خـــــونه ی مامان نی نی
سلام سریال دلنوازانو نگاه میکنین ؟ انتقادهایی که درباره اش میکنن و خوندین و شنیدین ؟ نظرتون درباره ی این سریال چیه ؟ به نظر شما دیدنش وقت تلف کردنه یا برای وقت گذرونی و تفریح بد نیست ؟ تنها چیزی که ذهن منو به خودش مشغول کرده ازدواج بهزاد ۲۳ ساله ( اخه ستایش ۲۴ سالشه و بهزاد هم از ستایش کوچیکتره ...) و یلدای ۲۶ ساله اس ! اون هم بدون هیچ مخالفتی از سوی بقیه ... در حالی که اصلا ذهن بیننده به سمت سن اونها نمیره و به نظر بیننده خیلی هم به هم میومدن ! حالا فکر کنین که قرار بود بهزاد با مهتاب (فکر میکنین مهتاب چند سالشه ؟ ) ازدواج کنه !!!! به نظر شما ازدواج یه پسر با دختری بزرگتر از خودش خوبه یا نه ؟ اگه فکر میکنین تو این اوضاع بی شوهری و ترشیده شدن دخترا اگه پسر کوچکتر به خواستگاری بیاد باید زود نون رو به تنور چسبوند به نظرتون چند سال بزرگتر باشه بد نیست ؟ یه نفر میگفت چه اشکالی داره حضرت خدیجه هم از حضرت محمد سالها بزرگتر بود ولی زندگی شون خیلی هم خوب بود ... به نظر من نمیشه حضرت خدیجه با اون عظمت رو با زنای امروزی مقایسه کرد . زنای امروزی که به شوهر بزرگتر از خودشون ریاست میکنن و سرش غر میزنن حالا اگه شوهره کوچیکتر از اونها باشه که دیگه هیچی !!!! به نظر من که زن باید حتما از مرد کوچیکتر باشه . حالا هم سن و سال هم بد نیست اما اصلا اقا پسرا وقتی دیدن طرف ازشون بزرگتره باید قیدشو بزنن . دختره هم اگه دید کوچیکتر از خودش با علم به این موضوع اومده خواستگاری ( البته باید دید چرا یه پسر میخواد با زنی بزرگتر ازدواج کنه ! از روی ترحم ؟ یا عشق ؟ یا مصلحت ؟ یا اجبار ؟ یا .... ) نباید قبول کنه چون تو خونه نمیشه دو نفر رئیس باشن !!!!! ولی خوب به قول همسرم همیشه استثنا هم وجود داره و ممکنه گاهی زنهایی هم پیدا بشن که از ذوق و شوق بر اورده شدن حاجت شون چنان مطیع و گوش به فرمان شوهر کوچیکتر از خودشون بشن که باعث حیرت دیگران بشه .... یکی بود یکی نبود ... یه سایه بود که خیلی مهربون بود !!! سلام ممنونم از تبریکاتون . داشتم فکر میکردم که متولد شدنم چقدر پر خیر بوده ! خدایا ...دستت درد نکنه منو افریدی . * شمارش معکوس رو برای برگشت به خونه شروع کردم ... ماه رمضون هم افتاده به سرازیری ... چه ماه شیرینی بود ... سلام در روز تولد بهترین زن دنیا ، نمیدونم چطور به بهترین زن زندگی ام بگم که دوستش دارم ... چطور بهش بگم که مامان جونم . ممنونم که زندگیت رو فدای ما کردی ... چطور بهش بگم که الان که خودم مادر شدم درک میکنم چقدر زجر کشیدی تا ما رو بزرگ کردی ... چطور بهش بگم که مامانم ... فدای مهربونیات ... قربون فداکاریات ... بمیرم برا همه ی دردات ... مامانم ... نمیتونم اینا رو بهت بگم ... میدونم که نمیتونم ... میدونم که مثل هر سال فقط از پشت تلفن بهت میگم مامان جونم روزت مبارک . فقط همین ... میدونم که بازم وقتی دیدمت نمیتونم دستاتو ببوسم ... اخه چرا ؟ چرا ماها این جوری هستیم ؟ چرا نمیتونیم محکم مامانمونو بغل کنیم و ببوسیم ... سرمونو بذاریم رو پاهاش و دستشو بذاریم رو صورتمون و ببوسیم و بگیم دوستش داریم ... با اینکه میدونیم این کارمون از بهترین هدیه های دنیا براشون با ارزش تره ... متاسفم برای همه ی اونهایی که مادر ندارن و امیدوارم که خدا مادرهای در گذشته رو رحمت کنه ... تولد حضرت زهرا (س) و روز مادر * سلام دوستای من ... ببخشید که بعضیا تون اپیدین ولی منو ندیدین آروم و بی حرکت روی زمین دراز کشیدم و اروم چشمامو بستم و فکر کردم که مثلا مُردم ! هیچ حسی نداشتم ! یعنی مرگ به همین اسونیه ؟ اون لحظه ی اول که چشمامو بستم و مثلا مُردم اصلا به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکردم ... نه به همسر نه به بچه هام نه به مادر و پدر و خواهرام ... به هیچ چیز ! بعد با خودم فکر کردم من چطور توی جوونی مردم ؟ یعنی چطور به همسرم خبر میدن ؟ حتما از موبایلم شماره شو گیر میارن و بهش زنگ میزنن . اونها ( همسرم اینا ) توی راهروی بیمارستان منتظر میشن ... اونها ؟ یعنی بچه ها رو هم با خودش میاره ؟ خوب حتما میاره دیگه وگرنه کجا می خواد بذارشون ؟ علیرضا چی ؟ اون مگه مدرسه نداره ؟ نکنه همسرم همین طوری بیاد و اون پشت در بمونه ؟ چقدر بهش گفتم همیشه کلید همراش باشه مثلا من میرم تو کما ( درست مثل مانیا جونم بسته به تصمیمی که همسرم برای مکان دفنم میگیره قضیه فرق میکنه . اگه قرار باشه توی شهر پدری دفنم کنن باید با امبولانس منو ببرن اونجا . ولی اگه قرار باشه همین جا دفن بشم باید فامیل اتوبوس بگیرن و بیان اینجا ... نه ! فکر نکنم فامیل قبول کنن . حتما جنازمو میبرن شمال ... حالا میمونه یه مشکل دیگه ... همسرم چطور می خواد به خانواده ام خبر بده ؟ خوب دیگه تا منو ببرن شمال ، اونها گریه هاشونو کردن ولی حتما بازم وقتی امبولانس برسه دم در خونه ی بابام جیغ و فریاد میکشن ... لحد رو که میگذارن قلبم مثل گنجشک میزنه ... * با خودم فکر میکنم اگه من نباشم دیگران چیکار میکنن ؟ خانواده ام یه مدت گریه و غصه و ... بعد مثل همه ی ادمای دیگه کم کم یادشون میره و فقط شبهای جمعه فاتحه ای و بعد از چند سال هم دریغ از یه فاتحه ! * دلم می خواد یه روز برم و مدتی توی یه قبر دراز بکشم و به خودم و کارام فکر کنم و ..... * دلم می خواد راحت بمیرم . بدون درد . بدون تحمیل کردن خرج اضافی رو دست خانواده ام . بدون ناتوانی و زجر و خجالت ... * خدا کنه فقط قبل از مرگ اینقدر وقت داشته باشم و یادم بمونه که شهادتین رو بگم ... * مرگ خیلی بهمون نزدیکه ... خیلی ... * امیدوارم یه روزی برسه که دیگه از مرگ نترسم و با خیالی اسوده بمیرم ... * وقتی عزرائیل اومد کنار حضرت سلیمان تا روحشو بگیره ، حضرت سلیمان بهش گفت من که ازت قول گرفتم که یک دفعه نیای سراغم و از قبل بهم خبر بدی ! پس چی شد ؟ عزرائیل گفت : سفید شدن موهات پیام من بود ...اینقدر بدم میاد از پیری * از وقتی خبر فوت پدر شوهرمو شنیدم با هر زنگ تلفن بی موقع دلم میلرزه ! همش منتظرم بهم خبر بدن که پدر بزرگ و مادر بزرگم و بزرگترای فامیل فوت شدن ... * من هنوزم مرگ پدر شوهرمو باور نکردم ! با اینکه اونو توی کفن دیدم و توی خاک سپاریش بودم ، ولی هنوزم فکر میکنم که هست ! یه وقتایی براش فعل حال بکار میبرم و یک دفعه ... * شما دلتون می خواد چطور و کی بمیرین ؟ ( البته دور از جونتون ** خانوم مدیر جون سلام این قانون طبیعت چه بازی هایی داره یه روز مثل غتچه میشکفی ... باز میشی ... خوشگل و زیبا میشی ... کم کم پژمرده میشی و گلبرگات میریزه و مچاله میشی و می افتی ! ادم وقتی به مرحله ی پیری که برسه هم طبق روال طبیعت ضعیف و بی رمق میشه هم هزار جور درد و مرض میاد سراغش . هم غصه ی ناتوانی شو باید بخوره ... هم حرص نخوردن دارو هاش و تموم شدن اونا و غذای کم نمک و چربی و نخوردن شیرینی ! همیشه باید پاشو دراز کنه و هی یه لیوان اب بخواد تا قرص شو بخوره و یه قاشق تا شربت شو . تازه هیچ کس از نوه ها و بچه هاش دلش نمی خواد مدتی پیششون بمونه تازه باید شانس بیاره اخر عمری الزایمر نگیره و روزی ۴۰ بار از دیگران نپرسه : تو کی هستی ؟ ساعت چنده ؟ قرصمو خوردم ؟ .... ولی با این حال کمک کردن بهشون یه لذت خاصی داره . ادم دلش براشون میسوزه که یه روز چه برو بیایی داشتن و حالا این طوری افتادن گوشه ی خونه ! شایدم ادم دلش به حال اینده ی خودش میسوزه !!! این عکسه رو که دیدم با خودم گفتم ای کاش ادم میتونست وقتی پیر شد ماسک چروکیده اش رو از صورتش برداره و دوباره جوون شه ..... حیف که نمیشه ... ولی یادم اومد که ادما توی اون دنیا همه جوونن . یعنی اگه اینجا هر چقدرم چروک باشی اونجا به سن و سال جوونی هستی ... پس میشه ! سلام وقتی به دنیا میای قبل از اینکه چشاتو باز کنی همون طور که سر و ته نگهت داشتن می زنی زیر گریه ! شاید گریه ات از سر ترس باشه ولی وقتی که مامان و بابا تو دیدی بهشون لبخند میزنی و ترست از یادت میره ... اون زمانی که با مهربونی بغلت میکنن و دستت رو میگیرن تا راه رفتن یاد بگیری شاد ترین موجود روی زمینی ... کم کم بزرگ میشی ... ازدواج می کنی ... خودت بچه دار می شی ... و تمام زندگیت میشه بچه ات و شوهرت ... اون وقت تو باید دست نی نی تو بگیری و راه رفتن یادش بدی ... اون موقع نی نی تو شاد ترین موجود روی زمینه و تو یه ادم خسته ... درست مثل مادرت ... مثل پدرت ... تازه اون وقت یادت می افته که وااااای چقدر پدر و مادرم برام زحمت کشیدن ... چه خون دلی خوردن تا من بزرگ شم ... با خودت می گی : من باید برای این همه محبت ازشون تشکر کنم . ولی نمی دونی چطور .با خودت می گی باید یه روز برم دست بوسیشون باید برم و بهشون بگم که چقدر برام عزیزن . باید از این به بعد بیشتر به اونها محبت و احترام کنم ... ولی فعلا وقت نداری . میذاری برای یه وقت دیگه . اونقدر سرگرم زندگیت هستی که یه روز از پشت تلفن بهت میگن زودی بیا که مادر و پدرت فوت شدن . تنها کاری که از دستت بر میاد اینه که کمی گریه کنی و سعی کنی مراسم ترحیم اونها به بهترین صورت انجام بشه . یه گل رو مزار شون می ذاری و بعد فراموش می کنی . بچه هات که بزرگ شدن و رفتن سر خونه و زندگی شون مثل خودت یادشون میره که تو زندگی شون به جز همسر و بچه ها کس دیگه ای هم بوده . روزها میان و میرن و تو چشمت به در خشک میشه . اونقدر ضعیف و نا توان میشی که دیگه بدون عصا راه رفتن برات مشکله . دیگه نای رفتن و سر زدن به اونها رو هم نداری . دیگه تو شاد ترین موجود روی زمین نیستی . شاید غمگین ترین شون باشی . کم کم روزی میاد که میبینی یه غریبه کنار بسترت اومده و می خواد تو رو با خودش ببره . ولی تو دلت نمی خواد بری . دلت می خواد بمونی . پیش بچه هات . پیش نوه هات . تو خونه ی خودت .... اما کاریش نمی شه کرد . تو میری . ولی بازم هستی . می تونی ببینی که بچه هات سر خاکت گریه میکنن و گلی میذارن و میرن و بعد دیگه هیچ ... اهی میکشی و یاد خودت می افتی ... ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ * شوهر عمه ام ۶ روز پیش فوت کرد . عمه کوچیکه ام زن دومش بود . فقط ۷ سال از ازدواجش می گذشت و تنها یه پسر ۴ ساله داره که اونقدر بچه است که روز دفن باباش دلش برای تولدی که قرار بود براش بگیرن اب شده بود و همه اش با خنده می دوئید و بازی می کرد . دلم برای عمه ام کبابه . با اینکه بچه های شوهرش ادمای بدی نیستن ولی معلوم نیست سر ارث و میراث چه بلایی سر عمه بیارن . طفلک چقدر تو زندگیش زجر کشید . اخرین بچه بود و خیلی وابسته به مادرش . ۱۸ سالش که شد مادرش مرد . افتاد زیر دست زن داداش ( زن عموم ). ۱۱ سال با پدر و برادر و زن برادرش زندگی کرد و تا برادرش خونه دار شد و رفت و اون خواست طعم اسایش رو بچشه پدرش فوت کرد . ۲۹ سالش بود و دیگه جایی برای زندگی نداشت . اومد خونه ی بابای من . دو سالی که با اونها زندگی کرد هم زیاد بهش خوش نگذشت . خواهرام بچه بودن و اومدن یه عمه بزرگتر براشون ملموس نبود . عمه وقتی خواهرام میرفتن مدرسه از بیکاری ریخت و پاشای اونها رو مرتب می کرد . وقتی بچه ها بر می گشتن سرش غر میزدن که چرا به وسایل شون دست زده . بابای منم که داداش بزرگه بود و ابهتی داشت واسه خودش . و عمه تنها دل خوشیش یه تقویم کوچولو بود که با یه مداد ریز گاهی اوقات توش یه چیزایی می نوشت . اون تمام عشق شو داد به پسر من که اون موقع شیر خوره بود . هنوزم پسرمو خیلی خیلی دوست داره .متاسفانه تو شهر ما دختری که سنش به ۳۰ برسه دیگه محاله براش خواستگار خوبی پیدابشه . همه دنبال دختر های کوچیکن و کم کم دخترای ۲۴ - ۲۵ ساله می مونن . برای همین مجبور شد با شوهرش ازدواج کنه که دو برابر سن خودش بود . ولی شوهرش خیلی سرحال و سالم بود . دلش کمی درد می کرد که معلوم شد سرطان تمام بدنش رو گرفته . ولی اون از سرطان فوت نکرد .۲۰ روز بیمارستان بود و ۵ روز بعد از اینکه دکتر جوابش کرد ایست قلبی کرد و مرد . خدا رحمتش کنه . ما که بدی ازش ندیدیم . * زندگی چقدر مسخره است .نه اومدنت دست خودته نه رفتنت . امد و رفت . مثل رفتن به یک سفر ... یه سفر طولانی ... وقتی فکر میکنم این رفت ها برای فامیل درجه یک خودم هم ممکنه اتفاق بی افته سرم سیاهی میره . * برگشتم خونه اما اصلا حال خوشی ندارم .... سلام از طرف تاتوره خانم و ابجی کتی به یه بازی دعوت شدم ! قانون بازی اینه که 10 چیز دوست داشتنی و 10 چیز غیر دوست داشتنی رو بنویسیم و 5 تا از دوستا مونو به بازی دعوت کنیم ! البته ابجی کتی حسابی قانون رو زیر پا گذاشت و تعداد خیلی بیشتری از اونها رو نوشت . منم دیدم کسی دستگیرش نکرده ، واسه همین منم هر چی رو که دوست دارم رو مینویسم ! 1- خدا و همه ی معصومین و حضرت ابوالفضل که جیگر منه !!! 2- خانواده ام . 3- وطنم 4- بچه ها ی مهربون و با محبت و با ادب و با معرفت ... 5- نی نی کوچولو ها 6- هنر 7- طبیعت 8- صدای طبیعت ( چهچه پرنده ها 9- قدم زدن زیر نم نم بارون 10- رقص برف تو اسمون ... مخصوصا تو شب 11- بوی خاک ... وقتی داره بارون میاد 12- رنگ اسمون ... در وقت های مختلف روز و شب 13- اسب سفید و سواری توی دشت سرسبز 14- طبیعت زیبای سنگده 15- غذا خوردن بیرون از خونه ( حالا چه تو کبابی 16- نون داغ تنوری 17- باقالی پلو و لوبیا پلو و قیمه بادمجون و کباب کوبیده و ....( خوب خوشمزه ان دیگه 18- میوه ( هلو - بلال - خرمالو - توت فرنگی - موز - کیوی - سیب سبز و ... ) 19- سیب زمینی و بادمجون سرخ شده .( وقتی بچه بودیم یکی از تفریحات ما بود 20- نت و وبگردی 21- تلویزیون 22- وبلاگم 23- فیلم هایی که بازیگرای معروف تو شن ( بیشتر بالی 24- تحسین شدن ( وقتی یکی از دست پختم یا هنر دستم تعریف میکنه 25- یه شبه ره صد ساله رفتن 26- ادمای تیپ خودم 27- کادو (حالا چه دادن و چه گرفتن 28- پوشک کامل 29- آهنگ ها و ترانه های ملایم 30- اسکیت ( این دیگه از ارزو های نوجوانیم بود ) 31- سلامتی 32- شکلک های بامزه ( مثل این 33- عروسک های ملوس 34- پیر زن و پیر مردای ناز روستایی که با اون سن شون هنوزم میرن تو مزرعه و کار میکنن و نمی خوان بیکار بمونن . 35- پرورش گل و گیاه .( آخ یه مزه ای میده . یه خیار بکاری چند هفته هی آب بدی و نگاهش کنی و اون ارووم ارووم بزرگ بشه و میوه بده ...) ۳۶- شکلات کاکائو ی خالص خالص ۳۷- سکوت ۳۸- مجله های خانوادگی .... و حالا غیر دوست داشتنی هام !!! 1- جنگ 2- دو رویی 3- دروغ 4- مرگ ( و اتفاقای بعد از اون ) 5- بیماری 6- پیری 7- آسمون گرفته و ابری 8- آدم شلخته 9- اونایی که همه اش لم میدن و دراز میکشن 10- آدمای فضول 11- اتاق ریخت و پاش و بهم ریخته 12- مجلس ختم ( و عروسی و هر جلسه ی غیر دوستانه ) 13- آدمای بی سوادی که دین رو تحریف میکنن و روضه های شاخ دار می خونن . ( مخصوصا بعضی خانم جلسه ای ها ) 14- آدمای جلف و خودنما 15- دخترای احمقی که زود گول می خورن . 16- مادر پدرایی که بچه ها شون سرشون سوارن 17- کله پاچه و سیراب شیردون . 18- مرغ پاک کردن . 19- سوسک 20- اسباب کشی و دوستایی که به این بازی دعوتشون میکنم : ستاره مامان چهار قلو ها سلام دوست ندارم بهار بره .... نمی خوام تابستون بیاد !!! سلام این قصه رو با دقت بخونین لطفا ! بچه ی روغن نباتی دستامو زدم به کمرم ، صدامو بلند کردم و گفتم : هی اقا شیره ! اقا شیره ی مو فر فری گنده بک !گوش کن ببین چی میگم ! اقا شیره ، همون اقا شیره ی مو فرفری گنده بک نگاهی به قد و بالام انداخت و غرید :چیه ؟ چی می خوای بچه ی گستاخ روغن نباتی خور ؟ گفتم :من بچه ی همون اقایی هستم که امروز صبح خوردی اش ، یادت میاد ؟ گفت : همون اقای بد اخلاق عصبانی غرغرو ؟ سینه اش را جلو داد و گفت : چیه ؟ حالا اومدی انتقام باباتو بگیری ؟ گفتم : نه بابا ! حسش نیست گفت : خب چی میخوای ؟ خسارت ؟ گفتم : نه بابا ! حس اونم نیست گفت : پس چی می خوای خوش غیرت ؟ گفتم : کلید خونه مونو از تعجب یال هاش سیخ شد : بله ؟ گفتم : اخه کلید خونه تو جبی شلوارش بود اقا شیره با اه و غصه کله اش را تکان داد و من صدای دسته کلید را شنیدم . این قصه خیلی با نمک و خنده دار بود ... حالا اگه گفتین این قصه رو از کجا براتون اوردم !!!!!! از مجله ی دوست ، هفته نامه ی کودکان ایران ، صاحب امتیاز : موسسه تنظیم و نشر اثار امام (ره ) سلام همیشه همه ی ادما از شکفتن غنچه ها شاد میشن ادما وقتی که بچه اند خیلی دوست دارن بزرگ و بزرگ تر بشن ! قد بکشن و بشن قد مامان و بابا هاشون ....ولی همچی که بزرگ میشن حسرت بچگی هاشونو میخورن و ارزو میکنن که ایکاش همیشه تو همین سن بمونن و اصلا دیگه رشد نکنن ... اصلا روز و ماه متوقف بشه و سال نگذره ... اصلا همیشه همین امروز باشه !!! مامان!!! من دلم نمیخواد از این بزرگ تر بشم چیه قدیمیا همه اش دعا مون میکنن که الهی پیر شی ( خدا یا خواهش میکنم روز 24 شهریور ماه سال 58 امسال روز تولدم اصلا خوشحال نبودم خلاصه که این تولد اخریه اصلا بهم نچسبید امیدوارم روز تولدتون تو یاد دوستاتون بمونه و کادو های گنده بگیرین بعضی وقتها ادما چقدر بی ادب میشن . هیچ وقت شنیده بودین ادم فحش بده پول دار بشه ؟ ما هم نه شنیده بودیم نه دیده بودیم . اون خبر رو شنیدید که یه گروه ( ادم علاف و بی ادب ) که انیمیشن نیروی انتظامی ( سیا ساکتی ) رو دوبله به زبان محلی به همراه فحش های رکیک میکردند و سی دی ها شو تو بازار میفروختن دستگیر شدند . من که این تیتر و تو روزنامه دیدم فکر کردم اخییی اومدن مسخره بازی در اوردن و سی دی دادن بیرون حالا بیچاره ها رو گرفتن . به یکی گفتم شنیدی ........ اونم گفت میخوای ببینی؟ منم که کنجکاو ..... اون قسمت که توی اتوبوس راننده تند میرفت و همه اعتراض می کردن و گذاشت .کمی گوشهامو تیز کردم ....وای....هااااا...اوه..... پر بود از فحشهای رکیک .واقعا رکیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِک و ناموسی اصلا نمیشه گفت . توی موبایل چرندو پرند های چند تا دیوونه رو شنیده بودم ولی اینکه بیان سر چهار راهو بفروشن و ندیده بودم . چقدر اونا بی ادب و پر رو و بی تربیت و بی نزاکت و ..................... بودن ( ببخشید از کوره در رفتم!) با این کارهای مسخره مثلا چی میخواستن بگن ؟ من قبلا یه دوبله محلی دیگه از همین سیا ساکتی دیده بودم که بامزه بود با اینکه زیاد متوجه نمیشدم چی میگه ولی ترجمه اش بانمک بود .توی یکی از شبکه های استانی بعضی از فیلم ها رو دوبله محلی میکنن هلو شفتالو بیا و بخور .خیلی شیرین و بامزه .همین که ادم یه سری تکه کلام از زبون مادریش رو روی یه شخصیت محبوب و معروف میبینه کلی خنده داره .دیگه نیازی نیست ادم فحش های رکیک بده تا مردم بخندند نتیجه ی اخلاقی : معلومه که یا سایه ی مامان و بابا رو سرشون نبوده یا مامانشون خوب تربیتشون نکرده ( قابل توجه همه ی مامان ها : تربیت نا درست = اب خنک ) سلام دیروز تو اخبار سر دوشی گرفتن تعدادی از خانم های افسر پلیس رو نشون داد .نمی دونم دیدید یا نه ؟خانم ها با چادر و حجاب کامل ( اینش خیلی خوب و جالب بود که زن با حجاب کامل هیچ محدودیتی نداره ) تفنگ بدست حرکات نمایشی اجرا می کردن . رژه میرفتن ! از ساختمون با طناب پایین می اومدن (با چادر ) و وقت اهدای سر دوشی مثل افسر های مرد دااااا د میزدن الله ..... اکبر .......... وبعد هم مثل مرد ها با حالت خشک رژه میرفتن .وای که چقدر چندش بود چند روز پیش یه مطلب نوشتم با عنوان< زنهای قدیم >که یه نظر از طرف زاپاتا براش داده شد .اقای زاپاتا از این مطلب ابراز خرسندی کردند و تصدیق کردند و گفتند زنهای امروزی فقط بلدن پا رو پا بندازن و بخورن و مثل اسب ابی اره شما حق دارید مادرهای ما از بس تو اون دوره مثل برده کار کردن که نخواستن به بچه ها شون سخت بگیرن و خواستن دختر های گلشون با خیال اسوده به درس و مشقشون برسن و وقت درس خوندن براشون چای و ابمیوه و میوه های پوست گرفته میبردن وغذاهای مقوی و خوش مزه درست می کردن تا تمام ویتامین های موجود به کله بچه شون سرازیر بشه برای این که اونا مثل خودشون طعم نداری و بدبختی رو نچشن . و این دلسوزی مادر های ایرانی باعث این ماجراست . البته این شامل اقا پسرای گل هم میشه و البته چون واسه ی مامان بابا های ما پسرا (یه خورده و فقط یه خورده ) عزیز ترن به اونا بیشتر پول تو جیبی میدن ( چون خرجشون بیشتره ) و بیشتر میرسن (چون بچه بیچاره هی میره بازی و ورزش خوب باید جون داشته باشه تا بدوئه یا نه ) و عزت و احترامشون بیشتره و بیشتر دوسشون دارن (چون اونا کاکل زری ان ) و اخرشم ما نفهمیدیم خلاصه این شد که توقع پسرا بالا رفت وحالا اگه بخوان تو خونه دست به سیاه و سفید بزنن زورشون میاد و دوست دارن همه ی توجه همسر شون به اونا باشه و زنشون باید مثل یه خانم خوب و با ادب هر چی میگه گوش کنه .و این جوری بود که دلسوزی مامانای دلسوز ایرانی کار دستمون داد . اون دختر بیچاره ای که تا ۱۸ سالگی هیچ کاری تو خونه انجام نداده نه غذا پخته و نه شستشو و... اخه چطور یه شبه اشپز ماهری بشه و کارگری ماهر تر .معلومه که کارهای خونه براش میشه یه کابوس .خوب باید روزای اول غذاهاش ته بگیره ته دیکاش بسوزه ظرفاش بشکنه تا بشه یه کدبانو یا نه .و صد البته که در هر جا و مکانی و در هر قرن و دوره ای کارها و مسئولیتهای خانوما بیشتر از اقایون بوده و هست و خواهد بود . و حالا جوابیه به اقای زاپاتا :هیچ بقالی نمیگه ماستم ترشه مگه این که با انصاف باشه .حالا شما بگید ایا مرد های امروزی هم مثل مرد های قدیمند؟ من از بچهگی از نی نی ها خوشم نمی اومد. مخصوصا نوزاد از بچه ای که نتونه دردشو بگه و منظورشو بفهمونه وفقط بلده گریه کنه اخه کی خوشش میاد . فقط وقتی از اونا خوشم می اومد که حدود ۳-۲ ساله بودن اونم فقط دختر . این موضوع ادامه داشت تا اینکه من ازدواج کردم و قرار شد بچه دار شیم .شوهرم که روحیه منو میدونست در جواب بقیه که چرا بچه دار نمیشین ؟میگفت :خانومم باید امادگی مادر شدن و داشته باشه که حالا نداره .تا اینکه به خودم گفتم :تا کی صبر کنم اخرش که باید بچه دارشم . پسرم که به دنیا اومد احساسی ( علاقه به نوزاد ) در من بوجود نیومد و هر لحظه که بزرگتر میشد من به این نتیجه میرسیدم که بچه هر چه کوچولوتر مامانی تر و گوگولی تر و از همه مهم تر ازار و اذیتش کمتر .نی نی های بیچاره که زبون ندارن درد شونو بگن اگه جائیشون درد بگیره نمیتونن حرفی بزنن. از جاشون نمی تونن تکون بخورن. حتی نمی تونن از خودشون مواظبت کنن .وای که چقدر دلم نی نی میخواست تو اون سالهائی که پسرم بزرگ شده بود و شیطون .حالا هم کیف میکنم با این نی نی نازه کوچولو
درست سی سال پیش همچین روزی اون نبود ولی فردا صبحش یعنی 24 شهریور 58 ، اون بود ......
قصه ی ما بسر رسید کلاغه به خونه اش نرسید . بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود .![]()
همیشه فکر میکردم رسیدن به سی سالگی ، فاجعه است . دلم نمیخواست روزها بگذرن و من به سی سالگی برسم . ولی الان میبینم که سی سالگی هم عالمی داره !!! هی یاد کارهای بچگیام ( نه خیلی بچگی تقریبا سن و سال خودتون یعنی دهه ی بیست ) می افتم و شرمسار میشم ... الان که یه بچه ( بابا منظورم هم سن و سال شماهاست دیگه ) یه کار اشتباهی بکنه به بزرگواریم میبخشمش .![]()
مثل خودم که خیلیا به بزرگواریشون بخشیدنم ....![]()
هم به مامان و بابام برای بار اول حس مادر و پدر شدن رو چشوندم هم برای بار اول دو نفر رو مامان بزرگ و بابا بزرگ کردم و یه عده رو عمه و عمو ... خدا خیرم بده که این همه باعث خوشحالی شدم !!!![]()
ممنون که منو دوستدار اهل بیت کردی . ممنون که نعمت سلامتی رو بهم دادی . ممنون که مهرمو تو دل مادر و پدر و عزیزام گذاشتی . خدایا کاری کن همون طور که وقتی اومدم من گریون بودم و خانواده ام خندون ، وقت رفتنم من خندون باشم و بقیه گریون ....![]()
برای شادی روح شون یه صلوات ....
و روز زن به همه مخصوصا مادرها و خانوم های ایرانی مبارک
میدونین که بلاگفا و نت گیر داشت تازه مهمونم داشتم ، و هم حوصله ندارم و دلم از این همه اشوب گرفته ... حتما میام پیشتون
ممنون که اومدین ...

فقط چشمامو بستم ... بعد تصور کردم که از بدنم جدا شدم و رفتم بالاتر و به خودم نگاه کردم !
چه حس عجیبیه وقتی ادم خودشو از بالا ببینه !!!
اووووووم .... مثلا تصادف کردم ...وسط خیابون ...صدای ترمز ماشین و ترق و دیگه چیزی نمیفهمم !
بعد بیمارستان و دکتر و ...
.....
ولی مثل اون بهوش نمیام ) دکتر میاد و به همسرم میگه متاسفم ! همسرتون فوت کرده ! چقدر دلم میخواد اون لحظه ببینم همسرم چیکار میکنه !
البته فکر نمیکنم اصلا برام گریه کنه ! اخه برا باباشم اروم بود و می گفت باید تسلیم بود . بعدش همسرم چیکار میکنه ؟ یعنی کجا می خواد دفنم کنه ؟
اخه من که وصیتی نکردم پس اون باید تصمیم بگیره ! البته خودمم نمیدونم کجا دوست دارم دفن بشم شهر پدری یا شهر محل سکونت مون ؟! فقط دوست دارم هر جا که هست یه جای دنج باشه ، یه گوشه کناری ، زیر درختی ...
شاید اونم مثل بابام که خبر فوت پدرشوهرمو بهم داد ، زنگ بزنه بهشون و احوال پرسی کنه و بعد کمی مکث کنه و اخرش رک و پوست کنده بگه : سایه فوت کرده ! اونها هم حتما مثل خودم باورشون نمیشه و هی میپرسن چی ؟ کی فوت کرده ؟ و مثل من اصلا باورشون نمیشه ....
مطمئنم که همسرم کنار جنازه ام قران می خونه . میدونم لازم به وصیت نداره که نماز و تلقینم هم اون بگه ... وقتی می خوان بذارنم توی قبر چشمام دنبال بچه هام می گرده ... علیرضا اروم داره اشک میریزه ولی نی نیم که اصلا حالیش نیست که بی مادر شده ......یعنی نی نی منو یادش میمونه ؟ وای خدا !
یعنی من دیگه وجود ندارم ؟
یعنی دیگه توی این دنیا زندگی نمیکنم و خانواده امو دیگه نمیبینم ؟
الان نکیر و منکر میان !!! ترس تمام وجودمو میگیره ... الان ازم سوال میکنن ! من چی میخوام جوابشونو بدم ؟
..... من یه فرصت دیگه می خوام !!! خواهش میکنم .... با دلهره چشمامو باز میکنم و خدا رو شکر میکنم که همه ی اینا فقط یه تصور بود ... خدا رو شکر که خدا این طوری یه تلنگری بهم زد تا خودمو بهتر کنم .......فقط خدا کنه یادم نره که از خدا فرصت گرفتم ...
همسرمم شاید مدتی ازدواج نکنه ولی اخرش چی ؟
... یعنی با کی ازدواج میکنه ؟ یه زن بیوه یا یه دختر سن بالا ؟ 
هر بار که عزیزامون از خونه میرن بیرون معلوم نیست که بر گردن . همیشه باید وقت خداحافظی توی لحظه ی اخر از عزیزت دل بکنی و براش دعا کنی تا سالم بر گرده ... مرگ خیلی بهمون نزدیکه ... خدا کنه یادمون نره ... 
امیدوارم هیچ وقت پیر و علیل نشم
و زود تر از عزیزام بمیرم ...

چهلم پدرشوهرم نزدیکه ... اخر هفته میریم شمال .
و بعد از هزار سال ) کجا دوست دارین دفن بشین ؟ فکر میکنین بعد از مرگتون خانوادتون چیکار میکنن ؟ اصلا از مرگ میترسین یا نه ؟
شرمنده ... دیگه سعی میکنم چیزای غمبار ننویسم ! حالا همین اخری رو ببخشید ....

از قدیم گفتن بسیار سفر باید
تا پخته شود خامی !
منم از بس که به سفرهای دور و دراز رفتم که دیگه حسابی پخته ی پخته شدم ... اگه همین طور هم پیش بره شاید سر رفتم یا سوختم ...![]()
با خودم گفتم
یه خورده شما ها رو هم بپزونم و تجربیات ارزنده ام رو با شما تقسیم کنم !!!
اول از همه مواد لازم برای یک اقامت طولانی در محیط گرم خانواده خود و همسر ...
کمی پوست کلفتی .
مقداری گذشت .
احساس مسئولیت و نظم به اندازه ی لازم .
زیرکی و خودشیرینی هم به مقدار نیاز ![]()
1- اول اینکه زیاد یه جا پلاس نشید . چون بچه که بودیم توی برنامه ی عروسکی خونه ی مادر بزرگه هاپو کومار به مخمل گفته بود مهمون دو روز عزیز است از روز سوم نهی ...البته لهجه هندی داشت . شما هم با لهجه ی اون بخونید ! ولی فکر نکنید ما اونجا خونه ی بابا مون اینا فقط دو روز عزیز بودیما ... نه !
ولی خوب ... اگه قرار باشه 3 ماه خونه ی مامان و بابا مون باشیم ...خوب کم کم خودمون احساس زیادی بودن میکنیم و هم اونها اذیت میشن مخصوصا با یه نی نی شیطون
که همه اش در حال انگولک همه چیزه !
2- وقتی خونه ی بابا اینا قراره مدت زمان زیادی باشین باید یه کشو یا یه قفسه از کمدشون رو تصاحب کنین .
چون اگه قرار باشه مدتهای مدید اسباب و وسایل تون گوشه ی اتاق ولو باشه صاحب خونه خیلی زود ارزوی رفتن تون رو میکنه ! ما با اینکه تو هر دو خونه کشو داریم و از کمدشونم بی نصیب نبودیم بازم به لطف بچه ها وسایل مون پخش و پلا میشد که توی هر دو خونه بودن کسایی که با احترام بهمون تذکر بدن ...![]()
3- وقتی یه اتاق خواب خانواده ات رو غصب میکنی شبا باید اپن در (open door) بخوابی
تا اگه کاری داشتن یا وسیله ای می خواستن ، بیان و بردارن .
4- وقتی توی اون مدت طولانی که قراره خونه ی باباتون اینا باشی ، بچه ها به وسایل خونه ی اونا دست زدن و انگولک کردن ، جنبه داشته باش و از دعوای اونا ناراحت نشو ! شبا هم اگه نی نی تون گریه کرد زود خفه اش کنین تا بقیه بیدار نشن .![]()
5- وقتی داری برای یه مدت با یه عده ای زندگی میکنی باید تو هم کمی از بار مسئولیت اونجا رو به دوش بگیری !
بهتره خودت بری و پیش قدم شی قبل از اینکه اونها ازت بخوان ! البته چون پدرشوهرم خیلی به غذا ها ایراد میگیره من اصلا در پخت و پز دخالتی نمیکنم و فقط ماشین ظرف شویی ام !
6- وقتی صاحب خونه داره از وضع بد اقتصادی حرف میزنه یا از حقوقش که دو هفته ای ته کشیده می گه ، شما اصلا به خودتون نگیرید !![]()
7- فکر فیلم و سریال های تابستونی رو هم کاملا از سرتون بیرون کنین
چون اکثر اونها می خوره به اخبار که باید حتما دیده بشه و نمیشه به جاش اخبار بعدی رو نگاه کرد .تلویزیون هم نمیشه تا نصفه شب روشن باشه . مردم خواب و زندگی دارن !![]()
8- لباس نشسته ها رو باید زود بشورید
تا موجب صلب اسایش ( بویایی و بینایی ) صاحب خونه نشه .پوشک نی نی رو هم زود به زود جمع اوری کنین و سعی کنین خودتون بذاریدش دم در تا هی از بوی اون داستانها نشنوید .![]()
9- هر غذایی که جلوتون گذاشتن با اشتها بخورید .اصلا به مزه ی اون فکر نکنید .
معمولا مهمان باید تابع سلیقه ی میزبان باشه... فقط از غذا تعریف کنید . فقط سعی کنید دروغ نگید .
پدر شوهر من چون دندون نداره ، نمی تونه همه جور غذایی رو بخوره .برنج نباید دونه دونه باشه ، غذا نباید زیاد نمک داشته باشه ! فلفل باعث سرفه شون میشه و به ادویه هم حساسن !غذا باید همیشه گوشتی باشه و در روز 3 وعده باید میوه میل کنن....
10- صبح ها سعی کنید قبل از اینکه صاحب خونه با صداهای بلند و تلویزیون و .... بیدارتون کنه خودتون بلند شید . در این مورد پرروئی و بی اعتنایی نتیجه ای نداره !![]()
11- اگه جائی می خواید برید حتما به همه خبر بدید و بعد از برگشتن از اونجا هم گزارش کامل رو بدید
و اگه اونها شما رو ادم حساب نکردن و بدون یه خبر کوچولو حتی یه اس ام اس ، به مسافرت رفتن ، اصلا ناراحت نشید .
خوب اگه این موارد رو در مسافرتهای طولانی و دراز مدت رعایت کنید مسافرت دلچسب تری خواهید داشت ....
* روز عید مبعث با ذوق و شادی به سمت خونه ی مامانم اینا راه افتادیم و بین راه از یه اشنا فهمیدیم اونها رفتن مسافرت و پیش اون ضایع شدیم . اخه یه دو روزی رفته بودیم یه شهر دیگه خونه ی خواهر شوهرم .معمولا اونجا که می ریم اگه فقط بخوایم یه ناهار بمونیم میشه دو روز !!! اونجا که بودیم که اس ام اس از خواهرم مهتاب رسید که متنش این بود ( طططططططططففففففففوفوفوفوطوطوطوططفطفط و یه شکلک خنده )
فهمیدم که خواهر زاده ی 5 ساله ام فرستاده و بعد هم خونه ی مادر شوهرم بودیم و اونها هم یه زنگ نزدن که ما داریم میریم ! بعد که از مجید خواهر زاده ام پرسیدم اون پیام رو تو داده بودی ؟ گفت اره من برات نوشتم که خاله ما داریم میریم سنگده خدافظ ! بازم گلی به گوشه ی جمالت مجید جونم .
خونه ی مادر شوهرمم که هستم وقتی دارم از در اپارتمان شون بیرون میرم ( با چادر گلدار ) زود یه صدا از پشت سرم میاد که : کجا ؟ منم باید اونها رو خاطر جمع کنم که نمی خوام برم خونه ی مامانم !![]()
* بازم داریم میریم مسافرتی طولانی . تا اخر ماه مبارک . خواستم ازتون بخوام برای منم توی شبای ماه رمضون دعا کنین .
* ( جدید ) صبح جمعه ۸ شهریور میریم به شهر مون .خداحافظ همین حالا ![]()



بازی چی دوست داری چی دوست نداری ...![]()

( همسر و بچه هام . بابا و مامانم و خواهرام و ....
)![]()
( مثل دوستام و ابجی های گلم
.)![]()
( از هر نوعش و البته عکاسی
)
( جنگل - کوه - رود خونه - دریا - گل و ...)
- شرشر اب رود خونه - وزش باد میون برگها - جیر جیر جیرجیرکها
... )![]()
( این از ارزو های بچگیم بود )
( یه روستا تو شمال که از وسطش یه رودخونه رد میشه و کنارش جنگله و بعد از جنگل یه رشته کوه بلند و پر برف روبروت پیداست .)
... یا کنار یه مزرعه )
)
)![]()
![]()

)
)![]()
![]()
)![]()
( مثل بعضی از ترانه های سیاوش و یا صدای عصار و نوری )![]()
)
![]()
و دشمنی و کشتار ![]()
و چاپلوسی ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


و لوس و مغرور و بی بند و بار 

(نه این مرغایی که شکمشون خالیه )
و حیوونای موذی 
![]()

- یاس خاکی
- یک طلبه
- هشت افقی
- سمیه
( پشت مرزهای ممنوعه )- زهرا
( ترافیک )- گل شقایق
- بی بی دل
- بهار خانومی
- کفش دوزک بدون کفش
- مامان خاتون
-چی توز
-خانم گل
- نگین جون
- بانوی سنگ
- سیمین بر
- مامان خونه
- لاله مامان اوا
-پانیذ
- زهره
(
البته اگه دوست داشتن و همه ی کسانی که دوست دارن بازی کنن.

دلم نمی خواد امروزها تموم شن!
نمیخوام فرداها بیان !
نمی خوام زمین به دور خودش بچرخه !
نمی خوام !!!![]()
نی نیم
داره روز به روز بزرگتر میشه دیگه یه روز میاد که نمیشه بهش گفت نی نی !
دیگه یه موقعی میاد که مثل الان جذاب نیست ،
کارای بانمک نمیکنه !
دلمو نمی بره ! مثل پنگوئن راه نمیره ! مریخی حرف نمی زنه!
یه وقتی میاد که نی نیم حرفای نیش دار میزنه
، داد و فریاد میکنه
، ما رو به حساب نمی آره
و فکر میکنه که اصلا دوسش نداریم! 
اون موقع دلم برا الانش پر میکشه ! 
![]()
![]()
![]()
نه ؟البته برای ما بزرگ تر ها ! فکر کنین اگه یه بچه اونم مال این دوره و زمونه این جور قصه ها رو بخونه اون ادب نخودی که به ننه و باباش میذاشت دیگه میشه ( . ) اینقدر !![]()
سال ۷ شماره ۳۰۴نوسینده داستان :فرهاد حسن زاده سردبیران : افشین اعلا - سیامک سرمدی !

و از پژمردگی اونا افسرده
!همیشه تولد برای همه شادی اوره
و مرگ پر از غصه
! ولی هر چی ادما بزرگ میشن دیگه فقط روز تولدشون برای تعداد کمتری روز خوبیه ! و هرچی که میگذره تعداد این افراد کمتر و کمتر میشه .شاید یه وقتی برسه که مرگ یه نفر برای هیچ کس مهم نباشه
!
...............دلم نمیخواد کم کم 30 ساله بشم
! اخه 30 سالگی یه جوریه ! ادم احساس پیری بهش دست میده
!هر کی از ادم بپرسه چند سالته ادم با چه رویی بگه 30 سال ! دلم نمیخواد صورتم پر چین و چروک بشه
! من نمی خوام پیر شم !! دلم نمی خواد ....................................
... الهی بگم زبونشون و ... بخوره
.این چه دعائیه !خودشون همش حسرت جوونی رو میخورن اونوقت مارو میندازن تو هچل !
التماس میکنم دنیا تو امروز متوقف بشه !!! هر روز که بیدار بشم امروز باشه ! امین !!!)
که من بدنیا اومدم
، شاید دنیا قشنگ تر از الان نبود ولی حد اقلش من 28 سال بیشتر از الان فرصت زندگی داشتم
! ولی ...
. برخلاف بچه ها که توی روز تولدشون احساس غرور و سر زندگی میکنن ، من حس پوسیدن بهم دست داده بود ! حس حروم شدن
! احساس تنهایی
... شکست ... غصه ... ( حالا خواهر شوهرم اینا رو که بخونه شروع میکنه به غصه خوردن که زن داداشم افسردگی پیدا کرده !
) همه اش دلم میخواست برم یه گوشه ، تنها بشینم و اروم اروم گریه کنم ...( نه بحال بدبختی هام ... نه ) برای عمر هدر رفته ام ! برای عاقبت خودم ....
...نه که خونه ی بابا بودم و همسرم رفته بود ماموریت و مامانم پهلو شکسته بود و تو ماه رمضون بود و خودمم روزه بودم و از همه مهم تر هیچ کادویی هم نگرفتم !هیچ خوش نگذشت !( البته بر و بچز چند روز بعد از تولد کادو هاشونو دادن
)
! و هیچ وقت پیر نشین !
![]()
. اخه زنی گفتن مردی گفتن . زن ها لطیفن ظریفن
این چه وضعشه که مثل رباط یه سری ادا و اطوار در بیارن و بگن ما پلیس زن تربیت کردیم . شاید هم این کار ها رو گفتن بکنن تا بگن تو کشور ما مرد و زن مساوی ان
.زن ها سیستم بدن شون و روحیه شون با مردا فرق داره . این که پلیس زن داریم خیلی هم خوبه ولی اینکه زن ها ادای مردا رو در بیارن بده .( شاید این خانم ها هورمون مردانه تو بدنشون زیاد ترشح میشه
) . تو خیلی از جا ها (مثل برخورد با مجرمین زن - کارهای اطلاعاتی و...) وجود پلیس زن مفیده ولی باید ظرافت وجودشون هم نادیده گرفته نشه . حالا وقت گرفتن سردوشی اگه داد نزنن نمیشه ؟ اگه موقع رژه حرکات عجبیب غریب در نیارن نمیشه ؟
باد کنن .
این مطلب کاکل زری از کجا در اومد ....
.هیچ موجودی به اندازه ی نوزاد برام زشت و بی ریخت نبود . به نظر من اونها مثل بچه میمون میموندن
.هیچ وقت نوزادی رو بغل نگرفتم وحتی نبوسیدم . یادم نمیاد خواهرم روبغل کرده باشم و بوسیده باشم .(الان نی نی من یه جیغ خوشحالیه بلند کشید من نگاهش کردم و اون با خنده برام دست و پا زد) داشتم میگفتم ...
.
.البته الان پسرم کلاس دومه و حسابی اقا شده برا خودش .![]()
| Design By : Night Skin |


