تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان


نوشـــته های یـه مــامـان

خـــــونه ی مامان نی نی

سلامSmiley from millan.net

نصفه شب مثل یه بچه کوچولو از سرما خودمو گلوله کرده بودم و خوابم نمیبرد . پتو رو تا زیر دماغم کشیده بودم بالا ...Smiley from millan.net همسرم متوجه شد و بدون هیچ حرفی رفت و لوله بخاری رو از اون اتاق اورد و شروع کرد به وصل کردن بخاری ...

خیلی طول کشید و منم اصلا از سرما حال تکون خوردن نداشتم . همسرم انگار از کار نصب زیاد راضی نبود و هی بالا و پایین لوله ها رو تکون میداد و امتحان میکرد ... کم کم منم یکمی ترس برم داشت و گفتم : Smiley from millan.netنکنه امشب به لقا الله بپیوندیم ؟ - :  چطور ؟ من : اخه ظرفها رو نشستم ! خونه هم زیاد مرتب نیست !!!Smiley from millan.net

بعد از کمی که دیگه کار تموم شد گفت Smiley from millan.net: ان شا الله که به لقا الله نمیپیوندیم ! من : من میترسم ! تا صبح خوابم نمیبره ...

ولی نمیدونم توی اون گرمای ملس کی خوابم بود ...Smiley from millan.net

نکته ی اخلاقیSmiley from millan.net : ۱ - همیشه برای پیوستن به لقا الله اماده باشیدSmiley from millan.net ۲ - همیشه ظرفها رو قبل از خواب بشوئید تا در صورت پیوستن مورد تمسخر خاص و عام قرار نگیرید .Smiley from millan.net ۳ - هیچ وقت قاطعانه نگوئید من تا صبح خوابم نمیبره ... Smiley from millan.net۴ - همیشه از زحمات همسران تون تشکر کنید تا باز هم به انجام دادن کارها تشویق بشن !Smiley from millan.net

* هر کی نکات بیشتری از این نوشته یاد گرفت به منم بگه تا یاد بگیرم Smiley from millan.net

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 11:8 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

نی نی نق میزد و میخواست من ایستاده بغلش کنم . منم بچه تو بغل ایستاده بودم و تکونش میدادم . بابای نی نی اومد و به نی نی گفت : تو یه روز از مامان ات هم بزرگ تر میشی ؟ نی نی گفت : اره باباش گفت : اون وقت هر کی تو و مامان رو با هم ببینه ... ( من یک دفعه یه جوریم شد ... حتما میگه که چه مامان پیری داری ....) میگه شما با هم خواهرین ؟ نی نی گفت : اره !

من به همسرم گفتم : دیگه این جوریام نیست .... همسرم با یه لبخند قشنگ گفت : چرا  ... تو همین جور جوون میمونی ....

قند تو دلم اب شد  

به ده نفر اول به طور رایگان رمز داده میشود

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت 10:13 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

برای روز کودک خیلی دلم میخواست دل بچه ها رو شاد کنم . یه سر رفتم نمایشگاه اسباب بازی و لوازم تحریر نزدیک خونه مون و هر چی نگاه کردم چیز بدرد بخوری پیدا نکردم . اخه همین چند روز قبلش چند تایی اسباب بازی و لوازم تحریر گرفته بودیم و چیزی نیاز نداشتن . دست خالی برگشتم . تنها کاری که کردم یه عالمه خوراکی و چیپس و مانچی و اب میوه و کاکائو و تخمه و بادوم  ... خریدم . نشستیم و خوردیم و برا پسرم توضیح دادم که رفتم کادو برات بخرم ولی چیزی به درد بخور پیدا نکردم . گفتم اون سری خودکار های اکلیلی رو که دلش میخواست رو هم سوال کردم ، ولی نداشت . فکر کردم که دلیلام منطقیه و اونم فهمیده ولی دیدم که گفت پول بده خودم میرم یه چیزی انتخاب میکنم !!! البته منم حرفی نداشتم . مگه چند بار در سال روز کودک داریم ولی باباش قبول نکرد و گفت بسه دیگه چه خبره ! این همه اسباب بازی داری اصلا بازی میکنی باهاش ؟  

اونجا بود که کم کم پسرم شروع کرد به غر زدن که یه روز کودک هم نمیذارین ادم خوش باشه ... یه اسباب بازی هم واسه ادم نمیخرن ... روز تولد مون هم خوش نبودیم الانم نمیذارن خوش باشیم ... اصلا برام کادو میخرین شما ؟ واسه تولدم هم هیچی واسم نخریدن ... یه اسباب بازی هم نخریدن . همش لباس لباس . لباس میخوام چیکار ؟ .......

من واقعا دهنم باز موند . واقعا که ! یه بار توی تابستون امسال رفته بودیم تهران رفتیم یه مرکز تجاری، این پسره هر یه قدم به یه قدم گفت یه چیز واسه منم نخریدی ! گفتم خوب خودت که میبینی سایزت لباس ندارن من چیکار کنم ؟ کفش هم نپسندیدی ! شلوار کتان هم که گرفتم باز چیه ؟ اخرش یه تفنگ 10 تومنی یه متری برداشت و دلش اروم شد اونو از تهران تا خونه گرفته بود دستش !!! انگار تو شهر خودمون قحطی تفنگ اومده بود ... بعدش من یه کفش اسکیت براش گرفتم بهش گفتم این کادوی تولدت بود ولی چون تو تابستون بی کاری زود تر گرفتم برات تا حالشو ببری . بعدشم که برا تولدش هم علاوه بر اون اسکیت 3 تا کارتون دلخواهش رو من گرفتم و 3 تا دی وی دی بازی ( یکیش ترانسفورمرز بود که سر مونو خورد از بس که گفت برام بخرین ) هم باباش . دو تا از خاله هاش لباس گرفتن یه خاله دیگه لوازم مدرسه و مامان بزرگشم کفش گرفت و اون یکی مامان بزرگشم پول بهش داد اونم همشو کمتر از یه هفته به باد فنا داد . همین یه هفته پیشم که 4 تا اسباب بازی ... واقعا پر توقعی نسیت این حرفا ؟ مگه ما بچه بودیم چی داشتیم ؟ وا الله من که خیلی کوچیک بودم یه عالمه اسباب بازی های برقی و کوکی و خارجی داشتم که همشون هم بدست مهمون های نا اهل خراب شد ولی بعد که کم کم تعداد مون زیاد تر شد و خرج مامان اینها برا ساخت خونه بیشتر شد دیگه  اسباب بازی هامون محدود بود . چند تا عروسک قراضه و دیگ و قابلمه پلاستیکی و اتاری ! اون قدر هم بازی با همین ها بهمون مزه میداد .... مهم اسباب بازی نیست مهم همبازیه . ادم بدون همبازی با یه عالمه اسباب بازی هم حوصله اش سر میره ....

* حالا نگین که با کامپیوتر دیگه این حرفها حرف شده و ... کامپیوتر هم حدی داره . یه بار پسرم هی به باباش گفت و خواهش تمنا کرد که باباش یه هفته رو بهش هفته ی ازادی بده ( که هر کاری دوست داشت انجام بده ) بعد با این شرط تصویب شد که کارهایی که میکنه به ضررش نباشه و حد و حدود رو رعایت کنه و خودشو نترکونه از بازی کامپیوتری و ... اونم با اشتیاق گفت بله من کار منطقی انجام میدم و ... روز اول ۷ ساعت بازی کرد . روز دوم ۶ و نیم ساعت . روز سوم ۵ ساعت . روز چهارم ۶ ساعت و روز پنجم هم ۳ و نیم ساعت ( و این مدت کوتاه !!! برای این بود که مهمون داشتیم ) روز ششم و هفتم هم سیستم خدا رو شکر خراب شد و نتونست بازی کنه که با سی دی های کارتون جبران فرمود . البته بجز اون مقدار بازی کلی کارتون و تلویزیون هم روش حساب کنین . حالا یه مشاور گفته بود بچه تو سن پسرم باید نیم ساعت در روز به کامپیوتر نگاه کنه حالا چه بازی چه نگاه الکی ...

* یادش بخیر خاله بازی ها مون ... سیب های ریز شده تو قابلمه ... چایی سرد تو فنجون های پلاستیکی ... اب بازی های دم غروب ... لی لی بازی تو حیاط ابادان ... اتاری و 4 تا بچه که باید نوبت مینشستیم تا بعد از باخت یکی نوبت به دیگری برسه و من که بزرگتر بودم مرحله های بیشتری رو رد میکردم و مریم که اخری بود همش میباخت و من خوشحال میشدم که نوبت زودتر به من میرسه ... یادش بخیر اسم فامیل . اتل متل توتوله . کلاغ پر . گرگم به هوا . دست دست دست پا پا پا جاها عوض . نقطه بازی . قایم موشک . استوپ ازاد . بالا بلندی . طناب بازی ............. هــــــــــــــی ....

* دیروز پسرم داشت با اسکیتش تو خونه ور میرفت و چرخهاشو تمیز میکرد تا بتونه تو خونه هم ویراژ بده که به سرم زد کفششو امتحانکی بکنم . کفشش 4 سایز بزرگ و کوچیک میشه و بزرگترین سایزش به پای منم میخورد . وقتی ایستادم پشیمون شدم و با ترس و لرز میخواستم بشینم که همسر گرامی موذیانه اومد به طرفم و بازوهامو گرفت و هی منو به چپ و راست متمایل میکرد و نقشه های شومی در سر داشت و داد و بیداد های التماس گونه ی منم اثری نداشت که با یه حرکت ماهرانه با چرخهای اسکیت انگشتای پاشونو لگد کردم و ایشون هم وقتی فهمیدند که عمدی در کار بوده ناراحت شدند و رفتند . بعد هم مقداری مورچه گانه به اطراف رفتم و مقداری که ترسم ریخت و کمی مهارت پیدا کردم خیرش را خوردم و سایز کفش را به سایز قبلی برگرداندم تا مبادا باز هم از این کارهای اکروباتیک به سرمان بزند !

* حافظ جان تولدت مبارک

* اوووووووووووف خسته شدم از بس حرف زدم  

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 18:36 توسط سایه - مامان نی نی| |

نی نی داشت خرابکاری میکرد ، باباش بهش گفت : نی نی ! این کار و نکن !!!

نی نی : بابا تو ساکت شو !

من : نی نی ! حرفت خوب نبود ! تو نباید به بابا این حرفو بزنی ...

نی نی : مامان ! تو خفه شو !

و من فکم پله شد ...


سلام

اومدن ماه قشنگ رمضان رو به همه تبریک میگم . نماز و روزه هاتون قبول باشه . تو وقت افطار منو هم یادتون باشه

من بعد از ماه مبارک بر میگردم ...

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 18:17 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

وای که چقدر دلم برای خونه ی مجازیم تنگ شده بود . همین طور برای شما دوستای مجازیم . یه مدت کامپیوترمون خراب شده بود . بعدشم که رفتیم یه مسافرت کوتاه مدت بعدشم که ای دی اس ال مون قطع شده بود و مهمون داشتم و ... سر فرصت به همه تون سر میزنم .

تو این مدت هم پسرم مریض شد هم نی نی . و چون نی نی دارو شو نمیخورد و هر چی به زور تو دهنش می ریختیم تف میکرد بیرون درمانش خیلی طول کشید . هم 2 تا امپول پنی سیلین زد هم هنوز داره دارو مصرف میکنه ... البته سرش گول می مالیم و دارو شو توی شربت البالو حل میکنیم و اونم متوجه نمیشه . چقدر مسخره اس که ادم هم تو زمستون سرفه کنه هم تو تابستون !  

یه چند روزی رفتیم تهران خونه ی خواهر شوهرم . مادر شوهرم حدود یک ماهه که اونجاست و داره درمانشو ادامه میده و رادیو تراپی میکنه . ما هم رفتن مون به تهران به خاطر شلوغ شدن بعد از انتخابات به تعویق افتاد . طفلک مادر شوهرم ... من که 4 - 5 روز اونجا بودم کم کم احساس زیادی بودن داشت بهم دست میداد . تازه دخترای خواهر شوهرم تو سن بلوغ و نوجوانی هستن و یه حرف کوچولو چنان باعث پرخاشگری شون میشد و گاهی هم از روی نا اگاهی یه چیزی به مامان بزرگشون میگفتن که من بهم بر میخورد ولی مادر شوهرم طفلک فقط سکوت میکرد ...   

توی دو ماه گذشته بدون گرفتن رژیم خاصی ، فقط با ورزش و سالم خوری 6 کیلو کم کردم ! ذوق مرگ میشم وقتی لباسام تو تنم لق میزنن .   این وسط شوهر منم نا خواسته 4 کیلو کم کرد . مادر شوهرم تا منو دید گفت چقدر ضعیف شدی ( البته منظورش لاغر بود ) بعدشم اونو خواهر شوهرم با ناراحتی ازم خواستن که رژیم نگیرم و بعد از اینکه فهمیدن من هر روز صبح میرم پیاده روی و طناب میزنم و روغن و شیرینی رو تو غذاهام کم کردم خوشحال شدن و تشویقم کردن .   مادر شوهرم هم بهم گفت دیگه از این لاغر تر نشم ! تازه توی کلاس شبه قالی هم وقتی فهمیدن من 30 سالمه همه تعجب کردن و گفتن خیلی کمتر نشون میدم ! شنگول میشم وقتی خودمو تو ائینه میبینم !!! نکنه مبتلا به خودشیفتگی بشم ؟!!!!  

4 مرداد ماه مصادف با تولد امام حسین (ع) عروسی خواهر کوچیکم مریمه . با اینکه به خواطر فوت پدر شوهرم که هم پدر داماد بزرگه ی مامانمه هم دائی مامانم و مادر شوهر مریم ( مریم ما عروس خاله ام شده ) قرار نیست جشن بگیرن و فقط خاله ام اینا و دختر و پسراش و مامانم اینا و دختراش . از عقد مریم درست 3 سال گذشته ( درست تولد امام حسین سه سال پیش عقد کردن ) و خونه شونم اماده شده . دلتونم براش نسوزه که مراسمش سوت و کوره . چون عقدش مفصل بوده بعدشم که مریم هم ارایشگاه میره هم اتلیه . ولی من برای لباس دوختن استرس دارم و میترسم هول هولکی بشه و خوب در نیاد .   اول قرار بود کت و شلوار بدوزم ولی بعدش رفتم یه حریر گلدار خریدم و ساتن برا دامنش . دامنشو تنگ برش زدم ولی نمیدونم حریر رو چطور بدوزم ؟ جلو بسته ؟ جلو باز ؟ اگه جلو باز باشه دکمه خور داشته باشه یا نه ؟ یقه اش چطور باشه ؟ باید حتما استری بدم بهش یا نه ؟ وااااااااااااااااااااای من چقدر گیج شدم لطفا راهنماییم کنین . اگه عکس خوشگلی یا ادرس بدرد بخوری هم سراغ دارین ممنون میشم بهم بدین .

دخترخاله ام نسیم از مکه برگشت . خوش به سعادتش . از همین جا بهش زیارت قبولی میگم   و عذر خواهی میکنم که نشد تو مهمونی شون شرکت کنم .

فاطیما جونم هم رفته مسافرت به خونه ی خدا . البته نرفته مکه . رفته اعتکاف . امشب با بال های قشنگی که در اورده از اسمونا پر میکشه روی زمین . خواهر جونم عباداتت قبول باشه ...  

ستاره جونم تولدت مبارک خواهرم  

چقدر غمبار بود مرگ دو خواهر به هم چسبیده که در ارزوی جدائی از هم بودند ... خدا رحمتشون کنه .

                         لاله و لادن






نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت 13:24 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

پسرم یه بلوز بهاره ی زرد داره که خاله اش امسال بهش عیدی داده و پسرم اونو خیلی دوست داره

هر جا میره اونو میپوشه . تو بازی تو مهمونی تو مدرسه همه جا ... حتی تو این هوای گرم ...   

تا میشورمش از روی بند بر میداره و اونو میپوشه

دیروز وقت رفتن به بیرون باز هم اونو پوشید . دیگه اعصابم و خورد کرد و بهش گفتم دیگه اینو نپوش . مردم نمیگن که این پسره چرافقط این لباسشو میپوشه و لباس دیگه ای نداره ؟ خوب یکی از پیراهناتو بپوش !

پسرم هم پیراهن پوشید و رفت بازی ...

منم نمیدونم کی خوابم برد ...

بیدار که شدم نی نی داشت از سر و کولم بالا میرفت ، بلوز داداششم تنش کرده بود ...

و ............  روی لباس رو مثل دفترش با ماژیک مشکی خط خطی کرده بود ... هم جلو و هم پشتشو ... اونم نه یه خط نه دو خط حسابی نقش و نگاریش کرده بود ...

بعد از درک عمق فاجعه ، لباسه رو یه گوشه ای قایم کردم تا مبادا چشم پسرم بهش بیافته ...

الانم از همه تون تقاضای عاجزانه دارم بهم بگین رنگ ماژیک ( اونم ماژیک خوشنویسی ) رو چطور میشه از روی لباس پاک کرد ؟

دیشب اخرای شب بود که نی نی یه بر چسب رو از کتاب داستان قدیمی داداشش کند و داداشش هم فریـــــــــــــــــــادی کشید سرش که به عربده بیشتر شبیه بود... و قابل تصوره که اگه لباسشو ببینه ...........

امیدوارم با پودر لکه بر سپید کار حل بشه و پسرم نفهمه 

بعدا نوشت : سلام . لباسه رو با لکه بر شستم فقط جوهرش بیشتر پخش شد ولی رنگش اصلا کمرنگ نشد . بعد مجبور شدم اروم اروم و با لحنی ناراحت به پسرم بگم که ببین مامان جون ، یکی از لباسات لک شده و دیگه نمیتونی بپوشیش ! - : کدوم ؟ من : اونو خیلی دوست داری ... - : لباس زردم ؟ من : اره ... - : کوش ؟ ببینمش ؟ من : یکمی صبر کن ... ببین من میدونم اونو خیلی دوست داری ولی خوب کاریش نمیشه کرد ! لکه اش در نمیره ! اگه گفتی لکه اش چه رنگیه ؟ - : قرمز ؟ ( اخه اون استقلالیه و قرمز براش فاجعه اس ) من : نه . سیاه ! - : ببینمش ... من : صبر کن مامان ... ببین درست شدنی نیست . فقط میشه رنگش کرد و سیاهش کرد ... - : مگه لباس عزاست که سیاهش کنم . کجاست . نشونم بدین ببینم !!! من : چشاتو ببند ... حالا باز کن ...

با دیدن اون خط خطی های اشنا ، فهمید خراب کار کی بوده ...

- : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ریحانه !!!!!!!!!! چرا اینکارو کردیییییییییییییییییییی ............       و محکم دست نی نی رو گرفت و ول نمیکرد ! نی نی بیچاره با وحشت نمیدونست موضوع از چه قراره و از درد گریه اش گرفت هر چی گفتم : بابا ولش کن اون که از قصد نکرده که ... ولش کن ...     دیدم نه ول نمیکنه دست نی نی رو ، مجبور شدم به زور انگشتای پسرمو از دور بازوی نی نی باز کنم و نی نی رو از دم دست داداشش دور کنم ... بعد یه حدود یه ربعی گریه کرد و وسطاش هی داد و هوار که اخه چرا ؟ چرا این کارو کردی ؟ یه بار هم حمله کرد طرف نی نی تا لباس اونو هم خط خطی کنه !!! که جلوشو گرفتم ! 

البته تموم حرفام که عین همونو واست میخرم و از پول نینی برات میخرم و ... فایده ای نداشت ... بعد از مدتی که اروم شد می خندید و میگفت : مامان حالا که خرابش کرده چطوره منم بگیرم با ماژیک روی لباسه رو نقاشی بکشم ! 

البته همین امروز یکی از دوستای هنرمندم ( مژگان ) برام نوشت که :  لكه جوهر و خودكار رو با الكل ميتيليك و شير گرم پاك ميكنن بعد با آب ولرم كاملا شستشو داد تا لك شير و الكل ازبين بره البته لك جوهر از روي فرش با ماست پاك ميشه هر دوتاشو امتحان كن . حالا امتحان میکنم ببینم چی میشه .

 

* از این همه بحث و جدل و جنگ و دعوا و توهین و فحش و بد و بیراه در مورد انتخابات خسته شدم . اصلا دوست ندارم کسی بدونه من کدوم طرفیم که باز هم اینجا مخالفا بریزن و حرفای سیاسی بزن . امیدوارم به دور دوم نکشه که دیگه اعصاب برامون نمونده ...   هر جا میری حرف از انتخابات... دیگه بچه ها هم اتیششون داغتر از بزرگا شده میرن تیمی با هم دعوا میکنن و بزن بزن . اخه سر چی ؟ دیگه نی نی هم مثل داداشش تو خونه راه میره و میگه درود بر .... این اتنخابات لعنتی باعث شده اعصاب همه بهم بریزه . من با چند تایی از دوستای جون جونیم که مثل خواهرم بودن بحثم شد و اونها قهر و ... خسته شدم دیگه ... چرا تموم نمیکنیم این کارا رو ......  

* شرکت در انتخابات یه وظیفه است ولی فحش و تمسخر و توهین به کاندیدا ها و هر ادمی گناهه اینو یادمون بمونه . و نشه کارهای منفی طرف مقابل مونو ( چه کاندید چه هواداراش ) خیلی بزرگ کنیم و کارهایی که خودمون میکنیم اصلا به چشممون نیاد . بهتره همیشه منصف باشیم ... دیروز به یکی ( هم کاندید   ) گفتم شما کارت درست نیست داری به کاندید مخالف تون فحش میدی . ولی اون کار خودشو توجیه کرد و گفت این فحش برازنده اشه و .... !!!!!   

* عزیزایی که از این شکلکا خوششون اومده میتونن روی یکی از اونها کلیک کنن تا لینک دانلود براشون باز بشه و بعد از دانلود و نصب یه ایکون بالای اکسپلورر نمایان میشه که فقط وقتی ان لاینی شکلکا رو باز میکنه ... البته قبلش باید روی ایکون کلیک کنین :)) چون خیلیا بهم گفته بودن ...

* یه مدته که زیاد حوصله ی سر زدن به دوستا رو ندارم . نمیدونم ، شاید یه دلیلش همین تشنج های ناشی از انتخاباته . ولی یه چیزی رو فهمیدم . بعضیا تا نری نمیان !!!  

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19ساعت 8:33 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام  

من برگشتم .

خیلی از نگرانیهای ما برای چیزهاییست که هرگز اتفاق نمی افتد ... ز تططططط 

( من داشتم می اپیدم که تلفن زنگ زد و من رفتم . نی نی اومد و به نوشته ی نیمه کاره ام چند حرف اضافه کرد و ثبتش کرد !!!!!!!!)

و حالا بقیه ی ماجرا  

 اومممممممممم ... چی میخواستم بگم ؟

اهان ... این مسافرت از پارسالی خیلی راحت تر و بهتر بود ! هم نی نی بزرگتر شده بود و کمتر خرابکاری میکرد ٬ هم اینکه نوه ی صاحب خونه دیگه خونه شون نبود و دیگه دختر عمو و دختر عمه ها رو ایوون جمع نمیشدن و خنده و شوخی شون بلند نبود و به خاطر راحتی ما کمتر مهمون می اومد خونه شون .

تازه پارسال قحطی اب بود و مجبور بودن از سر چشمه اب بیارن و مصرف کردن اب عذاب وجدان داشت . اما امسال خدا رو شکر اب لوله کشی شون وصل بود و حد اقل اب دم دست بود .

امسال هم لپ تاپ همراه مون بود هم موبایلم که تلویزیون داره ! 

یه بار هم رفتیم پیاده روی که یه خواهر و برادر تا ما رو دیدن همراه مون اومدن . اولش از اینکه اونها هم همراه مون شده بودن خوشحال نشدم و دلم میخواست ازادتر باشم . اما اون طفلکیا ما رو بردن به باغ شون و  زرد الو و البالو ی امسالو هم نوبر کردیم . یه عالمه گل محمدی هم چیدن و دادن تا باهاش مربا درست کنم . فهمیدم که گیاه خاکشیر پونه چه شکلیه ! خلاصه اخرش کمی شرمنده شدم که دلم نخواست باهامون بیان .  

سوغاتی هم اوردیم ! نی نی دل پیچه گرفت از بس با داداشش رفت و از درخت توت نشسته خورد !

شوهرمم روز اخری تب کرد و هنوزم حالش خوب نیست !  

پسرمم که ... امروز امتحان ریاضی شو که داد معلوم میشه که چه کرده !

نوشته شده در شنبه 1388/03/09ساعت 11:13 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

دیروز بعد از ظهر یه اس ام اس از مریم خواهر کوچیکه ام داشتم که نوشته بود : راسته اقای بهجت فوت کرده ؟ من با ناباوری اینو برای همسرم خوندم . نگاه کردم دیدم باز هم اس ام اس دارم از فاطیما بود اونم تسلیت گفته بود پریدم سمت تلویزیون بعد از چند دقیقه که از اخبار خبر فوت ایشونو اعلام کرد انگار یه پارچ اب یخ بود که روی سرم ریخته شد !

خدای من !

یعنی ...

چه حیف شد ...

ما که اصلا نشد از علم و زهد و لطافت روح و نصایح ایشون استفاده کنیم . اخه چقدر زووووود ...

چقدر زود ؟ ایشون که سالخورده بودن ! تا ایشون در قید حیات بود زندگی مو میکردم و حالا که رفته تازه به یاد ایشون افتادم !

اشک ریختن من هیچ سودی نداره ... ولی همش یاد حرفای بعضیا می افتادم که نماز خوندن ایشونو مسخره میکردن . نمازی که اوج بندگی ایشون بود . چقدر در این دنیا تنهاست کسی که چیزهایی رو میفهمه که دیگران نمیفهمن . چیزهایی رو میبینه که دیگران نمیبینن . صداهایی رو میشنوه که دیگران نمیشنون ... چقدر تو این دنیا تنها بود ... چه خوب که دیگه از تنهایی درمیاد ...

خوش به حال ایشون که زیبا زندگی کرد ( به قول مریم ) و بدا به حال ما که چنین گوهری رو از دست دادیم ! یادش بخیر دو باری پشت سرشون نماز خوندم ! یه بار هم از فاصله ی یک متری یا کمتر ایشونو دیدم .

فردا چقدر قم غرق عزاست ...

-----

جمعه داشتم وبلاگ یکی از دوستامو میخوندم که نوشته بود دیروز دوستش نیاز دختر کوچولوی یک و نیم سالشو از دست داده ... خواسته بود همه بهش دلداری بدیم  و ...

تو وبلاگش نوشته بود که بعد از شنیدن مرگ بچه اش تنها کاری که تونست بکنه نوشتن درد دلش تو وبلاگ بود ... هر چی تو دلش بود نوشته بود ... خیلی مستاصل بود ... طفلک ...

خیلی تعجب کردم وقتی خوندم که مادر ۶ تا بچه است . از سه بار حاملگی ۳ جفت دو قلو داشت و پونا کوچولو از اخرین جفت دوقلو ها بود ...

اینم وبلاگ نیاز با اسم نیروی برتر

وقتی داشتم نوشته هاشو می خوندم چه چیزی انگار چنگ انداخته بود دور گلومو هی فشار میداد ! چقدر براش ناراحت شدم که دخترشو با یه بیماری کوچیک از دست داد . حتی همسرم هم تحت تاثیر قرار گرفته بود ...

امروز ۴ روزه که نیاز دیگه پونا نداره ...

-----

امروز چهاردهمین سالگرد عقد ماست ولی ... اصلا حوصله ندارم این موضوع رو به همسرم بگم !

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 18:31 توسط سایه - مامان نی نی| |

 

                

باز باران

با ترانه

با گهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

               بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

سلام

چقدر از این شعر خوشم میومد ... یادتونه کلاس چندم اینو خوندین ؟ کلاس چهارم . چند روز پیش هم پسرم اونو داشت حفظ میکرد و من همراه با اون کودک ۱۰ ساله نرم و نازک ...چست و چابک با دو پای کودکانه خاطرات کودکیمو به یاد می اوردم .   

این عکسه هم که خیلی قشنگه مثل بارونی که امروز اومد ... زمین و اسمون با طراوت شد . چقدر از بوی خاک بارون خورده خوشم میاد ...  

* نی نی مون از ۴ روز پیش به جمع کاربران کامپیوتر پیوست ! یه نرم افزار بچگونه داشتیم که نصبش کردیم . اولین بار من موس رو حرکت میدادم و نی نی کلیک میکرد و ذوق و شادی از چشاش میبارید .   بعد از کمی خودش موس رو روی اشکال میبرد و خودش همه کارا رو انجام میداد .  بعد هم اونو داداشش کلی سر گرفتن موس دعوا کردن و من با خودم گفتم واااااااااااااااااای یک مشکل کم بود ( پسرم ) حالا شدن دو تا ! نی نی از بس از اون نرم افزار خوشش اومد ورداشت با خودکار ، ال سی دی مونو خط خطی کرد !  بعدش مجبور شدیم با یه پارچه نمدار حسابی بمالیمش تا خط خطیا پاک بشه . ( اینم محض روی گل فاطمه جون که پرسید خط خطیا پاک شد یا نه )

               بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

* تولد حضرت زینب رو تبریک میگم به همه تون . روز پرستار هم به همه ی پرستارا مبارک . مخصوصا نسیم پریشان عزیز .  

               بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

( روز ۱۲ اردیبهشت این نوشته اضافه شد )

* روز معلم به همه ی معلما مبارک باشه . من موندم که همه روز تولدشون شادی میکنن و روز مرگشون عزاداری . بیچاره استاد مطهری که همه تو روز مرگش شادن . ولی خدائیش معلمی خیلی عذاب اوره . گاهی اوقات بچه ها اونقدر اعصاب ادمو بهم میریزن که دلت میخواد قیمه قورمه شون کنی ولی مجبوری خودتو بخوری و صداتم بلند نکنی .

منم چند دوره تابستون برای دبستانی ها کلاس داشتم . ادم نمیدونه معلم محبوبی باشه خوبه یا اخمو . از اخمو که خوششون نمیاد و اذیتش میکنن از محبوب هم از سر و کولش بالا میرن و اذیتش میکنن . نکته ی اخلاقی این  مطلبم هم اینه که اصلا معلم نشین . اگه میشین باید مثل انبیا صبور باشین و زجر بکشین .

من از همین جا اعتراف میکنم که از اون همه خونی که به دل معلمام کردم پشیمونم . خدایا واسه همه ی اون درس گوش ندادنام ... همه ی اون زیر میز مجله خوندنام ... واسه ی همه ی اون یواشکی خوراکی خوردنام ... همه ی اون شیطنت هام ... همه ی اون کارا منو ببخش . 

اِ ... چرا شما به حرف منو خدام گوش کردین ؟ وای لو رفتم  

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت 21:30 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام 

مامان واسه مریم یه پارچه چادری رنگی گرون قیمت خریده بود . من که یک روز عید خونه ی بابا اینا بودم ، قرار شد که با مریم چادره رو بدوزیم که اونهم یاد بگیره . روز قبلش تقریبا نصف کار انجام شده بود و کار گرد کردن زیرش مونده بود .  

حدودای ظهر بود . مریم پشت کامپیوتر بود و من پارچه رو روی زمین پهن کردم . یه سر رفتم پیشش و گفتم مریم بیا دیگه ... مریم هنوز بلند نشده بود که دیدیم نی نی شاد و خرم اومد تو اتاق و   گفت : مامان گِیشی گِیشی کَدَم ! من مثل برق گرفته ها گفتم : چیکار کردی ؟ نی نی هم در حالی که می خواست منو به کنار هنر نمایی اش رهنمون کنه گفت : گِیش گِش کدم !( قاچ قاچ ... قیچی قیچی ... )

منو مریم دوئدیم تو هال ! لبخندی رو لبامون نشست و با خیالی اسوده گفتیم : نه بابا ! کاری نکرده طفلک ! همه چی مرتب و بدون خرابی بود . خوشحال شدم که به این بهانه مریم از کامپیوتر دست کشید    و کارم زود راه می افته که !!!!!!!!! واااای خدا ! نی نی راستشو گفته بود .خیلی ماهرانه لبه ی ترکی جلوی سر رو قیچی قیچی کرده بود ...  

اولش فقط یکی دو تا شو دیدم . بعد که خوب نگاه کردم دیدم 11 جای پارچه رو بریده ! از نیم سانت گرفته تا سه - چهار سانت ...  

حالا منو مریم هاج و واج همدیگه رو نگاه میکردیم و تنها گزینه ی تو مغزمون این بود که جواب مامانو چی بدیم ؟   

طفلک مریم هی میگفت عیبی نداره ... خوب بچه اس دیگه ... بعد به نی نی که با ذوق هی بهمون گزارش میداد که : من کدم ! با لبخند نگاه میکرد . تنها راه حلی که به ذهنمون رسید این بود که لبه ی چادر رو مثل چادرای ملی مقداری تو بدیم . و راه حلی که همسرم پیدا کرد خرید یه پارچه ی دیگه برای مریم  بود ... خلاصه طی یه کار ناجوانمردانه قضیه لو رفت و مامان تا شنید شروع کرد به سرکوفت زدن به مریم !   ( چون مامان قبل از رفتنش به بیرون مریمو بیدار کرده بود و گفته بود قبل از بیدار شدن نی نی کارتونو تموم کنین ولی مریم همین که بیدار شد رفت سراغ کامپیوتر ) اخرشم اون چادر رو تموم نکرده برگشتیم خونه مون ...

* نکته ی مهم :  اگه می خواین کسی از موضوعی با خبر نشه اونو به هیچ کس نگین ... اگه گفتین بشینین و خودتونو لعنت کنین ...  

* من دیگه توبه میکنم که برای کسی خیاطی نکنم !   گفتم که یه وقت ازم نخواین لباس براتون بدوزم . مخصوصا فاطیما جونم که ازم لباس عروس می خواد  

* هایدی جونم ( یه دوست وبلاگی ) که تو سرش لخته خون ایجاد شده بود بعد از یه مدت کوتاه که مرخص شده بود ، بازم حدود دو هفته اس که بستری شده ... دکترا بار اول ۳۰ در صد احتمال مرگ و ۳۰ درصد احتمال فلج شدن داده بودن . خواهش میکنم توی دعاهاتون اونو هم فراموش نکنین ...        

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 17:25 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

حالتون چطوره ؟ تعطیلات خوش گذشت ؟ ما که امسال عید نداشتیم و جائی هم برای تفریح نرفتیم و بیشتر تعطیلات خونه ی مادر شوهرم بودیم . گاهی اخر شبها که اونجا جای خوابیدن نبود میرفتیم خونه ی بابام .

درست بعد از تحویل سال که داشتیم می اومدیم خونه یکی از اقوام که کنار من تو ماشین نشسته بود ، جلوی خونه وقت پیاده شدن از ماشین دچار حادثه شدن . به قول خودشون در حالی که نصف تنشون بیرون و بقیه داخل ماشین بود ماشین با سرعت تمام به راه افتاد و ایشون دچار له شدگی بدن و نصف شدگی کمر و لهیدگی انگشتان پا به خاطر رد شدن لاستیک ماشین از روی تمام انگشتانش و خورد شدگی بازو و در نهایت افتادگی فشار شدن و با نهایت خونسردی و ادب که نخواستن صاحب ماشین و دیگران ناراحت بشن اول به روی خودشون نیاوردن  و حتی داد هم نکشیدن ولی بعد که به داخل اومدن و به اتاق خواب رفتن و مهمانها سرازیر شدن حال شون خراب شد و مجبور شدن که دراز بکشن و پاهاشونم بالا بگیرن ... و مهمونهای خانوم اعم از فامیل و دوست و اشنا که می اومدن و به خاطر کمبود جا به اتاق خواب میرفتن ایشون رو در اون حال اسفناک میدیدن و براشون غصه میخوردن و من و دیگران توی اشپزخونه میشستیم و پذیرایی میکردیم !   ولی خدائیش من که قبل از اون پیاده شدم ، جز اینکه اون همراه ماشین چند قدم برداره چیز دیگه ای ندیدم ! البته وقت خوردن شام که با سریال یوزارسیف همراه شده بود ایشون به صورت کاملا معجزه اسا حالشون بهبود پیدا کرد و اومد و سر سفره و غرق تماشا شد !  

یکی از روزهای عید طبق معمول دو تا از بچه های فامیل در نبود مامان باباهاشون مثل خروس جنگی بهم پریدن و گیس و گیس کشی و ... یه نفر به طور کاملا مستند با دوربین ما از اون دو تا فیلم برداری کرد و بعد از اومدن مامان یکی از اونها و تماشای فیلم مربوطه توسط اون مامان موضوع کمی به فراموشی سپرده شد و چند ساعت بعد هم که مامان اون یکی اومد یه نفر گفت اون فیلم رو به اینم نشون بدین ، که کسی توجهی نکرد . اخر شب متوجه شدم که دوربین مون نیست !   صبح فردا هر دو خانواده رفتن و تا غروب ما داشتیم در به در دنبال دوربین مون میگشتیم و حدس میزدیم باید کار اونها باشه و تموم سوراخ سمبه ها رو میگشتیم ... ولی اثری ازش پیدا نبود ! غروب که همسرم به خونه ی اونها رفته بود یواشکی ازشون پرسید و اونها هم با خجالت لو دادن که توی جعبه ی میوه ها قایمش کردن و مقداری میوه هم روش گذاشتن تا معلوم نشه ! تازه بعدا هم کاشف به عمل اومد که اول اونها می خواستن فیلمو پاک کنن که نتونستن بعد بزرگتره می خواسته از پنجره پرتش کنه بیرون ولی کوچیکه گفته نه خراب میشه بیا قایمش کنیم !  

یه روز هم که طبق معمول قرار بود ناهار بریم خونه ی مادر شوهرم ( شب خونه ی بابام خوابیده بودیم و همسرم صبح زود برای کاری رفته بود اونجا ) همسرم بعد از مدتی تلفن کرد که ما ناهار خونه ی بابات می مونیم . با اینکه میدونستم خیلی عجیبه که وقتی همه ی خواهر برادرای همسرم یه جا جمعند بگه خونه ی بابات می مونیم ولی چیزی بهش نگفتم ! غروب که رفتیم اونجا مادر شوهرم گفت ناراحت شدین شما رو نبردیم جنگل ؟ اخه جا نداشتیم !  

روز دهم عید مادر شوهرم شیمی درمانی کرد ! طفلک دو جلسه ی دیگه هم از شیمی درمانیش مونده و بعدشم 40 روز رادیو تراپی ( همون برق دادن ) ...

بهترین اتفاق عید امسال دیدن سه باره ی ستاره ی عزیزم بود .   منو و مریم خواهرم تو خونه ی بابام اینا میزبان خانواده ی محترم ستاره ی نازم بودیم و یک ساعتی همدیگه رو دیدیم . این برای بار اول بود که ستاره و مریم همدیگه رو میدیدن و براشون خیلی خاطره انگیز بود ...

توی روزهای عید تولد خیلی از فامیلامون بود ... اول عید تولد واقعی خواهر شوهرم . 8 فروردین تولد مادر شوهرم و عمه ام . نهم تولد دختر عمه ام فاطمه .دهم تولد دختر خاله ام اشرف و دوازدهم تولد همسرم . پانزدهم هم تولد دختر دائیم نفیسه !!! اهای ... تولد همه تون مبارک !  

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت 12:36 توسط سایه - مامان نی نی| |

Click to view full size image

سلام بچه ها

سال نوی همه تون مبارک ...  

امیدوارم سال خوبی داشته باشین و همیشه شاد و خرم باشین. لحظه ی تحویل سال به یاد همه تون بودم . برای بعضیاتون دعای مخصوص کردم .  

لحظه ی تحویل سال ما سر مزار پدرشوهرم بودیم و وقتی سال داشت تحویل میشد توی چشمای همه مون اشک میرقصید و درست لحظه ی تحویل سال قلب مون داشت از جا کنده میشد ...

با خودم فکر کردم سالهای قبل که ما توی لحظه ی تحویل خوشحال و خندون بودیم ، بودن ادمهایی که توی چشماشون اشک بود و ما اصلا به فکر شون نبودیم ...

بعد که اومدیم خونه مهمون بود که روی سر مون خراب شد ! اون قدر اومدن که دیگه جایی نبود و بقیه مجبور میشدن که برن ! بازم با خودم گفتم اون موقع که پدر شوهر بیچاره ام زنده بود این همه فامیل با پسر و عروس و دختر و داماد کجا بودن که دلشادش کنن ؟ 

هایدی جون مون الان تو بیمارستانه . میگن باید ۱۵ روز بستری باشه . نمیدونم یهو چش شد ! ولی خواهش میکنم براش دعا کنین که کارش به عمل جراحی نکشه ... میگن توی سرش خون لخته شده !!!! خدایا خودت نگه دارش باش !   

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/02ساعت 1:4 توسط سایه - مامان نی نی| |

  سلام

یکی از همین شبها ، در حال خوندن کامنت ها بودم که یک دفعه پاااااااااااخی کرد و برق رفت ! اون شب شام مونو که ماکارونی پیچی بود رو زیر نور شمع خوردیم و من از هر لقمه اش لذت بردم . اقای همسر و بچه ها هم کمی نور بازی کردن و برق که اومد دیدیم جلوی موهای نی نی سوخته !  

  

یه شب دیگه علیرضا که مشغول نوشتن تکالیفش بود با لحنی دلخراش بهم گفت : مامان ! میشه شما این مسئله ها رو برام بنویسی ؟ اخه من خسته میشم هم مسئله ها رو بنویسم هم جواباشونو !  منم برگشتم گفتم پس تو باید بری ظرفا رو بشوری !  یه دفعه دیدم پسرم با خوشحالی میگه :باشه ! و رفت تو اشپزخونه و استیناشو زد بالا ! اقا منم دیدم دیگه کار از کار گذشته مجبور شدم بشینم مخش بنویسم !پسرم هر از گاهی سوالی در مورد ظرف شستن ازم میکرد . یه بارم گفت : اه ...شما حالتون بهم نمیخوره این ظرفای چربو میشورین ؟ منم راهنماییش کردم که اول بگیرشون زیر اب داغ !

بعد من در حالی که داشتم مثل یه بچه ی خوب مشخای پسرمو مینوشتم ، متوجه شدم که اون چیزی که باید ازش مسئله ها رو بنویسم یه برگه ی امتحانی حل نشده است !!! ازش پرسیدم : خوب چرا همین تو حل نمیکنین ؟  پسرم گفت : این برگه ی امتحان فردامونه ! معلم داده تو خونه کار کنیم تا فردا همینو ازمون امتحان بگیره !!!  

منو نمیگی ! اتیش گرفتم . قبلا هم دیده بودم معلم شون از این کارا بکنه ! بعدشم به نمره ی بچه ها همش ارفاق میکنه و اخرشم توی کارنامه همه ی نمره ها رو رند میکنه و الکی الکی معدلا رو بالا میبره ! تازه اقا دو شیفته هم کار میکنه ! اونم با کلاسی با ۴۲ نفر دانش اموز !!!!تازه چند روز پیشا بابای یکی از بچه ها که خودشم معلم همون مدرسه است به همه ی باباها زنگ زده و گفته بیاین پول رو هم بذاریم برای این معلم زحمت کش سکه بخریم ! بعد که ما گفتیم خوب روز معلم این کار رو بکنین ایشون گفتن که اون یه مسئله ی جداگانه ایه و هر کس هر چی دلش خواست کادو میبره !!!

اخرشم من مشخا رو نوشتم ولی پسرم به قول خودش دو سوم ظرفها رو شسته بود . بعدشم پسرم پر رو بازی در اورد و خواست جوابا رم بنویسم که یه چپ نگاهش کردم که مثل بچه ی ادم رفت سر درساش !  جوابا رو هم باباش چک کرد و سر یه مسئله ای کار داشت به جاهای باریک میکشید و پسرم زیر بار حرف باباش نمیرفت و میگفت یک پنجم از یک چهارم بیشتره ! و تاکید میکرد که معلمم شون این طور گفته ! اخرشم معلم گرامی همه ی سوالا رو توی کلاس حل کرد و زنگ بعد همون برگه رو ازشون امتحان گرفت و پسرم هم نمره اش شد ۱۸ و نیم !!!!!!!!!

چند روز پیشا ... یه نفری بدون ادرس هی می اومد و برام نظر میذاشت ... و منم زیر نظر خودش جوابشو میدادم . بعد از مدتی برام ادرسشو گذاشت و منم رفتم و بعد از مدتی فهمیدم که دختر خاله ام بوده !  یادم اومد که حدود یک سال پیش شایدم بیشتر بهش ادرسمو داده بودم . ( یعنی ازم خواست براش اس ام اس کردم ) ولی اون منو یادش رفته بود تا وقتی که داشت این باکس موبایلشو خالی میکرد دوباره ادرسمو دید و نقشه کشید ناشناس بیاد و بعد که کمی دوست شدیم مثلا بگه دارم میام شهرتون و قرار بگذاره و شماره ی دیگه اشو بهم بده و سر قرار منو بهت زده کنه !

ولی به قول خودش دلش قد دل گنجیشکه و خودشو معرفی کرد . دختر خاله جون با وجود این وبلاگها دیگه خیلی راحت تر میتونم از حال و روز هم خبر داشته باشیم .خیلی خوشحالم اینجا هم فامیل دارم .

امروز اخرین جلسه ی کلاس خیاطی بود . مجبور شدم نی نی رو با خودم ببرم . برای سه تا بسته بیسکوئیت حیوانات برده بودم و حدس میزدم بچه های دیگه ای هم باشن .نی نی  اول که لج کرد بریم پارک و توی راه پله از بس جیغ میکشید دهنشو گرفته بودم .بعد سر خوراکی ۳ بار دعوا و جیغ و بکش بکش راه انداخت و حسابی ابروریزی کرد . جلو مربی یه ادایی در اورد و خودشو مثل میمون کرد ! اخرشم از اونجا یه راست منو کشید سمت پارک و بعد از مدتی که خواستم بریم خونه مجبور شدم کشون کشون تا خونه ببرمش و تا سه طبقه همش جیغ کشید ! خدا رو شکر اخرین روز بود ! اگه مجبور بودم هر روز ببرمش چی میشد !  

دیروز تولد خواهر کوچیکم مریم بود . و پنجمین سال تولد اولین خواهر زاده ام مجید مریم جونم و مجید جونم تولدتون مبارک   

 

نوشته شده در شنبه 1387/12/24ساعت 17:36 توسط سایه - مامان نی نی| |

چقدر ضد حاله وقتی که ....

* عینک تو حسابی میسابی و لک و لوکشو پاک میکنی بعد با لبخند اونو میذاری چشمت و داری فکر میکنی که چقدر دنیا رو زیبا تر میبینی که ... یهو نی نیت میدوئه تو بغلت و صورتشو به عینکت میچسبونه و با عشق میگه مامان دوست دارم !

* شیشه ی تلویزیون رو برق میندازی بعد از یه مدت میبینی که نی نیت صندلی کوچولوشو اورده کنار تلویزیون و داره ادمای توی تلویزیون رو ناز میکنه ! بعدشم یکیشونو نشون میده و میگه اقا مبیون ( مهربون ) اون یکی رم نشون میده و میگه اقا مسخیه ( مسخره )...

* وقت رفتن به کلاس برای اینکه نی نی تو رو نبینه وسایل و لباسا تو دونه دونه میگیری میذاری دم در بعد پرده رو میکشی و پشت پرده تند تند لباساتو میپوشی در حالی که نی نیت داره گمیگمون ( رنگین کمون ) نگاه میکنه و در لحظه ای که داری کفشتو برمیداری پرده کنار بره و نی نی با چشای قلمبه نگاهت کنه .... و صدای جیغشو تا اخر 56 تا پله بشنوی...

* داری با احساس چیزی مینویسی بعد یهو یه دست کوچولو میاد و خودکارو از دستت میقاپه و میره و تو به نوشته های نیمه کاره و خط خوردت با حسرت نگاه میکنی ...

* داری لباس میدوزی و حسابی حواستو جمع میکنی تا خرابکاری نشه بعد میبینی که پایه ی سوزن یهو وسط دوخت رفت بالا ... یا نخ کشیده میشه یا دوخت کند انجام میشه با ناراحتی نگاهی به چرخ میندازی و میبینی نینیت با لبخندی موزیانه با انگشتاش تموم سوراخ سمبه های چرخ و داره کنترل میکنه !

* وسایل خیاطی تو بعد از دوختن جمع میکنی و همه چیز ها رو مرتب و منظم توی کیفت میذاری . دو دقیقه ی بعد نی نی تموم وسایلتو ریخته بیرون و داره سوزن ته گرداتو توی فرش فرو میکنه و وقتی درشون میاری میبینی یک سومشون کج و کوله شدن ! و کج خیاطیت هم خورد شده ...

* یه عالمه جزوه نوشتی بعد نی نیت با ماژیک توی جزوه هات نقاشی کنه ...

* یه ربع بعد از اینکه نی نیتو عوض کردی بیاد بگه پی پی کدم ( کردم )!

* داری سریال مورد علاقه تو میبینی بعد یهو نینیت دکمه ی پاور تلویزیون رو بزنه !

* داری وضو میگیری تا نماز اول وقت بخونی که نی نیت با فریاد میاد پشت در و میگه پی پی کدم ! بعد که عوضش کردی لج میکنه که شلوار قرمز بپوشه . میری و شلوار قرمزو پیدا میکنی و میخوای بپوشی تنش که جیغ میزنه : نه ! این شلوار زرده ! بعد که سرشو گول مالیدی و ارومش کردی همون لحظه دستش گیر میکنه به سیم تلفن بی سیم و اون از روی اپن می افته رو سرش و جیغش بلند میشه . بعد می خواد که بغلش کنی و اخرشم که اروم شد اب می خواد ! و میبینی یک ساعت از اون موقع که وضو گرفتی گذشته !!!

* داری نماز می خونی و سرتو که گذاشتی روی مهر صدای خنده ی موزیانه ای رو میشنوی و نی نی از روی تنت بالا میره . سر از سجده که بر میداری با خنده به گردنت اویزونه سجده ی دوم رو که میری نی نی که به جلو پرت شده برای اینکه نیفته دستشو به گردنت محکم تر میکنه و تموم تنش میافته روی سرت و تو برای اینکه اون تعادلشو از دست نده مجبوری اون همه فشار رو روی سرت تحمل کنی و اون وقته که احساس میکنی خون تو مغزت جمع شده و کبود شدی ....

* با هزار بد بختی وقت میذاری و برای نی نیت غذا میپزی بعد که میذاری جلوش تا بخوره میبینی اونو ریخته توی لیوان ابش و داره با خنده همش میزنه !

* داری ملافه ی یه پتو رو میدوزی و حسابی پارچه ی ملافه رو مرتب روی پتو تا زدی و از قبل برای اینکه نی نی گند نزنه تو کارت اونو توی یه اتق دیگه پیش باباش زندانی کردی و صدای جیغ و ویغش و هم میشنوی ... بعد یهو بابای نی نی لطف میکنه و در رو باز میکنه و ( در حالت اسلوموشن تو همین طور که داره دهنت باز میشه که بگی نــــــــــــــــــــه !!!!  نی نی هم دهنش به خنده باز میشه ) بعد در یک لحظه میبینی نی نی داره  روی پتو شنا میکنه !

* برنجو ریختی توی اب جوش و منتظری تا برش داری , یکی با همسرت کار واجب داره  و همسرت بیرونه .همسرتو پیدا میکنی و سوال طرفو ازش میپرسی و بعد جوابو به طرف حالی میکنی . وقتی میای سر وقت غذات میبینی برنج نازنینت تبدیل شده به شفته ! بعد وقت خوردن غذا همسرت با لبخند معنی داری میگه این غذا رو یه تازه عروس با عشق برای همسرش پخته ؟

* روکش و ملافه های پتو و تشک های مهمونی رو در میاری و میندازی تو ماشین لباسشوئی . وقتی که درشون میاری میبینی ! رنگ همه ی اونها تبدیل شده به طوسی ! تازه متوجه میشی که یه پارچه ی گلدار که تا به حال نشسته بودیشم لابه لای اونها بوده . بعد یهو یه چیز کوچولو بین ملافه ها میبینی ، اون لباس سفید مهمونی نی نیت بوده !

* قراره فردا صبح برین مسافرت . نصفه شب بلند میشی میبینی نی نیت تب داره و سر خودتم داره میترکه . همسرت تنهایی میره و تو هم تنها میمونی بعد میفهمی که سردردت یه سرماخوردگی شدید بوده و تب نی نیت اسهال . حالا باید با اون حالت به یه بچه ی اسهالی هم برسی . بعد هم برای همه توضیح بدی چرا نتونستی برای چهلم پدر شوهرت شمال باشی !

* صبح که از خواب بیدار میشی و می ری که دست و روتو بشوری با یه صحنه ی دل انگیز رو برو میشی ! چشمات شده البالو گیلاس .

---------------------------

* چقدر ضد حال داشتم توی این مدت ...........

* نی نی خدا رو شکر حالش خوبه . ممنونم از عیادت تون

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15ساعت 19:20 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

اخرين باري كه پدرشوهرمو ديدم 22 اذر بود . همون موقع كه مادر شوهرم تهران بود و دوره ي نقاهت بعد از عمل رو ميگذروند ، 8 روز پدرشوهرم و برادر شوهرم اومدن خونه ي ما . با اينكه برادر شوهر بزرگه ام هم تو همين شهره ولي چون خونه ي ما راحت تر بود نذاشتيم برن اونجا .توي اين 8 روز سعي كردم بهشون بد نگذره . چون ميدونستم مدتي كه تهران بودن بهشون سخت گذشته و اين اولين باري بود كه تنها اومده بودن يعني بدون مادرشوهرم .لحظه ي ورودش به خونه مون يه لبخند خيلي مليح رو لباش بود . با اون كلاه و شال قهوه ايش خيلي ماه شده بود . چون پدر شوهرم مريض بود و بايد نيم ساعت قبل از غذا و بعد از غذا چند تا قرص ميخورد هميشه نيم ساعت قبل از سفره پهن كردن با يه ليوان اب خوردن قرصشو بهش ياد اوري ميكردم . ميدونستم كه صبحانه زود ميخوره اون چند روز تا صداي در دستشويي مي اومد از خواب بيدار ميشدم و اب و ياداوري قرص و نيم ساعت بعدشم با هم صبحانه مي خورديم . چند باري هم فقط من و اون سر سفره بوديم . سعي ميكردم باهاش صحبت كنم تا حوصله اش سر نره . كنترل تلويزيون رو ميدادم دستش و شبها بالاي سرش اب و ميوه ميذاشتم .

چهار بار رفت بيرون و خريد كرد . پرتقال،شلغم،كاهو،خيار،پسته،تخم مرغ و يه بسته شكلات براي ني ني ... اون روز ني ني لج شكلات كرده بود و گريه ميكرد و هي ميگفت كوشا... ( كوشا مخفف كوشولاكه ) اون دليل گريه ي بچه رو پرسيد وقتي گفتم شكلات ميخواد و من ندارم ازم پرسيد شكلات دوست داره ؟ گفتم زياد ! اونم رفت و براش يه بسته ي بزرگ شكلات خريد كه هنوزم مقداريش مونده ...

يه بار بهم گفت چقدر غذاي گوشتي درست ميكني فردا غذا ساده باشه اصلا نون باشه ... ميدونستم كه براي راحتي من ميگه چون اون ناهار فقط برنج مي خورد و از نون خوشش نمي اومد . ميدونستم كه اگه يكي دو روز گوشت نمي خورد ضعف ميكرد ولي منم به نظرش احترام گذاشتم و گفتم باشه . پس فردا كدو پلو درست ميكنم ( غذايي كه اغلب مازندراني ها دوست دارن ) گفت كدو داري ؟ گفتم اره . گفت خيلي خوبه . چقدرم ازش تعريف كرد . از سالادم هم خوشش مي اومد . همش مي پرسيد چي توش ريختي اين قدر خوشمزه شده منم هر بار ميگفتم بجز چيزاي معمول تخم مرغ اب پز و هويجم ريختم توش و من با رضايت به خوردنش نگاه ميكردم ....

يادش بخير ...برديمش سر ساختمون مون و اون خونه ي نيمه ساز مونو ديد . روي پشت بومش كه اومد همه جا رو نگاه كرد و گفت خيلي عاليه . افتاب خوبي داره ... و تا چند روز همش از افتاب و خونه مون تعريف ميكرد .

روز تولد ني ني هم اون خونه مون بود . نميدونم چرا ني ني رو نذاشتيم كنارش تا عكس يادگاري بندازن ولي يكي دو جا تصادفا تو عكسا افتاده و مشغول خوردن چائيه . توي فيلم تولد هم موقع دادن هديه و دست زدن و .... يه بار هم كه تنش كوفته بود و برادر شوهرم پيشنهاد داد كه ورزش كنن و اون با حركاتي اهسته و اروم دستاشو بالا و پائين ميبرد ، همسرم ازشون فيلم گرفت ...

خيلي ني ني رو دوست داشت ... خيلي ... دو بار مدتها قبل وقتي كه داشت راه مي رفت و تعادلشو از دست داد ، نزديك بود بيوفته روي ني ني تا مدتها هي خودشو سرزنش ميكرد و خدا رو شكر ميكرد كه بلايي سر ني ني نيومد و هي اونو نوازش ميكرد .

اين چند روز همش به پسرم مي گفت بيا ببينم درست چطوره . كتابتو بيار ... اما پسرم همش از زير حرفاي بابا بزرگش در مي رفت . بعد كه شنيد بابا بزرگش فوت كرده عذاب وجدان گرفته بود و ميگفت فكر ميكردم اون درسامونو بلد نيست ... با اينكه ميدونست بابابزرگش معلم دبستان بوده و بابا و عمو بزرگشم شاگرد باباشون بودن !

يه بار كه داشتم با موبايلم ور مي رفتم يه نگاهي بهش انداختم ديدم بيكاره شروع كردم اس ام اسها و جوكهاي تو گوشيمو براش خوندن چند تائي اونو به خنده انداخت . چند تايي رو هم خواست براش تكرار كنم ... صداي خنده اش هنوز تو گوشمه ...

يه روز صبح ساعت 6 كه تو اتاق مهموني خوابيده بود مچاله شده اومد تو هال !!! يخ كرده بود ! منو همسرم از جا پريديم و بخاري رو زياد كرديم و دورش پتو انداختيم . تعجب كرده بودم تا به حال اون اتاق سرد نبود چرا يك دفعه اين جوري شد ؟ بعدا فهميديم مهموناي ديروز لاي پنجره ها رو باز گذاشته بودن ... همون موقع دلش هواي زنشو كرد و خواست زنگ بزنيم تهران . همسرم دو دل بود كه اين وقت صبح شايد درست نباشه ولي من گفتم اونها بچه مدرسه اي دارن و بيدارن . بعد از اينكه با مادر شوهرم حرف زد كنار بخاري به حالت نشسته خوابيد ...... درست مثل زمان مرگش ...

وقت خداحافظي ، مثل هميشه اول من دو بار بوسيدمش بعد اون منو بوسيد ... اي كاش ميدونستم اين اخرين باريه كه ميبينمش ... اي كاش صد بار ميبوسيدمش ... اي كاش نميذاشتم بره ... از پنجره رفتنشونو نگاه ميكردم . اون و همسرمو و برادر شوهرم ... يك دفعه ديدم شالش گردنش نيست . ناراحت شدم كه نكنه سرما بخوره خواستم به موبايل همسرم زنگ بزنم كه شالشو بندازه گردنش ولي با خودم گفتم حتما توي ساك زير وسائلشونه و نميتونن درش بيارن ... زنگ نزدم ... تا مدتها نگاهشون كردم ... اي كاش ميدونستم اينها نگاه اخره ... اي كاش نميذاشتم بره ...

* دو تا از پسر عمو های همسرم از فوت عموشون خبر دار نشدن . یعنی پدر و مادرشون نخواستن که باخبر بشن . یکی شون امروز از چابهار میاد و اون یکی هم ۶ ماه دیگه از مالزی . یه بار که خونه ی پدرشوهرم سر سفره ی ناهار بودیم اونی که چابهاره زنگ زد و گریه میکرد که عمو طوریش شده ؟ مادرشم کاملا انکار کرد . مثل اینکه پسر خالش بهش تسلیت گفته بود . بعد اون پسر خاله ی بیچاره رو مجبور کردن بگه من اشتباه متوجه شدم و بابای دوست پسرعموت فوت شده . تو مراسم سوم توی مسجد اون یکی از خارج به برادرشوهر کوچیکه زنگ میزنه و میپرسه کجایی این قدر سر و صداست ؟ اونم میگه ختم بابای دوستمه !!!

* تنها خوشی این سفر این بود که تونستم برای اولین بار خواهرزاده امو ببینم .

* همسرم اون موقع که پدرش فوت کرد رفته بود ماموریت و انتن هم نداشت . من مجبور شدم خبر فوت پدرشو بهش بدم ... چه بد ! خدا هیچ کسو خبررسان خبر های بد نکنه !

* سه چهار روز پیش توی کلاس خیاطی بودم که از شهر مون به گوشیم زنگ زدن . قطعش کردم . بازم زد . برداشتم گفت سایه ؟ سایه جان ؟صدا قطع و وصل میشد ... صدای نا اشنای یه خانوم بود ! یعنی کی بود ؟ قلبم داشت وای میستاد ! یعنی چی شده ؟ این کیه که شماره شم نا اشناست ؟ کیه که منو میشناسه ؟ بهش زنگ زدم الو الو الو الو ... قطع شد !قلبم تالاپ تولوپ میزد ! اصلا نمیفهمیدم استاد چی میگه پنس کجا رو دو سانت میگیریم از کجا تا کجا رو خط میکشیم ... باز زنگ زد الو سایه جان شماره ی خونه تو بده ..... بازم قطع شد . مردم و زنده شدم تا اومدم خونه و براش زنگ زدم گفتم : بفرمایید کاری داشتید ؟ گفت خواستم بهت تسلیت بگم به شوهرتم نشد تسلیت بگم شرمنده ....... صداش داشت اشنا میشد ....... اون همین طور حرف میزد و من تازه فهمیدم اون کیه ! با ناله گفتم : عمه توئی ؟

* این عکس انجلینا جولی رو که دیدم با خودم گفتم اون که برای فقر و بدبختی یه پیرمرد این طور احساساتی میشه برای بچه های غزه هم اشکی میریزه ؟

* خوابیدی بدون لالایی و قصه ...

بگیر اسوده بخواب بی درد و غصه ... 

* اینم نی نی نازم توی روز تولدش

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/29ساعت 19:26 توسط سایه - مامان نی نی| |

     سالگرد ازدواج

سلام به همه

يادش به خير سيزده سال پيش ... اخرين روز اذر سال ۷۴ ... توي خونه قديمي مادر شوهرم اينا ... يه روز سرد با چراغ علاء الدين ...

صبح كه از خواب پا شدم تنم هنوزم كوفته بود . ديروز خيلي خسته شده بوديم . اخه ديروزش روز عروسي مون بود . چون خونه اي كه قرار بود توي اون زندگي كنيم از محل عروسي مون خيلي دور بود منو از خونه ي مامانم اوردن خونه ي پدر شوهرم . قرار شد سه روز بمونيم و بعدش بريم سر خونه ي خودمون .

عجب عروسي عجيبي داشتم من ! جهيزيه ام رو كه فرستادن خونه ي اجاره اي مون ، كسي نرفت تا اقلا يه موكت پهن كنه تا عروس و داماد وقتي ميرن تو خونه شون و با خونه ي خاك الود و خالي و وسايل تو جعبه و پخش و پلا مواجه ميشن و سر گيجه ميگيرن ، لا اقل بتونن بشينن روش !

كسي قبل از روز عروسي با ارايشگر هماهنگ نكرده بود ! فقط ميدونستيم ارايشگر خواهر زندايي مامانمه . فكر ميكرديم زندايي مامانم به خواهرش خبر ميده . صبح كه با زندايي مامانم رفتم اونجا ، ارايشگر رفته بود سفر !!! خوب حق داشت عيد مبعث بود و تعطيلات ! زندايي مامانم زنگ ميزنه به اونها و اونها مجبور ميشن از بين راه بر گردن !

براي لباس عروس هم كلي كل كل داشتيم . مادر دوست شوهرم كه ارايشگر و توي شرق ايران زندگي ميكنه برام لباس عروس هديه فرستاد ! و چون مدلش قديمي و زيادم نو نبود من دلم نمي خواست بپوشمش و شوهرم ناراحت شد ! بعد مادر شوهرم يه لباس عروس كه با مد روز دوخته شده بود رو از يكي از اشناها امانت گرفت . ماشين عروس هم گل نداشت . يه رنو بود ! رنوي دائي مامانم كه بهترين ماشين فاميل بود . الان ايشون طي مراحل پيشرفت يه ماشين ۹۰ ميليوني دارن و خانومشم ماكسيما !

يادم مياد وقتي توي ارايشگاه اذان شد و من با لباس عروس به نماز ايستادم ( از قبل وضو گرفته بودم ) ارايشگرم اين قدر خوشش اومد كه دستمزدشو بهم بخشيد .

ميگن غذاي عروسي مون خيلي خوشمزه شده بود . ولي من كه ناهار نخوردم . حتي شام هم يادم نمياد خورده باشم . وقتي غذاي عروسي رو اوردن تو ارايشگاه كسي وقت خوردن نداشت . وقتي هم كه رفتم خونه همه غذاشونو خورده بودن .

تو شهر ما رسمه كه مراسم عقد رو خونه ي عروس ميگيرن و عروسي رو هر كدوم از خانواده ها جدا جدا براخودشون ميگيرن بعد داماد و فاميلاش ميرن خونه ي عروس و عروس و ميگيرن و ميبرن خونه ي پدر داماد . البته بعدش اگه خونه شون جدا بود ميرفتن خونه ي خودشون . الان اين رسم ديگه داره بر مي افته . همه دارن تو تالار عروسي ميگيرن و همه ي فاميلاي دو طرف يه جا جمع ميشن . ديگه نيازي نيست داماد بره خونه ي عروس و عروس رو با چشم گريون ببره خونه ي باباش ...

يادم مياد از يه ماه قبل از عروسي يه سرماي شديد خوردم و بعدش سرفه ي خشك كه تا روز عروسي و بعد از اون هم ادامه داشت . يادم مياد تو بعضي از عكساي عروسي دارم سرفه ميكنم ... بعد معلوم شد اون سرفه ها حساسيت بوده و وقتي اومدیم شهر محل سكونت خوب شد . چون اينجا هواش خشك بود . شب خونه ي مادر شوهرم اينها بعد از كمي گريه و عكس با چهره اي غمگين و خوش و بش ، برام يه رخت خواب انداختن كه بگير بخواب خسته اي ... سرما خورده اي ... منو همون جا تو اتاق گذاشتن و با داماد رفتن تو هال و صداي بگو بخند شون بلند شد . شام هم خواستن برام بيارن تو همون اتاق كه يادم نمياد خوردم يا نه ! تنها كسي كه پيشم بود معصومه كوچولو ( دختر ۴ ساله ي خواهر شوهرم ) بود كه تو رختخوابم خوابش برده بود .

من روز عروسي فقط ۱۶ سال و ۳ ماهم بود ! تازه وارد سوم دبيرستان شدم كه مدير مدرسه مون فهميد من نامزد دارم و عذرمو خواست . بهم گفت بايد بري مدرسه شبانه ! ولي مدرسه شبانه با خونه مون خيلي خيلي فاصله داشت . تازه كسي هم راضي نميشد من تو تاريكي از مدرسه اي دور برگردم خونه . براي همين شد كه عروسي مون جلو افتاد . قرار بود بعد از ديپلمم عروسي بگيريم . ولي بعد تند تند مراسم گرفتيم و من شدم زن خونه !

* اصلا از عكسا و فيلم عروسيم خوشم نمياد با اينكه اون موقع ارايشم مد بود ولي الان تهوع اوره !

* وقتي مي خواستم براي اولين بار برم سر خونه و زندگي خودم مامانم و مادر شوهرم هم باهامون اومدن و يه هفته اي موندن و كمك كردن تا به اون وضع نا بسامان سر و سامون بديم . بين راه وقتي همگي تو اتوبوس بوديم نميدونم به چه دليلي راننده خواست كه همگي بريم توي يه اتوبوس ديگه . وقتي كه خواستيم ساك مونو تحويل بگيريم ديديم كه ساك مون نيست و به جاش يه ساك زشت پر از پرتقاله !  هر چي گشتيم پيدا نشد و كلي خرت و پرت لباس و و البوم عكساي نوزادي تا عقدم همه و همه گم شد ...  با اينكه بعضي از اون عكسا و عكساي عقد رو دوباره چاپ كرديم ولي خبلي هاش منحصر بود و ديگه نميشد چاپش كرد . از همه بد تر فكر اينكه يه غريبه ي نامحرم در خصوصي ترين لحظه هاي زندگيت شريك شده  ....

* سال هاي اول زندگيم به بچگي گذشت ... تمام تنهايي ها مو برنامه ي كودك و تلويزيون پر ميكرد ! اي كاش اون موقع تجربه ي الانم رو داشتم .

* بعد از اين همه سال زندگي مشترك ، باز هم يه چيز كوچولو ميتونه سيزدهمين سالگرد زندگي مشترك رو اخمو كنه !

         

** راستي از همه تون ممنون براي تبريك عيد . اميدوارم كه تعطيلات خوش گذشته باشه . ما كه اصلا بهمون خوش نگذشت . حتي روز عيد . سيدا روز عيد مجبورن تا شب بشينن تو خونه تا شايد يكي بياد و اگه نباشن زشته ! اگه يكي هم بذاره و بره جايي بهش ميگن سيد فراري ! تازه همه هم از ادم عيدي مي خوان ! اخه اين چه اكراميه ؟

** مامانم اينها قرار بود براي تعطيلات بيان اينجا ولي نشد كه بشه ! توي جلسه ي قران هفتگي بلوك مون خواستن جلسه ي روز قبل از عيد رو بندازن خونه ي ما . من گفتم كه مهمون قراره بياد و از زيرش در رفتم . يكي از خانومها لطف كرد و گفت مگه مامانت اينها سيد نيستن ؟ خوب چرا نميمونن تو خونه شون تا براشون مهمون بياد ؟ حالا يه ژست طلبكارانه هم به خودش گرفته بود . من گفتم همه ي فاميلاي ما پشت در پشت زن و شوهر سيدن . ديگه تو فاميل ما رفتن به خونهي سيد معني نداره . فقط مثل نوروز ميرن عيد ديدني . اونم خونه ي بزرگاي فاميل ... مردم عجب توقعاتي دارن !!!

** ما روز عيد يه مهمون ۹ و نيم صبح داشتيم يكي هم ۹ و نيم شب !!! همسايه هامون همگي رفته بودن مسافرت ! خدا رو شكر كه اشتباه سال قبل رو نكرديم و زياد شيريني نخريديم . اين فكر من بود كه فقط يه جعبه شيريني بسه ! 

** راستي امشب شب يلداست . همچين ميگيم بلند ترين شب سال انگار با ديشب و فرداشبش چقدر فرق ميكنه ! البته همون يه دقيقه هم ممكنه گاهي سرنوشت ساز بشه ! يلدا يعني اغاز ،یعنی تولد . چقدر عجيبه كه روزهاي بلند و گرم تابستون از اولين روزهاي سرد زمستون متولد ميشه . يلدا به همه تون خوش بگذره ... واي از فردا ديگه زمستون مياد ...

نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت 11:7 توسط سایه - مامان نی نی| |

               عيد غدير

زین سبب پیغمبر با اجتهاد

نام خود و آن على مولا نهاد

گفت هر کس را منم مولا و دوست

ابن عمّ من على مولاى اوست

کیست مولا آن که آزادت کند

بند رقیّت ز پایت بر کَند

چون به آزادى نبوّت هادى است

مؤمنان را ز انبیا آزادى است

اى گروه مؤمنان شادى کنید

همچو سرو و سوسن آزادى کنید

سلام به همه ...

در خونه ی ما سیدا به روی همه ی شما مهمونا بازه ...

بفرمایید دهن تونو شیرین کنین

                 

اينم عيدي من به شما ... حتما ببینیدش ! ( بعضیا فکر کردن شیرینیه رو میگم ) ديگه نگين مامان ني ني بهمون عيدي نداد !

                  عيدتون هزار بار مبارك

           

* روز عيد غدير سالگرد قمري عقد مونه ... و روز ۲۹ اذر يعني يكي دو روز بعدش سيزدهمين سالگرد ازدواج مونه ... فرداشم كه شب يلداست .

* تولد ني ني با حضور خانواده ي عمو  بزرگه و بابابزرگ و عمه كوچيكه برگزار شد .( بابابزرگ و عمو كوچيكه ۸ روز مهمون ما بودن و اتفاقا روز تولد ني ني هم حضور داشتن مادر شوهرم و يه عمو كوچيكه ي ديگه هم تهران بودن تا ازمايشات و سي تي اسكن و ... رو انجام بدن ) ناهار هم از بيرون گرفتيم و كيك هم خودم پختم . ولي حيف كه اون روز اصلا نه من حال و حوصله داشتم نه ني ني . از صبح همش بي خودي گريه مي كرد و لجبازي ... ولي وقت تولدش كمي سرحال شد و هي داد ميزد وااااي ! آفرين ! تبلوکه مبالکه ! ( وقتي كادو هاشو ميديد ) بعد بلند بلند ميگفت دست بزنين ! دست بزنين ! از بين كادو هايي كه گرفت از كادوي داداشش بيشتر خوشش اومد . كادو هاشم يه بلبل . يه دمپايي از طرف داداش ( اخه ني ني عاشق دمپاييه و همش ميخواست دمپايي توالت و بياره تو اتاق ) بابا بزرگ و عمو كوچيكه پول گذاشتن و عمو بزرگه هم عروسك سخنگو كه ني ني تا اونو ديد با رعشه جيغ كشيد  كه زن عمو و دختر عموش يه خورده ناراحت شدن . و لباس و از همه عجيب تر يه شيشه پستونك با كلي دم و دستگاه كه باباي ني ني براش خريد . چون دلش ميسوخت كه ني ني ديگه نميتونه شير بخوره خواست مثلا براش جايگزين بياره ! حالا بگو چند بار ني ني ازش شير خورد ! فقط همون روز اول !

* لطفا اگه كسي در رابطه با از شير گرفتن تجربه اي داره لطفا كمكم كنه !!!! من اصلا از اولي چيز زیادي يادم نمياد !!! الان ني ني ديگه روزها شير نميخوره . فقط ۲ - ۳ باری میاد و می خواد ولی بهش نمیدم . ولي نصفه شبا رو نتونستم ازش بگيرم .... كمك ....

* راستي اون لنگه كفشها رو ديدين ... چقدر كيف كردم  ولي طفلك اون خبرنگاره معلوم نيست چيكارش كردن

نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت 20:48 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

چند روزي بود كه به خاطر مريضي مادرشوهرم ، خونه ي خواهر شوهر تو تهران بوديم . به جز ما خانواده ي مادر شوهرم و برادر شوهر بزرگه و خواهر شوهر بزرگه و همسرشون هم اومدن اونجا . با ني ني يه چيزي بين 12 تا 15 نفر متغير بوديم تو اين چند روز . فقط يه نصفه روز پيش مادر شوهرم بوديم و اون طفلك فرداش رفت بستري شد و ديگه خونه حالت عادي نداشت و هي برو و بيا و اضطراب و ...

همسر خواهر شوهرم ( صاحب خونه ) يه ادميه كه نسبت به تميزي و نظم خيلي حساسه . اون چند روز هم انفولانزا داشت و كاملا خونه بود . يا داشت واسه مريضيش اه و ناله مي كرد يا براي ريخت و پاشاي بچه ها و بزرگا حرص مي خورد ( البته به زبون نمي اورد ولي از قيافه اش معلوم بود ) يا داشت با مردا سر موضوعاتي بحث ميكرد كه معمولا هم هيچ كدوم قانع نميشدن و گاهي هم كار به جاهاي باريك ميكشيد .

تو اين گير و دار من سعي ميكردم كمي ساك ها و وسايلي كه گوشه هاي اتاق افتاده بود و ريخت و پاشارو جمع و جور كنم و مواظب بچه ها بودم و درست كردن ناهار با من بود ! ( كاري كه ازش متنفرم ! حالم بهم ميخوره تو مهموني من بشم مثل صاحب خونه و مجبور باشم به سبك و روش اونها غذا درست كنم . گوشت بايد 5 ساعت بپزه ... برنج و اون طور بپز . گوشت رو نمي خواد سرخ كني ...)

بقيه هم كه ميديدن نميشه 4 تا بچه رو تنها گذاشت خونه ، خوشحال بودن كه من تو خونه بمونم و نرم بيمارستان . تازه مادرشوهرمم گفته بود راضي نيست من با بچه كوچيك گرفتار بشم . همون موقع ها بود كه دوستام هي اس ام اس ميزدن و حال مادرشوهرمو ميپرسيدن . ستاره جونم هم كه تهران بود ادرس بيمارستانو گرفت و گفت مياد اونجا تا منو ببينه ... گفتم كه من تو خونه ام و ازش تشكر كردم . مادر شوهرم كه عمل شد ( روز پنج شنبه ) و اوردنش تو بخش ديگه همراه يه عده منم رفتم بيمارستان . وقتي روي تخت با اون وضع ( لوله هايي وصل به بدنش و بي هوش و حال ) ديدمش گريه ام گرفت . پدر شوهرم رفت بالاي سرشو هي صداش ميكرد و بهش جان ميگفت . ( چيزي كه هيچ وقت قبلا نديده بودم ) وقتي اومديم خونه ، ستاره زنگ زد و گفت كي قراره برگردين ؟ گفتم فردا . گفت ما هم فردا مي خوايم بريم شهر تون . اگه بخواين مي تونيم با هم بريم ....خيلي اصرار كرد و منم گفتم كه دلم خيلي مي خواد . همسرم قبول كرد و اون شب تا صبح نه دل تو دل من بود نه ستاره .

زير يه پل هوايي قرار گذاشتيم و منتظر مونديم . نگاهم به ماشينايي بود كه از دور مي اومدن ...تا رومو برگردوندم همسرم گفت : اومدن ! ماشين كه ايستاد همسر ستاره و ستاره پياده شدن و منو و اون همديگه رو در اغوش گرفتيم . هر دو مون شاد بوديم و با ناباوري و خنده و شور و ... نشستيم تو ماشين .

اولش ستاره بهمون شكلات تعارف كرد . من شكلاتمو براي يادگاري گذاشتم تو كيفم . به ستاره گفتم كه يادته اولين باري كه همديگه رو ديديم با بانوي جنگل ؟ يادته بانو به ني ني دو تا شكلات داد ؟ من يكي شو تو كيفم گذاشته بودم و هر از گاهي بهش نگاه مي كردم و ياد اون روز و بانو مي افتادم . تا همين چند روز پيش كه ني ني لج شكلات كرد و منم نداشتم مجبور شدم با اكراه اونو بدم بخوره ... كه ستاره بازم تعارف كرد و منم يه دونه زاپاس برداشتم !

بعد ستاره ميوه پوست گرفت و سر بچه ها رو هم با پفك گرم كرد و ما هم نشستيم به صحبت .

بين راه منو و ستاره از هر دري حرف زديم . از مادرشوهرم و از بچه هاي گروه مون ، از بعضي وبلاگها ، از جلسه ي وبلاگ نويسها ، از بعضي عقايد مون ، از زندگي مون ، از... يهو ديديم كه ماشين ايستاد . اذان شده بود و جلوي يه مسجد بين راهي براي نماز توقف كرديم . من اونجا براي فاطيما و بانوي جنگل پيام دادم . فاطيما هم جواب داد به جاي اون همو ببوسيم . وقت برگشت ستاره ني ني رو كه خوابيده بود بغل كرد و تو ماشينم بغل خودش بود . بين حرفامون يهو ديديم كه رسيديم عوارضي .... من و اون متعجب شديم كه چه زود رسيديم !!!! همسر ستاره كه اقاي خيلي محترمي هستن خواستن ما رو تا خونه برسونن . همسرم دور اخرين ميدون نزديك خونمون ازشون خواست كه توقف كنن . اونها فكر كردن خونه مونه و ايستادن . منم كلي ذوق كردم چون ميدونستم ميتونم بيشتر با ستاره جونم باشم . رفتيم تو رستوران و ني ني هم بيدار شد و روي صندلي نشست . ميزش بزرگ بود و اقايون و بچه ها يه سمت و من و ستاره هم كنار هم و از اخرين دقايق باقي مونده استفاده ميكرديم . اصلا هم رعايت اداب رو نمي كرديم و بين غذا هم حرف ميزديم .

اخراش ستاره گفت : تو هم مثل من از هويج پخته بدت مياد ؟ من با اعتماد به نفس در حالي كه ميخواستم خلاف اينو ثابت كنم هويجه رو مثل قرقي قاپيدم و بعد از يه گاز قيافه ام بهم ريخت !!! اه ... چه سرد و بد مزه بود ! بعد ستاره بهم پيشنهاد كرد كه اب نارنج بخورم كه به هضم غذا كمك ميكنه . من دو دل شدم ... چون حساسيت دارم و ممكن بود گلوم تحريك بشه . گفتم پدر شوهرم گفته چيزاي ترش نخور ... خلاصه اون منو اغفال كرد و يك دفعه چنان سرفه هايي بوق بوقی كردم كه ستاره ي بيچاره از حرفش پشيمون شد .

تا برسيم خونه هي ستاره رو نگاه ميكردم تا قيافه اش قشنگ تو ذهنم بمونه . اخه من خيلي زود چهره ها يي كه كم ديدم از يادم ميره . بعد از يه مدت صورت ها برام محو ميشه ... اونم مثل يه فرشته ها برام ژست ميگرفت . همسر ستاره جون ما رو تا دم خونه رسوندن و نخواستن كه بيان داخل . من و ستاره با حسرت به هم نگاه كرديم . دلمون نميومد از هم خداحافظي كنيم . همديگه رو بغل كرديم و بعد به جاي خواهراي ديگه همديگه رو موچ موچي كرديم . بعد يه بغل محكم و دو تا موچ محكم هم واسه خودمون . يك دفعه متوجه امير حسين پسر كوچولوي ستاره شديم كه داشت مثل ابر بهار گريه ميكرد . اون موقع كه من و ستاره داشتيم كيف ميكرديم پسر من و امير حسينم انگار با هم جور شده بودن و قول و قرار هايي براي بازي كامپيوتري گذاشته شد و طفلك مي خواست بياد خونه مون .... امير حسين نميرفت توي ماشين . ستاره مجبور شد سرشو گرم كنه و با كلك سوارش كردن و راه افتادن . من و ستاره تا جايي كه چشم كار ميكرد براي هم دست تكون داديم .

اصلا باورم نميشد از طريق اينترنت با يكي دوست بشم و بعد از مدتي بهم بگيم دختر خاله و بعد بشيم خواهر و بعد يه بار كوچولو همديگه رو ببينيم و اخرش با هم همسفر بشيم . ستاره كه همش ميگفت كار خدا رو ميبيني ؟

بعد از رفتن شون ، حالا اين ني ني بود كه لج كرده بود و نمي اومد بالا . يه مدت منو مجبور كرد دنبالش اين ور اون ور برم .

هنوزم كه هنوزه به اخرين نقطه اي كه ماشينشون از جلوي چشام محو شد نگاه ميكنم . هنوزم باورم نميشه كه من بازم ستاره مو ديدم . چه عالي بود . چه خوش گذشت .

نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/13ساعت 10:7 توسط سایه - مامان نی نی| |

چند روزه دلم خيلي گرفته . هواي دلم ابريه .

از وقتي باهاش حرف زدم اين طوري شدم ... نه ... از اون شبي كه خودش برامون زنگ زد . از اون شبي كه گفت مي خواد بره تهران پيش دخترش . خوب هر چي باشه اونم دكتره و با دكتراي زيادي اشناست ... با اينكه همون شب با خبر شده بودم كه سحر فردا سزارين ميشه و بچه اش بدنيا مياد و خيلي خوشحال بودم ، ولي از چيزايي كه گفت خيلي ناراحت شدم . اون شب هم توي صداش غصه بود ولي اون روز .....

اصلا معلوم بود كه قبلش حسابي گريه كرده . حق هم داشت . مرگ وحشتناكه ! ولي خودش مي گفت كه مرگ حقه ! مي گفت كه از مرگ نمي ترسه ولي دلش پيش بچه هاشه ... پيش پسراي مجردش . مي گفت پسر كوچيكه ميگه مامان بايد زود خوب بشي ، مي خوام برام بري خواستگاري ... ميگفت نميدونم راست ميگه يا مي خواد منو خوشحال كنه اينو ميگه . ميگفت داشتم يه چيزايي مي نوشتم . به تو هم مي گم الان ... چون خيلي دلم مي خواست برم كربلا و مكه ، از سهم من شوهرت بجام بره زيارت . گفتم : اين چه حرفيه ! ان شاء الله 120 سال زنده و سلامت باشين . ان شاء الله كه با هم برين .خوش حال شد و گفت كه شوهرشم گفته حالش كه خوب شد مي برتش كربلا . ولي اون ميدونست كه شوهر مريضش توان مسافرت طولاني رو نداره و گفته بود كه تو كه نمي توني ، من با پسرم ميرم . بهم گفت كه پول كربلاشم خودم ميدم . گفتم . حتما ... ان شاء الله كه با هم مي رين .

مي گفت ديشب وقت نمونه برداري با سوزن مخصوص ، 5 - 6 جاي بدنشو سوراخ كردن ! گفت كه چهار شنبه بايد بستري بشه و فرداش عملش ميكنن .

ميگفت دلش مي خواسته بياد پيشمون ولي نميتونه و بايد استراحت كنه . محل نمونه برداري درد و ورم داشت . گويا توده تا زير بغلشم پيشرفت كرده بود !

مي گفت شما نمي تونين بياين ؟ بعد خودش زود گفت البته تو بچه كوچيك داري . اگه نميتوني پسرم چي ؟ اون نمي تونه بياد ؟ گفتم چشم . حتما ميايم ...

كلي دلداريش دادم ولي دلي كه بي قراره ، دلي كه مضطربه ، با اين حرفا كه اروم نميگيره ...

وقتي كه زنگ زدم تهران خونه دخترش و اون خودش گوشي رو برداشت ، فهميدم كه تنهاست . مخصوصا با اون صداي گرفته معلوم بود كه راحت نشسته گريه كرده . چون اون هيچ وقت صداي گريه اش بلند نميشه . فقط اروم اشك ميريزه . معمولا هم جلوي ديگران اين كارو نميكنه ... چه خوب كه تنها بود و مي تونست خودشو سبك كنه ... بعد از اينكه با ني ني صحبت كرد گفتم دلم نمياد خداحافظي كنم ، ميدونم كه بازم گريه ميكني ... تعجب كرد ! گفتم از صداش معلوم بود . گفت داشتم برا خودم مصائب كربلا رو ياد اوري مي كردم و براي اونا گريه كردم نه برا خودم . گفتم مي دونم . منم ديروز دلم گرفته بود و همراه با سي دي مداحي اشك مي ريختم . خنديد و گفت اِ ؟ پس تو هم كار منو كردي كه !

چقدر خوشحال شد وقتي فهميد كه سحر ديروز مادر شده و هر دو سالمن . گفت كه از طرفش بهشون تبريك بگم . و چقدر ناراحت شدن مامان و سحر وقتي قضيه رو بهشون گفتم . يه مدت حرفي نزدم و فقط سكوت شنيدم . مامانم هم داشت گريه مي كرد .

* این صحبت ها مال روز ۵ شنبه ۳۰ ابانه . 

* شيطونه هي ميگفت بابا تو بچه مدرسه اي داري . يه ني ني داري . سخته مسافرت با اتوبوس . سخته موندن تو خونه اي كه جاش كمه و ادماش دمق و تعداد شونم زياد . با خودم گفتم چه عروس بديم من ! اگه مامان خودم هم بود همين فكر رو مي كردم !

* فردا قراره بريم تهران ....

* چند روز پيش شوهرم تو گوگل سرچ كرد سرطان ! معلومه اونم دل تو دلش نيست ....

* 12 سال پيش مادر شوهرم ر ح م ش سرطاني شده بود كه درش اوردن . واي خدا نكنه كه ....

*من واسه چشام داشتم از ترس مي مردم ... حالا اون چي ازش ميگذره ...

* در حال نوشتن وقتي كه چشام رگباري شد ني ني اومد و مجبوري رنگين كماني شد .

* همه واسش دعا كنين لطفا ....

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت 8:53 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

برا چشمام رفتم دكتر . قرمزيش چيزي نبود . دكتر گفت شايد حساسيت ايجاد شده . نمره عينكم هم خيلي بالا نرفته بود و نيازي به تعويض نداشت . بعدشم دكتر گفت كه بنا به دلايلي چشام نبايد در برابر باد و گرد و غبار و افتاب قرار بگيره . توي روزاي افتابي بايد از عينك افتابي استفاده كنم . چشاي پسرمم چك كرد و گفت كه چشماش دور بينه ولي چون بچه اس به عضلات چشمش فشار مياره و در يك ان ميتونه كاري كنه كه با اينكه شماره ي چشمشم كم نيست ولي راحت بتونه ببينه . و اگه علامت يا اذيتي داره ميتونه براش عينك بنويسه . كه چون چشمش هيچ علامت يا مشكلي نداشت عينك تجويز نكرد .

    

خواهر زاده ام ( دختر سحر ) تا يك هفته ي ديگه بدنيا مياد . واي كه چقدر منتظر اين لحظه بوديم . خيلي منتظرم و دل تو دلم نيست . طفلك سحر . اون الان چه حالي داره !!!

     

عليرضا ديشب طي يه كار تحقيقاتي دما سنج رو روي بخاري گذاشت و لوله ي دماسنج تركيد . وقتي باباش با اخم ازش پرسيد چرا اين كارو كرده ، فقط نگاه كرد .

    

اين حساسيت لعنتي هم كه ول كن نيست . بازم هوا سرد شد و بازم اين سرفه هاي خشك و بوقي اومد سراغم . اخ ، وقتي اين سرفه ها ( كه تا بهار همين طور ادامه داره ) با گلودرد همراه بشه . ميشه مثل اين روزا ....

    

تلفن بي سيم مون گم شده بود . همه ي سوراخ سمبه ها رو گشتيم تا پيداش كنيم ولي نبود . چون شارژش تموم شده بود نميشد از طريق تلفن اصليش پيداش كرد .معلوم بود كه كار كيه . نميشدم ازش پرسيد كه كجا گم و گورش كردي . داشتم پشت كتابخونه رو ميگشتم كه ديدم چند تا كتاب ، يه بشقاب ، يه كاسه ، چند تا مداد و خودكار و چند تا خرت و پرت اون پشته .... امون از دست ني ني ....

    

هزار تومن به پسرم پول دادم تا وقت برگشت از مدرسه نون بخره . پول خورد نداشتم و بهش گوشزد كردم بقيه اشو برگردونه . وقتي اومد يه بسته نون لواش دستش بود . زياد خوشحال نشدم ولي اون با خوشحالي گفت . مامان نون هم گرفتم . دو بسته هم تو كيفمه !!! من با ناراحتي گفتم :اَه ... واسه چي اين همه نون خريدي ... اون با خوشحالي گفت : كي حال داره هي بره نون بخره !

    

چه مسخره اس تو پولت دست كسي باشه و چند سال بهت نده و بعد مجبور باشي بري به همون اندازه وام بگيري .....

    

نميدونم چرا همه به من گير ميدن كه بيا باهامون بچت . منظورم دوستام نيستا ... ادمايي كه همون بار اول ميگن بيا اين شمارمه اين اي ديمه بيا كارت دارم بيا يه موضوع مهمه .... خوب چرا همين جا نمي گين حرف تونو ....

    

ني ني رو بردم مركز بهداشت . نميدونم چرا وزنش كه بالا نرفت هيچ ، كم هم شده . خانومه خيلي دعوام كرد . اخه منم كه خيلي بيشتر از قبل مراقب غذا و قطره هاش بودم ... فقط قدش خوب بالا رفته بود . دو سانت كمبود گذشته رو جبران كرد و حالا فقط يه سانت از حد نرمال كم داره . ساعت 8 اونجا بودم و كارم خيلي زود راه افتاد . اينم از سحر خيزي .

    

باباي ني ني ماشين اصلاح رو اماده كرده بود تا موهاي پسرمو كوتاه كنه . ني ني رفت عروسكشو اورد و ماشين اصلاح رو به موهاي عروسكش ميكشيد .

    

اب گرم كن مون بازم خراب شد . اَه ... خرابي وسايل خونه ادمو پير ميكنه ...

    

غريب اشنا الان كربلاست . خوش به حالش ... دلم منم کربلا می خواد ...

هايدي ، انه ، جودي ، كتي ، حنا ، بتي ، سارا ( به ترتیب سن نوشتمتون ) خواهر جونياي خودمين . ممنون براي همه ي محبت ها تون . خانوم مدير جون و خانوم معلم جونم خيلي گلين . اين پارسي بلاگي ها كه اصلا يه خبري از ادم نمي گيرن .

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت 9:19 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

قرمز رنگ قشنگیه ...

رنگ شادی و نشاطه ...

خیلیا عاشقش و خیلیام ازش متنفرن ...

خیلیا براش فحش میدن و فحش میشنون ...

یکی از رنگای اصلیه که اگه نباشه اصلا نمیشه ...

رنگ عشقه ...

ولی اگه روی بدن ادم باشه معنیش درده ...   رنجه ... ناراحتیه ...

هر جای بدن که باشه ادم میتونه به اون نقطه با دقت نگاه کنه ولی اگه توی چشم باشه ادم نگاهشو هی از طرف میدزده ...

چشاش پر اشک میشه ...

نمی تونه زیاد نگاش کنه ...

* چشای منم دو سه روزه قرمز شده .  نمیدونم دلیلش چیه ولی میدونم که عفونی نیست . اول چشم چپ . حالام چشم راست . شوهر منم نگاهشو ازم میدزده .حالا قرار شد بعد از تعطیلات بریم دکتر . تازه شماره ی عینکم هم بالا رفته ... شوهرم فعلا تجویز کرده که نباید زیاد پشت کامپیوتر بشینم !

مطمئنم که دکتر ازم میپرسه که چرا این طوری شده و حتما هم شوهرم بهش میگه که چند روزیه که نت گردیش زیاد شده . مسلما هم دکتر منعم میکنه که برای اینکه چشام صدمه ی بیشتری نبینه کمتر پشت کامپیوتر بشینم ...

حالا نگین که هنوز نرفته ماتم گرفته ...چون قبلا هم همین حرفها تکرار شده بود .

دعا کنین که قرمزی چشام چیز مهمی نباشه ...

نوشته شده در جمعه 1387/08/17ساعت 22:15 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

امروز صبح زود وقتي مي خواستم عليرضا رو براي مدرسه رفتن بيدار كنم ، متوجه شدم كه عليرضا داره زار زار گريه ميكنه . البته توي خواب . چنان ناله اي ميكرد و با صدا گريه مي كرد كه اشك رو صورتش جاري بود .

وقتي بيدارش كردم و ازش پرسيدم چه خوابي ديده ؟ اب بيني شو بالا كشيد و گفت : يادم نمياد . بعد گفت : واقعا گريه كردم ؟

وقتي كه رفت مدرسه ... توي اشپز خونه بودم كه صداي قهقهه ي ني ني رو شنيدم . داشت تو خواب مي خنديد . يه خنده ي ناز و بلند .

و البته معلوم بود كه اونم نمي تونست از خوابي كه ديده بود برام تعريف كنه ...

* ياد ضرب المثل يك بام و دو هوا افتادم !

نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23ساعت 10:29 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلامHello

پریشب هم خونه ی خواهرم افطاری دعوت بودیم هم خونه ی اشنای همسرم . مجبور شدم برم اونجا ...

بعد از افطار اقایون رفتن مسجد و ما هم موندیم خونه ...

هنوز یه ربع نگذشته بود که یه صدای بلند شر شر راه افتاد . رگبار و رعد و برق بی صدا بود که داشت اسمون رو زیر و رو می کرد . کم کم برق هم قطع شد . درست مثل چند شب پیش .

اون خانومه حسابی ترسیده بود و تند تند به شوهرش زنگ میزد که برگرده خونه . دختر کوچولوشم به قول مامانش از ترس تب کرد ...

من مونده بودم که اخه توی خونه ی 200 میلیونی ضد زلزله ی نو ساز اونم با یه رعد بدون صدا ، از چی می ترسین خوب ؟

یه مدت که گذشت اقایون برگشتن و شروع کردن به صحبت و تا 10 شب طول کشید تا برق بیاد و ما برگردیم .

برگشتنی رفتیم خونه ی خواهرم . مهمونا تقریبا همه مونده بودن ...

وقت رفتن هنوزم بارون داشت بلند ترانه میخوند .ما از روی دریاچه ها پریدیم ، از جزیره ها عبور کردیم ، با رود همراه شدیم و با ابشار همصدا ...

تا برگردیم خونه ی بابا ساعت شده بود 12 شب . دم در که رسیدیم اون قدر بارون قشنگ می رقصید که منم هوس کردم باهاش برقصم ...

با چشای باز سرمو بالا گرفتم و مدتی تو چشای بارون زل زدم . چقدر زیبا بود .

دستامو باز کردم و چشامو بستم و بارون بغل کردم .

دلم نمیومد ازش خداحافظی کنم ولی از بوسه ی مرگش ترسیدم !!!

                       بارون

* اون وقت شب هیشکی تو کوچه نبود . مخصوصا کوچه مامان اینا که بن بسته ...

* ادم تو اپارتمان اصلا بارونو حس نمیکنه ... صدای بارون روی شیروونی خونه ها و دیدن خیسی اون خیلی قشنگه ...

* قبل از زیر بارون رفتن از بابا اجازه گرفتم که میتونم برم زیر بارون ؟ اخه بابا از کارای بی منطق و بچگانه اصلا خوشش نمیاد و هر جا ببینه ، جلوی 1500 نفر هم باشی ضایع ات میکنه !!!

* تازه داشتم زیر بارون حس میگرفتم که یه صدایی منو به خود اورد ... مامور زحمتکش شهرداری بود ... زود پریدم تو . بعد که رفت دوباره رفتم زیر بارون ...

* یکی از وقتای قشنگ دعا وقت باریدن بارونه ... از خدا خواستم دلمو هم مثل صورتم بشوره و پاک کنه ... یهو بارون شدید تر شد . دل منم روشن ...

* به مریم هم گفتم بیاد . یه نگاهی به بیرون انداخت و پرید بیرون ، ولی زودی برگشت تو خونه ...

* یهو دیدم این پسره داره با کله میاد بیرون ... حرصم گرفت و زود اومدم تو . اه ... چقدر ضد حال زدن این و اون ...

* مانتو و مقنعه ام که حسابی خیس شد . خیسی به لباسای دیگه ام هم اثر گذاشت و قبل از خواب کمی لرز داشتم ... خوب شد بیشتر هوس پاک شدن به سرم نزد !

       

 واااااااااااااااااای چه زود ماه رمضون تموم شد ... عیدتون مبارک . طاعاتتون قبول .

نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10ساعت 16:21 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

 از طرف یه روستا از همسرم خواستن که بره اونجا و یه سری کارایی رو با هم انجام بدن . کارشون 4- 5 روزی طول میکشد و برای اونا سخت بود که هر روز بیان و همسرمو ببرن و بیارن . برای همین بهش پیشنهاد کردن که با خانواده چند روزی رو تو اون روستا بمونه . یه خونه رو بهش نشون دادن و گفتن که یه اتاق مستقل تو این خونه هست که حیاطش با یه پیر مرد و پیرزن 70 - 80 ساله مشترکه و اونها کاری به کارتون ندارن .
 وقتی همسرم این موضوع رو مطرح کرد اصلا خوشم نیومد . از جو روستا اصلا خوشم نمیاد . ولی نخواستم کم بیارم و ناچار قبول کردم . تو راه از یه جاهای کویری رد شدیم و بعدش رسیدیم به یه جای سرسبز و پر درخت .

                   روستا   

بعد فهمیدیم که به خاطر خشکسالی اب روستا یه روز در میون اونهم فقط 2 - 3 ساعت وصل میشه ! و تازه توی دستشویی هم اصلا لوله کشی اب نبود . تنها منبع اب روستا یه چشمه بود که مردم دبه دبه اب میگرفتن و میبردن خونه شون . و یا ظرف و لباس رو میبردن سر چشمه و اونجا میشستن !!! تو اتاق مون فقط یه پنکه و کلمن و یه سماور و چند تا استکان و ظرف بود و دیگر هیچ ! و اون خونه ،حموم نداشت و صاحب خونه یه الاغ و چند تایی مرغ و خروس و گوسفند داشتن .
تو اون چند روز نه تلویزیون داشتیم و نه موبایلمون انتن داشت و نه دسترسی به نت . از صبح تا شب فقط کار مون این بود که الکی دراز بکشیم و ثانیه ها رو بشموریم و تنمون رو که کک ها گزیدم بودن بخارونیم . و خرابکاری های نی نی رو ماسمالی کنیم .
 غذا رو خودشون برامون میفرستادن و میوه هم از باغشون می اوردن . اونجا پر از باغ گیلاس و زرد الو و توت سفید و شاتوت بود . تو حیاط اون خونه یه درخت توت سیاه بود و هر بار که داشتیم توت می خوردیم نی نی چنان گندی به دست و صورتش و لباسش و رو فرشی و پرده میزد که نگو .

                              توت سیاه     
یه بار نی نی اب کلمن رو ریخت روی قالی دست باف پشمی اونها که مجبور شدیم ببریمش تو افتاب تا خشک بشه .( حالا چطور به اون خانومه فهموندم که بچه اینجا رو با آب خیس کرده بوده نه با جیش ... بماند )
 یه استکانم شکوند و ...
مثلا گفته بودن که یه زن و شوهر پیر فقط اونجان . ولی نوه ی دانشجو شونم برای دیدن اونها چند روزی اومده بود اونجا . و همین طور هی خونه شون پر بود از فرزندان و نوه ها شون .
برای تجدید وضو باید کشیک میکشیدیم تا کسی تو حیاط نباشه و بدو افتابه به دست تا نصف حیاط نرفته یکی از در میومد بیرون !
یه صبح ساعت 7 که شوهرم رفته بود بیرون ، اروم چشام باز شد و دیدم یه سیاهی بزرگ گوشه ی اتاقه ! خشکم زد ! چشامو تنگ و گشاد کردم دیدم دست داره ! تازه فهمیدم که پیرزنه ( با چادر مشکی ) اومده تو اتاق مون و داره با سماورش ور میره ! اولش من که حسابی شرمنده شده بودم خودمو زدم به خواب ! بعد دیدم نه ، خانمه نمی خواد رفع زحمت کنه الکی که انگار تازه بیدار شدم سلام کردم و نشستم . اونم بدون هیچ خجالتی کلی باهام صحبت کرد !
و متوجه شدم که هر وقت ما بیرون میریم اون میاد تو و به سماور نفتیش سر میزنه و حساب خورد و خوراکمونم داره ! به دخترش شکایتمونو کرده بود که چرا میوه ای که براشون بردم نخوردن و گذاشتن یه گوشه و چرا رو تشک نخوابیدن و .....
 و وقتی داشتیم از اون روستا برمی گشتیم انگار که از زندان خلاص شده باشیم شنگول بودیم !

* چی بود اون قدیما یه شعری می خوندن ... خوشا به حالت ای روستایی چه شاد و خرم چه با صفایی ... اه اه این روستاها خوش به حال داره ؟
* من از طبیعت و روستا خیلی خوشم میاد ولی از زندگی تو روستایی که امکانات رفاهی نداره و منم مجبور باشم تو یه اتاق زندانی باشم ، متنفرم !
* از بی اجازه داخل شدن دیگران به حریم خصوصی مون هم اصلا خوشم نمیاد !
* از کنجکاوی زیاد روستایی ها تو کار دیگران مخصوصا غریبه ها هم خیلی بدم میاد .
* اونجا یه دختره دبیرستای ازم پرسید : اسم تون چیه ؟ گفتم : سایه . گفت : فامیلیتون چیه ؟ گفتم : مگه فرقی میکنه ؟ گفت : همین جوری . می خوام بدونم !

* عین همین سوال و جواب قبلا هم بار ها اتفاق افتاده بود . طرف اسم مون ، فامیلیمون ، فرزند چندمیم ، میزان تحصیلات من و همسرم ، محل تولدمون ، محل تولد بابا و مامان مون ، شغل باباهامون ، شغل خواهر برادرامون ، تعداد فرزندان خواهر برادرامون ، ایا از خودمون خونه و زمین داریم یا نه ، و .... همه رو پشت سر هم ازم پرسید ! جلوی چند نفر دیگه ! و من اخرش دیگه اعصابم خورد شد و با تمسخر گفتم خوب سوال دیگه ای نیست ؟

* این سفر حدودا مال یک ماه پیشه !

*رجب هم از راه رسید . ۲ ماه بیشتر تا رمضان نمونده ... میلاد امام باقر هم مبارک باشه . راستی ستاره ی عشق و مهتاب جونم ابجیای مجازی و غیر مجازی ام تولدتون مبارک !

نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 17:23 توسط سایه - مامان نی نی| |

  سلامCongratulations

نی نی که 18 ماهش تموم شد ، Baby Girlبردمش مرکز بهداشت برای زدن واکسن . توی مرکز بهداشت ما ، فقط یه خانم به کارا میرسه و تا 12 بیشتر کار نمیکنه و هر بار که من میرفتم سرم غر میزد که مگه بهت نگفتم اول وقت بیا ؟ چرا الان اومدی ؟
یه بار توی بارداریم که تو صف طویل اونجا نشسته بودم ، یه اقا و خانمی که بعد از من اومدن و 1ونیم ساعت معطل شدم بودن ، میرن با اون خانمه دعوا که یعنی چی ؟ چرا اینجا این طوریه و ... خانومه گفت محاله شما این مدت اومده باشین و حق ندارید صدا تونو بالا ببرید ! یهو اقاهه منو نشون میده و میگه این خانوم شاهده ! از اونموقع به بعد خانومه منو تو ذهنش سپرد و هر دفعه سرم غر میزد !
منم 5 ماه نی نی رو نبردم برای اندازه گیری قد و وزن ! ( خوب چیکار کنم تقصیر اون خانومه است که مثل دیو میمونه Viking)
روز اول که رفتم برای واکسن حدود 10 و نیم بود . که گفتن فردا بیا . نوبت بهت نمیرسه .
فرداش ساعت 9 اونجا بودم . تا 11 ایستادم که گفتن بقیه برن .
فرداش برای بار سوم 8 و ربع ، یه ربع قبل از شروع کارشون با خوشحالی رفتم که دیدم به ! 10 نفری اونجان و زنبیل گذاشتن ! سیاهی چشام که خوابید ، تازه بهوش اومدم که کفشای نی نی رو پاش نکردم و فکر کردم تا رفتم اونجا کارم تمومه و بر می گردم و نی نی هم که با پای واکسن زده نمی تونه راه بره و ...
هر کی میرفت توی اتاق ، 25 - 30 دقیقه طول میداد !!!تازه فهمیدم که اون خانوم بد اخلاقه رفته و یه تازه کار اومده و اون با ارامش کار میکنه و بقیه از دست کندکاریش اعصاب براشون نمونده . اون وقت من تو دلم گفتم اخیش ... از اون دیو راحت شدم !Yah
 2 ساعت گذشت . دیگه کلافه شده بودیم . تا یکی از اتاق بیرون میومد دو تا می رفتن تو ! منم که رفتم تو دیدم 3 نفر تازه اون تو هستن ! وقتی اونا داشتن به کاراشون میرسیدن ، خودم نی نی رو گذاشتم روی ترازو و وزن شو نوشتم ! بعد قد شو اندازه گیری کردم . بعد از جعبه ی قطره ها برای خودم و دو تا از خانومای دیگه که با هم دوست شده بودیم قطره برداشتم ( نخیرم .از خانومه اجازه گرفتم ). بعد در باز شد و یکی با ناراحتی گلایه کرد .خانومه گفت میدونه که با بچه اومدن و ساعت ها معطل شدن خیلی سخته . مخصوصا تو گرما ، ولی تقصیر اون نیست تا بخواد تمام سوالات رو بپرسه و توی کارت واکسن و پرونده و دفتر اصلی وارد کنه خوب طول میکشه . از مرکز هم براش همکار نمی فرستن و فکر میکنن جمعیت اینجا خیلی کمه و نیازی به همکار نیست . و گفت خودتون از وضع این جا براشون بگین . من شماره رو ازش گرفتم و رفتم بیرون و برای خانوم های شاکی توضیح دادم و شماره رو بهشون دادم .( دقت داشته باشین که نی نی همه اش بغلم بود )  و دوباره اومدم تو !تقریبا خانومایی که کارای غیر ضروری داشتن تا جمعیت رو میدیدن عقب گرد میکردن .و فقط مادرایی که نی نی شون واکسن داشت مونده بودن .
به خانومه گفتم اینا همه چند باره که اومدن و رفتن .خیلیا شون حاضرن فقط یه واکسن بزنن و برن . اون خانومه یه زنگ به رییسش زد ولی نتونست پیداش کنه . من هی گفتم بابا ما همه راضی هستیم فقط واکسن بزنیم . خانومه قبول کرد ، یهو در باز شد و ده ها کله ی اخمو و عبوس و کلافه پیدا شد و هر کدوم شروع کردن به غر زدن ... اون خانومه دست و پاشو گم کرد .من گفتم بابا شما مگه راضی نیستین که فقط واکسن بزنین و برین ؟ خانومه هم به حرف اومد و گفت قد و وزنشونم اندازه می گیرم و فقط توی کارت وارد میکنم ولی سوال نمی پرسم خوب ؟ فقط قول بدین ظرف مدت یه هفته کارت ها رو بیارین تا توی پرونده و دفتر وارد کنم ! من با خودم گفتم این جماعت تا دلش قرص بشه دیگه بی خیال دنیا میشه به خانومه گفتم بابا کارت شونو نده الان ، بگو بعدا بیان بگیرن ! اونم یکم فکر کرد و با لبخند گفت باشه !
یه منظره ای بود که نگو ... همه ی مامانا ریختن تو اتاق . خانومه داد میزد یکی که بیکاره پنبه الکل درست کنه ! خودتون قطره بردارین ... بقیه تند تند بچه ها شونو روی وزنه میذاشتن و اون یاد داشت میکرد ...
منم گفتم :ببخشید خانوم !نوبت من بودا ! اول کار منو برس بعد ....
وقتی داشتم از اونجا بیرون می اومدم ساعت 11 بود . و من با تنی عرق کرده و کمری دو لا شده و بدنی کوفته و اعصابی داغون ، بچه به بغل خودمو رسوندم خونه !

* یه بار به نی نی گفتم بگو گاو ! نی نی با دهن باز چند ثانیه نگاهم کرد و زور زد و گفت : گاخ !!

* نی نی صدای گاو . ببعی و مرغ و بلده بگه . به هر نوع پرنده میگه گدگدا . از خیلی قبل پیش وقتی میگفتیم یک ... زودی میگفت :۲ . نی نی مامان و بابا مو مامان و بابا صدا میکنه . هنوزم کتاب می خوره . یک گوشه ی کتابو کاملا خمیر میکنه تو دهنش و اروم اروم میخورتش !!!

* بابا و مامان و بابابزرگ و مامان بزرگم اومده بودن چند روزی خونه ی ما ! زندگی با ادمای مسن چقدر سخته !!!!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعت 13:30 توسط سایه - مامان نی نی| |

کی گفته هر کسی که بچه رو بدنیا بیاره مادره و اونی که مثل یه مادر برای کسی زحمت میکشه و بهش محبت میکنه مادر نیست ؟
کی گفته مادری فقط یعنی زاییدن ؟
مادر یعنی مهر ... یعنی عشق ...
مثلا همین مادر همسر ادم ! درسته که ما رو بدنیا نیاورده ولی خوب میوه ی زندگی شو که بهمون داده ! خداییش هم مادر شوهر من یه خانم مهربونه . منم خیلی دوسش دارم و امیدوارم همیشه سلامت باشه . تنها ایرادی که داره اینه که وقتی میریم شمال ( خونه ی مامانم و مادر شوهرم دو تا کوچه با هم فاصله داره ) دوست داره از 10 روز 8 - 9 روزشو خونه ی اونا باشیم و 1 - 2 روز حالا خوب منم مادر دارم و اونا هم حق دارن منو ببینن میتونیم یه سری بریم اونجا . بعدم شوهرم تونست وسطاش یکی دو باری یه سری هم به اونا بزنه .
اصلا خود من ! من سه تا بچه دارم ( قبلا گفته بودم ؟) ولی فقط دو تا شو خودم بدنیا اوردم . اون یکی شون حتی دلش می خواد من از بچه های خودمم بیشتر دوسش داشته باشم ! بیشتر از بچه هام بهش برسم . حدود 13 ساله که مادرشم . پسرمم الان برای خودش اقایی شده ، تازه ریش و سیبیلم در اورده ! خوب 36 سالشه دیگه !!!
* حدود بیست روز پیش بود که معده دردم شروع شد . حالم اونقدر بد بود که حتی شبها هم خوابم نمیبرد . از درد به خودم میپیچیدم . دو بار هم تو اون مریضی مهمون داشتم . دکتر 4 نوع قرص و کپسول 4 تا امپپول و یه شربت معده ی بدمزه تجویز کرد . الانم تو پرهیز غذاییم . امیدوارم همه مریضا هر چه زود تر سلامتی شونو بدست بیارن !
* یه بار که از درد مچاله شده بودم یهو زدم زیر اواز ... خداااااا یا بی قرارم ... دین دین ( این موسیقی متنشه ) کسی جز تو نداااارم ... دین دین ( این جا یکی پارازیت شد و گفت پس ما چی هستیم ؟) تو لطفی نمااااااااا .... مرا ده شفا ... یهو دیدم پسرم هم زد زیر اواز ... یه لنگه کفش پاره ... بی کس و بی ستاره ... بعد صدای شوهرمم بلند شد ... الهی ........  ( اواز مناجاتی برای دردتون بسیار مفیده ! میتونین امتحان کنین )
* تو این مریضی به طور رایگان به همسرم تزریقات یاد دادم به همراه مدل زنده !
* برای روز زن این پدر و پسر یه جشن کوچولوی قشنگ برام گرفتن که خیلی ازشون ممنونم . کلی خوراکی به همراه رقص نور  و چند عکس چهار نفره و چند تا هدیه ی خوشگل ( چند نوع عرقیات و دارو های گیاهی تقویت کننده ی معده و ارام بخش + یه سنجاق سینه ی گل رز از طرف پسرم و 2 تا گیره موی خوشگل و سنگ کاری و نگین کاری .اخه من عــــاشق بدلیجاتم!
* پسرم گفت : مامان یه شعر برات نوشتم ... و با اواز شروع کرد به خوندن یه شعر ... من واقعا لذت بردم خیلی قشنگ بود و با قافیه ی مناسب . با تحسین بهش نگاه کردم و گفتم : خیلی قشنگ بود . شعرتو توی وبلاگم مینویسم . شوهرم خندید و گفت : ننویس که ابروت میره !!! این شعر و عمو پورنگ تو تلویزیون خونده !!! بعد از چند ساعت دوباره پسرم اومد و گفت : مامان یه شعر گفتم اینو دیگه تو وبلاگت بنویس ...
مادرم دوست دارم یه آلمه ... هر چی بگم بازم کمه ...
اون روزایی که برام غذا می پختی ... واسه دلم یه آلمه حلوا میپختی ...
یادم نمیره که واسه خوب شدنم ... شب تا صبح بیدار می موندی ...
هر چی که می خواستم برام می خریدی ... پفک و چیپس و اجیل و بستنی...
مادرم دوست دارم یه آلمه ... هر چی بگم بازم کمه ...

* به تینا

* بچه هایی که به بازی چی دوست دارین چی دوست ندارین دعوت شدین و بازی رو انجام ندادین یه سری به اینجا بزنین .

نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/06ساعت 20:21 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

یکی بود یکی نبود

در زمانهای قدیم کفشدوزک بدون کفش و ستاره ی عشق منو به دو بازی دعوت کردن که نشد انجامش بدم .

بازی کفشدوزک این بود که کار های یک روزمو از وقتی بیدار میشم تا وقتی که می خوابم رو بنویسم ! البته کار که زیاده ولی گفتن نداره ... هی بچه داری و کهنه شویی و تعویض پوشک و بازی با نی نی و سرگرم کردنش و خوابوندنش و غذا درست کردن و بشور بساب و وب گردی و تلویزیون دیدن در حالی که نی نی داره از سر کولت بالا میره و خونه داری ... که گفتن نداره !!! خوب مادریه و هزار درد سر ! ( البته نمی دونم شاید یه روز بزنه به سرم و یک روز از این زندگی مزخرف رو بنویسم )

و بازی ستاره عشق این بود : یه ضرب المثل با یه خاطره ی مرتبط با اون ! و چون اون موقع چیزی یادم نیومد ننوشتم ولی دیروز یه ضرب المثل باعث خنده مون شد که یاد این بازیه افتادم ....

یه ضرب المثل محلی میگه : دولت دولت سر ، نکبت نکبت سر . دولت تو فرهنگ معین به معنی حکومت ، سعادت ، مکنت ... اومده و نکبت هم که معلومه دیگه ! اصل مطلب یعنی خوشی رو خوشی و بدبختی روی بد بختی !

و حالا ماجرای ما : من به خاطر یه مسئله ای دلهره و اضطراب داشتم ، و حال روحی خوبی نداشتم . طبق معمول اضطرابم زد به معده ام و حالم بدتر از قبل شد .و من گلوله شده بودم و یه ملحفه رو گلوله کرده بودم و به معده ام فشار میدادم تا شاید کمی اروم بشه . این وسط نی نی کثیف کاری کرد و با بدبختی عوضش کردم . بعد یه خورده به گرفتاریم فکر کردم و گریه ام گرفت ..... و چشام باد کرد و بینیم گرفت و سردردم شروع شد . بعد یه نگاهی به نی نی انداختم دیدم وااااای دوباره خرابکاری کرده و از دو طرف و پشت پوشکش تراوشات به بیرون اومده ....

وقتی داشتم با حال نزار پوشک نی نی رو عوض میکردم شوهرم گفت : دولت رو دولت و نکبت رو نکبت ! و من و همسرم تو تایی خندیدیم و بعدش سردردم بهتر شد !

* یاد اون روزایی اوفتادم که شوهرم میرفت 8- 10 تا نون می خرید و همسایه مون هم دو تا نون سنگک می فرستاد خونه مون و مامانم اینا هم می اومدن و 6 - 7 تا هم اونا می اوردن ... بعد یه روزایی میشد که اصلا نون گیر مون نمی اومد و ...

* هر کی دلش خواست می تونه این بازی رو ادامه بده ... و اون هایی که بازی قبلی رو انجام ندادن یادشون نره لطفا !

نوشته شده در جمعه 1387/03/24ساعت 9:12 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام بچه ها

دیروز تولد پسردایی ام علیرضا بود . 4 سالش تموم شده. زنگ زدم و تولدشو بهش تبریک گفتم . داییم 2 سال ازم بزرگتره . و چند سالی بعد از من ازدواج کرد . بعد از اینکه زنش برای اولین بار باردار شد و فهمیدن که بچه شون پسره گفتن اسمشو می خوایم بذاریم علیرضا .اون موقع علیرضای من حدود 5 سالش بود . و چون شوهر من و مامانم با هم فامیلن ( یک فامیلی تو در توی عجیب غریب ) ، اسم خانوادگی اونها هم یکیه ! پس اسم پسرداییم شد ( سید علیرضا ...) دقیقا هم اسم پسر من !!! اولش که مامان پرسید : ناراحت شدی که پسرت و پسرداییت هم اسم شدن ؟ گفتم : نه ! خوب معلومه که به نظر اونها هم این اسم قشنگیه !
ولی بعدش وقتی که هر بار تو خانواده و فامیل درباره ی علیرضا و کارایی که کرده یا حرفی که زده ، صحبت میشد من نمیدونستم درباره ی پسر من حرف میزنن یا پسر داییم ! و زیاد خوشم نمی اومد .
سالها گذشت . من نی نی رو به دنیا اوردم و بعد از 3 ماه رفتیم شهرمون و به خدمت دایی رسیدیم برای عید دیدنی ؛ که زن دایی گفت ... اره ... چند شب پیش منو داییت صحبت میکردیم که اگه دختر دار شدیم اسمشو چی بذاریم که دایی گفت میذاریم ریحانه ! من گفتم وا !!! حالا چرا همه اش اسم بچه های سایه جون رو رو بچه ها مون بذاریم ؟ داییت گفت : اِ !!! مگه اسم دختر سایه ، ریحانه است ؟!!! ...  و من فقط زورکی لبخند زدم .
و حالا برای بار دوم زن داییم بارداره . و بچه اش هم دختره . خواهرام گفتن وااای حتما اسم این یکی رو هم میذاره ( سیده ریحانه .... ) !!!! و من کفری شدم ! اخه مگه اسم قحطه ! 
* وقتی اسم نی نی رو گذاشتیم ریحانه همسایه روبرویی مون گفت : چرا نگرفتین فاطمه ؟ گفتم هم خواهر شوهرم و هم برادر شوهرم اسم دختراشونو فاطمه گذاشتن . گفت : خوب شما هم میذاشتین ! گفتم : خوشم نمیاد وقتی تو فامیل دارن صحبت میکنن هی ادم بپرسه کدوم فاطمه ؟ کدوم علی ؟ کدوم مریم ؟ کدوم حسین ؟ اینها اسمای خیلی قشنگین ولی وقتی تو یه جمعی زیاد باشه قاطی میشه ! اون گفت : ولی من هم اسم خواهرم هم دخترم و هم خواهر زاده ام فاطمه است . و من وقتی تازه زایمان کرده بودم و خونه ی مامانم بودم ، خواهر زاده ام فاطمه جیغ میکشید .مامانم داد زد فاطمه ( خواهر ) فاطمه ( خواهر زاده ) رو ساکت کن فاطمه ( دختر نوزاد ) بیدار میشه !!!
* خبر های رسیده حاکیست که دایی و زن دایی روی اسم بچه به تفاهم نرسیدن و 4 تا اسم پیشنهادی رو روی کاغذ نوشتن و به علیرضا شون گفتن که یکی شو برداره و اونم اسم طهورا رو بر داشت !!!
* اون قدر بدم میاد وقتی یه زنی باردار میشه ، از صغیر و کبیر برای جنین اسم انتخاب میکنن و یا پیشنهاد میدن ! اونم چه اسمایی !!! اخه اگه راست میگفتین و اسم انتخابی تون قشنگ بود چرا روی بچه تون نذاشتین ؟
* برای اسم انتخاب کردن پسرم بعضیا ( !!! ) گفتن که اسمشو بذارین عزراییل !!! و بعد چون دید چشامون تنگ شده دوباره مغزشو ریست کرد و گفت : هان ؟ نه اسرافیل ! یا خضر ... یا قیس ... اینا اسم پیامبرا بوده .....
* برای انتخاب اسم نی نی ... چون جنسیتش معلوم نبود و من و همسرم به توافق نرسیده بودیم وقتی نی نی تو بیمارستان بود ، اسمی نداشت . حتی وقتی دختر عمه ام فهمید اسم تعیین نشده با خنده گفت : پس فعلا ایکسه ( X )!!! که وقتی اومدم خونه همسرم منو سورپرایز کرد و شناسنامه ی نی نی رو داد دستم و هر چی گفتم اسمشو چی گذاشتی ؟ گفت خوب باز کن و ببین ! و من دیدم همون اسمی رو که دوست داشتم توش نوشته شده ... ریحانه ...

نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/08ساعت 19:0 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

درست یک سال از اون موقع میگذره ! از اون روز پر اضطراب و پر خاطره ! همون روز که خونواده ی سه نفره ی ما شد چهار نفره ! روز 19 اذر ! روزی که نی نی ما بدنیا اومد !

                          تولدت مبارک

چقدر زود گذشت ... انگار همین یکی دو ماه پیش بود که من منتظر اومدن مامانم اینا بودم ! بابا قرار بود برای یه کار اداری بره خارج و مامان همه اش ناراحت بود و حرص می خورد و می گفت : حالا که نوه مون داره بدنیا میاد و کلی کار و گرفتاری داریم باید بره خارج !! شوهر خواهرم هم میره ماموریت و مامان و 2 تا خواهرام و دو تا خواهر زاده هام یه روز مونده به زایمان اومدن خونمون . بابا منتظر بود که پاسپورتش اوکی بشه و نیومد .

 

نمی دونم چرا همه اش فکر میکردم از زیر عمل زنده بیرون نمیام ! یه اضطراب شدیدی داشتم که از چند روز قبل شروع شده بود و با نزدیک شدن به روز موعود تشدید میشد . روزای اخر هی شوهرم ازم در حالات مختلف فیلم برداری میکرد و این استرسم رو زیاد تر می کرد ... فکر می کردم اونم یه بو هایی برده که هی ازم فیلم می گیره ! هی فک و فامیل زنگ میزدن و احوال می پرسیدن و میگفتن اضطراب که نداری ؟؟؟ نمی ترسی که ؟؟؟ و منو بیشتر میترسوندن ! وجودم پر از استرس بود ولی با خودم میگفتم روزای اخره بذار خاطره ی خوشی ازم بمونه ... و الکی بهشون لبخند میزدم ! همش به فکر نی نی بودم که بعد از من چطور بزرگ میشه ... بقیه چکار میکنن ... پسرم چی ... و ...

شب اخر همگی رفتیم پشت بوم و فشفشه هوا کردیم ( از اونایی که تو هوا می ترکه و اسمون نور بارون میشه ! ) چقدر همه ذوق زده بودیم و من با هر لبخند یه دنیا غم تو دلم پر میشد ... اون شب تا دیر وقت خوابم نبرد . با اینکه دکترم گفته بود ساعت 11 صبح تو بیمارستان باش ولی صبح ، بعد از نماز هم خوابم نبرد . با اینکه لزومی نداشت که کاری انجام بدم ولی کمی اتاقها رو مرتب کردم . وسایلی رو که باید میبردیم تو ساک بچه چیدم . ظرفها رو شستم و ... و سفره ی صبحانه رو چیدم و بقیه رو بیدار کردم ! بعد با همه خداحافظی و ....

تو بیمارستان 3 ساعت معطل شدیم . ساعت 2 بعد از ظهر بود که رفتم اتاق عمل . و فهمیدم که با بی حسی موضعی عمل میشم ! هم خوش حال شدم که نمیمیرم !!! و هم از سوزنی که وارد نخاع میشد ، ترسیدم !!!

 بعد از تزریق بهم گفتن که میتونی پا تو تکون بدی ؟ و من هر چی زور زدم حتی نتونستم دستمو تکون بدم !!!! به ( خانم ) متخصص بیهوشی سپردم که چون از جنسیت بچه خبر ندارم هر وقت فهمید به منم بگه !( همه اش غصه می خورم که حالا که خودمون نخواستیم از جنسیت بچه با خبر شیم ، بعد از بدنیا اومدن بچه همه اول خبر دار میشن و مامان بچه اخر همه ) و من به خوابی خوش فرو رفتم ( چون اول از همه می فهمیدم بچه ام چیه !) یهو با صدای جیغ و گریه ی نی نی چشای خمارم باز شد ... با اینکه گیج و منگ بودم اول پرسیدم بچه چیه ؟ و با خوشحالی ( و بی رمق ) از خانم دکترم که داشت بهم تبریک میگفت تشکر کردم ( ادب رو داشته باشین ! )

وقتی منو به بخش اوردن منتظر نی نیم شدم ولی خبری نبود ! همه ی مامانا تو بغلشون نی نی بود بجز من ! بعد فهمیدم که اون تو بخش نوزادان بستری شده و گذاشتنش تو دستگاه ... چون موقع گریه کمی کف پاش کبود شده بود !

نی نی 4 روز بستری بود و من این 4 روز هی می رفتم و هی می اومدم !( یه ادم تازه عمل کرده اونم از طبقه سوم )

اولین کسی که خبر تولد و سلامت نی نی رو به بیرون از بیمارستان رسوند ( به خواهرام که تو خونه منتظر بودن ) خودم بودم !!!! (بیچاره ها حسابی گیج شدن ....)

 از اولین روز تولد نی نی چنان هوا سرد شد و بارون و برف شدید که من تا اون روز ندیده بودم !

 بابا هم همون روز اول تولد نی نی اومد و بعد از اون چند روزی که ما گرفتار بیمارستان و دکتر و ازمایشگاه بودیم پاسپورت گرفت و رفت !

حالا هم درست یکسال گذشته ! چقدر نی نی کوچولو مون تو این یه سال بزرگ شد ! وقتی بدنیا اومد فقط 2 کیلو و 950 بود ! لاغر و قرمز ! قدشم 49 بود ! ولی الان 10 کیلوئه ! امروزم تولدشه ! نی نی جونم تولدت مبارک !   

                     تولدت مبارک

 

سالگرد ازدواج امام علی (ع)و حضرت زهرا (س)هم مبارک

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/09/19ساعت 2:43 توسط سایه - مامان نی نی| |

 

 سلام به همه

خیلی وقته که از برگشتنم گذشته ولی دلم نیومد که از خاطرات سفرم چیزی ننویسم ! اخه تو این سه ماهه خیلی اتفاق ها افتاد که الانشم خیلی هاش از یادم رفته ....اگه ننویسم با این حافظه ی خوبی که دارم ، اصلا یادم میره که سه ماه نبودم !

ما اولش رفتیم برای یه تعطیلات 2 هفته ای ... ولی از بس که خانواده هامون که با هم فامیل هم هستیم ما رو دوست دارن و دلشون برامون تنگ میشه و ما هم دلمون نمی اد ناراحتشون کنیم تبدیل شد به سه ماه !

 قرار بود ابجی کوچیکه تو این تابستون عروس بشه و بره سر زندگی اش که چون ته تغاری بابا ست و خونه بدون اون صفا نداره . اونم که نامزدش دانشجوئه و ....برا همین گذاشتن برا تابستون سال دیگه .

 بعدشم اقای همسر برگشتن به محل سکونت ! و ما رو همون جا گذاشتن ... ما هم فرصت رو غنیمت شمردیم و یه سری به خونه ی ییلاقی بابامون زدیم و دو هفته ای بدون مرد به همراه دو تا بچه و خانم والده و ابجی خانم ها و 2 عدد خواهر زاده ی قد و نیم قد ( که همه اش با هم دعواشون میشد ) اونجا تو سرما موندیم ! تو وسط تابستون ، شبا اونقدر سرد بود که لحاف سرمون میدادیم .با این حال بچه ها یه نموره چاییدن و ......

بعدش ...اهان ، 

تا این که خونه ی بابا بعد از 3 ماه تعمیرات تبدیل به یه تالار پذیرایی! شد . هنوز پرده و مبل و ... خریده نشده بود که یه سفر کاری برای بابا پیش اومد و بابا بر خلاف همه ی مردای دیگه که سفر کاری رو به تنهایی میرن و خوش میگذرونن اصرار داشت که مامان هم باهاشون بره ! حالا هی از بابا اصرار و از مامان انکار ...  بالاخره بعد از کلی مذاکرات پدر دوستانه ی ما با مامان راضی اش کردیم که بره کرمانشاه ! بعد از 5-6 روز عروس و دوماد از ماه عسل برگشتن با کلی سوغاتی خوردنی و پوشیدنی .

فردای اون روز ( 18 شهریور- 5 روز مونده به ماه رمضون  ) مامان میره ایوون رو میشوره و یهو از بالای ایوون بدون نرده پرت میشه روی یه عالمه چوب و خرت و پرت بنایی که توی حیات ریخته بود و دنده اش میشکنه ( پهلوش ).

دکتر میگه که باید یک ماه استراحت کامل داشته باشه چون دنده رو نمیشه کچ گرفت .حالا هی مامان از خانم همکار بابا تعریف میکرد و میگفت که همش داشتن از جوون موندن من و بابا میگفتن ... از بچه هام و نوه هام میگفتن .... الهی بگم چی بشن ... اونا منو چشم کردن ... اونقدر همه گفتن فلانی چه شانسی داره .... چه شوهری چه دخترایی ... واااای     خداااااا      اماااااان      ااااااااااااخ مردم ....ایکاش دو تا پام شکسته بود ...ای کاش دستام می شکست ...ای کاش کچ میگرفتن .................

حالا هی ما می گفتیم ناشکری نکن مامان ! اگه پات یا لگنت شکسته بود حتی دستشوئی هم نمیتونستی بری ! برو خدا رو شکر کن نرفتی تو کما ! مامان چه ربطی داره ... ول کن مامان ... مامان بسه دیگه .... مامان خفه مون کردی .... اصلا فایده ای نداشت .بعدش دنبال مقصر می گشت ... یه روز می گفت : همه اش تقصیر باباتون بود منو به زور بردش کرمانشاه که این بلا سرم اومد ... یه روز دیگه میگفت : تقصیر رییس بابائه . چرا اونو فرستاد برای ماموریت که این جور بشه ! بعد میگفت : تقصیر باباست که به ایوون نرده نزده بود اگه نرده داشت که من تو حیات پرت نمیشدم ! اصلا اون بنائه مقصره که ایوون رو سرامیک کرد اخه ادم عاقل که ایوونو سرامیک نمیکنه !!!( این وسط یکی از داماد ها هی میگفت : بابا نقشه کشیده بود از دست مامان راحت شه بره زن جوون بگیره   که نقشه اش نگرفت !) تنها درمان این مسئله زمان بود که به گذشت اون کم کم مامان خسته شد و ول کرد .

 هر کسی هم که میومد عیادتش ما حالمون بهم میخورد از بس چیز های تکراری می شنیدیم .از سفر و چشم خوردن .از شرح ماجرای افتادن .از محل درد و حال و روزش .

 مامان ما هر روز میرفت خرید هر روز به پدر و مادرش سر میزد .یا خونه ی خواهراش میرفت تنها رکورد بیرون نرفتنش هم 3 روز بود . این یه ماه براش خیلی زجر اور بود.

چون نزدیک ماه رمضون بود من میخواستم برگردم که دلم نیومد . اقای همسر هم رفته بود یه ماموریت کاری حدود 40 روزه و منم تا اخر مهر موندم !( نمیدونم چه خبر بود هم شوهر من و هم شوهر 2 تا از خواهرام هم تو ماه رمضون رفتن ماموریت کاری !)تو این ماه رمضون که من اونجا بودم تقریبا هر یه روز در میون دعوت بودیم و مامان بیچاره گاهی خونه تنها میموند تا ما برگردیم .

چون مامان مریض بود سحری و افطاری افتاد گردن خواهر کوچیکه ! ( خوب من نی نی داشتم دیگه !) منم گاهی که پسرمو میبردم مدرسه اش ، براشون خرید میکردم .بالاخره مامان حالش بهتر شد و حالا میتونه راه بره .....

خوب دیگه کف کردم ... تا بعد  

نوشته شده در شنبه 1386/08/12ساعت 12:13 توسط سایه - مامان نی نی| |

شوهرم میگه :

وقتی ساعت بالای سرت خودشو تیکه پاره میکنه ... تو اصلا یه تکون هم نمی خوری ( فکر نکنید من خوابم سنگینه ... نه ... خوب این ناشی از خستگی های بچه داریه دیگه ) ولی وقتی نی نی یه نق کوچولو می زنه زود از خواب می پری و بهش غذا میدی !! چه جوریاست ؟؟؟

من که چیزی یادم نمیاد ولی حتما اینم از اون موهبت های الهیه که تو مادر ها گذاشته شده !

پ ن : اگه می خواین یه عالمه عکس کارتون های قدیمی رو ببینین و کلی خاطره براتون زنده بشه یه سری اینجا بزنین !

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/07ساعت 8:34 توسط سایه - مامان نی نی| |

 

سلام

من برگشتم .

بعد از یه مسافرت طولانی . یه سفر 3 ماهه . نمی دونم خوشحالم یا ناراحت . وقتی اونجا بودم دلم تنگ اینجا بود اما حالا ...

از همون روز های اخر سفر یه جورایی غم تو دلم نشسته بود .

اخه سه ماه ادم یه جا باشه هوایی میشه دیگه !!!!

خوب شد وقت برگشت خواهرم هم با ما اومد وگرنه من می خواستم چیکار کنم با این نی نی که حالا اونقدر وروجک شده که اصلا دوست نداره تنها باشه و دلش میخواد همه اش بره گردش و تو بغل باشه و ....

وقت خداحافظی بابا و مامان تا یه مسیری ما رو بدرقه کردن ( به قول بابا بدرقه بده بگو خوب رقه )

اگه خواهرم نبود من حتما اشکم سرازیر میشد . پیش اون خودمو نگه داشتم . بعد فهمیدم اون گریه کرده ...

8 ساعت تو راه بودیم . دیگه کمر برامون نمونده بود و وقتی خونه رو دیدم دیگه اعصاب هم برام نموند .

شوهر گرامی که حدود یک ماه و خوردی به صورت مجردی تو خونه زندگی می کرد اونجا رو به ... تبدیل کرده بود .( البته ایشون این مسئله رو قبول ندارن و میگن خونه خیلی هم مرتبه . و در جواب اثار و علائم اون میگن که خونه ای که بود و نبود زن در اون مشخص نباشه که فایده ای نداره !!!!!!!!!! )

خلاصه تو این چند روزی که اومدم خواهرم بچه ها رو نگه می داشت و من هم می شستم و می سابیدم . تازه وسایل 7 - 8 تا ساک و چمدون هم باید جابجا میشد !

فعلا کمی دپرسم !!! کمی مونده تا دوباره همون سایه ی قبلی بشم و دوباره معتاد شم !

تا بعد

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/01ساعت 15:47 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

نمی دونم اگه قرار باشه یه کتاب از کتاب خونه انتخاب کنین سراغ چه کتابی میرین . البته خودمم هر چه به دستم بیاد می خونم . از مجله گرفته تا رمان ...

همین یکی دو روز پیش یه کتاب خوندم بنام (( تیه طلا )) نوشته ی عاطفه منجزی رمان بدی نبود ولی من طبق معمول وقتی به نصفه هاش که رسیدم بدون هیچ مکثی صفحه ی اخرشو خوندم و بعد با خیال راحت به خوندن بقیه اش پرداختم !! اخه هیجان زیاد و یا معطلی برای فهمیدن یه موضوع ، برای سلامتی اصلا مفید نیست !!! من این متد رو برای دیگران هم پیاده می کنم حتی اگه دلشون نخواد ! وقتی نوجوون بودم فیلم می خواهم زنده بمانم تازه اکران شده بود ، دختر خاله ام زهرا فیلم و دیده بود و دلش میخواست برای خواهرش تعریف کنه ولی اون اصلا زیر بار نرفت و حتی برای نشنیدن ماجرا گوش هاشو گرفت و زیر لب زمزمه میکرد و اخرشم زهرا فیلم رو برای من تعریف کرد .... منم که میشناسید !! یه روز که با اون یکی دختر خالم بحث فیلم شد گفتش که خیلی دلش میخواد فیلمو ببینه و دلش می خواد خودش با قصه ی فیلم جلو بره و با هیجان اونو ببینه منم از بازیگر های فیلم گفتم و یه دفعه گفتم ولی حیف که پسره خودکشی میکنه !! و قیافه ی دختر خاله ام اون لحظه دیدنی بود .....

الانم بعد از من ، خواهرم شروع به خوندن اون کتاب کرد و من هی می پرسیدم : کجاشی ؟ میگفت : طلا و فرهاد ازدواج کردن .... یک ربع بعد ... _ به کجا رسیدی ؟ مامان طلا مرد ؟ _ نه ! ... 20 دقیقه بعد ... _ هنوز طلا نمرد ؟ _ اه ....چرا گفتی ( و با ناراحتی بقیه اش رو خوند ) ... چند دقیقه دیگه ..._ طلا پرت نشد ؟ مریم با ناراحتی گفت : نه .... وقتی مریم کتاب رو تموم کرد یه نگاه با غیظ به من کرد و گفت : این فکر شرورانه چطور به سرت زد ؟ و منم با لبخند موذیانه ای نگاش کردم چون اصلا بلایی سر طلا نمی اومد ...

 

 

نوشته شده در شنبه 1386/05/13ساعت 13:12 توسط سایه - مامان نی نی| |

امشب اونایی که میخوان معتکف بشن راهی مساجد میشن ! خوش به حالشون !! و التماس دعا ....

 یکی دو ساله که خیلی تو تلویزیون از اعتکاف حرف میزنه . من ده دوازده سال قبل برای اولین بار از زبون شوهرم حرف از اعتکاف شنیدم و بعد پیشنهاد معتکف شدن رو .....

من اون وقت ها که کامپیوتر نداشتم ... معتاد تلویزیون بودم ! فکر این که سه روز دور از خونه و کار های روزمره و فلیم و سریال های دلخواهم و زندونی شدن تو مسجد و حق بیرون رفتن نداشتن داشت دیوونه ام میکرد . الکی بهانه می اوردم که نرم و وقتی فهمیدم ثبت نام تموم شده کلی ذوق کردم ..... 

ولی ... یه دفعه همه چیز جور شد و من با تردید و دو دلی معتکف شدم ... فکر میکردم اونجا حوصله ام سر میره و من از اینکه مجبور بودم فقط عبادت کنم ناراضی بودم ..... ولی اونجا اونقدر به من خوش گذشت که نگو .... اصلا نمی دونم چطور سه روز تموم شد . با اینکه اونجا حتی با یک نفر هم اشنا نبودم ولی حسابی حالشو بردم ......خانم فاطمه طاهری ( بازیگر سالخورده ی تلویزیون ) هم معتکف شده بود و ما پشت مفاتیحمون ازش امضا هم گرفتیم !و وقتی بعد از سه روز دوری از دنیا از مسجد بیرون رفتیم انگار در حال پرواز بودیم ! نه از روی خوشحالی از ازادی نه ... از سبک بالی . اصلا همگی مون یه جورایی نور بالا میزدیم ! و تا چند روز که الوده به دنیا نشده بودیم اون حس قشنگ با ما بود .....

هی .... یادش بخیر ..... من بعد از اون ۳ بار دیگه هم معتکف شدم ولی این بار به خاطر نی نی نمی تونم . امسال مامانم و دو تا از خواهرام و خاله ام و همسرم میرن اعتکاف . خوش به حالشون ... منم اعتکاف میخوام !!!!

نوشته شده در جمعه 1386/05/05ساعت 17:12 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

بعد از ده دوازده سال ازدواج ...  یه شب که خونه ی مامانم خوابیدیم ... برای نماز صبح که رفتم وضو بگیرم صدای شوهرم رو هم میشنیدم که با یه لحن دلنشین نماز می خوند .....

وقتی رفتم تو اتاق ........ دیدم شوهرم بر عکس قبله ایستاده  و داره نماز می خونه !!!!!!!!!!

من هاج و واج شدم  اروم رفتم جلوش ایستادم و گفتم : ... قبله که این طرفی نیست !!! اون یه لحظه مکث کرد ( شاید فکر کرد این هم یه شوخی سایه ایه ) بعد در حالی که چشماشو بسته بود قیافه اش یه حالت خنده داری پیدا کرد مثل حالت درموندگی و خیط شدگی و ........

در حالیکه اون ۱۸۰ درجه گشته بود و داشت دوباره نمازشو می خوند منم نمازمو شروع کرده بودم و داشتم از خنده ریسه میرفتم که .... صدای خنده ام بلند شد و ...... و مجبور شدم دوباره نمازم رو بخونم .... به همین سادگی مجازات شدم !!!

بعد از نماز ... هی به شوهرم نگاه میکردم و  لبخند میزدم و جلوی خودمو می گرفتم تا از خنده غش نکنم که اون با ناراحتی گفت : خنده داره ؟؟؟ باید گریه کنی .... من آلزایمر گرفتم !!!

پ ن : ما هنوز تو مسافرتیم ! 

خونه ی مادر من و شوهرم تو یه شهره !

چه ربطی داشت ؟!!؟!!؟

نوشته شده در سه شنبه 1386/05/02ساعت 19:4 توسط سایه - مامان نی نی| |

 

سلام سلام صدو پنجاه تا سلام

اخیش . بازم اومدم ...دلم تنگ شده بود ... رفته بودیم به سفر یک روزه منزل خواهر شوهرم . که شد 5 روزه . تازه بازم میگفتن باشین تا جمعه که ما نموندیم ...نزدیک بود نمازمون کامل بشه ...البته لطف شون بود .حتی چون ( فعلا ) ماشین نداشتیم اقای ب اومد دنبالمون . و حالا خلاصه سفر ....

روز اول جمعه

اتفاقا تولد اقای ب هم بود بچه هاش ( دختر بزرگه 10 ساله - کوچیکه 7 سالشه ) براش تولد گرفتن و کیک و فشفشه ( همچین اتیش بازی راه افتاد که چند جای فرش شون سوخت ) و .... کثیف کاری بچه ها و ناراحتی اقای ب و تا نصفه شب صدای جارو برقی.... شبش هم اصلا خوابمون نبرد . شونصد دفعه از خواب بیدار شدم . وای که بالش چقدر سفت بود ....

روز دوم شنبه

ط خانم روز کاریش نبود و خونه بود بچه ها هی با هم دعوا میکردن .... و جیغ و گیس کشی و گریه های بی اشک و ....بیدار بودن تا نیمه شب و دیدن فیلم بزرگ تر ها ( و هی از من می پرسیدن این زنه کیه ؟ اون مرده کیه؟ اون مرده کجا میره ؟ اون دختره می خواد چیکار کنه ؟ )....و همسرم هم بعد از شام برای دیدن دوست قدیمی اش رفت و شب هم من تنها بودم .... تازه دختر کوچیکه لج کرد من باید شب پیش نی نی بخوابم و مامانش اینا هر چی خواستن راضی اش کنن که یه وجب دور تر از نی نی بخوابه قبول نکرد و مماس با نی نی خوابید و من بیچاره اونقدر بیدار موندم تا اون بخوابه . و بعد مجبور شدم بکشمش کنار دیوار و بین اون و نی نی یه دیوار حایل پتوئی بذارم و هی از ترس لگد پراکنی اش ساعت به ساعت از خواب بپرم .

روز سوم یکشنبه

ط خانم از صبح تا ساعت ۵/۷ غروب خانه نبود مسئولیت ناهار و بچه ها با من بود.... و طبق معمول جیغ و دعوا و من هم داور تشک ! همسرم بعد از ظهر به خونه اومد . بچه ها هم این شبا از فرصت استفاده میکنن و شب دیر میخوابن .

روز چهارم دوشنبه

ط خانم خونه بود ( اخیش ) بعد از ظهر اقایون برای کاری رفتن بیرون . خواهر شوهر هم برای کاری دیگر رفت بیرون و باز من موندم و بچه ها و شام ...

روز پنجم سه شنبه

صبح مامان اینها زنگ زدن و گفتن هنوز اونجایین ؟ ط خانم بازم شیفتشه و رفته درمانگاه . من دیگه طاقت ندارم دلم برا وبم تنگ شده  برا دوستام تنگ شده ... مانیا ... بانوی جنگل ... صبا ... زهرا ... مائده ... ریحانه ... فرناز... دنیا ... ستاره ... مریم ... مادر سپید ... ارزو ...النا ...فرزانه ...نگین ....شهرزاد جون ( نمی دونم کجاست و چرا دیگه پیداش نیست )................... دیگه باید بریم ...

پی نوشت :

1- هر روز که ط خانم خونه بود میگفت : فردا من خونه ام شما باشید . روزی هم که شیفت داشت میگفت : وقتی من نیستم و بدون خداحافظی با من میخواید برید ... و این شد که ما موندگار شدیم . تازه یه خواهر شوهر دیگه هم دارم که اولا ( اول ها ) که تو شهر غریب بود ، وقتی می خواستیم از خونه اش بریم گریه میکرد و ما هم که دل نازک ... بازم می موندیم . الانم کمتر از یه روز اگه بریم خونه اش ناراحت میشه و این طوری میشه که ما نمی رسیم زیاد اون طرفا افتابی بشیم .

2- هر وقت که پسرم با اونا ( بچه های ط خانم ) دوست بود جلوی صاحب خونه از ما اویزون میشد که : بابا تو رو خدا بمونیم ... خواهش میکنم بمونیم ... هر وقت دعواشون میشد پیش ما میگفت اه بریم دیگه . دلم نمی خواد اینجا بمونم . ( می بینید بچه ها چقدر ضایع اند ...)

3- من دلم می خواد وقتی میرم مهمونی جای میهمان و میزبان عوض نشه ....

4- چقدر رسیدگی به نی نی تو سفر و مهمونی سخته تو این همه روز فقط یه بار بهش قطره اهن دادم

5- اقای ب رو تمیزی خیلی حساسه . و ادم دلش میلرزید که چیزی رو روی زمین بذاره ... وقت اومدنش از سر کار که میشد همگی شروع به جمع کردن اسباب بازی ها و وسایل و لباس های رو زمین ریخته شده می کردیم ... چه وحدتی بود اون زمان !

6- وای که این دو تا خواهر چقدر با هم دعوا می کردن خدا به دور .....چقدر هم بریز و بپاش داشتن این سه تا بچه ( اونا و پسر من ).....بزرگه هی نی نی رو بغل میکرد و راه می افتاد و می رفت . کوچیکه هم هی می اومد نی نی رو فشار میداد و گریه اش رو در میاورد .

7- هیچ کجا خونه ی ادم نمی شه

 نی نی

 

این هم عکس نی نی که در روز 9 خرداد گرفته شده ( 5/5 ماهگی ). فقط بخاطر اونایی که دوست داشتن نی نی رو ببینن

اگه می بینید من عکس تو وبلاگم نمی ذارم به دو دلیله

اولا وبلاگم سنگین میشه  دوما من جایی برای اپلود کردن عکس هام ندارم .

اگه یه دعوت نامه پرشین گیگ و یا هر سایتی که فضای مجانی میده ، سراغ دارید ، لطف کنید و خوشحال بفرمایید .

 

نوشته شده در شنبه 1386/04/09ساعت 10:30 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

روز دوشنبه ۲۸ خرداد بود.... گفتیم روز تعطیلی بریم یه جا مهمونی ...

چون روز شهادت بانوی بی نشان (س) بود فکر کردیم کجا بریم بهتر از قم .هم می ریم زیارت ، هم سیاحت و هم دیدار اقوام ...

البته اونجا اونقدر شلوغ بود که اصلا نشد برم از نزدیک زیارت کنیم یعنی نتونستیم زیاد جلو بریم چون تشییع جنازه ایت الله فاضل لنکرانی بود و خیابون های اطراف حرم پر از جمعیت . و اگه کمی جلو میرفتیم چیپس میشدیم !

بعدش یه سر رفتیم خونه ی فامیل مون .هر چی در زدیم کسی در رو باز نکرد . ولی وقتی که داشتیم بر می گشتیم ، صاحب خونه ، پیداش شد . اونم رفته بود حرم . ولی زن و بچه اش همراش نبودن . اونا چند روزی بود رفته بودن تهران .

اون بیچاره مجبور شد مرغ بگیره و هر چی گفتم ناهار نون باشه فایده نداشت . و من مجبور شدم توی خونه ی اونا هم اشپزی کنم . تازه برای هر وسیله ای که نیاز بود کلی همه جا رو بگردم .بعد از کمی استراحت یه سری رفتیم بیرون .وقتی برگشتیم خونه ، نی نی رو که خوابش برده بود گذاشتم زمین و نفس تازه نکرده بودیم که ...... زمین شروع کرد به لرزیدن . یه لحظه هاج و واج همدیگه رو نگاه کردیم یهو وحشت تو وجودم پر شد . با صدای لرزون هی میگفتم بچه ... بچه ...طفلک نی نی هم از خواب پریده بود ....و در این بین وسایل خونه بود که دونه دونه می افتاد و ...

زود از پله ها پایین اومدیم ادم های زیادی ریخته بودن بیرون و همه ترسیده بودن ...1 ساعت و خورده ای بیرون موندیم . همه روی سبزه ها ، نیمکت ها ، جدول خیابون نشسته یا ایستاده بودن .

 پسرم با خوشحالی میگفت مامان چقدر خوبه ! انگار همه اومدن پیک نیک .( یه جورایی راست هم میگفت بچه ها با خیال راحت بازی میکردن و بزرگها هم کم کم ترس از نگاهشون رفته بود و هر کدوم مشغول صحبت و خنده و ... بودن .) اخرش ، هم ما خسته شدیم ، هم نی نی بهانه میگرفت .

 بعد رفتیم و شروع کردیم به دیدن و مرتب کردن خراب کاری زلزله .وسایل تو کابینت و کمد بهم ریخته شده بود . گلدون ها افتاده بودن ، کیس کامپیوتر هم افتاده بود و همین طور قران از قفسه کتاب . دیوار های نو ساز ضد زلزله !! ترک برداشته بود و ....بعدشم فهمیدیم که ما درست تو مرکز زلزله بودیم و ۹/۵ ریشتر شدت داشت ولی جز ترک ساختمونا و شکسته شدن شیشه ها خسارت دیگه ای نداشت .البته یه عده شب رو تو پارک و کوچه ها خوابیدن ( یه عده هم اند کلاس ، توی چادر مسافرتی ) فردا و پس فردا شم کلی پس لرزه اومد ....  این لرزش تو استان های همسایه قم هم احساس شد . تازه روز ۷ تیر تو کهک قم ( مرکز زلزله ) سیل اومد و روز ۹ تیر یه زلزله دیگه هم اومد

خلاصه ... این سفر ، یه خاطره ای شد برامون

نوشته شده در سه شنبه 1386/03/29ساعت 11:33 توسط سایه - مامان نی نی| |

پرده ی اول صبح زود

مادر چشم هایش را باز میکند . فرزندانش هنوز در خوابند . از جایش بلند میشود . چه صبح دل انگیزی ! پرده ها را کنار میزند .به افتاب سلام می کند و از دیدن جنب و جوش مردم ، درونش پر از نشاط میشود .با خودش میگوید : بهتر است تا بچه ها بیدار نشده اند به کار هایم برسم .

پرده ی دوم قبل از ظهر

مادر همچنان بانشاط و خوشحال به نی نی کوچولو میرسد . کمی به کار هایش باکامپیوتر میپردازد .نی نی کوچولو از صبح تا این وقت 6-5 بار بیدار شده غذا خورده ودوباره به خواب رفته گاهی هم به همراه مادرش مشغول تایپ میشود ( انگشت کوچولو را روی یکی از دکمه ها فشار میدهد و کلماتی این چنین مینگارد زززززززززززززززززططططططططططط و یا با فشار دکمه ای صفحه را به پایین می کشاند ) و مادر با مهربانی و لبخند شیطنت اورا از صفحه ی مانیتور محو میکند .گاهی نی نی خودی نشان میدهد و لباسش را نقاشی میکند (البته بدون قلم مو ) که مادر را مجبور به تعویض لباس میکند

پرده سوم نزدیک ظهر

پسر تازه از خواب بیدار شده و کار مادر دو چندان میشود . او به اشپز خانه می رود و مشغول اشپزی می شود تا برای امدن پدر همه چیز مهیا باشد . نی نی گریه میکند و دوست دارد در اغوش مادر ارام بگیرد .و مادر باید سعی کند او را ارام کند و یا با در اغوش داشتن نی نی به اشپزی بپردازد

پرده چهارم و اخر بعد از ظهر

پدر به خانه امده و سفره مدتی است که جمع شده . نی نی طبق معمول گرسنه است یا خواب الود .مادر او را در اغوش میگیرد و اگر اقبال با او همراه باشد و گوش شیطان هم کر نی نی به خواب میرود و مادر خسته از کار روزانه ( البته اگر کار دیگری نداشته باشد ) سرمست از خواب نیمروزی چشمانش را میبندد تا شاید بتواند نیم ساعتی را بدون مزاحمت ارام بگیرد . به ! که چه میچسبد . چقدر اسوده و ارام به خواب رفته مگر میشود کسی پیدا شود که این ارامش را به هم بریزد ؟

_ : مامان ! مامان ! مامان !!

_: ( مادر بیرمق و کلافه ) بله

_ :برم بازی .

_ : برو

دوباره مژگانش را روی هم مینهد و باز هم بدنش رها از تمام خستگی ها میشود

_ : مامان !! مامان !!

_ : ( مادر خسته و بیرمق ) بله

_ :شلوارم کو.

_ : حتما گوله کردی گذاشتی تو کشو .

باز هم ارامش .....

_ : مامان !!

_ : ( مادر با چشمانی خمار) بله

_ :خداحافظ من رفتم.

_ : باشه خداحافظ.

نی نی هم از فرصت استفاده میکند و کمی مینوشد و مادر هم فرصت را غنیمت میشمارد و می خوابد

زینگ !!! زینگ !!! مادر و نی نی از خواب می پرند مادر سراسیمه در را باز میکند . پسر است که بدون هیچ حرفی توپش را در اغوش میکشد و میرود . و مادر با کوفتگی که تمام بدنش را فراگرفته خودش را در رخت خواب می اندازد و بعد از خواباندن نی نی خودش هم می خوابد

زینگ !! زینگ !! مادر هراسان از خواب میپرد دست و پایش را گم کرده نمی داند کیست و کجاست به اطراف با تعجب نگاه میکند . زینگ !!! زینگ !!! مادر به سمت در یورش میبرد .پسر است توپش را می گزارد و میرود کمی بعد خانه ارام است . صدایی به گوش نمیرسد همه در خوابند ولی ...زیییییینگ !! زینگ !! خون جلوی چشمان مادر را میگیرد . دیوانه میشود پسر تشنه از بازی سر یخچال میرود و مادر با چشمانی از حدقه در امده او را تهدید میکند که اگر کلیدت را اینبار با خودت نبری......

و خواب کوفت مادر میشود .

و داستان همچنان هر روز ادامه دارد.....

نوشته شده در سه شنبه 1386/03/22ساعت 6:30 توسط سایه - مامان نی نی| |

روز 13 خرداد 86 مصادف با 17 جمادی الاول 1428 و 3 ژانویه 2007 ( ساعت 15 : 10 شب _ اتاق آقای خانه )

اقای خانه : ( صدایی شبیه به فریاد ) چیکار کردین با این کامپیوتر ؟؟؟ چرا ویندوز بالا نمیاد ؟؟؟ کدومتون اخرین بار داشت با کامپیوتر کار میکرد ؟؟........

من و پسرم مثل برق پریدیم و رفتیم کنار کامپیوتر و با نگرانی و ناراحتی اون عزیز دلمونو نگاه کردیم .

اره راست میگفت ویندوز ایراد پیدا کرده بود .اقای خونه با ناراحتی شروع به نصب مجدد کرد و ما هم رفتیم پی کارامون . دوباره صدای اقای خونه در اومد : اخه به من بگین چه بلایی سر این بدبخت اوردین ؟ دوباره ما به عیادت کامپیوتر جون رفتیم ... وای خدا جون ... ویندوز نصب نمیشد یعنی هارد و شناسایی نمی کرد ... یعنی چه بلایی سرش اومده بود ؟؟؟

اقای خونه بعد از تلاشهایی بی حاصل به این نتیجه رسید که یا هارد سوخته یا ویروسی شده . و تا وقتی که ایشون درس و امتحان دارن درستش نمیکنن .

وای نه ....اخه من چطور صبر کنم ؟  ولی نباید بذارم کسی بو ببره که من معتاد شدم پس باید تحمل کنم .

14

15

خدایا ایکاش ویروس افتاده باشه تو کامپیوترمون .ایکاش هارد نسوخته باشه  اونهمه عکس و مطلب و اطلاعات که با خون دل جمع کرده بودم ....

16

17

18

19

وای دیگه نمیتونم صبر کنم بهتره برم اقای خونه رو وسوسه کنم تا شاید بره درستش کنه . وسوسه ام گرفت و با یه مهندس مشاوره شد.مهندس مورد مشاوره گفته هارد چیزیش نیست حتما مادر بورد خراب یا ویروسی شده . اخ جون

20

امروز کامپیوتر رفت تعمیرگاه . ولی عیبی تشخیص داده نشد و با یه هارد جدید کاملا سالم بود .تعمیر کار خواست هارد رو دو سه روز پیش خودش نگه داره تا تعمیرش کنه ولی همسرم زرنگ تر از این حرف ها بود و بهانه ای اورد و نداد دستشون . ولی اخه این دستگاه چرا اینجوری شده ...همسرم با ناامیدی سیم های دستگاه رو انگولک کرد و طبق معمول دوباره دستگاه رو روشن کرد .........

یعنی چی ؟؟؟؟؟؟(ما سه تا )

این که روشن شد؟؟؟ (ثانیه ای بعد)

اره ...درست فهمیدید دستگاه بینوا هیچ ایرادی نداشت مشکل فقط سیم اتصال هارد بود که اتصالی داشت . و ما ....

بازم سلام

دیدید چه بلایی سر کامپیوترمون اوردیم یا اون سر ما اورد . چند روز بیخود علافمون کرد و ناز داد و ما هم هی نازشو خریدیم ...تازه نزدیک بود براش هارد هم بخریم

راستی از همه ی شما که نگرانم شده بودید ممنونم . نظراتتون باعث دلگرمی من شد . بازم منتظرم باشید ...

نوشته شده در دوشنبه 1386/03/21ساعت 9:35 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام سلام هزار و پونصد تا سلام

مبارک مبارک تولد حضرت زینب (س) مبارک

روز پرستار هم به همه ی پرستاران مبارک مخصوصا خانم مریم پیرای پرستار بخش نوزادان بیمارستان ایزدی ...

وقتی منو از اتاق عمل به بخش اوردن نی نی همه رو تحویلشون دادن جز نی نی کوچولوی من .کمی نگران شدم مامانم هم پیداش نبود نگو یه مشکل کوچیک پیش اومده بود و نی نی بستری شده بود . بعد مامانمو خواستن و یه لیست دادن دستش که برو بخر و بیار .توی اون لیست سوزن سرم و تیغ و ..بود مامانم هم شروع میکنه به گریه . چون تو فامیل یه بار همین طور شده بود و نی نی اونا بعد از 24 روز بستری مرده بود جنازه ی کوچولو رو مامان دیده بود .سر اون نی نی تراشیده بود و جای سوزن و سرم توی سر و دست اون فرشته کوچولو پیدا بود .در حالی که مامان گریه میکرد خانم پیرای دلداریش میده و با مامان میاد به بخش زنان . بعد از خوش و بش و تبریک موضوع رو توضیح داد و به من گفت که نی نی شاید تا7 روز بستری بشه .اون اونقدر ملایم و مهربون به من گفت که اصلا نگران نشدم . و تو اون روز هایی که به دیدن نی نی تو بیمارستان میرفتم و اونجا میموندم دیدم که پرستارا چقدر زحمت میکشن دیدم که مثل بچه ی خودشون با نی نی های بستری رفتار میکنن چه مادرانه بغلشون میکردن وبه اونا میرسیدن ( با اینکه یه بیمارستان دولتی بود )حتی حمومشون میکردن و شیر دوشیده از مادر بچه میگرفتن تا نصف شب به بچه بدن .همه ی پرستارای اون بیمارستان ( بجز یکی دو تاش که شاید اون ها یه گیری تو زندگی داشتن ) مثل یه فرشته بودن .

امید وارم همه ی این فرشته ها همیشه سلامت باشن .

نوشته شده در سه شنبه 1386/03/01ساعت 10:22 توسط سایه - مامان نی نی| |


Design By : Night Skin