<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشـــته های یـه مــامـان</title>
<link>http://mamane-nini.blogfa.com/</link>
<description>خـــــونه ی مامان نی نی </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 12:40:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نماز جمعه با نی نی</title>
<link>http://mamane-nini.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شوهرم یه دوستی داره که تو این چهار سالی که ما اومدیم اینجا 3 تا عید غدیر و 2 بار هم شام اومدن خونه مون ولی ما یه بارم نرفتیم خونه شون . نمیدونم دلیلش چی بود ولی طبق معمول باید گفت که مشغله و بچه مدرسه ای و ... دیگه کم کم اونها داشتن گله میکردن که خلاصه 5 شنبه شب شوهرم به دوستش زنگید که ما فردا یه سری میایم خونه تون &lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;طرف هم اصرار کرد که ما شام جایی دعوتیم شما ناهار بیاین و ما هم قبول کردیم . بعد از گذاشتن تلفن یادمون اومد که ای بابا ما قرار بود فردا رو که روز دحو الارضه روزه بگیریم که ! میدونستیم که خودشونم مشتاقن که فردا روزه باشن دوباره زنگیدیم که اقا ممنون ما ناهار نمیایم و فقط یه سر میایم تا همدیگه رو ببینیم . قرار گذاشتن برای صبح جمعه . و با دیر خوابیدن دیشبش مجبور شدیم زودتر از معمول جمعه ها پاشیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از اونجا رفتیم نماز جمعه . فکر کنم این اولین نماز جمعه ای بود که با نی نی رفته بودم . یه چند باری با نی نی تو نماز جماعت شرکت کرده بودم که یا اون قدر نی نی بود که همش گریه میکرد و من سر نماز مجبور میشدم فراداش کنم و زودتر تمومش کنم که بهش برسم یا اینکه سر نماز راه افتاد واسه خودش رفت و میخواست از در مسجد بره بیرون که جلوشو گرفتن ... خلاصه اینبار بدتر از قبل بود چون پوشک هم نداشت و میترسیدم نکنه جایی رو نجس کنه . خلاصه موقع خوندن خطبه ها فقط داشت بیسکوئیت میخورد و به بچه ها نگاه میکرد . همین که امام جمعه خواست تکبیره الاحرامو بگه نی نی گفت من جیش دارم ! &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020459.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;  من مثل برق گرفته ها تنها کاری که کردم این بود که نی نی از رو زمین قاپیدمو مثل فرفره هی دور خودم چرخیدم !!! اصلا نمیدونستم دستشوئی کدوم طرفه تازه دور تا دورم ادمهای ایستاده به نماز و منم اوائل صف و در خروجی اخر صف و جلوی نمازگذارها پر از کیف و کفش و وسایل و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا چطوری رسیدم تا در خروجی بماند .   &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020431.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt; انتظامات در رو برام باز کرد تا برم بیرون و وقتی رفتم بیرون تازه یادم افتاد که کفشمو نیاوردم و حالا هر چی به اونهایی که بیرون بودن و روی فرش نشسته بودن گفتم که خواهش میکنم جون مادرتون یه چیزی بدین بپوشم بچه رو ببرم دستشوئی همه یا کور و کر مادرزاد بودن یا تازه اومده بودن ( به یکی گفتم ببخشید یه کفشی چیزی دارین من بپوشم گفت من تازه اومدم !!! ) یهو یادم افتاد موقع در اوردن کفش یه دمپایی کهنه یه گوشه افتاده بود زود رفتم اونو گرفتم و دویدم به سمت دستشوئی ( که خیلی هم نزدیک نبود ) و بعد از یه عالمه پله رفتم پایین و با کلی عجله و دل اشوبه بچه رو سرپا گرفتم که دیدم ایشون ۲ ثانیه بعد با خیال اسوده فرمودن که کردم !  &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FB.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; حالا هر چی هم که من بهش گفتم که هیچی رو کردی ؟ کو ؟ جیش کن خسته شدم ! سودی نبخشید و من شادمانه &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F6.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;  وقتی به پشت در محل نمازجمعه رسیدم مجبور شدم صبر کنم تا 3 رکعت باقیمانده ی نماز عصر رو هم بخونن و در ها رو باز کنن تا بتونم کفشها و کیف دربندمو در اغوش بگیرم !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از اون مردان خانواده تصمیم گرفتن که یه سری هم به خونه ی نیمه کارمون بزنیم و رفتیم . هی دو طبقه رو بالا و پایین کردیم و خاک نوش جان کردیم و لباسهای تیره ی مان را روشن نمودیم که روحمان جلا یافت . &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000201B8.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;  بعد هم یه دور 180 درجه ای دور شهر گشتیم و پیاده روی کردیم و وقتی که زبانمان از حلقوم تقریبا 20 سانت بیرون زده بود به خانه برگشتیم و نمازی با حضور قلب خواندیم  &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F2.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; و به خاطر تنگی وقت برای درست کردن افطاری کباب کوبیده ای نوش جان کردیم که حسابی چسبید جایتان خالی .  &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020451.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* همسایه مون 4 روزه که رفته کربلا ! به همراه شوهرش ! شوهرش مسئولیتی توی کاروان زیارتی داره و زیاد به کربلا میره و این یعنی من حدود 10 روز از دستش راحتم . &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FC.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* فردا مامانم و بابام و مادرشوهرم با هم میان اینجا . &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203FA.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;  بنابر این چند روزی نمیتونم بهتون سر بزنم . البته اگه باز هم مثل دفعه های قبل کنسل نشه ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* فردا موعد اجاره خونه مون تموم میشه ... خدا کنه صاحب خونه قصد بیرون کردن مونو نداشته باشه یا اجاره رو زیادش نکنه . وگرنه مجبوریم بریم توی خونه ی نیمه کاره مون چادر بزنیم ... &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002041D.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; که نه در داره اتاقاش و نه شیشه داره پنجره هاش نه کابینت و شیر الات و نه گاز کشی شده !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* لطفا اسامی پیشنهادی تونو برای نی نی مون بدین . چون دیگه نی نی از نی نی بودن خارج شده و من میخوام از تولد سه سالگیش که ۱۹ اذره دیگه بهش نی نی نگم . چه اسمی رو میشه برای یه دختر کوچولوی شیطون و با مزه و جیگر مامانش به کار برد که هم در یک کلمه همه ی این معانی رو برسونه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* چقدر دلم میخواد قالبمو عوض کنم ! خیلی قسمتی که متن توش قرار میگیره باریکه ! ابنوس جان ببخش اگه باز اومدی و سر گیجه گرفتی ... تا پیدا کردن نیمه ی گمشده ام !!!! &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020458.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;  باید تحمل کنی . اگرم کسی به جز لینکهای قالب دونی توی پیوندام جایی رو سراغ داشت لطفا معرفی کنه که هم اکنون نیازمند قالب هستم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* چقد از این شکلکام خوشم میاد &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020455.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;  فقط زیادی کله کنده ان نه ؟ به نظر شما فونت ریز با شکلک گنده میاد یا فونت رو درست تر کنم ؟ یا از این شکلکا استفاده نکنم ؟ نمیدونین وقت گذاشتن این شکلکا چقدر نی نیم میخنده و خوشش میاد . اگه دوست دارین از این شکلکا استفاده کنین باید روی یکی از اونها کلیک کنین تا لینک دانلودش باز بشه و بعد از دانلود نصبش کنین و بعدشم وقتی ان لاین هستین فقط میتونین ازش استفاده کنین .&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=2&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 12:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamane-nini&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>mamane-nini</dc:creator>
<guid>http://mamane-nini.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همسایه روبروئی مون</title>
<link>http://mamane-nini.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033 size=3&gt;سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;FONT size=3&gt;همسایه ی روبروئی مون یه خانوم سرزنده و شاد و پر نشاط بود که توی اکثر جمع های زنونه و جلسات قران و تفسیر حضور داشت . هر جا بود تیکه مینداخت و خوشمزگی میکرد . با جثه ی کوچیکی که داشت هیچ کس فکر نمیکرد که ۲۹ سالش باشه و ۲ تا بچه مدرسه ای داشته باشه ... هر روز که بچه هاش میرفتن مدرسه اونم میزد بیرون و گاهی حتی تا ۱ و نیم ظهر هم نمیرسید و بچه هاش میرفتن خونه ی همسایه ی دیگه و کلیدی که مادرش به همسایه سپرده بود رو میگرفتن و میرفتن خونه . خلاصه اون همیشه منو برای تو خونه موندنم سرزنش میکرد و گاهی هم بهم تیکه مینداخت و میگفت مرغ کرچ !!!   که البته خیلی هم بهم بر میخورد ...&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002045A.gif&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; اصلا حال میکرد وقتی به کسی تیکه مینداخت یا سر به سرش میذاشت یا کنفش میکرد . واسه همینم من زیاد باهاش راحت نبودم و زیاد باهاش ارتباط نداشتم .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;FONT size=3&gt;یه روز ساعت ۴ عصر زنگ خونه رو زد و به من خابالود گفت بیا بریم پیاده روی ! منم یه جورایی خراب رفاقتم ( الکی میگم روم نمیشه به کسی نه بگم !  &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F2.gif&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; ) و باهاش رفتم بیرون که با یه ادم داغون و مچاله روبرو شدم که بعد از سه بار گریه کردن بهم گفت که افسردگی گرفته و استرس شدید داره و از اضطراب زیاد شبا تا صبح خوابش نمیبره حتی بعد از خوردن قرص خواب و رفتن پیش دکتر و مشاور و دکتر گیاهی و دعا نویس و زیارت و نذر و توسل هم نتیجه نداده !!! &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020459.gif&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;  من هاج و واج نمیدونستم چی بهش بگم و تنها کاری که کردم این بود که بحث رو عوض کنم و حرفهای خنده دار و مطالب بامزه براش تعریف کنم ! اون شب یکی دیگه از همسایه ها اومد و گفت بیا که حالش خیلی بده و گریه ی شدید میکنه بیا شاید این طوری حالش عوض شه !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند روز بعد ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه صبح اومد و گفت بریم پیاده روی ... &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002044F.gif&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; توی پیاده روی هم همش فکرهای منفی داره و ناراحته .&lt;BR&gt;یه بار ۸ صبح اومد و گفت بیا بریم پشت بوم ! میگه دوست داره افتابو ببینه .&lt;BR&gt;یه بار ۷ شب اومد خونه مون و گفت قوز بالا قوز شده و حامله هم شده ! گریه که میترسم بچه ام ناقص بشه از این همه قرص و استرس ... با اینکه دکترش بهش گفته بود اینها دارو های مجاز بارداریه . بهم گفت تو اعصابت تو خونه خورد نمیشه ؟ بهش گفتم که تو اینترنت یه دفتر خاطرات دارم و از همین راه یه عالمه دوست جون جونی دارم و .... گفت دوستاتو دیدی ؟ گفتم چندتایی شونو . گفت باهاشون حرف زدی ؟ گفتم با چند تائی شون . گفت پس چرا به من زنگ نمیزنی ؟   منم الکی ماست مالی کردم که خوب ... اخه ... خوب دیگه ...&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020456.gif&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; ( وای خدا چقدر از این شکلکه خوشم میاد ) بعد وبلاگمو بهش نشون دادم . شروع کرد به خوندن . یه جاش هم خندید . اونجایی که نی نی شیرین گندمک و کرده بود تو دماغش و گریه میکرد چرا درش اوردی . بعد اونم یادش افتاد که دخترش هم یه لوبیا کرده بود تو دماغش و .... خلاصه وقتی داشت میرفت حالش کلی عوض شده بود ...&lt;BR&gt;دفعه ی بعد ساعت ۸ و خوردی صبح بود که اومد و گفت بریم پشت بوم . بعد گفت بیا خونه مون تا من به کارام برسم . رفتم و من به کاراش رسیدم . بعد گفت بریم خرید دلم وا شه . رفتیم البته با نی نی . بعد یه راست رفت طرف پارک ! بعدش حالش بد شد رفتیم خونه اش . بعدش .... خلاصه من اون روز پسرم بدون ناهار رفت مدرسه . نی نیم از روی نیمکت پارک خورد زمین ! ناهار حاضری خوردیم . خونه و زندگیم حسابی بهم ریخت تازشم ۳ بار نی نی بیرون از خونه به حد جنون لج کرد ! &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020309.gif&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;  چیزی که اصلا سابقه نداشت ... همسایه مونم بازم حالش بد شد که بهم گفت زنگ بزن به شوهرم بیاد منو ببره درمانگاه ! تا مدتی منو ۲ تا دیگه از همسایه ها پیشش موندیم تا تنها نباشه ... &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;FONT size=3&gt;بهم گفته که هر روز صبح بیا پیشم تا منم بتونم به کارام برسم ! میگه تو منو شاد میکنی . دیگه نمیدونه که هر بار که از پیشش میرم از شدت موج منفی که دریافت کردم خودم داغون میشم و سرم به شدت درد میگیره !  &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002041D.gif&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;FONT size=3&gt;یه روز اومد دنبالم و رفتم دیدم شوهرش خونه اس . خیلی سختم شد ولی اون ول کن نبود و میگفت بمون . منم بهش گفتم اگه هر کاری داشت بیاد و صدام کنه یا زنگ بزنه میرم به کاراش میرسم ... سبزی هاشو اوردم خونه و خورد شده تحویلش دادم ....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیگه نمیدونم چیکار کنم . هر روز فکر منو به خودش مشغول میکنه . دلم براش شور میزنه . ناراحتشم ولی منم توانشو ندارم که مدتی باهاش بمونم .  خودم افسرده میشم . داغون میشم .سر درد میگیرم . خودم اند استرسم . بعدش میام هی سر بچه هام خالی میکنم . اصلا نمیتونم بهش نه بگم . حتی اگه کارم زیاد باشه یا اصلا حوصله نداشته باشم ...خدایا نمیدونم چیکار کنم .... &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F5.gif&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;FONT size=3&gt;خودش میگه من هر جا هستم همه رو افسرده میکنم و میزنه زیر گریه ...  &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002015B.gif&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; میگه میدونم کسی دوست نداره پیشم باشه ... بهم میگه بیا بهم اینترنت یاد بده میگم باشه ولی توان شو نداره . ضعیف شده حاملگی هم حالشو بدتر کرده . همش دراز میکشه ... مامانش اینها هم هی میان پیشش و هی میبرنش خونه شون ولی بازم روحیه اش عوض نمیشه ...مشاورش میگه باید خودتو سرگرم کنی مخصوصا نصفه شبا که بی خوابی میزنه به سرت اما اون نه به کتاب خوندن و مجله نه دیدن فیلم نه جدول حل کردن نه اهنگ هیچ چی علاقه نداره ... از اولشم علاقه ای بهشون نداشته و این کارا رو اتلاف وقت میدونسته ...میگه مشاورش گفته از کمالگرایی این طوری شده . میگه همیشه میخواسته از همه بهتر باشه . تموم وقتشو میذاشته پای علم اموزی و عبادت و زیارت و ... میخواسته به این روایت که فکر کردن از فلان سال عبادت بهتره عمل کنه و هی زور میزده فکر کنه اما الان دیگه فکر ولش نمیکنه ! دعا نویسا هم میگن چشم و نظره . یکی هم گفته بدون بسم الله از یه سه راهی رد شدی ! مشاورش میگه خودت باید بخوای اما اون فکر میکنه که هیچ وقت خوب نمیشه . میگه من میمیرم و بچه هام .... میزنه زیر گریه  &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020344.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;برادراش بهش میگن اخه از چی استرس داری ؟ شوهرت بده ؟ بچه هات بدن ؟ زندگی خوبی نداری ؟ اخه چی ؟ اونم جواب میده چی کار کنم مگه دست خودمه ؟ دل تو دلم نیست ... دارم میمیرم !!! میگه همه چی از اونجا شروع شد که شوهرش قرار بود بره کربلا زیارت . شب قبل از رفتن شوهرش اون تا صبح خوابش نبرد و بی خوابی های شبانه اش ادامه پیدا کرد . یه نصفه شب هم که خیلی داغون بود و همسر و بچه هاش خواب بودن از سر بی قراری زنگ میزنه مشاورشو از خواب بیدار میکنه و ازش کمک میخواد که اونم با صبر و مهربونی اونو اروم میکنه . تازه گاهی دلش میخواد ساعت ۴ صبح بیاد دنبالم که شوهرش منصرفش میکنه !!!! &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033 size=3&gt;شما فکری به ذهنتون میرسه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033 size=3&gt;* خواهش میکنم براش دعا کنین .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;FONT size=3&gt;* چقدر سخته ادم یه مریض تو خونه داشته باشه . مخصوصا مریض روانی و افسرده . خیلی سخته .... &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020074.gif&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033 size=3&gt;* روانشناسی هم عجب شغل اعصاب خورد کنیه  &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203F9.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;FONT size=3&gt;* شوهرم میگه اگه تو توی این غربت دوستای اینترنتی تو نداشتی حتما همین حال و روزو داشتی . واقعا هم راست میگه . ممنون از همه تون بابت محبت هاتون . شما برام خیلی عزیزین . &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002016A.gif&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 13:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamane-nini&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>mamane-nini</dc:creator>
<guid>http://mamane-nini.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شوهر بزرگتر یا کوچیکتر ؟ مسئله این است !!!</title>
<link>http://mamane-nini.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سریال دلنوازانو نگاه میکنین ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انتقادهایی که درباره اش میکنن و خوندین و شنیدین ؟ نظرتون درباره ی این سریال چیه ؟ به نظر شما دیدنش وقت تلف کردنه یا برای وقت گذرونی و تفریح بد نیست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تنها چیزی که ذهن منو به خودش مشغول کرده ازدواج بهزاد ۲۳ ساله ( اخه ستایش ۲۴ سالشه و بهزاد هم از ستایش کوچیکتره ...) و یلدای ۲۶ ساله اس ! اون هم بدون هیچ مخالفتی از سوی بقیه ... در حالی که اصلا ذهن بیننده به سمت سن اونها نمیره و به نظر بیننده خیلی هم به هم میومدن !  حالا فکر کنین که قرار بود بهزاد با مهتاب (فکر میکنین مهتاب چند سالشه ؟ ) ازدواج کنه !!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نظر شما ازدواج یه پسر با دختری بزرگتر از خودش خوبه یا نه ؟ اگه فکر میکنین تو این اوضاع بی شوهری و ترشیده شدن دخترا اگه پسر کوچکتر به خواستگاری بیاد باید زود نون رو به تنور چسبوند به نظرتون چند سال بزرگتر باشه بد نیست ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه نفر میگفت چه اشکالی داره حضرت خدیجه هم از حضرت محمد سالها بزرگتر بود ولی زندگی شون خیلی هم خوب بود ... به نظر من نمیشه حضرت خدیجه با اون عظمت رو با زنای امروزی مقایسه کرد . زنای امروزی که به شوهر بزرگتر از خودشون ریاست میکنن و سرش غر میزنن حالا اگه شوهره کوچیکتر از اونها باشه که دیگه هیچی !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نظر من که زن باید حتما از مرد کوچیکتر باشه . حالا هم سن و سال هم بد نیست اما اصلا اقا پسرا وقتی دیدن طرف ازشون بزرگتره باید قیدشو بزنن .  دختره هم اگه دید کوچیکتر از خودش با علم به این موضوع اومده خواستگاری ( البته باید دید چرا یه پسر میخواد با زنی بزرگتر ازدواج کنه ! از روی ترحم ؟ یا عشق ؟ یا مصلحت ؟ یا اجبار ؟ یا .... ) نباید قبول کنه چون تو خونه نمیشه دو نفر رئیس باشن !!!!! ولی خوب به قول همسرم همیشه استثنا هم وجود داره و ممکنه گاهی زنهایی هم پیدا بشن که از ذوق و شوق بر اورده شدن حاجت شون چنان مطیع و گوش به فرمان شوهر کوچیکتر از خودشون بشن که باعث حیرت دیگران بشه ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 18:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamane-nini&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>mamane-nini</dc:creator>
<guid>http://mamane-nini.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لقا’ الله</title>
<link>http://mamane-nini.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;A href=&quot;http://www.millan.net/&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;Smiley from millan.net&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/4uboxsmiley.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نصفه شب مثل یه بچه کوچولو از سرما خودمو گلوله کرده بودم و خوابم نمیبرد . پتو رو تا زیر دماغم کشیده بودم بالا ...&lt;A href=&quot;http://www.millan.net&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;Smiley from millan.net&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/croaksmileyf.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; همسرم متوجه شد و بدون هیچ حرفی رفت و لوله بخاری رو از اون اتاق اورد و شروع کرد به وصل کردن بخاری ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی طول کشید و منم اصلا از سرما حال تکون خوردن نداشتم . همسرم انگار از کار نصب زیاد راضی نبود و هی بالا و پایین لوله ها رو تکون میداد و امتحان میکرد ... کم کم منم یکمی ترس برم داشت و گفتم : &lt;A href=&quot;http://www.millan.net/&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;Smiley from millan.net&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/puzzledsmile.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;نکنه امشب به لقا الله بپیوندیم ؟ - :  چطور ؟ من : اخه ظرفها رو نشستم ! خونه هم زیاد مرتب نیست !!!&lt;A href=&quot;http://www.millan.net&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;Smiley from millan.net&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/yourecute.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از کمی که دیگه کار تموم شد گفت &lt;A href=&quot;http://www.millan.net/&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;Smiley from millan.net&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/scratchhead.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;: ان شا الله که به لقا الله نمیپیوندیم ! من : من میترسم ! تا صبح خوابم نمیبره ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی نمیدونم توی اون گرمای ملس کی خوابم بود ...&lt;A href=&quot;http://www.millan.net/&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;Smiley from millan.net&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/nightf.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نکته ی اخلاقی&lt;A href=&quot;http://www.millan.net&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;Smiley from millan.net&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/winnersmiley.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; : ۱ - همیشه برای پیوستن به لقا الله اماده باشید&lt;A href=&quot;http://www.millan.net&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;Smiley from millan.net&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/nervoussmiley.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; ۲ - همیشه ظرفها رو قبل از خواب بشوئید تا در صورت پیوستن مورد تمسخر خاص و عام قرار نگیرید .&lt;A href=&quot;http://www.millan.net&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;Smiley from millan.net&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/didisaythat.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; ۳ - هیچ وقت قاطعانه نگوئید من تا صبح خوابم نمیبره ... &lt;A href=&quot;http://www.millan.net&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;Smiley from millan.net&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/innocentsmily.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;۴ - همیشه از زحمات همسران تون تشکر کنید تا باز هم به انجام دادن کارها تشویق بشن !&lt;A href=&quot;http://www.millan.net&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;Smiley from millan.net&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/flirtyeyess.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* هر کی نکات بیشتری از این نوشته یاد گرفت به منم بگه تا یاد بگیرم &lt;A href=&quot;http://www.millan.net/&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;Smiley from millan.net&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/methatswho.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 07:38:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamane-nini&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>mamane-nini</dc:creator>
<guid>http://mamane-nini.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تخم مرغ شکم پر !!!</title>
<link>http://mamane-nini.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه روز من یاد بچگیام افتادم و برای همسر و پسرم تعریف کردم که : اون موقع ها که بچه بودیم ، روز معلم که میشد بچه ها برای معلم با بهار نارنج دست بند و گردنبند بهار نارنج درست میکردن و بهش هدیه میدادن . ( با نخ و سوزن بهار نارنج ها رو نخ میکردن ) یا تخم مرغ رو خالی میکردن و توش رو پر از گلبرگ و بهار نارنج و اکلیل و خورده کاغذ رنگی میکردن و چند نفری منتظر اومدن معلم میموندن . تا معلم می اومد تخم مرغ رو به سقف پرتاب میکردن و چیزهای توی تخم مرغ مثل بارون رو سر معلم می ریخت ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; یاد اوری این خاطرات نه تنها برای من لذت بخش بود بلکه یه فکر خوب به سر پسرم انداخت .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt; زود رفت یه تخم مرغ خالی کرد و بعد از مدتی یه تخم مرغ پر تو دستش بود و میخواست فردا ببره مدرسه و بزنه تو سر معلمش !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی که فهمیدم توی تخم مرغ رو به جز کاغذ رنگی با اشغال های مداد تراش&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt; پر کرده ، با تهدید منصرفش کردم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt; هم اون و هم چند تای دیگه رو که بعدا درست کرد رو برد و توی پارکینگ با بچه ها شکوند و بدون اینکه کثیف کاریشو مرتب کنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;بر گشت خونه و همین طور روزهای بعد و بعد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی فهمیدم که تو پارکینگ ما و دیگران این کار رو میکنه بازم به همون روش قبلی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;منصرفش کردم . ولی اون باز تخم مرغ شکم پر !!! درست کرده بود و حتما میخواست اونو هم بشکونه . بعد از صحبت کوتاهی که با پدرش کرد با خوشحالی اومد وسط حال ایستاد و من با دهن باز ازش پرسیدم چیکار میخوای بکنی ؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با رضایت گفت : بابا بهم اجازه داد که اینجا بشکونم !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا هی از من انکار و از اونا اصرار ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باباش گفته بود به شرطی میتونی توی اطاق بشکونی که بعد جارو کنی و همه جا رو تمیز کنی و پسرم هم با خوشحالی قبول کرده بود ولی من اونو میشناختم . اخرشم دموکراسی حاکم شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;و من با اعصابی لهیده به اون صحنه ی اسفناک نگاه میکردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;و دیدم که کل لذت انداختنش 5 ثانیه هم طول نکشید و بعد هم پسرم رفت دنبال کاراش!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر چی بهش گفتم تو قول دادی زود باش خونه رو تمیز کن ! گفتش که باشه حالا ! بعدا جارو میکنم . من که نگفتم همین الان تمیزش میکنم که ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اخرشم مثل همیشه کار خودم بود و باز هم مثل همیشه تو دلم به خودم بد و بیراه گفتم که حرف اونو قبول کردم . و میدونم که بازم مثل همیشه وقتی بخواد کاری رو بکنه که من یا باباش اجازه نمیدیم هی اصرار و اصرار و قول های جور وا جور و کارش که انجام شد خداحافظ و تموم !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 14:37:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamane-nini&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>mamane-nini</dc:creator>
<guid>http://mamane-nini.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شما با هم خواهرین ؟</title>
<link>http://mamane-nini.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نی نی نق میزد و میخواست من ایستاده بغلش کنم . منم بچه تو بغل ایستاده بودم و تکونش میدادم . بابای نی نی اومد و به نی نی گفت : تو یه روز از مامان ات هم بزرگ تر میشی ؟ نی نی گفت : اره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;باباش گفت : اون وقت هر کی تو و مامان رو با هم ببینه ... ( من یک دفعه یه جوریم شد ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt; حتما میگه که چه مامان پیری داری ....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;) میگه شما با هم خواهرین ؟ نی نی گفت : اره ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به همسرم گفتم : دیگه این جوریام نیست .... همسرم با یه لبخند قشنگ گفت : چرا  ... تو همین جور جوون میمونی ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قند تو دلم اب شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به ده نفر اول به طور رایگان رمز داده میشود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 06:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamane-nini&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>mamane-nini</dc:creator>
<guid>http://mamane-nini.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسباب بازی یا همبازی مسئله این است ! </title>
<link>http://mamane-nini.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای روز کودک خیلی دلم میخواست دل بچه ها رو شاد کنم . یه سر رفتم نمایشگاه اسباب بازی و لوازم تحریر نزدیک خونه مون و هر چی نگاه کردم چیز بدرد بخوری پیدا نکردم . اخه همین چند روز قبلش چند تایی اسباب بازی و لوازم تحریر گرفته بودیم و چیزی نیاز نداشتن . دست خالی برگشتم . تنها کاری که کردم یه عالمه خوراکی و چیپس و مانچی و اب میوه و کاکائو و تخمه و بادوم  ... خریدم . نشستیم و خوردیم و برا پسرم توضیح دادم که رفتم کادو برات بخرم ولی چیزی به درد بخور پیدا نکردم . گفتم اون سری خودکار های اکلیلی رو که دلش میخواست رو هم سوال کردم ، ولی نداشت . فکر کردم که دلیلام منطقیه و اونم فهمیده ولی دیدم که گفت پول بده خودم میرم یه چیزی انتخاب میکنم !!! البته منم حرفی نداشتم . مگه چند بار در سال روز کودک داریم ولی باباش قبول نکرد و گفت بسه دیگه چه خبره ! این همه اسباب بازی داری اصلا بازی میکنی باهاش ؟  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اونجا بود که کم کم پسرم شروع کرد به غر زدن که&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt; یه روز کودک هم نمیذارین ادم خوش باشه ... یه اسباب بازی هم واسه ادم نمیخرن ... روز تولد مون هم خوش نبودیم الانم نمیذارن خوش باشیم ... اصلا برام کادو میخرین شما ؟ واسه تولدم هم هیچی واسم نخریدن ... یه اسباب بازی هم نخریدن . همش لباس لباس . لباس میخوام چیکار ؟ .......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من واقعا دهنم باز موند . واقعا که ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;یه بار توی تابستون امسال رفته بودیم تهران رفتیم یه مرکز تجاری، این پسره هر یه قدم به یه قدم گفت یه چیز واسه منم نخریدی ! گفتم خوب خودت که میبینی سایزت لباس ندارن من چیکار کنم ؟ کفش هم نپسندیدی ! شلوار کتان هم که گرفتم باز چیه ؟ اخرش یه تفنگ 10 تومنی یه متری برداشت و دلش اروم شد اونو از تهران تا خونه گرفته بود دستش !!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;انگار تو شهر خودمون قحطی تفنگ اومده بود ... بعدش من یه کفش اسکیت براش گرفتم بهش گفتم این کادوی تولدت بود ولی چون تو تابستون بی کاری زود تر گرفتم برات تا حالشو ببری . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;بعدشم که برا تولدش هم علاوه بر اون اسکیت 3 تا کارتون دلخواهش رو من گرفتم و 3 تا دی وی دی بازی ( یکیش ترانسفورمرز بود که سر مونو خورد از بس که گفت برام بخرین ) هم باباش . دو تا از خاله هاش لباس گرفتن یه خاله دیگه لوازم مدرسه و مامان بزرگشم کفش گرفت و اون یکی مامان بزرگشم پول بهش داد اونم همشو کمتر از یه هفته به باد فنا داد .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt; همین یه هفته پیشم که 4 تا اسباب بازی ... واقعا پر توقعی نسیت این حرفا ؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt; مگه ما بچه بودیم چی داشتیم ؟ وا الله من که خیلی کوچیک بودم یه عالمه اسباب بازی های برقی و کوکی و خارجی داشتم که همشون هم بدست مهمون های نا اهل خراب شد ولی بعد که کم کم تعداد مون زیاد تر شد و خرج مامان اینها برا ساخت خونه بیشتر شد دیگه  اسباب بازی هامون محدود بود . چند تا عروسک قراضه و دیگ و قابلمه پلاستیکی و اتاری ! اون قدر هم بازی با همین ها بهمون مزه میداد .... مهم اسباب بازی نیست مهم همبازیه .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; ادم بدون همبازی با یه عالمه اسباب بازی هم حوصله اش سر میره .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* حالا نگین که با کامپیوتر دیگه این حرفها حرف شده و ... کامپیوتر هم حدی داره . یه بار پسرم هی به باباش گفت و خواهش تمنا کرد که باباش یه هفته رو بهش هفته ی ازادی بده ( که هر کاری دوست داشت انجام بده ) بعد با این شرط تصویب شد که کارهایی که میکنه به ضررش نباشه و حد و حدود رو رعایت کنه و خودشو نترکونه از بازی کامپیوتری و ... اونم با اشتیاق گفت بله من کار منطقی انجام میدم و ... روز اول ۷ ساعت بازی کرد .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; روز دوم ۶ و نیم ساعت &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;. روز سوم ۵ ساعت &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;. روز چهارم ۶ ساعت و روز پنجم هم ۳ و نیم ساعت ( و این مدت کوتاه !!! برای این بود که مهمون داشتیم ) روز ششم و هفتم هم سیستم خدا رو شکر خراب شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;و نتونست بازی کنه که با سی دی های کارتون جبران فرمود . البته بجز اون مقدار بازی کلی کارتون و تلویزیون هم روش حساب کنین . حالا یه مشاور گفته بود بچه تو سن پسرم باید نیم ساعت در روز به کامپیوتر نگاه کنه حالا چه بازی چه نگاه الکی ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* یادش بخیر خاله بازی ها مون ... سیب های ریز شده تو قابلمه ... چایی سرد تو فنجون های پلاستیکی ... اب بازی های دم غروب ... لی لی بازی تو حیاط ابادان ... اتاری و 4 تا بچه که باید نوبت مینشستیم تا بعد از باخت یکی نوبت به دیگری برسه و من که بزرگتر بودم مرحله های بیشتری رو رد میکردم و مریم که اخری بود همش میباخت و من خوشحال میشدم که نوبت زودتر به من میرسه ... یادش بخیر اسم فامیل . اتل متل توتوله . کلاغ پر . گرگم به هوا . دست دست دست پا پا پا جاها عوض . نقطه بازی . قایم موشک . استوپ ازاد . بالا بلندی . طناب بازی ............. هــــــــــــــی ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* دیروز پسرم داشت با اسکیتش تو خونه ور میرفت و چرخهاشو تمیز میکرد تا بتونه تو خونه هم ویراژ بده که به سرم زد کفششو امتحانکی بکنم . کفشش 4 سایز بزرگ و کوچیک میشه و بزرگترین سایزش به پای منم میخورد . وقتی ایستادم پشیمون شدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;و با ترس و لرز میخواستم بشینم که همسر گرامی موذیانه اومد به طرفم و بازوهامو گرفت و هی منو به چپ و راست متمایل میکرد و نقشه های شومی در سر داشت و داد و بیداد های التماس گونه ی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt; منم اثری نداشت که با یه حرکت ماهرانه با چرخهای اسکیت انگشتای پاشونو لگد کردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; و ایشون هم وقتی فهمیدند که عمدی در کار بوده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt; ناراحت شدند&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt; و رفتند . بعد هم مقداری مورچه گانه به اطراف رفتم و مقداری که ترسم ریخت و کمی مهارت پیدا کردم خیرش را خوردم و سایز کفش را به سایز قبلی برگرداندم تا مبادا باز هم از این کارهای اکروباتیک به سرمان بزند ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* حافظ جان تولدت مبارک &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* اوووووووووووف خسته شدم از بس حرف زدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 15:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamane-nini&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>mamane-nini</dc:creator>
<guid>http://mamane-nini.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیرین گندمک</title>
<link>http://mamane-nini.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام به همگی &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000203D4.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اون روزها که شمال بودیم و پیش خانواده ، یه روز خواهرم مهتاب و دو تا پسراش هم اومدن و همگی دور هم بودیم . بچه ها نفری یه شیرین گندمک داشتن و منم براشون نفری یه بشقاب اوردم و بچه ها عین گربه دهناشونو میبردن توی بشقاب و شیرین گندمک میخوردن و گندمک ها به دهن و دماغ شون میچسبید و کر کر میخندیدن . ما خواهرام به حرفای خودمون مشغول شدیم ... بعد از مدتی بچه ها رفتن پی بازی ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چشممون که به نی نی افتاد دیدیم که صورتش حالت عادی نداره بینیش بزرگ شده !!!!! با بررسی های به عمل اومده و در حالی که نی نی مثل ماهی از دستمون فرار میکرد و تقلا که دست به بینیش نزنیم فهمیدیم که خانوم خانوما یه گندمک گنده رو به صورت افقی کرده تو دماغش ! با هزار بد بختی گندمک رو از دماغش در اوردیم . خواهرم از بالا اروم فشارش داد پایین و منم با ناخن اروم اروم بیرون اوردمش . بعد که ما با خوشحالی مثل پت و مت به همدیگه نگاه کردیم دیدیم نی نی داره با خشم گریه میکنه و داد میزنه چرا درش ابردین ( اوردین )!!! &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002018E.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;  ما دهنمون باز موند که یعنی چی ؟   که دیدیم نی نی دوید به سمت بشقاب گندمکش و یکی رو گرفت و تا خواست دوباره فرو کنه تو دماغش پریدم و دستشو گرفتم .&lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020369.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; چه جیغ و دادی میکرد که میخوام بذارم تو دماخم و .... !!! خواهرم مریم با خنده گفت بیا این سیبو بذار تو دماغت . نی نی اروم شد و رفت و سیبه رو از دست مریم گرفت و برد به سمت سوراخ دماغش و فشاری داد و گفت : نمیشه !!!   دیگه مجبور شدیم گندمک ها رو از دم دست نی نی جمع کنیم تا کار دست خودش نداده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;* مامان بزرگشم گفت که عمو بزرگه ی نی نی وقتی کوچولو بود هسته البالو رو کرده بود تو دماغش و برا در اوردنش مجبور شدن ببرنش دکتر . &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002006E.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;* یه باز دیگه هم که نی نی داشت گندمک میخورد و من حسابی مواظبش بودم دیدم بازم خیالات شومی در سر داره که نذاشتم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;* من و مریم سر نوشتن این مطلب با هم دعوا داشتیم . مریم میگفت من مینویسم تو وبلاگم و من میگفتم من مینویسم . اخرش من اول شدم !  &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000202ED.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;***چقدر سخت بود لحظه ی اخر دیدار ... وقتی اتوبوس راه افتاد و ما و مامان و بابا و دستهایی که برای هم تکون میدادیم و بغضی که تو گلو بود و اشکی که منتظر دور شدن تا با خیال راحت بریزه پایین ...  &lt;A href=&quot;http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&amp;lpver=3&amp;ref=10&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=&quot;Click to get more.&quot; src=&quot;http://cdn.content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/000202B4.gif&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt; چقدر هم ضد حال بود وقتی که اون وسط هی علیرضا با ارنجش میزد به دستم که مامان ... مامان ... مامان ... اون چیه اون بالا ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;* ابنوس جون این پست از کارای نی نی رو به خاطر حرف شما گذاشتم . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 09:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamane-nini&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>mamane-nini</dc:creator>
<guid>http://mamane-nini.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کنگر خورون</title>
<link>http://mamane-nini.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوستان لطف داشتن و بهم یاد اوری کردن که کنگر خوردم و لنگر انداختم ... گفتم هنوز مزه ی کنگر رو نچشیدم اون وقت میبینم که خوردمش و خبر ندارم ! اش نخورده و دهن سوخته ؟ برم ببینم اصلا این کنگره چه شکلیه ؟ یه سرچ و بعدش دیدم !!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;2  Homa&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://static3.bareka.com/photos/medium/10356454.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;2  Homa&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;با خودم گفتم این که همون خار هایی که نزدیک خونه مونه !!! &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; با تعجب دیدم چه چیزها ... &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.zendehrood.com/VisitorPages/show.aspx?IsDetailList=true&amp;ItemID=7035,1&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;خورش کنگر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; و &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.aftab.ir/lifestyle/view.php?id=104353&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;بورانی کنگر &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;و ... بعدشم خواص و فوائدی مثل این که براي كاهش فشارخون ودرمان گرفتگي رگ ها مفيده .اشتها آور است وتقويت كننده عضلات (بويژه عضله هاي قلب) است . یا ضدعفوني‌كننده، اشتهاآور، تب‌بر و هضم‌كننده غذاست و درضمن، مصرف آن باعث تقويت دستگاه گوارش مي‌شود. !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینم نوع فرنگیش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;http://rezamasoudi.blogspot.com/2006/01/cabatta.html&quot;&gt;&lt;/A&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;ارتیشو یا کنگر فرنگی&quot; hspace=0 src=&quot;http://rezamasoudi.blogspot.com/2006/01/cabatta.html&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینم لینکاش: &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://mprn.ir/display_news.php?id=8505&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;خواص کنگر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; و &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.neka1.blogfa.com/post-219.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;فوائد کنگر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هیچ وقت مثل یه چیز بدرد بخور نگاهش نکردم ! همیشه به چشم یه اشغال دیدمش ! چه گیاه هایی که دم دستمون رشد میکنن ، پر فایده ان و ما بی خبریم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;عیدتون مبارک ... نماز و روزه هاتون قبول .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ما تا اخر هفته بر میگردیم !!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 17:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamane-nini&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>mamane-nini</dc:creator>
<guid>http://mamane-nini.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من سی ساله ام ...</title>
<link>http://mamane-nini.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;یکی بود یکی نبود ... یه سایه بود که خیلی مهربون بود !!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;درست سی سال پیش همچین روزی اون نبود ولی فردا صبحش یعنی 24 شهریور 58 ، اون بود ...... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;قصه ی ما بسر رسید کلاغه به خونه اش نرسید . بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;سلام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;ممنونم از تبریکاتون .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt; همیشه فکر میکردم رسیدن به سی سالگی ، فاجعه است . دلم نمیخواست روزها بگذرن و من به سی سالگی برسم . ولی الان میبینم که سی سالگی هم عالمی داره !!! هی یاد کارهای بچگیام ( نه خیلی بچگی تقریبا سن و سال خودتون یعنی دهه ی بیست ) می افتم و شرمسار میشم ... الان که یه بچه ( بابا منظورم هم سن و سال شماهاست دیگه ) یه کار اشتباهی بکنه به بزرگواریم میبخشمش .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt; مثل خودم که خیلیا به بزرگواریشون بخشیدنم ....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;داشتم فکر میکردم که متولد شدنم چقدر پر خیر بوده !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt; هم به مامان و بابام برای بار اول حس مادر و پدر شدن رو چشوندم هم برای بار اول دو نفر رو مامان بزرگ و بابا بزرگ کردم و یه عده رو عمه و عمو ... خدا خیرم بده که این همه باعث خوشحالی شدم !!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;خدایا ...دستت درد نکنه منو افریدی .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt; ممنون که منو دوستدار اهل بیت کردی . ممنون که نعمت سلامتی رو بهم دادی . ممنون که مهرمو تو دل مادر و پدر و عزیزام گذاشتی . خدایا کاری کن همون طور که وقتی اومدم من گریون بودم و خانواده ام خندون ، وقت رفتنم من خندون باشم و بقیه گریون ....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;* شمارش معکوس رو برای برگشت به خونه شروع کردم ... ماه رمضون هم افتاده به سرازیری ... چه ماه شیرینی بود ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 19:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamane-nini&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>mamane-nini</dc:creator>
<guid>http://mamane-nini.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
