صندلی کذایی
سلام ...
بازم بابا باید برای ماموریت میرفت به کرمانشاه ، برا همین قرار شد مامان رو وسط راه بذاره خونه ی ما و بره و برگرده . مریم خانم هم که میدونید چقدر درس خونه واسه همین موند خونه تا از دانشگاهش عقب نیفته .مامان و مهتاب و 2 تا اتیش پاره هاش و بابا قرار شد بیان خونه ی ما !
نی نی ما هم یه بازی جدید یاد گرفته بود ، بدون کمک کسی از صندلی پلاستیکی بچگیای داداشش بالا میرفت و مینشت و خودشم می اومد پایین . منم از بس این کار رو دیده بودم برام عادی شده بود . حالا دیگه نی نی حتی صندلی رو بلند میکرد و جابجا میکرد و هر جا دلش خواست میذاشت و بالا میرفت . شب قبل از اومدن مامان اینا ، ( 7 اردیبهشت ) من و همسرم مشغول صحبت بودیم و من زیر چشمی مواظب نی نی هم بودم . نی نی صندلی رو گذاشت وسط اتاق . من گفتم : نیوفته ؟ و همین طور نگاهش کردم !( خریت رو داشته باشین ) بازم هر از گاهی نی نی رو دید میزدم ... نی نی مثل یه نی نی مودب روی صندلی نشسته بود و پاهاشو تکون میداد . و یه لحظه بعد .....
***بـــــــــــامـــــــــــب ***
نی نی روی صندلی ایستاد و به پشتی اون تکیه داد و ....
شوهرم پرید طرفش . تنها چیزی که یادم میاد ضجه ی نی نی و زدن روی دستم و گفتن یا غریب زهرا بود !
وقتی نی نی رو برگردوندیم صورتش کاملا کبود بود ! صداش از ته گلوش در نمی اومد .
خیلی وحشتناک بود !همه اش میترسیدم دماغش شکسته باشه ولی یهو خون از دهنش شره کرد . و شرشر خون بود که توی گلوش میرفت ...لثه ی نی نی پاره شده بود . بعد از بند اومدن خون ، دیدیم لب بالایی نی نی حسابی ورم کرده و بالای اون و زیر چونه و نوک دماغش قرمز شده ! بعدشم متوجه ی کبودی پیشونیش شدیم . نی نی در حالی که از گریه سکسکه میکرد تو بغلم خوابید .
و تا فردا که مامان اینا اومدن و نی نی رو دیدن یه کمی ورم صورتش خوابید .
قیافه ی نی نی با اون لب ورو کرده و چونه مونه ی قرمز و کبود خیلی دلخراشه ولی من الان خدا رو شکر میکنم که بلای بدتری سرش نیومد !
* باور کنین اینا دیگه خواب نبود !
* شوهر مهتاب هم چند روز دیگه به اونا ملحق میشه !
* علیرضا امروز رفته اردو به محلات . پارسال نیم ساعت قبل از پایان اردوی بچه ها علیرضا رو اسکورت میکنن و با چونه ی باند پیچی میارنش خونه . خدا امسال رو به خیر بگذرونه ! حرصم در میاد از این مدیر مدرسه ! اخه جای نزدیک تری نمیشد ببرن این پسرای ابتدایی رو ؟ 5 تومن گرفتن و تازه بعدشم گفتن اگه میخواین تو پارک بازی سوار اسباب بازی ها بشین پول بیارین !
* اصلا حوصله ی شکلک گذاشتن رو ندارم ! حالا باشه بعدا ببینم چی میشه !
* اون صندلیه به حکم همسرم محکوم به نابودی شد . ولی فعلا قایمش کردیم تا نی نی بزرگ تر بشه !
* نی نی وقتی میخنده صورتش خیلی گریه دار میشه ! مادرایی که یه عمر باید معلولیت عزیزشون رو ببینن چه زجری میکشن هر روز !
* این پست رو نذاشتم تو وبلاگ خودم تا یه وقت قوم شوهر نخوننش ! این یکی هنوز لو نرفته !
نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...