تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان - نمیخــــــوام !


نوشـــته های یـه مــامـان

خـــــونه ی مامان نی نی

سلام

یادتونه پارسال همین موقع ها رفته بودیم یه روستایی که خیلی بهم سخت گذشت ؟ یادتون نمیاد ؟ خوب بخونینش تا دوباره یادتون بیاد ...     

حالا بازم قراره بریم همون جا ........از امروز عصر تا شنبه ....... من نمیخوام برم .......... کمک  

دلم نمیخواد دوباره اونها رو ببینم ... نمیخوام هر روز ۱۰ بار بیان صدام کنن ... نمیخوام صبحها برام پنیر خیکی بو گندو و نون محلی خشک که باید اب بهش بپاشی تا نرم بشه رو بخورم ... نمیخوام همش بترسم که نی نی خراب کاری کنه و شرمنده بشم ... نمیخوام اونها فکر کنن دارن بهم بهترین خدمات رو میدن . نمیخوام هر بار که میخوام برم ... مثل دزدا دو رو برم و بپام که کسی پیداش نشه ... نمیخوام توی یه اتاق بدون تلویزیون و تلفن و موبایل ( اونجا انتن نداره ) سر کنم . مثل یه ادم ۱۰۰ سال قبل !

نمیخوام !

البته اینم بگم که همسرم که میبینه من غر میزنم و همش نی نی و امتحان پسرمو و مشکلاتو بهانه میکنم میگه خوب نیا ... ولی خوب . یه دلم میگه نرو ، یه دلم میگه برو ... نه فکر کنین ذره ای اونجا بهم خوش گذشته بودا ... نه ، واسه همسرم میخوام برم . اخه من زن خیلی خوبیم !  

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/06ساعت 12:17 توسط سایه - مامان نی نی| |


Design By : Night Skin