تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان - من سوسانو ام !
درباره وبلاگ

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...
من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست .
×××××
شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم .
×××××
کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ...
پيوندها
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
پنجشنبه 1388/02/24 :: 18:50 ::  نويسنده : سایه - مامان نی نی       

سلام   

معمولا دخترایی که بعد از پسر به دنیا میان چون با داداششون برزگ میشن کاراشون و رفتار شون عین پسرا میشه . پسرم همش حرکات رزمی از خودش در وکنه واسه همینم نی نی هم همون کارا رو میکنه . مشت گره کردشو با حالتی دخترانه و ناز در حالی که کمرشو میچرخونه به حرکت در میاره ...

تازه خواهر و برادر میرن اهنگ امپراتور دریا رو میذارن و از خودشون فیلم میگیرن که یه جا نی نی یه حرکت خیلی جالب و بامزه در میاره عین یه رزمی کار حرفه ای .  

اوائل سر جومونگ بودن دعواشون بود . این میگفت من جومونگم اون می گفت من جومونگم . واسه پسرمم که افت کلاس بود پائین تر از جومونگ باشه از موضع خودش پائین نمی اومد . بعد به خاطر اینکه از دست خواهرش راحت بشه بهش یاد داد که بگه من تسوئم ! البته پسرم واسه خاطر این نگفت نی نی بگه من سوسانوام چون اونها عاشق هم بودن و زشت بود مثلا !  

بعد که ازدواجشون بهم خورد نی نی شد سوسانو ! حالا وقت دیدن جومونگ هی باید اعلان این دو تا رو بشنویم که من جومونگم ! من سوسانو ام !

نی نی خیلی خوب و راحت بازیگرای سریال جومونگ رو میشناسه . حتی وقتی که لباسای سریال شون تن شون نیست .

                   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

الان بیشتر بازی های نی نی توپ بازی و بدمینتون و بوکس ( دستکش بوکسو میذاره تو دستش و ما براش دستمونو نگه میداریم تا اون مشت بزنه ) از همه مهم تر خرابکاری و از در رو دیوار بالا رفتنه !

امروزم یهو صدای کمــــــــــــــــــک گفتنش بلند شد . دویدم رفتم دیدم خانوم از پجره ی باز اویزونه ! رفته بود بالای یه عالمه کتاب بعدش پاهاشو گذاشته بود رفته بود روی پشتی لای پنجره رو باز کرده بود و داشت بیرون رو دید میزد . بعد یهو پشتی از دیوار فاصله گرفت و نی نی بین پشتی و دیوار معلق مونده بود !

نی نی از قبل از دو سالگیش به راحتی تا ۱۰ می شمورد . از همون موقع ها داشتم کم کم حروف الفبا رو هم یادش میدادم تا اینکه بابابزرگش فوت شد و منم دیگه بی خیال شدم . الان نی نی این حرفا رو بلده : آ ب خ د م س . تازه باهاش کار میکنم که مثلا خ مثل چی ؟ یه بار نی نی گفت دماخ ! یه بارم از حروف ها و اعدادی که داداشش داشت حرف و و عدد ۹ رو اورد و بهم نشون داد و گفت مامان نه ( ۹ ) ! شکلای دایره و مثلث و مربع و مستطیل و هم میشناسه  

اون دفعه یه اقایی واسه مون سوهان اورده بود که به شکل مربع برش خورده بود ! نی نی اول پرسید این چیه ؟ گفتم سوهان . گفت : سبحان ! بعدشم هر بار دلش سوهان میخواست میگفت : مامان مربع بده !

سوره توحید رو هم دست و پا شکسته می خونه