مشهد اردهال
سلام
وقتی مادرشوهرم اینا اینجا بودن ، یعنی دقیقا وسطای امتحانات خرداد بچه ها ، از تلویزیون گزارش از مشهد اردهال و امامزاده سلطانعلی پسر امام باقر پخش کرد و ما هم گفتیم که کتاب زندگی نامه شونو داریم و مادرشوهرم خوند و عاشقش شد که بره زیارتش ...
اولش هر کاری کردیم تعداد مون با ماشین کرایه ای جور در نمیاومد ! ما ۵ تا بزرگ و یه بچه بودیم . بعد مادرشوهرم پیشنهاد کرد که با اون پسرش دو ماشینه بریم و کلی تدارک دید و دستور خرید داد و میخواستیم غذا درست کنیم و .... که اونا گفتن نمیایم دخترمون باید درس بخونه !
حالا پسر ما عین خیالشم نبود که باید فرداش امتحان بده !
شوهرم گفت من قبلا رفتم و نمیام ما هم گفتیم خب این پسره هم کمتر از دو هفته پیشش اردوی مدرسه ای رفتن اونجا ! چطور پسرمون اینقدر بازم علاقمنده ؟
اخرش ما با یه تاکسی دربست رفتیم مشهد اردهال ... نزدیکای کاشان ...
یه روستای کوچیک و کم رونق و یه ساختمون کم زرق و برق ! با یه حرم کوچولو که فضای دور حرمش به اندازه ی دو ردیف ادم بود . ولی جای دیگه برای نشستن و عبادت داشت ...
توی حرم هم چند تا امامزاده ی دیگه هم دفن بودن که یکیشون خانوم بود ...
ایکاش قبل از رفتن یه سرچ توی اینترنت کرده بودم . حیف شد این همه راه رفتیم و سرداب اعجاب انگیزشو ندیدیم . قتلگاهش نرفتیم ...
ایشون از نوادگان امام نیستن . ایشون پسر امام باقر و برادر امام صادق هستن که به نیابت از ایشون و به درخواست مردم منطقه به اینجا اومدن و چند سال مردمو ارشاد کردن که موقع شهادتشون سرشونو از بدن جدا میکنن .....

مزار سهراب سپهری هم توی حیاط امامزاده بود . جلوی ورودی بانوان ... که یه سری خانومها و اقایون مسن و باکلاس !!! که معلوم نبود از کجا اومدن فقط اومدن دور قبر سهراب و عکس گرفتن و گفتن و خندیدن و بدون اومدن به داخل امازاده رفتن .....
یه زن و شوهر جوون هم عین ندید بدید ها با عکس روی دیوار سهراب هی عکس میگرفتن و یه جور ناز و کرشمه می اومدن واسه هم که حالمون بهم خورد ![]()
* سایت استان مقدس امامزاده علی بن محمد باقر (ع)
زندگینامه حضرت
سرداب اعجاب انگیز حرم
* موقعی که مهمون داشتیم هی به پسرم میگفتیم پســـــــــــر جان ! بشین درستو بخون بعدا وقتی نمره هات کم شد میندازی گردن مامان بزرگ و عموت هاااااااااااا
میگفت خوندم ! بلدم ! امتحانش اسونه ! نه گردن اینا نمیندازم ...
کارنامه اشو که گرفتیم اون چند تا امتحانی که مهمون خونه مون بود رو خراب کرده بود !
بعد میگه اهااااااااا این مال اون موقعیه که مامان بزرگ اینا اینجا بودن !!!
یعنی چی باید به این بچه گفت ؟
موقع امتحانا بهش میگفتم درستو بخون ... میگفت اَه ! بعد هی میگین تو بخاطر ما درس نمیخونی من اگه الان درس بخونم برای شما میخونم دیگه !!! ![]()
بهش میگم برو کلاسای تابستونه یه چیز یاد بگیر . ما وقتی بچه بودیم ارزومون بود بریم کلاس ولی ما رو نمیفرستادن میگفتن تنها نمیتونین برین چون شما دخترین ! وقتی میرفتیم مدرسه همه ی بچه ها یه کلاس رفته بودن جز ما !
تو کله اش نمیره ! یه جوووووووووووووووور میخواد استراحت داشته باشه انگار توی سال تحصیلی بکوب داشته درس میخونده !!! میگم برو کلاسای ورزشی مدرسه تون . هم تکواندو داره هم جودو میگه اگه کونگ فو بود میرفتم ! میگم اخه تکواندو با کونگ فو چه فرقی داره ؟ یکی مشت رو میگردونه بعد ول میکنه اون یکی ول میکنه بعد میگردونه
میگه اخه جودو هم شد رشته ؟ یه چوب میگیرن تو دستشون و یوعاااااااااااا میکنن ؟
جودو چوب داره ؟![]()
هر چی من میگم اون یه چیز دیگه میگه !![]()
ولی به یه چیزهایی خیییییییییییییلی علاقه داره که من دلم نمیخواد اون کارا رو انجام بده
یکیش اشپزی . یکیش هم بافتنی !!! از اواسط سال تحصیلی که توی کتاب حرفه شون قلاب بافی یاد داده بود ، هی اصرار میکرد که بهم بافتنی یاد بده میگفت قلاب و کاموا داری یا نه . گفتم دارم ولی نمیدونم دقیقا کجاست گفت پس من میرم میخرم ... که حسابی داد و بیداد کردم که مگه زنی بشین درساتو بخون هر وقت تعطیل شدی اون وقت حرف بزن و .....
پارسال رفته بود نمایشگاه کتاب یه کتاب شیرینی پزی خرید !
بعد هی میرفت اشپزخونه رو به گند میکشید و برامون یه چیز نپخته می اورد و میگفت بفرمایید . مام میخوردیم و دم بر نمی اوردیم ![]()
نه که حوصله نداشت صبر کنه همون جور نپخته شیرینی و سیب زمینی مثلا سرخ شده و چیپس رو می اورد برای خوردن ...
بعد از تعطیل شدنش هم چند باری هی گفت من جارو برقی میکشم خونه رو
با اینکه تماااااااااااام سعی خودشو میکرد ولی بازم یه عالم اشغال روی زمین و گوشه و کنارا بود
بعد یه بار دقت کردم دیدم با لوله ی جارو برقی داره مو و لپ و دستش و لباسشو می مکه !![]()
امروزم باااااااااااااز گفت اِ ! چقدر بگم بهم بافتنی یاد بدین ! اَ ه !![]()
بقیه عکسها رو گذاشتم توی ادامه مطلب ...










دلمون پر پر میزد تو سینه ... ما هم میخواستیم بلند بلند بخونیم کربلا کربلا ............


باباش گفت اشکال نداره و دخترمم ازم ناراحت بود و غر زد که من نمیخوام با مامان برم ... منم کفش اونو محض احتیاط و محض سر عقل اومدنش گذاشتم تو جیبم و رفتم زیارت . اقا نمیدونین چه جخالتی کشیدم وقتی خانوم تفتیش کننده گیر داد که چی تو جیبته و درشون اوردم و نشونش دادم ! یه جور نگام کرد ! از اون عاقل اندر سفیه ها ! منم نمیشد حالیش کنم خواهر بچه ام لج کرده کفش نمیپوشم من اینو محض احتیاط اوردم . زبون منو نمیفهمید که !

موهای پشت لبشم ، اِی .... کم کم داره سبز میشه ! 

















حیف که اون موقع مثل الان تجربه نداشتم . حیف که نشد اون طور که دلم می خواست بار بیای . ای کاش می تونستم دوباره از اول شروع کنم . ای کاش زمان به اول شهریور ۷۸ برمی گشت .......
حوالی عصر بود که ناظم مدرسه پسرمو با چونه ی باند پیچی شده تحویل مون داد !
، و با خنده گفت : مامان اتوبوس قرار بود ساعت 7 بیاد ولی 8 و نیم اومد بعد 8 ساعت تو راه بودیم من هر دو بار حالم بهم خورد .
بار اول روی صندلی بالا اوردم 
پسرم : اره هوا گرم بود و لباسم زود خشک شد .
بعدش صبحانه بهمون ساندیس و کیک دادن و ناهار یه سیخ کباب با پلو ... تازه تو ماشین گریه هم کردم ! 

به همراه مهتاب و بچه هاش و بعد از چند روز شوهر و مادرشوهرش هم اومدن .

و پخت و پز
و بچه داری
و خونه داری و ........
! البته پسرم چند وظیفه ی دیگه هم داره که اونها ، نجات نی نی از جا های خطر ناک ... 

حالا هی سرفه و عطسه و اخ و توووووووووف !!!!!
دوباره بوی ترشی لیته از نی نی بلند شه !


با خوشحالی زیاد
منو صدا زد و گفت 




!

و قرار شد دیگه به چیز هایی که مال خودش نیست دست نزنه
و تو دلم به سادگی بچگونه اش خندیدم !
نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...