تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان
درباره وبلاگ

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...
من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست .
×××××
شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم .
×××××
کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ...
پيوندها
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
جمعه 1388/08/01 :: 18:8 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

یه روز من یاد بچگیام افتادم و برای همسر و پسرم تعریف کردم که : اون موقع ها که بچه بودیم ، روز معلم که میشد بچه ها برای معلم با بهار نارنج دست بند و گردنبند بهار نارنج درست میکردن و بهش هدیه میدادن . ( با نخ و سوزن بهار نارنج ها رو نخ میکردن ) یا تخم مرغ رو خالی میکردن و توش رو پر از گلبرگ و بهار نارنج و اکلیل و خورده کاغذ رنگی میکردن و چند نفری منتظر اومدن معلم میموندن . تا معلم می اومد تخم مرغ رو به سقف پرتاب میکردن و چیزهای توی تخم مرغ مثل بارون رو سر معلم می ریخت ... یاد اوری این خاطرات نه تنها برای من لذت بخش بود بلکه یه فکر خوب به سر پسرم انداخت . زود رفت یه تخم مرغ خالی کرد و بعد از مدتی یه تخم مرغ پر تو دستش بود و میخواست فردا ببره مدرسه و بزنه تو سر معلمش !

وقتی که فهمیدم توی تخم مرغ رو به جز کاغذ رنگی با اشغال های مداد تراش پر کرده ، با تهدید منصرفش کردم . هم اون و هم چند تای دیگه رو که بعدا درست کرد رو برد و توی پارکینگ با بچه ها شکوند و بدون اینکه کثیف کاریشو مرتب کنه بر گشت خونه و همین طور روزهای بعد و بعد ...

وقتی فهمیدم که تو پارکینگ ما و دیگران این کار رو میکنه بازم به همون روش قبلی منصرفش کردم . ولی اون باز تخم مرغ شکم پر !!! درست کرده بود و حتما میخواست اونو هم بشکونه . بعد از صحبت کوتاهی که با پدرش کرد با خوشحالی اومد وسط حال ایستاد و من با دهن باز ازش پرسیدم چیکار میخوای بکنی ؟

با رضایت گفت : بابا بهم اجازه داد که اینجا بشکونم !

حالا هی از من انکار و از اونا اصرار ...

باباش گفته بود به شرطی میتونی توی اطاق بشکونی که بعد جارو کنی و همه جا رو تمیز کنی و پسرم هم با خوشحالی قبول کرده بود ولی من اونو میشناختم . اخرشم دموکراسی حاکم شد و من با اعصابی لهیده به اون صحنه ی اسفناک نگاه میکردم و دیدم که کل لذت انداختنش 5 ثانیه هم طول نکشید و بعد هم پسرم رفت دنبال کاراش!!!!!!!!!

هر چی بهش گفتم تو قول دادی زود باش خونه رو تمیز کن ! گفتش که باشه حالا ! بعدا جارو میکنم . من که نگفتم همین الان تمیزش میکنم که !

اخرشم مثل همیشه کار خودم بود و باز هم مثل همیشه تو دلم به خودم بد و بیراه گفتم که حرف اونو قبول کردم . و میدونم که بازم مثل همیشه وقتی بخواد کاری رو بکنه که من یا باباش اجازه نمیدیم هی اصرار و اصرار و قول های جور وا جور و کارش که انجام شد خداحافظ و تموم !



سه شنبه 1388/07/21 :: 18:36 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

برای روز کودک خیلی دلم میخواست دل بچه ها رو شاد کنم . یه سر رفتم نمایشگاه اسباب بازی و لوازم تحریر نزدیک خونه مون و هر چی نگاه کردم چیز بدرد بخوری پیدا نکردم . اخه همین چند روز قبلش چند تایی اسباب بازی و لوازم تحریر گرفته بودیم و چیزی نیاز نداشتن . دست خالی برگشتم . تنها کاری که کردم یه عالمه خوراکی و چیپس و مانچی و اب میوه و کاکائو و تخمه و بادوم  ... خریدم . نشستیم و خوردیم و برا پسرم توضیح دادم که رفتم کادو برات بخرم ولی چیزی به درد بخور پیدا نکردم . گفتم اون سری خودکار های اکلیلی رو که دلش میخواست رو هم سوال کردم ، ولی نداشت . فکر کردم که دلیلام منطقیه و اونم فهمیده ولی دیدم که گفت پول بده خودم میرم یه چیزی انتخاب میکنم !!! البته منم حرفی نداشتم . مگه چند بار در سال روز کودک داریم ولی باباش قبول نکرد و گفت بسه دیگه چه خبره ! این همه اسباب بازی داری اصلا بازی میکنی باهاش ؟  

اونجا بود که کم کم پسرم شروع کرد به غر زدن که یه روز کودک هم نمیذارین ادم خوش باشه ... یه اسباب بازی هم واسه ادم نمیخرن ... روز تولد مون هم خوش نبودیم الانم نمیذارن خوش باشیم ... اصلا برام کادو میخرین شما ؟ واسه تولدم هم هیچی واسم نخریدن ... یه اسباب بازی هم نخریدن . همش لباس لباس . لباس میخوام چیکار ؟ .......

من واقعا دهنم باز موند . واقعا که ! یه بار توی تابستون امسال رفته بودیم تهران رفتیم یه مرکز تجاری، این پسره هر یه قدم به یه قدم گفت یه چیز واسه منم نخریدی ! گفتم خوب خودت که میبینی سایزت لباس ندارن من چیکار کنم ؟ کفش هم نپسندیدی ! شلوار کتان هم که گرفتم باز چیه ؟ اخرش یه تفنگ 10 تومنی یه متری برداشت و دلش اروم شد اونو از تهران تا خونه گرفته بود دستش !!! انگار تو شهر خودمون قحطی تفنگ اومده بود ... بعدش من یه کفش اسکیت براش گرفتم بهش گفتم این کادوی تولدت بود ولی چون تو تابستون بی کاری زود تر گرفتم برات تا حالشو ببری . بعدشم که برا تولدش هم علاوه بر اون اسکیت 3 تا کارتون دلخواهش رو من گرفتم و 3 تا دی وی دی بازی ( یکیش ترانسفورمرز بود که سر مونو خورد از بس که گفت برام بخرین ) هم باباش . دو تا از خاله هاش لباس گرفتن یه خاله دیگه لوازم مدرسه و مامان بزرگشم کفش گرفت و اون یکی مامان بزرگشم پول بهش داد اونم همشو کمتر از یه هفته به باد فنا داد . همین یه هفته پیشم که 4 تا اسباب بازی ... واقعا پر توقعی نسیت این حرفا ؟ مگه ما بچه بودیم چی داشتیم ؟ وا الله من که خیلی کوچیک بودم یه عالمه اسباب بازی های برقی و کوکی و خارجی داشتم که همشون هم بدست مهمون های نا اهل خراب شد ولی بعد که کم کم تعداد مون زیاد تر شد و خرج مامان اینها برا ساخت خونه بیشتر شد دیگه  اسباب بازی هامون محدود بود . چند تا عروسک قراضه و دیگ و قابلمه پلاستیکی و اتاری ! اون قدر هم بازی با همین ها بهمون مزه میداد .... مهم اسباب بازی نیست مهم همبازیه . ادم بدون همبازی با یه عالمه اسباب بازی هم حوصله اش سر میره ....

* حالا نگین که با کامپیوتر دیگه این حرفها حرف شده و ... کامپیوتر هم حدی داره . یه بار پسرم هی به باباش گفت و خواهش تمنا کرد که باباش یه هفته رو بهش هفته ی ازادی بده ( که هر کاری دوست داشت انجام بده ) بعد با این شرط تصویب شد که کارهایی که میکنه به ضررش نباشه و حد و حدود رو رعایت کنه و خودشو نترکونه از بازی کامپیوتری و ... اونم با اشتیاق گفت بله من کار منطقی انجام میدم و ... روز اول ۷ ساعت بازی کرد . روز دوم ۶ و نیم ساعت . روز سوم ۵ ساعت . روز چهارم ۶ ساعت و روز پنجم هم ۳ و نیم ساعت ( و این مدت کوتاه !!! برای این بود که مهمون داشتیم ) روز ششم و هفتم هم سیستم خدا رو شکر خراب شد و نتونست بازی کنه که با سی دی های کارتون جبران فرمود . البته بجز اون مقدار بازی کلی کارتون و تلویزیون هم روش حساب کنین . حالا یه مشاور گفته بود بچه تو سن پسرم باید نیم ساعت در روز به کامپیوتر نگاه کنه حالا چه بازی چه نگاه الکی ...

* یادش بخیر خاله بازی ها مون ... سیب های ریز شده تو قابلمه ... چایی سرد تو فنجون های پلاستیکی ... اب بازی های دم غروب ... لی لی بازی تو حیاط ابادان ... اتاری و 4 تا بچه که باید نوبت مینشستیم تا بعد از باخت یکی نوبت به دیگری برسه و من که بزرگتر بودم مرحله های بیشتری رو رد میکردم و مریم که اخری بود همش میباخت و من خوشحال میشدم که نوبت زودتر به من میرسه ... یادش بخیر اسم فامیل . اتل متل توتوله . کلاغ پر . گرگم به هوا . دست دست دست پا پا پا جاها عوض . نقطه بازی . قایم موشک . استوپ ازاد . بالا بلندی . طناب بازی ............. هــــــــــــــی ....

* دیروز پسرم داشت با اسکیتش تو خونه ور میرفت و چرخهاشو تمیز میکرد تا بتونه تو خونه هم ویراژ بده که به سرم زد کفششو امتحانکی بکنم . کفشش 4 سایز بزرگ و کوچیک میشه و بزرگترین سایزش به پای منم میخورد . وقتی ایستادم پشیمون شدم و با ترس و لرز میخواستم بشینم که همسر گرامی موذیانه اومد به طرفم و بازوهامو گرفت و هی منو به چپ و راست متمایل میکرد و نقشه های شومی در سر داشت و داد و بیداد های التماس گونه ی منم اثری نداشت که با یه حرکت ماهرانه با چرخهای اسکیت انگشتای پاشونو لگد کردم و ایشون هم وقتی فهمیدند که عمدی در کار بوده ناراحت شدند و رفتند . بعد هم مقداری مورچه گانه به اطراف رفتم و مقداری که ترسم ریخت و کمی مهارت پیدا کردم خیرش را خوردم و سایز کفش را به سایز قبلی برگرداندم تا مبادا باز هم از این کارهای اکروباتیک به سرمان بزند !

* حافظ جان تولدت مبارک

* اوووووووووووف خسته شدم از بس حرف زدم  



جمعه 1387/06/15 :: 18:34 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

چه قشنگه این روزا ... یه نفس عمیق بکش ... چه بوی خوبی میاد از اسمون ...

خدا رو شکر که یه بار دیگه این ماه رو حس کردیم ....

     

* توی این روز و شبا همدیگه رو فراموش نکنیم .

       * ــــــــــــــــــــ * ــــــــــــــــــــ * ــــــــــــــــــــ *

پسر گل من از اول ماه رمضون تا حالا روزه گرفته ...

روزه ی کامل ...

بعد از نماز صبح می خوابه تا ظهر ... بعد میمونه اصل روز که با دیدن تلویزیون و بازی کامپیوتری و ... پرش میکنه .

یه بار گفت : مامان ! من چرا باید روزه بگیرم ؟ من که بهم واجب نیست !

بهش گفتم : فرق تو با یه دختر ۹ ساله چیه ؟

گفت : من عقلم بیشتره !

گفتم : خوب یه دختر همسن تو باید روزه بگیره . تو که عقلت بیشتر از اوناست چی ؟

گفت : اها ! اره  ... میگیرم !

* چیه ؟ من اصلا هم جانماز اب نمیکشم ! خوب ادم باید کم کم شروع کنه تا بعد براش مثل کوه کندن نباشه . اصلا تو روایته ... امام صادق ( ع ) فرمودن که ما فرزندامونو از سن ۷ سالگی وادار به روزه میکنیم شما از ۹ سالاگی وادار به روزه گرفتن کنین .

* علیرضا جونم بهت افتخار میکنم پسر گلم .

* وقتی یه ادم ۱۵ سال بخوره و بخوابه و نه نماز بخونه و نه روزه بگیره چطور بعد از اون میتونه خودشو یهو به نماز و روزه وقف بده ؟

 



جمعه 1387/06/01 :: 12:27 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       
 

       

علیرضا جونم ... تولدت مبارک

 

     

 

   

تولد تولد تولدت مبارک .....

حالا با صدای بلند بهت میگم عزیزم دوستت دارمCheerleader

اینم خواهر کوچولوته که می خواد بهت تبریک بگه ...Birthday Party

زود بیا کادو هاتو باز کن .....

اینم برای اونایی که دلشون کیک می خواد ...

AZERILA

۹ سال پیش با تولد تو برای اولین بار طعم شیرین مادری رو چشیدم . حیف که اون موقع مثل الان تجربه نداشتم . حیف که نشد اون طور که دلم می خواست بار بیای . ای کاش می تونستم دوباره از اول شروع کنم . ای کاش زمان به اول شهریور ۷۸ برمی گشت .......



پنجشنبه 1387/03/02 :: 15:44 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       
سلام
غروب :
اخه که چی خدا منو درست کرده ؟ اخه ادم قحط بود ؟ اصلا دوست ندارم تو این دنیا باشم ! خسته شدم ! اخه که چی این زندگی ! اه ...
هی اون میگفت و من می خندیدم ! سن پوچی تو بچه های امروزی چه پایین اومده !
شب موقع خوردن سوپ:
_:مامان ! این هویجو نمی خوام ( این تکه هویج 1در 1 سانت تقریبا 2 برابر هویجای دیگه بود !)
_ : باید بخوری ! این با بقیه چه فرقی داره ؟
_: این بزرگتره !!!! میندازمش بیرون !
_ :یعنی چی ؟ زود بخورش ! میگی بادمجون ، کدو و لوبیا سبز نمی خورم ، گوجه پخته و سوپ جو دوست ندارم ، گوشت نمی خوام ، این که نشد ! بدنت نیاز داره . تو باید ویتامین بهت برسه تا رشد کنی !
_:کی گفته ؟
_ :دکترا !
_:غلط کردن ! اصلا شما می دونی ویتامین چیه ؟ تجربه اش کردی ؟ واسه من از کتاب نمی خواد بگی که اصلا قبول ندارم ...من تا خودم چیزی رو تجربه نکنم قبول ندارم ....
چرا شما با من لجید ! چرا همه با من لجن ؟ ای خداااااا برای چی منو درست کردی .....................اصلا می خوام هیچی نخورم تا پوست و استخون بشم و کم خونی بگیرم و بمیرم !!!
_ :اگه راست میگی تا 3 روز غذا نخور ! تازه فکر کردی مردن این جوری به همین اسونیه ! اول ضعیف میشی ، بعد سرگیجه ، بعد اون قدر ناتوان میشی که حتی نمی تونی بری دستشویی ...تو بیمارستان بستری میشی ، اصلا نمی تونی راه بری ، باید با ویلچر تکونت بدن ....
_:من نمی خورم !
_ :نخور
منم ظرف سوپشو گرفتم و خالی کردم تو سینک !
* سر هر غذایی همین برنامه رو داریم . اقا فقط از نیمرو و ماکارونی خوشش میاد و غذا های دیگه رو با بی میلی می خوره ! البته دیگه اون چیزایی رو که دوست نداره از غذاش حذف میکنم اما این یه بهانه ی تازه بود.
* با اینکه هم عمو و هم عمه اش دکترن و بارها بهش از خواص سبزیجات گفتن ، بازم گوش نمیده . بارها برنامه ی تشویقی و تنبیهی گذاشتیم ولی اثری نداشت .هر بار که میگم شام همینه ، اگه دوست نداری نخور ، ولی چیز دیگه ای نداریم و باید تا فردا صبر کنی ، تا فردا چیزی نمی خوره !!
* وقتی مریض میشه دکتر میگه وزنش کمه و ما علتش رو براشون توضیح میدیم ، کاملا حاشا میکنه و میگه من می خورم !!! بعدشم میگه یه بار که خوردم !! اگه به دکتر بگم که ابروم میره !!!
* نمی دونم چشه ! فکر کنم نیاز به مشاوره داره ! یه وقتایی خیلی گله ، گاهی اوقاتم خیلی ...ل!
* تازگی ها هم وقتی که میگم کاراتو خودت باید انجام بدی میگه شما منو دوست ندارین ... و دق دلی شو سر نی نی کوچولو در میاره و اون بیچاره رو به جیغ و گریه میندازه ! 

* به هایدی : بابا من دو بار برات اف گذاشتم . چند بار هم حالت رو پرسیدم ولی جوابی ندادی ! خیلی هم نگرانت شدیم . بچه ها هم کلی سراغتو ازم میگرفتن . حالا که نمی تونم واست نظر خصوصی بذارم مجبورم همین جا بگم اسمت رو وارد کن تو هر دو جا . خوبه ؟ هر وقت هم این پیام رو دیدی خبر بده برش دارم !!!!

 



یکشنبه 1387/02/15 :: 17:23 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام
چند روز پیش ، مدیر مدرسه پسرم به بچه ها گفت که میخوایم شما ها رو ببریم اردوی سرچشمه محلات و شهربازی ، هر کی میاد5000 تومن پول بیاره ناهار و صبحانه و میوه هم با مدرسه است و اگرم خواستین تو شهربازی سوار اسباب بازی ها بشین پول همراه تون بیارین !
پارسال بچه ها رو برده بودن پارک نزدیک خونه مون .Hangingحوالی عصر بود که ناظم مدرسه پسرمو با چونه ی باند پیچی شده تحویل مون داد !

با اینکه من و همسرم اصلا دلمون نمی خواست بفرستیمش ولی از یه طرفم دلمون نمی اومد دل پسر مونو بشکنیم . با کلی سفارشات و گوشزد کردن نکات ایمنی ، روز دوشنبه 9 اردیبهشت صبح ساعت 6و نیم به سمت مدرسه به راه افتاد . اون قدر از دست مدیر مدرسه اعصابم خورد بود که نگو ... اخه یه چند تا بچه ابتدایی رو ادم برمی داره میبره یه شهر دور که چی بشه ؟ تو همین شهر خودمونم توی یه پارک میشد کلی به بچه ها خوش بگذره !
هی دعا کردم سلامت برن و برگردن . تمام پولی که داشتم رو براش صدقه گذاشتم .( شرمنده جیبم کمی خالی بود ) هی دعا کردم کسی بلا ملا سرش نیاره . هی از پنجره نگاه کردم تا اخرش ساعت 6 و نیم عصر از دور دیدم داره میاد و دلم اروم گرفت .
بعد از اومدنش شروع کرد با خوشحالی از اونجا تعریف کردن ، و با خنده گفت : مامان اتوبوس قرار بود ساعت 7 بیاد ولی 8 و نیم اومد بعد 8 ساعت تو راه بودیم من هر دو بار حالم بهم خورد . بار اول روی صندلی بالا اوردم و مدیر جا مو عوض کرد و بهم قرص داد . بار دوم راننده نگه داشت و من توی جوب بالا اوردم !

بعد ، اونجا رفتیم سر چشمه و من با لباس رفتم تو اب ... من : تو اب ؟ با لباس ؟ پسرم : اره هوا گرم بود و لباسم زود خشک شد . بعدش صبحانه بهمون ساندیس و کیک دادن و ناهار یه سیخ کباب با پلو ... تازه تو ماشین گریه هم کردم ! من : چرا ؟ پسرم : اخه خسته شده بودم .
اون اونقدر خسته بود که با لباس بیرونی خوابش برد . و فردا که با مامانم اینا رفته بودیم رستوران و چلو کباب خوردیم اصلا غذا نخورد فقط بعد از خوردن  یه لقمه از کباب گفت : این کبابه چقدر خوشمزه است . دیروز کبابش اصلا مزه نداشت ! بعد هر از گاهی گوله میشد و میگفت : مامان ! حالم بده ! که نتونست بره مدرسه . و همین طور روز بعد و روز بعدش .... اخرشم روز معلم که براش لحظه شماری میکرد تا کادوی معلمش رو بهش بده ، هم نتونست بره مدرسه و صبحش حسابی دل و روده اش به هم ریخت و با جیغ و داد و فریاد سه بار بالا اورد  و بعدش ساعت ها اروم گرفت و خوابید !
* اخه ادم عاقل چند تا بچه کوچیک رو میبره یه مسافرت طولانی ؟ که 8 ساعت فقط تو راه باشن ؟
* این همه پول دادیم بچه مونو مسموم کنن و بیارن !
* اصلا از اردو رفتن بچه ها خوشم نمی آد !
* راستی روز معلم به همه معلم های بدبخت مبارک !Flower
* منم چند دوره معلم بودم . برای بچه های ابتدایی .هر روز با سر درد می اومدم خونه و حوصله هیچ کسو نداشتم !اون موقع بود که فهمیدم در طول مدتی که مدرسه میرفتم چه بلاهایی سر معلم هام می اوردم و چه خون به جگرشون میکردم !Ruminate
* خواهش میکنم یه کوچولو به اونا احترام کنین .لطفا !
* مامانم اینا 5 - 6 روزی اومده بودن اینجا . به همراه مهتاب و بچه هاش و بعد از چند روز شوهر و مادرشوهرش هم اومدن .

* اینم از نی نی ما ! و ماجرای صندلی کذایی!



جمعه 1386/12/17 :: 16:29 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

چند روز پیش وقتی پسرم از مدرسه اومد خونه خیلی ناراحت بود . گفت : مامان ! مادر یکی از دوستام مرده ! مادر علیرضا محمدی !

من تا حدودی میشناختمش . باباش تو همون مدرسه معلم بود . خیلی ناراحت شدم . پسرم گفت : اون یه خواهر کوچولو هم داره . شاید ۲ سالش باشه !

پسرم با غصه گفت : مامان ! خواهر کوچولوی دوستم هیچ وقت مادرشو یادش نمیاد !باباشم حتما زن میگیره و اون باید به نامادریش بگه مامان !بیا برای مادر دوستم فاتحه بخونیم !

اون شب بارها پسرم گفت : بیچاره علیرضا !!! بیچاره خواهرش !!!منم گفتم : بیچاره مادرش !

بر خلاف هر  شب موقع خواب که معمولا پسرم می خواست براش قصه بگم این شب گفت : مامان برام نوحه ی حضرت عباسو بخون !!منم براش خوندم .... و اون پتو رو کشید روی سرش و اروم گریه کرد ...

* یه مادر جوون ! اخه چرا ؟ اون مگه چند سالش بود ؟ چقدر زود نی نیش بی مادر شده بود !یه خونه ی بدون مادر ... چقدر برای همسر و بچه هاش زجر اوره ! خدا رحمتش کنه !

* امید وارم بعد از من هم یکی باشه که بگه خدا رحمتش کنه !

* وفات پیامبر (ص) و شهادت امام حسن و امام رضا (ع) رو تسلیت میگم .



سه شنبه 1386/09/13 :: 18:13 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

تو خونه ی ما ، وظیفه ها مشخصه ! وظیفه ی من رفت و روب و بشور بساب   و پخت و پز و بچه داری و خونه داری و ........

اقای خونه  هم    !

بچه ها هم بریز و بپاش و خراب کاری ! البته پسرم چند وظیفه ی   دیگه هم داره که اونها ، نجات نی نی از جا های خطر ناک ... اوردن وسایلی که حال بلند شدن و اوردنش رو نداریم ... در اوردن شکلک های گاه وحشت ناک برای خندوندن نی نی !

نی نی Baby Girlهم اونقدر از ادا های داداشش می خنده که گاهی به سکسکه می افته و ما هم داداش رو ( مختصری ) دعوا میکنیم !

 پسر من که کلاس سومه و یه روز که تازه درس جانوران رو یاد گرفته بود در حالی که کنار خواهر کوچولوش نشسته بود و براش شکلک در می اورد و اونو می خندوند ، صدام کرد : مامان ! ریحانه خزنده است ؟ اخه موقع حرکت شکمش روی زمین کشیده میشه !!!!

در افشانی :

۱- نی نی ما  اون موقع سینه خیز میرفت ولی تازه یاد گرفته چهار دست و پا میره ! !

۲ - حدود ۱۱ روز مهمون داشتم ! اونم خانواده ی شوهر گرامی ! تازه اون ها به محض ورود مبتلا به انفولانزا شدن و  حالا هی سرفه و عطسه و اخ و توووووووووف  !!!!!

۳ - هیچ چیز برای مامان یه نی نی عذاب اور تر از این نیست که پی پی نی نی رو با مشقت زیاد ( و گاهی با ناخن ! ) بشوره و با سلیقه تمام اونو پوشک بپوشه .... و ۱۰ دقیقه بعد ٬ دوباره بوی ترشی لیته از نی نی بلند شه !

۴ - نمی دونم این صدا و سیما فیلم کمدی دیگه ای نداره که هر وقت روز جشن و عید و میلادی میشه یکی از شبکه ها فیلم (( عشق شیشه ای )) پخش می کنه !!!

۵ - وای که دیشب از دست نی نی ذله شدیم !   داشتیم خیر سرمون تلویزیون نگاه می کردیم و جای شما خالی تخمه می شکوندیم ٬ که این بچه هی اومد تخمه رو ریخت ... هی پوست تخمه رو پاشید .... دیگه دیدیم این طوری نمیشه بشقاب تخمه رو ٬ رو دست گرفتیم و در ارتفاع یک متری نگه داشتیم و باز هم نی نی ازمون اویزون بود .....

۶ - .... فعلا یادم نیست ... تا بعد

 

 



سه شنبه 1386/08/22 :: 18:6 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

چند روز پیش وقتی پسرم از مدرسه به خونه اومد با خوشحالی زیاد منو صدا زد و گفت : مامان ! اون مداد تراش که کلاس اول گم کرده بودم یادته ! همون فلزیه ! امروز پیداش کردم ! زیر میز افتاده بود ...

و در حالی که من هاج و واج داشتم بهش نگاه میکردم اون تراش رو از کیفش بیرون اورد و نشونم داد و ادامه داد :

ببین خودشه ... همون که بابا برام خریده بود ...

و در بین صحبت هاش من چند بار دهنم باز شد چیزی بگم ولی دلم نیومد ....

ـ ولی مامانم ! اونو که دو سال پیش گم کردی این مال تو نیست ...

ـ چرا مامان ؟...من از بچه ها پرسیدم ولی مال کسی نبود !

- عزیزم ! از اون وقت تا حالا ۱۰۰۰ بار بابای مدرسه کلاسارو جارو کرده ... تازه خودت هم که اون موقع همه جا رو گشتی ...این حتما مال بچه های اون شیفته ...برو بذار سرجاش !

یهو یاد یه چیزی افتادم ...

-پسرم !یادت میاد یکی از بچه ها یه چیزی عین مال تو داشت و مال خودشو گم کرده بود و هر چی تو میگفتی: مال منه! اون میگفت: مال خودمه . جایزه گرفتم !

یادته تو تا مدت ها بهش میگفتی دروغگوی دزد !

الانم همین طور شده ...

پسرم فردا تراش رو گذاشت رو میز معلم و قرار شد دیگه به چیز هایی که مال خودش نیست دست نزنه ! و من خوشحال شدم که اخرش تونستم نظر پسرم رو در باره ی دوستش عوض کنم و تو دلم به سادگی بچگونه اش خندیدم !



دوشنبه 1386/04/25 :: 9:56 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

وقتی برادر شوهرم و خانواده اش اومدن خونمون ، دختر 10 ساله اونا و پسر 8 ساله من بدون هیچ مشکلی با هم بازی می کردن ( بازی های فکری ...) و اصلا کسی فکرشم نمی کرد این دو بچه ی عاقل نما یه دفعه مثل خروس جنگی به جون هم بیافتن و همدیگه رو زخم و زیلی کنن . دکمه ی تی شرتِ نوی پسرم هم کنده شده بود و دست هاش چنگ زده بود ... اون (دختر عمو) هم اظهار میکرد که دستش خون اومده ... و در جواب این که نشون بده ببینم گفت : نمیشه اینجا نامحرم هست ( اشاره به پسر من ) من نمی تونم استینمو بالا بزنم ...

و زد و خورد با این جمله شروع شد که _ به این اسباب بازی دست نزن ...

واقعا برای هیچ ...

ما بزرگ تر ها هم ، گاهی مثل یه بچه ، سر یه چیز خیلی کوچیک و جزیی الم شنگه به پا می کنیم و زندگی رو تلخ می کنیم !! و بعد وقتی دنبال اغازگر دعوا می گردیم ، اصلا یادمونم نمی اد دعوا از چی شروع شد !!



جمعه 1386/03/04 :: 12:27 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       
 

دیروز پسرم که از نانوایی اومد همین که منو دید شروع کرد به گریه . من مات و مبهوت سر تا پا شو نگاه کردم ببینم دیگه کجاش شکسته یا خون اومده ولی چیزی ندیدم . پسرم با گریه گلوشو به من نشون داد . قرمز شده بود .اون گفت وقتی نانوائه نون سنگک و پرت کرد به طرف اون یه سنگ داغ که همراه نون ازتنور بیرون اومده بود پرید تو پیرهنش !! وحسابی گلوی اونو سوزونده بود .

من نمیدونم چرا سر این پسر من این همه بلا میاد .تو این 3-2 ماهه اخیر بارها زخمی شده .یه بار پیشونی اش شکست و بخیه شد (موقع بازی ) بعد چونه اش زخمی شد (تو اردو دوستش هلش داد و ناظم بعد از پانسمان رسوندش خونه ) بعد در حالی که چونه اش باند پیچی بود از رو دوچرخه افتاد و دماغش شکست و بعدش سرما خورد و با دماغ شکسته نفس هم نمیتوست بکشه و2 تا امپول هم خورد ( و اونقدر خواهر کوچولوشو بوسید که اونم مریض شد ) چند روز پیش هم که یه اسیب روحی بهش وارد شد (بعد از کچل شدنش تو کلاس بچه ها مثل وحشی ها میریزن سرشو در حال مسخره کردن پس گردنی هم بهش میزدن که معلم میاد و با داد و کتک پسرمو نجات میده ) الان هم که ...حالا بین این حوادث چقدر خورد زمین و خراش برداشت و اتفاقات جزیی بماند اون دفعه معلمش به من گفت براش صدقه بدید .

با این اوضاع شما فکر می کنید روزی چقدر صدقه بدم ؟؟   



پنجشنبه 1386/03/03 :: 8:39 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام

وقت امتحاناته و برای مامان هائی که بچه مدرسه ای دارن روز های سختیه .( بماند که برای دانش اموزها سخت تره ) پسر من که کلاس دومه اونقدر بی خیاله که من اتیش میگیرم . حالا درسته که ما خودمون وقت امتحان کک مون هم نمیگزید (البته فقط دوره ی دبیرستان ) ولی هر چی بود ابتدائی و راهنمائی که بودیم حسابی درس می خوندیم و از بابا و مامان و مدیر و ناظم و معلم و مبصر و بچه های بزرگ تر از خودمون که میترسیدیم .

ولی بچه های این دوره زمونه از هیچ چیز نمی ترسن . عجیبه والله .از هیچ چیز نمی ترسن !! (این خیلی خطرناکه )

هر جور بد دهانی و تنبلی و شیطنت که بگی و فکرشم نمی تونی بکنی دارن .( خدارو شکر پسر من از این کار ها نمی کنه ولی از دیگران یاد میگیره و تو خونه از زبون دوستاش اونا رو تکرار میکنه و منو میترسونه ).هیچ روشی هم برای این بچه ها جواب نمیده چه روش تنبیهی چه تشویقی . اون قدر صفات رذیله تو این بچه ها جمعه که گاهی با خودت میگی پس ابلیس کیه ؟ تنبلی (دلشون میخواد غذا رو لقمه کنی بدی دهنشون و صبح تا غروب بشینن سی دی های رقص و اواز ببینن یا پشت کامپیوتر بازی های خشن بکنن و سر ببرن و تیر بزنن) بی نظمی و ریخت و پاش اتاق ها ( وقتی از مدرسه یا بازی میان خونه از دم در دونه دونه لباس و شلوار و کیف و کلاه و میرسیم به اتاق شون دفتر و مداد و .........هر کدوم یه طرف و اخرشم مامان بیچاره باید همه رو جمع کنه و بزاره سر جاش ) بی ادبی (اگه چیزی بخوان با حالت طلبکارانه و دستور ...مامان و بابا هم که کشک ) فحش و بد دهانی (هر جور فحش ناموسی و مادر و خواهری ... ) کتک زدن و ازار جسمی و روحی دیگران (برای هر اسم و فامیل یه متلک یا یه حرف مسخره در میارن و دیگران رو مسخره می کنن ) دروغ و تهمت و .....( البته از حق نگذریم بعضی ها هم مثل گلن مثل پسر من که اگه کمی با نظم تر بشه واقعا ماه میشه ) اخه به این ها هم میگن بچه . اینا گرگ خون خوارن ( دور از جون بعضی ها ) . این ها اشرار اینده ان . بهتره زنگ بزنم 110 بیان جمع شون کنه ببره



یکشنبه 1386/02/23 :: 10:5 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام      

چند روزی بود که پسرم اصرار میکرد تا کچل بشه . چون مدیر مدرسه شون گفته بود هر کس روز شنبه اصلاح نکرده باشه سیلی می خوره . صبح شنبه یه دفعه یادش اومد که موهاشو نزده وشروع کرد به التماس که موهامو کچل کنید.وقت سلمونی رفتن که نبود . من به پسرم دل داری دادم که مدیر حق نداره برای این چیزهای کوچیک بچه ها رو کتک بزنه و...اما اون بچه تر از این حرفا بود. باباش ماشین اصلاحو اورد وپرسید :چقدر کوتاه بشه ؟ پسرم گفت: از ته بزن .من گفتم: از ته که بزنه کلت میشه مثل لپت .ولی اون میگفت که بعضی از بچه ها هم کچل کردن .(اخ که پسر طفلک من فکر می کرد کچل یعنی اندازه ی یه بند انگشت فقط مو داشته باشه )من بعد از مدتی یه سری بهشون زدم و دیدم پسرم با خوشحالی نشسته و باباش پشت سرش مشغوله .نگو باباش هم خواسته به نظر پسرش احترام بزاره و از ته ته ته یه جاده میکشه تا بالا .منو میگی داشتم دیونه میشدم . پسرم گفت عیبی نداره خودم گفتم دوست دارم .سرم هوا می خوره خنک میشه ...(بیچاره خودشو ندیده بود )باباش رفت به قسمت جلوی سر . من داد و غرغر .پسرم متین و صبور .که یه دفعه ماشین خراب شد .پسرم گفت مامان چرا ناراحتی ول کن بابا .من ازش خواستم خودشو تو ایینه ببینه .و ناگهان یعععععععععععععععععععع یعععععععععععع یعععععععععععععع الهی بمیرم براش مثل عزیز مرده ها جیغ می کشید از ته ته دل بعد شروع کرد زار زار گریه کردن اول کلی بغل باباش گریه کرد بعد اومد و بغل من گریه کرد و مارو قسم اما زمان می داد که دیگه کوتاهش نکنید بزارین همین طوری بمونه من کلاه سرم میزارم معلوم نمیشه توروخدا .....(البته با اجازه خودش ازش فلیم گرفتیم تا پشت سرشم ببینه ولی نشونش ندادیم تا سکته نکنه )کلی ژست روان شناسارو گرفتیم و باهاش حرف زدیم وفهموندیم دیگه تموم شد و کاریش نمی شه کرد . در حالی که اون زجه میزد بقیه موهاشو با ماشین همسایه مون کچل شد .و حالا بعد از تموم شدن کار دوباره خودشو تو ایینه دیدو باز یععععععععععععع یعععععععععع یععععععععع بعد از دوش گرفتن حالش کلی بهتر شد(سرش سفید شد)فقط کلمات زشت شدم و بچه ها مسخره ام میکنن از زبونش نمی افتاد .من هم کتاب <ای کیو سان > رو نشونش دادم و گفتم بگو سرمو مدل ای کیو یی زدم و اون با کلاه رفت به مدرسه. در حالی که دلم براش کباب بود .ولی اینو فهمید که دیگه تشبیه به کار نبره .