تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان


نوشـــته های یـه مــامـان

خـــــونه ی مامان نی نی

یادتونه ......

وقتی که بچه بودیم از همه چیز گنده تر و خوشگل تر و بهتر رو  ور چین میکردیم !!!!!!!!! با اینکه همیشه نصفش رو که می خوردیم دیگه سیر میشدیم ولی بازم وقت خوردن میوه که میشد حتی قبل از تعارف کردن دست میبردیم و میوه خوشگل تره و میگرفتیم ......

اما حالا که بزرگ شدیم باید میوه های نیم خورده ی بچه ها مون رو بخوریم . یا انگور دون شده ... یا میوه های لک دار .... یا میوه های کوچولو یا پوسیده و کرم خورده.... چون اونا زودتر خراب میشن . یا طرف دار ندارن ..... شاید هم اصلا برای ما بزرگتر ها چیزی نمونه ....

وقتی بچه بودیم دنیا برامون خیلی قشنگ بود ....

ولی الان ......

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/06ساعت 16:53 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام بچه ها

وای که چه قشنگ بود بچگی هامون . نه !

تمام زندگی مون ختم میشد به درس ... بازی .... و کارتون ....

یادش بخیر .........     بابا اب داد ... تصمیم کبری ... کوچ پرستو ها ... انار   صد دانه یاقوت  دسته به دسته ...

یادش بخیر .........    بنر  ... کیت و لوسیمی ... سند باد ....

یادش بخیر  ........... خاله بازی با عروسک پارچه ای . با دیگ و قابلمه های کوچولوی پر از خیار و سیب ریز شده .

یادش بخیر بچگی ....

ای کاش میشد همیشه یادمون بمونه چطور بزرگ شدیم ...و چطور بچگی کردیم ....

من که خیلی غرق دنیای بزرگتر ها شدم و فراموش کرده بودم که قبلا هم کوچیک بودم ... بچه بودم ... نی نی بودم .... تا اینکه بانوی جنگل با عکسی که از کارتون بنر تو وبلاگش گذاشته بود یادم انداخت ... اره منم یه روزی بچه بودم ...دلم میخواد به هوای بچگی یه بازی با هم شروع کنیم ...

بازی برنامه کودک هایی که تو بچگی می دیدیم   " کارتون ها و شخصیت ها "

هر چی از اون یادمون میاد و عکس و بهترین قسمت اون کارتون و هر چیز مربوط به اون ....

چطوره ؟ تازه بعدش میتونیم یه بازی دیگه شروع کنیم هر چی که شما دلتون بخواد ....

اسم کارتون ها رو توی ادامه مطلب مینویسم شما هم کمک کنید تا یادمون بیاد


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12ساعت 11:6 توسط سایه - مامان نی نی| |

سلام

چند روزی بود که حال و حوصله هیچ چی رو نداشتم ولی چیزایی که می خواستم بنویسم توی سرم می چرخید .برای خلاصی از این سر درد مجبور شدم بنویسم تا ببینم چی میشه .ا

لان یه سری به بانوی جنگل زدم .از طلاییه و شهدا نوشته بود منم حال معنوی بهم دست داد و یاد بچگی افتادم یاد اون موقعی که به خاطر کار بابام مجبور شدیم بریم ابادان .میگم مجبور چون تازه اتش بس شده بود وهنوز معلوم نبود چی میشه .بابای بیچاره یه سال تنها اونجا موند چون اوضاع خطری بود ولی بعد ما هم رفتیم ۱۱-۱۰ سالم بود وقتی رسیدیم ابادان هیچ پرنده ای پر نمی زد تو خانواده های نیروی انتظامی مابودیم و یه  ابادانی .

مایحتاج زندگی مون رو از پادگان تامین میکردیم چون نه مغازه ای باز بود نه نونوایی .تو مدرسه اونقدر شاگرد کم بود که بچه ها مخلوط بودن .وای که چه دورانی بود ما که تو صلح اونجا بودیم اونایی که توبمباران و جنگ بودن چیکار می کردن .خونه ها خراب در و دیوارا ترکش خورده زمین پر از وسایل شکسته و داغون .روی بعضی دیوار ها و زمین اثر خون بود یعنی اونجا کبوتری پر کشیده بود یا پرش شکسته بود .

عجب حال و هوایی بود یادش بخیر . هر وقت از کوچه هاش میگذشتم دلم یه جوری می تپید این حس که تو این کوچه ها رزمنده ها و بسیجی ها عبور کردن و شهید شدن  تو همین خونه ها زن ها و بچه ها زیر اوار موندن دلمو می سوزوند. واقعا انگار کسی همرام بود  کسی اونجا حضور داشت خیلی عجیبه ولی تا حالا یادم نبود.

حیف که اون موقع بچه بودم و چیز زیادی نمی فهمیدم و گر نه کلی حال میکردم تو اون همه معنویت .ای کاش الان اون موقع بود .......

نوشته شده در سه شنبه 1386/02/18ساعت 10:3 توسط سایه - مامان نی نی| |


Design By : Night Skin