 1391/11/26 | 11:31 | نویسنده : سایـه |

سلام

امروز صبح بعد از اینکه دخترمو رسوندم مهد ، با نون گرم داشتم می اومدم خونه . اروم اروم به یه مدرسه نزدیک میشدم که یه اهنگ حماسی به گوشم رسید ...

یه اهنگ اشنا ...

ولی یادم نیومد چیه ...

یهو خوند : شهید ... شهید ... شهید ... راه تو افتخار، نام تو ماندگار، عزتت پايدار، مرگ سرخت خروش روزگار ....

اشک تو چشام حلقه زد ...
یاد اون موقع ها ...
یاد بچگیهامون تو دهه ی فجر ... تزئین کلاسها و سالن ... ریسه ی پرچم که توی سالن پر بود ... عکس امام و سرود های حماسی ... تمرین سرود و اجرای برنامه های جشن ... برو و بیا های دهه ی فجر همه اومد جلوی چشمام .........

دهه ی فجر مبارک

* امسال بخاطر تعطیلی ۵ شنبه ۱۲ بهمن روز چهارشنبه جشن گرفتن ...

* یکی از سرودهای انقلابی مورد علاقه ی من اینه ( الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله ... )

* پشت صحنه ی این انقلاب ، یه عالمه خون جوون ریخته شده ... کاری نکنیم که خون اونها پایمال بشه ...

* انقلاب مون عجب مردی شده برای خودش ! ۳۴ سالشه !


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : چهارشنبه 1391/11/11 | 15:9 | نویسنده : سایـه |

سلام

دیروز صبح با بدبختی دخترمو بیدار کردم و با عجله بردمش مهدش . طبق معمول دیرش شده بود . بعد یهو به ذهنم زد که برم پی گرفتن جواب ازمایش و گرفتن نوبت از بیمارستان و ....

وقتی برگشتم خونه ، صاحب خونه مون گفت وقتی من نبودم از مخابرات اومدن برای وصل کردن خط جدید . یعنی صاحب خونه مون که یه خط داشت یکی هم ما داشتیم و بهشون گفتیم که میخوایم موقع رفتن انتقال بدیم ، بعد ایشون بخاطر اینکه بعد از ما به هر حال نیاز دارن که یه خط دیگه برای مستاجر احتمالی شون داشته باشن تقاضای خط جدید کردن و اونام بدو بدو اوردن ! و چون فکر نمیکردن به این زودی از مخابرات بیان فعلا لازم ندونستن که به ما خبر بدن ! 
و از اونجایی که ما نبودیم ایشون با کلیدی که داشتن در رو بی زحمت (به قول خودش) باز کرده و مامور مخابرات رو راه داده تو . بعد سیم ما دو رشته ای بوده اون مامور مجبور شده سه رشته ای بذاره ...

خانوم صاحب خونه عذرخواهی کرد که در رو باز کرده و منم گفتم اشکالی نداره کلید دارید برای همین وقتا دیگه ... بعد من از صاحب خونه پرسیدم حالا امتحان کرد ببینه بوق داره یا نه ؟ دیدم میگه اره امتحان کرد من رفتم تو اتاق تون اولش گوشی تون بوق نداشت بعد وصل شد !!!!!!!!!!!!!

(چی ؟؟؟ تو اتاق مون رفته ؟؟؟؟ یعنی چی ؟؟؟ اون که اجازه نداشت !!! وای خدا رخت خوابا جمع نشده بود !!!! سفره ی صبحانه پهن بود که !!! وای اسباب بازی و کتاب دفترای بچه ها که توی حال ریخته بود !!!! ..... )

یعنی منو کارد بزنی خونم در نمیاد !!!!

دوستان عزیز ! توجه داشته باشید این یه ضرب المثله ها ! نخواین یه وقت روی من امتحان کنین ؟؟؟؟

حالا از دیروز اینقدر اعصابم خوررررررررررررده که نگو ! بحث ِ نا مرتبی اتاق نیست بحث سر حریم خصوصی ادمهاست !

* نمیدونم قبلا گفته بودم یا نه ! ما طبقه همکف نشستیم و صاحب خونه مون زیر زمین نشستن و ما که قبلا وسایل مون توی هر دو واحد چیده بود بعد از اومدن اونا یکم اوضاع نابسامانی پیدا کرد و زندگی از حالت عادیش خارج شد . جوری که توی اتاق خواب معمولا جایی برای نشستن نیست و بچه ها تموم کارا و خوابیدن و بازی کردن و درس خوندن شون رو توی هال انجام میدن . یعنی بازار شام !


موضوعات مرتبط: خاطرات من

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 1391/11/08 | 11:34 | نویسنده : سایـه |
سلام

مادر ... تو که مهربون تر از یه قلب تاریکی
مادر ... تو که مهربون تر از رنگای دنیایی

تو که میدونی که من دوستت دارم
تو که مهربون تر از رنگای دنیا بیشتری

مادر ... تو که مهربون تر از رنگای ابی ای
تو که مهربون تر از یه خط کش تیزی

مادر من دوست ندارم گم بشی
اصلا دوست ندارم که گم بشی

مادر ... تو که بیشتر از این
شکلاتای جهانی
تو که بیشتر از این مادر دنیایی

شعر از شاعره معاصر ریحانه خانوم
 
توی سررسید پسرم چند تا نوشته دیدم که از خواهرش نوشته بود ...
گفتم بد نیست محض یاداوری خاطرات بنویسمش . یکیش همین شعر بود

پسرم به خواهرش میگه : میخوام چیزایی که تو میگی رو بنویسم .
گفت : به جای اینکه حرفای منو بنویسی برو به کارت برس ! شهریور ۹۰

شوهرم کامپیوتر رو خاموش کرد و دخترم که میخواست بازی کنه با عصبانیت اومد به باباش گفت : اصلا بهتون پول نمیدم ! نه یک قرون نه دو قرون نه سه قرون !شهریور ۹۰

از کوچه صدای حرفای یه مادر و بچه اومد . دخترم گفت : ببین مامانه به حرف بچه اش گوش نمیده !!!شهریور ۹۰

پسرم به خواهرش گفت بیا کمکم کن اتاقو مرتب کنیم .
دخترم جواب داد : مگه من قول نداده بودم فقط تو اتاقو مرتب کنی ؟ شهریور ۹۰

دخترم گفت : من دارم توی این ظرف غذا درست میکنم . داداشش گفت : این که توش چیزی نیست !!!
گفت : معلومه که چیزی نیست چون کوکو سبزیه ! شهریور ۹۰

ریحانه به باباش گفت حاج باباااااااا ! باباش گفت من که حج نرفتم به من میتونی بگی اقا بابا !
دخترم گفت : چرا ؟؟؟ شما که اقا هم نرفین ! شهریور ۹۰

شوهرم گفت : این چوبا رو باید ببریم نجاری تا اونا رو با اره برقی ببرن .
ریحانه : بابا من تا حالا ارقه برقی ندیدم / تیر ۹۱

برق رفت ... ریحانه گفت داداش برو ببین فیروز نپریده باشه ! ابان ۹۱

ریحانه : مامان براتون اون کارتونو تعریف کنم ؟
من : باشه بگو ...
ریحانه همون اول بسم الله گفت : بـــــــــــــــعد .........  / اذر ۹۱

ادامه دارد ....


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : چهارشنبه 1391/11/04 | 12:29 | نویسنده : سایـه |
سلام ...

من سلام کردم به گنجشکها ...
وقتي دسته جمعي در خيابان کنار پايم نشستند و بي هوا شروع به بازي کردند ...



من سلام کردم به گربه اي که هراسان از عرض کوچه گذشت و زير ماشين پارک شده ای قايم شد ...
من سلام کردم به گل هاي رز چند رنگ وسط بلوار ... همان گلهایی که همیشه صید دستان کودکان آن دور و بر میشوند ...
به اسمان با تمام ابر هایش ...
به زمين و به همه ی سنگ هایش ...



و من سلام کردم به حسين (ع) ...
وقتي پرچم منقش به نام مبارکش را باد ارام ارام تکان ميداد ...
به اسمان نگاه کردم و گفتم السلام عليک يا اباعبدلله ...

افسران - پرچم  یا حسین همواره در سراسر جهان برافراشته خواهد ماند تا منتقم بیاد . انشا الله و ...

اصلا نمیدانم آن گنجشکها یا آن گربه ی مضطرب صدایم را شنیدند یا نه
نمیدانم ان گلهای رز چند رنگ وسط بلوار ، حتی اسمان یا زمین اصلا با نگاه و صدای من تغییری در انها ایجاد شد یا نه
ولی بين تمام چيزهايي که بهشان سلام کردم مطمئنم که حسین (ع) جوابم را داد ............
هر چه باشد جواب سلام واجب است ... و انها کریم تر از انند که جواب سلام شیعیان گناهکار را ندهند .

و کم کم احساس کردم حالم بهتر از قبل شد

* یه بار امتحان کنین . باور کنین حستون عوض میشه . سلام کنین به همه ی موجوداتی که دور و برتونه . سلام کنین به گلهای توی گلدون به خورشید حتی به خدا ....

* از دیو و دَد ملولم و انسانم ارزوست

* رحلت رسول اکرم (ص) و شهادت امام حسن (ع) و امام رضا (ع) رو تسلیت میگم .... عزاداریهاتون قبول ...
مشهدیا ما رو هم بیاد داشته باشین ....


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : سه شنبه 1391/10/19 | 16:45 | نویسنده : سایـه |

سلام

سحر زنگ میزنه بهم و میگه : یکی یه شال و کلاه برای دخترم بافته بود خیلی بد جور بود بازش کردم و دوباره بافتم ولی بلد نیستم اخرشو کور کنم چیکار کنم ؟ تو بلدی ؟
یکم فکر کردم ... اره بلدم ولی یادم نیست که الان بخوام برات قشنگ توضیح بدم ... اوووم بذار یکم با خودم همزاد پنداری کنم و میل خیالی تو دستم بگیرم .... خب ... اینجوری ... اون جوری .......
اصلا بذار برم کتاب بافتنی دوره دبیرستانمو بیارم از روش بهت میگم ...
اها اینجا نوشته که دو دانه را میبافیم و دانه اول را از دومی رد میکنیم ... فهمیدی ؟
نه !
بعد از کلی توضیح و کل کل اخرش هم گفت نخم گیر کرد و اصلا ولش کن امروز میبرم میدم مامان کورش کنه
شب بهش زنگ زدم که چی شد کور کردی ؟ گفت تا مامان دو تاشو کور کرد یادم اومد ولی انگار اون کتاب اشتباه نوشته بود ، دونه ی دومی از اولی باید بیرون میاومد



یکم فکر کردم دیدم اره انگار ... توضیح کتاب واضح نبود حتی عکسی که من نگاه میکردم هم واضح نبود
بعد بهش گفتم یه راه دیگه هم داشت هاااا . بافتنی روی زمین صاف میذاشتی و با میل دونه دونه توی دونه ها فرو میکردی و (چشمشونو) کور میکردی
گفت اره هاااا ولی چرا همون اول یادم ندادی

خلاصه به حرف بعضیا که نمیتونیم از روی کتاب اموزش ببینیم ایمان اوردم

ولی خداییش اون قدیما چقدر خوب بود که دبیرستانیا طرح کاد داشتن . پسرا رو نمیدونم ولی ما دخترا به اجبار هم که شده بافتنی و خیاطی و قلاب بافی و گلدوزی و شماره دوزی و .... رو یاد گرفتیم
الان هم توی حرفه ی راهنمایی یه چیزای جزئی هست که اون موقع ها هم بود ولی طرح کاد یه چیز دیگه بود . کارهای حرفه که همش هنر دست مامانای مهربونه نه خود دانش اموز اگرم خود دانش اموز درست کنه اون قدر بعضی معلمای عزیز زرنگن که به اونی که کج و کوله است و معلومه که کار یه مبتدیه  نمره کمی میدن تا اون کاری که خیلی تر و تمیزه و مشخصه که یه با تجربه درستش کرده !410419_sochildish.gif

ایکاش بجای درسای مزخرفی که هیچ وقت بدرد زندگی و کارشون نمیخوره یکم هنر و کار یاد بچه هامون بدن که اخرش به یه درد شون میخوره

اینقدر دلم میخواد بافتنی ببافم ... خیلی ... دلم میخواد یه کیف بافتنی برای خودم ببافم و یه پالتو و یه شال و کلاه و دستکش که همه با هم ست باشن ... ولی انگار کارهای نیمه کاره ی قبلی دست و بالمو بسته !
یه عالمه لباس برش خورده و نیمه کاره و الگوی نکشیده دارم که اصلا حال و حوصله ی انجامشو ندارم
مخصوصا توی این زمستون ! 

* یه پسر ۱۵ - ۱۶ ساله از یه سوپر مارکت اومد بیرون ... دسش سیگار بود و داشت میکشید ... خیلی ناراحت شدم و اخمامو تو هم کردم . اونم سیگار و پشتش قایم کرد و دور شد ... شاید اون فکر کرد من برای سلامتی خودم ناراحت شدم ولی من ناراحت اون و اینده اش بودم ...
حتما چند سال دیگه کارش به اعتیاد و مخدر هم میرسید ....
و زندگیش نابود میشد ...
و زندگی خیلیای دیگه رو هم نابود میکرد ...
ایکاش عقلش میرسید ... ایکاش یکم فکر میکرد ...


شوهرم گفت این که بچه بود ادمهای پیر و بزرگش میکشن ! گفتن اوم موقع ها که پیرها شروع کردن حرف از مضرات سیگار نبود . اونا کشیدن و عادت کردن  اما الان که این همه ضرر های سیگار و قلیون و ... مشخص شده دیگه بی عقلیه ادم بره دنبالش
موندم چرا ادمهای مثلا  با کلاس و با تحصیلات عالی دنبال این جور چیزا میرن !!!410419_sochildish.gif

* خب حالا یکی بیاد به من بگه که چیه این زمستون خوبه که بعضیا عاشقشن ؟؟؟؟؟
هان ؟؟؟
چی داره جز سرفه و فیس فیس و عطسه و تن درد و سردرد و گلو درد و کوفتگی و یخ کردن و لرزیدن و تب و مریضی ؟؟؟؟
اینم شد زندگی ؟؟؟

نه خداییش گرما بهتر نیست ؟
زمستون فقط منظره های برفیش قشنگه . راه رفتن و برف بازی هم به مدت کوتاه ، بد نیست اما اگه تو عکس و فیلم باشه یا از توی ماشین یا پشت پنجره که خیلی بهتره ...
من بازم سرما خوردم !!! و بچه هام هم ... و به شدت از این فصل عاصی شدم ! وای خدا تازه ده روزش رفته !!!
زمستونه و یه لیوان چای یا قهوه ی داغ و یه اتاق گرم و یه دیگ سوپ خوشمزه در حال قل زدن و یه فضای ارامش بخش ... ولی این دلیل نمیشه که نظرم راجع بهش عوض بشه ! هر کی میگه زمستون عالیه از طرف من یه مشت بزنه تو چونه اش لطفا !
(این حرفم فقط برای دوستان نزدیکِ همسن یا کوچیکتره هاااااااا به بزرگترها و دیگران جسارت نشده)

* شوهرم دید توی کابینت یه مقدار فلفل تند خشک شده است که اسیاب نشده . بهم گفت اینا رو چرا اسیاب نمیکنی ؟ گفتم وااااااااااای نه تو رو خدا من بهش حساسم اون دفعه داشتم دسته ی چند تاشو میکندم که اسیاب کنم مردم از بس عطسه کردم . حالا ولش کن بذار همونجا باشه ....
رفت اسیاب رو اورد و فلفلا رو اسیاب کرد و تا درشو باز کرد یه غباری پخش شد تو اتاق !!!! یعنی تا چند ساعت همگی داشتیم سرفه میکردیم !!!!!

* عدد نظرات تایید نشده ی این عکس چند وقت پیش خیلی منو به وجد اورد

البته حدود ۵۰۰ - ۶۰۰ تا از تایید نشده های اوائل وبلاگ نویسیمو قبلا حذف کردم البته بعد از سیو کردنشون ! از عدد قرمز کنار صفحه خوشم نمی اومد ! امار اون مقدار از هرز نامه و چرندیاتی که میاد و حذف میشه رو ندارم !

* کی میدونه مدرک تحصیلی اقای داریوش ارجمند چیه ؟ !!!! من که شاخ دراوردم !!!

* به سوال عنوان هم توجه کنید . به جمله های برتر یک لایک داده خواهد شد741519_winking.gif


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : دوشنبه 1391/10/11 | 12:35 | نویسنده : سایـه |

سلام

چند روز پیش ، صبح موقع بیرون رفتن با دخترم مثل همیشه دستمو توی جیب مانتوم بردم تا از داشتن کلید و پول مطمئن بشم ، که دیدم کلیدم نیست !
یعنی چی !
اون جیب ... دوباره جیب قبلی ...
نبود !
من مطمئن بودم که از جیبم بیرونش نیاورده بودم !
باز دو تا جیبامو چک کردم . نبود !
گفتم اشکال نداره کلید زاپاسمو میگیرم ...
هر جا رو گشتم نبود ... اصلا هر دو تا کلید انگار اب شده بودن رفته بودن تو زمین !
طفلک دخترم دم پله ایستاده بود و هی صدام میکرد و منم اونقدر گشتم تا اخرش دیرمون شد و مجبور شدم لای در رو باز بذارم و برم !

وقتی برگشتم خونه ، کل وسایل رو زیر و رو کردم و اخرش کلید زاپاسم پیدا شد . جایی بود که قبلا هم گشته بودم !
بعدا به شوهرم گفتم اونم خبر نداشت ...

فردا صبحش باز دستامو کردم تو جیبم که مطمئن بشم کلید و پول دارم که دیدم کلید زاپاسم نیست !
یعنی چی !
اون جیب ... دوباره جیب قبلی ...
نبود !
من مطمئن بودم که از جیبم بیرونش نیاورده بودم !
باز دو تا جیبامو چک کردم . نبود !
دیگه داشتم جوش می اوردم و میخواستم بازم لای در رو باز بذارم که دیدم کلید اصلیم دراز به دراز جلوی پله ها افتاده !!!
یعنی من یه مدت همینجور مات و مبهوت موندم که یعنی چی ! چرا کلیدام جا به جا میشن !!!
نکنه کار جیم نون باشه ....
بعضیا میگفتن که جیم نون ها گاهی چیزایی که لازم داشته باشن برمیدارن و ما اونارو گم میکنیم ... یا مثلا گاهی جیم نون ها از روی بازی یا مرض میان با ادمها قایم موشک بازی میکنن !
یعنی ... کار ... جیم نون هاست .... ؟؟؟

وقتی برگشتم خونه رو زیر و رو کردم ولی کلید زاپاسم نبود که نبود !
هر چی دعا و بسم الله هم گفتم فایده نداشت ....
از شوهرم هم پرسیدم ولی اونم خبری نداشت !
همش تو فکرش بودم و دیگه نزدیک بود کلیدمو بندازم گردنم که پسرم کلید زاپاسمو انداخت رو زمین و گفت مامان اینو بگیر کلید خودتو بده !!!!!!
با عصبانیت گفتم تو اینو برداشته بودی ؟
اره
بی اجازه ؟ نمیگی من لازمش دارم ؟ کلید خودت کجاست ؟
تو ساختمون نیمه کاره جا گذاشتم !
یعنی جلو خودمو گرفتم جفت پا نرفتم تو سینه اش !

* از این تعداد شهید گمنامی که جدیدا اوردن ، چندتایی سهم شهر ما شد ...

محل تشییع و نماز خوندن براشون توی امامزاده ی شهرمون بود .
بعد از نماز ، گفتن خانوما و اقایون برای این شهدا خواهری و مادری و پدری و برادری کنین و تنهاشون نذارین و تا دانشگاهها همراشون باشین . اتوبوس هم اماده است ...
من توی دلم با حسرت گفتم چرا میخوان این شهدا رو ببرن توی دانشگاهای دور شهر ... چرا همینجا خاکشون نمیکنن تا بتونیم هر از گاهی بریم سر مزارشون ...
هاتفی از غیب انگار زد تو سرم که ای خاک بر سر ! همین امروز که داشتی می اومدی از کنار دو گلزار شهدا رد شدی ... یکیشو فقط نگاه کردی و گذشتی و فاتحه اشو در حال راه دادی اون یکیشم اصلا متوجه اش نشدی . دهنتو ببند و ساکت باش شاید اینجوری دانشجوها یه وقتایی یکم حالی به هولی بشن !
من هم که دهنم اسفالت شده بود گازشو گرفتم و به سوی خونه روان شدم تا دخترم رو از مهدش تحویل بگیرم ..
بعد که به شوهرم گفتم که اونا گفتن برای شهدا خواهری و مادری کنین گفت خب چرا نکردی ؟ گفتم خب بچه رو باید تحویل میگرفتم گفت خب من میگرفتم !
من مطمئنم اگه رفته بودم میگفت چرا رفتی من نمیتونم بچه رو تحویل بگیرم !!!

* ده روزه سرما خوردم و هی هر روز تو باد رفتم بیرون و سرما رو سرما شده . سردرد هم دارم اصلا یه وضعی ! فکر کنم سینوزیتمه ! انگار دوباره عود کرده !!!

* جیم نون رو خودم اختراع کردم . همون موجود ماورایی دو حرفیه دیگه ! اخه میگن اگه اسمشون برده بشه حاضر میشن .


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : شنبه 1391/10/02 | 10:42 | نویسنده : سایـه |
سلام

شهادت امام سجاد رو تسلیت میگم ....


موضوعات مرتبط: حرفهای در گوشی

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 1391/09/19 | 11:13 | نویسنده : سایـه |

سلام

به سبک قصه های باور نکردنی سه تا قصه براتون میگم و در اخر شما باید حدس بزنید که کدومش واقعی و کدومش ساخته ی ذهن نویسنده است ...

داستان اول ...

استرس دارم ... صبح ۲۴ ابان ماهه و من باید برم فنی و حرفه ای برای امتحان خیاطی شب و عروس ...
از قبل با خانوم همسایه مون که توی تاکسی بانوان کار میکنه هماهنگ کردم و خیالم از این بابت راحته . مادرشوهرم و برادرشوهرم هم خونه ی ما هستن و خیالم از بابت بچه ها هم راحته . از قبل هم تمام وسایل لازم رو اماده کردم به اضافه ی یه عالمه میوه و بیسکوییت و شکلات و اب و یه فلاسک کوچولو اب جوش که مال بچگیای خودم بوده  و یه چای نپتون . خیالم از این بابت هم راحته ....
وقتی خواستم سوار ماشین بشم دیدم خانوم همسایه پشت رو پر کرده از دخترش و فک و فامیلش !
منم با یه عالمه بار و بندیل هاج و واج ایستاده بودم که خانومه گفت وسایلو بذار پشت ...
منم رفتم به سمت صندوق عقب که یه نفر از صندلی پشتی پیاده شد و وسایل رو ازم گرفت که یکی از اونا از دستش ول شد و ترررررررق صدا کرد و من شستم خبر دار شد که فلاسک نازنین بچگیام که ۳۳ سال سالم و نو نگهش داشته بودیم ، از صدقه سر خانوم همسایه شکسته !

توی سالن امتحان حدود ۱۰ نفر اماده ی دادن پروژه امتحانی بودیم که یه نفر شال و کلاه کرد و رفت ...
گفت حالش خوب نیست و نمیتونه امتحان بده ...
وقتی پروژه رو دیدیم هنگ کردیم ! از بس ساده و بی ریخت بود که حیفمون می اومد پارچه و حریر رو برش کنیم ! حیف اون همه پولی که براش داده بودیم .....
همراه داشتن ژیپون و تور عروس هم الزامی بود

فردا عصرش همه مون با لباس های خود دوز با ژیپون و تور سر جلوی دو سه تا ممتحن ایستاده بودیم و هر و کر مون بلند بود ....
چند روز بعدشم خبر رسید که با نمره ی ۸۹ از ۱۰۰ قبول شدم . خودم میدونستم از چه قسمتهایی نمره نیاوردم . از تزئینات و اتو کاری . خداییش تو اون وقت کم و با اون همه استرس و اون وضعیت ناجور که یه جاشو اتو میکردی یه جای دیگه اش چروک میشد همین که اونها زیر لب از تمیزی کارم تعریف کردن برام کافی بود ...

چند روز بعدش هم یه نفر تماس گرفت که شما دیپلم شب و عروس دارین ؟ ما اونهایی که از ۹۰ به بالا هستن رو برای مزون مون دعوت به همکاری میکنیم ...
گفتم ولی من ۹۰ به بالا نیستم نمره ام ۸۹ بوده !
گفت حالا یه نمره زیاد فرقی نداره . فقط برای جذب تون اول باید یه دوره رایگان یه ماهه بگذرونین بعد کارتونو شروع کنین . و از الان هم بگم که ما ماهیانه ۵۰۰ تومن میتونیم پرداخت کنیم البته در اینده به نسبت کارتون ممکنه مقدار حقوقتون هم بالا بره . لطفا ادرس رو یادداشت کنین .....
وااااای باور کردنی نبود ! یعنی به همین اسونی ؟ ماهی ۵۰۰ !!! فقط یه مشکل داشت که اونم مسیرش بود که تقریبا دور بود .....
حالا دو دلم که قبول کنم یا نه ؟

داستان دوم ...

یه خونه ی نیمه کاره خریدیم در حد دیوار و سقف . چند ماه معطل موندیم برای گرفتن اشتراک اب یا گرفتن اب از همسایه ها که به هیچ وجهی درشت نشد که نشد و کار چند ماه خوابید و ترق و توروق قیمتها سرسام اور رفت بالا ! یعنی هر روز نسبت به روز قبل تغییر قیمت داشت ...
توی این اشفته بازار من همش میترسیدم که پولمون کم بیاد و نتونیم حد اقل نصف خونه رو تا مدتی که با صاحبخونه ی جدید طی کردیم ، درست کنیم و بریم ....
شوهرم توکل به خدا کرده بود و بی خیال کاراشو انجام میداد و کاشی و وسایل رو برای کل خونه سفارش میداد
۶ ماه وقتی رو که از صاحبخونه گرفته بودیم تموم شد ولی اونها هم مبلغ باقی مونده از پول خونه رو نتونستن اماده کنن و تریپ مهربونی و از خودگذشتگی گرفتن که اشکالی نداره تا خونه تون اماده نشده میتونین بمونین ...
مشکل اصلی ما این بود که اشتراک گازمون رو تا حدودا پاییز سال دیگه بهمون نمیدن و میگن ثبت نام زیاده و تا اون موقع نوبت به شما نمیرسه !!!
بازم شوهرم گفت توکل بر خدا . ایشالله درست میشه ....
یه روز یه پیامک اومد به شوهرم که مشترک گرامی برای رسیدگی به چک برگشتی به اتاق فلان از شعبه ی فلان مراجعه کنید
قلبمون ریخت !!! یعنی چی ؟ کدوم چک برگشتی ؟ ما که چک نداشتیم ؟!!! بررسی کردیم دیدیم پیامک درست بود ولی صاحب اون چک برگشتی یه فرد دیگه بود ...
هنوز پولمون ته نکشیده بود که یه روز تلفن زنگ زد و سراغ شوهرمو گرفتن و گفتن کارش دارن و باید بیاد شعبه ی فلان از بانک فلان !
وای باز چی شده ؟؟؟
وقتی رفت بهش گفتن ما برنده ی یک دستگاه مگان شدیم !
باور کردنی نبود !!! ما و مگان ؟ ما و این همه خوش شانسی ؟؟؟ اونم توی این اوضاع ؟؟؟
وای دلمون نمیاد مگان مونو بفروشیم خونه رو باهاش درست کنیم ! من مگان خودمونو میخوام !!!!!!


داستان سوم ...


شب تاسوعاست ... همگی رفتیم توی مراسم شرکت کردیم و بعدش رفتیم یه هیئت دیگه که تازه برنامه اش داشت شروع میشد و اونجا خیلی معروفه و برا خودش برو بیایی داره . سخنران معروف و مداح معروف ... با ۳ طبقه جا برای خانوم ها . زیر زمین ، طبقه بالا که فقط راهرو فرش شده بود و طبقه ی همکف که هم راهرو و هم ۴ اتاق بزرگ مختص خانوم ها بود که توی هر اتاقش هم با پروژکتور مراسم مردونه رو نشون میدادن ... مردونه هم یه ساختمون دیگه بود .
خیلی شلوغ بود و زیر زمین و همکف پر بود . من و دخترم رفتیم بالا و بعد از پایان مراسم و موقع سینه زنی یکم خلوت تر شد و من دست دخترمو گرفتمو اومدیم گشتیم و گشتیم و توی یکی از اتاقای بزرگ نشستیم ...
دخترم گفت مامان این دختره اذیتم میکنه منم گفتم بشین اون طرف من ...
یه خانومی که کنارم نشسته بود صدام کرد و گفت اسم دخترتون ریحانه است ؟ گفتم بله گفت من شما رو میشناسم شما وبلاگ مینویسی درسته ؟
!!! کدوم وبلاگ ؟
نوشته های یه مامان
!!! شما خودت وبلاگ داری یا خواننده ای ؟
وبلاگ ندارم فقط خواننده ام
!!!چطور منو شناختی ؟
همینجوری . دیدم دخترت و خودت عینکی هستین همینجوری یه حسی بهم گفت اینا رو میشناسی
!!! شما میدونستی که من این شهر هستم ؟
بله
!!! (پس معلوم میشه که خواننده ی معمولی نیست چون من تو وبلاگم حرفی از شهرم نزدم) برام کامنت هم گذاشتی ؟
بله
!!!!! با چه اسمی ؟
حدس بزن
(دخترشو نشونم داد و گفت)یادت نمیاد وبلاگ دخترم اومدی ... گفتم براش پالتو دوختم ....
!!!!!!!!!! فاطیمایی ؟؟؟؟
بله
من اونقدر هیجان زده شده بودم که وسط اون همه اشک و اه و سینه زنی فاطیما رو بغل کردم و خندیدم
!!!!!!!! اخه چطور ممکنه ؟ من باورم نمیشه !!!!
منو اون اینجا وسط این همه جمعیت بدون اینکه همدیگه رو قبلش دیده باشیم یا حتی حرف زده باشیم اونم اون مال یه شهر دیگه اخه چطور ممکنه ؟؟؟

یعنی اونقــــــــــــــدر که من هیجان زده و متعجب بودم ، اون اروم و ریلکس بود
چند دقیقه سکوت کردیم . نشستیم توی مجلس و دعای اخر و هنوز برقا روشن نشده بود که اروم بهم گفت پسرش مریضه و الان بیرونن و باید زود بره و تنها کاری که قبل از رفتنش کرد این بود که پالتوی دخترشو نشون داد و بدو بدو رفتن و تنها کاری که من قبل از رفتنش کردم این بود که بهش گفتم این رسمشه ؟ یعنی من باید این همه سوال ازت بپرسم تا تو خودتو معرفی کنی ؟ بعد وقتی داشت ازم دور میشد گفتم تلفنتو برام بذار ............... گفت باشه ولی نذاشت !

 

خب ؟
حالا به نظرتون کدوماش واقعی و کدوماش ساختگی بود ؟
داستان اول ... واقعی ؟ ساختگی ؟ بله ساختگی بود ..... کسی از من دعوت به کار نکرد ولی تا قبل از زنگ زدن برای کار همه چی حقیقت داشت
داستان دوم ... ساختگی ؟ واقعی ؟ بله ساختگی بود ...... ما برنده ی بانک نشدیم ولی تا قبل از اون همه چی حقیقت داشت
داستان سوم ... نه این داستان واقعا غیر قابل باور بود . چطور ممکنه دو تا دوست مجازی از دو شهر مختلف بدون اینکه همدیگه رو حتی یه بار یا حداقل عکس همو یا صدای همو دیده و شنیده باشن وسط جمعیت عزادار و بین گریه و زجه و توی تاریکی بشناسن
ولی این عین واقعیت بود و واقعا اتفاق افتاده و فاطیما نشون داد که حس ششم واقعا وجود داره !

* چقدر دلم میخواست برای عاشورا یه پست بذارم که :



شنیدن کی بُود مانند دیدن ...

* راستی عزاداریهاتون قبول . منم توی عزاداریها بیادتون بودم . گاهی تک تک و گاهی دست جمعی
یه مدت هم بخاطر برخی مشکلات از شارژ ای دی اس ال مون معذوریم ! با دیال اپ هم اینترنت اومدن حال نمیده .حتی شکلکهای بلاگفا هم ناز میکننن تا بیان ! 
نیومدن هامو ببخشین


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : شنبه 1391/09/11 | 11:19 | نویسنده : سایـه |
سلام

دهه ! این چه وضعشه ؟ چرا وقتی مطلبی رو برای انتشار در اینده میذاریم و منتشر میشه توی بروز شده ها نشون نمیده اخه ؟؟؟ البته نمیدونم چطور مال من نشون نمیده ولی سدی میگه مال اون نشون میده !

مطلب قبلی رو لطفا بخونین ...
اصرارم بخاطر اینه که زود بیات میشه و از دهن می افته
اونجاش که ازتون میخوام برام دعا کنین
یادتون نره ها
روز چهار شنبه و ۵ شنبه بیاد اسارت من باشین
از امروز هم مادرشوهر و برادرشوهر مجردم میان خونه مون
خدا رو شکر اون دو روز که در اسارتم یکی هست برای بچه ها غذا درست کنه

اینم لینکش برای راحتی کسایی که از طریق مطالب دوستان پریدن توی همین پست

تصاویر مدل زیبای کادو و هدیه با تزئین گل

* اقا این بلاگفا اصلا با من مسله داره !!!! (با لهجه ی نقی در سریال پایتخت) من نمی فهمم ! تا این پستو گذاشتم هر دو پست قبلی رو هم توی بروز شده ها نشون داد ! من مطمئنم که قبلش نبود



تاريخ : دوشنبه 1391/08/22 | 13:13 | نویسنده : سایـه |

سلامhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley4.gif

دو تا کفش داشتم که یکم چسبش باز شده بود ولی پاره نبود و میشد ازش استفاده کرد . خواستم با چسب پنچر گیری درستش کنم ولی امروز و فردا میشد ... یه روز وقتی کفاش پیر توی مسیر هر روزم که یه گوشه ی خیابون بساط میکنه رو دیدم دلم سوخت ، منم دو تا کفشمو دادم بهش تا درستش کنه . وقتی ازش تحویل گرفتم دیدم مثل دفتر مشق بچه کلاس اولی دورشو دوخته ! با خودم گفتم اشکال نداره اینجوری محکم تر شد ، یه پولی هم دست این پیر مرد رو میگیره ...
اولیه رو پوشیدم دیدم پام به سختی میره توش ! تنگ شده بود !
دومیه که یه صندل بود رو پوشیدم رفتم بیرون ... موقع برگشت کاملا میلنگیدم !!!
نتیجه : همیشه کارها اون جوری که فکر میکنیم نمیشه !

رمز کارت بانکیمو اول خوب حفظ کردم و بعد کاغذشو بهترین جای ممکن قایم کردم ....
بعد از چند وقت ، حافظه ام که هیچ ! هر چی فکر کردم کجا قایمش کردم یادم نیومد !410419_sochildish.gif
بعد از گشتن همه جا متوجه شدم واقعا جای منحصر به فردی قایمش کردم !
رفتم بانک برای تغییر رمز ، کارت ملی ام رو نگاه میکنه منو نگاه میکنه کارتو نگاه میکنه منو نگاه میکنه !!!
بعد میگه کارت خودتونه ؟
خندمو قورت دادمو گفتم بله ... (یه موقعیت پ نه پ عالی برام درست شده بود حیف ازش استفاده نکردم)
به سحر میگم اخه عکس مال ۱۸ سال پیش بود مال دوم دبیرستانم بود
میگه اووووووووووووووو بازم خوبه عکس دو سالگیتو نداده بودی !
نتیجه : همیشه بهترین جا برای قایم کردن غیر قابل دسترس ترین جا نیست ! یه وقتایی دم دست بودن بهترین گزینه است ...

زنگ میزنم خونه ی یکی از همشهریا برای تبریک عید ... درست بعد از احوال پرسی تندی میگه من و دخترم انفلانزا شدیم شوهرمم با دوستش رفته بیرون الان خونه نیست !
خندمو قورت دامو گفتم ما فقط زنگ زدیم برای تبریک عید ...
بعد که گوشی رو قطع کردم با خودم میگم مگه انفلانزا شدنیه ؟
خب اگه بخوایم حساب کنیم بعضی از بیماریها کردنی ان . مثل تب یا سکته یا سینه پهلو
بعضیاش گرفتنی ان مثل ابله یا اوریون یا ...
بعضیاشم خوردنی ان مثل سرما
ولی بیماری شدنی ؟ یادم نمیاد ! اصلا داریم ؟ ممکنه ؟ اصلا میشه ؟؟؟؟
نتیجه : همیشه کسی که شب قبل از تعطیلات زنگ میزنه خونه مون برای دعوت خودش زنگ نزده شاید نیت دیگه ای داشته باشه ...

* دوست عزیز و خوبم سدی جون اشاره کردن که بیماری شدنی هم داریم  مثل یوبس ( یا همون یبوست ) یا اسهال . با تشکر از سدی جون

یکی دو سال پیش وقتی یکی از دوستای شوهرم خونه مون بودن خواهرشوهر و برادر شوهرم اینا هم اومدن و دخترای خواهرشوهر و برادر شوهرم حدس زدن که خانوم دوستمون بارداره و هی بهم میگفتن ازش بپرسم . منم پرسیدم ولی خانومه گفت نه نیستم !
دخترا باورشون نمیشد میگفتن بچه اش سوتی داده و گفته ، اصلا خیلی تابلوئه کاراش ، دوباره بپرس ... منم از یه در دیگه در اومدم که نه تو بلند نشو شاید باردار باشی برات خوب نیست و ... بشین استراحت کن و ....
بازم گفت نه اصلا خبری نیست
دخترا خیلی دپرس شدن
منم همین طور وقتی فهمیدم حدود ۵ ماه بعدش بچه بدنیا اورد !!!!
و سزای دوستی که به دوستش دروغ میگه اینه که باهاش قطع رابطه کنیم که کردیم
نتیجه : یعنی شما فکر میکنین شتر سواری دولا دولا میشه ؟ اصلا ممکنه ؟ اصلا داریم ؟
نتیجه ی ۲ : یه وقتایی یه کار نسنجیده باعث میشه یه موجود دوست داشتنی رو از دست بدین !

توی تابستون وقتی برنامه جدید عمو پورنگ شروع شد و سلطان و جوجه به جمع شون پیوستن حالمون بهم خورد . یعنی مریم خواهرم یه بار داشت بچه ها رو ساکت میکرد و گفت هر کی دعوا کنه یا سر و صدا کنه سلطانه ! هر چی سر و صداش بیشتر تعداد سلطان بودن هم بیشتر ... یعنی اخر فحش و توهین ۳ سلطان بود !
یه بار تلویزیون روشن بود و منم در حال نماز خوندن و اصلا هم توجهی به برنامه ی مسخره ی سلطان نداشتم که یهو سلطان با یه صدای دیگه شروع کرد به اواز خوندن .....
کشتم خودمو تا نخندم ...
بعد از اون منتظر بودم سلطان بیاد تا ضبطش کنم و خوندنشو نشون بقیه بدم ...
نتیجه این شد که شوهرمم با اشتیاق قسمت های سلطان رو نگاه میکنه
نتیجه : هیچ وقت از روی ظاهر چیزی قضاوت نکنیم و به همه چیز وقت برای شکوفایی بدیم ....

یه بار وقتی دخترمو میبردم کلاسش ، توی تاکسی متوجه صندلی جلو شدم که دختر صاحب خونه مون نشسته بود یه جور قیافه گرفته بود انگار دلش نمیخواست من اونو ببینم ... شایدم مدلش اینجوری بود ولی دیدنش باعث شد که راه به راه گند بزنم !
از شانسم هم  مجبور شدم وسط راه یه بار سوار و پیاده بشم که اول کیفم افتاد رو زمین و بعدش چادرم موند لای در ماشین ! 592019_twzonesmiley.gif
وقتی پیاده شدم دیدم چادرم یه پارگی نسبتا بزرگ مثل زاویه ۹۰ درجه که یه نیمساز هم به یکی از خطهاش چسبیده داره !!!
جالبیش این بود که من از یه مدت قبل برنامه ریخته بودم اون روز برم بازار برای خرید
دخترمو که رسوندم از مدیر مهد خواستم نخ و سوزن بدم یکم بهترش کنم که اونا با اینکه داشتن ولی هر چی گشتن پیداش نکردن
یه خیاطی کنار مهد بود که بسته بود
مغازه ها هم نه نخ و سوزن داشتن نه سنجاق قفلی
یادم افتاد اموزشگاه خیاطیم میتونم برم که یه کاری هم باهاشون داشتم . میرم میگم خودم حوصله ی رفو کاری ندارم شما یه جوری درستش کنین که مشخص نباشه .... رفتم یه کاغذ زده بود نوشته بود به علت مسافرت تا یه هفته تعطیل است !
با اعصاب خورد برگشتم خونه و مجبوری خودم دست به کار شدم . اونقدر خوب شد که اصلا مشخص نبود ! با همون چادر رفتم دنبال دخترم ....
نتیجه : خودتونو دست کم نگیرین !

جمعه تولد دختر خواهرم (سحر) بود . مهتاب که اومده بود اینجا با هم رفته بودیم و براش یه سارافون بافتنی گرفته بود و خیالش راحت بود . وقتی برگشت متوجه شد سارافونه براش خیلی کوتاهه و گفتن برم یکی دیگه براش بخرم و بعدا بدم یکی براشون ببره ولی بدیش این بود که اون جوری روز جشن تولد دست مهتاب خالی بود
منم یه کادو خریدم و با هم پستش کردم . گفتن ۴۸ ساعته میرسه دستشون
نگران بودم نکنه به موقع نرسه با اینکه من ۳ شنبه پست کرده بودم و تولد جمعه بود نکنه نتونن ادرسو پیدا کنن یا برگشت بخوره ... 
۴ شنبه ظهر مهتاب تماس گرفت که بسته رسید
نتیجه : همیشه برای هر کاری راه حلی هست ...

یه دفعه که داشتیم از مهد کودک برمیگشتیم طبق معمول باید از قسمت درخت کاری وسط بلوار رد میشدیم که ... یهو تو گل گیر کردیم !
شهرداری محترم دقیقا کمی قبلش درخت ها رو ابیاری کرده بود و ما رو غافلگیر کرد !
به اون طرف بلوار که رسیدیم ۱۰ - ۱۲ تا دستمال رو مالیدیم به کفشامون تا یکم قابل تحمل شد
ولی یهو دخترم دستشوئیش گرفت و تنها جایی که میشد رفت یه پست بانک تر و تمیز و تی کشیده بود که معلوم نبود اون روز ابدارچیش چه خطایی کرده بود که باید تنبیه میشد
توی دستشوئی من هی میشستم هی گل از کفشمون تراوش میکرد .....
اخرش خسته شدم و خودمو زدم به اون راه و انگار نه انگار که جا پای گلی داریم از خودمون بجا میذاریم راهمونو کشیدیم و رفتیم
نتیجه : یه وقتایی باید رفت ...http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hamwheelsmilf.gif

چند روز پیش امتحان کتبی شب و عروس رو دادم . چهارشنبه و ۵ شنبه (۲۴ و ۲۵ ابان) امتحان عملیشه
http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/lostthread.gif

روز اول از ۸ و نیم صبح تا ۵
روز دوم از ۸ و نیم تا ۱ ظهر

بحث خستگی و هلاک شدنش به کنار
منــــــــــ استــــــــــــــــــــرس دارم !!!!!!!!!!
نتیجه : لطفا برام دعا کنین ....

نتیجه ها :

نتیجه : همیشه کارها اون جوری که فکر میکنیم نمیشه !
نتیجه : همیشه بهترین جا برای قایم کردن غیر قابل دسترس ترین جا نیست ! یه وقتایی دم دست بودن بهترین گزینه است ...
نتیجه : همیشه کسی که شب قبل از تعطیلات زنگ میزنه خونه مون برای دعوت خودش زنگ نزده شاید نیت دیگه ای داشته باشه ...
نتیجه : یعنی شما فکر میکنین شتر سواری دولا دولا میشه ؟ اصلا ممکنه ؟ اصلا داریم ؟
نتیجه : یه وقتایی یه کار نسنجیده باعث میشه یه موجود دوست داشتنی رو از دست بدین !
نتیجه : هیچ وقت از روی ظاهر چیزی قضاوت نکنیم و به همه چیز وقت برای شکوفایی بدیم ....
نتیجه : خودتونو دست کم نگیرین !
نتیجه : همیشه برای هر کاری راه حلی هست ...
نتیجه : یه وقتایی باید رفت ...http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hamwheelsmilf.gif

نتیجه : لطفا برام دعا کنین ....


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : دوشنبه 1391/08/22 | 0:1 | نویسنده : سایـه |

سلام

از هفته دوم مهر ، دخترم داره میره پیش دبستانی . توی همین مدت کوتاه ۵ روز بخاطر مریضی نرفت و یه روز بخاطر دیر خوابیدن و خواب الودگی ! شیفت مهد شون هم چرخشیه . ما هر روز دو تایی دست همو میگیریم و قدم زنون میریم تا ایستگاه . اونم هی دست منو توی دستش محکم میکنه

یکی از همون روزهای اول با خودم گفتم کرایه تاکسی دو برابر اتوبوسه ، بهتره که یکم در مصرف پول صرفه کنم و یکم بیشتر تو ایستگاه بایستیم و یکم به میله ها اویزون بشیم و یکم فشرده بشیم و یکم دیرتر برسیم ولی با اتوبوس بریم ! وقتی خواستم حساب کنم راننده گفت دخترم بالای ۵ ساله و باید دو تا کرایه بدم . یعنی اندازه ی کرایه تاکسی !
خدا پدرشو بیامرزه .www.smilehaa.org چه ادم نازنینی بود . ما رو از فشرده شدن و دیرتر رسیدن و اویزون شدن نجات داد

 

معمولا چون اونجایی که برای تاکسی می ایستیم اول ایستگاهه تاکسی ها هم خالی ان ، ما میریم جلو میشینیم تا هم راحت تر باشیم هم راحت پیاده شیم . یه بار یه راننده ای گفت بشینین عقب ! گفتم ما یه ذره جلوتر پیاده میشیم جلو راحت تریم ...
موقع حساب کردن که رسید گفت همین ؟؟؟ شما دو نفر نشستید جلو باید دوبرابر بدید ! گفتم مگه جلو دو نفر حساب میشه ؟ گفت اگه ببینن جریمه میکنن و .......
گفتم این مسیر هر روزمه من همیشه جلو همینقدر میدم .... مرده ول کن نبود و با نارضایتی پولو دادم 
مرتیکه ی بووووووووق !www.smilehaa.org تو تاکسی ها نوشته از بچه ی بالای ۷ سال کرایه دریافت میشود ...

حالا یه اقای مسن دیگه با ماشین شخصی ما رو سوار کرد و مثل یه بابابزرگ مهربون هی دعا به جون دخترم کرد و ما رو تا دم در پیش دبستانی رسوند و گفت دیرتون شده میرسونمتون . هر چی گفتم نمیخواد زحمت میشه گفت یه ذره راهه یه دور میزنم برمیگردم ... همون مقدار کرایه معمول رو هم گرفت ...
خدا حفظش کنه ...

روزای اول که می اومد خونه و دفتر نقاشیشو نشون میداد میدیدم یه نقاشی زشت و عجله ای کشیده بدون رنگ امیزی کامل و هول هولکی ... منم دعواش کردم کهwww.smilehaa.org اینا چیه ؟ تو خونه نقاشی به این قشنگی میکشی چرا تو کلاس اینقدر هولی ؟
روزای دیگه که میخواست دفترشو نشون بده میگفت مامان دعوام نکنی ها . بعد از باشه ی من نشونم میداد

وقتایی که صبحیه یعنی من به معنی کامل کلمه بیچاره ام ! هی بیدارش میکنم هی جیغ و گریه میکنه و میخوابه ... بعد هی بهانه میگیره که صورتم خشکه ... چشمم میسوزه ... لباس اذیتم میکنه ... عینکم کثیفه ... مقنعه ام جلوئه ... خلاصه همه چــــــــــیز اونو اذیت میکنه و گریه اشو درمیاره !!!www.smilehaa.org
بعد اون روزها که با گریه رفته بیرون حتما باید با گریه هم بیاد تو خونه و خوش بختانه همیشه بهانه ای برای گریه ی برگشت هم وجود داره ...

وقتی صبحیه موقع برگشت معمولا ما میریم مسجد کنار مهد شون و نماز جماعت میخونیم . همین امروز هم رفت مهر و تسبیح اورد و کنارم ایستاد ... رکعت دوم دیدم صداش از پشت سر میاد که داره به یکی میگه صبر کن من الان نمازمو میخونم میام بازی . یه سجده کرد و بدو بدو رفت !www.smilehaa.org

بعد معمولا میریم نونوایی که معمولا هم خلوته . یه موقع هایی هم یه سر میریم سر ساختمون ببینیم کار ساختمون به کجا رسید .
تا حالا با هم حدود ۲ - ۳ بار پیاده برگشتیم البته وقتی خودم تنهام معمولا پیاده میام که حدود نیم ساعت طول میکشه ... توی راه هم برام از اتفاقای کلاسشون تعریف میکنه

معلم شون توی جلسه گفته بود که موهای بچه ها رو کوتاه کنین . یه پسری داشت رد میشد اونو نشون داد و گفت حالا نه اینقدر ، یکم بلند تر ... هر چی به شوهرم میگفتم ببرمش ارایشگاه میگفت نمیخواد ، موهاش بلند نیست ، اگه کوتاه بشه بدتر اذیتش میکنه و هی از مقنعه میاد بیرون ....
دخترم اونقدر دلش میخواست بره ارایشگاه که منم اخر بردمش ! قبلش هم گفته بود مامان منو بردی ارایشگاه موهامو کوتاه کردین منو شکل فلانی هم بکنین هاااااا (منظورش ارایش صورت بود) به سختی جلوی خندمو گرفتمو گفتم نخیر از اون کارا نمیکنیم !
رفتیم ارایشگره گفت موهاش که بلند نیست ، اگه کوتاه بشه بدتر اذیتش میکنه و هی از مقنعه میاد بیرون !
به این چی میشه گفت ؟ حرف حق ؟ دست به یکی ؟ هر دو مورد ؟ هیچ کدام ؟؟؟
خلاصه هر چی بود دخترمو از توی ارایشگاه تا خود خونه به اشک ریزی انداخته بود !www.smilehaa.org

به معلمش میگم دخترم تو کلاس چه جوریه ؟ ازش راضی هستین ؟
یه جوری قیافه اشو چلوند و به حالت اوه اوه گفت یه حرفاااااایی میزنه ! تو کلاس همش میگه ضد حال زدی ! ایول ! ....
با لبخندی سراسر ندامت گفتمwww.smilehaa.org بعله .... اخه داداش بزرگ داره همه ی کاراش پسرونه است !!!

بخاطر اینکه تولدش می افتاد توی ماه محرم ، وقتی برای تعطیلات عید غدیر خانواده ام و خواهرام اومده بودن اینجا ، براش جشن تولد گرفتیم ...
خاله مهتابش داشت اتاقو تزئین میکرد و اون نظاره گر بود وقتی یکی از دستوراتش اطاعت نشد قهر کردwww.smilehaa.org رفت اون اتاق و در رو قفل کرد !!!

یه دفعه ، با لباس مدرسه ، بردمش دکتر ... دکتره یه جور نگاهش میکرد انگار میخواست بغلش کنه ... با مهربونی ازش پرسید پیش دبستانی میری ؟ وسط معاینه اش هم گفت نگا کیفشو ....
برعکس دخترم بی حال بود اصلا توجهی نمیکرد www.smilehaa.org


روز عید غدیر یهو دندونش لق شد . اونقدر لق که شوهرم خواست بکنه . امروز معلمشون وقتی داشت اونو تحویل میداد گفت دندونشم افتاد گذاشتمش تو دستمال دادم دستش !
نگاه کردیم دیدیم یه دندون کج از داخل داره در میاد !!!www.smilehaa.org


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : چهارشنبه 1391/08/17 | 18:9 | نویسنده : سایـه |
سلام

عیدتون مبارک

* ویژه نامه عید غدیر



تاريخ : شنبه 1391/08/13 | 8:22 | نویسنده : سایـه |
سلام

اینقدر بعضی وقتا از دست بلاگفا اعصابم خورد میشه که دلم میخواد بگیرم پر پرش کنم !

یادش بخیر یکی از بچه ها اون دفعه میگفت الموت لبلاگفا که من بهش تذکر دادم که در عربی گ نداریم و باید بگه الموت لبلاکفا

یعنی نمیشه بریم یه وبلاگو باز کنیم و یه مورد از گیج بازی های بلاگفا ننوشته باشه

دیگه خسته شدیم دیگه به اینجامون رسیده ( دقیقا اینجا ... زیر دماغمون )

چرا اقای شیرازی با این همه ادعای برترین سرویس دهنده و اینا ... دستی به سر و گوش اینجا نمیکشه ؟ چرا بروزش نمیکنه ؟ چرا اینجا مثل عصر حجر مونده و هیچ تغییری نمیکنه ؟

چطور توی پارسی بلاگ همه ی نوشته ها و پستهای شبکه ی اجتماعی شون خونده و بعضی هاشون برگزیده میشه ولی اینجا هردمبیله !
اونجا شبکه پیام رسانش یه شبکه ی اجتماعیه که ادمو از عضویت توی خیلی از شبکه های ناجور یا چت روم ها بی نیاز میکنه ...

یه نامه سرگشاده گذاشتیم توی ادامه مطلب برای اقای بلاگفا

هر نظر و پیشنهادی دارین بگین تا اضافه بشه و همگی برای بلاگفا ایمیلش کنیم ، شاید اثری کرد ....

این یک انقلاب رنگینه  قطع کننده ی این حلقه نباشید  

 روز عرفه ی خوبی داشته باشین و عیدتون مبارک



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1391/08/03 | 18:0 | نویسنده : سایـه |
سلام

نمیدونم چرا خیلی خیلی به این دنیای مجازی معتاد شدم . دوری از نت در حالت عادی بیشتر از یک روز نمیتونه باشه و اگه حالت غیر عادی مثلا مسافرت یا قطعی نت پیش بیاد اجبارا قبول میکنم و کنار میام

به نظرم این خیلی بده
و دلم میخواد ترکش کنم ...
میخوام خودمو ببندم به تخت ...
میخوام برم کمپ !

نمایی از محیط باز کمپ ترک اعتیاد چیتگر

میخوام ببینم میتونم یه هفته اینترنت دم دستم باشه و من اصلا و ابدا طرفش نیام ؟
برای قضیه ی بی حوصلگیم هم میخوام خودمو فیزیک درمانی کنم !
میخوام بیرون برم
پیاده روی کنم
کتاب بخونم
خیاطی کنم
کارای عقب افتادمو اروم اروم انجام بدم

این اینترنت لعنتی همیشه گزینه ی اول ِ وقت فراغتم بوده
اگه ترکش کنم میتونم ازاد بشم و به کارای عقب موندم برسم .....
میخوام ببینم اینقدر اراده رو دارم ؟

* امروز شنبه است . تا صبح شنبه ی دیگه .... قضیه رو حیثیتی میکنم که نشکنمش . اگه منو جایی دیدین لطفا مچمو بگیرین و برم گردونین کمپ !

* متن نوشته شده روی دیوار کمپ : خداوندا ! اراده و زندگی ام را به تو میسپارم . مرا در بهبودی ام راهنمایی کن

* این پست ، پست ۳۳۹ - بازدید کل وبلاگ ۷۰۵۶۹ در مدت ۵ سال و نیم ...

* بامداد روز یکشنبه از کمپ اومدم بیرون . ممنون از دوستایی که دست پر اومدن ملاقات . شرمنده که کامنتای بعضیا تایید نشد . خدا رو شکر خماری هم نکشیدم . خیلیم حس خوبی داشتم . حس هدر نرفتن عمر ...
برای ادامه دادن یا ندادن نوشتنم بعدا فکر میکنم ...
فعلا ......



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1391/07/15 | 10:30 | نویسنده : سایـه |
سلام

هی خواستم نگم بهتون و نگرانتون نکنم ، دیدم نمیشه ...
راستش من به یه بیماری مبتلا شدم که مسری هم هست ...
لطفا یا با ماسک وارد ادامه مطلب بشین کالای پزشکی صدریا اصلا نیاین !

خوندن ادامه مطلب برای بیماران قلبی و بچه ها و افرادی که روحیه ی حساس و تاثیر پذیر دارن توصیه نمیشه

لطفا مراعت کنین تا شرمنده تون نشم ....

 

* اين روزا انقدر تو اينترنت جمله هاي عاشقانه و شکست عشقي خوندم..
که جدي جدي باورم شده يکي ترکم کرده رفته....... !
الان منتظرم برگرده|:

 منبع : پیامرسان

توي جلسه بودم....مسيج داد:ناهار چي درست کنم؟؟
ذوق مرگ شدم...خب هر چي درست کني ميخورم
نه بگو چي؟؟
لوبياپلو
باشه
بلافاصله بعد جلسه خودمو رسوندم خونه...بوي غذا تو خونه پيچيده... چايي حاضره... يه فنجان چايي آماده روي ميزه....
تو چايي نميخوري؟؟
نه...ناهار بيارم ...آره... چرا براي خودت غذا نميکشي؟؟
من روزه م....(همه ي ذوقم سرکوب شد... تو ميدوني که من تنهايي غذا نميخورم!)

منبع : بازم پیامرسان



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1391/07/04 | 10:57 | نویسنده : سایـه |
سلام

همین چند روز پیش بود که شروع کردم به زراعت !
اولش پرتقال و انبه و هندونه کاشتم بعد کم کم موز و اناناس . هی از چاه اب میکشیدم هی ابیاری میکردم ...
چند تا مرغ هم خریدم با بز و گوسفند ... و اخرشم طاووس !
چند تا دستگاه یخ و بستنی سازی و نخ ریسی و مارمالاد و شربت گیری هم خریدم
الاغ و موش خرما و سگ هم تو دست و بالم بود برای کار ...


وای که چه رویایی بود ....
عین فرفره میرفتم شیر بز ها رو میدوشیدم و پشم گوسفندا رو میچیدم و از ساحل صدف جمع میکردم و تعمیرات انجام میدادم و هیزم توی اجاق میریختم ....

حیف که خیلی زود تموم شد
از بس محو بازیش میشدم و چند ساعت در روز بازی میکردم دو سه روزه تموم شد
ولی خداییش هم گرافیکش عالی بود هم بازیش . مخصوصا برای بچه های و افراد با روحیه ی لطیف

Exotic Farm - Download Full Version Free
پر سرعت دارهاش از اینجا میتونن دانلودش کنن . ۶۶ مگابایته

* دوباره با یه اسم دیگه بازی رو شروع کردم  و کلا دکوراسیون جزیره ام رو تغییر دادم . پسرم میگه نمیدونم این بازی چی داره که مامان ازش خوشش میاد ... خب مرده دیگه ازش توقع لطافت نمیشه داشت

* ااینم  یه بازی قشنگ دیگه برای بچه ها . بازی میکنیم و امتیاز های بازی تبدیل به پول میشه برای خرید ماهی و لوازم تزئینی و ... برای اکواریوم شخصی مون



تاريخ : سه شنبه 1391/07/04 | 10:31 | نویسنده : سایـه |
سلام

خب ... به سلامتی پاییز هم رسید ...
اون یک ساعت وقت گم شده مونم پیدا شد . همون که اول بهار گمش کرده بودیم

به همه ی مامانهایی که بچه مدرسه ای دارن باز شدن مدرسه ها رو تبریک و تسلیت عرض میکنم
تبریک بخاطر اینکه چند ساعتی از دست شیطونیای بچه هاشون راحت میشن و تسلیت برای اینکه هر روز کلی حرص و جوش برای تکالیف مدرسه و خواب و بیدار شدن بچه ها داشته باشن با یه عالمه بکن و نکن که تا ۹ ماه بعد هم تاثیری در انجامش نمیبینن !

* اینا قانونهاییه که توی خونه مون برای پسرم گذاشتم :
دیگه هیچ صبح سرش رو نباید بشوره ! حمام رفتن و سر شستن باید روز قبل انجام بشه
اگرم سرش خیس بود جلوی باد پنکه نشینه !
هر روز باید صبحانه بخوره!
برای مدرسه یا خوراکی برداره یا پول برای خوراکی !
اول صبحانه میخوره بعد لباس میپوشه !
از مدرسه که اومد لباساشو اویزون میکنه
قبل از رفتن به مدرسه هم باید رخت خوابشو جمع کنه
شب ها ۱۰ حالا نشد ۱۱ بخوابه !
روزهای سرد هم باید لباس گرم بپوشه و پیشونیشو بپوشونه !
کیفشو قبل از خواب اماده کنه


خدایا یعنی میشه امسال این کارا رو انجام بده ؟

* از پیش دبستانی دخترم تماس گرفتن که بخاطر نداشتن لباس فرم از ۸ مهر کلاساشون شروع میشه ! چقدر سخت بود به بچه ای که چند روزه داری براش شمارش معکوس میشماری بگی چند روز دیگه اضافه شد !

* دلم یه پاییز میخواد با صدای خش خش برگ زیر پام ... دلم برگهای خشک و زرد روی زمین ریخته شده میخواد ... دلم هوای خنک و نم نم بارون میخواد ...

* هفته ی دفاع مقدس ... واقعا احسنت به همه ی کسایی که برای این دفاع کاری انجام دادن ....

ایران ما

* با تاخیر تولد حضرت معصومه (س) و روز دختر رو هم تبریک میگم .

* لینک دانلود همشاگردی سلام . هی ... یادش بخیر ... از اول مهر و بازشدن مدرسه ها فقط همینو یادم مونده !!! اصلا یادم نمیاد روزای اول مدرسه چطور میگذشت ! حالا یه جور میگم انگار بقیه ی اتفاقای مدرسه یادم مونده !
برای دانلود نرم افزار اینترنت دانلود منیجر رو اگه نصب داشته باشین راحت میتونین دانلودش کنین ...



تاريخ : شنبه 1391/07/01 | 11:22 | نویسنده : سایـه |
سلام

اهســـــته اهســـــته ...
پله پله ...
از نردبان عمرم بالا ميروم ...


نميخواهم به پايين نگاه کنم
سرم گيج ميرود

به شوق نزديک شدن به او نگاهم را به بالا ميدوزم ....

و امروز من روی پله ی سی سوم ان ایستاده ام .....

* ممنون از مستانه جون ، مهتاب و مریم و ان شرلی و رایحه(که تولد خودشم بودمبارک باشه رایحه جون) و دختردائی ام نفیسه  و ساقی رضوان که یادشون بود و تبریک گفتن ...

و بقیه که بعدا تبریک میگن

* امسال نخواستم خانواده ام منو سورپرایز کنن . خودم بهشون گفتم که فردا تولدمه و کادو هم نمیخوام . فقط میخوام یه روز خوش و شاد داشته باشم . همین ...

* ازشون پرسیدم یادتون بود که تولدمه ؟ پسرم گفت اره . شوهرمم گفت اره میدونستم توی این ماهه و میدونستم که هنوز نیومده و به زودی خواهد رسید . بعد همین جوری نیگام کرد

* امروز بعد از نماز جمعه و تظاهرات به همراه یک برادر شوهر ، رفتیم رستوران  خیلی خیلی خوش گذشت ... بچه هامون هم حرف گوش کن بودن نخواستن منو ناراحت کنن، کادو نگرفتن واقعا دلم کادو نمیخواست ... دلم خوشبختی میخواست که حاصل شد



تاريخ : پنجشنبه 1391/06/23 | 15:34 | نویسنده : سایـه |
سلام

اینجا جنگل زیبای مازندرانه . عکسا رو هم خودم گرفتم نزدیک همون روستای اجدادی مون ...

این هام همراهامون بودن و با اینکه مزدا دو کابین شون جا داشت ولی میگفتن جنگله و وانت سواریش

اینجا ورودی مزار شهدای روستای اجدادی مونه ... اون درخت بزرگ سمت چپ یه درخت خیلی خیلی پیره و میگن که زیرش یکی از ادمهای خوب دفن شده ... اجداد منم اینجا دفن هستن و همینطور دائی شهیدم ...

اینم دخترمه که داره قبر دائیمو میبوسه ... ایده اش از خودش بود

و این قبر قدیمی مال سال ۴۲ هست که سمت چپ قبر نوشته : یاران و برادران مرا یاد کنید . سمت راست هم نوشته : با فاتحه ای دل مرا شاد کنید (حالا یه فاتحه برای دلشاد کردنش ......)

نمای قبرستان و تپه های پشتش ...

درخت پیر و یه خونه ی چوبی که از قدیم پشتش درست کرده بودن ....

* ایکاش الان اونجا بودم .....

* چرا وقتی مطلب رو تنظیم میکنیم تا در اینده نمایش داده بشه ، بعد از انتشارش توی وبلاگ دوستان بروز شده نشون داده نمیشیم ؟مطلب قبلیم اینجوری شد


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : یکشنبه 1391/06/19 | 13:15 | نویسنده : سایـه |

سلام

چند روز پیش رفتم دخترمو پیش دبستانی ثبت نام کردم و دارم کم کم کارای اونو انجام میدم . خریدن لباس فرم ، دادن ازمایش ، چشم پزشکی ، خرید لوازم التحریر و کیف و ....

پیش دبستانی دخترم نزدیک خونه ی جدید مونه و حدود دو سه ماه من باید هر روز یه مسافت طولانی دخترمو ببرم و بیارم . یعنی میشه یه مسافت پیاده روی ، سوار شدن به اتوبوس واحد و گذروندن ۵ ایستگاه . لطفا فکر سرویس رو هم نکنین که توی این وضع اسف ناک خونه سازی با این هزینه های نجومی ، بهتره دور سرویس رو خط بکشیم ! این ماجرا تا وقتی که بریم به خونه ی جدید ادامه داره و اون وقت من راحت میشم .
داشتم به این فکر میکردم که پاییز امسال از سالهای قبل سرم شلوغ تره که یاد پارسال افتادم که با دخترم میرفتم کلاس خیاطی ! گفتم نه امسال بهتر از پارساله

نمیدونم یادتون هست که من چقدر روی دماغ دخترم حساسم یا نه ؟
دخترم هم که یادتونه تخصص داره در ضربه به دماغش ! کلا دماغش جاذب ضربه است  تا حالا چندین بار بعد از ضربه از دماغش عکس گرفتیم یا بردیمش دکتر که شکستگی دیده نشد ولی چند وقت پیش متوجه شدم یک طرف دماغش از داخل تقریبا بسته شده ! (مثل دماغایی که انحراف دارن) 

از وقتی از سفر برگشتیم بگم ۴ بار ضربه به دماغش خورده کم نگفتم !

یه بار باباش داشت میخ از چوب بیرون میکشید دخترم هم که همه جا حضور داره ، همون لحظه ی بیرون اومدن ، برای بررسی همه ی جوانب سرشو اورده بود ۲۰ سانتی چوب و میخ خورد به دماخش ! البته محکم نخورد . فقط در حد قرمز شدن جاش .

منم داشتم هندوانه از زمین بلند میکردم بازم دخترم که همه جا حضور داره و همیشه در صحنه است و همیشه پایه ی کمک کردنه ، اونم دولا شد و هندونه خورد تو دماغش !!!

پسرم یهو از کشو ی وسایلش یه وسیله ی پرتاب سنگ *پیدا کرد و یه سکه ی فلزی گذاشت توش و اومد جلوی خواهرش و صداش کرد و تق ! مثلا وسیله ی جلوی پای خواهرشو نشونه گرفت ولی صاف خورد روی دماغش و خین و خین ریزی راه افتاد !

رفته بودیم بیرون داشتیم بدو بدو از خیابون یک طرفه ی شلوغ رد میشدیم و با اینکه دست دخترمو داشتم ولی اون جلو تر از من میدوئید . یهو متوجه ی یه پژو شدم که با سرعت داشت دنده عقب می اومد و دخترمو کشیدم به سمت خودم ! خطر از بیخ گوشش رد شد !!! وقتی با تن لرزه رسیدیم به پیاده رو دخترم گفت دماغم له شد !!!

حالا بماند چند بار محکم کله اشو کوبوند به دست و سر ما و بعدش گفت اخ دماغم !!!

همین الانم سبد پلاستیکی لباس چرکها رو گذاشته بود روی سرش ، اومدم از سرش دربیارم یهو گفت اخ دماغم !!!

اون دفعه با خواهرام صحبت میکردیم به این نتیجه رسیدیم که باید براش یه دماغ بند فلزی بگیریم تا خیالمون راحت باشه

* یه دفعه هم جلوی خونه ی مهتاب اینا ، بعد از افطار من و مهتاب رفته بودیم بدرقه ی یکی از مهمونا که یهو صدای قیییییییییییییییییییییییییییییییژ ترمز یه ماشین قلبمونو ریخت روی زمین ! دخترم به حرفم گوش نکرده بود و دنبالم اومده بود پایین و با اینکه دیده بود ماشین داره میاد ولی تو عالم بچگیش فکر کرده بود خودشو میرسونه به من ... نزدیک بود راننده و مهمون مهتاب اینا دست به یقه شن سر اینکه ادم توی کوچه که با این سرعت نمیاد و خط ترمزت نشون میده که سرعتت چقدر بوده و ..... (یادته مهتاب ؟) دیگه جوری شده بود که از یه خونه که بیرون می اومدیم من عین دستبند پلیسها دست دخترمو میگرفتم و ول نمیکردم تا توی خونه ی بعدی !(یادته مهتاب ؟)

* من نمیدونم چرااااااااااا این همسایه هامون بهمون اب نمیدن تا بنایی رو شروع کنیم ؟ اخه اینا دیگه چه جور ادمین ؟ با اینکه بهشون گفتیم هر چقدر خرجش بشه رو تقبل میکنیم . خدا کنه زودتر انشعاب اب مونو بیارن ....تا اذر وقتی نمونده !!!

* TakeDel.Com-070f60f0ba.jpg وسیله ی پرتاب سنگ یا همون تیر کمون یا به قول شمالیا رزین !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : جمعه 1391/06/17 | 20:17 | نویسنده : سایـه |
سلام

خونه ها

دایره ی قرمز خونه ی بابامه ، ابی خونه ی مهتاب ، صورتی خونه ی مادرشوهرمه ، زرده خونه ی خالمه ، خاکستری و سبز هم خونه های فامیل های مشترک دیگه ، بیضی بنفش خونه برادر شوهرا و پدرشوهر مهتابه که همه توی یه مجتمع هستن که اونها هم فامیل مشترک من و همسرم هستن . از خونه ی مهتاب در خونه ی مادرشوهرم مشخصه و از پشت بام خونه ی مامانم اینا ساختمون مادرشوهرم اینا معلومه و دقیقه ای هم اگه بخوایم حساب کنیم حدود ۵ تا ۱۰ دقیقه پیاده راهه ....

بین راه شمال

گل تو راهی

این عکس مال همون روزیه که با شوهر خواهرشوهرم داشتیم میرفتیم شمال ... از گرمای سوزنده ی تهران رسیده بودیم به خنکای فیروزکوه ... بقیه از ماشین پیاده شدن ولی من بخاطر اینکه دخترم روی پام خوابیده بود توی ماشین موندم و این گل رو هم هدیه گرفتم

روبالشی بچگیام

این روبالشی شاید برای شما خاطره انگیز نباشه ولی برای من خیلی خاطره انگیزه . روبالشی بچگیای من عین همین بود . اون موقع تازه نساجی مازندران این طرح های روبالشی رو زده بود و خیلیا تو شهرمون و فامیلامون از اینا داشتن . که یه روش جلوی یه عروسک و روی دیگه اش پشت عروسک بود که برای دوخت عروسک هم جا دوخت داشت و زیرش هم اموزش داده بود که دورش رو بدوزین و مثلثی هاشو قیچی کنین و توشو پر از پنبه کنین و به عنوان عروسک هم میتونین استفاده کنین ...
مهتاب و سحر هم طرح کوتوله ی سفید برفی رو داشتن با دو رنگ مختلف .

اون روی بالش بچگیام

اینم پشتشه . این روبالشی رو مامانم اضافه خریده بود و موقع ازدواج من داده بود به من ... منم دادمش به دخترم .....

موتور چشم دار

این موتوره همیشه توی کوچه مون زنجیر شده به یه کولر ابی !
دیدنش اعصابمو خورد میکنه وقتی از در بیرون میام و میبینم موتوره داره نگاهم میکنه !

چشم موتور

اینم چشاش !اخه چه معنی داره برای موتور چشم میذارن ؟

خوابگاه عروسک ها

یه شب دیدم دخترم یه سری عروسک رو خوابونده ، اونم با کتاب ! تشک و پتوی های کتابی !

ببری جون

این ببری جونو دخترم روز تولد داداشش از عمو و زن عموش کادو گرفت

پنگوسن !!!

وقتی ادم اول به این نایلون فریزر نگاه میکنه و عکس پنگوئن رو میبینه نا خود اگاه یاد پاکت پنگوئن می افته ولی این پنگوسنه !!!

اکواریوم مردابی

اینم نمای اکواریوم مونه بعد از برگشتن مون ! بیشتر شبیه مردابه ! وقتی اومدیم توی اتاق و اکواریوم رو اینجوری با ماهیای مرده و متلاشی دیدیم تا یه مدت من و همسرم توی سکوت و با ناراحتی فقط نگاش کردیم ... طفلک ماهیای بیچاره مون ..... خدائیش وسطای سفر اصلا یادشون نبودیم تا موقع حرکت که یهو یادمون افتاد اخ ماهیا ! پمپ هوا و تمیز کننده اب شون تایمری بود و تنها مشکل غذاشون بود که یه فروشنده گفته بود میتونین چند تا برگ کاهو بذارین توی اکواریوم و برین مسافرت .... ولی سفرمون طولانی شد و .... یکی از تلخی های سفر همین بود ...
سمت راست ماهی گلد فیشه که عمودی روی ابه ....

 * برای یاسی مامان دینا و دنی : دو دفعه است اومدم وبلاگت ولی یا کامنت دونی باز نمیشه یا نظر ثبت نمیشه . اینو برات نوشته بودم گفتم بذارمش بعدا نگی نیومدی : سلام یاسی جون
منم نمیدونم [خونسرد]

چه باحال ادم بچه ی داداششو تو تلویزیون ببینه . البته میدونم که تو ندیدی [نیشخند]

چه پلاژ توپی رفته بودین هاااااااااااااا
با اینکه خودمونم همون طرفا بودیم ولی دلم خیلی خواست
دخترت هم حق داشت حس پرنسسی بهش دست بده [رضایت]

* برای نهاد (همیشه ۱۳) هم کامنت دونیش باز نشد



تاريخ : پنجشنبه 1391/06/09 | 11:37 | نویسنده : سایـه |

سلام

چند روزیه که برگشتم خونه ولی درگیر امتحاناتم ... دقیقا 45 روز نبودم ! چهل و پنج رووووز !

چهل و پنج روز در کنار خانواده و فک و فامیل . کسایی که واقعا دوستمون داشتن و برای بیشتر موندن مون چه کارها که نکردن ... کسایی که دل کندن ازشون سخت بود ... خیلی سخت ....

و باز برگشتم به همون خونه ی مزخرف قبلی با همون حالت نیمه اسباب کشی ! که روی پله هاشم پر از وسیله و خرت و پرته و جایی برای نگهداریشون نیست ! و شمارش معکوس برای رفتن مونم کم کم داره شروع میشه و هنوز خونه ی جدید از حالت اجری در نیومده !

هی ... یادش بخیر حدود 50 روز پیش شوهر خواهرشوهرم گفت میخواد با ماشین خالی بره شمال و پیشنهاد داد همراش بریم و منم خواستم خانواده ام رو سورپرایز کنم و بهشون نگفتم که داریم میایم . یادش بخیر وقتی شوهر خواهر شوهرم ما رو جلوی خونه ی بابا اینا پیاده کرد و بابا در رو باز کرد واقعا متعجب بود و صدای مامان بعد از شنیدن سر و صدای ما ، از اتاق کوچیکه می اومد که اقا ؟ کیه ؟ ها ؟ و من بعد از روبوسی زود برای مهتاب زنگ زدم و اونم خیلی عادی گوشی رو برداشت و وقتی صدامو با شماره ی بابا اینا شنید خیلی تعجب کرد و با اینکه گفتم شام نمیمونیم و میخوایم کمی بعد بریم خونه ی مادرشوهرم ، با بچه هاش اومدن خونه ی بابا connie_43.gif......(یادته مهتاب؟)kiss.gif

شوهرم یکی دو روز بعدش با شوهر خواهرشوهرم برگشت شهرمون ...و بهترین و شیرین ترین و لذت بخش ترین وقت سفرم شروع شد . زندگی بودن اجازه ی لحظه به لحظه ! هر کاری که خودم راحت بودم و هر کاری که دلم میخواست ! وای که چه شیرین بود .... البته مدتش فقط ۱۰ روز بود . صبح ها اگه مهتاب خونه ی بابا نبود من اونجا بودم ... توی این چند روز چندین بار هر 4 تا خواهر خونه بابا جمع شدیم و همسراشونم برای راحتی و ازادی ما فقط برای خوردن شام می اومدن و چند بار هم شوهراشون تنهایی رفتن خونه شون و شب خواهران بی دل رو تکرار کردیم ... (واقعا دستشون درد نکنه. اوضاع همین طور قشنگ و لذت بخش بود تا اینکه خبر رسید که قراره همسرم بیاد و یه مدت بیشتر می مونیم که اومدن هاشون کمتر و مونده هاشون ته کشید )

چقدر با بابا اینا رفتیم خونه ی خاله و دایی و عمه و عمو .... چند بار هم دعوت شدیم ...
توی ماه رمضون توی 15 مهمونی افطار شرکت داشتیم و یه بار هم افطار ، بابا ما رو برد رستوران
یکی از اون مهمونی ها روز تولد سحر بود که به صرف افطار برگزار شد
از وسطای ماه رمضون هم خواهر شوهر کوچیکه ام با دختر 12 ساله اش اومدن و خونه ی مادرشوهرم موندن تا تعطیلات عید فطر و با هم خیلی خوش گذروندیم ....
اخرای ماه رمضون اونقدر پشت سر هم دعوت بودیم و همه ی مهمونا هر شب همدیگه رو میدیدیم که دیگه با بعضی از عروسای جدید فامیل هم خودمونی شده بودیم
دختر خاله ی فرنگی مونم دیدم و با اینکه خیلی چهره اش برام غریبه شده بود ....
یه بار برای امتحانم که 24 مرداد بود خواستیم برگردیم که بخاطر خانواده ها کنسل شد (البته خدائیش منم اصلا نخونده بودمش)
اخرین افطاری ماه رمضون هم توی روستای ییلاقی اجدادی مون گذروندیم و عید فطر هم رفتیم جنگل ....
و اول شهریور هم تولد پسرم بود که بابا و مامان زحمت کشیدن و براش تولد گرفتن و خانواده ی شوهرمم girl_hide.gifدعوت کردن و همگی به زحمت افتادن و خجالت مون دادن ....
بعد از برگشتن هر دفعه که سحر بهم زنگ میزنه ، میزنه زیر اواز که .... هنوز عادت به تنهایی ندارم ... باید هر جوریه طاقت بیاااارم .... منم میزدم زیر خنده ... بعد شاکی میشد که چرا وقتی اینو میخونه میخندم منم دفعه ی اخر ادای گریه دراوردم که خنده اش گرفت ....... (سحر منم واقعا هنوز عادت به تنهایی ندارم ....)

اونقدر خوش گذشت که دیگه مثل قبل ، برگشتن برام شیرین نبود ....

اه یه بار خواستم توی ورد بنویسم و انتقال بدم ببین کل نوشته ها داغون شد رفت !!!!!


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : چهارشنبه 1391/06/08 | 15:35 | نویسنده : سایـه |

سلام

اگر گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم ،
و يا از روي خودخواهي فقط خود را پسنديدم ،
اگر از دست من در خلوت خود گريه اي کردي ،
اگر بد کردم و هرگز به روي خود نياوردي ،
اگر زخمي چشيدي گاه گاهي از زبان من ،
اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من....

حلالم کن....و اين شبها دعايم کن....

(البته لطفا )


 

* نماز و روزه هاتون قبول . شهادت امام علی رو هم تسلیت میگم ...

* ماه بهار قران داره میره ولی نمیدونم چرا درختای من هنوز شکوفه ای نزدن !  سال به سال دریغ از پارسال !!! امسال چه ایده هایی هم داشتم ! خوندن تفسیر جزء ۳۰ ، خوندن چند باره ی جزء ۳۰ برای ثواب بیشتر (چون تعداد ایه هاش بیشتره و ثوابش بیشتر بشه) درس خوندن .....

* رفته بودیم خونه ی یه پیرزن که سرطان داره و دکترا جوابش کردن ولی خودش خبر نداره و نمیدونه سرطان داره ، بهمون گفت ایشالله جد شما کمک کنه دکترا بهم بگن که ازمایشام خوبن و عمل لازم ندارم .... بغض گلومو گرفت ... خیلی جلوی خودمو گرفتم تا تغییری توی چهره ام حس نکنه ...... میگفت اگه بهم بگن عمل دارم میمیرم ! دکترا تشخیص دادن عمل فایده ای نداره و اگرم درصدی داشته باشه تحمل شیمی درمانی سخت بعدشو نداره ....
امیدوارم مرگ راحتی داشته باشه .....

* بیچاره شیطان ! وقت های معمولی سال هر کار خطایی میکنیم میندازیم گردنش ، حالا که در غل و زنجیره و نمیتونه کاری کنه معلوم میشه که خیلی هم تقصیر اون نیست ! جنس خودمون خرابه !

خدایا توی این شبها تقدیر یکسال ما رقم میخوره ... شفای مریضها رو در تقدیرشون بذار .... اگرم راهی نداره راحت تر ببرشون ....

* گفتن بین شبای قدر شب ۲۳ رمضان از بقیه بالاتره ، میگن کاروان حجاج در این شب بسته میشه ... میگن ........ خدایا میشه بازم لطف و رحمتتو شامل ما کنی و گناهامونو ببخشی و بهترین تقدیرا رو برامون بذاری ؟



تاريخ : شنبه 1391/05/21 | 12:13 | نویسنده : سایـه |

سلام

نبودنمو ببخشین . خونه نیستم ... الان شمالم کنار خانواده ام .
اومدنم هم فعلا معلوم نیست
شاید قبل از ماه رمضون
شایدم اخرای ماه رمضون

خونه نیمه کاره هم خریدیم . اول اینجا رو پسندیده بودیم ولی بعد یه جای بهتر پیدا شد که موقعیتش واقعا عالی بود ولی گیر شهرداری داشت که ما هر چی صبر کردیم مشکلش حل بشه نشد و طرف به همین خاطر میخواست خیلی ارزونتر بفروشه که یه بنگاهی هم گفت بگیرین براتون درستش میکنم یکی رو میشناسم که با ۵۰۰ تومن همه کارا رو ردیف میکنه !!! ولی ما نخواستیم با رشوه دادن خونه دار شیم !

این خونه هم بد نیست ولی چون از اینجا بهتر رو دیدیم الان زیاد برامون لذت بخش نیست . جاشم خیلی بزرگ نیست . ۸۵ متر با پارکینگ و حیاط خلوت !

الان چاه کن ها دارن چاه ها رو میکنن . بعدش هم قراره یکم اسکلت ساختمون رو دست کاری کنیم .
یه روز قبل از حرکت قرار شد من برم دنبال کار ثبت نام امتحانام و همسرمم بچه ها رو بگیره ببره خونه جدید تا در خونه رو ضد زنگ بزنن من رفتم و ثبت نام کردم و یه راست رفتم خونه ی جدید مون دیدم به به ! همه تر و تمیز و اتو کشیده با لباسای پلو خوری رفتن دارن رنگ میزنن ! البته بیشتر خودشونو رنگ زدن تا در رو !

حرصم گرفت ! هر سه تاشون صورت ها و دست و لباس و شلوار و کفششون دونه دونه های رنگی شده بود ! دخترم که یه روسری سرش کرده بود که اولین بار بود سر میگذاشت !!!
خلاصه اولین ناهار این خونه رو هم خوردیم و عصر برگشتیم خونه قبلی ...

* چقدر مزد کارگر و بنا زیاد شده !!! ادم وسوسه میشه بره کارگری !

* امتحانات از وسط ماه رمضون شروع میشه ! عجب موجوداتی هستن هاااااا یعنی دو هفته نمیتونستن صبر کنن ؟ امتحان من ۲۵ ماه رمضون افتاده ! تا ۱۱ شهریور !

* عینک دخترم بعد از این همه مدت پیدا شد !!! یه جایی بود که به عقل جن هم نمیرسید . ولی نمیذاره !



تاريخ : شنبه 1391/04/24 | 16:13 | نویسنده : سایـه |

سلام ...
روز میلاد اخرین منجی مبارک


البته فقط این گفتن ها مال همین روزهاست
فردای ۱۵ شعبان با امام عصرمون خداحافظی میکنیم تــــــا سال دیگه ...
نه البته ! توی مشکلات یادش میکنیم و براشون نذر میکنیم
توی ترس هامون یا امام زمان میگیم
موقع انتخاب یه روز تعطیل برای عقد و عروسی و مهمونی هامون روز تولدشونو بهانه میکنیم بعد یه مجلس با رقص و اواز و بزن و بکوب هم میگیریم که صداش تا چند تا کوچه شنیده بشه ...
توی مناجات هامون هم گاهی که یادمون باشه و دعاهای خودمون تموم شده باشه برای فرجشون دعا میکنیم ....
هر وقت هم که اعصاب مون از این همه جنگ و دشمنی توی دنیا خورد بشه طلبکارانه هوار میکشیم که چرا امام زمان ظهور نمیکنه ؟
ولی برای شادی ایشون هیییییییییییییچ کاری انجام نمیدیم !
این است عشق و ارادت ما !

با کدام ابرو ، روزشمارش باشیم ؟
عصرها منتظر صبح بهارش باشیم ؟
سالها منتظر سیصد و اندی مرد است
انقدر مرد نبودیم که یارش باشیم
سالها در پی کار دل ما راه افتاد
یادمان رفت کمی در پی کارش باشیم

من کمتر وقتی میشه که از ته دل بگم اقا بیا
با خودم میگم من که مردش نیستم چرا الکی بگم اقا بیا ؟
بگیم بیا و وقتی اومدن حرفشونو زیر پا بذاریم ؟ کاراشونو مثل یه ادم عادی تجزیه تحلیل کنیم و بگیم این کارشون درست نبود ؟ جنگ بشه و ما مخالف باشیم و نریم ؟
همون بهتر که مثل کوفیا نباشم و نامه ی اقا بیا به امام هم ننویسم

* همه میدونیم چیا امام مونو شاد میکنه ولی مردش نیستیم که اونو انجام بدیم
دل امام مون وقتی شاد میشه که ما گناه نکنیم . گناه ... گناه مثل بیرون موندن عمدی مو ، مثل ارایش کردن صورت در معرض دید نا محرم حتی خیلی نامحسوس (بعضیا فکر میکنن ارایش نا محسوس اشکالی نداره ولی هر چیزی که ادمو زیبا تر از قبل کنه ارایشه یکی هم داشت خودشو گول میزد که من که با این ارایش نا محسوس زیبا نمیشم خندم گرفت ... خب اگه زیبا نمیشی مرض داری سرخاب سفیداب میکنی ؟) گناه مثل اذیت کردن مردم چه با گذاشتن وسایل و خرت و پرت توی کوچه و خیابون و راه بندون کردن چه با سر و صدا و چه روحی یا جسمی ... مثل بد دهنی و فحش و بد بیراه مثلا سر جای پارک ... مثل دروغ گفتن حتی به شوخی که تاکید شده دروغ نگویید حتی به شوخی که اینجوری میشه که هیچ کس به حرف راست کسی هم اعتماد نمیکنه و فکر میکنه داره الکی میگه یا شوخی میکنه ... مثل این اینجوری گفت اون اون کارو کرد ... مثل هزار تا کار ریز و درشت دیگه که خیلیا مون ، بی اهمیت بهش ، انجام میدیم ......
خیلی از کارایی که خدا ازمون خواسته کاراییه که هر ادم با اخلاق و مودبی در هر جای دنیا حتی بدون اعتقاد به وجود خدا هم به اون پایبنده ... همینه که یه مسلمون شیعه میشینه توی تاکسی و میگه والله ما با بهایی ها کار کردیم خیلی بیشتر از مسلمونش وجدان داشت ...
ماها با سهل انگاری هامون ابروی اسلام رو بردیم .... این باور شفاعت خیلیامونو پر رو کرده ! فکر میکنیم چون خدا رو دوست داریم و خدا هم که اینهمه مهربونه و همه رو بیشتر از پدر و مادر دوست داره پس ما رو میبخشه و هر کاری دلمون خواست میکنیم و میگیم بعدا توبه میکنیم ...
شفاعت هم شرط و شروطی داره .....
کدوم معلمی رو دیدین که به شاگردی که نه از بی استعدادی بلکه از سر بی حوصلگی و تنبل بازی درس نخونده و توی کلاس هم گوش نمیداده نمره بده ؟

* یادمون باشه کارنامه اعمال مون همیشه زیر دستای امام زمانه ...

* خدایا
خودت کمک کن اگه از اصحاب اقا نیستیم از دشمنانشونم نباشیم ....

* اون داستانو شنیدین (تقریبا به این مضمون) که یه عده خواستن با امام زمان ارتباط پیدا کنن و رفتن از بین یه عده عارف و خداترس گشتن و گشتن و یکی روز که از همه بهتر بود پیدا کردن تا رابط شون باشه ؟
که رفت روزها در مسجد هی عبادت کرد و کرد تا اینکه یه شب در زدن که اقا منتظرته بیا ...
اون تازه میخواست مشغول به کاری (---) بشه و دست دست کرد و گفت باشه شما برین من میام ...
باز اومدن دم در ...باز گفت خیلی خب شما برین من میام
گفتن زود باش اقا منتظرته گفت باشه دیگه چقدر میگین میام ....
صبح از خواب بیدار شد در حالی که در مسجد --- شده بود

این که عارف شب زنده دارش بود ، پس واااااااااای به حال ما !

* مطلب اقا نیا از وبلاگ میدانم که می ایی - مطلب اقا نیا از وبلاگ جمعه ی سبز - مطلب اقا نیا ... ما دروغ می گوییم از وبلاگ مزار بی نشان - مطلب اقا نیا (نقدی بر کتاب مهدی شجاعی) از وبلاگ دل نوشته ها

* اینو حتما باز کنین ... طلوع ماندگار



تاريخ : چهارشنبه 1391/04/14 | 10:42 | نویسنده : سایـه |

سلام

وقتی مادرشوهرم اینا اینجا بودن ، یعنی دقیقا وسطای امتحانات خرداد بچه ها ، از تلویزیون گزارش از مشهد اردهال و امامزاده سلطانعلی پسر امام باقر پخش کرد و ما هم گفتیم که کتاب زندگی نامه شونو داریم و مادرشوهرم خوند و عاشقش شد که بره زیارتش ...
اولش هر کاری کردیم تعداد مون با ماشین کرایه ای جور در نمیاومد ! ما ۵ تا بزرگ و یه بچه بودیم . بعد مادرشوهرم پیشنهاد کرد که با اون پسرش دو ماشینه بریم و کلی تدارک دید و دستور خرید داد و میخواستیم غذا درست کنیم و .... که اونا گفتن نمیایم دخترمون باید درس بخونه !
حالا پسر ما عین خیالشم نبود که باید فرداش امتحان بده !
شوهرم گفت من قبلا رفتم و نمیام ما هم گفتیم خب این پسره هم کمتر از دو هفته پیشش اردوی مدرسه ای رفتن اونجا ! چطور پسرمون اینقدر بازم علاقمنده ؟
اخرش ما با یه تاکسی دربست رفتیم مشهد اردهال ... نزدیکای کاشان ...
یه روستای کوچیک و کم رونق و یه ساختمون کم زرق و برق ! با یه حرم کوچولو که فضای دور حرمش به اندازه ی دو ردیف ادم بود . ولی جای دیگه برای نشستن و عبادت داشت ...
توی حرم هم چند تا امامزاده ی دیگه هم دفن بودن که یکیشون خانوم بود ...

ایکاش قبل از رفتن یه سرچ توی اینترنت کرده بودم . حیف شد این همه راه رفتیم و سرداب اعجاب انگیزشو ندیدیم . قتلگاهش نرفتیم ...
ایشون از نوادگان امام نیستن . ایشون پسر امام باقر و برادر امام صادق هستن که به نیابت از ایشون و به درخواست مردم منطقه به اینجا اومدن و چند سال مردمو ارشاد کردن که موقع شهادتشون سرشونو از بدن جدا میکنن .....

شهید اردهال

مزار سهراب سپهری هم توی حیاط امامزاده بود . جلوی ورودی بانوان ... که یه سری خانومها و اقایون مسن و باکلاس !!! که معلوم نبود از کجا اومدن فقط اومدن دور قبر سهراب و عکس گرفتن و گفتن و خندیدن و بدون اومدن به داخل امازاده رفتن .....یه زن و شوهر جوون هم عین ندید بدید ها با عکس روی دیوار سهراب هی عکس میگرفتن و یه جور ناز و کرشمه می اومدن واسه هم که حالمون بهم خورد

* سایت استان مقدس امامزاده علی بن محمد باقر (ع)
زندگینامه حضرت
سرداب اعجاب انگیز حرم

* موقعی که مهمون داشتیم هی به پسرم میگفتیم پســـــــــــر جان ! بشین درستو بخون بعدا وقتی نمره هات کم شد میندازی گردن مامان بزرگ و عموت هاااااااااااا
میگفت خوندم ! بلدم ! امتحانش اسونه ! نه گردن اینا نمیندازم ...
کارنامه اشو که گرفتیم اون چند تا امتحانی که مهمون خونه مون بود رو خراب کرده بود !
بعد میگه اهااااااااا این مال اون موقعیه که مامان بزرگ اینا اینجا بودن !!!
یعنی چی باید به این بچه گفت ؟
موقع امتحانا بهش میگفتم درستو بخون ... میگفت اَه ! بعد هی میگین تو بخاطر ما درس نمیخونی من اگه الان درس بخونم برای شما میخونم دیگه !!!
بهش میگم برو کلاسای تابستونه یه چیز یاد بگیر . ما وقتی بچه بودیم ارزومون بود بریم کلاس ولی ما رو نمیفرستادن میگفتن تنها نمیتونین برین چون شما دخترین ! وقتی میرفتیم مدرسه همه ی بچه ها یه کلاس رفته بودن جز ما !
تو کله اش نمیره ! یه جوووووووووووووووور میخواد استراحت داشته باشه انگار توی سال تحصیلی بکوب داشته درس میخونده !!! میگم برو کلاسای ورزشی مدرسه تون . هم تکواندو داره هم جودو میگه اگه کونگ فو بود میرفتم ! میگم اخه تکواندو با کونگ فو چه فرقی داره ؟ یکی مشت رو میگردونه بعد ول میکنه اون یکی ول میکنه بعد میگردونه میگه اخه جودو هم شد رشته ؟ یه چوب میگیرن تو دستشون و یوعاااااااااااا میکنن ؟
جودو چوب داره ؟
هر چی من میگم اون یه چیز دیگه میگه !
ولی به یه چیزهایی خیییییییییییییلی علاقه داره که من دلم نمیخواد اون کارا رو انجام بده
یکیش اشپزی . یکیش هم بافتنی !!! از اواسط سال تحصیلی که توی کتاب حرفه شون قلاب بافی یاد داده بود ، هی اصرار میکرد که بهم بافتنی یاد بده میگفت قلاب و کاموا داری یا نه . گفتم دارم ولی نمیدونم دقیقا کجاست گفت پس من میرم میخرم ... که حسابی داد و بیداد کردم که مگه زنی بشین درساتو بخون هر وقت تعطیل شدی اون وقت حرف بزن و .....
پارسال رفته بود نمایشگاه کتاب یه کتاب شیرینی پزی خرید ! بعد هی میرفت اشپزخونه رو به گند میکشید و برامون یه چیز نپخته می اورد و میگفت بفرمایید . مام میخوردیم و دم بر نمی اوردیم
نه که حوصله نداشت صبر کنه همون جور نپخته شیرینی و سیب زمینی مثلا سرخ شده و چیپس رو می اورد برای خوردن ...
بعد از تعطیل شدنش هم چند باری هی گفت من جارو برقی میکشم خونه رو
با اینکه تماااااااااااام سعی خودشو میکرد ولی بازم یه عالم اشغال روی زمین و گوشه و کنارا بود
بعد یه بار دقت کردم دیدم با لوله ی جارو برقی داره مو و لپ و دستش و لباسشو می مکه !

امروزم باااااااااااااز گفت اِ ! چقدر بگم بهم بافتنی یاد بدین ! اَ ه !

بقیه عکسها رو گذاشتم توی ادامه مطلب ...


موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی ، پسرم

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1391/04/08 | 16:30 | نویسنده : سایـه |

سلام

یه تبریک چاق و چله برای این روزهای پر نور ......

تولد امام حسین و حضرت عباس و امام سجاد مبارکتون باشه

سلام بر همه ی کسانی که با جان خودشون جان ما و ایران و اسلام رو حفظ کردن و سلام بر کسانی که تا دو قدمی شهادت رفتند و عضوی از وجودشون رو برای دین دادند ......

وای که چقدر امروز خوشحالم با اینکه خیلی اوضاع دلخواهی نداریم و به چه سادگی چند روزه توی خونه خودمون مستاجر شدیم و هر روز ۲۰ بار صاحب خونه میاد صدام میکنه که نردبون تونو بدین ... کولر رو روشن کنین ... حالا خاموش کنین ... شماره اژانس چنده ؟ ... شماره های کنتور رو یادداشت کنین ... و ...............
بدبختانه کولر مونم مشترکه !!!
ابگرم کن مونم همین طور که با کنتور ما حساب میشه (گازمون دو تا کنتور داره)

تازه قرار بود تلفن مونم مشترک باشه ! که من داشتم میمردم !!!!!!!!! خدا رو شکر گفتن یه خط از خونه قبلیشون میارن

وای که یاد اون موقع ها افتادم که توی روستا زندگی میکردیم
یادمه از هر طرف ممکن بود یکی صدامون کنه ! یه بار یادمه از پنجره ی اشپزخونه چشمم افتاد به باغ پشتی خونه مون که یهو قلبم افتاد تو دهنم !!!!!!! یه چیز قلمبه ی سیاه پا دار !!!! دیدم وسط درختا ! یعنی منی که اعتقاد به دیدن جن نداشتم هی تند تند بسم الله گفتم و مردم از ترس !!!! بعد که نگاه کردم نبود !!!!
فقط مردم !  از ترس به کسی هم نگفتم که جن دیدم ! حالا بعدا فهمیدم که مادر صاحب خونه مون بود که چادر مشکیشو دور کمرش بسته بود و اومده بود سبزی بچینه و اون لحظه که من دیدمش اون دولا شده بود و دقیقا من از پشتش دیدمش ! فکر کنین بدون سر و صدا اومده بود توی حریم ما ! فقط به این مجوز که این خونه ی پسرشه !
بارها هم شد که خودشون در رو باز میکردن و می اومدن تو حیاط !
یا یهو سرشونو از دیوار بالا می اوردن و باهام حرف میزدن !
کــــــــــلا راحت بودن !!!

الانم این صاحبخونه مون هنوز بین دو واحد رو نبسته و هی میاد تا روی پله هامون و صدام میکنه ! خیلی احساس بدی پیدا میکنم وقتی صدام میکنه . نمیدونم چرا  خیلی هم چاق سلامتی میکنه هر دفعه شیطونه میگه حتما چک شونو نمیتونن پاس کنن که اینقدر تحویل مون میگیرن http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/cachoo.gifهی به دخترم میگه بیا پایین که اصلا دوست ندارم ولی خودش (دخترم)خیلی دوست داره 410419_sochildish.gif ایکاش زودتر وسط دو واحدو ببندن !
خونه زندگی هم ریخت و پاش شده حسابی ! نه جایی برای گذاشتنشون داریم نه دل و دماغشو از فکر این که چند ماه دیگه باید بریم ... موقع اسباب کشی زیر زمین شوهرم گفت میدونی چی کیف داره توی این اوضاع ؟ گفتم چی ؟ گفت یکی زنگ بزنه که http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/godfathersmily.gifمیخوایم بیایم خونه تون اون وقت ما هم چار تا کلفت بارشون کنیم ! البته خدا کیف مونم کامل کرد و یکی زنگ زد و گفت میخوایم بیایم ، ولی نمیدونم چرا شوهرم چار تا کلفت بارش نکرد !مگه نمیگن حرف مرد یکیه ؟ فقط گفت خونه مون خیلی ریخت و پاشه و الانم صاحب خونه داره اسباباشو میاره اگه تصمیم تون خیلی جدیه میتونیم وسط اتاق رو خالی کنیم تا بتونیم بشینیم !!!
فکر کنم چون داداشش بود بهشون گفت وگرنه اگه کس دیگه بود شوهرم میگفت حتما تشریف بیارین !!!حالا هر چقدر هم به بدو بدو بیفتیم !592019_twzonesmiley.gif

* هنوز خونه ی نیمه کاره ای نخریدیم ! با پولمون میتونیم یه خونه بگیریم ولی اقای همسر دلشون خونه نیمه کاره یا زمین میخواد که با سلیقه خودشون اماده کنن ! فقط ۵ ماه وقت داریم تا بخریم و بسازیم و اماده کنیم و بریم !!! یه جای خیلی عالی گیر اوردیم که برای خرید فقط زمین گود برداری شده اش کل پول خونه مون + پس اندازی که برای ساختش داشتیم ، میره !!! میشه لطفا دعا کنین یه جوری خدا خودش جور کنه ؟

* لینک دانلود نرم افزار زیارت انلاین از حرم ائمه و یه نرم افزار دیگه ی زیارت انلاین خودم قبلا یه چیزی دانلود کرده بودم که خیلی راحت وصل میشد و حرم ها رو نشون میداد ولی نمیدونم چی شد که گم شد !!!! اینا رو هم تازه دانلود کردم ولی امتحان نکردم

 

* بارالها! به اباالفضل جوان، یار حسین

به دل سوخته ی جمله ی انصار حسین

که نمودند همه جان خود، ایثار حسین

شیعیان را همه کن پیرو افکار حسین



تاريخ : شنبه 1391/04/03 | 11:7 | نویسنده : سایـه |
سلام

دلم نیومد اینو ثبت نکنم که ما همین روزا رفتیم به استقبال ۹۶ شهید غریب ... که سالها در خاک عراق خوابیده بودند .... سالها گذشت و بدنهاشون با خاک عراق مخلوط شد .... حالا میفهمم که چرا موقع ورود به خاک عراق حس بد ورود به خاک دشمن بهم دست نداد ... اونجا اغشته به خون و بدن شهیدای ما بود ...
چه انتظار سختی بود موندن در محل مقرر شده برای شروع تشییع ...
مسیر اومدن شونو گرفتیم و رفتیم .................................................................................

رفتیم و رفتیم با چشم های منتظر به پیچ جاده ....
(با لحن سیاوش نخونینشاین کاملا حس اون موقع ام بود نه یاداوری یه ترانه )

صدای محمود کریمی میپیچید :

عشق یعنی یه پلاک که زده بیرون از دل خاک
عشق یعنی یه شهید با لبهای تشنه سینه چاک
عشق یعنی یه جوون یه جوون بی نام و نشون
عشق یعنی یه نماز با وضو گرفتن توی خون
عشق یعنی یه پدر که شبا بیداره تا سحر
عشق یعنی یه خبر خبر یه مفقود الاثر
عشق یعنی یه پیام تا بقیه الله و قیام
عشق یعنی یه کلام پا به پای فرزند امام


چه حالی بود لحظه ی اول دیدار ....
چه بغضی بود وقتی بارون گل از اسمون روی سر مردم و شهدا ریخته میشد .......
چه ارامش بخش بود گرفتن ماشین حمل شهدا و همراهی با اونها اونم با بچه به بغل ....

Image Detail
.
.
.
ولی یهو شلوغ شد ... حواسم از شهدا پرت بچه و دور و بر و تشنگی و خوراکی و یه جای بهتر و کثیف نشدن لباس و ............ شد و به خودم اومدم دیدم واااااااااای جا موندم !
از شهدا جا موندم .....
یه بار خواستم از مسیر جدا بشم . خواستم زنگ بزنم به همسرم و بگم بسه دیگه خسته شدیم ..... بگم توی شلوغی بهتره جلوتر نریم ...

ولی یهو با خودم گفتم این دقیقا عین زندگیه !
تا احساساتی میشیم تا حالشونو داریم و به اسایش و راحتی مون خللی وارد نمیشه میگیم خدا ... ائمه ... شهدا ... دستمونو بگیرین ! ولی تا کمی کنارشون میمونیم زود حواسمون پرت دنیا و زندگی و خوشی هامون میشه و خسته میشیم و ولشون میکنیم !

نخواستم اینجوری بشه
نخواستم شهدا رو ول کنم
من و دخترم با اینکه عقب افتادیم و جا موندیم ولی اروم اروم مسیر رو گرفتیم و رفتیم .... بازم به فکر تشنگی و گرسنگی و کثیف نشدن لباس و خسته نشدن بودیم ولی چشممون به مسیر بود و راه رو ول نکردیم
و اخرش به شهدا رسیدیم . به همون نزدیکی و درست روبروشون با حدود ۳ - ۴ متر فاصله نماز مغرب و عشا رو خوندیم ....

* Image Detail وای به حال ما !

* لینک دانلود مداحی محمود کریمی عشق یعنی یه پلاک



تاريخ : سه شنبه 1391/03/23 | 11:45 | نویسنده : سایـه |
سلام

یه روز خواستیم بریم نزدیکای خونه مون یه دوری بزنیم ...
یهو بچه ها اون دور دورا یه فواره ی اب دیدن و عین اب ندیده ها با کله دوئیدن طرفش ! پسره جلو دختره عقب ...

یه مدت هی این طرف و اون طرف رفتن و بال بال زدن و با دست هی اشاره کردن ولی صداشون به گوشمون نمیرسید
موقع برگشت دیدیم که نمیتونن قشنگ راه برن
کم کم که نزدیک شدن دیدیم بعععععععععععله ! چند کیلو گِل به کفش دارن که نمیتونن راه برن !
برگشتیم خونه دم در شوهرم دونه دونه بغلشون کرد و برد گذاشتشون توی دستشوئی !

چه بلایی به سر دستشوئی اومد بماند ! ولی خدائیش میبینین ؟ این پسره بیشتر از خواهر کوچیکش گلی شده !

اینم پاهای دخترمون ! با ماژیک سی دی !
حتما میگین عجب دختر شیطونی ! نه عزیز بهتره بگین عجب پسر شیطوووووووووووووونی !!!

و چند تا از نقاشی های دخملی مون

یه اردک که پنجه ی یه پاشو خاله مریم کشیده

یه تنگ ماهی بامزه

و هاچ و مامانش  (تیتراژ هاچ رو یادتونه که ؟)

* و اینم یه یادگاری
از ۲ سال اعتکاف در مسجد جمکران ... و یه بازیگر مرحومِ مهربون ...
خانوم فاطمه طاهری

دستخط بازیگر مرحوم فاطمه طاهری

قبلا گفته بودم که هر دو باری که مسجد جمکران معتکف شدم خانوم فاطمه طاهری هم اونجا بود
بار اول جاش نزدیک ما بود . همون شب اول قبل از شروع رسمی اعتکاف یه عده میرفتن سلام علیک ... منم رفتم . مفاتیحم دستم بود گفت بده امضاش کنم ...
اگه خودش نگفته بود من اصلا روم نمیشد ازش بخوام ... اصلا شایدم هیچ وقت یادم نمی افتاد که ازش بخوام
سال دوم رفتم که یادش بیارم که من پارسالم دیدمش
بازم ازم مفاتیحمو گرفت تا امضا کنه ولی تا دستخط خودشو دید گفت : اِ ! قبلا براتون امضا کردم ؟ گفتم بعله ولی مال اعتکاف پارساله ... خوشحال شد و این بار بیشتر برام نوشت .....


خدا رحمتش کنه ....

* یه پست پر عکس دیگه گذاشته بودم که قبل از ثبت ، مرورگر اخطار داد و همه چی پرید ! من نمیفهمم این بلاگفا کی میخواد از پرشین بلاگ یاد بگیره و هر چند ثانیه نوشته های وبلاگنویسا رو سیو کنه تا این همه اعصاب مون خورد و خاکشیر نشه ؟


موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی ، پسرم ، دخترم

تاريخ : سه شنبه 1391/03/23 | 10:52 | نویسنده : سایـه |

سلام

میلاد امام علی (ع) رو به همه تبریک میگم و روز پدر رو به همه ی پدرها . مخصوصا بابا جونی خودم

خوبه نامگذاری این روز به نام روز پدر ولی با روز مرد اصلا موافق نیستم  اخه مردا چه سنخیتی با امام علی دارن که روز تولد ایشون رو تصاحب کنن ؟ البته بخاطر نترکیدن شون از عصبانیتِ روز مادر و روز دختر مجبور به این کار شدیم  کامنت اقایون متعصب تایید نمیشود و جواب هم داده نخواهد شد

* من میگم بجای خرید جوراب و زیر پوش و وسایل کم خرج بهتره برای همسرامون یکم ارزش قایل بشیم و یه چیز گرون قیمت بگیریم مثلا یه خانومه کادو میده به همسرش و همسرش با لبخند میپرسه چی توشه ؟ زنه با ذوق میگه بده ببرم اونور اتاق بپوشمش تا ببینی
مثلا از این جور کادو ها  خدائیش وقتی لباس خوشگلی رو میپوشیم اصلا خودمون نمیبینیم که لذتشو ببریم . تموم لذتش مال بیننده است
حالا امسال که گذشت ولی از سال دیگه یادتون باشه یه کادوی گرون قیمت براشون بگیرین
منم یه بار از این مدل کادو ها گرفتم ! کادوی تولد ۱۸ سالگیم از طرف همسرم یه وسیله ی ورزشی بود که من هیچ وقت زورم نرسید اونو انجام بدم ولی همسرم تند و تند اونو خم و راست میکرد و کیفشو میبرد !

* یه مقدار فلفل سبز شیرین خریدیم که تند از اب در اومد ، ما هم اونا رو به نخ کشیدیم و بعد از خشک شدن شون وقتی خواستم فلفل ها رو از نخ جدا کنم چنان عطسه بارونی شدم که رفتم به صورتم اب زدم که یهو سووووووووووختم ! دستم فلفلی بود و به تموم صورتم خورده بود و همه جای صورتم میسوخت ! این فقط مرحله ی جدا سازی فلفل از نخ بود ! خدا مرحله ی پودر کردن فلفل رو به خیر بگذرونه !!!!
یادم میاد اون قدیما یه فیلم هندی دیدم که یه عده یه عالمه پارچه رو زمین پهن کرده بودن و داشتن پودر فلفل خشک میکردن (نمیدونم چرا فلفل هاشون پودر بود )که ادم بده ی داستان اومده بود اونجا تا ادمهای بیچاره رو اذیت کنه بعد اونا دو سر پارچه ها رو میگرفتن و فلفل ها رو ریختن روی سر و صورت ادم بده ! اون چنان جیغ و دادی کرد که دلمون خنک شد ولی الان میفهمم که چه بلاااااااااایی به سرش اومد !

* در پی اشپزی کردن از روی کتاب اشپزی ، در تعداد زیادی از دستورات یکی از کتابها ، هی پاپریکا نوشته شده بود که هر چی توی کتابها گشتم دنبالش که این پاپریکا چیه و اسم دیگه اش چیه که برم بخرمش ، چیزی پیدا نکردم ! بعد سرچ کردم و دیدم نوشته دستور تهیه ی ادویه ی پاپریکا .
نوشته بود فلفل دلمه ای قرمز را تکه تکه کنید و بگذارید خشک شود . بعد انرا اسیاب کنید !
اینقدر خندم گرفت
بامزگیشم اینجا بود که ما چند روز پیشش یه مقدار فلفل دلمه ی قرمز داشتم که یکم چروک شده بود و همسرم اونا رو خشک کرد ! من همش با خودم میگفتم اخه این چه کاریه ! فلفل دلمه ی خشک شده به چه دردی میخوره اخه ؟!

* یه بار وقتی با بچه های کلاس خیاطی رفته بودیم برای امتحان ، موقع برگشتن توی ایستگاه اتوبوس ، یه خانومی از یکی از بچه ها پرسید که ساک کوچیکی که همراش بود قیمتش چنده ؟
دوستم هم عذر خواهی کرد و گفت نمیدونه و ساک رو همسرش خریده ...
اون یکی دوستم از این یکی پرسید : وا ؟ یعنی شوهرت بدون تو رفته ساک خریده ؟
این یکیه با شرمندگی گفت نه اخه قضیه داره یه بار یهوئی مجبور شد و خرید وگرنه همه چی که میخواد بخره با هم میریم ....
من داشتم از خنده میمردم ! گفتم بهشون این که چیزی نیست ! شوهر من وقتی رفت خونه بخره خودش تنها رفت و با منم مشورت نکرد !
تازه کاشی و سنگ و روشوئی رو هم به سلیقه ی خودش گرفت ...

مثل الان که یهو خونه رو فروخت !
از چند روز دیگه ما توی خونه ی خودمون (!) مستاجریم ! صاحب خونه مون میاد زیر زمین میشینه و ما ۶ ماه وقت داریم یه خونه ی نیمه کاره بخریم و بسازیم و اماده زندگی کنیم و اسباب کشی کنیم به خونه ای که پارکینگ داره برای ماشینی که شاید تا چند سال دیگه هم با این خونه سازی پولش جور نشه

* خوش به سعادت معتکفین ....

اعتکاف



تاريخ : سه شنبه 1391/03/16 | 1:3 | نویسنده : سایـه |

سلام

واااااااااای مُردم از بی نتی ! تسلیمم ! دستام هم بالاست ! (مثلا این شکلکه دست بالاست)نزنین دیگه ، من غیبتم موجهه ! ۱۰ روزه که مادرشوهر و برادرشوهرم اینجان ، وقت ندارم خب ... الانم نشستن کنارم منم از فرصت استفاده کردم گفتم یه پست کوچولو (تاکید میکنم کووووووووچوووووولووووووو )بذارم بلکه کمتر دعوام کنین

* میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ... امسال این مرتیکه شاهین نجفی باعث شد که شهادت امام هادی خیلی با شکوه برگذار بشه . با اینکه به نظر من اهانتش به امام زمان بیشتر بود تا به امام هادی ... ما که هم صبح توی دسته روی شرکت کردیم و هم عصر ... خیلی عالی بود . صبح یه مداح بی نام و نشون بود و عصر یه مداح مشهور . عصر ، رفتنم نصف نصف بود . یعنی نصف برای امام هادی و نصف برای اون مداحه و مقصود هم حاصل شد و چشم مان به جمال اون اقا هم روشن گشت از فاصله ی حدود ۴ - ۵ متری و عکس هم گرفتم ازش ، با اینکه خیلی بدم میاد وقتی همه دارن عزاداری میکنن یه عده موبایل و دوربین به دست دارن فقط عکس و فیلم میگیرن  ولی خب اینجا فرق داشت  من در حد ضرورت عکس گرفتم  فقط محض یادبود  تازه بعضی از مداحی های قدیمی و اشناشم خوند و بسی شنگول مان کرد (عین کنسرت خواننده ها ) و چون فقط نصف این اومدن برای خدا بود حالشم نصف صبح بود .

* پلاکارد زده بودن (نقی زیبا ترین نام جهان است .... )

* بااااااااااااااز تابستون شد و خوابیدن توی پشت بوم و هجوم مگس هااااااا به داخل و اعصاب خوردی !
باااااااااازم خوابیدن توی پشت بوم و خنکی هوا و صبح با رژه ی مگس روی سر و صورت بیدار شدن و خفه شدن توی ساعت ۸ صبح و فرار به داخل اتاق !!!

* بااااااااااااز تابستون شد و بااااازم عصر ها هجوم مردم به کوچه و خیابون و نشستن های گروهی شون و سر و صدا و بازی بچه ها و پارچه پهن کردن دم در خونه و نشستن های خانوادگی دم در خونه و خوردن میوه و چایی تاااااااااا نصفه های شب !!!

* بااااااااااااااز تابستون شد و همه ی فامیل و دوست و اشنای شمالی ازمون میپرسن کی میاین ؟؟؟ و هی باید توضیح بدیم که با اینکه همه مون تعطیلیم ولی بازم موندن ۳ ماهه برامون خیلی سخته و رفت و امد هم مشکله و شاید وقتی دیگر و ........

* باااااااااااااز تابستون شد و مدرسه ها تعطیل شد و از یه طرف جنگ اعصاب برای امتحانات و بعدش هم جنگ اعصاب برای دعواهااااااااا و اذیت هاااااااااا

* این عینک اخرش پیدا نشد که نشد که نشد !!! میگن اب شده رفته تو زمین قضیه ی همین عینک دخترمونه ! دیگه هم بی خیالش شدیم از بس که این اخریا همش غر میزد که نمیخوام عینک بذارم !

* خیلی جاها هی مغازه های لوکس و شیک و جاهای خدماتی باز میشه ... اینجا مغازه ها که تغییر شغل هم میدن از پلاستیک فروشی میرن تو کار دخانیات !!! عین سی دی کلوپ و موبایل فروشی ، اینجا دخانیاتی داره با خدمات ویژه ! سیگار ، زغال کبابی ، زغال طعم دار ، پر کردن گاز فندک و کارت شارژ !!! به صورت تمام وقت حتی روزهای تعطیل و عاشورا و روزهای ماه رمضان ! اینم یه نوع خدمت رسانی به خلق اللهه دیگه !

* دوستان نکته سنج عزیز ، میدونم که هنوز تابستون به صورت رسمی نیومده منظورم همون گرم شدن هوا و تعطیلی مدارس و بقیه ی عوارض تابستونه بود که مدتیه که اومده ... 

* درباره وبلاگم کمی تغییر کرده . دیدین ؟



تاريخ : سه شنبه 1391/03/09 | 0:5 | نویسنده : سایـه |

سلام

السلام علیک یا فاطمه ی زهرا ....
میگن اگه بهتون سلام کنیم شما حتما جواب مونو میدین .... یعنی با منم حرف میزنی بانو ؟
میگن شما مادر ساداتی ... یعنی منم میتونم بگم مادر ؟
میگن حضرت زهرا حلال صد ها مشکل است یعنی میتونم دلخوش به حل مشکلاتم باشم ؟
میگن .......
روز تولدتونه اما همه از خودتون عیدی میخوان ... منم میخوام بانو . خودت که میدونی دستم به هیچ جا بند نیست فقط دلمون به شما خوشه ....
امروز روز زنه . بخاطر وجود زنی مثل شما ولی کیک یزدی کجا و کیک نامزدی کجا .....

روز میلاد حضرت زهرا (س) رو به همه تبریک میگم .... و روز زن رو به همه ی زنان و روز مادر رو به همه ی مادران ....
و برای مادران خفته در خاک هم فاتحه ای میفرستم و از خدا میخوام بخاطر حضرت زهرا همه شونو بیامرزه ..... و به همه ی بچه هایی که مادر و پدرشونو از دست دادن صبر بده ...

یادش بخیر مادرای قدیم که نه سواد زیادی داشتن و نه امکاناتی و نه وقتی برای رسیدن به خودشون ولی مهر و مادری کردن شون از ماها خیلی بیشتر بود ...
من به شخصه خودمو لایق تبریک روز مادر نمیدونم !
مادر ، اونهایی بودن که واقعا بدون توقع و بدون هیچ چشم داشتی خودشونو فدای بچه هاشون کردن نه ماها که با اینهمه اسایش و امکانات و ادعای فهم و شعور و تحصیلات خودمون رو به بچه ها ترجیح میدیم !

یعنی من موندم چطور ممکنه بچه ی ادم سر ادم داد بزنه بعد بازم ادم قربون صدقه اش بره یا براش نگران باشه !!! که مثلا بچه مادر رو بندازه تو اتیش تنور ، بعد مادره بگه عزیزم برو کنار دستت نسوزه !!!!!! (فکر کنم یه حکایت از یکی از کتابای قدیمی بود ...)

* ۵ شنبه تونستم برای مراسم مامان بزرگم برم شمال ... با اینکه سفرمون یه روزه بود و خیلی خستگی داشت ولی ... خیلی لذت بخش بود . هم دیدن یه عالمه فامیل یه جا و از همه مهم تر یه شب خوابیدن ۴ تا خواهری توی خونه ی بابا بدون شوهرا .... دست همسرامون درد نکنه که اجازه دادن . همسر منم تو جمع خانواده خودش با خواهر و برادراش بود ... چون فقط یه شب قرار بود باشیم خواستیم بیشترین استفاده رو بکنیم !

* شب خواهران بی دل چه شبی دراز باشد .... اینجا دل مفهوم شوهر رو داره  و دراز بودنش هم بخاطر ازاد بودنشونه که تا هر وقت که بخوان میتونن پچ پچ کنن و حرف بزنن و کسی نمیگه بسه چه خبر تونه

* رفتن مون خیلی یهوئی بود . هم برای خودمون و هم برای بقیه . اولش قرار بود همسرم تنها بره ولی فهمیدیم یه فامیل مون از تهران با ماشین خالی میخواد بره مراسم و ماها هم همراش شدیم و تا نزدیکای شهرمون مامانم اینا هم خبر نداشتن ... یعنی مامانم قبل از مراسم داشت گریه میکرد که سایه ام غریبه و نمیتونه بین مون تو مراسم باشه که یهو خبرش کردن که سایه همین نزدیکیاست .....
صبحشم خواهرم مهتاب بهم گفت سوغاتی هایی که شوهرش از مکه اورده رو برام گذاشته کنار و گفت معلوم نیست کی برسه به دستت که منم نگفتم که همین امروز میرسه
دست شوهر خواهرم درد نکنه سوغاتی های قشنگی برامون گرفت ... در عرض ۴ ماه دو تا سوغاتی گرفتن برامون ...

* یه کلاس دیگه ام شروع شده ... کلاس پولک و منجوق دوزی که برای تزئینات لباس شب و عروس ضروریه .... هدیه ی روز زن مونم که نقدی بود رفت بالای این کلاس ...

* یه پیام بهم رسید که : در طبیعت عنکبوتی وجود دارد که جنس ماده بعد از جفت گیری عنکبوت نر را میخورد این تنها موجودی است که فهمیده شوهر به هیچ دردی نمیخوره !!!
مهتاب گفت این واقعیه ؟ گفتم اره فکر کنم ! گفت حالش بهم نمیخوره که شوهرشو میخوره ؟ گفتم خب اونا حشره خوارن دیگه چه غذایی بهتر از این ؟

* یکی از دوستای شوهرم این پیامو بهش داد که : با سلام و صبح بخیر و قبولی زیارت مشهد اقا امام رضا سلام الله علیه ، میلاد بابرکت و سراسر نور علی نور حضرت صدیقه طاهره فاطمه الزهرا المرضیه سلام الله علیها بر امام زمان (عج) و همه خوبان عالم و محبانشان منجمله جنابعالی و خانواده ی محترم هزاران تبریک تبریک ... ارادتمند محمد -----
تازه  این پیام ظهر فرستاده شد و همسرم هم مشهد نرفته بود . به قول شوهر خواهر شوهرم که مردم یه پیام میخوان بفرستن یه نگاه نمیکنن اقلا اسم طرفو که برای اونا فرستاده پاک کنن !!!

* نمیدونم چرا روز زن و مادر و تولدم و مناسبت هایی که مربوط به منه وقتی خانواده به تکاپو میافتن و میخوان مثلا منو خوشحال کنن همش بیشتر اعصاب منو خورد میکنن و داد بیداد منو در میارن ! این توقع زیادیه که من بخوام مثلا پسرم بجای هدیه ، یه روز حرف گوش کن باشه و کارایی که هر روز ۲۰ بار بهش میگم اخر با دلخوری انجام میده رو یه روز بدون گفتن انجام بده ؟
نه توقع زیادیه که مثلا یه روز دعوا و داد و بیداد با خواهرش نکنه و فقط یه روز درسخون بشه ؟

* توی موبایلم اسمشکلک چشمک رو نوشته شده : منظورم طعنه امیز و شه وانی است !!!!
یا برای قلب نوشته : در عشق / سرگرم بو سه زدن !!!!
این چه ترجمه هاییه !

* ۳ هفته است که عینک دخترم گم شده !!! کسی خبری ازش نداره ؟


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : شنبه 1391/02/23 | 16:45 | نویسنده : سایـه |

سلام

( نوشته ی زیر مخاطب خاص دارد )

سلام عزیزم ... میدونم مدتی از تولدت گذشته ولی خودت میدونی که من یادم بود و بیادت هم بودم ولی نشد اینجا ازش بنویسم ... وقتی فکرشو میکنم میبینم که از وقتی تو اومدی به زندگی ام ، زندگیم واقعا عوض شد . تو اومدی و مونس تنهاییام شدی . دلتنگی ها و شادی های منو شنیدی و باعث اشنا شدن من با خیلی از ادم های خوب و دوستای عزیزم شدی ... اگه تو نبودی واقعا نمیدونستم الان چه حال و روزی داشتم . خیلی برام عزیزی ... ۵ ساله که کنارمی و همیشه همراه و هم دلم بودی ..... عین بچه ام هستی و سال به سال که میگذره و تو بزرگتر میشی عین یه مادر که به بزرگ شدن بچه اش نگاه میکنه و شاد میشه بهش افتخار میکنه ، منم با دیدنت شاد میشم و بهت افتخار میکنم ... تولدت مبارک وبلاگ کوچولوی ۵ ساله ی من

وای سال دیگه کدوم پیش دبستانی ثبت نامش کنم ؟

* یه موقعی بخاطر فهمیدن و کشف امکانات پارسی بلاگ اونجا یه وبلاگ با همین اسم درست کردم و چند تا از مطالب اخریمو توش کپی کردم و دوست پیدا کردم و بخاطر دوستای اونطرفی به روند کپی سازی ادامه دادم  ... تا اینکه چند روز پیشا یه پیام اومد که : مطلب ایینه ی محدب شما در مجله ی پارسی نامه برگزیده شد . منو میگی اینجوری شدم فقط

* هفته گذشته امتحان خیاطی داخل اموزشگاهی داشتیم . یه تاپ دکلته و دامن شانل (زانو تنگ) و پشت بلند . اونقدر قشنگ و بی نقص شد که معلم هم چند بار تعریف کرد و گفت اگه اونجا هم اینجوری بدوزی قبولی . قشنگیش این بود که این اولین دامن و دکلته ای بود که میدوختم !!!! به معلم هم گفتم خانوم من تنبل هستم ولی وقتی کاری میخوام انجام بدم درست انجام میدم

* چهارشنبه شوهر مهتاب از عمره برمیگرده و ۵ شنبه هم سالگرد مامان بزرگمه و من خیلی دلم میخواست میتونستم برم .... ولی نمیشه !

* میخواستم برای روز معلم بروز کنم بیاد مدرسه و معلم هام ... یه خورده هم کل کل کنم با معلمای عزیز  ولی یهو دل و دماغم از دست دادم ! راستی برای کادو معلم های بچه هاتون یا خواهر برادر و خواهرزاده برادر زاده هاتون خبر دارین چی دادن ؟ اصلا برای مقاطع راهنمایی و دبیرستان برای معلم ها باید کادو گرفت ؟ من که هیچی ندادم ببره ! اصلا چه معنی داره کادو دادن ؟ مگه روز پزشک یا دارو ساز یا کارگر یا ارتش میشه بهشون کادو میدیم ؟ دهه !!!

* دلم میخواد برای روز زن یه روز مرخصی هدیه بگیرم ! یه روز فقط و فقط مال خودم . هر جا دلم میخواد تا هر وقت که دلم میخواد و هر کاری که دلم میخواد بدون همسر و بچه ها بدون سر و صدا و غر و نق و جیغ و دعوا و ....... اخ چه کیفی میداد اگه میشد !
فقط کافیه که بگن میتونی ... وقتی به ادم ازادی میدن ادم بی خیالش میشه و ولو میشه تو خونه و همون کارای قبلیشو انجام میده !

* چند روز پیشا یه خانومه اومد در خونه و یه تعداد کتاب (از سری کتابهای ۷۲ دقیقه ای)داد برای امانت که اگه خواستیم بخریم یا پس بدیم . حتما در خونه ی خیلی از شماها هم اومدن ... منم چند تایی کتاب اشپزی گرفتم . کتاب اشپزی زیاد داشتم ولی اصلا جذاب و قشنگ نبود . اینا صفحاتش تمام رنگی بود با عکس (البته خیلیاش الکی)
خریدم ولی حسش نبود  تا اینکه همسر خان فرمودن هر روز باید از روی کتاب غذا بپزی حتی نیمرو رو !!! و خدا رو صد هزار مرتبه شکر توی کتاب اشپزی بهار و تابستان که ۳۰ ناهار و ۳۰ شام برای ایام بهار و تابستون در نظر گرفته بود نیمرو رو هم یاد داده بود . به این صورت که : روغن را در تابه ریخته میگذاریم داغ شود . تخم مرغ را درون روغن داغ انداخته و صبر میکنیم تا سفت شود ! وگرنه دیگه نیمرو نمیتونستم درست کنم !!!!
ولی خدائیش خیلی چیزای خوبی از این کتابا یاد گرفتم ....

* از بس که حوصله ی خیاطی نداشتم و نمیرفتم زیر زمین برای خیاطی ، همسر خان چرخ خیاطی رو اوردن بالا و چنین شد که زندگی مان به گند کشیده شد ! از خورده پارچه و نخ و زیپ بگیر تا سوزن ته گرد که دیروز تو پای خودم هم رفت ! ولی تنها فایده اش این بود که همسر مان هم خیاطی یاد گرفت از بس ور دست مان نشست و نگاه مان کرد !

* یاسی جون توی اون مسابقه شرکت کردم و به بچه هات رای دادم . ولی فکر کنم ثبت نشد !


موضوعات مرتبط: خاطرات من

تاريخ : دوشنبه 1391/02/18 | 16:50 | نویسنده : سایـه |

سلام

پنج شنبه ی گذشته ، یکی از فامیلای تهران مون برای بچه دار شدنش ، توی تالار ، ولیمه گرفت و تموم زنا و دخترای فامیلو دعوت کرد و گفت که شلوغ کاری هم در کار نیست . مامانم اینا هم راهی تهران شدن و بعدش هم اومدن اینجا ...
من و دخترمم دعوت بودیم ولی پسرم چون ۵ شنبه ها هم مدرسه داره و اون روز امتحانم داشت عذر خواهی کردیم و نرفتم . اون شب توی خونمون ۱۵ تا مهمون داشتیم از ۴ ماهه تا ....

مامانم و بابام و هر سه تا خواهرام و یکی از شوهر خواهرا (که فردا راهی میشه برای عمره) و هر ۴ تا خواهرزاده هام و یه خاله ام (که مادرشوهر دو تا از خواهرامه) و دخترش (که خواهرشوهر خواهرام میشه ) و برادرشوهر اون خواهرم با خانومش و دخترش .

وای که چقدر خوش گذشت . میشه گفت بعد از ازدواج خواهرا ، این اولین باری بود که همه شون یه جا خونه ی ما بودن . فرداش بعد از ظهر ۸ نفر از مهمونا رفتن و فقط سرنشینان ماشین بابا موندن ....

اون دو شبی که مهمون داشتم شبا بعد از ساعت ۳ خوابیدم و صبح ها حدود ۸ پا شدم .... وقتی روز شنبه بعد از ناهار بابا اینا رو بدرقه کردیم ، رفتم رو تخت دراز کشیدم و گفتم وای چقدر خوابم میاد ...... یهو صدای زنگ تلفن بیدارم کرد و مامان خبر داد که رسیدن خونه شون !!!

با اینکه اون روزها شام و ناهارایی که پختم اصلا بدرد بخور نشد ولی نشستن هامون و حرف زدنامون تو جمع زنونه  و شب نشینی هامون توی واحد زیر زمین و بازار رفتن مون خیلی لذت بخش بود ...

همش هم گفتیم دستت درد نکنه نفیسه جون که بچه به دنیا اوردی تا یهو همه ی خانواده دور هم جمع بشیم .

* موقع رفتن شون هی بهشون سفارش کردم که لطفا مراقب باشین چیزی جا نذارین ... گفتن اخی اگه چیزی جا بمونه گریه ات میگیره ؟ گفتم نه ! اخه هر کی میاد خونه مون یه چیزی از خودش میذاره و میره . بعد برگردوندنش سخته ... لطفا همه جا رو خوب بگردین چیزی جا نمونه .........
تو ماشین که نشسته بودن ، بازم تاکید کردم که مطمئنین همه چیزتونو برداشتین ؟ مامان گفت اخ من شارژرمو جا گذاشتم ... رفتم که بیارم دیدم مقنعه ی مریم هم جا مونده . بــــــــــعد از رسیدن شون ، چشمم افتاد به یه ساک کوچیک دستی که یه دستِ کامل لباس بابا و نیم دست لباس مامان و چند تا چیز دیگه یهو جا مونده بود ! اونم کجا ؟ درست جلوی چشم همه مون ! توی هال کنار اشپزخونه !

* مردم چه ولیمه ها که نمیگیرن ! قد یه عروسی !

* درست همون روزی که مهمون میخواست بیاد چند جای پای دخترم نقطه های قرمز بیرون اومد که میخارید و به نظر جای گزیدگی بود ... بعد موقعی که مهمونا اینجا بودن نقطه های قرمز توی تنش پر شد و شروع کردن به باد کردن و تاول شدن !!! بابا و مامان گفتن ابله مرغونه ! من مُردم ! خواهر زاده هام چی !!!! اگه میگرفتن من باید چیکار میکردم ؟!!! و هی یاد مانیا می افتادم که تازه ابله مرغون گرفته و نامزدشم دو هفته اس از ترس پیشش نمیاد ! هی با خودم میگفتم ای بابا ! الان چه وقت ابله بود ! اگه مانیا دوست مجازیم نبود میگفتن دخترم از اون گرفته ولی الان چی ؟ .....
خدا رو شکر تشخیص دکتر این بود که حساسیته . حساسیت غذایی !!! تنها چیزی که اون روزا دخترم برای اولین بار خورده بود سس فرانسوی بود ! یعنی به سس حساسیت داره ؟

* دیشب رفته بودیم عزاداری فاطمیه .... وسط شهرمون یه مراسمی برگزار میشه که تازگیا قسمت مردونه اش رو خانوادگی کردن و خانواده ها کنار هم میشینن و تا اخر مراسم با همن .این جوری اخر مراسم هی لازم نیست بگردیم و همو پیدا کنیم یا هی زنگ بزنیم و طرف گوشی رو برنداره و ما اعصابمون خورد بشه یا اگه مشکلی ، چیزی پیش اومد که نتونیم تا اخر کار بشینیم مجبور به تحمل باشیم چون قرارمون فلان ساعت و فلان جا بوده .... و البته این مدل عزاداری یه سری بدی هایی هم داره و اون هم دعواها و غر غر های تموم نشدنی بچه هاست چون کنار همن ....
القصه ... دخترمون طبق معمولش که هر جا میره دنبال دوست پیدا کردنه ، چشماش دنبال دخترای هم سن و سالش میگشت و چند بار هم تذکر دادیم که همین دور و برا باش ... هی رفت و اومد و دوئید و چند بار ماها رو به ادم بزرگا معرفی کرد و دور رفت و نزدیک اومد تا اینکه متوجه شدیم که نیست ! همسرم به یه سمت رفت و پسرم به سمت دیگه و منم موندم همون جا بلکه اگه اومد ببینمش و هی جمعیت رو با نگرانی نگاه میکردم .
دو بار همسرم و دو بار پسرم دست خالی و با ناراحتی برگشتن و دوباره رفتن .... پسرم گفت مامان ! حالا من وقتی دعواش میکنم که سر جاش بشینه شما میگین ولش کن بذار بره ! حالا میخواین چیکار کنین ؟

دلم اشوب بود ! حالا میخواستیم چیکار کنیم ؟ برگردیم بدون ریحانه ؟ اخه کجا میتونه رفته باشه ؟ نکنه کسی با قول عروسک یا خوراکی گولش زده باشه و ..... نکنه دیگه نبینمش ؟ !!!
شوهرم رفت و اسم و مشخصات دخترم و شماره موبایلشو داد برای گم شده ها .......

وای خدایا ! خدایا .......... یهو دیدمش ! اوناهاش ! اونجاست ! وقتی بین اون جمعیت دیدمش با دو تا دختر دیگه داره میگه و میخنده ....... فقط خدا رو شکر کردم ...... داداشش بدو رفت اونجایی که من با انگشت نشونش دادم ....... یهو دیدم دخترم مثل گلوله ی تفنگ داره در میره ! داداششو دیده بود .... البته اخر هم شکار شد و با جیغ و گریه پرید بغل من .......

خدایا شکرت ...

یه بار دیگه هم با خواهر شوهرم رفته بودیم حرم حضرت معصومه و من به خاطر اینکه خواهرشوهرمو گم نکنم و یه قسمت خلوت براش گیر بیارم ، یه لحظه ، فقط یه لحظه وقتی هر دو مون دور تر از ضریح ایستاده بودیم و یه دختر کوچولوی دیگه هم کنارمون بود ، من دست دخترمو ول کردم و یه لحظه بعد سرمو اوردم پایین تا دستشو بگیرم ..... دیدم نیست
چه به روز من اومد اون لحظه بماند ..... ولی خودمو نباختم و ارامشمو حفظ کردم ...
به هر کسی که رسیدم با نگرانی ، نشونی های دخترمو دادم ... به زائرا به خادما به بچه ها .... اون دختر کوچولو رو هم پیدا کردم ولی نمیدونست دخترم کجاست .... شاید یه دقیقه هم نشد ولی برای من انگار سالها گذشت ......... دست پاچه و نگران .... از اون طرف نگران اینکه الان خواهرشوهرم از کنار ضریح بیاد و بگه خب ، بریم .... و من بدون دخترم !!!
توی اون جمعیت ، یه دختر کوچولو رو لابه لای چادرهای مشکی دیدم که به پهنای صورتش اشک میریخت و من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که محکم بغلش کنم و بگم عزیز دلم من اینجام ....... و وقتی بلندش کردم و تو بغلم اروم گرفت خواهر شوهرمم پیداش شد و پرسید چرا داره گریه میکنه ؟ با ارامش و لبخند گفتم هیچی ... فکر کرده که گم شده !
و بازم خدایا شکرت ........ 
 این ماجرا رو تازه دارم لو میدم حتی به شوهرمم نگفته بودم !

* مهتاب جون جای شوهرت خالی نباشه ... ایشالله با زیارت قبول و روح زلال برگردن ...

* عزاداری هاتون قبول .....


موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی ، دخترم

تاريخ : پنجشنبه 1391/02/07 | 12:29 | نویسنده : سایـه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.