مشهد اردهال

سلام

وقتی مادرشوهرم اینا اینجا بودن ، یعنی دقیقا وسطای امتحانات خرداد بچه ها ، از تلویزیون گزارش از مشهد اردهال و امامزاده سلطانعلی پسر امام باقر پخش کرد و ما هم گفتیم که کتاب زندگی نامه شونو داریم و مادرشوهرم خوند و عاشقش شد که بره زیارتش ...
اولش هر کاری کردیم تعداد مون با ماشین کرایه ای جور در نمیاومد ! ما ۵ تا بزرگ و یه بچه بودیم . بعد مادرشوهرم پیشنهاد کرد که با اون پسرش دو ماشینه بریم و کلی تدارک دید و دستور خرید داد و میخواستیم غذا درست کنیم و .... که اونا گفتن نمیایم دخترمون باید درس بخونه !
حالا پسر ما عین خیالشم نبود که باید فرداش امتحان بده !
شوهرم گفت من قبلا رفتم و نمیام ما هم گفتیم خب این پسره هم کمتر از دو هفته پیشش اردوی مدرسه ای رفتن اونجا ! چطور پسرمون اینقدر بازم علاقمنده ؟
اخرش ما با یه تاکسی دربست رفتیم مشهد اردهال ... نزدیکای کاشان ...
یه روستای کوچیک و کم رونق و یه ساختمون کم زرق و برق ! با یه حرم کوچولو که فضای دور حرمش به اندازه ی دو ردیف ادم بود . ولی جای دیگه برای نشستن و عبادت داشت ...
توی حرم هم چند تا امامزاده ی دیگه هم دفن بودن که یکیشون خانوم بود ...

ایکاش قبل از رفتن یه سرچ توی اینترنت کرده بودم . حیف شد این همه راه رفتیم و سرداب اعجاب انگیزشو ندیدیم . قتلگاهش نرفتیم ...
ایشون از نوادگان امام نیستن . ایشون پسر امام باقر و برادر امام صادق هستن که به نیابت از ایشون و به درخواست مردم منطقه به اینجا اومدن و چند سال مردمو ارشاد کردن که موقع شهادتشون سرشونو از بدن جدا میکنن .....

شهید اردهال

مزار سهراب سپهری هم توی حیاط امامزاده بود . جلوی ورودی بانوان ... که یه سری خانومها و اقایون مسن و باکلاس !!! که معلوم نبود از کجا اومدن فقط اومدن دور قبر سهراب و عکس گرفتن و گفتن و خندیدن و بدون اومدن به داخل امازاده رفتن .....یه زن و شوهر جوون هم عین ندید بدید ها با عکس روی دیوار سهراب هی عکس میگرفتن و یه جور ناز و کرشمه می اومدن واسه هم که حالمون بهم خورد

* سایت استان مقدس امامزاده علی بن محمد باقر (ع)
زندگینامه حضرت
سرداب اعجاب انگیز حرم

* موقعی که مهمون داشتیم هی به پسرم میگفتیم پســـــــــــر جان ! بشین درستو بخون بعدا وقتی نمره هات کم شد میندازی گردن مامان بزرگ و عموت هاااااااااااا
میگفت خوندم ! بلدم ! امتحانش اسونه ! نه گردن اینا نمیندازم ...
کارنامه اشو که گرفتیم اون چند تا امتحانی که مهمون خونه مون بود رو خراب کرده بود !
بعد میگه اهااااااااا این مال اون موقعیه که مامان بزرگ اینا اینجا بودن !!!
یعنی چی باید به این بچه گفت ؟
موقع امتحانا بهش میگفتم درستو بخون ... میگفت اَه ! بعد هی میگین تو بخاطر ما درس نمیخونی من اگه الان درس بخونم برای شما میخونم دیگه !!!
بهش میگم برو کلاسای تابستونه یه چیز یاد بگیر . ما وقتی بچه بودیم ارزومون بود بریم کلاس ولی ما رو نمیفرستادن میگفتن تنها نمیتونین برین چون شما دخترین ! وقتی میرفتیم مدرسه همه ی بچه ها یه کلاس رفته بودن جز ما !
تو کله اش نمیره ! یه جوووووووووووووووور میخواد استراحت داشته باشه انگار توی سال تحصیلی بکوب داشته درس میخونده !!! میگم برو کلاسای ورزشی مدرسه تون . هم تکواندو داره هم جودو میگه اگه کونگ فو بود میرفتم ! میگم اخه تکواندو با کونگ فو چه فرقی داره ؟ یکی مشت رو میگردونه بعد ول میکنه اون یکی ول میکنه بعد میگردونه میگه اخه جودو هم شد رشته ؟ یه چوب میگیرن تو دستشون و یوعاااااااااااا میکنن ؟
جودو چوب داره ؟
هر چی من میگم اون یه چیز دیگه میگه !
ولی به یه چیزهایی خیییییییییییییلی علاقه داره که من دلم نمیخواد اون کارا رو انجام بده
یکیش اشپزی . یکیش هم بافتنی !!! از اواسط سال تحصیلی که توی کتاب حرفه شون قلاب بافی یاد داده بود ، هی اصرار میکرد که بهم بافتنی یاد بده میگفت قلاب و کاموا داری یا نه . گفتم دارم ولی نمیدونم دقیقا کجاست گفت پس من میرم میخرم ... که حسابی داد و بیداد کردم که مگه زنی بشین درساتو بخون هر وقت تعطیل شدی اون وقت حرف بزن و .....
پارسال رفته بود نمایشگاه کتاب یه کتاب شیرینی پزی خرید ! بعد هی میرفت اشپزخونه رو به گند میکشید و برامون یه چیز نپخته می اورد و میگفت بفرمایید . مام میخوردیم و دم بر نمی اوردیم
نه که حوصله نداشت صبر کنه همون جور نپخته شیرینی و سیب زمینی مثلا سرخ شده و چیپس رو می اورد برای خوردن ...
بعد از تعطیل شدنش هم چند باری هی گفت من جارو برقی میکشم خونه رو
با اینکه تماااااااااااام سعی خودشو میکرد ولی بازم یه عالم اشغال روی زمین و گوشه و کنارا بود
بعد یه بار دقت کردم دیدم با لوله ی جارو برقی داره مو و لپ و دستش و لباسشو می مکه !

امروزم باااااااااااااز گفت اِ ! چقدر بگم بهم بافتنی یاد بدین ! اَ ه !

بقیه عکسها رو گذاشتم توی ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

عکس آپی !

سلام

یه روز خواستیم بریم نزدیکای خونه مون یه دوری بزنیم ...
یهو بچه ها اون دور دورا یه فواره ی اب دیدن و عین اب ندیده ها با کله دوئیدن طرفش ! پسره جلو دختره عقب ...

یه مدت هی این طرف و اون طرف رفتن و بال بال زدن و با دست هی اشاره کردن ولی صداشون به گوشمون نمیرسید
موقع برگشت دیدیم که نمیتونن قشنگ راه برن
کم کم که نزدیک شدن دیدیم بعععععععععععله ! چند کیلو گِل به کفش دارن که نمیتونن راه برن !
برگشتیم خونه دم در شوهرم دونه دونه بغلشون کرد و برد گذاشتشون توی دستشوئی !

چه بلایی به سر دستشوئی اومد بماند ! ولی خدائیش میبینین ؟ این پسره بیشتر از خواهر کوچیکش گلی شده !

اینم پاهای دخترمون ! با ماژیک سی دی !
حتما میگین عجب دختر شیطونی ! نه عزیز بهتره بگین عجب پسر شیطوووووووووووووونی !!!

و چند تا از نقاشی های دخملی مون

یه اردک که پنجه ی یه پاشو خاله مریم کشیده

یه تنگ ماهی بامزه

و هاچ و مامانش  (تیتراژ هاچ رو یادتونه که ؟)

* و اینم یه یادگاری
از ۲ سال اعتکاف در مسجد جمکران ... و یه بازیگر مرحومِ مهربون ...
خانوم فاطمه طاهری

دستخط بازیگر مرحوم فاطمه طاهری

قبلا گفته بودم که هر دو باری که مسجد جمکران معتکف شدم خانوم فاطمه طاهری هم اونجا بود
بار اول جاش نزدیک ما بود . همون شب اول قبل از شروع رسمی اعتکاف یه عده میرفتن سلام علیک ... منم رفتم . مفاتیحم دستم بود گفت بده امضاش کنم ...
اگه خودش نگفته بود من اصلا روم نمیشد ازش بخوام ... اصلا شایدم هیچ وقت یادم نمی افتاد که ازش بخوام
سال دوم رفتم که یادش بیارم که من پارسالم دیدمش
بازم ازم مفاتیحمو گرفت تا امضا کنه ولی تا دستخط خودشو دید گفت : اِ ! قبلا براتون امضا کردم ؟ گفتم بعله ولی مال اعتکاف پارساله ... خوشحال شد و این بار بیشتر برام نوشت .....


خدا رحمتش کنه ....

* یه پست پر عکس دیگه گذاشته بودم که قبل از ثبت ، مرورگر اخطار داد و همه چی پرید ! من نمیفهمم این بلاگفا کی میخواد از پرشین بلاگ یاد بگیره و هر چند ثانیه نوشته های وبلاگنویسا رو سیو کنه تا این همه اعصاب مون خورد و خاکشیر نشه ؟

بچه ها در کربلا

سلام
خیلی وقت بود که میخواستم از بچه در کربلا بنویسم ولی نمیشد
البته دیگه بیات شده ولی خب اینهام خاطرات مونه دیگه . ننویسمش چیکار کنم !

اول از دخترم بگم

تنها بچه های کاروان مون بچه های من بودن . بقیه ۱۴ ساله به بالا ... یعنی کوچولو ترین فرد کاروان دخترم بود و مورد توجه همه .

توی اتوبوس اون قدر حرف میزد که وقتی اتوبوس می ایستاد و مسافرا پیاده میشدن همه باهاش خوش و بش میکردن و حرفاشو تکرار میکردن . یا روی صندلی میایستاد و به مسافرای پشتی نگاه میکرد بعد یه خانومی که خیلی متین بود براش ادا در میاورد و دخترم میخندید و با صدای بلند خانومه رو نشون میداد که مامان این خانومه برام این جوری میکنه !

اون شب توی اون خونه ای که توی مرز مهران بود از توی اتوبوس خوابید و من بدو بدو بچه رو توی برف و سرما بغل کردم و اوردم تو اتاق و بقیه تند تند براش جا انداختن و خوابوندمش . خدا رو شکر تا صبح خوابید . همه اش میترسیدم نصفه شب بیدار شه و دیگه خوابش نبره که اون وقت نه تنها من که همه بدبخت میشدن و نمیتونستن از حرف زدناش بخوابن !

وقتی داشتیم از مرز میگذشتیم بلند بلند میخوند کربلا کربلا ما داریم می اییم ... دلمون پر پر میزد تو سینه ... ما هم میخواستیم بلند بلند بخونیم کربلا کربلا ............

شب اول نجف بعد از اون ماجرا که مامانم و خواهر شوهرم اومدن اتاقمون و جو یکم سنگین بود دخترم که روی تخت نشسته بود و داشت نقاشی میکشید یهو از پشت سر خورد و افتاد رو زمین ! یهو همه چی عوض شد و دلسوزی و قربون صدقه های اونا باعث انبساط خاطر شون شد ...

توی هتل نجف از بس که شیرین زبونی میکرد پسر عراقیه ی هتل هم باهاش خوش و بش میکرد . توی هتل یه پارچه فروشی هم بود که همین پسره به اونم میرسید . وقتی خواهر شوهرم داشت برای دختراش چادر نمازی میخرید اون پسر عراقیه دخترمو صدا زد و ازش اسمشو پرسید . عجیب که دخترم اون روز اصلا محلش نمیذاشت . پسره یه قواره هم به دخترم هدیه داد ... پارچه اش خیلی ناز بود . وقتی اومدیم برای دخترم دوختمش . یه بار برای اولین بار اونو سر کرد و رفت بیرون ... اونجا درش اورد و داد دست من . وقتی برگشتیم چادره همرامون نبود !

بعد از اعمال مسجد کوفه وقتی تو اتوبوس نشستیم مدیر کاروان اومد کنار دخترم و یه عروسک بزرگ بهش داد و گفت چون دختر خیلی خوبی بودی ...

هر جا میرفتیم مرکز توجه بود . همه قربون صدقه اش میرفتن و بعضیا بهش میگفتن کربلایی کوچولو . حتی خانومهایی که تفتیش میکردن هم نازشو میکشیدن یا میبوسیدنش ....

دختر جوونای کاروان مون خیلی تحویلش میگرفتن و بهش میگفتن که با هم دوستیم . یه وقت میدیدی از من که عصبانی میشد میرفت پیش اون دوستاش و دست اونا رو میگرفت و با اونها راه میرفت ... یکی از اون دخترا تازه نامزد کرده بود و با نامزدش اوده بود . اسمش فاطمه بود . دخترم هنوزم یه وقتایی وسط بازیش میاد میگه مامان شماره ی دوستم فاطمه چنده ؟ همون که شوهر داره ...
چقدر اون و بقیه وقتی دخترم بهانه میگرفت ارومش میکردن یا اشاره میکردن که مواظبش هستن و ...

شب اخر تو کربلا دخترم روی پله ها کنار نرده برا خودش بازی میکرد یهو متوجه شدم یه عروسک جدید بغلشه و یه اقایی هم روی پله نشسته ! پرسیدیم این عروسک چیه . مال اقائه ؟ پسشون بده ... اقائه گفت نخیر . مال خودشه . بعد به دخترم گفت اینو روشن کن شبا برات بندری برقصه روزا بابا کرم !!! عروسکش خیلی ملوسه . یه موی فرفری بلـــــــــند داره و راه میره و هلو هلو میخونه .

همه هم بهش میگفتن برامون دعا کن . باشه ؟ اخر زیارت هم می اومدن میگفتن برامون دعا کردی ؟ دیگه اخرا دخترم کلافه شده بود از دست این ملت دعا خواه با غر جواب میداد بااااااااااااشه و در جواب سوال بعدی اااااااااااره

بعضی وقتا هم چنان لجبازی میکرد که حتی دوستای شوهر کرده اش هم کف میکردن ! یه بار بارون میاومد شررررررشرررررررررر بعد لج کرد من با دمپایی جدیده منگوله دار میخوام بیام بیرون ! منم هر کاری کردم راضی نشد باباش گفت اشکال نداره و دخترمم ازم ناراحت بود و غر زد که من نمیخوام با مامان برم  ... منم کفش اونو محض احتیاط و محض سر عقل اومدنش گذاشتم تو جیبم و رفتم زیارت . اقا نمیدونین چه جخالتی کشیدم وقتی خانوم تفتیش کننده گیر داد که چی تو جیبته و درشون اوردم و نشونش دادم ! یه جور نگام کرد ! از اون عاقل اندر سفیه ها ! منم نمیشد حالیش کنم خواهر بچه ام لج کرده کفش نمیپوشم من اینو محض احتیاط اوردم . زبون منو نمیفهمید که !

وقتی با وسایل ها مون از مرز گذشتیم تا برسیم به اتوبوسا توی مهران ، بیایونای اطرف اون راه پر بود از گنجشک ... که همگی با هم پر میزدن و مینشستن و دوباره بلند میشدن... دخترم اونا رو نشون داد و گفت مامان اونجا شهر گنجشکاست ...

* اردیبهشت ماه ۴ سال پیش وبلاگم متولد شد . http://mamane-nini.blogfa.com تولدت مبارک

* اردیبهشت ۱۶ سال پیش هم با خوندن چند جمله ی عربی به هم محرم شدیم ... یادش بخیر ...

ادامه نوشته

پسرم تولدت مبارک

سلام

سالها قبل ، یعنی دقیقا 11 سال پیش من در چنین روزی و در چنین ساعتی توی بیمارستان بستری بودم . مریض نبودم ، منتظر بودم . منتظر اومدن اولین بچه ام . سن من اون موقع دقیقا 20 سال بود . هر چی صبر کردیم خبری از اومدنش نشد . دکترم چند روز قبل رو زمان زایمان تعیین کرده بود اما نیومد . بعد از سونوی بیوفیزیکال و اخرین مهلت اون ، بستری شدم و از ساعت 5 عصر تا نصفه شب زیر سرم بودم اما بازم نیومد . بعد از 5 ساعت استراحت بازم رفتم زیر سرم اما بازم نیومد . خسته بودم و کلافه ... تا ظهر اول شهریور بازم خبری نشد . دکتر دست به کارای ضربتی زد ولی بازم نیومد که نیومد درد داشتم اما بچه جا خوش کرده بود . وقتی ضربان قلب بچه کاهش پیدا کرد منو اورژانسی بردن توی اتاق عمل و اخرش بعد از اون همه انتظار و درد کشیدن و کلافگی ، سزارین شدم و تنبل خان رو بیرون اوردن .

الانم اقا پسرمون هنوز اون خصلت شو حفظ کرده و اِند تنبلیه !

امسال سومین سالیه که پسرم روزه هاشو کامل گرفته و دیگه کم کم هم داره برا خودش مردی میشه 7g.gifموهای پشت لبشم ، اِی .... کم کم داره سبز میشه !

دیگه وارد یه مقطع جدید تحصیلی هم میشه و میره کلاس اول راهنمایی . ابتدائی رو توی مدرسه دولتی گذروند اما راهنمایی توی مدرسه ی غیر انتفاعی ثبت نامش کردیم تا تو درسهاش موفق تر باشه . 15g.gif

امیدوارم هر چه زودتر تبدیل بشه به کسی که همه ارزوی داشتنش رو بکنن و باعث افتخارمون بشه .

15f.gif

 

علیرضا جون تولدت مبارک پسرم ...13e.gif

 

* نماز و روزه هاتون قبول ( اول نوشته بودم نماز و روزه هاتون مبارک ثبت هم کردم ! بعد که خوندم متن رو دیدم و خندم گرفت ولی دیگه کارتم تموم شده بود و نمیشد درستش کرد هی فکر میکردم بچه ها بخونن چی میگن . بین ۱۳ تا نظری که تا اون موقع اومده بود فقط نادیا انگار متوجه شده بود  ) . لطفا توی شبهای قدر منو هم بیاد داشته باشید .منم بیادتون هستم .

* هنوز هم شمال هستم . هوا خیلی گرم و شرجی بود اما امروز یه بارون خیلی شدید هوا رو عالی کرده .

* خواهر کوچولوی مجازیم چند شب پیش عروس شد . مبارکت باشه بتی کوچولوی من . امیدوارم همه ی دوستای مجردم یه همسر مومن و خوب گیر شون بیاد و خوشبخت بشن

* چند روز پیش چهلم بابابزرگم هم تموم شد . چه اروم و اسون به نبودنش عادت کردیم . خواهش میکنم براش یه فاتحه بخونید

* دلم برا همه تون تنگ شده . تنگه تنگ .......

تخم مرغ شکم پر !!!

سلام

یه روز من یاد بچگیام افتادم و برای همسر و پسرم تعریف کردم که : اون موقع ها که بچه بودیم ، روز معلم که میشد بچه ها برای معلم با بهار نارنج دست بند و گردنبند بهار نارنج درست میکردن و بهش هدیه میدادن . ( با نخ و سوزن بهار نارنج ها رو نخ میکردن ) یا تخم مرغ رو خالی میکردن و توش رو پر از گلبرگ و بهار نارنج و اکلیل و خورده کاغذ رنگی میکردن و چند نفری منتظر اومدن معلم میموندن . تا معلم می اومد تخم مرغ رو به سقف پرتاب میکردن و چیزهای توی تخم مرغ مثل بارون رو سر معلم می ریخت ... یاد اوری این خاطرات نه تنها برای من لذت بخش بود بلکه یه فکر خوب به سر پسرم انداخت . زود رفت یه تخم مرغ خالی کرد و بعد از مدتی یه تخم مرغ پر تو دستش بود و میخواست فردا ببره مدرسه و بزنه تو سر معلمش !

وقتی که فهمیدم توی تخم مرغ رو به جز کاغذ رنگی با اشغال های مداد تراش پر کرده ، با تهدید منصرفش کردم . هم اون و هم چند تای دیگه رو که بعدا درست کرد رو برد و توی پارکینگ با بچه ها شکوند و بدون اینکه کثیف کاریشو مرتب کنه بر گشت خونه و همین طور روزهای بعد و بعد ...

وقتی فهمیدم که تو پارکینگ ما و دیگران این کار رو میکنه بازم به همون روش قبلی منصرفش کردم . ولی اون باز تخم مرغ شکم پر !!! درست کرده بود و حتما میخواست اونو هم بشکونه . بعد از صحبت کوتاهی که با پدرش کرد با خوشحالی اومد وسط حال ایستاد و من با دهن باز ازش پرسیدم چیکار میخوای بکنی ؟

با رضایت گفت : بابا بهم اجازه داد که اینجا بشکونم !

حالا هی از من انکار و از اونا اصرار ...

باباش گفته بود به شرطی میتونی توی اطاق بشکونی که بعد جارو کنی و همه جا رو تمیز کنی و پسرم هم با خوشحالی قبول کرده بود ولی من اونو میشناختم . اخرشم دموکراسی حاکم شد و من با اعصابی لهیده به اون صحنه ی اسفناک نگاه میکردم و دیدم که کل لذت انداختنش 5 ثانیه هم طول نکشید و بعد هم پسرم رفت دنبال کاراش!!!!!!!!!

هر چی بهش گفتم تو قول دادی زود باش خونه رو تمیز کن ! گفتش که باشه حالا ! بعدا جارو میکنم . من که نگفتم همین الان تمیزش میکنم که !

اخرشم مثل همیشه کار خودم بود و باز هم مثل همیشه تو دلم به خودم بد و بیراه گفتم که حرف اونو قبول کردم . و میدونم که بازم مثل همیشه وقتی بخواد کاری رو بکنه که من یا باباش اجازه نمیدیم هی اصرار و اصرار و قول های جور وا جور و کارش که انجام شد خداحافظ و تموم !

اسباب بازی یا همبازی مسئله این است !

سلام

برای روز کودک خیلی دلم میخواست دل بچه ها رو شاد کنم . یه سر رفتم نمایشگاه اسباب بازی و لوازم تحریر نزدیک خونه مون و هر چی نگاه کردم چیز بدرد بخوری پیدا نکردم . اخه همین چند روز قبلش چند تایی اسباب بازی و لوازم تحریر گرفته بودیم و چیزی نیاز نداشتن . دست خالی برگشتم . تنها کاری که کردم یه عالمه خوراکی و چیپس و مانچی و اب میوه و کاکائو و تخمه و بادوم  ... خریدم . نشستیم و خوردیم و برا پسرم توضیح دادم که رفتم کادو برات بخرم ولی چیزی به درد بخور پیدا نکردم . گفتم اون سری خودکار های اکلیلی رو که دلش میخواست رو هم سوال کردم ، ولی نداشت . فکر کردم که دلیلام منطقیه و اونم فهمیده ولی دیدم که گفت پول بده خودم میرم یه چیزی انتخاب میکنم !!! البته منم حرفی نداشتم . مگه چند بار در سال روز کودک داریم ولی باباش قبول نکرد و گفت بسه دیگه چه خبره ! این همه اسباب بازی داری اصلا بازی میکنی باهاش ؟  

اونجا بود که کم کم پسرم شروع کرد به غر زدن که یه روز کودک هم نمیذارین ادم خوش باشه ... یه اسباب بازی هم واسه ادم نمیخرن ... روز تولد مون هم خوش نبودیم الانم نمیذارن خوش باشیم ... اصلا برام کادو میخرین شما ؟ واسه تولدم هم هیچی واسم نخریدن ... یه اسباب بازی هم نخریدن . همش لباس لباس . لباس میخوام چیکار ؟ .......

من واقعا دهنم باز موند . واقعا که ! یه بار توی تابستون امسال رفته بودیم تهران رفتیم یه مرکز تجاری، این پسره هر یه قدم به یه قدم گفت یه چیز واسه منم نخریدی ! گفتم خوب خودت که میبینی سایزت لباس ندارن من چیکار کنم ؟ کفش هم نپسندیدی ! شلوار کتان هم که گرفتم باز چیه ؟ اخرش یه تفنگ 10 تومنی یه متری برداشت و دلش اروم شد اونو از تهران تا خونه گرفته بود دستش !!! انگار تو شهر خودمون قحطی تفنگ اومده بود ... بعدش من یه کفش اسکیت براش گرفتم بهش گفتم این کادوی تولدت بود ولی چون تو تابستون بی کاری زود تر گرفتم برات تا حالشو ببری . بعدشم که برا تولدش هم علاوه بر اون اسکیت 3 تا کارتون دلخواهش رو من گرفتم و 3 تا دی وی دی بازی ( یکیش ترانسفورمرز بود که سر مونو خورد از بس که گفت برام بخرین ) هم باباش . دو تا از خاله هاش لباس گرفتن یه خاله دیگه لوازم مدرسه و مامان بزرگشم کفش گرفت و اون یکی مامان بزرگشم پول بهش داد اونم همشو کمتر از یه هفته به باد فنا داد . همین یه هفته پیشم که 4 تا اسباب بازی ... واقعا پر توقعی نسیت این حرفا ؟ مگه ما بچه بودیم چی داشتیم ؟ وا الله من که خیلی کوچیک بودم یه عالمه اسباب بازی های برقی و کوکی و خارجی داشتم که همشون هم بدست مهمون های نا اهل خراب شد ولی بعد که کم کم تعداد مون زیاد تر شد و خرج مامان اینها برا ساخت خونه بیشتر شد دیگه  اسباب بازی هامون محدود بود . چند تا عروسک قراضه و دیگ و قابلمه پلاستیکی و اتاری ! اون قدر هم بازی با همین ها بهمون مزه میداد .... مهم اسباب بازی نیست مهم همبازیه . ادم بدون همبازی با یه عالمه اسباب بازی هم حوصله اش سر میره ....

* حالا نگین که با کامپیوتر دیگه این حرفها حرف شده و ... کامپیوتر هم حدی داره . یه بار پسرم هی به باباش گفت و خواهش تمنا کرد که باباش یه هفته رو بهش هفته ی ازادی بده ( که هر کاری دوست داشت انجام بده ) بعد با این شرط تصویب شد که کارهایی که میکنه به ضررش نباشه و حد و حدود رو رعایت کنه و خودشو نترکونه از بازی کامپیوتری و ... اونم با اشتیاق گفت بله من کار منطقی انجام میدم و ... روز اول ۷ ساعت بازی کرد . روز دوم ۶ و نیم ساعت . روز سوم ۵ ساعت . روز چهارم ۶ ساعت و روز پنجم هم ۳ و نیم ساعت ( و این مدت کوتاه !!! برای این بود که مهمون داشتیم ) روز ششم و هفتم هم سیستم خدا رو شکر خراب شد و نتونست بازی کنه که با سی دی های کارتون جبران فرمود . البته بجز اون مقدار بازی کلی کارتون و تلویزیون هم روش حساب کنین . حالا یه مشاور گفته بود بچه تو سن پسرم باید نیم ساعت در روز به کامپیوتر نگاه کنه حالا چه بازی چه نگاه الکی ...

* یادش بخیر خاله بازی ها مون ... سیب های ریز شده تو قابلمه ... چایی سرد تو فنجون های پلاستیکی ... اب بازی های دم غروب ... لی لی بازی تو حیاط ابادان ... اتاری و 4 تا بچه که باید نوبت مینشستیم تا بعد از باخت یکی نوبت به دیگری برسه و من که بزرگتر بودم مرحله های بیشتری رو رد میکردم و مریم که اخری بود همش میباخت و من خوشحال میشدم که نوبت زودتر به من میرسه ... یادش بخیر اسم فامیل . اتل متل توتوله . کلاغ پر . گرگم به هوا . دست دست دست پا پا پا جاها عوض . نقطه بازی . قایم موشک . استوپ ازاد . بالا بلندی . طناب بازی ............. هــــــــــــــی ....

* دیروز پسرم داشت با اسکیتش تو خونه ور میرفت و چرخهاشو تمیز میکرد تا بتونه تو خونه هم ویراژ بده که به سرم زد کفششو امتحانکی بکنم . کفشش 4 سایز بزرگ و کوچیک میشه و بزرگترین سایزش به پای منم میخورد . وقتی ایستادم پشیمون شدم و با ترس و لرز میخواستم بشینم که همسر گرامی موذیانه اومد به طرفم و بازوهامو گرفت و هی منو به چپ و راست متمایل میکرد و نقشه های شومی در سر داشت و داد و بیداد های التماس گونه ی منم اثری نداشت که با یه حرکت ماهرانه با چرخهای اسکیت انگشتای پاشونو لگد کردم و ایشون هم وقتی فهمیدند که عمدی در کار بوده ناراحت شدند و رفتند . بعد هم مقداری مورچه گانه به اطراف رفتم و مقداری که ترسم ریخت و کمی مهارت پیدا کردم خیرش را خوردم و سایز کفش را به سایز قبلی برگرداندم تا مبادا باز هم از این کارهای اکروباتیک به سرمان بزند !

* حافظ جان تولدت مبارک

* اوووووووووووف خسته شدم از بس حرف زدم  

و ان هنگام که برق از سرم پرید

سلام

پسرم یه بلوز بهاره ی زرد داره که خاله اش امسال بهش عیدی داده و پسرم اونو خیلی دوست داره

هر جا میره اونو میپوشه . تو بازی تو مهمونی تو مدرسه همه جا ... حتی تو این هوای گرم ...   

تا میشورمش از روی بند بر میداره و اونو میپوشه

دیروز وقت رفتن به بیرون باز هم اونو پوشید . دیگه اعصابم و خورد کرد و بهش گفتم دیگه اینو نپوش . مردم نمیگن که این پسره چرافقط این لباسشو میپوشه و لباس دیگه ای نداره ؟ خوب یکی از پیراهناتو بپوش !

پسرم هم پیراهن پوشید و رفت بازی ...

منم نمیدونم کی خوابم برد ...

بیدار که شدم نی نی داشت از سر و کولم بالا میرفت ، بلوز داداششم تنش کرده بود ...

و ............  روی لباس رو مثل دفترش با ماژیک مشکی خط خطی کرده بود ... هم جلو و هم پشتشو ... اونم نه یه خط نه دو خط حسابی نقش و نگاریش کرده بود ...

(همون لباس بعد از شسته شدن)

بعد از درک عمق فاجعه ، لباسه رو یه گوشه ای قایم کردم تا مبادا چشم پسرم بهش بیافته ...

الانم از همه تون تقاضای عاجزانه دارم بهم بگین رنگ ماژیک ( اونم ماژیک خوشنویسی ) رو چطور میشه از روی لباس پاک کرد ؟

دیشب اخرای شب بود که نی نی یه بر چسب رو از کتاب داستان قدیمی داداشش کند و داداشش هم فریـــــــــــــــــــادی کشید سرش که به عربده بیشتر شبیه بود... و قابل تصوره که اگه لباسشو ببینه ...........

امیدوارم با پودر لکه بر سپید کار حل بشه و پسرم نفهمه 

بعدا نوشت : سلام . لباسه رو با لکه بر شستم فقط جوهرش بیشتر پخش شد ولی رنگش اصلا کمرنگ نشد . بعد مجبور شدم اروم اروم و با لحنی ناراحت به پسرم بگم که ببین مامان جون ، یکی از لباسات لک شده و دیگه نمیتونی بپوشیش ! - : کدوم ؟ من : اونو خیلی دوست داری ... - : لباس زردم ؟ من : اره ... - : کوش ؟ ببینمش ؟ من : یکمی صبر کن ... ببین من میدونم اونو خیلی دوست داری ولی خوب کاریش نمیشه کرد ! لکه اش در نمیره ! اگه گفتی لکه اش چه رنگیه ؟ - : قرمز ؟ ( اخه اون استقلالیه و قرمز براش فاجعه اس ) من : نه . سیاه ! - : ببینمش ... من : صبر کن مامان ... ببین درست شدنی نیست . فقط میشه رنگش کرد و سیاهش کرد ... - : مگه لباس عزاست که سیاهش کنم . کجاست . نشونم بدین ببینم !!! من : چشاتو ببند ... حالا باز کن ...

با دیدن اون خط خطی های اشنا ، فهمید خراب کار کی بوده ...

- : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ریحانه !!!!!!!!!! چرا اینکارو کردیییییییییییییییییییی ............       و محکم دست نی نی رو گرفت و ول نمیکرد ! نی نی بیچاره با وحشت نمیدونست موضوع از چه قراره و از درد گریه اش گرفت هر چی گفتم : بابا ولش کن اون که از قصد نکرده که ... ولش کن ...     دیدم نه ول نمیکنه دست نی نی رو ، مجبور شدم به زور انگشتای پسرمو از دور بازوی نی نی باز کنم و نی نی رو از دم دست داداشش دور کنم ... بعد یه حدود یه ربعی گریه کرد و وسطاش هی داد و هوار که اخه چرا ؟ چرا این کارو کردی ؟ یه بار هم حمله کرد طرف نی نی تا لباس اونو هم خط خطی کنه !!! که جلوشو گرفتم ! 

البته تموم حرفام که عین همونو واست میخرم و از پول نینی برات میخرم و ... فایده ای نداشت ... بعد از مدتی که اروم شد می خندید و میگفت : مامان حالا که خرابش کرده چطوره منم بگیرم با ماژیک روی لباسه رو نقاشی بکشم ! 

البته همین امروز یکی از دوستای هنرمندم ( مژگان ) برام نوشت که :  لكه جوهر و خودكار رو با الكل ميتيليك و شير گرم پاك ميكنن بعد با آب ولرم كاملا شستشو داد تا لك شير و الكل ازبين بره البته لك جوهر از روي فرش با ماست پاك ميشه هر دوتاشو امتحان كن . حالا امتحان میکنم ببینم چی میشه .

 

* از این همه بحث و جدل و جنگ و دعوا و توهین و فحش و بد و بیراه در مورد انتخابات خسته شدم . اصلا دوست ندارم کسی بدونه من کدوم طرفیم که باز هم اینجا مخالفا بریزن و حرفای سیاسی بزن . امیدوارم به دور دوم نکشه که دیگه اعصاب برامون نمونده ...   هر جا میری حرف از انتخابات... دیگه بچه ها هم اتیششون داغتر از بزرگا شده میرن تیمی با هم دعوا میکنن و بزن بزن . اخه سر چی ؟ دیگه نی نی هم مثل داداشش تو خونه راه میره و میگه درود بر .... این اتنخابات لعنتی باعث شده اعصاب همه بهم بریزه . من با چند تایی از دوستای جون جونیم که مثل خواهرم بودن بحثم شد و اونها قهر و ... خسته شدم دیگه ... چرا تموم نمیکنیم این کارا رو ......  

* شرکت در انتخابات یه وظیفه است ولی فحش و تمسخر و توهین به کاندیدا ها و هر ادمی گناهه اینو یادمون بمونه . و نشه کارهای منفی طرف مقابل مونو ( چه کاندید چه هواداراش ) خیلی بزرگ کنیم و کارهایی که خودمون میکنیم اصلا به چشممون نیاد . بهتره همیشه منصف باشیم ... دیروز به یکی ( هم کاندید   ) گفتم شما کارت درست نیست داری به کاندید مخالف تون فحش میدی . ولی اون کار خودشو توجیه کرد و گفت این فحش برازنده اشه و .... !!!!!   

* عزیزایی که از این شکلکا خوششون اومده میتونن روی یکی از اونها کلیک کنن تا لینک دانلود براشون باز بشه و بعد از دانلود و نصب یه ایکون بالای اکسپلورر نمایان میشه که فقط وقتی ان لاینی شکلکا رو باز میکنه ... البته قبلش باید روی ایکون کلیک کنین :)) چون خیلیا بهم گفته بودن ...

* یه مدته که زیاد حوصله ی سر زدن به دوستا رو ندارم . نمیدونم ، شاید یه دلیلش همین تشنج های ناشی از انتخاباته . ولی یه چیزی رو فهمیدم . بعضیا تا نری نمیان !!!  

اولین روزه ی کامل علیرضا

سلام

چه قشنگه این روزا ... یه نفس عمیق بکش ... چه بوی خوبی میاد از اسمون ...

خدا رو شکر که یه بار دیگه این ماه رو حس کردیم ....

     

* توی این روز و شبا همدیگه رو فراموش نکنیم .

       * ــــــــــــــــــــ * ــــــــــــــــــــ * ــــــــــــــــــــ *

پسر گل من از اول ماه رمضون تا حالا روزه گرفته ...

روزه ی کامل ...

بعد از نماز صبح می خوابه تا ظهر ... بعد میمونه اصل روز که با دیدن تلویزیون و بازی کامپیوتری و ... پرش میکنه .

یه بار گفت : مامان ! من چرا باید روزه بگیرم ؟ من که بهم واجب نیست !

بهش گفتم : فرق تو با یه دختر ۹ ساله چیه ؟

گفت : من عقلم بیشتره !

گفتم : خوب یه دختر همسن تو باید روزه بگیره . تو که عقلت بیشتر از اوناست چی ؟

گفت : اها ! اره  ... میگیرم !

* چیه ؟ من اصلا هم جانماز اب نمیکشم ! خوب ادم باید کم کم شروع کنه تا بعد براش مثل کوه کندن نباشه . اصلا تو روایته ... امام صادق ( ع ) فرمودن که ما فرزندامونو از سن ۷ سالگی وادار به روزه میکنیم شما از ۹ سالاگی وادار به روزه گرفتن کنین .

* علیرضا جونم بهت افتخار میکنم پسر گلم .

* وقتی یه ادم ۱۵ سال بخوره و بخوابه و نه نماز بخونه و نه روزه بگیره چطور بعد از اون میتونه خودشو یهو به نماز و روزه وقف بده ؟

 

تولدت مبارک علیرضا

 

       

علیرضا جونم ... تولدت مبارک

 

     

 

   

تولد تولد تولدت مبارک .....

حالا با صدای بلند بهت میگم عزیزم دوستت دارمCheerleader

اینم خواهر کوچولوته که می خواد بهت تبریک بگه ...Birthday Party

زود بیا کادو هاتو باز کن .....

اینم برای اونایی که دلشون کیک می خواد ...

AZERILA

۹ سال پیش با تولد تو برای اولین بار طعم شیرین مادری رو چشیدم . حیف که اون موقع مثل الان تجربه نداشتم . حیف که نشد اون طور که دلم می خواست بار بیای . ای کاش می تونستم دوباره از اول شروع کنم . ای کاش زمان به اول شهریور ۷۸ برمی گشت .......

من نمی خورم !!!

سلام
غروب :
اخه که چی خدا منو درست کرده ؟ اخه ادم قحط بود ؟ اصلا دوست ندارم تو این دنیا باشم ! خسته شدم ! اخه که چی این زندگی ! اه ...
هی اون میگفت و من می خندیدم ! سن پوچی تو بچه های امروزی چه پایین اومده !
شب موقع خوردن سوپ:
_:مامان ! این هویجو نمی خوام ( این تکه هویج 1در 1 سانت تقریبا 2 برابر هویجای دیگه بود !)
_ : باید بخوری ! این با بقیه چه فرقی داره ؟
_: این بزرگتره !!!! میندازمش بیرون !
_ :یعنی چی ؟ زود بخورش ! میگی بادمجون ، کدو و لوبیا سبز نمی خورم ، گوجه پخته و سوپ جو دوست ندارم ، گوشت نمی خوام ، این که نشد ! بدنت نیاز داره . تو باید ویتامین بهت برسه تا رشد کنی !
_:کی گفته ؟
_ :دکترا !
_:غلط کردن ! اصلا شما می دونی ویتامین چیه ؟ تجربه اش کردی ؟ واسه من از کتاب نمی خواد بگی که اصلا قبول ندارم ...من تا خودم چیزی رو تجربه نکنم قبول ندارم ....
چرا شما با من لجید ! چرا همه با من لجن ؟ ای خداااااا برای چی منو درست کردی .....................اصلا می خوام هیچی نخورم تا پوست و استخون بشم و کم خونی بگیرم و بمیرم !!!
_ :اگه راست میگی تا 3 روز غذا نخور ! تازه فکر کردی مردن این جوری به همین اسونیه ! اول ضعیف میشی ، بعد سرگیجه ، بعد اون قدر ناتوان میشی که حتی نمی تونی بری دستشویی ...تو بیمارستان بستری میشی ، اصلا نمی تونی راه بری ، باید با ویلچر تکونت بدن ....
_:من نمی خورم !
_ :نخور
منم ظرف سوپشو گرفتم و خالی کردم تو سینک !
* سر هر غذایی همین برنامه رو داریم . اقا فقط از نیمرو و ماکارونی خوشش میاد و غذا های دیگه رو با بی میلی می خوره ! البته دیگه اون چیزایی رو که دوست نداره از غذاش حذف میکنم اما این یه بهانه ی تازه بود.
* با اینکه هم عمو و هم عمه اش دکترن و بارها بهش از خواص سبزیجات گفتن ، بازم گوش نمیده . بارها برنامه ی تشویقی و تنبیهی گذاشتیم ولی اثری نداشت .هر بار که میگم شام همینه ، اگه دوست نداری نخور ، ولی چیز دیگه ای نداریم و باید تا فردا صبر کنی ، تا فردا چیزی نمی خوره !!
* وقتی مریض میشه دکتر میگه وزنش کمه و ما علتش رو براشون توضیح میدیم ، کاملا حاشا میکنه و میگه من می خورم !!! بعدشم میگه یه بار که خوردم !! اگه به دکتر بگم که ابروم میره !!!
* نمی دونم چشه ! فکر کنم نیاز به مشاوره داره ! یه وقتایی خیلی گله ، گاهی اوقاتم خیلی ...ل!
* تازگی ها هم وقتی که میگم کاراتو خودت باید انجام بدی میگه شما منو دوست ندارین ... و دق دلی شو سر نی نی کوچولو در میاره و اون بیچاره رو به جیغ و گریه میندازه ! 

* به هایدی : بابا من دو بار برات اف گذاشتم . چند بار هم حالت رو پرسیدم ولی جوابی ندادی ! خیلی هم نگرانت شدیم . بچه ها هم کلی سراغتو ازم میگرفتن . حالا که نمی تونم واست نظر خصوصی بذارم مجبورم همین جا بگم اسمت رو وارد کن تو هر دو جا . خوبه ؟ هر وقت هم این پیام رو دیدی خبر بده برش دارم !!!!

 

اردوی محلات

سلام
چند روز پیش ، مدیر مدرسه پسرم به بچه ها گفت که میخوایم شما ها رو ببریم اردوی سرچشمه محلات و شهربازی ، هر کی میاد5000 تومن پول بیاره ناهار و صبحانه و میوه هم با مدرسه است و اگرم خواستین تو شهربازی سوار اسباب بازی ها بشین پول همراه تون بیارین !
پارسال بچه ها رو برده بودن پارک نزدیک خونه مون .Hangingحوالی عصر بود که ناظم مدرسه پسرمو با چونه ی باند پیچی شده تحویل مون داد !

با اینکه من و همسرم اصلا دلمون نمی خواست بفرستیمش ولی از یه طرفم دلمون نمی اومد دل پسر مونو بشکنیم . با کلی سفارشات و گوشزد کردن نکات ایمنی ، روز دوشنبه 9 اردیبهشت صبح ساعت 6و نیم به سمت مدرسه به راه افتاد . اون قدر از دست مدیر مدرسه اعصابم خورد بود که نگو ... اخه یه چند تا بچه ابتدایی رو ادم برمی داره میبره یه شهر دور که چی بشه ؟ تو همین شهر خودمونم توی یه پارک میشد کلی به بچه ها خوش بگذره !
هی دعا کردم سلامت برن و برگردن . تمام پولی که داشتم رو براش صدقه گذاشتم .( شرمنده جیبم کمی خالی بود ) هی دعا کردم کسی بلا ملا سرش نیاره . هی از پنجره نگاه کردم تا اخرش ساعت 6 و نیم عصر از دور دیدم داره میاد و دلم اروم گرفت .
بعد از اومدنش شروع کرد با خوشحالی از اونجا تعریف کردن ، و با خنده گفت : مامان اتوبوس قرار بود ساعت 7 بیاد ولی 8 و نیم اومد بعد 8 ساعت تو راه بودیم من هر دو بار حالم بهم خورد . بار اول روی صندلی بالا اوردم و مدیر جا مو عوض کرد و بهم قرص داد . بار دوم راننده نگه داشت و من توی جوب بالا اوردم !

بعد ، اونجا رفتیم سر چشمه و من با لباس رفتم تو اب ... من : تو اب ؟ با لباس ؟ پسرم : اره هوا گرم بود و لباسم زود خشک شد . بعدش صبحانه بهمون ساندیس و کیک دادن و ناهار یه سیخ کباب با پلو ... تازه تو ماشین گریه هم کردم ! من : چرا ؟ پسرم : اخه خسته شده بودم .
اون اونقدر خسته بود که با لباس بیرونی خوابش برد . و فردا که با مامانم اینا رفته بودیم رستوران و چلو کباب خوردیم اصلا غذا نخورد فقط بعد از خوردن  یه لقمه از کباب گفت : این کبابه چقدر خوشمزه است . دیروز کبابش اصلا مزه نداشت ! بعد هر از گاهی گوله میشد و میگفت : مامان ! حالم بده ! که نتونست بره مدرسه . و همین طور روز بعد و روز بعدش .... اخرشم روز معلم که براش لحظه شماری میکرد تا کادوی معلمش رو بهش بده ، هم نتونست بره مدرسه و صبحش حسابی دل و روده اش به هم ریخت و با جیغ و داد و فریاد سه بار بالا اورد  و بعدش ساعت ها اروم گرفت و خوابید !
* اخه ادم عاقل چند تا بچه کوچیک رو میبره یه مسافرت طولانی ؟ که 8 ساعت فقط تو راه باشن ؟
* این همه پول دادیم بچه مونو مسموم کنن و بیارن !
* اصلا از اردو رفتن بچه ها خوشم نمی آد !
* راستی روز معلم به همه معلم های بدبخت مبارک !Flower
* منم چند دوره معلم بودم . برای بچه های ابتدایی .هر روز با سر درد می اومدم خونه و حوصله هیچ کسو نداشتم !اون موقع بود که فهمیدم در طول مدتی که مدرسه میرفتم چه بلاهایی سر معلم هام می اوردم و چه خون به جگرشون میکردم !Ruminate
* خواهش میکنم یه کوچولو به اونا احترام کنین .لطفا !
* مامانم اینا 5 - 6 روزی اومده بودن اینجا . به همراه مهتاب و بچه هاش و بعد از چند روز شوهر و مادرشوهرش هم اومدن .

* اینم از نی نی ما ! و ماجرای صندلی کذایی!

بی مادری

سلام

چند روز پیش وقتی پسرم از مدرسه اومد خونه خیلی ناراحت بود . گفت : مامان ! مادر یکی از دوستام مرده ! مادر علیرضا محمدی !

من تا حدودی میشناختمش . باباش تو همون مدرسه معلم بود . خیلی ناراحت شدم . پسرم گفت : اون یه خواهر کوچولو هم داره . شاید ۲ سالش باشه !

پسرم با غصه گفت : مامان ! خواهر کوچولوی دوستم هیچ وقت مادرشو یادش نمیاد !باباشم حتما زن میگیره و اون باید به نامادریش بگه مامان !بیا برای مادر دوستم فاتحه بخونیم !

اون شب بارها پسرم گفت : بیچاره علیرضا !!! بیچاره خواهرش !!!منم گفتم : بیچاره مادرش !

بر خلاف هر  شب موقع خواب که معمولا پسرم می خواست براش قصه بگم این شب گفت : مامان برام نوحه ی حضرت عباسو بخون !!منم براش خوندم .... و اون پتو رو کشید روی سرش و اروم گریه کرد ...

* یه مادر جوون ! اخه چرا ؟ اون مگه چند سالش بود ؟ چقدر زود نی نیش بی مادر شده بود !یه خونه ی بدون مادر ... چقدر برای همسر و بچه هاش زجر اوره ! خدا رحمتش کنه !

* امید وارم بعد از من هم یکی باشه که بگه خدا رحمتش کنه !

* وفات پیامبر (ص) و شهادت امام حسن و امام رضا (ع) رو تسلیت میگم .

نی نی خزنده !!!

سلام

تو خونه ی ما ، وظیفه ها مشخصه ! وظیفه ی من رفت و روب و بشور بساب   و پخت و پز و بچه داری و خونه داری و ........

اقای خونه  هم    !

بچه ها هم بریز و بپاش و خراب کاری ! البته پسرم چند وظیفه ی   دیگه هم داره که اونها ، نجات نی نی از جا های خطر ناک ... اوردن وسایلی که حال بلند شدن و اوردنش رو نداریم ... در اوردن شکلک های گاه وحشت ناک برای خندوندن نی نی !

نی نی Baby Girlهم اونقدر از ادا های داداشش می خنده که گاهی به سکسکه می افته و ما هم داداش رو ( مختصری ) دعوا میکنیم !

 پسر من که کلاس سومه و یه روز که تازه درس جانوران رو یاد گرفته بود در حالی که کنار خواهر کوچولوش نشسته بود و براش شکلک در می اورد و اونو می خندوند ، صدام کرد : مامان ! ریحانه خزنده است ؟ اخه موقع حرکت شکمش روی زمین کشیده میشه !!!!

در افشانی :

۱- نی نی ما  اون موقع سینه خیز میرفت ولی تازه یاد گرفته چهار دست و پا میره ! !

۲ - حدود ۱۱ روز مهمون داشتم ! اونم خانواده ی شوهر گرامی ! تازه اون ها به محض ورود مبتلا به انفولانزا شدن و  حالا هی سرفه و عطسه و اخ و توووووووووف  !!!!!

۳ - هیچ چیز برای مامان یه نی نی عذاب اور تر از این نیست که پی پی نی نی رو با مشقت زیاد ( و گاهی با ناخن ! ) بشوره و با سلیقه تمام اونو پوشک بپوشه .... و ۱۰ دقیقه بعد ٬ دوباره بوی ترشی لیته از نی نی بلند شه !

۴ - نمی دونم این صدا و سیما فیلم کمدی دیگه ای نداره که هر وقت روز جشن و عید و میلادی میشه یکی از شبکه ها فیلم (( عشق شیشه ای )) پخش می کنه !!!

۵ - وای که دیشب از دست نی نی ذله شدیم !   داشتیم خیر سرمون تلویزیون نگاه می کردیم و جای شما خالی تخمه می شکوندیم ٬ که این بچه هی اومد تخمه رو ریخت ... هی پوست تخمه رو پاشید .... دیگه دیدیم این طوری نمیشه بشقاب تخمه رو ٬ رو دست گرفتیم و در ارتفاع یک متری نگه داشتیم و باز هم نی نی ازمون اویزون بود .....

۶ - .... فعلا یادم نیست ... تا بعد

 

 

تراش گم شده !

سلام

چند روز پیش وقتی پسرم از مدرسه به خونه اومد با خوشحالی زیاد منو صدا زد و گفت : مامان ! اون مداد تراش که کلاس اول گم کرده بودم یادته ! همون فلزیه ! امروز پیداش کردم ! زیر میز افتاده بود ...

و در حالی که من هاج و واج داشتم بهش نگاه میکردم اون تراش رو از کیفش بیرون اورد و نشونم داد و ادامه داد :

ببین خودشه ... همون که بابا برام خریده بود ...

و در بین صحبت هاش من چند بار دهنم باز شد چیزی بگم ولی دلم نیومد ....

ـ ولی مامانم ! اونو که دو سال پیش گم کردی این مال تو نیست ...

ـ چرا مامان ؟...من از بچه ها پرسیدم ولی مال کسی نبود !

- عزیزم ! از اون وقت تا حالا ۱۰۰۰ بار بابای مدرسه کلاسارو جارو کرده ... تازه خودت هم که اون موقع همه جا رو گشتی ...این حتما مال بچه های اون شیفته ...برو بذار سرجاش !

یهو یاد یه چیزی افتادم ...

-پسرم !یادت میاد یکی از بچه ها یه چیزی عین مال تو داشت و مال خودشو گم کرده بود و هر چی تو میگفتی: مال منه! اون میگفت: مال خودمه . جایزه گرفتم !

یادته تو تا مدت ها بهش میگفتی دروغگوی دزد !

الانم همین طور شده ...

پسرم فردا تراش رو گذاشت رو میز معلم و قرار شد دیگه به چیز هایی که مال خودش نیست دست نزنه ! و من خوشحال شدم که اخرش تونستم نظر پسرم رو در باره ی دوستش عوض کنم و تو دلم به سادگی بچگونه اش خندیدم !

دعوا برای هیچ

سلام

وقتی برادر شوهرم و خانواده اش اومدن خونمون ، دختر 10 ساله اونا و پسر 8 ساله من بدون هیچ مشکلی با هم بازی می کردن ( بازی های فکری ...) و اصلا کسی فکرشم نمی کرد این دو بچه ی عاقل نما یه دفعه مثل خروس جنگی به جون هم بیافتن و همدیگه رو زخم و زیلی کنن . دکمه ی تی شرتِ نوی پسرم هم کنده شده بود و دست هاش چنگ زده بود ... اون (دختر عمو) هم اظهار میکرد که دستش خون اومده ... و در جواب این که نشون بده ببینم گفت : نمیشه اینجا نامحرم هست ( اشاره به پسر من ) من نمی تونم استینمو بالا بزنم ...

و زد و خورد با این جمله شروع شد که _ به این اسباب بازی دست نزن ...

واقعا برای هیچ ...

ما بزرگ تر ها هم ، گاهی مثل یه بچه ، سر یه چیز خیلی کوچیک و جزیی الم شنگه به پا می کنیم و زندگی رو تلخ می کنیم !! و بعد وقتی دنبال اغازگر دعوا می گردیم ، اصلا یادمونم نمی اد دعوا از چی شروع شد !!

بلایای عدیده !!

 

دیروز پسرم که از نانوایی اومد همین که منو دید شروع کرد به گریه . من مات و مبهوت سر تا پا شو نگاه کردم ببینم دیگه کجاش شکسته یا خون اومده ولی چیزی ندیدم . پسرم با گریه گلوشو به من نشون داد . قرمز شده بود .اون گفت وقتی نانوائه نون سنگک و پرت کرد به طرف اون یه سنگ داغ که همراه نون ازتنور بیرون اومده بود پرید تو پیرهنش !! وحسابی گلوی اونو سوزونده بود .

من نمیدونم چرا سر این پسر من این همه بلا میاد .تو این 3-2 ماهه اخیر بارها زخمی شده .یه بار پیشونی اش شکست و بخیه شد (موقع بازی ) بعد چونه اش زخمی شد (تو اردو دوستش هلش داد و ناظم بعد از پانسمان رسوندش خونه ) بعد در حالی که چونه اش باند پیچی بود از رو دوچرخه افتاد و دماغش شکست و بعدش سرما خورد و با دماغ شکسته نفس هم نمیتوست بکشه و2 تا امپول هم خورد ( و اونقدر خواهر کوچولوشو بوسید که اونم مریض شد ) چند روز پیش هم که یه اسیب روحی بهش وارد شد (بعد از کچل شدنش تو کلاس بچه ها مثل وحشی ها میریزن سرشو در حال مسخره کردن پس گردنی هم بهش میزدن که معلم میاد و با داد و کتک پسرمو نجات میده ) الان هم که ...حالا بین این حوادث چقدر خورد زمین و خراش برداشت و اتفاقات جزیی بماند اون دفعه معلمش به من گفت براش صدقه بدید .

با این اوضاع شما فکر می کنید روزی چقدر صدقه بدم ؟؟   

اشرار اینده

سلام

وقت امتحاناته و برای مامان هائی که بچه مدرسه ای دارن روز های سختیه .( بماند که برای دانش اموزها سخت تره ) پسر من که کلاس دومه اونقدر بی خیاله که من اتیش میگیرم . حالا درسته که ما خودمون وقت امتحان کک مون هم نمیگزید (البته فقط دوره ی دبیرستان ) ولی هر چی بود ابتدائی و راهنمائی که بودیم حسابی درس می خوندیم و از بابا و مامان و مدیر و ناظم و معلم و مبصر و بچه های بزرگ تر از خودمون که میترسیدیم .

ولی بچه های این دوره زمونه از هیچ چیز نمی ترسن . عجیبه والله .از هیچ چیز نمی ترسن !! (این خیلی خطرناکه )

هر جور بد دهانی و تنبلی و شیطنت که بگی و فکرشم نمی تونی بکنی دارن .( خدارو شکر پسر من از این کار ها نمی کنه ولی از دیگران یاد میگیره و تو خونه از زبون دوستاش اونا رو تکرار میکنه و منو میترسونه ).هیچ روشی هم برای این بچه ها جواب نمیده چه روش تنبیهی چه تشویقی . اون قدر صفات رذیله تو این بچه ها جمعه که گاهی با خودت میگی پس ابلیس کیه ؟ تنبلی (دلشون میخواد غذا رو لقمه کنی بدی دهنشون و صبح تا غروب بشینن سی دی های رقص و اواز ببینن یا پشت کامپیوتر بازی های خشن بکنن و سر ببرن و تیر بزنن) بی نظمی و ریخت و پاش اتاق ها ( وقتی از مدرسه یا بازی میان خونه از دم در دونه دونه لباس و شلوار و کیف و کلاه و میرسیم به اتاق شون دفتر و مداد و .........هر کدوم یه طرف و اخرشم مامان بیچاره باید همه رو جمع کنه و بزاره سر جاش ) بی ادبی (اگه چیزی بخوان با حالت طلبکارانه و دستور ...مامان و بابا هم که کشک ) فحش و بد دهانی (هر جور فحش ناموسی و مادر و خواهری ... ) کتک زدن و ازار جسمی و روحی دیگران (برای هر اسم و فامیل یه متلک یا یه حرف مسخره در میارن و دیگران رو مسخره می کنن ) دروغ و تهمت و .....( البته از حق نگذریم بعضی ها هم مثل گلن مثل پسر من که اگه کمی با نظم تر بشه واقعا ماه میشه ) اخه به این ها هم میگن بچه . اینا گرگ خون خوارن ( دور از جون بعضی ها ) . این ها اشرار اینده ان . بهتره زنگ بزنم 110 بیان جمع شون کنه ببره

مدل موی ای کیو یی

سلام      

چند روزی بود که پسرم اصرار میکرد تا کچل بشه . چون مدیر مدرسه شون گفته بود هر کس روز شنبه اصلاح نکرده باشه سیلی می خوره . صبح شنبه یه دفعه یادش اومد که موهاشو نزده وشروع کرد به التماس که موهامو کچل کنید.وقت سلمونی رفتن که نبود . من به پسرم دل داری دادم که مدیر حق نداره برای این چیزهای کوچیک بچه ها رو کتک بزنه و...اما اون بچه تر از این حرفا بود. باباش ماشین اصلاحو اورد وپرسید :چقدر کوتاه بشه ؟ پسرم گفت: از ته بزن .من گفتم: از ته که بزنه کلت میشه مثل لپت .ولی اون میگفت که بعضی از بچه ها هم کچل کردن .(اخ که پسر طفلک من فکر می کرد کچل یعنی اندازه ی یه بند انگشت فقط مو داشته باشه )من بعد از مدتی یه سری بهشون زدم و دیدم پسرم با خوشحالی نشسته و باباش پشت سرش مشغوله .نگو باباش هم خواسته به نظر پسرش احترام بزاره و از ته ته ته یه جاده میکشه تا بالا .منو میگی داشتم دیونه میشدم . پسرم گفت عیبی نداره خودم گفتم دوست دارم .سرم هوا می خوره خنک میشه ...(بیچاره خودشو ندیده بود )باباش رفت به قسمت جلوی سر . من داد و غرغر .پسرم متین و صبور .که یه دفعه ماشین خراب شد .پسرم گفت مامان چرا ناراحتی ول کن بابا .من ازش خواستم خودشو تو ایینه ببینه .و ناگهان یعععععععععععععععععععع یعععععععععععع یعععععععععععععع الهی بمیرم براش مثل عزیز مرده ها جیغ می کشید از ته ته دل بعد شروع کرد زار زار گریه کردن اول کلی بغل باباش گریه کرد بعد اومد و بغل من گریه کرد و مارو قسم اما زمان می داد که دیگه کوتاهش نکنید بزارین همین طوری بمونه من کلاه سرم میزارم معلوم نمیشه توروخدا .....(البته با اجازه خودش ازش فلیم گرفتیم تا پشت سرشم ببینه ولی نشونش ندادیم تا سکته نکنه )کلی ژست روان شناسارو گرفتیم و باهاش حرف زدیم وفهموندیم دیگه تموم شد و کاریش نمی شه کرد . در حالی که اون زجه میزد بقیه موهاشو با ماشین همسایه مون کچل شد .و حالا بعد از تموم شدن کار دوباره خودشو تو ایینه دیدو باز یععععععععععععع یعععععععععع یععععععععع بعد از دوش گرفتن حالش کلی بهتر شد(سرش سفید شد)فقط کلمات زشت شدم و بچه ها مسخره ام میکنن از زبونش نمی افتاد .من هم کتاب <ای کیو سان > رو نشونش دادم و گفتم بگو سرمو مدل ای کیو یی زدم و اون با کلاه رفت به مدرسه. در حالی که دلم براش کباب بود .ولی اینو فهمید که دیگه تشبیه به کار نبره .