خداحافظ بارداری !
سلام
این روزها کم کم دارم به اخر بارداری نزدیک میشم

حدودا 3 هفته مونده !
و بر خلاف گذشته که خیلی منتظر اخر کار نبودم و همش به خودم میگفتم راه درازی در پیش دارم و صبوری میکردم ، الان کم کم دارم کم صبر میشم و پر استرس !
اصلا از فکر کردن به زایمان خوشم نمیاد !!!
از روز عمل و اماده شدن و درد و مصایب بعدش !
وای !!!
دلم میجوشه وقتی به نی نی فکر میکنم و همش استرس سلامتیشو دارم !
از بدشانسی چند روز بعدش هم ماه رمضونه !
مامان طفلکی قراره بیاد اینجا و همش میپرسه رفتی دکتر ؟ وقت زایمانتو برای کی زده ؟
توی این ماه ها خدا رو شکر زیاد وزنم بالا نرفته 
توی 6 ماهگی دقیقا قبل از عید ، بهم گفتن بچه خیلی ریز تر از سن طبیعیشه ! و منو ترسوندن ولی سونوی کالر داپلر نشون داد حدود 12 تا دو هفته فقط ریز تر از نرماله و خدا رو شکر زجر جنینی نداره !
توی عید مامان خیلی بهم رسید و منم بخاطر کمی وزنم یه مقدار بیشتر خوردم و حدود 3 کیلو رفتم بالا !
که این بار باز نگرانم کردن که خیییییییییییلی زیاد بالا رفتی !!! کمتر بخور !!! باید ازمایش دفع پروتئین بدی !!!
من گفتم ای بابا ! یه وقت دعوام میکنین چرا نمیخوری وقتی میخورم دعوام میکنین کمتر بخور ؟!
توی عید همه 2-3 کیلو بالا رفتن از بس شیرینی و اجیل خوردن ! این تخصیر من نبود که !
هیچی دیگه هی هر دفعه ازمایش هی سونو گرافی !
یعنی مامانم تا میشنید یه ازمایش یا سونوی دیگه نوشتن برام ، اعصابش بهم میرخت که چ خبرشونه ؟؟؟؟ چقد ازمایش و سونو مینویسن !!!!
خدا رو شکر تا حالا که مشکل خاصی پیش نیومد و هر چی بود خفیف و ناچیز بود
از نظر انجام کارای مذهبی و زیاد چاق نشدن این بارداریم بهتر از قبلیا بود ولـــــــــــــی از نظر استرس و مشغله فکری و تنش این بارداریم فول بود !
طفلک نی نی !
کلی دلم براش کبابه !
اون بچه هام که توی بارداریشون هیچ غم و استرسی نداشتم این شدن ،
این طفلک چی میخواد بشه خدا بهش رحم کنه !
لطفا اگه این مطلبو خوندین دعا کنین حال بدم روی بچه اثری نذاشته باشه و خوب و قوی و سالم بدنیا بیاد 

انشالله تو شادیاتون جبران کنم 

* چقد دلم میخواست الان با این تجربه و وزن و حالم ، این بارداری اولم بود .....
هــــــــــــــــی روزگار !
اون وقت که بارداری اولم بود نمیدونستم که خوردن و خوابیدن باعث سخت شدن زایمان میشه
نمیدونستم کار کردن تو بارداری ادمو نمیکشه
همه نگرانم بودن و لی لی به لالام میذاشتن و نازمو میکشیدن
توی بارداری اولم 3 ماه اخر خونه بابام کیف میکردم
.
اما حالا خونه خودمم
همه کارا رو دوش خودمه
دو تا بچه دارم و همش باید باهاشون سر و کله بزنم
ولشون کنم هم خودشون سر و کله همدیگه رو میکنن !!!
سن شونم کاملا ناجور !
یه پسر نوجوون در حال جوانی و سرکشی !
یه دختر حساس و هیجانی !
هر دو شون توی کل دوره بارداریم مدرسه رفتن و هی درس و امتحان و هی بریز بپاش و شبا بخون بخون و صبحا پاشو پاشو و .....
.
یه نازکش هم که نداریم !
همه هم که توقع دارن همه چی مثل قبل از بارداری باشه
تا یکم هورمونا قاطی میشه و اعصاب بهم میریزه همه نق میزنن و درک نمیکنن !
کمک هم که استغفرالله !!!! 
وا !
خب مگه چیه ؟ باردارم خب ! همه باردار میشن این همه ناز و ادا نداره که !
والا زنهای قدیم تا لحظه اخر تو مزرعه و باغ مشغول کار بودن همونجا میزاییدن بچه رو بغل میکردن میاوردن خونه !!!
والا !
حالا برای یه بارداری این همه ناز و ادا چیه ما داریم ؟؟؟؟

* نمیدونم دلم برا بارداری تنگ میشه یا نه !
ولی مطمئنم دلم برا زایمان تنگ نمیشه !!!!
حیف اوایل بارداری چقد حس خوبی داشتم
چ ارتباط قشنگی با نی نی تو وجودم پیدا کرده بودم
چ زود حرکتشو حس کرده بودم و چ لحظه هایی باهاش داشتم .....
ولی اون ازمایشات لعنتی همه چیو به هم ریخت و اونو برام تا هیولا پیش برد !!!
بعد از اینکه ازمایشات جوابش اومد من دیگه نتونستم عین قبل باهاش ارتباط برقرار کنم
الان فقط حرکتشو حس میکنم و لمسش میکنم همین !
* این روزها دارم کم کم تخت و وسایلشو اماده میکنم 
یه سری چیزها رو میشورم و اتو میکنم
یه مقدار براش لباس و وسایل خریدم که خیلی لذت بخش بود ....
ولی حیف ...
دلم میخواست بهترین چیزها رو براش بگیرم ولی ...
به قول خدیجه همه ته تغاریا بهشون ظلم میشه .....
طفلک نی نی ته تغاریا ......
* تاریخ اصلی زایمانمو زدن 21 خرداد
ولی مسلما زودتر از اینها عملو انجام میدن
قراره توی یه بیمارستان دولتی بستری بشم و دکترم هم اونجا نیست و هر کی بود باید عملم کنه . البته بیمارستان خوبیه . در اصل زایشگاهه و دخترمم اونجا بدنیا اوردم و کاملا راضی بودم و هزینه اشم کاملا مناسب بود 
اسم بچه رو هم قراره بذاریم احمد رضا 

فقط تونستم به دخترم تسلیت بگم !
نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...