سلام 
کی گفته چوب معلم گله ؟ هر کی نخوره خله ؟
این بیت از کجا اومده اصلا ؟ نکنه کسی اینو سروده که خودش همش کتک میخورده و خواسته خودشو خوب جلوه بده و اونی که کتک نخورده رو بد ؟
البته خدا رو شکر منم کتک خورده ام و جزء خل ها محسوب نمیشم ولی واقعا باید ریشه یابی کرد !

دخترم هفته پیش اومده گفته معلم ورزششون با خط کش فلزی اونا رو تهدید کرده که هر کی حرف بزنه با این خط کش میزنم تو دهنش پر از خون بشه !!!
با خودم گفتم خب اونم ادمه ! حتما شرایط روحی خوبی نداشته !
بعدا مامان یکی از بچه ها گفته قضیه ی معلم ورزشو میدونی که بچه ها رو تهدید کرده ؟ من اینو به معلم بچه ها تذکر دادم و گفتم که دخترم خیلی ترسیده و توی خواب جیغ زده و گریه کرده و میگه دیگه نمیرم مدرسه .... بعد گفت دخترم همش ناراحت دخترت بود میگفت خانوم ورزش نزدیک بود ریحانه رو بزنه !!!
من کاملا بی اطلاع بودم !
معلم بچه ها گفته با خانوم ورزش صحبت میکنه 
من خیلی اروم و پله پله با دخترم حرف زدم و ازش پرسیدم چی شد که خانوم ورزش اینو گفت ؟ ایا کسی رو هم زد ؟ گفت اره ! گفتم تو رو هم تنبیه کرد ؟ سرشو برد پایین و یهو قطره قطره اشک از چشماش چکید و گفت منو با خط کشش زد !
من چشمام گرد شد ! تو رو زد ؟ چرا ؟
- چون من با دوستم در گوشی حرف زدم !!! اصلا صدام بلند نبود هیشکی نشنید ولی خانوم زد پشت دستم ! بعد جاشو نشون داد و گفت اینجا .....
فقط به همین خاطر ؟ نا خود اگاه گفتم غلط کرد !!!!
اشکاش همینطور میچکید ....
بعد یکم خودمو کنترل کردم و گفتم منم بچه که بودم تقریبا هم سن و سال تو ، خانوم ناظم مون وقتی همه ی بچه های مدرسه ی ما رو توی سالن جمع کرده بود در حالی که داشت داد و بیداد میکرد سرمون یهو خط کش چوبیش رو کوبوند توی سر من !!!
در حالی که من واقعا بی تقصیر بودم و هیچ کاری نکرده بودم ! فقط بین موج بچه ها این طرف و اون طرف میشدم !
منم تنها کاری که کردم این بود که سرمو بندازم پایین و اشک بریزم !!!
دخترم وقتی که داشتم براش اینو میگفتم سرشو اورد بالا و اشکاش خشک شد و من بازم یاد اون ناظم بوووووووووووووق افتادم که مثل یه وحشی داد و فریاد میکرد و خط کش چوبیشو بی هوا بی چپ و راست بالا و پایین میبرد و بچه ها رو تار و مار میکرد !
و ما یه عالمه بچه ی کوچولو که توی یه وجب جا جمع شده بودیم و داشتیم له میشدیم !

یادمه چند سال بعد که من و مامان بخاطر یه کاری رفتیم مدرسه ی قبلیم ، من توی حیاط ایستادم و مامان رفت توی دفتر . بعد اومد بیرون و با ذوق گفت ناظم دوره ی شما هنوزم اینجاست . تو رو هم شناخت و گفتم اینجایی . میخوای ببینیش ؟ بی تفاوت نگاهش کردم و گفتم نـــــــــــــــــه ! صد سال سیاه هم دلم نمیخواد ببینمش ! با اون خط کش چوبیش انگار میخواست با دشمناش بجنگه همچین زد تو فرق سرم ، عین ابن ملجم ! اصلا دلم نمیخواد ببینمش !

من هنوزم معتقدم چوب معلم گل نیست ! هر کی هم نخورده مسلما خل نیست !

شاید بشه به من گفت خل که بعد از کتک خوردن دهنمو بستم و حتی به مادر و پدرم هم نگفتم که به نا حق کتک خوردم تا شاید کسی بیاد و به  این خانوم تذکری بده و اونم بیشتر مراقب رفتارش باشه تا بچه های دیگه ای مثل من کتک نخورن و دنیا گلستان بشه 

دقیقا همون شب که دخترم گوله گوله اشک ریخت ، تب شدیدی کرد و فرداش که بهتر شده بود فرستادمش مدرسه و وقتی زنگ زدم که به معلمش بگم که مراقبش باشه ، بهش گفتم که درباره ی خانوم ورزش کاری کردین یا نه ؟ گفت باهاش صحبت کردم و گفتم رفتارش باعث میشه بچه ها استرس بگیرن و زنگ ورزش برای بچه ها لذت بخش ترین ساعته و اون با این کارش باعث میشه بچه ها ناراحت و مضطرب بشن .... ایشون هم گفتن که نمیدونستن و از این به بعد رفتار بهتری دارن ....
گفتم چون شما از ماجرا خبر داشتین بهتون گفتم وگرنه خودم با ایشون حرف میزدم و نمیذاشتم کسی خبردار بشه . حالا که شما باهاش حرف زدین دیگه لازم نیست من چیزی بگم . امیدوارم دیگه تکرار نشه !

یعنی اگه تکرار بشه دیگه کسی جلودار من نیست !!! تا کی دهن ببندیم و هر کی هر کاری دلش بخواد بکنه ؟؟؟ اگه بخاطر بی انظباطی یا بی تربیتی بچه ام کتک میخورد کاملا به مسئولین مدرسه حق میدادم ولی بخاطر بچگی کتک خوردن خیلی زوره !

واقعا امیدوارم دیگه تکرار نشه ! دیگه هیچ معلمی رفتار بدی با هیچ دانش اموزی نداشته باشه و بهش گل نزنه !

* این مطلب خیلی تند نوشته شده و وقتی برای گذاشتن شکلک یا خوندن و ویرایش نبود ! غلط ها رو ببخشید تا وقت کنم و بیام درستش کنم !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : جمعه 1393/08/16 | 20:38 | نویسنده : سایـه |
سلام

دخترم که کلاس اوله داشت تکالیفشو انجام میداد . جمله نویسی ...

- مامان زری یعنی چی ؟

- زری اسمه .

- اِ ! پس مداد زری یعنی این ! من نمیدونستم ! بابا ! شما تو کلاستون زری داشتین ؟ 

- زری اسم دختره 

- مامان ! شما تو کلاستون زری داشتین ؟

- نه

- اه ! میخواستم ببینم مدادش چه رنگی بود !

- مثلا اگه ما تو کلاسمون هم زری داشتیم مگه من یادمه که مدادش چه رنگی بود ؟ !

.

.

.

- مامان بجای ایرانی ازاد است نوشتم ایرانی ازار ! ... خب اشکال نداره مینویسم ایرانی ازار دارد . نه ! این خوب نیست ! چون ماها ایرانی هستیم این جوری بد میشه ! 

.

.

- با نماز چه جمله ای بنویسم ؟

- نماز ... ؟ 

باباش گفت : بنویس من نماز میخوانم

من : خ نخوندن

باباش : خب بنویس من نماز میکانم ! :))

من : ک نخوندن

- بنویس من نماز میگانم !

- گ نخوندن

بعد باباش بی خیال شد و دیگه ادامه نداد ...

دخترم دوباره پرسید : انسانو چی بنویسم ؟؟؟ بعد زیر لب گفت : اوووم انسان با ادب است . نه ! همه انسانها که با ادب نیستن . 

باباش گفت : بنویس انسان خوب است

دخترم : همه ی انسانها که خوب نیستن !

و من حوصله اینکه بگم خ نخوندن رو نداشتم !!!!

* دخترم : آخ ستون فَبَراتم !

من : فَبَرات ؟ :))

دفعه بعد گفت : آخ ستون سَزَراتم !

* باباش بهش گفت : تو بابای شیطون دوست داری یا بابای ساکت ؟

- بابای موقعیت شناس !!!

باباش با لبخند گفت : این جواب خیلی عاقلانه بود . تو خیلی می فهمی . اره ؟

- من که نباید از خودم تعریف کنم !

* مطلب قبلی رو خوندین ؟ اخه بلاگفا توی بروز شده ها نشونم نداد !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : پنجشنبه 1392/10/26 | 19:27 | نویسنده : سایـه |
سلام

مادر ... تو که مهربون تر از یه قلب تاریکی
مادر ... تو که مهربون تر از رنگای دنیایی

تو که میدونی که من دوستت دارم
تو که مهربون تر از رنگای دنیا بیشتری

مادر ... تو که مهربون تر از رنگای ابی ای
تو که مهربون تر از یه خط کش تیزی

مادر من دوست ندارم گم بشی
اصلا دوست ندارم که گم بشی

مادر ... تو که بیشتر از این
شکلاتای جهانی
تو که بیشتر از این مادر دنیایی

شعر از شاعره معاصر ریحانه خانوم
 
توی سررسید پسرم چند تا نوشته دیدم که از خواهرش نوشته بود ...
گفتم بد نیست محض یاداوری خاطرات بنویسمش . یکیش همین شعر بود

پسرم به خواهرش میگه : میخوام چیزایی که تو میگی رو بنویسم .
گفت : به جای اینکه حرفای منو بنویسی برو به کارت برس ! شهریور ۹۰

شوهرم کامپیوتر رو خاموش کرد و دخترم که میخواست بازی کنه با عصبانیت اومد به باباش گفت : اصلا بهتون پول نمیدم ! نه یک قرون نه دو قرون نه سه قرون !شهریور ۹۰

از کوچه صدای حرفای یه مادر و بچه اومد . دخترم گفت : ببین مامانه به حرف بچه اش گوش نمیده !!!شهریور ۹۰

پسرم به خواهرش گفت بیا کمکم کن اتاقو مرتب کنیم .
دخترم جواب داد : مگه من قول نداده بودم فقط تو اتاقو مرتب کنی ؟ شهریور ۹۰

دخترم گفت : من دارم توی این ظرف غذا درست میکنم . داداشش گفت : این که توش چیزی نیست !!!
گفت : معلومه که چیزی نیست چون کوکو سبزیه ! شهریور ۹۰

ریحانه به باباش گفت حاج باباااااااا ! باباش گفت من که حج نرفتم به من میتونی بگی اقا بابا !
دخترم گفت : چرا ؟؟؟ شما که اقا هم نرفین ! شهریور ۹۰

شوهرم گفت : این چوبا رو باید ببریم نجاری تا اونا رو با اره برقی ببرن .
ریحانه : بابا من تا حالا ارقه برقی ندیدم / تیر ۹۱

برق رفت ... ریحانه گفت داداش برو ببین فیروز نپریده باشه ! ابان ۹۱

ریحانه : مامان براتون اون کارتونو تعریف کنم ؟
من : باشه بگو ...
ریحانه همون اول بسم الله گفت : بـــــــــــــــعد .........  / اذر ۹۱

ادامه دارد ....


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : چهارشنبه 1391/11/04 | 12:29 | نویسنده : سایـه |

سلام

از هفته دوم مهر ، دخترم داره میره پیش دبستانی . توی همین مدت کوتاه ۵ روز بخاطر مریضی نرفت و یه روز بخاطر دیر خوابیدن و خواب الودگی ! شیفت مهد شون هم چرخشیه . ما هر روز دو تایی دست همو میگیریم و قدم زنون میریم تا ایستگاه . اونم هی دست منو توی دستش محکم میکنه

یکی از همون روزهای اول با خودم گفتم کرایه تاکسی دو برابر اتوبوسه ، بهتره که یکم در مصرف پول صرفه کنم و یکم بیشتر تو ایستگاه بایستیم و یکم به میله ها اویزون بشیم و یکم فشرده بشیم و یکم دیرتر برسیم ولی با اتوبوس بریم ! وقتی خواستم حساب کنم راننده گفت دخترم بالای ۵ ساله و باید دو تا کرایه بدم . یعنی اندازه ی کرایه تاکسی !
خدا پدرشو بیامرزه .www.smilehaa.org چه ادم نازنینی بود . ما رو از فشرده شدن و دیرتر رسیدن و اویزون شدن نجات داد

 

معمولا چون اونجایی که برای تاکسی می ایستیم اول ایستگاهه تاکسی ها هم خالی ان ، ما میریم جلو میشینیم تا هم راحت تر باشیم هم راحت پیاده شیم . یه بار یه راننده ای گفت بشینین عقب ! گفتم ما یه ذره جلوتر پیاده میشیم جلو راحت تریم ...
موقع حساب کردن که رسید گفت همین ؟؟؟ شما دو نفر نشستید جلو باید دوبرابر بدید ! گفتم مگه جلو دو نفر حساب میشه ؟ گفت اگه ببینن جریمه میکنن و .......
گفتم این مسیر هر روزمه من همیشه جلو همینقدر میدم .... مرده ول کن نبود و با نارضایتی پولو دادم 
مرتیکه ی بووووووووق !www.smilehaa.org تو تاکسی ها نوشته از بچه ی بالای ۷ سال کرایه دریافت میشود ...

حالا یه اقای مسن دیگه با ماشین شخصی ما رو سوار کرد و مثل یه بابابزرگ مهربون هی دعا به جون دخترم کرد و ما رو تا دم در پیش دبستانی رسوند و گفت دیرتون شده میرسونمتون . هر چی گفتم نمیخواد زحمت میشه گفت یه ذره راهه یه دور میزنم برمیگردم ... همون مقدار کرایه معمول رو هم گرفت ...
خدا حفظش کنه ...

روزای اول که می اومد خونه و دفتر نقاشیشو نشون میداد میدیدم یه نقاشی زشت و عجله ای کشیده بدون رنگ امیزی کامل و هول هولکی ... منم دعواش کردم کهwww.smilehaa.org اینا چیه ؟ تو خونه نقاشی به این قشنگی میکشی چرا تو کلاس اینقدر هولی ؟
روزای دیگه که میخواست دفترشو نشون بده میگفت مامان دعوام نکنی ها . بعد از باشه ی من نشونم میداد

وقتایی که صبحیه یعنی من به معنی کامل کلمه بیچاره ام ! هی بیدارش میکنم هی جیغ و گریه میکنه و میخوابه ... بعد هی بهانه میگیره که صورتم خشکه ... چشمم میسوزه ... لباس اذیتم میکنه ... عینکم کثیفه ... مقنعه ام جلوئه ... خلاصه همه چــــــــــیز اونو اذیت میکنه و گریه اشو درمیاره !!!www.smilehaa.org
بعد اون روزها که با گریه رفته بیرون حتما باید با گریه هم بیاد تو خونه و خوش بختانه همیشه بهانه ای برای گریه ی برگشت هم وجود داره ...

وقتی صبحیه موقع برگشت معمولا ما میریم مسجد کنار مهد شون و نماز جماعت میخونیم . همین امروز هم رفت مهر و تسبیح اورد و کنارم ایستاد ... رکعت دوم دیدم صداش از پشت سر میاد که داره به یکی میگه صبر کن من الان نمازمو میخونم میام بازی . یه سجده کرد و بدو بدو رفت !www.smilehaa.org

بعد معمولا میریم نونوایی که معمولا هم خلوته . یه موقع هایی هم یه سر میریم سر ساختمون ببینیم کار ساختمون به کجا رسید .
تا حالا با هم حدود ۲ - ۳ بار پیاده برگشتیم البته وقتی خودم تنهام معمولا پیاده میام که حدود نیم ساعت طول میکشه ... توی راه هم برام از اتفاقای کلاسشون تعریف میکنه

معلم شون توی جلسه گفته بود که موهای بچه ها رو کوتاه کنین . یه پسری داشت رد میشد اونو نشون داد و گفت حالا نه اینقدر ، یکم بلند تر ... هر چی به شوهرم میگفتم ببرمش ارایشگاه میگفت نمیخواد ، موهاش بلند نیست ، اگه کوتاه بشه بدتر اذیتش میکنه و هی از مقنعه میاد بیرون ....
دخترم اونقدر دلش میخواست بره ارایشگاه که منم اخر بردمش ! قبلش هم گفته بود مامان منو بردی ارایشگاه موهامو کوتاه کردین منو شکل فلانی هم بکنین هاااااا (منظورش ارایش صورت بود) به سختی جلوی خندمو گرفتمو گفتم نخیر از اون کارا نمیکنیم !
رفتیم ارایشگره گفت موهاش که بلند نیست ، اگه کوتاه بشه بدتر اذیتش میکنه و هی از مقنعه میاد بیرون !
به این چی میشه گفت ؟ حرف حق ؟ دست به یکی ؟ هر دو مورد ؟ هیچ کدام ؟؟؟
خلاصه هر چی بود دخترمو از توی ارایشگاه تا خود خونه به اشک ریزی انداخته بود !www.smilehaa.org

به معلمش میگم دخترم تو کلاس چه جوریه ؟ ازش راضی هستین ؟
یه جوری قیافه اشو چلوند و به حالت اوه اوه گفت یه حرفاااااایی میزنه ! تو کلاس همش میگه ضد حال زدی ! ایول ! ....
با لبخندی سراسر ندامت گفتمwww.smilehaa.org بعله .... اخه داداش بزرگ داره همه ی کاراش پسرونه است !!!

بخاطر اینکه تولدش می افتاد توی ماه محرم ، وقتی برای تعطیلات عید غدیر خانواده ام و خواهرام اومده بودن اینجا ، براش جشن تولد گرفتیم ...
خاله مهتابش داشت اتاقو تزئین میکرد و اون نظاره گر بود وقتی یکی از دستوراتش اطاعت نشد قهر کردwww.smilehaa.org رفت اون اتاق و در رو قفل کرد !!!

یه دفعه ، با لباس مدرسه ، بردمش دکتر ... دکتره یه جور نگاهش میکرد انگار میخواست بغلش کنه ... با مهربونی ازش پرسید پیش دبستانی میری ؟ وسط معاینه اش هم گفت نگا کیفشو ....
برعکس دخترم بی حال بود اصلا توجهی نمیکرد www.smilehaa.org


روز عید غدیر یهو دندونش لق شد . اونقدر لق که شوهرم خواست بکنه . امروز معلمشون وقتی داشت اونو تحویل میداد گفت دندونشم افتاد گذاشتمش تو دستمال دادم دستش !
نگاه کردیم دیدیم یه دندون کج از داخل داره در میاد !!!www.smilehaa.org


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : چهارشنبه 1391/08/17 | 18:9 | نویسنده : سایـه |

سلام

چند روز پیش رفتم دخترمو پیش دبستانی ثبت نام کردم و دارم کم کم کارای اونو انجام میدم . خریدن لباس فرم ، دادن ازمایش ، چشم پزشکی ، خرید لوازم التحریر و کیف و ....

پیش دبستانی دخترم نزدیک خونه ی جدید مونه و حدود دو سه ماه من باید هر روز یه مسافت طولانی دخترمو ببرم و بیارم . یعنی میشه یه مسافت پیاده روی ، سوار شدن به اتوبوس واحد و گذروندن ۵ ایستگاه . لطفا فکر سرویس رو هم نکنین که توی این وضع اسف ناک خونه سازی با این هزینه های نجومی ، بهتره دور سرویس رو خط بکشیم ! این ماجرا تا وقتی که بریم به خونه ی جدید ادامه داره و اون وقت من راحت میشم .
داشتم به این فکر میکردم که پاییز امسال از سالهای قبل سرم شلوغ تره که یاد پارسال افتادم که با دخترم میرفتم کلاس خیاطی ! گفتم نه امسال بهتر از پارساله

نمیدونم یادتون هست که من چقدر روی دماغ دخترم حساسم یا نه ؟
دخترم هم که یادتونه تخصص داره در ضربه به دماغش ! کلا دماغش جاذب ضربه است  تا حالا چندین بار بعد از ضربه از دماغش عکس گرفتیم یا بردیمش دکتر که شکستگی دیده نشد ولی چند وقت پیش متوجه شدم یک طرف دماغش از داخل تقریبا بسته شده ! (مثل دماغایی که انحراف دارن) 

از وقتی از سفر برگشتیم بگم ۴ بار ضربه به دماغش خورده کم نگفتم !

یه بار باباش داشت میخ از چوب بیرون میکشید دخترم هم که همه جا حضور داره ، همون لحظه ی بیرون اومدن ، برای بررسی همه ی جوانب سرشو اورده بود ۲۰ سانتی چوب و میخ خورد به دماخش ! البته محکم نخورد . فقط در حد قرمز شدن جاش .

منم داشتم هندوانه از زمین بلند میکردم بازم دخترم که همه جا حضور داره و همیشه در صحنه است و همیشه پایه ی کمک کردنه ، اونم دولا شد و هندونه خورد تو دماغش !!!

پسرم یهو از کشو ی وسایلش یه وسیله ی پرتاب سنگ *پیدا کرد و یه سکه ی فلزی گذاشت توش و اومد جلوی خواهرش و صداش کرد و تق ! مثلا وسیله ی جلوی پای خواهرشو نشونه گرفت ولی صاف خورد روی دماغش و خین و خین ریزی راه افتاد !

رفته بودیم بیرون داشتیم بدو بدو از خیابون یک طرفه ی شلوغ رد میشدیم و با اینکه دست دخترمو داشتم ولی اون جلو تر از من میدوئید . یهو متوجه ی یه پژو شدم که با سرعت داشت دنده عقب می اومد و دخترمو کشیدم به سمت خودم ! خطر از بیخ گوشش رد شد !!! وقتی با تن لرزه رسیدیم به پیاده رو دخترم گفت دماغم له شد !!!

حالا بماند چند بار محکم کله اشو کوبوند به دست و سر ما و بعدش گفت اخ دماغم !!!

همین الانم سبد پلاستیکی لباس چرکها رو گذاشته بود روی سرش ، اومدم از سرش دربیارم یهو گفت اخ دماغم !!!

اون دفعه با خواهرام صحبت میکردیم به این نتیجه رسیدیم که باید براش یه دماغ بند فلزی بگیریم تا خیالمون راحت باشه

* یه دفعه هم جلوی خونه ی مهتاب اینا ، بعد از افطار من و مهتاب رفته بودیم بدرقه ی یکی از مهمونا که یهو صدای قیییییییییییییییییییییییییییییییژ ترمز یه ماشین قلبمونو ریخت روی زمین ! دخترم به حرفم گوش نکرده بود و دنبالم اومده بود پایین و با اینکه دیده بود ماشین داره میاد ولی تو عالم بچگیش فکر کرده بود خودشو میرسونه به من ... نزدیک بود راننده و مهمون مهتاب اینا دست به یقه شن سر اینکه ادم توی کوچه که با این سرعت نمیاد و خط ترمزت نشون میده که سرعتت چقدر بوده و ..... (یادته مهتاب ؟) دیگه جوری شده بود که از یه خونه که بیرون می اومدیم من عین دستبند پلیسها دست دخترمو میگرفتم و ول نمیکردم تا توی خونه ی بعدی !(یادته مهتاب ؟)

* من نمیدونم چرااااااااااا این همسایه هامون بهمون اب نمیدن تا بنایی رو شروع کنیم ؟ اخه اینا دیگه چه جور ادمین ؟ با اینکه بهشون گفتیم هر چقدر خرجش بشه رو تقبل میکنیم . خدا کنه زودتر انشعاب اب مونو بیارن ....تا اذر وقتی نمونده !!!

* TakeDel.Com-070f60f0ba.jpg وسیله ی پرتاب سنگ یا همون تیر کمون یا به قول شمالیا رزین !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : جمعه 1391/06/17 | 20:17 | نویسنده : سایـه |
سلام

یه روز خواستیم بریم نزدیکای خونه مون یه دوری بزنیم ...
یهو بچه ها اون دور دورا یه فواره ی اب دیدن و عین اب ندیده ها با کله دوئیدن طرفش ! پسره جلو دختره عقب ...

یه مدت هی این طرف و اون طرف رفتن و بال بال زدن و با دست هی اشاره کردن ولی صداشون به گوشمون نمیرسید
موقع برگشت دیدیم که نمیتونن قشنگ راه برن
کم کم که نزدیک شدن دیدیم بعععععععععععله ! چند کیلو گِل به کفش دارن که نمیتونن راه برن !
برگشتیم خونه دم در شوهرم دونه دونه بغلشون کرد و برد گذاشتشون توی دستشوئی !

چه بلایی به سر دستشوئی اومد بماند ! ولی خدائیش میبینین ؟ این پسره بیشتر از خواهر کوچیکش گلی شده !

اینم پاهای دخترمون ! با ماژیک سی دی !
حتما میگین عجب دختر شیطونی ! نه عزیز بهتره بگین عجب پسر شیطوووووووووووووونی !!!

و چند تا از نقاشی های دخملی مون

یه اردک که پنجه ی یه پاشو خاله مریم کشیده

یه تنگ ماهی بامزه

و هاچ و مامانش  (تیتراژ هاچ رو یادتونه که ؟)

* و اینم یه یادگاری
از ۲ سال اعتکاف در مسجد جمکران ... و یه بازیگر مرحومِ مهربون ...
خانوم فاطمه طاهری

دستخط بازیگر مرحوم فاطمه طاهری

قبلا گفته بودم که هر دو باری که مسجد جمکران معتکف شدم خانوم فاطمه طاهری هم اونجا بود
بار اول جاش نزدیک ما بود . همون شب اول قبل از شروع رسمی اعتکاف یه عده میرفتن سلام علیک ... منم رفتم . مفاتیحم دستم بود گفت بده امضاش کنم ...
اگه خودش نگفته بود من اصلا روم نمیشد ازش بخوام ... اصلا شایدم هیچ وقت یادم نمی افتاد که ازش بخوام
سال دوم رفتم که یادش بیارم که من پارسالم دیدمش
بازم ازم مفاتیحمو گرفت تا امضا کنه ولی تا دستخط خودشو دید گفت : اِ ! قبلا براتون امضا کردم ؟ گفتم بعله ولی مال اعتکاف پارساله ... خوشحال شد و این بار بیشتر برام نوشت .....


خدا رحمتش کنه ....

* یه پست پر عکس دیگه گذاشته بودم که قبل از ثبت ، مرورگر اخطار داد و همه چی پرید ! من نمیفهمم این بلاگفا کی میخواد از پرشین بلاگ یاد بگیره و هر چند ثانیه نوشته های وبلاگنویسا رو سیو کنه تا این همه اعصاب مون خورد و خاکشیر نشه ؟


موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی ، پسرم ، دخترم

تاريخ : سه شنبه 1391/03/23 | 10:52 | نویسنده : سایـه |

سلام

پنج شنبه ی گذشته ، یکی از فامیلای تهران مون برای بچه دار شدنش ، توی تالار ، ولیمه گرفت و تموم زنا و دخترای فامیلو دعوت کرد و گفت که شلوغ کاری هم در کار نیست . مامانم اینا هم راهی تهران شدن و بعدش هم اومدن اینجا ...
من و دخترمم دعوت بودیم ولی پسرم چون ۵ شنبه ها هم مدرسه داره و اون روز امتحانم داشت عذر خواهی کردیم و نرفتم . اون شب توی خونمون ۱۵ تا مهمون داشتیم از ۴ ماهه تا ....

مامانم و بابام و هر سه تا خواهرام و یکی از شوهر خواهرا (که فردا راهی میشه برای عمره) و هر ۴ تا خواهرزاده هام و یه خاله ام (که مادرشوهر دو تا از خواهرامه) و دخترش (که خواهرشوهر خواهرام میشه ) و برادرشوهر اون خواهرم با خانومش و دخترش .

وای که چقدر خوش گذشت . میشه گفت بعد از ازدواج خواهرا ، این اولین باری بود که همه شون یه جا خونه ی ما بودن . فرداش بعد از ظهر ۸ نفر از مهمونا رفتن و فقط سرنشینان ماشین بابا موندن ....

اون دو شبی که مهمون داشتم شبا بعد از ساعت ۳ خوابیدم و صبح ها حدود ۸ پا شدم .... وقتی روز شنبه بعد از ناهار بابا اینا رو بدرقه کردیم ، رفتم رو تخت دراز کشیدم و گفتم وای چقدر خوابم میاد ...... یهو صدای زنگ تلفن بیدارم کرد و مامان خبر داد که رسیدن خونه شون !!!

با اینکه اون روزها شام و ناهارایی که پختم اصلا بدرد بخور نشد ولی نشستن هامون و حرف زدنامون تو جمع زنونه  و شب نشینی هامون توی واحد زیر زمین و بازار رفتن مون خیلی لذت بخش بود ...

همش هم گفتیم دستت درد نکنه نفیسه جون که بچه به دنیا اوردی تا یهو همه ی خانواده دور هم جمع بشیم .

* موقع رفتن شون هی بهشون سفارش کردم که لطفا مراقب باشین چیزی جا نذارین ... گفتن اخی اگه چیزی جا بمونه گریه ات میگیره ؟ گفتم نه ! اخه هر کی میاد خونه مون یه چیزی از خودش میذاره و میره . بعد برگردوندنش سخته ... لطفا همه جا رو خوب بگردین چیزی جا نمونه .........
تو ماشین که نشسته بودن ، بازم تاکید کردم که مطمئنین همه چیزتونو برداشتین ؟ مامان گفت اخ من شارژرمو جا گذاشتم ... رفتم که بیارم دیدم مقنعه ی مریم هم جا مونده . بــــــــــعد از رسیدن شون ، چشمم افتاد به یه ساک کوچیک دستی که یه دستِ کامل لباس بابا و نیم دست لباس مامان و چند تا چیز دیگه یهو جا مونده بود ! اونم کجا ؟ درست جلوی چشم همه مون ! توی هال کنار اشپزخونه !

* مردم چه ولیمه ها که نمیگیرن ! قد یه عروسی !

* درست همون روزی که مهمون میخواست بیاد چند جای پای دخترم نقطه های قرمز بیرون اومد که میخارید و به نظر جای گزیدگی بود ... بعد موقعی که مهمونا اینجا بودن نقطه های قرمز توی تنش پر شد و شروع کردن به باد کردن و تاول شدن !!! بابا و مامان گفتن ابله مرغونه ! من مُردم ! خواهر زاده هام چی !!!! اگه میگرفتن من باید چیکار میکردم ؟!!! و هی یاد مانیا می افتادم که تازه ابله مرغون گرفته و نامزدشم دو هفته اس از ترس پیشش نمیاد ! هی با خودم میگفتم ای بابا ! الان چه وقت ابله بود ! اگه مانیا دوست مجازیم نبود میگفتن دخترم از اون گرفته ولی الان چی ؟ .....
خدا رو شکر تشخیص دکتر این بود که حساسیته . حساسیت غذایی !!! تنها چیزی که اون روزا دخترم برای اولین بار خورده بود سس فرانسوی بود ! یعنی به سس حساسیت داره ؟

* دیشب رفته بودیم عزاداری فاطمیه .... وسط شهرمون یه مراسمی برگزار میشه که تازگیا قسمت مردونه اش رو خانوادگی کردن و خانواده ها کنار هم میشینن و تا اخر مراسم با همن .این جوری اخر مراسم هی لازم نیست بگردیم و همو پیدا کنیم یا هی زنگ بزنیم و طرف گوشی رو برنداره و ما اعصابمون خورد بشه یا اگه مشکلی ، چیزی پیش اومد که نتونیم تا اخر کار بشینیم مجبور به تحمل باشیم چون قرارمون فلان ساعت و فلان جا بوده .... و البته این مدل عزاداری یه سری بدی هایی هم داره و اون هم دعواها و غر غر های تموم نشدنی بچه هاست چون کنار همن ....
القصه ... دخترمون طبق معمولش که هر جا میره دنبال دوست پیدا کردنه ، چشماش دنبال دخترای هم سن و سالش میگشت و چند بار هم تذکر دادیم که همین دور و برا باش ... هی رفت و اومد و دوئید و چند بار ماها رو به ادم بزرگا معرفی کرد و دور رفت و نزدیک اومد تا اینکه متوجه شدیم که نیست ! همسرم به یه سمت رفت و پسرم به سمت دیگه و منم موندم همون جا بلکه اگه اومد ببینمش و هی جمعیت رو با نگرانی نگاه میکردم .
دو بار همسرم و دو بار پسرم دست خالی و با ناراحتی برگشتن و دوباره رفتن .... پسرم گفت مامان ! حالا من وقتی دعواش میکنم که سر جاش بشینه شما میگین ولش کن بذار بره ! حالا میخواین چیکار کنین ؟

دلم اشوب بود ! حالا میخواستیم چیکار کنیم ؟ برگردیم بدون ریحانه ؟ اخه کجا میتونه رفته باشه ؟ نکنه کسی با قول عروسک یا خوراکی گولش زده باشه و ..... نکنه دیگه نبینمش ؟ !!!
شوهرم رفت و اسم و مشخصات دخترم و شماره موبایلشو داد برای گم شده ها .......

وای خدایا ! خدایا .......... یهو دیدمش ! اوناهاش ! اونجاست ! وقتی بین اون جمعیت دیدمش با دو تا دختر دیگه داره میگه و میخنده ....... فقط خدا رو شکر کردم ...... داداشش بدو رفت اونجایی که من با انگشت نشونش دادم ....... یهو دیدم دخترم مثل گلوله ی تفنگ داره در میره ! داداششو دیده بود .... البته اخر هم شکار شد و با جیغ و گریه پرید بغل من .......

خدایا شکرت ...

یه بار دیگه هم با خواهر شوهرم رفته بودیم حرم حضرت معصومه و من به خاطر اینکه خواهرشوهرمو گم نکنم و یه قسمت خلوت براش گیر بیارم ، یه لحظه ، فقط یه لحظه وقتی هر دو مون دور تر از ضریح ایستاده بودیم و یه دختر کوچولوی دیگه هم کنارمون بود ، من دست دخترمو ول کردم و یه لحظه بعد سرمو اوردم پایین تا دستشو بگیرم ..... دیدم نیست
چه به روز من اومد اون لحظه بماند ..... ولی خودمو نباختم و ارامشمو حفظ کردم ...
به هر کسی که رسیدم با نگرانی ، نشونی های دخترمو دادم ... به زائرا به خادما به بچه ها .... اون دختر کوچولو رو هم پیدا کردم ولی نمیدونست دخترم کجاست .... شاید یه دقیقه هم نشد ولی برای من انگار سالها گذشت ......... دست پاچه و نگران .... از اون طرف نگران اینکه الان خواهرشوهرم از کنار ضریح بیاد و بگه خب ، بریم .... و من بدون دخترم !!!
توی اون جمعیت ، یه دختر کوچولو رو لابه لای چادرهای مشکی دیدم که به پهنای صورتش اشک میریخت و من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که محکم بغلش کنم و بگم عزیز دلم من اینجام ....... و وقتی بلندش کردم و تو بغلم اروم گرفت خواهر شوهرمم پیداش شد و پرسید چرا داره گریه میکنه ؟ با ارامش و لبخند گفتم هیچی ... فکر کرده که گم شده !
و بازم خدایا شکرت ........ 
 این ماجرا رو تازه دارم لو میدم حتی به شوهرمم نگفته بودم !

* مهتاب جون جای شوهرت خالی نباشه ... ایشالله با زیارت قبول و روح زلال برگردن ...

* عزاداری هاتون قبول .....


موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی ، دخترم

تاريخ : پنجشنبه 1391/02/07 | 12:29 | نویسنده : سایـه |
سلام

یادتونه قبلا از برنامه ریزی های دخترم نوشته بودم ؟ که هی از ازدواج حرف میزد ؟ و ما بهش میگفتیم که اینقدر از این حرفا نزنه و الان باید به فکر نقاشی و بازی و برنامه کودکش باشه ....

حالا بر میگرده میگه : بابا ! اگه شما مردین ، مامان هم مرد ، بازم من و داداش برای بازی (با کامپیوتر)باید بیست بگیریم ؟ ( قانون بازی پسرم اینه که برای هر ۲۰ نیم ساعت میتونه بازی کنه )

چند روز بعد هم گفت : بابا اگه شما مردین برای بازی باید از مامان اجازه بگیریم ؟

داره برام حرف میزنه که من بزرگ شدم یه ماشین قرمز برای خودم میخرم و خودم رارنگی میکنم ، بعد اگه یه اقایی اومد برام (اینو اروم میگه) اونوقت من دیگه رارندگی نمیکنم میذارم اون رارندگی کنه ....

پول خورد های قلکشو میشموره و با خوشحالی بهم میگه : مامان ! من پولدار شدم ! اگه یه اقایی اومد (باز هم این کلمه رو اروم میگه) و بهم گفت زن بهم پول بده منم بهش پول میدم ! (عجیب اینه که باباش هیچ وقت به من نگفته زن !)

میخواستیم از خیابون رد شیم میگه : دستمو محکم بگیرین یه وقت چار قاچ نشم !

داداشش میخواست قلم نی شو بتراشه .... بدو رفت مداد تراش اورد

داره ماهیای اکواریوم رو به پسر دائیم نشون میده و اسمشونو بهش میگه که به لجن خور گفت لقن شور ! (همیشه درست میگفت ها . این بار ۵ - ۶ بار هی گفت لقن شور )

داره دفتر نقاشیشو به باباش نشون میده و حرف میزنه که گفت اینو خاله حمید کشید ..... گفتیم خاله حمید ؟؟؟؟ !!! میگه اره خاله حمید ! شوهر عمو غ ! (زن عموش اسمش حمیده است)

* بابام اینا و دایی بزرگه ام با خانواده اش ۲ روز اینجا بودن ..... چقدر خوش گذشت .... هر بار که بیرون رفتن میخواستن که منم باهاشون برم ، منم از خدا خواسته ....... روز ۵ شنبه هم همگی توی یه مراسم خیلی قشنگ شرکت کردیم ....


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : شنبه 1390/11/29 | 14:19 | نویسنده : سایـه |

سلام

نه به اون موقع که حدود ۲۰ روز چیزی ننوشتم نه به این که هر روز یه مطلب میذارم !

اخه اگه اینو الان نمینوشتم بیات میشد

امروز صبح بچه ها خیلی به سختی بیدار شدن و زود اماده شدیم که بریم راهپیمایی . دخترمون اگه خوابش کامل نشه اون روز همش الکی بهانه میگیره و هی گریه و لجبازی میکنه ، توی مسیر هم همش دهنش باز بود و رودهای نمک از چشمهاش جاری بود !

اول از همه لج کرد من عینک نمیذارم ! اذیت میکنه ! (این اولین بار بود که با عینک میخواست بره بیرون)کلی نازشو خریدم تا گذاشت بعد پرچم خواست ولی فقط چند ثانیه تو دستش گرفت و دادش به من . بعد خوراکی خواست با ابمیوه ! خواستم بدم بخوره گفت نه بگیر تو دستت ! بعد بادکنک پیچ پیچی خواست ! که فکر کنم قدش از یه متر بلند تر بود ! وقتی شوهرم داشت میخرید خواستم بگم این که نگه نمیداره و من باید بیچاره بشم ...ولی نگفتم ! حوصله ی لجبازی جدید نداشتم !

باز دیدم دهنش باااااااازه ! گفتم دهه ! این بچه که بادکنکشو هم خریده دیگه چرا دهنش دو برابر باز شده که گفت تن بابا رعد و برق زد به من !!! تا یه مدت باباشو میدید جیغش بلند میشد ! و صد البته که بادکنکشم من باید نگه میداشتم ! سر بادکنکم نباید به زیر می گرفتم بلکه باید قشنگ نگهش میداشتم !!! تازه کلی هم منت سرمون گذاشت که من بادکنکو برای مامان خریدم !!!

همین جور هی راه رفت و گریه کرد و نق زد و موقع نماز شد ... که خدا رو شکر چند تا بچه دید و سر حال شد و براشون فیلم تعریف کرد و اسم و کنیه و لقب همه مونم براشون گفت و .... از توی صف نماز جماعت صداش می اومد که اسم مامانم سایه اس اسم بابام ..........

بعد از نماز دیدیم همسر خان به جای گرفتن ماشین داره ما رو به بیراهه میبره ! انگار قصد خرید چیزی رو داشت . و چون وقتی ما باهاشیم چند تا دست برای گرفتن وسایل بهش اضافه میشه ایشون هم تمایل شدید به گشتن و از این مغازه به اون مغازه و قیمت گرفتن و در اخر خرید مقداری میوه و خوراکی دارن .
در همین حین یه چلو خورشتی سر راهمون سبز شد که ناهارمونم خریدیم و خوشحال و خندون رفتیم توی یه مغازه خواربار فروشی .......

همون موقع یه اقایی اروم به ما نزدیک شد و به شوهرم اروم گفت که بهش کمک کنه و وقتی همسرم داشت چیزی بهش میداد اون مرد مراقب بود جمعیت من و بچه ها رو اذیت نکنن و بهمون تنه نزنن ! بعد که پولو گرفت خم شد و دخترمو بوسید و موقع بوسیدن دماغشم کرد تو دهن بچه و رفت ....

دخترم و باباش رفتن تو و من و پسرم بیرون مغازه ایستاده بودیم که دیدیم صدای گریه ی دخترم میاد . پسرم دلش خنک شد فکر کرد خواهرش یه چیزی خواسته و باباش براش نخریده که گریه میکنه ! یهو متوجه شدیم که دماغ دخترم قرمز شده و مقداری از لب و دهنشم از درد و گریه کبود شده بود و یه خط پوست پوست شده هم روی دماغش بود !

مغازه دار وقتی رفت از بالای قفسه ها یه جعبه رو بیاره پایین ، یهو چند تا جعبه بزرگ پرت شد پایین و قل خورد و قل خورد و چرخید و چرخید و درست خورد به مماخ دخترمون ! کمی هم خون اومد و ورم کرد ........

خرید و ول کردیم و خواستیم بچه رو ببریم دکتر که مغازه دار وقتی فهمید ما وسیله نداریم بدو اومد و ما رو با ماشینش رسوند بیمارستان و تا گرفتن عکس از بینی هم موند .

خدا رو شکر نشکسته بود ولی خیلی ورم کرده بود ! تو حلق بچه هم خون بود ! قرار شد فردا برای اطمینان یه دکتر گوش و حلق و بینی هم بریم . چقدر خدا رو شکر کردم که اتفاق بدتری نیفتاد .... بعد با ماشین مغازه داره دوباره رفتیم مغازه اش و بقیه ی خریدامونو کردیم . این دفعه هی با خنده به دخترم میگفتیم که نری تو مغازه هاااااااااا همین بیرون وایسا . مواظب جعبه ها باش ! منم رفتم که محل حادثه رو ببینم هر چی نگاه کردم نفهمیدم چطور اون جعبه ها از اون بالا ریخت وسط مغازه !!! تازه بعد از اینکه بچه رو اوردن بیرون که ببینن دماغش خون اومده یا نه چند تا جعبه ی دیگه هم افتاد همون جا !!!

بعد اقای مغازه دار ما رو رسوند تا در خونه و رفت ....دستش درد نکنه . بیچاره هم خیلی نگران بود هم میگفت اگه دماغش بشکنه من یه عمر ناراحت میشم !

شوهرم گفت شاید بخاطر اون صدقه ای که دادیم بلای بدتری ازمون دور شده . ما هم هی میگفتیم و می خندیدیم که اون اقاهه که اومد و دخترمو بوسید اصلا کی بود ؟ اون بوسه ی مرگ بود یا بوسه ی نجات ؟ اصلا اون شیطان بود یا فرشته ؟ اجنه یا پری ؟ یا وسیله ی امتحان ؟

نمیدونم دماغ خوشگل و کوچولوی دخترمون چرا همش اشیا و اجسامو به خودش جذب میکنه !

* قوه ی مقننه ی خونه ی ما ، همش میخواد قوانین رو جوری وضع کنه که من کمتر و کمتر با دوستای مجازی و اینترنت ارتباط داشته باشم ! هی بهش گوشزد میکنم که این کارا رو نکن اخرش کودتا میکنم هاااااااااا ! فعلا که گوشش بدهکار نیست ! روشن کردن کامپیوتر هم باید با اجازه ی کتبی از قوه مقننه باشه ! اونم فقط از چند دقیقه تا حد اکثر نیم ساعت با کلی مویه و ناله !!!و این وقت بعد از خوردن ناهاره و اگه نشد بعد از خوردن شام ! لازم به ذکر است که همین که ناهار خورده شد ایشون میپرن پشت سیستم و شب هم بچه ها سر بازی با کامپیوتر دعوا دارن ! که معمولا جدا کردن اونها با خاموشی خونه یکی میشه و کامپیوتر خاموش و همه تو رخت خواب !!! اگه بخوام بعد از بچه ها من استفاده کنم میشنوم که نصفه شبه و وقت خوابیدن !
اگرم خودم خودسرانه سیستمو روشن کنم بازخواست میشم که چرا از قانون تخطی کردم !!!! دوستان عزیز اگه ایده ی جالبی برای کودتا دارن لطفا کامنت بذارن !در ضمن این رژیم بسیار قدرتمند و با نفوذ است و هر گونه واکنش مرا حمل بر یکی از ۷۰ نوع حیله های زنانه میداند و در او اثری ندارد ! اصلا کدوم نادونی گفته که زنا ۷۰ نوع حیله بلدن ؟پس چرا ما هیچی بلد نیستیم ؟ اصلا اگه استادهای حیله گری رو هم جمع کنیم و ازشون بپرسیم ، فوق فوقش به ۲۰ تا میرسه ؟ این چه شایعاتیه که علیه ما زنا در اوردن ؟

* شرمنده ی همه ی دوستایی که میان و نظر میذارن  


موضوعات مرتبط: خاطرات من ، خاطرات خانوادگی ، دخترم ، حرفهای در گوشی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1390/11/22 | 18:7 | نویسنده : سایـه |

سلام دوست جونا

خوبین ؟ توقعی که ازم ندارین ؟ افرین دخترای خوب

نمیدونم پارسال بود یا بیشتر ، با بابام اینا و خواهرم مهتاب و خانواده اش رفته بودیم خونه ی ییلاقی بابا اینا توی یکی از روستاهای شمال . بچه ها همشون کیف و وسایل نقاشی و اسباب بازی های مورد علاقه شون و کتاب داستان همراشون بود . دخترم بعد از دیدن یه کارتون اومد و بهم گفت مامان برام نقشه گنج بکش . منم براش یه همچین چیزی کشیدم

با مداد شمعی چند تا کوه و درخت و رودخونه و یه مسیر پیچ در پیچ که اخرش میرسید به یه صندوق گنج کشیدم . دخترم رفت و کمی بعد با محمد پسر کوچیکه ی خواهرم برگشت . اونم میخواست براش نقشه گنج بکشم . بعد برای برادر بزرگه اش هم کشیدم . اونا نقشه ها رو لوله کردن و همه جا همراهشون میبردن . یادمه دعواشون میشد که چرا نقشه منو خراب کردی یا ... بعد دوباره با گریه یا ناراحتی یه نقشه گنج دیگه میخواستن ... (البته بیشتر شیطنت بزرگتر ها باعث گریه بچه ها میشد)
وقتی هم که با ماشین توی جاده های سبز و پر شاخ و برگ جنگل میرفتیم اونا نقشه هاشونو باز میکردن و یه نگاهی به نقشه و یه نگاه به درخت ها و دور و برشون می انداختن و نشون میدادن که کجای نقشه ان .
یه بار هم محمد یهو بیرون از خونه متوجه شد که نقشه اش همراش نیست ! خیلی ناراحت شد ! (محمد وقتی ناراحت میشه یه مدل خاصی سرشو پایین میکنه و با ناراحتی به پایین نگاه میکنه) با ناراحتی اون دختر منم ناراحت شد و من یادم افتاد که یه نقشه ی گنج خراب تو کیفمه ! باز دوباره بچه ها شاد و شنگول شدن .

یه بار دخترم شیر خورد و بعدش فوت کرد و چند تا قطره ریز شیر که دور لبش جمع شده بود پرتاب شد و این شد که دخترم فکر کرد شیر فوت ادمو زیاد میکنه ! یه شعر ساخته بود که : شیر بخور همیشه ، فوتت زیاد میشه اُ !!! نمیدونم این اُ چه معنی ای داشت ! بعد از یه مدت که هی بعد از شیر خوردن ریه هاشو پر از باد میکرد و با تمام قوا فوت میکرد به این نتیجه رسید که دیگه فوتش زیاد نمیشه ! (بعد از اینکه براش اینو خوندم گفت اینجا بنویسم که : شیر بخور همیشه ، فوتت نمیشه زیاد )

تازگیا خیلی به کلمات دقت میکنه . وقتی داریم فیلم میبینیم هی میگه این یعنی چی ؟ بیشتر هم اصطلاحات رو نمیفهمه و میپرسه . وقتی هم که جوابشو میدیم گیج تر میشه و میگه چقدر اینا مسخره است ! درست عین من وقتی اصطلاحات انگلیسی رو میخوندم !

وقتی دارم برای خودم لباس میبرم میاد و میپرسه : این مال منه ؟ بعد هی میگه برای منم با همین پارچه عین همین بدوز ! یه بار که یه پارچه صورتی گلدار رو برای خودم بریدم شروع کرد به گریه که من این پارچه رو دوست داشتم !!! اینو برای من بدوز !!! گفتم این پارچه به سنت نمیخورد گلاش درشت بود بعدا با یه پارچه خوشگل تر برات میدوزم ! گفت بعدا از این پارچه ها که پیدا نمیشه و گوله گوله اشک ریخت !!!

وقتی داریم حرفای اونو برای کسی تعریف میکنیم میگه نه من اینجوری نگفتم ، گفتم که ........ بعد مو به مو همونی رو که همون اول گفت رو دوباره میگه

با ناراحتی به باباش گفت : چرا اسم منو گذاشتین ریحانه ؟ من دوست داشتم اسممو میذاشتین پروانه ! من میخواستم بزرگ که شدم بچه دراوردم اسمشو بذارم ریحانه !!!بهش گفتم خوب میشه پروانه اسم مستعارت باشه و بعد هم براش توضیح دادم اسم مستعار چیه . گفت اصلا بهش بگیم ریحانه پروانه !قبلا هم میگفت بهش بگیم ریحانه ی مومو ی سیاه !
میخواد بگه بچه دار شدن میگه بچه دراوردن !

بدجور عاشق شبکه بازاره !!! بعضی وقتا بدبخت میکنه از بس مجبورمون میکنه چشم بدوزیم به تلویزیون تا تبلیغاتی که اون دوست داره رو ببینیم . گاهی اون تبلیغ حدود ۱۰ دقیقه طول میکشه و اون نمیذاره چشم از تلویزیون برداریم و هی زل میزنه تو چشم مون تا مبادا تبلیغات رو از دست بدیم ! بعضی وقتام هی میگه ایکاش ما هم از اینا داشتیم ! تازه سفارش وسایل کودک (روروئک و کالسکه و سه چرخه و کریر و کیف ) رو هم به من داده که براش بخریم !

منو مفتخر به معلمی کرده 410419_sochildish.gifو هی میخواد بهش درس بدم . کتاب جغرافی پارسال داداششو میگیره و هی ازم میخواد تو نقشه شهرهایی رو که رفتیم بهش نشون بدم تا علامت بزنه ! هر بار علامت روی علامت !

یه بار به همسرم گفتم فردا خونه ای ؟ گفت اره . گفتم اخ جون فردا لازم نیست ریحانه رو همراه خودم ببرم کلاس ... حواسم به دخترم نبود که کنارم بود . یهو با یه حالت بغض و ناراحتی لبخند زد و گفت اخ جون منم فردا نمیرم کلاس تا خسته بشم !!!

* خیلی از حرفای خوشمزه ی دخترم اروم اروم از ذهنم پاک میشه قبل از اینکه ثبتش کنم

* در تعطیلات قبل از امتحان بسر میبرم ! به این صورت که صبح تا دیر وقت ظهر عصر شب

* تغییر رمزم فقط بخاطر نخوندن اون کسی که رمز رو گیر اورده بود نیست . (بازم تشکر میکنم از صداقتشون و اینکه اطلاع دادن ) این نشونه بود که رمزم خیلی اسون و قابل دسترسیه . نوشته هام زیاد خصوصی هم نیست بیشتر حرفهای خودمونی زنونه اس . و بیشتر بخاطر اینکه شاید غیبت باشه برای فامیل یا مناسب عمومی نوشتن نباشه رمز داره . به بعضیا رمز دادم . بعضیا هم که خیلی وقته سر نزدن ندادم تا اگه خاموش میخونن مچشونو بگیرم ! به ایمیلیا هم وقت نکردم بدم . بعضیا رو هم ممکنه یادم رفته باشه که حتما بگین .
به یه نفر مخصوص هم ندادم تا خودش ازم بخواد741519_winking.gif


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : سه شنبه 1390/10/13 | 19:29 | نویسنده : سایـه |

سلام

خطاب به دخترم : میخوای برای سحری بیدارت کنیم تو هم روزه بگیری ؟ نه ! من میخوام ازاد باشم !

با نگرانی بهم میگه : مامان ! من بزرگ شدم با کی باید ازدواج کنم ؟

با از خود مچکری میگه : هر وقت یه داماد بگیرم همه میگن وای چه زن خوبیه ! چقدر مهربونه ! (منظورش اینه که اونقدر با شوهرم خوش رفتاری میکنم که همه تعریفمو میکنن)

من یه داماد پیدا میکنم که همه شاخ دربیارن !!!

داشتم مینوشتم که شروع میکنه به دیکته گفتن به من : همه ی کره ی زمین مال ماست . ولی تعجب خیلی کار بدیه ولی منم دارم تعجب میکنم . اگه دوست دارین یه کاری بکنیم که همه شاخ دربیارن که ما زن و شوهریم . همیشه ادم باید خوشحال باشه وگرنه همه تعجب میکنن ........
ولش میکردم همین جور میخواست بگه !!! 

نمیدونم یهو چرا اینقدر هوس شوهر کردن زده به سرش !!! منم همش در جوابش لبخندمو قورت میدم و میگم وای مامان این حرفا زشته . هر وقت بزرگ شدی معلوم میشه با کی ازدواج میکنی الان کوچولوئی و باید به بازی و نقاشی فکر کنی ....

شاید فکر کنین بخاطر زن گرفتن عمو کوچیکه اش باشه ولی ما اصلا جلوش حرفی از خواستگاری و این حرفا نمیزدیم ! تا دیشب که عقد کردن و دخترم با تعجب گفت مامان ! عمو ازدواج کرد ؟ (چه حرفای قلمبه !!!) میگم اره میگه زنش کیه ؟

یه بار نمیدونم چی شد که بهش گفتم وای چقدر شبیه یانگوم شدی . پرسید یانگوم کی بود براش گفتم یه سریال بود که یه دختری بود که خیلی کار کرد و خیلی زحمت کشید و اخرش دکتر شد و رفت تو قصر و همه بهش احترام میذاشتن میگفتن بانو یانگوم . کمی بعد با ذوق بهم میگه مامان منم میخوام بزرگ شدم دکتر بشم . عین بانو یانگوم ! بعد میاد میگه مامان میخوام بزرگ شدم نقاش هم بشم پس چطوری دکترم بشم ؟ میگم غصه نخور مامان . میتونی هم دکتر بشی هم نقاش . هم دکتری میکنی هم وقتی اومدی خونه نقاشی میکنی . خوبه ؟ ذوق میکنه و با خنده دور میشه ....

بعد هی میاد میگه مامان از برنامه های بچگی هات برات تعریف کن ! منم چند تا از کارتونها رو براش عین یه قصه گفتم ... عکساشم از توی گوشیم نشونش دادم و خیلی خوشش اومد . منم راحت شدم از ساختن داستان های الکی ... خیلی هم خوشمزه بود یاداوری کارتون های گذشته

میگه : مامان میشه به من اشپزی یاد بدین ؟ من میخوام بزرگ شدم اشپز بشم و غذاهای خوشمزه درست کنم ... بعد هی میاد توی دست و پام و چهارپایه اشو میذاره و هی توی دیگ و قابلمه ها دید میزنه و با قاشق هم میزنه و گاهیم میسوزه

چقدر برای اینده اش برنامه ریزی داره از همین الان . انتخاب همسر و همسرداری و شغل و هنر ...
حالا من برای افطاری امشب هم برنامه ندارم !!!
فقط حیف که تو خونه ی ما دخترم بیشتر به سمت اخلاقهای پسرونه هدایت میشه تا دخترونه ...

* یه مدت سرم شلوغ بود و این اخریام که بی حال و حوصله بودم حرفای بامزه ی دخترم رو نشد ثبت کنم و یادم رفته ! حیف شد ....

* از همین جا به برادرشوهر کوچیکه و همسرش تبریک میگم . امیدوارم خوشبخت بشین ...
امیدوارم که با همسر برادرشوهرم مثل یه دوست باشیم نه جاری

* اول شهریور تولد پسرمه !  حال ندارم برای خریدن کادو برم بیرون ! اصلا نمیدونم چی براش بگیرم !!! باید برای یه مهمونی ۴ نفره جالب هم فکر کنم ... نمیدونم چیکار کنم که خوشش بیاد ... اونم خیلی حساس ...

* کلاسام همش یا کنسل میشه یا می افته به تعطیلات ! تازه بخاطر ماه رمضون کمترشم کردن که به اذان نخوره . فکر کنین این همه تو گرمای ۵ و نیم عصر تابستون با دهن روزه چقدر کرایه میدم میرم و میام فقط بخاطر ۴۵ دقیقه !!! اینجوری پیش بره این ترم تا اخر شهریور هم ادامه داره !دیگه نمیخوام ادامه اش بدم . خسته شدم ! ایکاش شهریه اشو نداده بودم و بی خیالش میشدم . شاید بعد از این خودم تو خونه تمرین کنم و بخونم کتاباشو ... از مهر ماه هم باید برم سر کلاسای خیاطی !

* این ماه رمضونی کلا تموم زندگی مون بهم ریخته ! شدیم شبیه جغد ها ! بچه ها که شب تا صبح بیدار میمونن و مدتی بعد از اذان صبح دخترم می افته و عصر بیدار میشه و پسرمم تا عصر بیدار میمونه بعد میخوابه تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ۱۰ - ۱۱ شب ! حتی برای افطاری هم بیدار نمیشه ! کلا قاط زدیم همه مون !!! منم که ۶ صبح میخوابم تا ۱۲ - ۱ ظهر ... بعد عصرها که ملت میخوابن تا کمتر گرسنگی بهشون فشار بیاره من بیدارم و بی حال !

* الهی .... این پیشیه چه گریه ای میکنه

* این قالبو گذاشتم برای دل اب کنی ! موفق بودم ؟



موضوعات مرتبط: خاطرات من ، دخترم

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1390/05/25 | 16:51 | نویسنده : سایـه |

سلام
همش هی میخوام به درسام برسم هی این سدی نمیذاره ! خوبه ؟ از درسام زدم اومدم اپیدم ؟
کارای دخترمو مینویسم ...

یه روز دیدم خانوم ســــــــــــاکت نشسته پشتشو کرده به بقیه داره با یه چیزی ور میره . نگاش کردم یهو ترسید ! بعله ! یه خرابکاری جدید ! یه واشر کوچولوی فلزی فرو کرده بود تو انگشتش و هر کاری میکرد در نمی اومد ! اون قدر حلقه اش کوچیک بود که به دستش فشار می اورد و گوشت دستش از دور طرف حلقه باد کرده بود !!! حالا میخواستم یکم تکونشم بدم از ته دل فریاد میکشید و زار زار گریه میکرد !
یاد چند سال پیش افتادم ... پسرمم همین کارو کرده بود و انگشتشو فرو کرده بود توی سوراخ یه اسباب بازی . بعد زار زار گریه میکرد و برای خودش نوحه میخوند ( با گریه نواجش میداد که ... وای دیگه انگشت ندارم ... باید انگشتمو ببرن ... اوهو اوهو اوهو من بی انگشت چیکار کنم ... اوهواوهو  )  

* نواجش (navajesh)نوحه سرایی مازندرانی ها در سوگ و ماتمه که به صورت بدیهه سراییه و شامل اتفاقهای واقعی و سرگذشت و ... که واقعا بعضیا چنان اهنگین و وزن دار ، جملات رو پشت هم قطار میکنن که ادم متعجب میشه  

یهو یادم اومد دقیقا چند روز قبلش ما همون فیلمو دیده بودیم . شوهرم نه که خلاقه ، همیشه از صحنه های جالب ! () فیلم و عکس میگیره البته وقت فیلم گرفتنش اعصاب مون خورد میشه ولی بعدا کلی میخندیم به اون ماجرائه ...
خلاصه هم فهمیدم دخترم از کجا این فکر به کله اش زده هم اینکه چقدر از اتفاقهای دور و برش درس عبرت میگیره !!!

حالا با چه بد بختی ای ما این حلقه ی فلزی رو از دست این دختره در اوردیم بماند !

یه شب شوهرم دهان شویه تو دهنش بود که دخترم یه سوالی ازش پرسید و شوهرم با سر جوابشو داد . دخترم با یه حالت نازی پرسید بابا مگه زبون نداری ؟

اون موقع که توی سفر عید مریض شده بود و بی اختیار ، یه بار با خودش زمزمه میکرد که : ای پشت نادون ... ابروم رفت !

 همون روزای اولی که میرفتم کلاس زبان ، یه روز دخترم متوجه رفتنم شد و گریه و زاری راه انداخت ... منم دیرم شده بود گفتم زود برمیگردم ... برات بستنی میخرم ... خداحافظ ... موچ ... بعد در رو بستمو زود زدم بیرون ... صدای گریه اش رفت به هوا ........ سر کوچه یکم ایستادم تا مطمئن بشم اروم شده ... یهو دیدم صدای گریه اش خیلی نزدیک شد ! در و باز کرد و بدو بدو دنبالم اومد تا سر کوچه !!!  با ناراحتی بردمش تو خونه و باباشو صدا کردم و بچه رو سپردم بهش . با قول کارتون دیدن کمی اروم شد و من راه افتادم ... چه جگر خراش بود برام  الان دیگه خدا رو شکر با خنده بدرقه ام میکنه . چون میدونه براش بستنی جایزه میخرم و وقتی من نیستم میتونه کارتون ببینه

ذکر نمازش : سبحان ربی الانانا و بحمده (rabi al anana)

یه شب داشتم درس میخوندم و همه خواب بودن و دخترمم هم مست خواب بود . اومد و گفت مامااااان ! تنم پوشک بپوش ! من یه نگاهی بهش کردم و گفتم حالا برو بخواب بعدا تنت میپوشم ! اونم رفت و خوابید کنار باباش ... بعد از کمی رفتم سراغش تا بذارمش تو رخت خوابش . خیس بود  تنبل خانوم قبل از خواب دستشوئی داشته ولی حال دستشوئی رفتن نداشته !!!

 داشتم لباسشو عوض میکردم ... یه نگاهی به تنش کرد و بهم گفت : مامان چرا خدا به ادم شیر بچه داده ؟ بعد قبل از اینکه نگام کنه خودش کلا حرفشو تغییر داد و گفت : نه ! چرا مامانا برا بچه هاشون شیر ( شیر گاو ) میخرن ؟ عجب کلکیه این دختره !!!

بابا دستم درد میکنه ! برام چسب درد بزنین تا خوب بشه

اون قدر حرف میزنه میزنه میزنه میزنه که ادم دیوونه میشه ! تازگیا که وقتی حرف میزنه انگار داره فریاد میزنه ! همش باید با دست اشاره کنم که ولوم رو بیار پایین ! یا بهش تذکر بدم که کر شدم اروم تر حرف بزن ...
کلا هیچ راهکاری برای ساکت کردنش موثر واقع نشده جز یه راه ! همه ساکت بودند ناگهان ... ای گفت ! اینم از تجربیات بچگی هامون !البته اون موقع ها فحش و بدوبیراه هم به دم اون موجود میبستن ولی ما فقط مثلا میگیم سوسک قهوه ای یا مارمولک زبون دراز یا گرافلو ( البته ترجمه فارسیشو گذاشتن گروفالو )

 اون قدر دخترم بدش میاد از این موجودات مخصوصا گرافلو که تا مدتها سکوت میکنه  آی کیف داره ! تازگیا اگه بگم همه ساکت بودند یهو با نگرانی میگه مامان خواهش میکنم نگو گرافلو !!!

البته یه روش دیگه هم کشف کردیم . مجسمه بازی . این جوریه که دخترم مثل مجسمه هر بار به یه حالت ( دستها باز حالت متعجب خندون یا ...) مجسمه میشه و ما باید کاری کنیم تا بخنده . اون قدر خوب خودشو نگه میداره و نمیخنده که تا مدتی از زبونش در امانیم  

* از پیشنهادات جدید استقبال میشود

* هر وقت بچه ای یهو ساکت شد ، بدونین حتما داره خرابکاری میکنه یا شیطنت یا شیطنت همراه با خرابکاری !

* سدی جون فقط بخاطر تو بروز کردم . اون حرفای بالا هم شوخی بود ناراحت نشده باشی ؟

* فعلا نصفه نیمه در ییلاق بسر میبریم !

* امتحان قبلی رو نزدیک بود یادم بره ! ساعت ۳ امتحان بود و ساعت ۷ و ربع کلاس زبان . همش فکر میکردم ۷ و ربع امتحان دارم . با خیال راحت نشسته بودم سر سفره و ناهار میخوردم و با خودم برنامه میریختم که بعد از ناهار میشینم یه ۳ - ۴ ساعت قشنگ درس میخونم ... که یهو دیدم واااااااااااای ۴۵ دقیقه دیگه امتحانه و من اصلا اماده نیستم !!!!!! بدو بدو رفتم و همین جوری دادمش . باشد خداوند مددی بفرماید

* این اکواریوم مون نشتی داشت ! کل سیستمشو خالی کردیم و چسب کاری و دوباره تزئینات و دوباره هم ! به شوهرم گفتم اگه بار سوم نشت کنه خودم میشکونمش ! خونه مون شده بود عین ساحل دریا . پر از ماسه ! این بچه ها چه اون کوچیکه چه اون بزرگه مشغول مجسمه سازی با ماسه و اتشفشان سازی و چلوندن و !!! ماهیا هم توی تشت بزرگ وسط حال !!!

* به سلامتی یکی از ماهی هامونم زائید . ده تا از جوجه هاشو  نجات دادیم . بقیه رو خدا رحمت کنه  ( رفتن تو شکم بقیه ) و اون ۸-۱۰ تا ماهی مرده ی دیگه مونو  


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : دوشنبه 1390/03/09 | 20:55 | نویسنده : سایـه |

سلام
خیلی وقت بود که میخواستم از بچه در کربلا بنویسم ولی نمیشد
البته دیگه بیات شده ولی خب اینهام خاطرات مونه دیگه . ننویسمش چیکار کنم !

اول از دخترم بگم

تنها بچه های کاروان مون بچه های من بودن . بقیه ۱۴ ساله به بالا ... یعنی کوچولو ترین فرد کاروان دخترم بود و مورد توجه همه .

توی اتوبوس اون قدر حرف میزد که وقتی اتوبوس می ایستاد و مسافرا پیاده میشدن همه باهاش خوش و بش میکردن و حرفاشو تکرار میکردن . یا روی صندلی میایستاد و به مسافرای پشتی نگاه میکرد بعد یه خانومی که خیلی متین بود براش ادا در میاورد و دخترم میخندید و با صدای بلند خانومه رو نشون میداد که مامان این خانومه برام این جوری میکنه !

اون شب توی اون خونه ای که توی مرز مهران بود از توی اتوبوس خوابید و من بدو بدو بچه رو توی برف و سرما بغل کردم و اوردم تو اتاق و بقیه تند تند براش جا انداختن و خوابوندمش . خدا رو شکر تا صبح خوابید . همه اش میترسیدم نصفه شب بیدار شه و دیگه خوابش نبره که اون وقت نه تنها من که همه بدبخت میشدن و نمیتونستن از حرف زدناش بخوابن !

وقتی داشتیم از مرز میگذشتیم بلند بلند میخوند کربلا کربلا ما داریم می اییم ... دلمون پر پر میزد تو سینه ... ما هم میخواستیم بلند بلند بخونیم کربلا کربلا ............

شب اول نجف بعد از اون ماجرا که مامانم و خواهر شوهرم اومدن اتاقمون و جو یکم سنگین بود دخترم که روی تخت نشسته بود و داشت نقاشی میکشید یهو از پشت سر خورد و افتاد رو زمین ! یهو همه چی عوض شد و دلسوزی و قربون صدقه های اونا باعث انبساط خاطر شون شد ...

توی هتل نجف از بس که شیرین زبونی میکرد پسر عراقیه ی هتل هم باهاش خوش و بش میکرد . توی هتل یه پارچه فروشی هم بود که همین پسره به اونم میرسید . وقتی خواهر شوهرم داشت برای دختراش چادر نمازی میخرید اون پسر عراقیه دخترمو صدا زد و ازش اسمشو پرسید . عجیب که دخترم اون روز اصلا محلش نمیذاشت . پسره یه قواره هم به دخترم هدیه داد ... پارچه اش خیلی ناز بود . وقتی اومدیم برای دخترم دوختمش . یه بار برای اولین بار اونو سر کرد و رفت بیرون ... اونجا درش اورد و داد دست من . وقتی برگشتیم چادره همرامون نبود !

بعد از اعمال مسجد کوفه وقتی تو اتوبوس نشستیم مدیر کاروان اومد کنار دخترم و یه عروسک بزرگ بهش داد و گفت چون دختر خیلی خوبی بودی ...

هر جا میرفتیم مرکز توجه بود . همه قربون صدقه اش میرفتن و بعضیا بهش میگفتن کربلایی کوچولو . حتی خانومهایی که تفتیش میکردن هم نازشو میکشیدن یا میبوسیدنش ....

دختر جوونای کاروان مون خیلی تحویلش میگرفتن و بهش میگفتن که با هم دوستیم . یه وقت میدیدی از من که عصبانی میشد میرفت پیش اون دوستاش و دست اونا رو میگرفت و با اونها راه میرفت ... یکی از اون دخترا تازه نامزد کرده بود و با نامزدش اوده بود . اسمش فاطمه بود . دخترم هنوزم یه وقتایی وسط بازیش میاد میگه مامان شماره ی دوستم فاطمه چنده ؟ همون که شوهر داره ...
چقدر اون و بقیه وقتی دخترم بهانه میگرفت ارومش میکردن یا اشاره میکردن که مواظبش هستن و ...

شب اخر تو کربلا دخترم روی پله ها کنار نرده برا خودش بازی میکرد یهو متوجه شدم یه عروسک جدید بغلشه و یه اقایی هم روی پله نشسته ! پرسیدیم این عروسک چیه . مال اقائه ؟ پسشون بده ... اقائه گفت نخیر . مال خودشه . بعد به دخترم گفت اینو روشن کن شبا برات بندری برقصه روزا بابا کرم !!! عروسکش خیلی ملوسه . یه موی فرفری بلـــــــــند داره و راه میره و هلو هلو میخونه .

همه هم بهش میگفتن برامون دعا کن . باشه ؟ اخر زیارت هم می اومدن میگفتن برامون دعا کردی ؟ دیگه اخرا دخترم کلافه شده بود از دست این ملت دعا خواه با غر جواب میداد بااااااااااااشه و در جواب سوال بعدی اااااااااااره

بعضی وقتا هم چنان لجبازی میکرد که حتی دوستای شوهر کرده اش هم کف میکردن ! یه بار بارون میاومد شررررررشرررررررررر بعد لج کرد من با دمپایی جدیده منگوله دار میخوام بیام بیرون ! منم هر کاری کردم راضی نشد باباش گفت اشکال نداره و دخترمم ازم ناراحت بود و غر زد که من نمیخوام با مامان برم  ... منم کفش اونو محض احتیاط و محض سر عقل اومدنش گذاشتم تو جیبم و رفتم زیارت . اقا نمیدونین چه جخالتی کشیدم وقتی خانوم تفتیش کننده گیر داد که چی تو جیبته و درشون اوردم و نشونش دادم ! یه جور نگام کرد ! از اون عاقل اندر سفیه ها ! منم نمیشد حالیش کنم خواهر بچه ام لج کرده کفش نمیپوشم من اینو محض احتیاط اوردم . زبون منو نمیفهمید که !

وقتی با وسایل ها مون از مرز گذشتیم تا برسیم به اتوبوسا توی مهران ، بیایونای اطرف اون راه پر بود از گنجشک ... که همگی با هم پر میزدن و مینشستن و دوباره بلند میشدن... دخترم اونا رو نشون داد و گفت مامان اونجا شهر گنجشکاست ...

* اردیبهشت ماه ۴ سال پیش وبلاگم متولد شد . http://mamane-nini.blogfa.com تولدت مبارک

* اردیبهشت ۱۶ سال پیش هم با خوندن چند جمله ی عربی به هم محرم شدیم ... یادش بخیر ...


موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی ، پسرم ، دخترم ، حرفهای در گوشی ، خاطرات کربلا

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1390/02/22 | 8:0 | نویسنده : سایـه |

سلام

دخترم یه دوست داره به اسم پارسال . پارسا نه . پارسال ! بله ... ایشون پسر نیستن . دخترن ! البته از رنگ صورتی هم خوششون میاد . هم کلاسی دخترم هم هستن . بیشتر اوقات هم خونه ی ما تشریف دارن .

یه چند وقتی بود دخترم همش از رفتنش به مهد صحبت میکرد . یه جوری از مهد و معلماش و دوستاش و کارایی که اونجا میکردن و اسباب بازی های اونجا تعریف میکرد که انگار واقعا میره مهد ! یه بار ازش پرسیدم میخوای بری مهد قرانی ؟ دیگه از اون به بعد مهدش عوض شد و دیگه توی خیالاتش میرفت مهد قرانی . هر وقت کسی زنگ میزد یا ازش میپرسید مدرسه میری یا نه میگفت مهد قرانی میرم . اونجا بچه ها همه قران میخونن و دستاشونو کنار گوششون میذارن و قران میخونن !!! یا اینکه میگفت اونجا دایناسور داره و ما سوار دایناسور میشیم و بعدشم تاکید میکرد که دایناسور اسباب بازی . اون قدر با اب و تاب تعریف میکرد که خودمم شاخ در می اوردم . دیگه هم خودم ( با اینکه فکر میکنم بچه ای که مادرش شاغل نیست توی خونه باشه بهتره ) و هم خواهرام به این نتیجه رسیدیم که گناه داره بچه این قدر دلش میخواد رو نفرستیم مهد . یه روز دستشو گرفتم و بردمش یه مهد کودک قرانی . مهدش کوچیک بود یعنی حیاتش فقط جای پارک یه ماشینو داشت که توش فقط یه الاکلنگ بود . ساختمونشم یه همکف و زیرزمین ، شاید 70 متری . زیر زمینش مال پیش امادگی ها و یه اتاق از همکف مال بقیه ی بچه های کوچیک تر .

 
همون اول که وارد شدیم بچه های کوچیک تر ( حدودا 15 نفر ) توی حیاط مشغول بازی بودن . دخترم زیاد کنارم نایستاد و رفت کنارشون و زود باهاشون جور شد . منم رفتم و شرایط ثبت نام و لیست وسایل مورد نیازو  گرفتم و تا خواستم دخترمو بگیرم که بریم دیدم زد زیر گریه ! مربی بچه ها هم ازش دعوت کرد باهاشون بره سر کلاس . منم بیرون منتظر ... دونه دونه مادرا اومدن برا بردن بچه ها و کلاس تموم شد و بچه ها ریختن بیرون و مام برگشتیم خونه . فقط یه چیز باعث شد کمی تردید کنم اونم این بود که اونا گفتن بچه باید دستشوئی رفتنو بلد باشه و خودش تنهایی بره دستشوئی و وقتی من گفتم حالا شماره ی 1 رو اگه خودش تنها هم بتونه مطمئنا 2 رو تنهایی نمیتونه ، اونا گفتن یه شماره تماس بدین هر وقت پیش اومد براتون زنگ بزنیم بیاید کارشو انجام بدید و برگردید !!!!!

 
یادم افتاد که تابلوی معرفی یه مهد قرانی دیگه هم به چشمم خورده بود که البته این نزدیک تر بود و مشکل دستشوئی هم نداشت چون مدیرش گفت که اگه به مربی بسپارید همراهش میره و کارشو انجام میده . ساختمون اینجا با اولی فرقی نداشت . همون حیاط کوچیک و همون همکف و زیر زمین . با این تفاوت که اونجا کلاسشون همکف بود و اینجا کلا زیر زمین مهد بود و همکف محل زندگی مدیر و اونجا اقلا یه الاکلنگ داشت که اینجا یه موتور پارک بود تو حیاطش ( نمیفهمم اینم شد مهد که براش تابلو هم میزنن ؟) کلاساشم اون قدر بی در و پیکر بود که خودم بدم اومد ولی باز به خاطر دستشوئی بردن شون داشتم به اونجا فکر میکردم که متوجه شدم یکی از بچه ها که کمی هم بزرگتر بود همون اول اشنایی با دخترم اذیتش میکنه و به من و مربی میگه از دخترم خوشش نمیاد و اونو دوست نداره . بعد جلوی من هی دخترمو اذیت میکرد  و لباسشو میکشید و انگولک میکرد !!!!!


یه مدت خواستم خودش کارای دستشوئی اشو انجام بده ، ولی دیدم نه ! خانوم تنبل تر از این حرفاست و دلش میخواد حتی اونو سر پا بگیرم چه برسه به تطهیر شماره 2 ! گفتم اصلا نخواستم بره مهد . بذار تو خیالاتش بره این جوری همه مون راحت تریم . بذار خودش بتونه از پس کاراش بربیاد بعد .....

 

ادامه مطلب رمز نداره ...


موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی ، دخترم

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1389/10/28 | 21:24 | نویسنده : سایـه |

سلام

نمیدونم سر چه موضوعی بود که شوهرم داشت یه جوری مثل دعوا باهام صحبت میکرد ( نمیدونم اب سماور خشکیده بود یا همون قضیه ی رنگی کردن موکت بود یا یه چیز تو همین مایه ها )  دخترم این جور موقع ها با عصبانیت میاد جلو و از اون فردِ مثلا دعوا شده ، حمایت میکنه و اون فردِ دعوا کننده رو محکوم . با عصبانیت و اخم به باباش گفت : من وقتی بزرگ شدم و شما کوچولو شدی کامپیوتر رو خاموش میکنم !!! باباشم الکی ژست ترسوها رو گرفت و گفت نه نه خاموش نکن .... بعدشم رفت روی تخته وایت بردش باباشو کشید با دستهای پیچ پیچی !

 

دخترم فکر میکنه وقتی که اون بزرگ بشه ، ماها کوچیک میشیم بعد اون میاد در جایگاه ما و ما میریم در جایگاه اون . این طرز فکرشو خیلی جاها نشون میده و ما هم فقط میخندیم ...

 

_ بابا این زن توئه ؟ _ کی ؟ با سرش به من اشاره کرد و گفت : همین دختر بابابزرگ !

 

بابا من میخوام بزرگ شدم دربازه گان بشم ، سوباسا بشم ، به دربازه گل بزنم !

تو تلویزیون یه دختری نشون میداد که داشت با یه بزغاله بازی میکرد . موهاشو قشنگ بسته بود . من اون دختره رو نشونش دادم و گفتم ببین این چقدر نازه ؟ میخوای عین اون بشی ؟ با تعجب گفت : یعنی من بزغاله بشم ؟

تولد امام رضا بود و باباش شیرینی خریده بود . معمولا توی تولد اماما برا بچه ها خوردنی میخریم و چیپس و پفکی و یه جشن کوچولو میگیریم . وقتی که فهمید تولد امام رضاست گفت امام رضا هم میاد تولدش ؟ وقتی فهمید امام رضا نمیاد گفت : چرا نمیاد ؟ امام رضا از این شیرینی ها میخوره ؟ اخه دهن داره تو نورش . دندونم داره ! ( منظورش از نور همون صورت نقاشی شده از ائمه توی کتاباست )

 

داشتم یه فیلم هندی نگاه میکردم از فیلمهای قدیمی شاهرخ خان . ( اقا خارجی خانوم هندی ) داستان فیلم اینجوری بود که یه خاله ای خواهرزاده ی یتیمشو با خون جیگر بزرگ میکنه و 8 ساله میشه که میفهمن یه عموی پولدار داره و عموئه ( شاهرخ خان ) میخواد بچه رو ببره خارج و خاله با اینکه نمیخواد اما مجبور میشه کاری کنه خواهرزاده ازش دل بکنه و بره . برای همین سرش داد و بیداد میکنه و از خونه میندازتش بیرون . اینجای فیلم من برای دخترم توضیح میدم که خاله ی پسره این حرفو زد که پسره با عموی مهربونش بره و دلش تنگ نشه ... پسر کوچولو گریون در خونه ی خاله اواز میخونه و میگه چرا منو از خودت میرونی و .... خاله در رو باز نمیکنه ولی تو خونه عکس پسره رو بغل میکنه و گریه میکنه ... یهو دیدم دخترم داره زاااااااااااااااار میزنه ! هم تعجب کردم هم خندم گرفت ... گفتم چی شده ؟ دخترم با گریه گفت این چه مسخره بازیه ! هی دوست داره هی دوست نداره ، هی دوست داره هی دوست نداره ! بغلش کردم دختر دل نازکمو ...

 

این فیلم های به ظاهر خوب و عاطفی که این قدر روی بچه ها تاثیر داره فیلمهای اکشن و ترسناک چه تاثیر بدی میتونه داشته باشه ! حالا هی من میگم تلویزیونو خاموش کنین این فیلم برای ریحانه خوب نیست این اقا پسر میگه نه جای حساسشه اینا مگه چیه ... از این بدتراشم دیده ! چه استدلال مزخرفی !

* کارتون وال ئی رو دیدین ؟ خیلی قشنگ و عاطفیه !

* این روزها بدجوری هوائیم !

* یکی از دیروزها فردا را دیدم . فردای خوبی بود


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : چهارشنبه 1389/10/15 | 12:16 | نویسنده : سایـه |

سلام

بقیه ی کارای دخترمو از شهریور و مهر 89 میذارم ...

دخترم دلش ابرنگ میخواست اما داداشش ابرنگشو بهش نمیداد . باباشم رفت و یه ابرنگ 6 رنگه براش خرید و کلی دخترمون خوشحال شد و رفت دفتر نوی 80 برگشو اورد و یه لیوان بزرگ پر از اب و شروع کرد به رنگ امیزی اونم از نوع خودش که یه نقطه رو هدف قرار میداد و اون قدر اون نقطه رو با قلمو و رنگ میسابید که تا 5 – 6 برگ قبلش سوراخ میشد ! هی لیوان اب سیاه خالی و پر میشد و هی برگه های دفترش رنگی و هی دلم اشوب از اینکه نکنه اون لیوان اب تیره بریزه روی فرش ... طفلک دفتره دو روز هم دووم نیاورد . روز سوم بود که دیگه نقاشی های دخترم فقط سفید بود . یعنی اب و لیوان و قلمو و نقطه ی هدف در کار بود اما هیچ رنگی نبود . چون رنگ دیگه ای براش باقی نمونده بود بجز سفید !

اخر شب بود و داشتیم یه برنامه ی مستند از تلویزیون میدیدیم . که دیدم دخترم رفت سراغ تلفن و داره شماره میگیره . شماره گیری برای بچه های کوچیک تر چیز عادیه ولی وقتی بچه ها بزرگ تر میشن میفهمن که نباید بیخود شماره گرفت مخصوصا اخر شب . با عجله گفتم اِ چیکار میکنی ؟ زنگ نزنی ها ! اومد کنار تلویزیون گوشه ی صفحه رو نشون داد و گفت : یه یک زدم با یه شیش با یه دو خواستم بگم که ..... کنار صفحه ی تلویزیون نوشته بود 162   شماره ی روابط عمومی صدا و سیما .

ماه رمضون بود و یه بار برای نماز جماعت رفته بویم مسجد . من صف اخر بودم و دخترم پشت سرم کنار یه دختر دیگه و باهاش حرف میزد ... رکعت اخر نماز بود که دیدم یه پارچه کنارمه که خیلی شبیه دامن دخترمه ! صدای اروم دخترمم از پشت سرم شنیدم که داشت به اون دختره میگفت : مامانم بهم گفته رفتی مسجد دامنتو در بیار !!!!!!!!!!!! نمیدونم چطور سلام دادم ولی تا نماز تموم شد پریدم رفتم دامنشو پوشیدم تنش تا کسی با جوراب شلواریِ تنها ندیدتش !!!

_ بابا ! چرا هی صب ( صبح ) میشه هی شب میشه ؟

* این روزها مثلا دارم درس میخونم !درسم هم ربطی به دانشگاه نداره ...راستی چرا از اون موسسه ی زبان باهام تماس نگرفتن ؟با اینکه خیلی هم خوشحالم که تماس نگرفتن اما برام سواله ! یعنی منو یادشون رفته ؟

* هر کی دوست داره توی یه مسابقه برای کوچیک کردن شکم شرکت کنه بگه تا ادرسشو بهش بدم . این مسابقه فقط و فقط تمرکز ورزش روی شکمه و افراد سعی میکنن هر روز اقلا ۲۰ دقیقه دراز نشست - دوچرخه - قیچی - حلقه - چرخونک و منقبض کردن شکم داشته باشن . هر ۱۵ روز هم دور شکم رو اعلام میکنن و برنده ی اون دوره معلوم میشه ... این مسابقه از اول دی شروع میشه و باید دور برجسته ترین جای شکم اندازه گیری بشه و اعلام بشه تا ثبت نام شون کامل بشه ...

* مستانه جون ببخش دیگه دیشب نشد جواب مسیجتو بدم ! اخه موجودی اعتبارم ۴ ریال بود ! شرمنده منتظر بوس دوباره موندی  بیا اینجا یه تفی و ابدارشو برات میذارم برش دار

* یکی از دوستا گفته بود چه شکلکای خوشگلی میذارم ... اینم ادرسش خودم جمعشون کردم ...

* مامان محیا تو راه سوریه است ... دعا کنین از حضرت زینب صبر بگیره ...

* اینم یکی از دوستام نوشته بود :

يک ثانيه از عمر همين يک شب يلدا ، باعث شده تا اينکه به يُمنش بنشينيم ، ده قرن ز عمر پسر فاطمه طي شد ، يک شب نشد از هجر ظهورش بنشينيم ...
(هنوز محرم است و دوران انتظاري كه شب يلدا در برابرش سر تعظيم فرود آورده است جشن شب يلدا باشد براي روزي كه تو آمده باشي ... )

* این همه میگن یلدا بلندترین شب ساله و جشنه و زاده شدن خورشیده و ... من که هیچ تفاوتی بین امشب و دیشب نمیبینم !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : سه شنبه 1389/09/30 | 17:56 | نویسنده : سایـه |

سلام

 عید غدیر مبارک

قبلا نوشته بودم که داشتم دفترچه امو نگاه میکردم چند تا از کارای دخترمو خوندم که ثبت نکرده بودمش . اینا هم بقیه ی اوناست . مال مرداد امسال ...

 Winner

توی دستشوئی خونه ی ییلاقی مامان اینا یه دمپائی کوچیک قهوه ای رنگ قدیمی بود که دخترم وقتی برای اولین بار دیدش گفت : این دمپائی رو بفروشین یه دمپائی خوشگل بخرین . سری بعدی که رفتیم ییلاق وقتی دوباره اون دمپایی رو دید گفت : اِ ...اینو که نفروختین ! من از این دمپائی خوشم نمیاد ! بفروشینش یه دمپائی کوچولوی قشنگ بخرین دیگه !

 

همون موقع ها توی همون روستای ییلاقی ( که برای مراسم بابابزرگ رفته بودیم ) دخترم توی ایوون مامان اینا از روی تاب به روی صورتش افتاد و دماغش خونریزی کرد و ورم کرد . البته بعد از بردن به یه ابادی و عکس و دکتر معلوم شد نشکسته ولی دوباره دو روز بعدش باز همون جور خورد زمین ! دیگه جوری شده بود که وقتی میخواست بدوئه یا شیطونی کنه هی بهش یاداور میشدیم مواظب باش نخوری زمین . یه بار نزدیک بود بخوره زمین . بعد با ذوق نگامون کرد و گفت : نیفتادم ! دماغم نشکست !

 

سر ناهار دسته جمعی خونه ی مادرشوهرم اینا به دخترعمه اش ( 10 ساله ) میگه : فاطمه ! غذاتو بخور تا اندازه ی من بشی ! بابای فاطمه گفت : ریحانه من چیکار کنم که اندازه ی تو بشم ؟ _ غذاتو بخور ! ایکاش با غذا خوردن میشد قد دخترم شد !!!

 

داشتم خیاطی میکردم ... _ مامان !من هر وقت لباس شدم شما منو بدوز

 

رفته بودیم شهر کتاب با مریم و اقا میتیل .اخر شب بود و خلوت و اون قدر بزرگ و رنگارنگ که دخترم از ذوقش روی پاش بند نبود . چند تا چیز هم انتخاب کرده بود و داده بود دست من . یکی از فروشنده ها که کلی درباره ی کتابها بهمون اطلاعات میداد به دخترم گفت کوچولو ؟ دخترم گفت : من کوچولو نیستم !من بزرگم . اخه غذامو خوردم ... طرف با خنده دوستشو صدا زد و براش تعریف کرد ...اقاهه گفت برای چه سنی کتاب و وسایل کمک اموزشی میخواید ؟ گفتیم 4 سال . دخترم گفت : من 3 سالمه ! بعد اقاهه از بلبل زبونیش خوشش اومد یه تخته وایت برد که نقش دختر روش بود بهش جایزه داد . مریم گفت : ریحانه ! الان چی باید بگی ؟ دخترم زیر لب زمزمه ای کرد . مریم با افتخار گفت : بلند بگو . دخترم گفت : 500 تومن ! همه مون زدیم زیر خنده ... بعد یه نگاهی به تخته اش انداخت و گفت : دخترونه است !

 

بعد از شهر کتاب رسیدیم به یه خشکبار فروشی ... ایستادیم برای خریدن پسته و بادوم . دخترم قدش نمیرسید توی مغازه رو ببینه . مریم نشست و قدشو اندازه ی دخترم کرد و گفت : آخــــــــــی ... تو که هیچی نمیبینی ! بعد ریحانه رو بغل کرد تا بتونه ببینه . متوجه شدم مغازه دار همین طور که داره مشتری ها رو راه میندازه به دخترمم نگاه میکنه . بعد کمی پسته و بادوم برداشت داد به اقا میتیل تا بده به ریحانه . قیافه ی مغازه داره بعد از دیدن قیافه ی ذوق زده ی دخترم دیدنی بود ...

 


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : چهارشنبه 1389/09/03 | 10:45 | نویسنده : سایـه |

سلام

داشتم دفترچه امو نگاه میکردم دیدم یه سری کارا و حرفای دخترم از اواخر خرداد و اوائل تیر یادداشت کردم اما تو وبلاگم ننوشتمش . گفتم این سری بذارمشون ...

خدا نکنه . خدا تو رو رحم کنه . خدا تو رو بوس کنه

خدایا خودتو شکر کن .

خدایا همه ی مریضا رو شفا بده ، بابام چرا نیومد ؟ ( باباش بیرون بود و کمی دیر کرده بود )

بابا برای من یه اتاق بخرین اینجا بذارین . من میخوام رخت خوابمو بذارم تو اتاقم بخوابم . ( واحد مون فقط یه خوابه اس و اونم پسرم صاحب شده . هر وقت با خواهرش لج داره نمیذاره بره تو اون اتاق )

من : دست نزن به خون ، نجسه ! دخترم با یه حالت عاقل اندر سفیه : جیش نجسه !

باباش : امروز نمازتو خوندی ؟ دخترم : اوهوم . باباش : چند رکعت ؟ دخترم : نماز ظهر ، نماز عصر، نماز پیشونی ، نماز گل ، نماز لامپ !!!!

یه نخ از اینا که دور جعبه شیرینی میبندنو دور گردنم انداخت و شروع کرد به گره گره زدن و پیچ دادن . بعد گفت من شما رو عروس کردم ... عروسی با اقاتون ( در همین لحظه یه نگاهی هم به باباش انداخت ) بعد که کارش تموم شد از گردنم بازش کرد و خودشو عروس کرد !

باباش : برو بخواب ما فردا صبح میخوایم بریم تهران . دخترم : من نمیام ! باباش : اگه نیای گشنه میمونی . _ من برا خودم یه سوپ میپزم . توش چی میریزی ؟ _ یه پیاز یه سیب زمینی یه جوجه ی پخته ! سبزی هم میریزی توش ؟ - اره سبزی یادم رفت . تو سوپت رشته هم میریزی ؟ _ اوهوم . نخود لوبیا هم میریزی ؟ _ اوهوم . دیگه چی میریزی ؟ _ برق سوخته  ! الان میخوام اونا رو بپزم ! نه نمیخواد برو بخواب ....

من و باباش داشتیم در مورد عروسی مون حرف میزدیم ... دخترم با ذوق گفت : منم بودم ؟ گفتم نه . با ناراحتی گفت : اِ ... چرا ؟ باباش گفت : اگه تو توی عروسی مون بودی ابرو ریزی بود !

خواهرم زنگ زده بود و دخترم گوشی رو برداشت ... ـ مامانت کو ؟ ـ مامان تو اشپز خونه اس . دستش بنده ـ وای من بخورمت ... ـ نمیتونی ! تو توی تلفنی !

یه لباس تنش بود که یه عالمه موش روش داشت . گیلاس که خورد لباسش لک شد . یه نگاهی کرد و گفت : مامان لباسمو عوض کن موشا خون شدن !

سر سفره سبزی خوردن بود و داداشش یه ریحون برداشت و با حالتی لج درآر گفت ریحان میخورم . دخترم انگار داره خورده میشه جیغ میکشید و میگفت : نـــــــــه !!!!!!!!! منم یه پیازچه کله گنده رو دادم دست دخترمو گفتم بیا تو هم داداشو بخور  گرفت و موزیانه خندید

یه برش ( عرضی ) از خیار رو میذاشت تو دهنش وقتی نصفش بیرون می موند ( شکل پوزه ی خوک ) میگفت خوک ! بعد در می اورد و میگفت ریحانه ... دوباره میذاشت میگفت : خوک . در میاورد میگفت : ریحانه . خوک . ریحانه

یه شب با باباش رفته بود پشت بوم . یه نگاهی به اسمون کرد و گفت : من دلم میخواد برم اسمون ، پرواز کنم ولی نمیتونم ... من میخوام فرشته بشم . فرشته ها تو اسمونن... بابا اگه من مقنعه بذارم فرشته میشم ؟ _ کی بهت گفت ؟ مامان گفت . ( یه بار که مقنعه گذاشته بود بهش گفتم وااااااای عین فرشته ها شدی ) وقتی باباش داشت اینا رو به من میگفت دخترم با ناراحتی گفت : اینو نگو . من دلم نمیخواد بگی . اینو نگو ... مامان اینو که من گفتمو ننویسید . مسخره است ....  ( چند روز پیشا رفتم برا دخترم بال فرشته خریدم وقتی میذارتش خیلی ناز میشه بعد اون عصای ستاره ای شو ( همون جی جی جی جینگ ) رو تو دستش میگیره و گاهی هم با دستاش بال میزنه ....

> www.Kocholo.org <  عكسهاي بيشتر> كليك كنيد < سايت عاشقانه و عكس كوچولو

* هنوز کلاس زبان شروع نشده و من پشیمون شدم ! دیگه رغبتی ندارم ! حیف که پولشو دادم ...

* شوهر سحر تا جمعه از ماموریت برمیگرده . خیلی این مدت بهم خوش گذشت . البته اگه جیغ ها و دعواها و لج بازی های بچه ها رو ندید بگیریم ! فکر کنین وقتی دو تا دختر با هم از ته اعماق وجود جیغ بکشن چه بر سر گوش ادم میاد !!! البته خواهر زاده ی دو ساله ام درد دندون در اوردن هم داره .... وای دو بار با هم رفتیم بیرون ( فقط خودمون دو تا خواهر و دو تا خواهرزاده ).... دیگه نگم بهتره ! فقط بگم بیرون یه مغازه که خواهر زاده ام جیغ میکشید صاحب مغازه هم از توی مغازه داد میکشید !!!

* هفته ی دیگه هم مامانم اینا با خانواده ی دائیم و مامان بزرگم میان ... شاید اصلا این حرفها ربطی به دوستام نداشته باشه ، من اینا رو مینویسم برا خاطره ی خودم .

* دندونام رو قبلا پر کرده بودم و این بار مرتب و سفید هم شد . خواهرم میگه خیلی تغییر کردم ولی خودم که راحت نیستم . شاید هنوز بهش عادت نکردم ولی حرف زدنم هم تغییر کرده . سینم ( س ) سوت دار شده ! احساس میکنم دندونای جلو هم یه نموره خرگوشی شده !

* راستی بابت دلداری هاتون برای پست قبل کمال تشکر رو دارم  میبینین من چقدر خوبم که از تجربیاتم براتون مینویسم تا شما هم عبرت بگیرین ؟  الان یکی از دوستان اعلام کردن که بعد از هر تغییر مکان به وارسی دقیق منطقه میپردازن که این خودش برای من جای بسی خوشحالیست


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : چهارشنبه 1389/08/19 | 9:16 | نویسنده : سایـه |

سلام

یادتونه قبلا میگفتم که وقتی من دارم کار میکنم دخترم میاد کمکم ؟ اون موقع ها کمکش این بود که وقتی من داشتم چیزی پوست میکندم پوسته رو میگرفت و میکشید و حتی نمیذاشت بیوفته تو ظرف . یه وقتهایی هم دسته ی چاقو رو میگرفت مثلا اون هم داره در خورد کردن مشارکت میکنه ...

الان موقع پوست کندن یا خورد کردن سبزیجات میاد و یکی یا چند تا رو میگیره تو دستش و منتظر میمونه تا وقتی پوست کندن یکی تموم شد یکی دیگه بده دستم .

تا میام غذا رو هم بزنم یا قابلمه میذارم رو اجاق میدوئه چهار پایه میاره و با دقت توشو نگاه میکنه ... یه بار قابلمه بزرگ گذاشته بودم روی اجاق و اون روی چهارپایه هم قدش نمیرسید . پاهاشو بلند کرد و وقتی خواست توشو ببینه یهو گفت آی دماغم ! گفتم چی شد ؟ گفت دماغم سوخت !

موقع درست کردن کتلت هم میاد و با قاشق مایه ی کتلتو میذاره کف دستش و با دست میزنه روش ! بعد میگه بگیر درست کردم !

تازگیا که خودش میذاره تو قابلمه ی داغ ! اصلا هم نمیترسه بسوزه !!!

( این کتلت بزرگا کار دخترمه. اون دو تا کوچیکترا رو من براش درست کردم . اگه خوب سرخ نشده یا تزئین نشده ، از بس که دخترم عجله داشت برا خوردنش . این عکسو قبلا هم گذاشته بودم و عزیزی تزئین نبودنشو متذکر شده بود )

عاشق خورد کردن رشته و ماکارونیه !

رنده هم میکنه ! از یه گوشه ی رنده من باید رنده کنم و یه گوشه هم اون ! نمیدونین چه زجریه !!!

موقع شستن میوه یا برنج و حبوبات یه دست من تو ابه و یه دست اون !

توی سفره انداختن هم بیشتر اوقات کمک میکنه ... البته گاهی هم صداش میکنم میگه حال ندارم !!!

خیلی وقتها که صداش میکنم بیا خونه رو مرتب کنیم می دوئه کتاباشو جمع میکنه و میذاره تو کتاب خونه و اسباب بازی هاشو میذاره سر جاش ...

تازه عین بعضیا که وسایل خودشونو میخوان جمع کنن هم منت نمیذاره ...

اینه فرق بین دختر و پسر ...

دختر ها خودشون میان کمک . پسرا به زور هم نمیان و کارای خودشونم انجام نمیدن

دخترا جیگرن

از همون بچگی احساس مسئولیت دارن

مهربونن

حالا بعضی ادمها وقتی دختر دار میشن گریه میکنن ! بعضی مردا تا میفهمن دختر دار شدن قهر میکنن !

امیدوارم همه ی دوستایی که دلشون میخواد دختر دار بشن زودتر به این ارزوشون برسن . مخصوصا ان شرلی و هایدی .

* رفته بودیم بیمارستان برا کشیدن بخیه ها . تا خانومه نخو میکشید و تیغو از کنار چشمم رد میکرد من هم از کمی درد هم از ترس تیغ کنار چشمم یه ووی کوچولو میگفتم . چهار تا بخیه چهار تا ووی . خانومه دعوام کرد چیه ؟ مگه درد میاد الکی اخ  و اوخ راه انداختی ؟ گفتم نه از ترسه بعد شروع کرد به غر زدن که امروز همه ناز نازوئن ! فقط بلدن الکی ......... جای بخیه ها میسوخت ولی از ترس زنه نگفتم واقعا درد داشت . وقتی رفتم پیش همسرم گفت اِ ... جاش داره خون میاد ! حرصم گرفت از غر های زنه ! اون خانومه هم که میخواست بخیه کنه همون اول طی کرد که جاش میمونه ها بعدا حرف نداشته باشین ! گفتم به درک !البته دکتر یه پماد داد که بعد از کشیدن بخیه ها بزنم روش تا جاش کمتر بمونه اما اصلا مهم نیست ... نمیدونین تو بیمارستان چقدر مریض هست که اینها در برابرش هیچه . ما تو بیمارستان که بودیم وقت نماز شد و ما هم رفتیم نمازخونه بیمارستان و بعد از بیرون اومدن وقتی خواستیم از بخش بریم بیرون ، یه خانومه از پشت صدامون کرد گریه میکرد و با ناله ازمون خواست بریم بالا سر بچه اش و براش دعا کنیم ... یه دختر ۴- ۵ ساله روی برانکارد جلوی رادیولوژی سرش غرق خون تو حالت خواب و بیداری ناله میکرد و مامانشو صدا میکرد . خانومه خیلی بی تاب بود ... میگفت که تصادف کردن و ماشین شون پرس شده و زنده موندن زینبش از لطف خدا بوده . شوهرم رفت بالاسرش ... زیر لب براش دعا میخوند و منم اشکم در اومد دعا میکردم هر چه زودتر حالش خوب شه و دردش کم شه ... مادرش چه حالی داشت ... خیلی خدا رو شکر کردم برای سلامتی خودمون . توی بیمارستان از هر طرف ادمهای نگران و در حال گریه و بی حال بودن که واقعا ادم تا اونها رو نبینه قدر سلامتیشو نمیدونه . خدایا همه ی مریضا رو زود شفا بده .... همه ی زینب کوچولو ها و همه ی بچه های مریض رو شفا بده . من همیشه میگم خدا کنه به جای بچه ها مادراشون مریض بشن ...

* به پسرم که تموم وقتش رو دراز کش در حال دیدن فیلم و تلویزیون یا کامپیوتر بازی کردن یا غر زدنه میگم بابا جون خوب برو یه کلاس ثبت نام کن . هر کلاسی بخوای میفرستمت . اصلا پولشو خودم میدم . خیالت راحت . برو سرت گرم بشه یه چیزی هم یاد بگیری .... میدونین چی میگه ؟ اِِ ...... میخوای از دستم خلاص شی ؟ !!!! میبینین تو رو خدا ؟ ما بچه بودیم در حسرت یه کلاس تابستونی میسوختیم ! کلا زندگیم مختل شده تو تابستون . همسرمم که کاراش کمتر شده بیشتر اوقات خونه اس . کارشم که کاملا ازاده ! دیگه نمیتونم حتی زیاد نت بیام . برام وقت میذارن ! پسرم هم کنتور میندازه نکنه خدای نکرده برم تو وقت اضافه ! شوهرم کلا خوشش نمیاد وقتی خونه اس من پشت کامپیوتر بیام . پسرمم تا میبینه پشت سیستم نشستم زود چقولی میکنه بابا بابا مامان چرا هر وقت دوست داره میتونه کار کنه من نه ؟ باباش برای اینکه پسرم غر نزنه منو هم محدود میکنه ! تازه از اون طرف فامیلا هی میگن چرا نمیاین شمال ؟ اگرم بیرم که کلا نت تعطیل !!!!

حالا اگه دیدین تابستون شده و شما بیکارین و میتونین ازادانه تو نت بگردین و میبینین من کم میام دلیلش ایناست .....


موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی ، دخترم

تاريخ : یکشنبه 1389/04/06 | 11:41 | نویسنده : سایـه |

سلام

یه بار دیدم دخترم گیره پرده ها رو گرفته این جوری دور فنجونش چیده

اینم مارک لیوان که با برچسب درست کرده و مثلا روش نوشته مامان و توش اب ریخت و برام اورد که بخورم ...

اینم اون لباس پسرمه که پارسال دخترم خط خطیش کرد

این کتلت بزرگترا رو دخترم درست کرده . اون کوچیکترا رو من براش درست کردم .

اینم نقاشی هاش که دو سه تای اول رو برای خاله باران کشیده ( سفارشیه )

 
 
 
 

اینو با نقاله کشیده

 

این مشقشه

یه بار داشتم تایپ میکردم هی اومد کنارم و گفت دختر ! دختر ! ( اینو به سبک پیرمردونه ی امیر محمد همکار عمو پورنگ گفت ) برگشتم نگاهش کردم دیدم این عینکو گذاشته رو چشاش و یه سربند یا علی اصغرم گذاشته ! و گفت من ننه ام ! ( مامان بزرگمو میگفت ) خندیدم و ازش احوال بابابزرگو پرسیدم ... قضیه ی این سیبیل گنده و مامان بزرگم هم فامیل ها میدونن

* روز زن یه کادو هم همسرم مثلا از طرف بچه ها خرید که اونها دو تایی دادن بهم ... هنوزم از هدیه هاشون خندم میگیره ... خواهرم که شنید گفت اون دو تا تیله ی ۸ پر مثل ناموس پسرم بودن . تعجب میکرد که اون چطور از اونها که اون قدر دوستشون داشت دل کنده . بعد بهم گفت بهش پس میدی تیله ها رو ؟ منم گفتم وا ؟ معلومه نه ! تو دوست داری یه کادو به مامان بدی بهت برگردونه ؟ تازه اونها برام پر از خاطره اس ....


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : سه شنبه 1389/03/18 | 18:27 | نویسنده : سایـه |

سلام

توی فروشگاه تعاونی نزدیک خونه مون منتظر حساب کردن اجناس خریده شده بودیم . دخترم هی نق میزد که اب نبات میخوام ... خانومی که اونجا کار میکرد یه ابنبات از روی میز برداشت و به دخترم داد ولی دخترم اعتنایی نکرد و بازم نق میزد . من تشکر کردم و اون خانومه گفت بگیرین خیراته ... ولی بازم دخترم اعتنایی نکرد . در حالی که جلوی خندمو میگرفتم به اون خانومه گفتم منظورش اب میوه است . دخترم به اب میوه میگه اب نبات . 2 تائی خندیدیم ... البته اب میوه هم برداشته بودم اما هنوز حساب نشده بود تا بدم دستش . بعد دیدم تو دستش یه اسمارتیزه . ازش گرفتم و به داداشش دادم تا ببره بذاره سر جاش . نمیدونم اون موقع حواس دخترم کجا بود ... بعد از حساب کردن وقتی که داشتیم از پله ها میرفتیم بیرون دیدم دخترم عین ابر بهار گریه میکنه که اونم کو ؟ با تعجب گفتم کدوم ؟ گفت : همون که گرفته بودم ! گفتم اسمارتیز ؟ با گریه گفت اره ... تازه دوزاریم افتاد که خانوم کوچولو برای خودش خرید کرده بود مثلا . با اینکه اکثر خوراکی هایی که خریدم به گفته ی اون بود و بعدشم دلش میخواست همه ی چیزهایی که از قفسه ها انتخاب میکنم اون بذاره تو سبد خرید . زود به داداشش پول دادم تا بره و اسمارتیزه رو بخره . و قیافه ی اشک الودش با لبخند رضایتِ بعد از گرفتن اسمارتیزه دوست داشتنی تر شده بود .

 

یه دفعه دیگه من و پسرم تنها رفتیم فروشگاه . چون دفعه ی قبل چند چیز به دلخواه دخترم خریدم و پسرم ناراحت شده بود ( !!! ) منم این بار گفتم 5 چیز به دلخواه پسرم میگیرم ... اونم رفت و بستنی و ادامس جرقه ای و پفیش و خلال کچاپ و دلستر گرفت . منم یه مقدار خوراکی دیگه گرفتم . موقع حساب کردن دیدم تو سبد 3 تا دلستر هست اونم با سه طعم مختلف و جدید ... چیزی نگفتم ... بین راه جلوی یه مغازه که رسیدیم پسرم ایستاد و گفت مامان یه پولی بده برم یه دلستر لایت بگیرم !!!!!!!!!!! یه جوری نگاهش کردم که رو (Roo) رو ( Ro )برم ......( شکلک یه ادمی که داره دندون قروچه میکنه )

* اون دلستر ها هم با طعم کلاسیک و استوائی و انبه بود . اول از همه کلاسیک رو باز کردیم ..........چشمتون روز بد نبینه ! مزخرف ترین نوشیدنی دنیا بود !!! چقدر دلم واسه پولش سوخت ! باز اون دو تای دیگه بدک نبودن ... البته مارکی که قبلا عاشقش بودم ایستک بود

* دفعه ی قبل 30 تومن سر راست خرید کردم . این بار 40 تومن سر راست .

* دفعه ی قبل خواستم کارت بکشم گفت موجودی نداره . خیط شدم . این بار کارت دادم تا از مقدار موجودیش مطلع بشم دیدم رمز اشتباهه ! باز خدا رو شکر هر دو بار پول همرام بود که ضایع نشم . اومدیم خونه به شوهرم گفتم اینم کارته تو داری یا پول نداره یا رمزش اشتباس ... تازه فهمیدم کارتو اشتباه برده بودم ....ولی مجبور شدم از جیب خودم خرج کنم !

* اینقدر از خرید کردن توی این جور فروشگاهها خوشم میاد ... چیه هی مغازه دار میپرسه دیگه چی ؟ هی یادت میره چی میخواستی و وقتی هم یادت میاد از خیرش مجبوری بگذری ... اونم چقدر باید صبر کنی تا طرف یادش بیوفته تو هم یه چیزی میخواستی ...

* شوهرم گاهی ازم میپرسید این مقدار قند قیمتش چند بود ؟ اون بستنی چنده ؟ اون ... منم خیلی ریلکس میگفتم نمیدونم ! من که قیمتشو نگاه نمیکردم ... چه لذت بخشه ادم برای خرید به قیمت توجه نکنه ...

* دخترم به دلستر میگه گلسّر

 

 


موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی ، دخترم

تاريخ : سه شنبه 1389/03/04 | 17:4 | نویسنده : سایـه |

سلام

همین که توی تاکسی سوار شدیم چشمش افتاد به سقف تاکسی و بلند گفت : بابا چراغش خرابه ! بعد شوهرم انگار که دخترمون فحش ناموسی داده باشه لبشو گزید و گفت هیس ! بعد دخترم 3 بار دیگه اروم گفت بابا چراغش خرابه ... دیگه این بار شوهرم با حرص گفت باشه فهمیدیم !

 

میخواستیم بریم مجلس عزاداری حضرت زهرا . من در جواب دخترم که گفت مامان کجا میریم ؟ گفتم امروز شهادت حضرت فاطمه ست میخوایم بریم عزاداری . خوب البته بیشتر توضیح ندادم که شهادت یعنی چی و ... اونجا دخترم با باباش رفت قسمت مردونه . بعد مداح که داشت دعای توسل و روضه میخوند دخترم گفت بابا الان تولد فاطمه اس ؟ باباش گفت نه . بعد مختصر براش گفت که ادم بدا حضرت زهرا رو کشتن ... روضه خون داشت میخوند که فاطمه رو کشتن ...... دخترم برگشت به باباش گفت این اقا حضرت فاطمه رو کشت ؟ خلاصه باباش اون شب حسابی تونست از مجلس فیض ببره !

 

ساعت 11 شب کُنتُلُل ( کنترل تلویزیون ) و گرفته هی کانال عوض میکنه . یهو شبکه قران میاد و صدای قران بلند میشه . داد میزنه اذان شده بدوئین نماز بخونین

 

داداشش داشت با کامپیوتر بازی میکرد . دخترم کنارش بود . دست دخترم خورد به داداشش ، داداشش هم برگشت گفت : به من دست نزن . دخترم با یه قیافه ی بانمکی گفت : مگه تو ندسی ؟ ( نجس )

باباش داشت وسایل خودشو مرتب میکرد . دخترم با یه لحن مچ گیری گفت : بابا ! .... فضولی میکنی ؟

 

بابای بچه ها معمولا سر سفره ی غذا بسم الله رو یاد اوری میکنه و همگی دونه دونه میگیم . یه روز از دخترم پرسید : بسم الله یعنی چی ؟ دخترم گفت : یعنی باید غذا بخوریم !

 

* ستاره جون ( حس ششم ) ادرسی که توی کامنتت میذاری همون پرشینه نه مطلبی داره نه جایی برای کامنت نگاری . چه به سر اونجا اوردی ؟ اقلا ادرس اون وبلاگتو بذار

* باران جون عکسهای نقاشی هات اماده ان . بزودی اپلود خواهد شد . دلم بارونیه ...

* بعضی از بچه ها شاید بیشتر از یه ساله که خبری ازشون نیست ... کجان یعنی ؟

* دوستان هی ازم میخوان عکس دخترمو بذارم ... شوهرم نمیذاره . نمیخواد تو کوچه و خیابون شناخته بشیم ...

* این قالبم فونت ها رو نا جور نشون میده ؟ واسه من که خوبه ! نمیدونم چرا دوست اعتراض داشت !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : دوشنبه 1389/02/20 | 11:11 | نویسنده : سایـه |

سلام

از تلویزیون داشت یه برنامه در مورد ایت الله مطهری پخش میشد و اخرش هم بازسازی صحنه ی شهادت رو نشون داد . دخترم گفت : مامان چی شد ؟ براش توضیح دادم که ادم بدا اون حاج اقا رو شهید کردن . پرسید چرا ؟ گفتم چون اون اقای خوبی بود ادم بدا دوسش نداشتن . یهو با یه هیجانی گفت من ایت الله رو میارم خونه بهش امپول میزنم . من امپول دارم ! گفتم واسه چی امپولش میزنی ؟ گفت تا زنده بشه !

* کلمه ی ایت الله رو از تلویزیون یاد گرفت و اولین باری بود که میگفت .

خلاصه اگه دختر من اون سالها زنده بود الان شهید مطهری هنوز زنده بود !

 داشتم به این فکر میکردم که از معلم هام کدوماشون بیشتر در ذهن من موندن و بیشترین تاثیر رو در زندگیم داشتن ... از معلم هام فقط چند تایی شون یادمه بیشتر اونهایی که فامیلی شون به راحتی قابل فراموشی نبود ! مثلا خانوم گلابی که هم فامیلیش هم یه خال گنده کنار بینیش که همیشه نگاهم روی اون بود هنوز تو ذهنمه . یا خانوم دراج یا بوداغی ...

از معلم های دبیرستان یه معلم انشا داشتیم که لهجه ی عربی داشت و ( و ) و یه مدلی تلفظ میکرد که از درساش هیچی یادم نیست اما اون ( و ) مخصوصش یادمه ! حالا شاید این لهجه برای جنوبیا زیاد تو چشم نیاد اما توی شمال خیلی تابلو بود .

چند تایی هم از اقایون تو ذهنم هستن . طفلکیا درس میدادن منم از چهره شون نقاشی میکشیدم . الان از اون نقاشی های سه گانه ام ( اقای فغانی . هدایتی و ... ) عکسی ندارم اما اخرش میذارمش اینجا . اوف اون قضیه ی نقاشی کشیدن تو مدرسه هم خیلی اعصاب خورد کن بود . چه عکس معلما چه نقاشی از چهره دختر یا نقاشی سوباسا یا لاکی لوک و ... هی کاغذ پشت کاغذ . نمیتونستی هم اعتراض کنی . همچین بایکوتمون میکردن که !!!!!!

یه معلم زبان داشتیم کلاس دوم راهنمایی . خودشد برامون میکشت ! اخرشم معلم نمونه شد که واقعا حقش بود .

ولی تموم زندگی ام و موفقیت هامو مدیون معلم کلاس اولم هستم ...

همون کسی که الفبا رو بهم اموخت

اونی که بهم یاد داد باید به عهد مون وفادار بمونیم و وقتی گفت اگه کسی املا بیست نشه کتک میخوره سر حرفش بمونه و به جز 4 – 5 نفر بقیه ی کلاسو صف کنه و یکی یه دون از اون چوبهای گلش بهمون بده تا خل نشیم .

همون که هر چی سر زنگ املا با ناله ازش بخوای بری بیرون و اون با اخم بگه املاتو بنویس و بعدش که از زیر پا چشمه ای جوشید به کسی نگه که تقصیر از خودش بوده

وقتی که یکی از بچه های حسود وسط کلاس جامدادی چرمی زیبایی که بابات چند روز قبل برات خریده بود و نمونه اش رو تا بحال ندیدی رو از پنجره به حیاط پشتی پرت کرد و هر چی التماس کردی که بری بیاریش اجازه نداد و زنگ تفریح به دو رفتی و دیدی اثری ازش نیست !

همون که الان هر بار مامانتو میبینه هی ازت تعریف میکنه و قربون صدقه ات میره

بله ... خانوم شهربندیان ! معلم دلسوز تر از این هم مگه میتونه باشه ؟

 

* الان فهمیدم چرا هیچی نشدم !

* از تمام معلمهایی که منو بنده ی خود کردن میخوام که منو به خاطر همه ی شیطنت هام و تمام تو کلاس یواشکی خوردن ها و مجله خودنهای در طول کلاس و تموم نقش بازی کردن های منو ببخشن . ( میدونستم معلم از اونهایی که خودشونو قایم میکنن بیشتر درس میپرسن تا مچ شونو بگیرن منم موقع درس پرسیدن چنان با اعتماد به نفس و لبخند به معلم نگاه میکردم که کمتر پیش میومد منو ببرن جلو ) البته اگه اینجا رو میخونن .

* معلم های عزیز خسته نباشید . روزتون مبارک . خوب حالا گوشاتونو بگیرین لطفا ! آ خ ببخشید چشاتونو ببندین لطفا !

* ولی از حق نگذریم از همه بیشتر تعطیلات دارن و کل تابستون رو ازادن . بیشتر از بقیه ی کارمندا میتونن وسط کار بی کاری بدن یا با بقیه بچه ها بحث راه بندازن و حرف بزنن و بخندن ولی خدائیش از همه شاکی تر هم اونان .  اینم بگم که البته نه همه شون

اینو در جواب اسمان که تازه اعتراف کرده معلمه نوشتم :

همیشه بیشتر معلما از کمی حقوق و مزایا و پاداش و .... مینالن
کجاست اون معلمی که واقعا دل بسوزونه برا شاگرداش ؟ ( اره اسمان جون اینجا پیاز داغش زیاد شد  )
همین معلم پارسال پسرم دو شیفته کار میکرد وقتی به شیفت پسرم میرسید اغلب بچه ها رو سرگرم میکرد که مثلا از همدیگه درس بپرسین یا نقاشی بکشین یا برین ورزش یا برین نمازخونه کارتون ببینین بعد خودش یا میرفت اتاق استراحت میکرد یا همون تو کلاس سرشو میذاشت رو میز و میخوابید !
بعد همش پول میخواستن برای کلاسهای جبرانی و ...
معلمای خودمم که تو کلاس درس میدادن اما اصلا متوجه نمیشیدم
بعد به بچه ها میگفتن میتونین بیاین خصوصی براتون تدریس کنیم
اونهایی که میرفتن کلاس خصوصی شون میگفتن خیلی خیلی واضح و قابل فهم میگن و تازه نمونه سوالات رو هم در اختیار میذاشتن که تقریبا عین سوالات مدرسه بود
هر سال هم بعضیاشون چشم شون به کادو های گرونه !
معلم دختر برادر شوهرم چند سال پیش یه روز قبل از روز معلم ازشون دونه دونه پرسید چی میخواین برام بگیرین ؟ اون دختره هم جلو دوستاش سختش شده و خواسته قپی بیاد گفته من طلا میگیرم !
فرداش معلم که دید طلا نگرفته بهش گفته طلات کو پس ؟ اونم گفته این اولش بود طلا هم میارم ! بعد هر چی ناله و داد و بیداد کرد کسی براش طلا نگرفت ببره به معلم بده باباش گفت با پول خودت بخر . اونم سی تومن پیاده شد تا یه انگشتر پر پیازی برا معلم بگیره !!!!
البته معلمای مدرسه های غیر انتفاعی چون پول خون باباشونو از ننه بابای بچه میگیرن مسلما توجه و تدریس شون خیلی بهتره اما امان از اون معلم هایی که فکر کنن حقوقشون معادل زحمتی که میکشن نیست ...

و این وسط هم کم نیستن اون معلم هایی که واقعا دلشون برای شاگرد میسوزه یا بر حسب تکلیف تموم تلاششون رو برای تدریس درست انجام میدن که واقعا اجرشون با خدا .

اسمان جون ببخش عزیزم اگه فکر کردی من کلی گفتم . نه بابا . مگه خودم نگفتم یه معلم داشتیم نمونه شد ؟ تو که خودت یه تیکه ماهی . راستی اسمان !!! مگه نگفتم معلما اون مطلبو نخونن ؟ هان ؟ ( ایکون یه ادم اخموی دست به کمر زده )

** امروز مامانم اینا و خواهر سومی ام و همسرش میان اینجا . چند روزی ممکنه کمرنگ بشم اما تا جایی که بشه نظر ها رو تایید میکنم

** در مورد تهدید پسرم که گفته بودم اینم بگم که اون بلده وارد اینترنت بشه و کار کنه اما اجازه ی استفاده از اینترنت رو بدون نظارت ما نداره . معمولا برای تحقیق شاید لازم باشه سرچ کنه یا برای کارهای ثبت نام مدرسه و اینها که اونم اون ناظره و ما انجام میدیم .

** دلم بارونیه  این یه اسم رمزه !

*** عجب جنجالی درست شد با این پست !!!! اقا من الان دستامو کامل بالا گرفتم و اعلام میکنم که تسلیمم ! غلط کردم ! همه ی معلما نمونه ان . بیستن با اینکه بعضیاشون تو بیست دادن خسیسن  خوب من گفتم که من چون چهارتا معلم دم دستمون اینجوری بودن همونو نوشتم اصلا منظورم این نبود که همه اون جورین ! معلومه که ادم مومن و معتقد و با ایمان تو کشورمون زیاده . مسلما هم سر و کله زدن با این همه بچه ی شر و شیطون حرف گوش نکن و درس نخون خیلی سخته و تحملش دشواره . ما تو خونه با دوتا شون اعصاب برامون نمونده حالا فکر کن ۲۰ تا یا ۳۰ تا باشن دیگه چی میشه ! اونم بعضیاشون بیش فعال باشن یا کم هوش ! دیگه میشه اخر خر بیار و باقالی کنی ! خوب اون موقع که این نوشته ها رو تایپ میکردم همش تلخیا اومد تو ذهنم الان میبینم که نه زیاد هم حرفم درست نبوده ! البته من فقط مقایسه کرده بودم کار اونها رو با کارمندهای دیگه . مثلا یه کارمند بانک که هر روز کلی براش مراجعه کننده میاد و .... حالا بگین معلما بیشتر شاکین یا کارمند های دیگه ؟( اینم از زهر پاشی دوم )


موضوعات مرتبط: دخترم ، خاطرات بچگی

تاريخ : دوشنبه 1389/02/13 | 11:11 | نویسنده : سایـه |

بعد از رفتن مهمون مون بهم گفت : هی به فاطمه گفتم فامیلیت چیه ؟ گفت بابایی هی گفتم فامیلیت چیه گفت بابایی گفتم بابایی چیه ؟ اَه ...  بهش گفتم : فامیلی فاطمه باباییه ! فاطمه بابایی . دماغشو پیچوند و گفت : ایــــــــــــــــــــــش !

داشت با خوشحالی میپرید و گفت : مامان نگاه کن میپرم . گفتم : مگه خرگوشی ؟ گفت : نه ! تازه ریحانه ام میپرم

داداشش چندتا تیله داشت ولی به دخترم نمیداد تا باهاش بازی کنه . اونم یه وقت مناسب رفت و دو تاشو برداشت و اومد یواشکی بهم گفت : 2 تا تیله دزدیدم ! من که دهنم باز مونده بود گفتم : بگو برداشتم . دزدی کار خوبی نیست . خدا دزدها رو دوست نداره ... با یه حالتی گفت : مگه خدا اینجائه ؟ خدا رو شکر سرش به چیزی گرم شد و زود رفت وگرنه چطور میخواستم حالیش کنم که خدا همه جائه !

توی دستشوئی همیشه منو سورپرایز میکنه ! بهم میگه چشمامو ببندم . بعد میگه حالا باز کن ... منم باید یه جور ذوق کنم که اون خنده ی افتخار امیز رو لباش پر رنگ تر بشه

هر وقت دنبال یکی مون میگرده از در هال میاد بیرون و داد میزنه و صدامون میکنه بعد میگه : یا بالا یا پایین ؟ منظورش اینه که بالایی یا پایین .

بابا پولامو گذاشتی قرض الکسنه ی بانک مسکن ؟

اینم یه یادگاری از راهپیمایی : مرگ بر ضد خلافت زمین . البته همون موقع میگفت صد کلافت زمین و الان کم کم اصلاحش کرده .

    

این روزها شیرین زبونی هاش بیشتر شده . مجبورم تند تند با پستهایی از شیرین زبونیاش بروز کنم تا زیاد تلمبار نشه خاطراتم .

چند تا از نقاشی هاشو میذارم تو ادامه مطلب ...

یه بار از کارهای پسرم داشتم مینوشتم که اومد و دید درباره ی اونه منو تهدید کرد اگه اینها رو توی وبلاگت بذاری وبلاگتو حذف میکنم ! گفتم چطور میخوای حذف کنی ؟ گفت رمزت که سیو شده اس . میرم تو وبلاگت و حذفش میکنم ! منم فکر نکنین ترسیدما . نه بابا . نخواستم ابروش بره


موضوعات مرتبط: دخترم

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1389/02/09 | 18:21 | نویسنده : سایـه |

سلام

از کشفیات دختر ما : اول پاهام بسته بود ، با چاقو قاچ قاچ کردن . ( منظورش انگشتای پاش بوده که فکر کرده با چاقو بریدن و انگشت درست شده )

وقتی شوهرم برای باغچه مون تخم سبزی میخرید یه بار اومد و گفت خانوم تخم ریحان هم گرفتم ... دخترم بر میگرده میگه : تخم من ؟

توی اتوبوسی که داشتیم باهاش از شمال می اومدیم اینجا ، وقتی داشتیم هله هوله و چیپس میخوردیم با صدای بلند و افتخار گفت : الان به من میگن چیپس خور . من و دختری که روی اون صندلی نشسته بود بعد از یه نگاه با لبخند زدیم زیر خنده ...

از سر و کول باباش بالا رفت و روی گردن باباش نشست . باباش گفت : مگه من صندلی تو ام ؟ برگشت گفت : نه ! تو اسب منی .

موهاش جلوی صورتشو گرفته بود . اروم با دو تا دستم موهای صورتشو دادم بالا . گفت : منو ای شی ( ای شی زاکی ) کردی مامان ! سوباسام کن ( جو گیری بعد از دیدن فوتبالیست ها )

دخترم : من سوباسام . داداش کاکرو . پسرم : من سوباسام . دخترم : من سوباسام ... من سوباسام ... من سوباسام ............ و یه دعوای درست و حسابی

مامان صدای چی بود ؟ صدای بابا . کدوم بابا ؟ مگه چند تا بابا داری ؟ یکی . همون که لباس سفید میپوشه شکمش بزرگه ! ( طفلک شوهرم شکمش اصلا بزرگ نیستا . نمیدونم اینو از کجا اورده این دختره  حتما چون دیده باباش چند برابر اونه براش خیلی بزرگ اومده )

وقتی وسایل مونو از شمال اوردیم و سماورمونو راه انداختیم دخترم که برای بار اول بود تو خونه سماور دیده بود از باباش پرسید : این چائیه ؟ باباش : نه . این ابگرم کنه ؟

وقتی برای بار اول بیل دید گفت : این زنبیله ؟ باباش:نه . بعد از چند ثانیه باز گفت : این زنبیله ؟ باباش :نه این بیله .رفت و چرخی زد و باز اومد و ایندفعه با لبخندی همراه با خجالت از اینکه بازم یادش رفته : این فیله ؟

* دلم نمیخواد کسی درست کلمات رو به دخترم یاد بده ! اخرش که درستشو یاد میگیره ... دوست دارم همین جور غلط غلوط حرف بزنه تا منم کیف کنم .

* چه دوستهای رقیق القلبی دارم من  واقعا بعضیاتون از خوندن یه رمان که میدونین زاییده ی تخیلات نویسنده اس گریه میکنین ؟  ولی دا رو حتما بخونین . من فکر میکنم این کتاب حتی برای اونهایی که روحیه ی مناسبی ندارن و غم و غصه دارن مناسبه . این جوری میفهمن که غم و ناراحتی اونها در قبال غم و درد و سختی بعضیا چیزی نیست ...

        

پچ پچی با تو ...

چند روزه که همش به تو فکر میکنم

روز تولدت منو بیشتر بیادت انداخت

توئی که همیشه ساکت و بی صدا ، بدون هیچ توقعی باهام بودی . توی خوشیها و نا خوشی ها ... ولی من نمیدیدمت ...

الان درست سه ساله که با منی . از قِبل تو با خیلی از عزیزام اشنا شدم . زندگی ام خیلی تغییر کرده و الان تموم اینها رو مدیون تو ام .

میدونم که اینها رو نمیفهمی ... ولی مینویسم روی قلبت تا بدونی که چقدر دوست دارم

تولدت مبارک خونه ی مجازی من

تولد یک سالگیش

تولد دو سالگیش

 


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : دوشنبه 1389/02/06 | 15:24 | نویسنده : سایـه |

سلام

حالم خدا رو شکر بهتره . یعنی کم کم قلبه زخمش ترمیم شد و لوله اش هم کم کم باز شد . ممنون بابت حرفهاتون . همین که میدیدم خیلی هاتون ادرس جزیره رو میخواین و خیلی هاتون گاهی این جوری میشین بهترم کرد . الانم گفتم کمی از شیرین کاری های دخترمو بنویسم ....

یه روز نیاز به چسب مایع داشتیم دوئید رفت مایع ظرفشوئی بیاره . به خاطر مایع بودنش !

از بس همه تو تلویزیون خودشونو این جوری معرفی میکنن یه روز گفت : بنام خدا . ریحانه ... هستم از تهران !

دخترم فقط میخواد اقا دکتر بشه و نه خانوم دکتر ! و اقا معلم بشه و نه خانوم معلم ! فکر میکنین به ارزوش میرسه ؟

بهش گفتم داداشت وقتی کوچولو بود به پفک میگفت باباب . بعد اون باباب رو صرف کرد . گفت باباب . بوبوب . بیبیب

هر وقت یه چیزی میخوره که براش از خاصیتش گفتم زود جو گیر میشه و با اب و تاب برام میگه من اینو میخورم بزرگ میشم مرد موزی میشم ....

شوهرم اومد خونه و خریدهایی که کرده بود گذاشت تو اشپز خونه . بعد گفت خانوم کیوی هم گرفتم . یهو دخترم با لبخند از بنا گوش در رفته دوئید و گفت : کو ؟ کیوی کجاست ؟ ببینمش ؟ طفلک فکر کرده بود جوجه اش برگشته ...

هر از گاهی هم از حال جوجه ها میپرسه و میگه : مامان جوجه ها رفتن ؟ من دلم براشون تنگ شده ... اونا رفتن پیش خدا ؟ اینو فکر کنم پسرم بهش گفته .

راستی اون موقع که میخواستیم قضیه ی خورده شدن جوجه ها رو یه جوری به کسی بگم تا دخترم نفهمه میگفتم : کت اومد چیکن ها رو ایت کرد .

با دیدن لایه روغنی قرمز رنگ روی ابگوشت گفت : اون خون ابگوشته ؟

برای عیدی براش الفبای اوا خریدم و یه عروسک که گریه و خنده میکنه . یه ساعتی که دستش بود اورد و بهم داد و گفت ببر اینا رو به اقا پس بده . گفتم چرا ؟ گفت عروسک همش گریه میکنه ! بعد عکس روی جلد الفبای اوا رو نشونم داد و گفت که رنگ اسباب بازی روی جلد با رنگ خود اسباب بازیه فرق داره و گفت که برم رنگ خودشو بگیرم ! بعد هم منصرف شد 

خانومه توی الفبای اوا سوال میپرسید و وقتی جوابش دیر میشد میپرسید کجائی ؟ دخترم میگفت : من اینجام . بعد که بازم جواب درست رو فشار نمیداد میپرسید : خوابیدی ؟ دخترم میگفت : نه ... این قضیه بارها اتفاق افتاد و کم کم که سردرد گرفتیم پسرم باطریشو در اورد .

برای اولین بار قبل از عید با مگس کش یه حشره رو کشت . چقدر هم حس بزرگ شدن بهش دست داده بود

یادش دادم همیشه اشغال بینی شو توی دستمال بپیچه و بندازه تو سطل زباله . یه بار که دستمال دم دستش نبود دیدم یه نایلون که رو زمین کنار دستش بود رو برداشت و توی اون پیچوند و انداخت تو سطل اشغال .

اینم از فرهنگ لغاتش :

بشوردم ( beshurdam )= شستم

پزید ( pazid )= پخت

مفتجر ( moftajer )= منفجر

هستت ( hestat ) لوسی = اسنک لوسی

پشره = حشره

شکلات اب زده = ابنبات

اب نبات = اب میوه

صدف = سبد

زیپ کیفو نبستیدی ؟ = نبستی ؟

من اونجا باشیدم = باشم

 


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : یکشنبه 1389/01/29 | 19:10 | نویسنده : سایـه |

سلام

گفتم اخر سالی یکمی از کارای دخترمو بنویسم چون بعد ممکنه یادم بره و بشه مثل خیلی از حرفهای نگفته ی قبلیم ...

دخترم به ذرت بو داده میگه پفیل . یه کلمه برگرفته از کلمه های پفیلا و پف فیل

میخواد بگه منو بخارون میگه منو خار کن ! میخواد بگه منو بمال یا مالش بده میگه منو مال کن یا مال بده !

به دفترچه میگه دفترچل ! اونقدر هم عاشق دفترچه اس که نگو ...

به لپ میگه بوس . چون جای بوسیدنه

میخواد بگه ممنون میگه نمنون .

اولین بار که باباش کمد اورد تو خونه و گفت این قسمت مال تو با ذوق گفت این مُکُد منه !

یه بار به پالت رنگ روغن گفت رنگ قاشی !

رفت بالای وزنه و باباش وزنش رو براش خوند دوئید اومد و گفت مامان من 13 تومنم !

همیشه ازش میپرسیم چندسالته با تاکید میگه 3 سالمه 3 سالم تموم شده . دیشب یه نقاشی کشید و من زیرش تاریخ زدم و نوشتم 3 سال و 3 ماه . گفت چی نوشتی ؟ براش خوندم . گفت 3 سال و 3 ماه نه ! بنویس 3 سالش تموم شده . 3 سالش رفت ...

از خاله شادونه یاد گرفته وقتی چیزی ازم میپرسه اخرش میگه بله ؟ مامان این دفتر منه ؟ بله ؟ یه مداد بزرگ هم داشت که با روبان تزئینی براش یه چوب مثل خاله شادونه درست کردم و بهش میگه دیدیدیدین . هی میگرده دنبالش و میگه مامان دیدیدیدینم کو ؟

بهم میگه مامان تو کوشولو بودی نی نی بودی من بهت شیر میدادم تو میگفتی اووو منم بغلت میکردم ........ هی همین جور تعریف میکنه و پوشکمونم عوض میکنه و منم با یه قیافه ای نگاهش میکنم که اِ ... واقعا ؟

به قران و تسبیح میگه قرقان و تسبیر ! موقع نماز خوندن علاوه بر چادر و مهر ، قرقان و تسبیر هم میخواد اونم قرقان کوشولو .

وقتی میبرمش دستشوئی وقتی میخوام دستمو بشورم حتما باید شیر اب منو مدیریت کنه . ابو خودش باز کنه و خودش ببنده ! اگه یادم بره قشقرقی بپا میشه که ....

وقتی یه چیز جدید میبینه زود میپرسه اینو کی خریده ؟

وقتی داریم یه چیزی برای کسی تعریف میکنیم زود با شوق و ذوق میپره وسط و میگه منم بودم ؟ از بس تو عکسا و خاطرات بهش گفتیم نه اون موقع نبودی و شنیدیم من کجا بودم ؟دیگه کچل شدیم !

هر لقمه غذایی که میخوره حتما باید لیوان اب کنارش باشه و یه قلپ هم اب بخوره . اصلا غذای بدون اب برای بی معنیه ! چایی هم زیاد میخوره اونم از نوع ابی و شیرین

توی همه ی کارا میخواد کمک کنه . اگه براش سخت باشه ، دست ادمو میگیره و میخواد در انجام اون کار همکاری داشته باشه ... نمیدونین موقع جابجایی وسایل سنگین و کمد و یخچال چه ها کشیدیم برای کمک کردناش و زیر دست و پا رفتناش و بعد از داد کشیدن یا کنار کشیدنش زجه زدن ها و ....

وقتی یه چیز ترسناک میبینه انگشتاشو میکنه تو گوشاش و اونو میبینه .

یادتونه برا تولدش گفتم که اولین تاتر عمرشو بازی کرد ؟

یادتونه یه کلیپ میداد که پدر پیر و پسرش همدیگه رو دیده بودن میدوئیدن طرف هم و بابا بابا میکردن و اخرش جاخالی میداد بابائه ؟

اون موقع دخترم از اون کلیپه میترسید . فکر کنم از صدای بابائه میترسید البته از کلیپ بعدیشم همون جور میترسه . ولی خوب اون روز داداشش باهاش تمرین کرد و دو تایی اونو برامون اجرا کردن . پسرم پسره بود و دخترم بابائه . اخرشم که بابائه میگفت اخه ادم سرماخورده با پیر مرد روبوسی میکنه بابا . دخترم گفت : ادم سرماخوردگی با پیر مرد بوس میکنه بابا ؟ همه کلی خندیدیم ...

دیشب برام تعریف کرد : مامان اون خانومه اومد اینطوری کرد چشمش سوال بود . اون اقاهه دوسرخه سباری میکرد چشمش سوال بود بعد گفت بانک ملت بانک شما . فهمیدین منظورشو ؟ اخرین تبلیغ بانکه . دیدینش ؟

وقتی میخوایم ازش عکس بگیریم انواع ژست های مختلف رو بدون گفتن ما از خودش در میاره که واقعا برای من جالبه . تقریبا هم همه با هم فرق دارن !

وقتی میخواد بشماره از 1 تا 16 رو قشنگ میشماره بعد میپره به 21 بعدش تا 29 که رسید میگه بیست و ده و دوباره از 1 ... من برای اینکه اون گیج نشه و خوب یاد بگیره فقط تا 15 رو یادش داده بودم . بعد خانوم خودش از 21 رو یاد گرفته حالا هر چی بهش میگم بعد از 16 باید بگی 17 و 18 و ... اصلا قبول نمیکنه !

یه وقت میبینی یه مدت طولانی نشسته داره کتاباشو بدون سر و صدا تماشا میکنه یا داره مشخ مینبیسه ! دخترم از الان شروع کرده دیگه ...

توی پارک ۲ تا بچه رفتن گل چیدن دخترم با یه حالتی برمیگرده میگه مامان اونها گل کندن . اخه با شهر شاپرکی گفت پنگول جور در نمی اومد

 

یه صفحه تو دفترش با ماژیک چیزهایی نوشت که ترجمه اش این بود : مامان نمنون . عئی سا نمنون ( به داداشش میگه عئی سا ) اگه تنبلی اجازه میداد عکسشو میذاشتم . حالا شاید بعدا اینجا بذارمش ...

 این کار رو هم تقریبا روزی چند بار با داداشش انجام میدن و البته منم این کار رو

خیلی وقتها فعل ها رو جا بجا و با مزه میگه که بعدا شاید نوشتم ... دیگه هم من کف کردم هم شما


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : یکشنبه 1388/12/23 | 11:30 | نویسنده : سایـه |

سلام بچه ها

تولد امام موسی کاظم ( ع ) رو به همه تون تبریک میگم ( توی محرم و صفر یه تبریک گفتن هم غنیمته )

خواستم بگم هنوز نرفتیم خونه ی خودمون .

هنوز گازش وصل نشده ! میگن همین چهارشنبه وصل میکنن ولی این حرفشونم مثل قبلی اصلا اعتبار نداره .

دیروز رفتیم و خونه رو موکت کردیم .  رنگش شتریه  همون رنگ شکلات قهوه . تقریبا کارای خونه انجام شده و کار زیادی نمونده و قابل زندگی شده .

دختر کوچولوم هم به اونجا میگه خونه ی زدید  ( جدید ) بعد هی میگه مامان من عروسک ندارم ! من کتاب ندارم ! طفلک همه ی اسباب بازیهاش و کتاب داستاناشو جمع کردم  وقتی بهش میگم که وسایل شو جمع کردم میگه جمع کردی ببریم خونه ی زدید ؟

باباش داشت تلفنی با دوستش حرف میزد و ادرس یه جایی رو میداد و گفت شهرک مهدیه ... یهو دخترم چشاش گرد شد و گفت شهرک مهدیه ؟ ( مهدیه اسم خواهر زاده امه ) میپرید هوا و میگفت اخ جون شهرک مهدیه . شهرک مهدیه ... اونقدر ذوق زده بود که نمیشد حالیش کرد که این مهدیه اون مهدیه نیست . تو کوچه و خیابون هی میگفت شهرک مهدیه کجاست ؟ من میخوام برم شهرک مهدیه مهدیه رو ببینم . یهو دلم برای غربت مون گرفت .....

دخترم دیروز میگفت : مامان ! اگه من دستم کنده بشه ، اگه کله ام کنده بشه ، وحشتناک میشم ! اگه من خراب بشم وحشتناک میشم !

یه بار هم دست عروسکشو کنده بود بعد داشت با خودش حرف میزد که شمشیر نادر زد دستش قط شد!


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : شنبه 1388/11/03 | 10:28 | نویسنده : سایـه |

سلام

نمیدونم چرا این دخترنازدونه مون وقتی دستشوئی داره نمیگه !  

هر وقت ازش بپرسم ، بهم میگه نه یا اره ولی کم پیش میاد خودش بگه مامان دستشوئی دارم . در مورد پی پی که هیـــــــــــــــــــــــچ ! اول خرابکاری میکنه و بعد که یا بوش پیچید یا دیدم یه جا نشسته و تکون نمیخوره یا داره منو مثل دزدا نگاه میکنه میفهمم .

اخه این چه کاریه !  

هی بهش میگم مامانم هر وقت دستشوئی داری بهم بگو . باشه ؟ میگه بااااشه ! بعد بازم نمیگه ! بهش میگم اگه بگی بهت شکلات میدم میگه بااااشه ! بازم نمیگه ! میگم اگه نگی دعوات میکنم . میگه باااااشه . بازم نمیگه . میگم اگه تو شلوارت خرابکاری کنی تنبیهت میکنم میگه باااشه ! بازم نمیگه !!!!

خوب منم مگه چقدر صبر دارم چقدر اعصاب دارم ؟ الان سه سالشم تموم شده !

دو شب پیش نشسته بود میبینم شلوارش خیسه ! انگار یه پارچ اب یخ ریختن رو سرم . گفتم اخه چرا نگفتی ؟ هان ؟ خودشو لوس میکنه ادای ادمهای پشیمونو در میاره و سرشو میندازه پایین و به پایین نگاه میکنه و با یه لحن خاصی میگه ببخشید . بازم بهش میگم عزیزم یادت باشه هر وقت دستشوئی داری بهم بگو باشه ؟ - : باااااشه .

بعد باز مدتی نگذشته که میبینم داره منو زیر چشمی نگاه میکنه ! داد میزنم : پی پی داری ؟ اره ؟ بدو بدو بریم دستشوئی .... بععععله بازم مثل همیشه . یه نگاهی بهش کردم و با خودم گفتم چیکار کنم که تو ذهنش بمونه که نباید این کارو بکنه ؟ عقلم هم به جایی قد نمیداد . تصمیم گرفتم تنبیهی رو گه قول داده بودم رو عملی کنم . اول دعواش کردم و تنبیه رو یاد اور شدم و بعد یهو زدم به پاش . البته من خواستم فقط کلیک کنم ولی نمیدونم چرا دبل کلیک شد !!!   صدای گریه ی دخترم که بلند شد باباش اومد و در و باز کرد . نخواستم نگاهم به نگاه ناراحتش بیوفته . گفتم من بهش گفته بودم اگه یه بار دیگه شلوارشو کثیف کنه تنبیه میشه ... و در رو بستم .

دخترم هنوز داشت زار میزد و من با اخم نگاهش میکردم ولی دلم غوغا بود . دلم نمیخواست دردش بیاد ولی خوب چطوری حالیش میکردم که تو یادش بمونه ؟ نگران پاش بودم . هی تو دلم به خودم بد و بیراه کردم و یه نگاه کردم دیدم که حالا باید دیه هم بدم ! جای انگشتم روی پاش افتاده بود . لعنت به من .....  

همین طور که میشستمش اونم هق هق میکرد . بعد بغلش کردم و گفتم که دوسش دارم . اون گفت تو منو دعبا کردی . منم گفتم تو هم شلوارتو کثیف کردی . ازش خواستم منو ببخشه . اونم سرشو به طرف چپ تکون داد . گفتم منو بخشیدی ؟ سرشو اورد پایین ... بازم بهش یاداوری کردم و گفتم اگه بازم تکرار کنه همین مسئله تکرار میشه . البته الکی میگفتم شاید بترسه .

تا چند ساعت هی ازش سوال میکردم و اونم جواب منفی میداد . تا اینکه دیدم خانوم یه جا نشسته و تکون نمیخوره . با استیصال صداش کردم و خواستم بلند شه .... بعععععله . یه توبره از پشتش اویزون بود !!!   اخه اون همه حرف پس کجا رفته بود ؟ گفت مامان منو بشور ... گفتم نمیشورمت .   تو به من نگفتی ببرمت دستشوئی منم نمیشورمت . گفت پس چیکار کنم ؟ گفتم همین جوری بمون . با ناله گفت ماااا مااااااان ... منم سرمو به کارام گرم کردم . همون طور ایستاده بود و هر از گاهی صدام میکرد . یه دفعه متوجه شدم که اون داره همون طور ایستاده چرت میزنه ! صداش کردم تا نخوابه . بعد گفتم یادت میاد تنبیهت کردم ؟ گفت اره . گفتم یادت میاد بهت گفتم اگه بازم تکرار کنی تنبیهت میکنم ؟ گفت اره . گفتم خوب الان خودت بگو من چیکارت کنم ؟ دعوات کنم ؟ بزنمت ؟ چیکارت کنم هان ؟ گفت من تنبیه میکنم . بعد دستشو برد بالا و زد همون جایی که من زده بودم بعد دستشو برد بالا و زد به سرش ... لبخند دلسوزانه ای روی لبام نشست . دخترک بیچاره ی من ... دستشو گرفتم و بردمش تو دستشوئی ...  

من این ماجرای کثیف کاری باز هم ادامه داره .......   

* دیروز با اجبار بردمش دستشوئی . چون داشتیم میرفتیم بیرون . اون قدر غر زد که ندارم . بعد که کرد تازه لج کرد که چرا منو بردی دستشوئی من نمیخواستم جیش کنم !!!

* همه ( خانواده هامون ) از شنیدن خبر اسباب کشی به خونه ی جدید خوشحال شدن ! عجب ! البته مامان و بابا کمی پول ریختن به حساب مون تا زودتر تکمیل بشه . همسرم با کابینت ساز هم صحبت کرد. اخ جون .   دیروزم رفتیم و کمی بشور بساب کردیم .

* دیشب که داشتیم بر میگشتیم راننده میگفت که تو همین شهرک ما یه خونه داره ولی بچه هاش دلشون نمیخواد بیان اینجا و الان اون همون محله ی جدید ما زندگی میکنه و کلی از جاش تعریف کرد . ما هم گفتیم که عجب ! اتفاقا ما اینجاییم و نمیخوایم بریم اونجا ... یعنی طرف راست میگفته ؟ من که محله ی جدید مونو اصلا دوست ندارم . اونقدر بی فرهنگن که روی در نو و تازه رنگ شده مون یه چیزی پاشیدن !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : شنبه 1388/10/19 | 16:19 | نویسنده : سایـه |

سلام

این پست رو تقدیم میکنم به دختر کوچولوی نازم که سه سال پیش با اومدنش زندگی مونو قشنگ تر کرد ...

تقدیم به ریحانه ی مامان ...

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیتــولـدت مـبـارك عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comرو سقف اين اتاقت بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comيه عالمه ستاره بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comمیخوايم تولدت رو بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comجشن بگيريم دوبارهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comفشفشه هاي روشن بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبادكنكاي رنگي بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comهمگي باهم بخونيمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comآخه تو چگده گشنگيبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com


تولدت مبارک عزیزم ...

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM

موش موشک مامان توی این سالها خیلی کارا رو تجربه کردی .

 42.gif11b.gif43.gif45.gif38.gif2a.gif19b.gif14b.gif3c.gif12b.gif

این موش موشکا منو یاد شیرین کاریهات میندازه

اون موقع که من این وبلاگو درست کردم دخملم ۴ ماهه بود و منم مامان نی نی ... اما الان دیگه نی نیم بزرگ شده ... خانوم شده ... دیگه نمیشه بهش گفت نی نی . منم دیگه نمیشه مامان نی نی باشم . منم اسممو تغییر دادم . من سایه ام همین . اسمم توی کامنت گذاری هم عوض میشه . میشه : سایه - نوشته های یه مامان .37.gif

از این به بعد نی نی رو هم با اسمهای متفاوت نام میبرم ... ممنون که براش اسم انتخاب کردین

اسم های پیشنهادی شما :

ستاره : شکر پنیر - پولکی - اتیش پاره - عسلی

حنا : جقله - تربچه - کلوچه - جقجقه

نسترن : فندق

هشت افقی : فلفلک - قندک

ابنوس : قندک - عسلک

ستاره کوچولو : شیرین عسل

رونالی : فلفلک

فردا و محیا هم گفتن همون اسم واقعی بچه ها خوبه

 و منم بین این اسمها قدرت اتنخابمو از دست دادم : فینگیلی . موش موشک یا موش موشی . گل گلی . ناناسی . جری !!! یه موقع با خودم گفتم چطوره اسم بچه ها رو با اسم تام و جری صدا کنم

 همون طور که فکر میکردم پسرم گفت برا من جشن تولد نگرفتی حالا برا ریحانه این همه !!! خوب اون موقع ما تو مسافرت بودیم و منم زیاد دسترسی نداشتم به نت . یه پست هم برای اون باید بگذارم تا عدالت برقرار بشه

این مطلبو که به نی نی نشون دادم از سر و کولم بالا میرفت تا همه شو خوب ببینه . وقتی عکس کیکو دید با خوشحالی دست میزد و می گفت تولد تولد تولدت مبارک ... فقط خدا رو شکر که نخوردمش

قالب رو هم خودم تغییر دادم و عکس بالاشو خودم گذاشتم . انگار برای بعضیا عکسش لود نمیشه ! تحملش کنین تا بعد از تولد دوباره عوضش میکنم

نظرتون در مورد عکس درباره ی وبلاگم چیه ؟ دلم میخواد گاهی به فراخور حالم عوضش کنم ... بر عکس قبل که دلم نمیخواست لوگوی وبلاگم تغییر کنه و همیشه ثابت بود تا همه با دیدنش یاد وبلاگم بیوفتن ...

حالم یه نموره گرفته اس ... نمیدونم علت دقیقش چیه ولی انگار خیلی چیزها دست به دست هم دادن ... دلم میخواد یه جشن تولد حسابی برا دخترم بگیرم اما ... منظورم این نیست که خیلی ها رو دعوت کنم و ... نه بابا . اتفاقا خودمونی خیلی هم بهتره بدون هیچ مهمونی . فقط دلم میخواد به بچه ام خوش بگذره


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : سه شنبه 1388/09/17 | 21:29 | نویسنده : سایـه |

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سلام

 

یه مدته که نی نی یه کاری میکنه که من دلیلشو نمیفهمم . یهو مثل نی نی کوچولو ها هی صداهای نامفهوم از خودش درمیاره و در جواب ما حرف نمیزنه و فقط با انگشت منظورشو میرسونه . بعد میاد بغلمو ادای نی نی کوچولو ها رو در میاره و دستمو ( مچ دستمو ) میبره طرف دهنش و ادای شیر خوردنو در میاره و واقعا چهره اش میشه مثل اون موقع هاااا ... بعد اگه اون موقع به اسم صداش کنم میگه من هِیحانه نیستم من نی نی ام . تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

نی نی یه موقع هایی که داره تلویزیون تماشا میکنه یهو مثل جن دیده ها فرار میکنه میره پشت پرده یا اون اتاق ... اون وقته که ما میفهمیم بازم داره تبلیغات لینا لوله ای پخش میشه یا کلیپ های راهنمایی و رانندگی ... نی نی از معتادای توی کلیپا خوشش نمیاد . از قلعه ی لینا هم بدش میاد .

 

یه موقع هایی میشه میبینیم نی نی یهو مثل مجسمه شده ! یا اثری ازش نیست ( که معمولا میره پشت پرده یا پشت در اتاق یا یه اتاق دیگه ... ) وقتی میخوایم بهش نزدیک بشیم یه داد بلند میزنه و میگه نه ! نه ! نه ! نه ! میفهمیم که بعله باید خودمو برای نظافتش اماده کنم . هر چی هم بهش میگم بیا بریم تو دستشوئی جیغ و داد میکنه و نمی خواد پروژه رو نیمه تموم بذاره !

 

گهگاهی هم که اشتباها شلوارشو خیس کنه مثل یه مرد !!! ( این اصلا ربطی به جنسیت نداره اقایون بهتن بر نخوره منظور تبلیغات مای بی بیه که میگه ادم با مای بی بی میتونه سرشو مثل یه مرد بالا بیاره ) شروع میکنه به دراوردن شلوارش و اگه یکی اونو در اون حال ببینه بهش گوشزد میکنه که دلیل کارش خیس بودن شلواره !

 

هر از گاهی میاد و میگه مامان دوست دارم .... یا دلم برات تنگ شده بود ... و جواب میگیره که منم دوست دارم یا منم دلم برات تنگ شده بود . یه بار که دعواش کرده بودم و داشت گریه میکرد با عصبانیت گفت دلم برات تنگ نشده بود !!!

 

 وقتی دست و صورتشو میشورم دولا میشه دستاشو میکشه روی پاهاش و مثلا وضو میگیره .

 

تا میبینه من یا باباش خسته و بیرمق نشستیم میدوئه میاد دوش مونو با دستای کوچولوش میماله و بعد از کمی با ذوق میگه : خستگیت در رفت ؟ وقتی بگیم اره عزیزم دستت درد نکنه با افتخار میره دنبال کاراش

 

وقتی داریم با کسی تلفنی حرف میزنیم هی میاد و میگه گوسی گوسی ... گوسی گوسی .... بعد که صحبت کرد میگه به ماژیکم سلام برسون ! ( از اونی که پشت خطه میخواد که به ماژیکش سلام برسونه )

 

وقتی از جلوی مجتمع تفریحی رنگین کمون رد میشیم و چشمش به رنگین کمون بزرگ سر در اون می افته داد میزنه وااای رنگین کمون بعد شروع میکنه بلند بلند : رنگین کمونه ! تو اسمونه ! دوسش داریم دوسش داریم برنامه مونه ! برنامه مونه !

 

اول و اخر بیشتر جمله هاش کلمه ی مامان میذاره ... مثلا میگه مامان ! اب بده مامان !

 

بادکنکشو هی تو دستش ورز میداد که یهو ترکید . نی نی گفت مامان پخ شکست !

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

* در مورد اسم نی نی خوب من برای مخفی موندن هویتم مجبورم برا بچه ها اسم مستعار بذارم دیگه . تازه میخوام اسم سایه - مامان نی نی رو هم به همون اسم تغییر بدم . خوب تا حالا که فلفلک و قندک و عسلک و ... پیشنهاد شده البته من خودم دوست دارم اسمی باشه که توی وبلاگهای دیگه زیاد ازش استفاده نشده باشه ....

* مامانم اینها هنوز نیومدن ... ( روز ۳ شنبه میان  )

* به وزن ۵۷ و خوردی رسیدم ...

* فونت رو بزرگ کردم تا برا خوندن اذیت نشین . مخصوصا اونهایی که مثل خودم عینکین .

* من عاشق شکلکام هستم . مجبورین که اونها رو تحمل کنین . نگران قالب هم نباشین به زودی تعویض خواهد شد . من خودم عاشق تنوع ام واسه همینم تقریبا سعی میکنم وبلاگم چه قالب یا شکلکاش همیشه یه جور نباشه ...

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : دوشنبه 1388/08/25 | 11:16 | نویسنده : سایـه |

سلام به همگی  

اون روزها که شمال بودیم و پیش خانواده ، یه روز خواهرم مهتاب و دو تا پسراش هم اومدن و همگی دور هم بودیم . بچه ها نفری یه شیرین گندمک داشتن و منم براشون نفری یه بشقاب اوردم و بچه ها عین گربه دهناشونو میبردن توی بشقاب و شیرین گندمک میخوردن و گندمک ها به دهن و دماغ شون میچسبید و کر کر میخندیدن . ما خواهرام به حرفای خودمون مشغول شدیم ... بعد از مدتی بچه ها رفتن پی بازی ...

چشممون که به نی نی افتاد دیدیم که صورتش حالت عادی نداره بینیش بزرگ شده !!!!! با بررسی های به عمل اومده و در حالی که نی نی مثل ماهی از دستمون فرار میکرد و تقلا که دست به بینیش نزنیم فهمیدیم که خانوم خانوما یه گندمک گنده رو به صورت افقی کرده تو دماغش ! با هزار بد بختی گندمک رو از دماغش در اوردیم . خواهرم از بالا اروم فشارش داد پایین و منم با ناخن اروم اروم بیرون اوردمش . بعد که ما با خوشحالی مثل پت و مت به همدیگه نگاه کردیم دیدیم نی نی داره با خشم گریه میکنه و داد میزنه چرا درش ابردین ( اوردین )!!!   ما دهنمون باز موند که یعنی چی ؟   که دیدیم نی نی دوید به سمت بشقاب گندمکش و یکی رو گرفت و تا خواست دوباره فرو کنه تو دماغش پریدم و دستشو گرفتم . چه جیغ و دادی میکرد که میخوام بذارم تو دماخم و .... !!! خواهرم مریم با خنده گفت بیا این سیبو بذار تو دماغت . نی نی اروم شد و رفت و سیبه رو از دست مریم گرفت و برد به سمت سوراخ دماغش و فشاری داد و گفت : نمیشه !!!   دیگه مجبور شدیم گندمک ها رو از دم دست نی نی جمع کنیم تا کار دست خودش نداده .

* مامان بزرگشم گفت که عمو بزرگه ی نی نی وقتی کوچولو بود هسته البالو رو کرده بود تو دماغش و برا در اوردنش مجبور شدن ببرنش دکتر .

* یه باز دیگه هم که نی نی داشت گندمک میخورد و من حسابی مواظبش بودم دیدم بازم خیالات شومی در سر داره که نذاشتم ...

* من و مریم سر نوشتن این مطلب با هم دعوا داشتیم . مریم میگفت من مینویسم تو وبلاگم و من میگفتم من مینویسم . اخرش من اول شدم !   

***چقدر سخت بود لحظه ی اخر دیدار ... وقتی اتوبوس راه افتاد و ما و مامان و بابا و دستهایی که برای هم تکون میدادیم و بغضی که تو گلو بود و اشکی که منتظر دور شدن تا با خیال راحت بریزه پایین ...   چقدر هم ضد حال بود وقتی که اون وسط هی علیرضا با ارنجش میزد به دستم که مامان ... مامان ... مامان ... اون چیه اون بالا ؟

* ابنوس جون این پست از کارای نی نی رو به خاطر حرف شما گذاشتم .


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : سه شنبه 1388/07/07 | 12:32 | نویسنده : سایـه |

مامان گنجشک بگو ...

یه گنجشک بود 4 تا جوجه داشت . یه روز یه ماره میخواست بره جوجه هاشو بخوره ، گنجیشکه یه چوب انداخت تو دهن ماره ، ماره دیگه نتونست جوجه هاشو بخوره .

صورتش پر از شادی میشه . هر وقت که قصه تموم میشه همین طوری ذوق میکنه و بازم میخواد براش بگم .

اولین بار این قصه رو عموی بچه ها برای پسرم تعریف کرد . یه قصه ی کوتاه و فراموش نشدنی که پر از هیجانه و برای بچه ها دلچسب .

عینک بگو ...

یه عینک بود 4 تا شیشه داشت . یه روز یه ماره میخواست شیشه هاشو بشکونه ، عینکه یه چوب انداخت تو دهن ماره ، ماره دیگه نتونست شیشه هاشو بشکونه !

بازم خنده به لباش میاد ...

اولین بار با دیدن عینکم ازم قصه ی عینک خواست . دلشم نمیخواد به جای هر موجود دیگه ای که قصد شکستن شیشه های عینکو داره چیزی به جز مار باشه .

ماهی نُگی ئی (نقره ای ) بگو ...

یه ماهی نقره ای بود 4 تا بچه ماهی نقره ای داشت . یه روز یه نهنگ میخواست بره بچه ماهی نقره ای ها رو بخوره ، ماهی نقره ای یه چوب انداخت تو دهن نهنگه ، نهنگه دیگه نتونست بچه ماهی نقره ای ها رو بخوره .

بازم از چشماش شادی می باره ...

حالا گنجشک بگو ...

و ماجرا همچنان ادامه داره ...


سلام

نماز و روزه هاتون قبول . من هنوزم نیومدم خونه . تا اخر تابستون چیزی نمونده .... از همه تون یه دعای مخصوص میخوام واسه ی دوست عزیزم هایدی که امروز نوبت عملش معلوم میشه ..... الهم اشف کل مریض


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : سه شنبه 1388/06/10 | 19:46 | نویسنده : سایـه |

سلام   

معمولا دخترایی که بعد از پسر به دنیا میان چون با داداششون برزگ میشن کاراشون و رفتار شون عین پسرا میشه . پسرم همش حرکات رزمی از خودش در وکنه واسه همینم نی نی هم همون کارا رو میکنه . مشت گره کردشو با حالتی دخترانه و ناز در حالی که کمرشو میچرخونه به حرکت در میاره ...

تازه خواهر و برادر میرن اهنگ امپراتور دریا رو میذارن و از خودشون فیلم میگیرن که یه جا نی نی یه حرکت خیلی جالب و بامزه در میاره عین یه رزمی کار حرفه ای .  

اوائل سر جومونگ بودن دعواشون بود . این میگفت من جومونگم اون می گفت من جومونگم . واسه پسرمم که افت کلاس بود پائین تر از جومونگ باشه از موضع خودش پائین نمی اومد . بعد به خاطر اینکه از دست خواهرش راحت بشه بهش یاد داد که بگه من تسوئم ! البته پسرم واسه خاطر این نگفت نی نی بگه من سوسانوام چون اونها عاشق هم بودن و زشت بود مثلا !  

بعد که ازدواجشون بهم خورد نی نی شد سوسانو ! حالا وقت دیدن جومونگ هی باید اعلان این دو تا رو بشنویم که من جومونگم ! من سوسانو ام !

نی نی خیلی خوب و راحت بازیگرای سریال جومونگ رو میشناسه . حتی وقتی که لباسای سریال شون تن شون نیست .

                   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

الان بیشتر بازی های نی نی توپ بازی و بدمینتون و بوکس ( دستکش بوکسو میذاره تو دستش و ما براش دستمونو نگه میداریم تا اون مشت بزنه ) از همه مهم تر خرابکاری و از در رو دیوار بالا رفتنه !

امروزم یهو صدای کمــــــــــــــــــک گفتنش بلند شد . دویدم رفتم دیدم خانوم از پجره ی باز اویزونه ! رفته بود بالای یه عالمه کتاب بعدش پاهاشو گذاشته بود رفته بود روی پشتی لای پنجره رو باز کرده بود و داشت بیرون رو دید میزد . بعد یهو پشتی از دیوار فاصله گرفت و نی نی بین پشتی و دیوار معلق مونده بود !

نی نی از قبل از دو سالگیش به راحتی تا ۱۰ می شمورد . از همون موقع ها داشتم کم کم حروف الفبا رو هم یادش میدادم تا اینکه بابابزرگش فوت شد و منم دیگه بی خیال شدم . الان نی نی این حرفا رو بلده : آ ب خ د م س . تازه باهاش کار میکنم که مثلا خ مثل چی ؟ یه بار نی نی گفت دماخ ! یه بارم از حروف ها و اعدادی که داداشش داشت حرف و و عدد ۹ رو اورد و بهم نشون داد و گفت مامان نه ( ۹ ) ! شکلای دایره و مثلث و مربع و مستطیل و هم میشناسه  

اون دفعه یه اقایی واسه مون سوهان اورده بود که به شکل مربع برش خورده بود ! نی نی اول پرسید این چیه ؟ گفتم سوهان . گفت : سبحان ! بعدشم هر بار دلش سوهان میخواست میگفت : مامان مربع بده !

سوره توحید رو هم دست و پا شکسته می خونه   


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : پنجشنبه 1388/02/24 | 18:50 | نویسنده : سایـه |

سلام

امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه بهتون . من که این چند روزی رو اصلا نفهمیدم چطور گذشت . قرار بود همسرم بره شمال و ما بمونیم خونه ولی نمیدونم چرا همسرم دلش نیومد بره و موند خونه .  یه نصفه شب که چشمام اروم باز شد تو تاریکی از طرفی که نی نی خوابیده بود صدای قل قل شنیدم . دیدم وااای از گوشه ی دهن نی نی مثل چشمه داره اب میجوشه بیرون ! تندی بلندش کردم . مثل اینکه تازه شروع شده بود . تا بندش کردم دیدم بچه مثل عروسک بی جونه ! یهو حالت تهوع و منم دستم زیر دهنش و .....

چهار پنج بار دل و رودش بهم ریخت و بالا اورد ... دیگه که چیزی نداشت که بیاد بالا ، حالت تهوع خالی ...

وقتی که اسهالش از پوشک و شلوارش زد بیرون فهمیدم که بد بختیام شروع شده ! تازه 39 درجه هم تب داشت ....

حالا علاوه بر اسهال و استفراغ از چند روز قبلش هم چشم درد گرفته بود هم سرفه و سرماخوردگی ...

نی نی هی اب می خواست و تا می خورد بالا می اورد. اصلا چیزی تو دلش بند نمیشد . خیلی بی حال و بی رمق شده بود ...

دکتر گفت که اب بدنش کم شده و اگه میشد الان بهش سرم وصل میکردیم ولی چون بچه است و اذیت میشه اول دو تا امپول میزنیم بهش و دارو رو شروع میکنیم اگه نتیجه نداد بعدش ببرین بیمارستان کودکان تا سرم بهش وصل کنن . اونجا ببرین چون اونها تخصص شون اینه و برای رگ گرفتن بچه رو اذیت نمیکنن ...

تزریقات چی وقتی به نی نی دست زد گفت وای بچه چقدر داغه ! من میترسم بهش امپول بزنم ،برین به دکتر نشونش بدین و ازش اجازه بگیرین .

نی نی اصلا چیزی نمیتونست بخوره . دارو هاشم نمی خورد و ما بزور تو دهنش می ریختیم و اون تف میکرد و جیغ و وویغ و ما داد و بیداد و ... اخرشم  10 ثانیه نشده همه شو بالا می اورد !

اخرشم تهوع نی نی بند نیومد و خلاصه دیشب بردیمش بیمارستان کودکان . قبل از اینکه راه بیوفتیم من تموم چیزهایی رو که فکر میکردم ممکنه لازم بشه رو همرام بردم و یه کتاب شعر ... کتاب 7 جلدی نی نی کوچولو که نی نیم خیلی دوسش داره . بابا و داداش نی نی هم برا خودشون کتاب ها برداشتن تا اونجا حوصله شون سر نره  ...

توی نوبت دکتر که نشسته بودیم همش صدای گریه و جیغ بچه ها می اومد . بچه های مثل نی نی زیاد بودن و همشون تهوع و اسهال ... یهو دیدیم یه زنه اومده به شوهرش میگه الان سوزن تو پای یه بچه شکست من میترسم بیا بریم !

وقتی نی نی رو بردیم برای رگ گیری ما سه نفری بالای سرش بودیم . اول یه خانوم پرستار بعد شدن دو تا و اخرشم سه تایی ریخته بودن سر نی نی بیچاره ! میگفتن رگاش بده و رگ نداره و چون اب بدنش کمه رگاش رو هم خوابیده و .... هر دو دستای نی نی و هر دو پاهاشو سوراخ سوراخ کردن . هر سوزنی که فرو میبردن چند بار بیرون و تو میکردن و اخرشم در میاوردنش . نی نی هم از ته دلش جیغ میکشید ! گریه هاشم اصلا اشک نداشت ... در حالی که قبلا نی نیمون تا گریه اش میگرفت اشکاش شر و شر میریخت ... من که دستام رفته بود برای نگه داشتن پنبه ها روی جای سوزن و کم کم دیدم اتاق داره دور سرم میگرده و صدای داد یکی از اون پرستارا که داد زن خانوم برو بیرون منو به خودم اورد و خودمو از اتاق کشیدم بیرون و به دیوار تکیه دادمو اروم نشستم رو زمین ... اشکم هم اروم سرازیر شد و بعد از من نوبت پسرم بود که اومد بیرون و کنارم نشست و بهم تکیه داد و اشکاشو پاک می کرد و گفت : مامان ریحانه خوب میشه ؟

خدا رو شکر کمی بعد تونستن رگ گیر بیارن و نی نی رو که دیگه نای گریه هم نداشت رو دادن دستم و بردیمش تو اتاق و بقیه رفتن بیرون و من موندم و نی نی که بی تاب بود و نمیخواست اونجا بمونه !

اونجا بود که کتاب نی نی کوچولو باعث شد که دخترم اروم بگیره و گریه هاش تموم بشه و کم کم به خواب بره .

Image and video hosting by TinyPic

وقتی رسیدیم خونه نصفه های شب بود و نی نی هم خوابید تا صبح ...

* هنوزم اسهالش بند نیومده ولی نی نی بعد از دو روز که حال حرف زدن نداشت کمی حرف زد و یه بار هم لبخند زد . نمیدونید دیدن لبخندش چقدر خوشحالم کرد ...

* بابای نی نی بهش میگه : تو چرا غریبه شدی ؟ چرا حرف نمیزنی و فقط نگاه مون میکنی ...

* امیدوارم هیچ ادمی از بیماری رنج نکشه و درد تو تنش نباشه . مخصوصا نی نی ها که خیلی رنج کشیدنشون برای مادر پدراشون سخته

* توی بیمارستان یه پدر و مادر با نگرانی بچه ی کوچولوشونو روی دست به سمت ای سی یو میبردن ...

* توی این چند روز خوابم شده خواب گنجشکی . تا چشممو میبندم با یه صدای کوچیک بیدار میشم حتی بدون صدا . اگرم نی نی بخوابه و بذاره که من بخوابم خودم نمیتونم ... همش نگران نکنه نی نی بالا بیاره ...

* توی همین چند روز اون قدر خسته و بی حال شدم که نگو ... چی میکشن اون مادرایی که بچه ی عقب مونده یا با بیماری های سخت و لاعلاج دارن !

* خدایا شکرت برای نعمت سلامتی . خدایا کمک کن یادمون نره چه نعمت بزرگی داریم و خواهش میکنم با بیماری ارزش اونو بهمون نشون نده ...


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : شنبه 1387/12/10 | 21:50 | نویسنده : سایـه |

کلمه های با مزه ی نی نی :

جامبدابدابدی =جامدادی ( ب کسره داره )

بَلوبَک = مارمولک

یَختَب = رخت خواب

لابش = بالش (ب کسره داره )

پُگُلال = پرتقال

ماکایوئی یوئی یوئی = ماکارونی

گوخَ یَ یَ یَ یَر = گورخر

فِفِر = ویفر

موت = مهر نماز

گمی گمون = رنگین کمون ( برنامه کودک )

نی نی مون لهجه ی ترکی داره ! نمیتونه ق رو تلفظ کنه و بجاش میگه گ . ف رو هم کمی غلیظ تلفظ میکنه و وقت ف گفتن یه فوت از دهنش میاد بیرون .

 

نی نی عاشق کتابه . صبح که از خواب پا میشه قبل از هر چیزی میگه مامان کتاب !  بر خلاف داداشش که قبل از شستن دست و روش تلویزیون رو روشن میکنه و تا بوق سگ هر چی نشون بده میبینه ! نی نی شعرای منوچهر احترامی ( خدا بیامرزدش ) رو خیلی دوست داره . خدائیشم ما هم که بچه بودیم دوسشون داشتیم . شعرای روون و قشنگ . نی نی عاشق این شعراست . اونا رو دست و پا شکسته میخونه . حسنی نگو بلا بگو ... حسنی ما یه بره داشت ... گربه ی من ناز نازیه ... دزده و مرغ فلفلی و بیشتر از اونها سلیمون بابا سلیمون ...

کتاب شعرای ناصر کشاورز هم خوبه کل کتابای نی نی کوچولو و نی نی تپلی و چاقاله بادومشو دوست داره ... البته اینا همش کتابای داداشش بوده که رسیده به نی نی . اونقدر کتاب داره که دیگه نیازی خرید کتاب نیست . چون پسرم از کتاباش خوب نگه داری کرده تقریبا همشون نوئن .

وقتی جائیش درد بگیره با ناله میگه : دَدَم اومد !

نی نی مون از قبل از 2 سالگیش ( درست یادم نمیاد از کی ) نقاشی هاش پر بود از دایره های ریز و درشت ... منو باباش خیلی تعجب میکردیم که یه بچه به این کوچولوئی همون اول بسم الله بتونه دایره بکشه ! این نقاشی شم مال اوائل اذره . قبل از تولد دو سالگیش .

      نقاشی نی نی

اینم نقاشی ماهی ( سمت چپ قرمز ) . تقریبا مال همون موقع هاست ...

         نقاشی نی نی

تازگیا میاد و میبوستمون و با محبت نگاهمون میکنه و میگه دوست دارم !

باباش خرید کرده بود و بین چیزایی که خریده بود شامپو صحت هم خریده بود . نی نی که اونو دید با ذوق فریاد کشید سامپو صحّت ! از اینجا فهمیدم که تبلیغات چقدر موثره ! تا مدتها اونو گرفته بود تو بغلشو ازش جدا نمیشد . تازه هوس حموم هم کرد !

خواستم مثلا نی نی رو از پوشک بگیرم . هر کاری میکنم جیشو نمیگه تازه سرپاشم که میکنم ، نمیکنه و بعد از بیرون اومدن خیس میکنه . منم پشیمون شدم  وقتی توی دستشوئی بهش میگم جیش کن جیشششش ... اونم میگه جیشششششش بعد یه جور با افتخار نگاهم میکنه انگار که مثلا چه گلی به سرم زده !

از بس خیاطی کردن مامنشو دیده هوس خیاطی کرده بود و نزدیک بود با قیچی چادر مشکی مو ببره !

نمیدونم کی قفل موبایلمو باز کرد و گوشت افتاد دست گربه ! منم متوجه نشده بودم . نی نی خانوم رفته توی مموری کارتم و یهو صدای یه اهنگ بلند شد . نی نی مثلا خواست من نبینم که چیکار کرده موبالیو پشتش قایم کرد و خودشو زد به اون راه . دیگه فکر نکرد که صدای اهنگه هنوزم داره میاد !

 

* خانوم مدیر جونم مدتیه که مسافر کوچولوش بدنیا اومده و اسمشم گذاشته محمد امین . مبارکتون باشه خانوم مدیر ...

* بابام یه میلیون تومن بهم هدیه داده ! هوراااااااااااا

* ما پارسال یه خونه ی نیمه کاره ( فقط دیوار ) 60 متری خریدیم و از اول پائیز تا الان داریم خرجش میکنیم . حیف که عید نمیتونیم خونه ی خودمون باشیم ... زیاد حسودی اون یه میلیونو نکنین اونم رفت تو شکم خونه مون . البته الان تقریبا بیشتر کارا انجام شده آستری کچ کاری و سنگ کاری پله ها هم تموم شده .

* کلاس خیاطیم تقریبا به اخراش رسیده ... خدا رو شکر امسال تموم لباسای عیدم از مدتها قبل اماده است . مانتو ، شلوار ، پیراهن ، مقنعه ، چادر ، دامن و .... فکر نکنین چون لباسامون اموزشی بوده پر از ایراده ها ! نه . ما اونجا همش سایز خودمون میدوختیم و اولش کوک شده پرو میکردیم بعد خانوم اگه اشکالی بود میگفت و ما درستش میکردیم . تازه منم چون از قبل کمی خیاطی بلد بودم در انتخاب پارچه ازاد بودم !

* یه نصیحت : هیچ وقت برای وبلاگ های تخصصی نظر نذارین .چون عمرا جواب تونو نمیدن !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : شنبه 1387/12/03 | 15:14 | نویسنده : سایـه |

سلامFlower

وای که این نی نی ما چقدر بزرگ شده .Sighحدود 23 ماهشه. دیگه مثل قدیما یه موجود بی دفاع نیست . هر کاری دوست داشت میکنه و هر کاری دلش نخواست با قاطعیت میگه نِمِخوام . وقتي هم كه بگيم اين كارو نكن با اخم و داد ميگه : بُكُنم !!

دستوری که ابلاغ میکنه باید اجرا بشه . و ما دربست بايد در خدمتش باشیم اگه چيزي بخواد مياد و اگرم خواب باشيم بيدار مون ميكنه و ميگه پاشو ... بيا ... بعد دستمونو ميگيره و ميبره و چيزي كه مي خواد نشون ميده و وقتي بهش مي ديم با مهربوني ميگه نَمنون!

خيلي هم جيغ جيغوئه ! مخصوصا وقتي پيش داداششه ... وقتي جيغ ميكشه انگار روي باند فرودگاه ايستاديم و يه هواپيما داره از بالاي سرمون بلند ميشه . نميدونم چرا اكثرا يه وجبي گوش من جيغ ميكشه . سوت جيغش باعث ميشه كه مغزم هنك كنه و مجبور ميشم با تكون سرم ريستش كنم !

خيلي به كتاب علاقه داره . من اوائل كه كتاب شعر براش مي خوندم علاقه اي به شعرش نشون نميداد . فقط دوست داشت كه اسم تصاوير رو براش بگم تا تكرار كنه .بيشتر به حالت هاي ادمك ها تو كتاب توجه داره كه متاسفانه ما بزرگا اصلا دقت روش نداريم . مثلا وسط خوندن من يهو يه جوجه رو نشون ميده و مي گه : تسيد (=ترسيد ) يا يه گربه كه زبونش بيرونه و همون طور زبونشو در مياره . الانم دلش مي خواد يكي كنارش بشينه و اون اسم شكل ها رو بگه و اون طرف هي تشويقش كنه ، البته اگه طرف حواسش پرت بشه يا يه جاي ديگه رو نگاه كنه ناراحت ميشه .

تو ماه رمضون براي اولين بار متوجه شدم كه داره شعر هاي كتاب و زمزمه ميكنه . مثلا مي خوند : مامان جونم، مخجونه ! ( مامان جونم ، مهربونه ) يا واسا واسا ...موسه عاقل بود ... آآآآخ ( رجوع كنين به شعر يه روز يه اقا خرگوشه ). البته اينا كلمات مفهومشه .بين اينا يه سري كلمات نامفهوم هم اهنگ شعر ميذاره ... الانم كه يه قلم و كاغذ بر ميداره و مي افته دنبالم كه نخاشي بخش . يا ميگه چش چش _ابو .

گاهي كلمه ها رو بخش بخش ميگه . نميدونم چرا . معمولا اين طور صحبت نميكنه ولي هر وقت مي خواد بگه ماهي بخش ميكنه و مي گه : ما - هي . يا گاهي ميگه :آ - ده ( اره ).

يه بار باباي بچه ها براشون عروسك بادي خريد . از اينايي كه زيرش اب ميريزن و تعادل داره . كه با مشت و لگد هم از رو نميره و بازم راست تو چشت نگاه ميكنه .پسرم اسمشو گذاشت كاريندا . هي با مشت ميزدش كه ديديم ني ني هم با مشتاي گره كرده داره ميره به جنگ ! پسرم عروسكو ميبره عقب و ولش ميكنه و عروسكه با سرعت مياد به طرف ني ني . ني ني بيچاره چنان ترسيد كه نگو . هنوزم زياد طرفش نميره .كلي باهاش كار كرديم تا الان گاهي نازش ميكنه . ما هم به پسرم سپرديم تا پيش ني ني مشت بازي رو تعطيل كنه تا روي بچه اثر نذاره . جالب اينه كه ني ني به عروسك ميگه بُگو بُگو .ديگه ما هم بهش همينو ميگيم و كاريندا فراموش شد .

هر وقت دارم توي اشپزخونه كار مي كنم ني ني مياد و مي خواد بغلش كنم . خوب منم كار دارم و نمي تونم . اونم زار مي زنه . ناله مي كنه . گريه مي كنه . منم براي اينكه سرشو گرم كنم ميام و كنار دست ني ني اون پايين ميشينمو سيب زميني ، بادمجون ، خيار و ... پوست مي گيرم .ني ني هم حس انسان دوستيش گل ميكنه و بهم كمك ميكنه ! تا يه لبه ي كوچولو از پوست جدا ميشه زود با تمام قدرتش اونو ميكشه . بعضي وقتام از چاقو جلو تر ميره و با ناخونش مي خواد پوست رو جدا كنه .

وقت شستن پاهاش كه ميشه معمولا با خوشحالي مي دوئه به طرف دستشويي . تا ابو ميگيرم رو پاش بر مي گرده و منو بغل ميكنه !

تلفني با ادم خيالي صحبت ميكنه . اول صحبتشم هميشه ميگه : ايو ؟سَيام .

تا ببينه كه كسي ، عكس يا فيلم تو موبايل يا دوربين داره نگاه ميكنه زود سرشو مياره جلو و ميگه : بينم ...بينم ...

وقتي مي خواد تند راه بره دست چپشو هي تند تند تكون ميده .Heart Smile

وقتي دارم شعر مي خونم يا يه كسي داره چيزي مي خونه همراه اونا لب ميزنه ، همراه با اداهاي بانمك ! بعد گاهي هوس ميكنه همگي با هم دست بزنيم يا سينه بزنيم مثل ميون دارها مياد وسط و هي به همه تذكر ميده كه : بسَن ! بسَن ! (بزن)

به انگشتر من و باباش خيلي علاقه داره و بهش ميگه اگش . و معمولا انگشترامونو بايد از هر جايي كه فكرشو نميكنيم پيدا كنيم .

خيلي زود رنجه و تا بهش بي محلي كنيم خيلي ناز قيافه اش گرفته ميشه . بعد خيلي زودم خوشحال ميشه .

چند تا از كلمه هاي ني ني :گرگ=گگ . گنجشك = بسيد ( به كسر ب ). الاغ = آلاگ . خروس = خويوخ ( ديشب اين كلمه به تكامل رسيد و شد خويوس ) . مرغ = مك . گربه = ميوم ( البته بخاطر صداي گربه بهش ميگه ميوم وگرنه درست ميگه ) . موش = موس . زنبور = سمور . مورچه = موسه . غاز = گاس . گاو = گاف . جوجه = سوسه . پروانه = بدونه ( به كسر ب ) . لاك پشت = خا - پسد . عروسك = عسويك . توپ = بوب . درخت = ديخت . حلزون = اَلسون و .............

مي خواد يه كاري رو بكنه اول اجازه مي گيره حتي وقتي مي خواد بزنه ! ميگه :بسَنَم ؟ تا نگيم اره هي ميگه .... چند روز پيش ديدم عروسكشو گرفته بهش ميگه بسنم ؟ بعد يكي ميزنه تو سرش . بازم گفت بسنم ؟ بازم زد تو سرش !!!!

فعل ها رو جا بجا ميگه . مثلا من بهش مي گم اِ ... ريختي ؟ با ناراحتي ميگه ريختي ! ميگم بگيرم؟ سرشو تكون ميده ميگه بگيرم !

معمولا حرفاشو میتونه به بقیه بفهمونه . یه فعل همه کاره هم داره که قبلا بیشتر بکار میبرد . الانم گاهی اونو میگه . یس !!! ( به كسر ي ) یس یعنی ببین . یس یعنی بده . یا گاهي یس به چيزي ميچسبه که تبدیل به اِس میشه . مثل اَم اِس که یعنی اَم (خوراکی) بده ! و ...بعضیا هم خنده شون میگرفت و میگفتن : نی نی تو فرستادی کلاس زبان ؟

با داداشش خيلي مهربونه . خيلي وقتا داداشش خيلي بهش محبت ميكنه ولي اگه بخواد دعواش كنه حسابي جيغ و گريه اشو در مياره . داداشش ازش انتظار داره مثل خودش فكر كنه و مثل خودش بفهمه !!!

* يه بار تو مهموني يكي ازم پرسيد چرا به ريحانه ات همش ميگي ني ني ؟

* اين چيزايي كه نوشتم معمولا هر ماماني تجربه كرده و براش تجديد خاطره است و ياد كوچولوئياي بچه ي خودش مي افتن . منم نوشتمش تا يادم نره .

                                      

مراحل رشد کودکان ۱۲ تا ۲۴ ماهه

از سایت نی نی سایت

از سایت نی نی لند

مشکلات مادران :

مرحله ی حرف زدن

بد غذایی در کودکان نو پا و روش های مقابله

اموزش توالت رفتن به کودک

ایا کودک برای گرفتن از پوشک اماده است؟

چگونگی تبدیل کردن توالت رفتن به سرگرمی

کاهش پیشامد های اتفاقی

پوشک گرفتن موفق از دختران

پوشک گرفتن موفق از پسران

 


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : دوشنبه 1387/08/06 | 12:20 | نویسنده : سایـه |

سلام

امروز نی نی رو برای اندازه گیری قد و وزنش بردم مرکز بهداشت . فکر نکنین که یه مادر دلسوزم و همیشه به موقع نی نی رو میبرم . نه ... از واکسن ۱۸ ماهگی تا الان که بیشتر از ۴ ماه گذشته نبردمش . تازه قبلشم ۵ ماه نبرده بودمش و برای زدن واکسن مجبور شده بودم .  یادتون میاد ماجرای واکسن زدن نی نی رو ؟

این بار نی نی واکسن نداشت . ولی از بس لاغریش چمشگیر شده بود و از مرد و زن همه بهم میگفتن که بچه خیلی اب شده خواستم ببینم اوضاع از چه قراره که دیدم واااای .....

نی نی که ماه های اول تولدش تپلی نوع دو داشت حالا رسیده بود به وزن متوسط . تازه قدشم ۲ سانت کمتر از حد نرمال بود !!!!!!!

اولش مسئول مرکز تا چشمش به جاهای خالی پرونده افتاد شروع کرد که شما چرا بچه تونو منظم نمیارید ؟ بعد که دید نی نی روند رشدش متوقف شده با سرزنش بهم گقت : ببینم ! مطمئنی بلایی سر این بچه نیاوردی ؟

بعد شروع کرد به بازپرسی که : اصلا بهش غذا میدی ؟ قطره هاشو مرتب بهش میدی ؟ اصول قطره اهنو رعایت میکنی که قبل و بعدش شیر نخورده باشه ؟

منم شروع کردم به توجیه ... خیلی بد غذاست ... اصلا چیزی نمی خوره ... ما تو مسافرت که بودیم نشد دقیق بهش قطره هاشو بدم . ( ۵ در میون می دادم ) تو ماه رمضون که روزه داشتم خیلی لاغر شد ...

خانومه بهم گفت که اگه قطره ی اهنو مرتب و با رعایت اصولش به نی نی می دادم باعث ایجاد اشتها  میشد و الانم باید مقدار اهنو دو برابر کنم . گفت که باید به بچه غذاهایی مثل کته و ماکارونی و الویه که هم بچه بیشتر رغبت داره و هم چاغ کننده است بیشتر بدم . گفت که کمی رشد قد نی نی یعنی کلسیم کافی بهش نرسیده و باید هر روز بهش شیر پاستوریزه بدم  و قرار شد ماه بعد دوباره بریم برای بررسی .

وقت برگشت رفتم دارو خونه و کلی قطره و قرص ویتامین و کلسیم گرفتم . هم برای خودم هم برای نی نی . اره ... ما هر دو مون ضعیف شدیم . از کجا معلوم منم استخونم پوک نشده باشه ؟ میدونم با قرص و دوا نمیشه خودمونو قوی کنیم ولی یه وقتایی اونم در کنار تغذیه لازمه .

یادم میاد اوائل تولد نی نی من خیلی به خودم میرسیدم . هر روز خرما و شیر و پسته و ... قرص اهنو مولتی و کلسیم و ... ولی حالا نه .

باید از این به بعد هم بیشتر به خودم برسم هم به نی نی ... اصلا باید به همه ی افراد خانواده برسم ...پیش به سوی تغذیه ای مناسب !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : چهارشنبه 1387/07/24 | 13:1 | نویسنده : سایـه |
سلام 

چند وقت قبل یه چند تا از کارای نی نی رو نوشته بودم و بعد نشد بذارمش تو وبلاگ . امروز یه سری به فایلم زدم و دیدمشون . گفتم اگه زود تر نذارمشون دیگه قدیمی میشن .این کارا مال حدود دو سه ماه پیشه . اینا رو که دیدین از کارای جدیدشم براتون میگم !

نی نی : آب .
 بیا اب !
نه ... آب .
 تو یه لیوان دیگه می خوای ...بیا ...
نه ... آب !!
اب تو بطری می خوای ؟
نه ... آب !!!
شیر می خوای ؟
نه ... آب !!!!
گرسنه ای ؟ هَم بدم ؟
نه ... آب !!!!!
زرد الو می خوای ؟
نه ... آب !!!!!!
اخه چی بدم بهت ؟ چی می خوای ؟
آب !

!!!!!!!!!!!!!!

***

(من مشغول نوشتن پشت کامپیوتر )
نی نی : بابا
باباش : بله ؟
بابا
بله ؟
مَ ایده نینَ بالا
( بالا ؟ نگاهی به نی نی کردم . روی صندلی کناری من ایستاده بود .)
من : اِ !!!! این چطوری رفته اون بالا !!!
باباش : به به ....  مادر سربه هوا !

***

نی نی : مامان
بله ؟
ـ :مامان !
بله ؟
ـ :مامان
بله ؟؟
ـ :مامان !
بله
ـ :مامان
بله !!!!
ـ :مااامااان
بله !
ـ : اَدَ دَدیده دودا دید دِه .
 دودا دید دِه ؟
ـ :آده ( اره )
اوهوم !

***

داشتم باغ وحش حیوانات پسرمو از رو زمین جمع میکردم
اسب یه طرف کرگدن یه گوشه  زرافه یه ور ...
خوب که نگاهشون کردم دیدم گورخر یال نداشت ، خروس و اردک پا ، شتر پوزه ، اسب یه گوش ، اسب ابی دم و گاو یه شاخ !
مثل اینکه باید حیوونا رو قایم کنم تا نی نی بزرگتر بشه ! امان از این نی نی !

***

* نی نی الان کلمات زیادی بلده . به هر چیز بسته بندی شده ای که خریده میشه میگه مسنی ( = بستنی )حتی اگه رشته و نمک و ... باشه .
*  همه اش دلش می خواد بغلش کنیم و ببریمش کنار پنجره تا بیرون رو تماشا کنه . اخه بچه رو دو هفته یه بار هم نمی بریمش بیرون !!! بابا جونش هم میگه اگه ببرمش ددری میشه !هر و قت هم که می خواد بره بیرون یا کفشش یا لباس بیرونی شو میاره و میگه بوسوس ( = بپوش )
* غذا که می خواد بخوره قاشق نمی گیره ... و با دست دونه دونه برنج رو میذاره دهنش و بعد یه خورده که می خوره دستاشو بالا میاره و میگه دس سی ( = دستشویی ) و بین غذا خوردن دو سه بار باید پاشم و دست شو بشورم . وقتی هم که به دستش مایع دستشویی میمالم با ذوق بهم نگاه میکنه !
* به مامان بزرگ هاش میگه مامان و به بابابزرگاش میگه بابا . البته کسی بهش یاد نداد و خودش این طور صداشون کرد . داداش و عمو و عمه و خاله رو هم خیلی قشنگ مثل ادم بزرگا میگه !
* وقتی یکی رو که دوسش داره رو بعد از مدتی میبینه خیلی باحال میگه سیام ( = سلام ) وقت خداحافظی هم دستشو از مچ می گردونه و میگه خساسس ( = خداحافظ ) یا میگه بایای ( = بای بای )
* چند شبه که شبا قبل از خواب براش کتاب قصه میخونم . دیگه ول نمی کنه و هی دو باره و دوباره میگه بوقون ( = بخون ) منم وقتی که دیگه چشام کور میشه و نمی دونم چطور از دستش خلاص بشم چراغ و خاموش میکنم .
* و معمولا وقتی که حسابی کار خونه سرم ریخته میاد و دستا شو تا جایی که میتونه بالا میاره و میگه بخل ( = بغل ) یا میگه بالا .
* وقتی می خواد یه کلمه ای رو با تاکید بگه مثلا بگه بغلم کن میگه بَ بغل ... یا با بالا .
عاشق اینه که تو ایینه ی دست شویی خودشو ببینه . معمولا وقتی پاشو می شورم باید جلوی ایینه مدتی داشته باشمش !
* خیلی وقتا بهمون زور میگه و مجبور مون میکنه از روی صندلی پاشیم تا اون بشینه . یا یه میوه یا یه چیزی رو که دست کس دیگه ای هست رو می خواد . برا همین معمولا اول میذاریم نی نی انتخاب کنه . و همیشه هم بزرگتر و بهتره رو انتخاب میکنه !
* مدتیه که یهو از این رو به اون رو میشه . از یه نی نی ناز و ملوس یهو تبدیل به یه موجود لجوج و جیغ جیغو می شه و تا یه چیز میشه قهر میکنه یا جیغ و گریه راه میندازه . وقتایی که بدون لج
گریه میکنه با یه دست جلوی دهن و بینی شو میگیره و حسابی خوردنی میشه .
* جمله هم میسازه ... البته حدود ۴ ماه پیش اولین جمله شو گفت . اب بده !
                 اب بازی 
* عاشق اب بازی تو اتاقه . که بهش میگه اببادی ( = اب بازی ) .
* وقتی صداش کنیم با دهن باز میگه ها ؟ بعد ما میگیم ها نه بله ! اونم زودی میگه بله .اسمشم میگه آآنه ( = ریحانه )
* به توپ و بادکنک میگه بوب .
* اعضای بدنش رو میشناسه و از حیوونا هاپو و گاو و ببعی و مرغ و ( که به همه نوع پرنده میگه گدگدا ) ماهی و  گربه رو میشناسه و صداهاشونم میدونه .
* و همیشه هم افعال معکوس بکار میبره و هر چی رو که بخواد و ازش بپرسیم که اینو می خوای میگه : نه !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : پنجشنبه 1387/05/24 | 20:30 | نویسنده : سایـه |

سلام

این نی نی کوچولوی ما خیلی کتاب دوست داره ! تموم عشقش کتابه و همه اش کنار کتابخونه ی باباش می ایسته و با اونا ور می ره . یا هلشون میده تو یا دونه دونه میندازشون بیرون .Reading a Book یه دفعه چشم مون میافته بهش و میبینیم بین کوهی از کتاب داره دست و پا میزنه و ...... جرررررررررر

همین چند روز پیش تا صدای جر اول اومد و متوجه اش شدیم ، هی گفتیم نه ! نه ! ولی اون با خونسردی بقیه ی کارشو تموم کرد و با معصومیت نگاهمون کرد که من دلم سوخت ، ولی باباش مثل قرقی رفت جنازه ی کتاب رو از چنگال نی نی در اورد و نی نی رو با خشم نگاه کرد و زد پشت دست نی نی ! یهو نی نی یه زجه ای زد که دل باباشم کباب شد .

البته این فقط یه نمونه از علاقه ی نی نیه ! بجز پاره کردن ، نی نی کاغذ و تو دهنش میذاره و اونو میخوره !!! نی نی این عادت رو با مکیدن جعبه های دارو شروع کرد ، همیشه گوشه و کنار جعبه ی قطره هاش مکیده و سوراخ بود !! فقط نمی دونم چرا با اینکه دفتر تلفن رو پر پر و خط خطی کرده ولی تا حالا نخوردتش !

* هر وقت صدای پاره کردن کاغذ میشنوم ، میدوئم میرم دهن نی نی رو با انگشت بازرسی میکنم ، اونم اونقدر زرنگه که کاغذه رو گوشه ی لپش قایم میکنه .یا اصلا دهنشو باز نمی کنه.

* ما به نی نی یه سری کتابای قدیمی داداشش رو دادیم تا کاری به بقیه ی کتابا نداشته باشه...الان هم که نی نی مثل بچه محصلا یه مداد یا خودکار دستش میگیره و کتاب و دفتر همه رو خط خطی میکنه .

* چند وقت پیش تو پوشک نی نی یه برچسب پیدا کردم !!! یه بارم یه پوست پسته ، به چه درشتی !!!

* تو خونه ی ما دست گرفتن هر گونه مداد و خودکار اعم از رنگی و غیر رنگی برای نی نی ممنوع شد .

* دوستان عزیزی که منو تهدید کردن به جهیزیه ی نی نی دست نزنیم بخونن !!!

این یه ترفند بود !گفتم از جهیزیه اش کم کنه چون تا اون موقع حتما یادش میره و نی نی متضرر نمیشه !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : دوشنبه 1386/12/13 | 10:37 | نویسنده : سایـه |

نی نی ما این روزها دیگه برای خودش خانمی شده . ده ماهش تموم شده و پا گذاشته تو یازده ماه .دو ماه دیگه تولد یک سالگی شه شوخی که نیست !

تا همین چند ماه پیش حتی نمی تونست گردنش رو بالا بیاره ولی الان پاشو میکنه تو دهنش !

تو همین ده روز اخیر ۳ تا دندون در اورده ( چهارمی اش هم تو راهه ) که با ۲ دندون قبلی اش میکنه به عبارتی ! ۵ دندون

یه سوراخ هم تازگی ها روی صورتش کشف کرده که گاهی انگشتشو فرو میکنه اون تو !! ( بینی )

سوراخ گوشش رو هم که قبلا کشف کرده بود . الانم به جز خودش رو سر هر کس دیگه ای هم که این سواخ ها رو ببینه انگشت کوچولوشو فرو میبره تا ته توی اون سوراخ تا ببینه مال خودش بزرگ تره یا مال اونا !


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : چهارشنبه 1386/07/18 | 13:51 | نویسنده : سایـه |

سلام به همه

بازم تو مسافرت تونستم اپ کنم

این روزا نی نی کوچولو اونقدر وروجک شده که نگو ! جلوی مهمونا مثل یه دختر خوب و با ادب و متین ساکت و ارومه ولی بعد اونقدر جیغ و ویغ میکنه که من مهربون  گاهی سرش داد میکشم !

نی نی وروجک !!

این جوری به قیافه اش نگاه نکنین خیلی وروجکه !  هر چی میبینه با تمام توانش تلاش میکنه تا بدست بیاره و اگه نتونه ما رو وادار میکنه که بهش تقدیم کنیم !

الانم دو تا دندون کوچولو داره که همه اش سعی میکنه اونا رو با انگشت من امتحان کنه !!!

خیلی راحت هم می تونه بشینه .

اما هنوز نمی تونه چهار دست و پا بره ... فقط مثل پرگار دور میزه !

 


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : دوشنبه 1386/06/12 | 16:6 | نویسنده : سایـه |

بقیه ی کار های نی نی کوچولوم

شستشو :

توی وان وول میزنه ....و می خواد اب رو بگیره و ببره به دهنش ...

تا وقتی تنش رو میشورم ارومه ولی تا اب به چشمش می خوره ...........

خواب :

توی خواب  قلت میزنه گاهی سر و ته میشه ...

نزدیکای بیدار شدنش که میشه ، هی خودشو کش و غوس میده .... و اخرش چشماشو باز میکنه و یه کش و غوس حسابی .....

وقتی خوابش میادانگشتاشو از پیشونی اش میکشه به سمت پایین ... انگشتاش اول تو چشمش گیر میکنه .... میاد به سمت بینی اونو با مشتش می ماله ... بعد تا دهنش ..... و دوباره از اول .....

توانایی ها :

میتونه چیزها رو بگیره و نگه داره . هر چیزی رو که میبینه برای گرفتنش تلاش میکنه .

وقتی به پشت می خوابه زود قل میزنه و به شکم بر میگرده و هی دماغ کوچولوشو میزنه به زمین وشروع میکنه به گریه . تازگی ها بابا یادش داده که اگه خسته شد سرشو بذاره زمین و اونم میذاره ... ولی گاهی فراموش میکنه .

خیلی ناز و بلند بَ بَ ب َ و مَ مَ مَ میگه ( با انگشت گوشه ی لبش ) و بعضی وقت ها هم حروف رو ترکیب میکنه و ....

گریه ها :

گاهی غریبه هایی رو که می خوان بغلش کنن رو حسابی ضایع میکنه و جیغ میکشه

تا منو می بینه ، خودشو ناز میکنه ... ( من در حال رد شدن از کنارش ) نق میزنه ... بعدشم میزنه زیر گریه .....

از صدای عطسه و سرفه و هر صدای بلند ، به شدت میترسه و گریه اش می گیره ...حتی اگه خواب باشه بیدار میشه و ...

گاهی که ازاد میزارمش ( بدون پوشک ) ، تا شلوارشو خیس می کنه از خواب بیدار میشه و گریه می کنه

تازگی ها وقت گریه جیغ میکشه  جیییییییییییییییییییییییییغ گوش خراش !!

تعویض پوشک :

موقع تعویض پوشک اروم به کارهای من نگاه میکنه  و هر چی دم دستش بیاد به دهن میبره . از زیر پایی گرفته تا شورت گرهی .

کوچیک تر که بود وقت عوض کردن پوشک ، صدای باز کردن چسب پوشک کامل که میومد یک دفعه با شدت شروع می کرد به دست و پا زدن .


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : پنجشنبه 1386/04/21 | 9:19 | نویسنده : سایـه |

سلام

امروز نی نیه من هفت ماهش تموم شده و داره میره تو هشت ماه .حالا می خوام از کار های نی نی بگم .ولی چون زیاد میشه اونو تو چند پست می ذارم ......

یه ماه پیش می خواستم از کار های نی نی بنویسم که نشد .البته تو شش ماهگی هم تقریبا همین کارها رو میکرد ولی الان بهتر انجام میده.

غذا خوردن نی نی :

وقت دادن قطره ، قطره چکان رو میگیره و یا یهو با یه حرکت سریع ، پرتش میکنه.

قطره ی آ + د رو خوب میخوره ، مولتی ویتامینو جوری میخوره که انگار ترشه

ولی قطره اهن رو با تنفر می خوره و اون قدر قیافه اش با نمک و مامانی میشه مثل وقتی که ادم چیز تلخ می خوره . من با اینکه دلم براش میسوزه ولی از حرکاتش خنده ام میگیره .

وقتی داریم اب یا چای میخوریم با دهن باز صدای خواهش گونه ای از خودش در میاره که ما می فهمیم که اونم اب میخواد

وقتی گرسنه اش میشه تا من می خوام بهش غذا بدم زود به پهلو قل میزنه و دست شو بالا میاره و دهنش و باز میکنه و اماده ی خوردن میشه

وقت خوردن فرنی تو قاشق غذا فوت میکنه و اونو به همه جا پخش میکنه . هم تو سر و صورت خودش هم من .

وقتی داریم غذا میخوریم اونقدر نق می زنه که باید تو بغل مون بشینه و دهنش و باز می کنه و سرشو به سمت لقمه ی غذا میبره


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : سه شنبه 1386/04/19 | 11:33 | نویسنده : سایـه |

نی نی کوچولو مثل یه عروسکه . یه عروسک سخنگو ولی بدون برق و باطری ....

عجیب نیست ؟ یه موجود کوچولو ، مثل ادم بزرگها ولی 3-2 وجبی !! دستِ کوچولو ، پای کوچولو ، کله ی کوچولو .... وقتی یه ادم بزرگ بغلش می کنه بیشتر احساس می کنی که مثل عروسکه . عروسکی که مال خودته . و اونم دوست داره که فقط مال تو باشه نه کس دیگه .

میتونی مثل بچگی هات عروسکت و بغل کنی و ببوسیش ، لباسشو عوض کنی ، یه کوچولو فشارش بدی ، راستکی پوشک تنش کنی و بهش غذا بدی .

اونم عوضش برات لبخند میزنه و رفتنت و با نگاهش تعقیب میکنه و از دوری تو گریه میکنه .

 چه کیفی داره عروسک بازی ....

دلتون بسوزه من عروسک خوشگل دارم ....شما ندارین !!!


موضوعات مرتبط: دخترم

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1386/04/18 | 9:10 | نویسنده : سایـه |
 

سلام

۲روز پیش پنجمین ماهگرد تولد نی نی گلم بود .نینی کوچولو این روزا خیلی مریضه. سرفه های خیلی شدید میکنه که دل ادم کباب میشه دکتر براش ۳ تا امپول نوشته (که باید دو سومش تزریق بشه) و یه شربت چرک خشک کن . طفلک وقتی سرفه میکنه با هر سرفه اش پاهاش میپره تو هوا . خیلی ناراحتشم . وقتی سرفه اش میگیره یه زبونه کوچولو از توی غنچه ی لباش پیدا میشه و با چشای پر اشکش ما رو نیگا می کنه که الهی مامان واسش بمیره .تا حالا ۲تا امپول و زده .وقتی امپولش میزنن تا ۴۰-۳۰ ثانیه لبش کبود میشه بدون هیچ صدایی مثل تشنجی ها دست و پا میزنه .من طاقت دیدن زجر کشیدن نی نی مو ندارم خدایا نی نی گلم زوتر خوب شه


موضوعات مرتبط: دخترم

تاريخ : جمعه 1386/02/21 | 10:15 | نویسنده : سایـه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.