|
درباره وبلاگ ![]() نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ... من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست . ××××× شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم . ××××× کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
جمعه 1388/08/01 :: 18:8 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام یه روز من یاد بچگیام افتادم و برای همسر و پسرم تعریف کردم که : اون موقع ها که بچه بودیم ، روز معلم که میشد بچه ها برای معلم با بهار نارنج دست بند و گردنبند بهار نارنج درست میکردن و بهش هدیه میدادن . ( با نخ و سوزن بهار نارنج ها رو نخ میکردن ) یا تخم مرغ رو خالی میکردن و توش رو پر از گلبرگ و بهار نارنج و اکلیل و خورده کاغذ رنگی میکردن و چند نفری منتظر اومدن معلم میموندن . تا معلم می اومد تخم مرغ رو به سقف پرتاب میکردن و چیزهای توی تخم مرغ مثل بارون رو سر معلم می ریخت ... وقتی که فهمیدم توی تخم مرغ رو به جز کاغذ رنگی با اشغال های مداد تراش وقتی فهمیدم که تو پارکینگ ما و دیگران این کار رو میکنه بازم به همون روش قبلی با رضایت گفت : بابا بهم اجازه داد که اینجا بشکونم ! حالا هی از من انکار و از اونا اصرار ... باباش گفته بود به شرطی میتونی توی اطاق بشکونی که بعد جارو کنی و همه جا رو تمیز کنی و پسرم هم با خوشحالی قبول کرده بود ولی من اونو میشناختم . اخرشم دموکراسی حاکم شد هر چی بهش گفتم تو قول دادی زود باش خونه رو تمیز کن ! گفتش که باشه حالا ! بعدا جارو میکنم . من که نگفتم همین الان تمیزش میکنم که ! اخرشم مثل همیشه کار خودم بود و باز هم مثل همیشه تو دلم به خودم بد و بیراه گفتم که حرف اونو قبول کردم . و میدونم که بازم مثل همیشه وقتی بخواد کاری رو بکنه که من یا باباش اجازه نمیدیم هی اصرار و اصرار و قول های جور وا جور و کارش که انجام شد خداحافظ و تموم ! سه شنبه 1388/07/21 :: 18:36 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام برای روز کودک خیلی دلم میخواست دل بچه ها رو شاد کنم . یه سر رفتم نمایشگاه اسباب بازی و لوازم تحریر نزدیک خونه مون و هر چی نگاه کردم چیز بدرد بخوری پیدا نکردم . اخه همین چند روز قبلش چند تایی اسباب بازی و لوازم تحریر گرفته بودیم و چیزی نیاز نداشتن . دست خالی برگشتم . تنها کاری که کردم یه عالمه خوراکی و چیپس و مانچی و اب میوه و کاکائو و تخمه و بادوم ... خریدم . نشستیم و خوردیم و برا پسرم توضیح دادم که رفتم کادو برات بخرم ولی چیزی به درد بخور پیدا نکردم . گفتم اون سری خودکار های اکلیلی رو که دلش میخواست رو هم سوال کردم ، ولی نداشت . فکر کردم که دلیلام منطقیه و اونم فهمیده ولی دیدم که گفت پول بده خودم میرم یه چیزی انتخاب میکنم !!! البته منم حرفی نداشتم . مگه چند بار در سال روز کودک داریم ولی باباش قبول نکرد و گفت بسه دیگه چه خبره ! این همه اسباب بازی داری اصلا بازی میکنی باهاش ؟ اونجا بود که کم کم پسرم شروع کرد به غر زدن که من واقعا دهنم باز موند . واقعا که ! * حالا نگین که با کامپیوتر دیگه این حرفها حرف شده و ... کامپیوتر هم حدی داره . یه بار پسرم هی به باباش گفت و خواهش تمنا کرد که باباش یه هفته رو بهش هفته ی ازادی بده ( که هر کاری دوست داشت انجام بده ) بعد با این شرط تصویب شد که کارهایی که میکنه به ضررش نباشه و حد و حدود رو رعایت کنه و خودشو نترکونه از بازی کامپیوتری و ... اونم با اشتیاق گفت بله من کار منطقی انجام میدم و ... روز اول ۷ ساعت بازی کرد . * یادش بخیر خاله بازی ها مون ... سیب های ریز شده تو قابلمه ... چایی سرد تو فنجون های پلاستیکی ... اب بازی های دم غروب ... لی لی بازی تو حیاط ابادان ... اتاری و 4 تا بچه که باید نوبت مینشستیم تا بعد از باخت یکی نوبت به دیگری برسه و من که بزرگتر بودم مرحله های بیشتری رو رد میکردم و مریم که اخری بود همش میباخت و من خوشحال میشدم که نوبت زودتر به من میرسه ... یادش بخیر اسم فامیل . اتل متل توتوله . کلاغ پر . گرگم به هوا . دست دست دست پا پا پا جاها عوض . نقطه بازی . قایم موشک . استوپ ازاد . بالا بلندی . طناب بازی ............. هــــــــــــــی .... * دیروز پسرم داشت با اسکیتش تو خونه ور میرفت و چرخهاشو تمیز میکرد تا بتونه تو خونه هم ویراژ بده که به سرم زد کفششو امتحانکی بکنم . کفشش 4 سایز بزرگ و کوچیک میشه و بزرگترین سایزش به پای منم میخورد . وقتی ایستادم پشیمون شدم * حافظ جان تولدت مبارک * اوووووووووووف خسته شدم از بس حرف زدم جمعه 1387/06/15 :: 18:34 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام چه قشنگه این روزا ... یه نفس عمیق بکش ... چه بوی خوبی میاد از اسمون ... خدا رو شکر که یه بار دیگه این ماه رو حس کردیم .... * توی این روز و شبا همدیگه رو فراموش نکنیم . * ــــــــــــــــــــ * ــــــــــــــــــــ * ــــــــــــــــــــ * پسر گل من از اول ماه رمضون تا حالا روزه گرفته ... روزه ی کامل ... بعد از نماز صبح می خوابه تا ظهر ... بعد میمونه اصل روز که با دیدن تلویزیون و بازی کامپیوتری و ... پرش میکنه . یه بار گفت : مامان ! من چرا باید روزه بگیرم ؟ من که بهم واجب نیست ! بهش گفتم : فرق تو با یه دختر ۹ ساله چیه ؟ گفت : من عقلم بیشتره ! گفتم : خوب یه دختر همسن تو باید روزه بگیره . تو که عقلت بیشتر از اوناست چی ؟ گفت : اها ! اره ... میگیرم ! * چیه ؟ من اصلا هم جانماز اب نمیکشم ! * علیرضا جونم بهت افتخار میکنم پسر گلم . * وقتی یه ادم ۱۵ سال بخوره و بخوابه و نه نماز بخونه و نه روزه بگیره چطور بعد از اون میتونه خودشو یهو به نماز و روزه وقف بده ؟
جمعه 1387/06/01 :: 12:27 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
علیرضا جونم ... تولدت مبارک
تولد تولد تولدت مبارک .....
حالا با صدای بلند بهت میگم اینم خواهر کوچولوته زود بیا کادو هاتو باز کن ..... اینم برای اونایی که دلشون کیک می خواد ...
۹ سال پیش با تولد تو برای اولین بار طعم شیرین مادری رو چشیدم . پنجشنبه 1387/03/02 :: 15:44 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام غروب : اخه که چی خدا منو درست کرده ؟ اخه ادم قحط بود ؟ اصلا دوست ندارم تو این دنیا باشم ! خسته شدم ! اخه که چی این زندگی ! اه ... هی اون میگفت و من می خندیدم ! سن پوچی تو بچه های امروزی چه پایین اومده ! شب موقع خوردن سوپ: _:مامان ! این هویجو نمی خوام ( این تکه هویج 1در 1 سانت تقریبا 2 برابر هویجای دیگه بود !) _ : باید بخوری ! این با بقیه چه فرقی داره ؟ _: این بزرگتره !!!! میندازمش بیرون ! _ :یعنی چی ؟ زود بخورش ! میگی بادمجون ، کدو و لوبیا سبز نمی خورم ، گوجه پخته و سوپ جو دوست ندارم ، گوشت نمی خوام ، این که نشد ! بدنت نیاز داره . تو باید ویتامین بهت برسه تا رشد کنی ! _:کی گفته ؟ _ :دکترا ! _:غلط کردن ! اصلا شما می دونی ویتامین چیه ؟ تجربه اش کردی ؟ واسه من از کتاب نمی خواد بگی که اصلا قبول ندارم ...من تا خودم چیزی رو تجربه نکنم قبول ندارم .... چرا شما با من لجید ! چرا همه با من لجن ؟ ای خداااااا برای چی منو درست کردی .....................اصلا می خوام هیچی نخورم تا پوست و استخون بشم و کم خونی بگیرم و بمیرم !!! _ :اگه راست میگی تا 3 روز غذا نخور ! تازه فکر کردی مردن این جوری به همین اسونیه ! اول ضعیف میشی _:من نمی خورم ! _ :نخور منم ظرف سوپشو گرفتم و خالی کردم تو سینک ! * سر هر غذایی همین برنامه رو داریم . اقا فقط از نیمرو و ماکارونی خوشش میاد و غذا های دیگه رو با بی میلی می خوره ! البته دیگه اون چیزایی رو که دوست نداره از غذاش حذف میکنم اما این یه بهانه ی تازه بود. * با اینکه هم عمو و هم عمه اش دکترن و بارها بهش از خواص سبزیجات گفتن ، بازم گوش نمیده . بارها برنامه ی تشویقی و تنبیهی گذاشتیم ولی اثری نداشت .هر بار که میگم شام همینه ، اگه دوست نداری نخور ، ولی چیز دیگه ای نداریم و باید تا فردا صبر کنی ، تا فردا چیزی نمی خوره !! * وقتی مریض میشه دکتر میگه وزنش کمه و ما علتش رو براشون توضیح میدیم ، کاملا حاشا میکنه * نمی دونم چشه ! * تازگی ها هم وقتی که میگم کاراتو خودت باید انجام بدی میگه شما منو دوست ندارین ... و دق دلی شو سر نی نی کوچولو در میاره و اون بیچاره رو به جیغ و گریه میندازه ! * به هایدی : بابا من دو بار برات اف گذاشتم . چند بار هم حالت رو پرسیدم ولی جوابی ندادی ! خیلی هم نگرانت شدیم . بچه ها هم کلی سراغتو ازم میگرفتن . حالا که نمی تونم واست نظر خصوصی بذارم مجبورم همین جا بگم اسمت رو وارد کن تو هر دو جا . خوبه ؟ هر وقت هم این پیام رو دیدی خبر بده برش دارم !!!!
یکشنبه 1387/02/15 :: 17:23 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام با اینکه من و همسرم اصلا دلمون نمی خواست بفرستیمش ولی از یه طرفم دلمون نمی اومد دل پسر مونو بشکنیم . با کلی سفارشات و گوشزد کردن نکات ایمنی ، روز دوشنبه 9 اردیبهشت صبح ساعت 6و نیم به سمت مدرسه به راه افتاد . بعد ، اونجا رفتیم سر چشمه و من با لباس رفتم تو اب ... من : تو اب ؟ با لباس ؟ * اینم از نی نی ما ! و ماجرای صندلی کذایی! جمعه 1386/12/17 :: 16:29 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام چند روز پیش وقتی پسرم از مدرسه اومد خونه خیلی ناراحت بود . من تا حدودی میشناختمش . باباش تو همون مدرسه معلم بود . پسرم با غصه گفت : مامان ! خواهر کوچولوی دوستم هیچ وقت مادرشو یادش نمیاد ! اون شب بارها پسرم گفت : بیچاره علیرضا !!! بیچاره خواهرش !!! بر خلاف هر شب موقع خواب که معمولا پسرم می خواست براش قصه بگم این شب گفت : مامان برام نوحه ی حضرت عباسو بخون !! * یه مادر جوون ! اخه چرا ؟ اون مگه چند سالش بود ؟ چقدر زود نی نیش بی مادر شده بود ! * امید وارم بعد از من هم یکی باشه که بگه خدا رحمتش کنه ! * وفات پیامبر (ص) و شهادت امام حسن و امام رضا (ع) رو تسلیت میگم . سه شنبه 1386/09/13 :: 18:13 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام تو خونه ی ما ، وظیفه ها مشخصه اقای خونه هم بچه ها هم بریز و بپاش و خراب کاری نی نی پسر من که کلاس سومه و یه روز که تازه درس جانوران رو یاد گرفته بود در افشانی : ۱- نی نی ما اون موقع سینه خیز میرفت ولی تازه یاد گرفته چهار دست و پا میره ! ! ۲ - حدود ۱۱ روز مهمون داشتم ! اونم خانواده ی شوهر گرامی ! تازه اون ها به محض ورود مبتلا به انفولانزا ۳ - هیچ چیز برای مامان یه نی نی عذاب اور تر از این نیست که پی پی ۴ - نمی دونم این صدا و سیما فیلم کمدی دیگه ای نداره که هر وقت روز جشن و عید و میلادی میشه یکی از شبکه ها فیلم (( عشق شیشه ای )) پخش می کنه !!! ۵ - وای که دیشب از دست نی نی ذله شدیم ! ۶ - .... فعلا یادم نیست ... تا بعد
سه شنبه 1386/08/22 :: 18:6 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام چند روز پیش وقتی پسرم از مدرسه به خونه اومد و در حالی که من هاج و واج داشتم بهش نگاه میکردم ببین خودشه ... و در بین صحبت هاش من چند بار دهنم باز شد ـ ولی مامانم ـ چرا مامان - عزیزم ! از اون وقت تا حالا ۱۰۰۰ بار بابای مدرسه کلاسارو جارو کرده ... تازه خودت هم که اون موقع همه جا رو گشتی ...این حتما مال بچه های اون شیفته ...برو بذار سرجاش ! یهو یاد یه چیزی افتادم ... -پسرم !یادت میاد یکی از بچه ها یه چیزی عین مال تو داشت و مال خودشو گم کرده بود و هر چی تو میگفتی: مال منه! اون میگفت: مال خودمه . جایزه گرفتم یادته تو تا مدت ها بهش میگفتی دروغگوی دزد ! الانم همین طور شده ... پسرم فردا تراش رو گذاشت رو میز معلم دوشنبه 1386/04/25 :: 9:56 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام وقتی برادر شوهرم و خانواده اش اومدن خونمون ، دختر 10 ساله اونا و پسر 8 ساله من بدون هیچ مشکلی با هم بازی می کردن ( بازی های فکری ...) و اصلا کسی فکرشم نمی کرد این دو بچه ی عاقل نما یه دفعه مثل خروس جنگی به جون هم بیافتن و همدیگه رو زخم و زیلی کنن . دکمه ی تی شرتِ نوی پسرم هم کنده شده بود و دست هاش چنگ زده بود ... اون (دختر عمو) هم اظهار میکرد که دستش خون اومده ... و در جواب این که نشون بده ببینم گفت : نمیشه اینجا نامحرم هست ( اشاره به پسر من ) من نمی تونم استینمو بالا بزنم ... و زد و خورد با این جمله شروع شد که _ به این اسباب بازی دست نزن ... واقعا برای هیچ ... ما بزرگ تر ها هم ، گاهی مثل یه بچه ، سر یه چیز خیلی کوچیک و جزیی الم شنگه به پا می کنیم و زندگی رو تلخ می کنیم !! و بعد وقتی دنبال اغازگر دعوا می گردیم ، اصلا یادمونم نمی اد دعوا از چی شروع شد !! جمعه 1386/03/04 :: 12:27 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
دیروز پسرم که از نانوایی اومد همین که منو دید شروع کرد به گریه من نمیدونم چرا سر این پسر من این همه بلا میاد با این اوضاع شما فکر می کنید روزی چقدر صدقه بدم ؟؟ پنجشنبه 1386/03/03 :: 8:39 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام وقت امتحاناته و برای مامان هائی که بچه مدرسه ای دارن روز های سختیه .( بماند که برای دانش اموزها سخت تره ) پسر من که کلاس دومه اونقدر بی خیاله که من اتیش میگیرم . حالا درسته که ما خودمون وقت امتحان کک مون هم نمیگزید ولی بچه های این دوره زمونه از هیچ چیز نمی ترسن . عجیبه والله هر جور بد دهانی و تنبلی و شیطنت که بگی و فکرشم نمی تونی بکنی دارن .( خدارو شکر پسر من از این کار ها نمی کنه ولی از دیگران یاد میگیره و تو خونه از زبون دوستاش اونا رو تکرار میکنه و منو میترسونه ).هیچ روشی هم برای این بچه ها جواب نمیده چه روش تنبیهی چه تشویقی . اون قدر صفات رذیله تو این بچه ها جمعه که گاهی با خودت میگی پس ابلیس کیه ؟ تنبلی (دلشون میخواد غذا رو لقمه کنی بدی دهنشون و صبح تا غروب بشینن سی دی های رقص و اواز ببینن یا پشت کامپیوتر بازی های خشن بکنن و سر ببرن و تیر بزنن) بی نظمی و ریخت و پاش اتاق ها ( وقتی از مدرسه یا بازی میان خونه از دم در دونه دونه لباس و شلوار و کیف و کلاه و میرسیم به اتاق شون دفتر و مداد و .........هر کدوم یه طرف و اخرشم مامان بیچاره باید همه رو جمع کنه و بزاره سر جاش ) بی ادبی (اگه چیزی بخوان با حالت طلبکارانه و دستور ...مامان و بابا هم که کشک ) فحش و بد دهانی (هر جور فحش ناموسی و مادر و خواهری ... ) کتک زدن و ازار جسمی و روحی دیگران (برای هر اسم و فامیل یه متلک یا یه حرف مسخره در میارن و دیگران رو مسخره می کنن ) دروغ و تهمت و .....( البته از حق نگذریم بعضی ها هم مثل گلن مثل پسر من که اگه کمی با نظم تر بشه واقعا ماه میشه ) اخه به این ها هم میگن بچه . اینا گرگ خون خوارن ( دور از جون بعضی ها ) . این ها اشرار اینده ان . بهتره زنگ بزنم 110 بیان جمع شون کنه ببره یکشنبه 1386/02/23 :: 10:5 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام |
||