ازتون ممنونم دوستای خوبِ همیشه همراهم ...
سلام
میخوام از همینجا یه تشکر ابدار و جانانه بکنم از همه ی دوستام که توی مدتی که من حال خوبی نداشتم ، همراهم بودن و منو تنها نذاشتن و همدردی کردن و پشتم بودن
و از دوستایی که خبر نداشتن و بعدا که فهمیدن ابراز همدردی کردن 
واقعا ممنونم از همه تون ....
واقعا داشتن تون برام یه موهبته
خدا رو شکر که دارمتون و امیدوارم همیشه دل تون اروم باشه و تن تون سالم ....

بین همه دوستام 3 تا خواهر مجازیم ، هایدی و ان شرلی و بتی که همش در کنارم بودن
هایدی خواهربزرگه ام که لحظه به لحظه کنارم بود 
مخصوصا وقتی قرار بود برم سونو گرافی یا دکتر یا .... همش پیام میداد و در جریان تمام جزییات بود 
خداییش بیشتر از خواهرای خودم 
مثلا صبح روزی که میخواستم مدارکمو ببرم زایشگاه شهر که به دکتر زنان نشون بدم ، صبح پیام داد :
رفتی ؟ _ اره الان اینجام ...
چند دقیقه بعد ...
نوبت گرفتی ؟ _ میگه نوبت تموم شده باید بشینم تا شاید یکی نیاد منو جایگزین کنه
و باز چند دقیقه بعد ...
رفتی تو ؟ _ نه هنوز دکتر نیومده
ای باباااااااا چرا ؟ کی باید میومد ؟ _ یک ساعت و خورده ای دیر کرده
دقایقی بعد تر ....
اومد ؟ _ اره ولی هنوز نوبتم نشد
و بعد ...
نوبتت شد ؟ _ نه هنوز نشستم ! 4 تا دیگه منم !
حدود یه ربع بعد ...
دکتر چی گفت ؟ _ گفت باید برم امنیو سنتز ......
یکی از خصوصیات هایدی هم این بود که وقتی اعصابش خورد میشد از دست دکترا بهشون بد و بیراه میگفت دلم خنک میشد



ان شرلی اما کمتر از هایدی پیگیری میکرد و مراعاتمو میکرد ولی پیامهاش همش بوی عطر خدا و توکل و احساس میداد ....
بتی و ان شرلی بیشتر از طریق هایدی یا خود من در جریان کارام بودن و دلداریم میدادن ....
سارا محمدی هم همش امید میداد و توکل رو بهم یاد اوری میکرد .... 
ساجده بیشتر از راهِ نشون دادن اینده روشن جلو میومد و از شیرینی که باید بهش بدم و اینکه خامه ای نباشه و .... امید رو بهم هدیه میداد ....
فاطیما هم همینطور ....
سمیه - مامان محمدین برام نذر کرد و منو به خوندن قران توصیه میکرد ....
کوثر زیاد در جریان نبود و فقط میدونست ازمایشی داده شده و جوابش 2 هفته ای میاد و جویای احوالم بود
زری اما از طریق مطلبی که توی اتاق خانومای پارسی یار گذاشتم متوجه شد و از هایدی جویای احوالم شد ...
نظرش این بود که ایکاش به بقیه نمیگفتم
منم گفتم که احتیاج به زبانهای زیادی داشتم برای دعا . زبانهایی که با اونها گناه نکرده بودم ....
گفت چه تعبیر قشنگی .....
زری از همون اولشم وقتی فهمید باردارم کلی توصیه های خوراکی و معنوی بهم کرده بود 
دلیل اینکه زری مخالف مطرح کردنم توی اتاق خانوما بود این بود که بعضیا حرف هایی زدن که ادمو نا امید میکرد
مثلا میگفتن چرا رفتم دنبال ازمایشات غربالگری و باید با توکل بدون انجام دادن ازمایشات منتظر بدنیا اومدن بچه بودم . همون کاری که بعضیاشونم انجام داده بودن !
یا میگفتن اگه مریض هم باشه نمیشه کاریش کرد و بهتره ادم تو بارداری به خودش استرس وارد نکنه و بعدا خودش میفهمه دیگه !!! چون سقط که نمیشه کرد و سقط حرامه و ....
یا اینکه اگه مریض باشه این امتحان الهیه و نمیشه ازش فرار کرد .... باید صبوری کرد و !!!
هایدی میگفت امتحان رو باید حل کرد
نباید نشست تا خودش حل بشه
این غلطه که ما دست رو دست بذاریم تا هر چی خدا برامون پیش اورد اونو انجام بدیم
منم میگفتم خدا احسن الخالقینه و بهترین ها رو خلق میکنه و خلق یه فرد بیمار یا ناقص رو نمیشه گردن خدا انداخت . این بخاطر نقض قوانین طبیعته و وقتی علم اونقدر پیشرفت کرده که با ازمایش میشه مطلع شد و میشه جلوی وجود این افراد بیمار که باید تا اخر عمر محتاج دیگری باشن و زجر بکشن رو گرفت و مرجعم هم اجازه اینو داده چرا باید بگم هر چه پیش اید خوش اید ؟
طفلک یه بار هم غزل از بچه های پارسی بلاگ پیام داد و حال من و نی نی رو پرسید من حالم خیلی بد بود تازه از ازمایشگاه زنگ زده بودن و گفتن نمونه مناسب نبود و منم گریه میکردم همه ناراحتیمو بهش انتقال دادم 
طفلک ! چقد بعدش که حالم بهتر شد ازش عذر خواستم و چقدر بودنش تو اون لحظه بهم کمک کرد و دلداریم داد .....
به بقیه هم خودم چیزی نگفتم ....
هر چند بعد از خوندن مطالبم اشک به چشماشون نشست و بعدا ناراحتشون کردم که همینجا ازشون عذر میخوام ....
دو تا از دوستام بهم گفتن که از نظر مالی میتونن کمکم کنن که این برام خییییییییلی مهم بود
یکی از بچه های پارسی بلاگی بود کهچون گوشیم خاموش بود ، با هزار زحمت شماره منزلمو از هایدی گیر اورد ، درست یه روز قبل از رفتن به تهران و گفت این اصلا منتی درش نیست و پول صندوق حضرت ابو الفضله و تا اسفند ماه اصلا نیازی بهش ندارن و ..... گفت فوری شماره حساب بدم تا منتقل کنه ...
و دقیقا وقتی اینو گفت که ما هیچ فکری درباره هزینه های ازمایش نکرده بودیم !
همسرم تشکر کرد و گفت بگم اگه نیاز شد بهشون میگیم
و اولین گزینه ی ما بابا بود که خدا رو شکر فوری 2 میلیون ریخت به حسابم و خیالمون برای هزینه های ازمایش راحت شد
دوست دیگه ام هم وقتی احتمال داده شد باید دوباره بریم تهران برای نمونه برداری مجدد ، پیشنهاد کرد که هزینه ای رو قرض بده بهم که خدا رو شکر از اون مبلغی که بابا ریخته بود هنوز 700 تومنی مونده بود
اینا رو گفتم تا بگم واقعا دوستای خوبی دارم
واقـــــــــــــعـــا خوب و واقعا مهربون .....
خدا اینجور دوستا رو زیاد کنه 
و ما رو هم برای دوستامون همینجور همدل و همراه قرار بده ....
ممنونم از همه کسایی که توی این مدت برام خالصانه دعا کردن 
امیدوارم گره تو زندگی شون نیفته اگه افتاد زود باز بشه 
و ممنونم از فامیلایی که این مدت تلفنی و پیامکی جویای احوالم بودن و برام دعا و نذر کردن 
امیدوارم هیچ ادمی توی این موقعیت قرار نگیره که منتظر یه خبر خوب یا بد باشه
یا بچه اش یا عزیزش رو در حال اب شدن ببینه
یا مجبور بشه انتخاب کنه
خیلی سخته
خیلی سخته واقعا ....
و من همیشه از خدا خواستم که منو با بچه هام و عزیزام امتحان نکنه که خودشم میدونه که من رفوزه ام !
منو با خودم محک بزنه و اگه امتحانی هست برای خودم باشه فقط !
* توی مدت استرسم علاوه بر اینکه خیلی بی حال بودم و اصلا به خودم نرسیدم (هم غذایی هم سر و وضع) یه عالمه خرابکاری هم کردم ! چند بار ظرف از دستم افتاد تررررررررق توروووووق دستم سوخت آآآی آآآآخ و یه گند گنده که دیگه اخرش بود !
پارچ ابو گذاشتم زیر شیر تصفیه کننده اب و رفتم .....
نمیدونم چقدر طول کشید ولی میدونم بیشتر از یک ساعت شد که همینجوری اتفاقی اومدم تو اشپزخونه دیدم از زیر یخچال عین چشمه داره اب میجوشه میاد سمت کف شور اشپزخونه !!!
رد ابو با چشم دنبال کردم رسیدم به پارچ و شیر تصفیه کننده
و جیییییییییغی زدم و موندم چطور با اون بی حالیم این فاجعه رو سر و سامون بدم !!!
هیچی دیگه تا مدتها همینجور داشتم از روی کابینتا و گاهی هم توی کابینتها با حوله اب جمع میکردم !
* امروز از مرکز بهداشت سر خیابون مون زنگ زدن که نوبت تون 4 دی بوده چرا تا حالا مراجعه نکردین ؟
گفتم ماجرا رو
بعد اونجا تا رفتم کنترل بشم گفت از اول بارداری تا الان که 21 هفته ام 2 کیلو اضافه کردم !
با اینکه اوایل بارداریمم تهوع نداشتم و اشتهام کم نشده بود
گفت باید از این به بعد بیشتر به خودم برسم !
تازشم از دست اون دکتره که اونها رو تحقیر کرد جوشی هم شدن گفتن میتونیم از طریق مدیریت پیگیری و توبیخش کنیم !
البته من که چشمم اب نمیخوره ولی بازم ایول به اعتماد به نفسشون !
اخر وقت بود و حتما رفته بودن ...
نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...