معلم !!!
سلام
نزدیک روز معلم هستیم و من با تمام احترامی که برای معلمان زحمتکش و مهربون و از خود گذشته قایلم میخوام درباره بعضی موجودات عجیب یا بد اخلاق یا از خود راضی هم در این لباس حرف بزنم !

قبلا دو تا مطلب درباره این معلم عجیب اندر غریب نوشته بودم (معلم ترسناک و خفت شدگی در عید غدیر) اگه یادتون رفته میتونین مطلب بازیابی شده رو از همین لینک بخونین !
این خانوم به سختگیری و توهین به بچه ها و بد اخلاقی بین بچه ها مشهور بود . البته از اون ادمهایی بود که اگه از کسی بدش میومد دیگه قبرشو میکند و اگه از کشی خوشش میومد پوستشو میکند !
و بدبختانه دخترم در بین اون معدود بچه هایی بود که اون خوشش اومده بود !
تابستون بین کلاس اول و دوم ، اون به زور از من و چند تا مادر دیگه قول گرفت که باید بریم مدرسه و اعلام کنیم دلمون میخواد بچه هامون حتما تو کلاسش باشن و وقتی من رفتم مدرسه و گفتم نمیخوام دخترم تو کلاس این باشه ، به گوش این خانوم رسید و اومد شاکی شد که ابرومو بردی و من ازت نمیگذرم و ....
هیچی دیگه کلاس دوم کلا از این مدرسه رفت و من شادمان از این مسئله ، زندگی مو میکردم و نمیدونستم که کلاس سوم چ ماجراهایی در انتظار ماست !
روز اول مدرسه (مهر 94) اسامی دانش اموزان و معلمای کلاسها رو زدن به دیوار . همه چی عادی و خوب به نظر میومد ... ولی روز اول بچه های کلاس دخترم معلم نداشتن ...
روز دوم که دخترم اومد کلاس همون اول با یه حالتی گفت ماااااااامان ! میدونی کی معلم مون شده ؟ خانم ت !!!
من ماااااااات و مبهوت
فقط تونستم به دخترم تسلیت بگم !
گفتم میرم دخترمو از این کلاس بیرون میارم و ..... بعد یاد غرررررررررررررغرای خانومه افتادم و بهتر دیدم دخترمو اروم کنم و صبر کنیم و فقط ازش بخوام اگه رفتار نامناسبی داشت بهم بگه تا برم مدرسه اش !
یک ماه از مدرسه ها گذشت و توی این روزها دخترم چند بار گفت که معلم با عصبانیت با بعضی بچه ها حرف میزنه و گاهی توهین میکنه و به بچه ها میگه هر کی بره به ننه باباش بگه بگه من از کسی نمیترسم از مدیر و اموزش پرورشم نمیترسم و ....
و دختر منو مبصر کرده بود و کلی بهش مسئولیت داده بود و هی بهش توجه میکرد و این وسطا چند بار جلوی بچه ها با خنده و به اصطلاح شوخی مقنعه اشو از پشت کشیده بود و دخترم سرش به پشت برگشته بود و کاری جز لبخند زدن نمیتونست بکنه !!! و اخر هم اینکه با شیرازه ی کتاب زده بود توی سر دوست دخترم فقط بخاطر اینکه موقع روخونی از درس حواسش به چیز دیگه ای پرت شده بود !
من برای کاری رفتم مدرسه و دیگه تحمل نکردم و به همون مسئول مدرسه که یک سال قبل بهش گفته بودم دخترمو نذاره توی کلاس این خانم گله کردم که من که با شما صحبت کرده بودم و شما که خبر داشتین چرا باز هم دخترمو گذاشتین توی کلاس این ؟؟؟؟
.
.
.
(به مطلب قبلی چندین خط دیگه اضافه شد ... که با رنگ ابی از مطالب قبلی جدا شده . ممنون که وقت میذارین و میخونین
)

من دیگه طاقت ندارم ! 

...
...






چه ادم نازنینی بود . ما رو از فشرده شدن و دیرتر رسیدن و اویزون شدن نجات داد 
تو تاکسی ها نوشته از بچه ی بالای ۷ سال کرایه دریافت میشود ...
اینا چیه ؟ تو خونه نقاشی به این قشنگی میکشی چرا تو کلاس اینقدر هولی ؟.gif)
.gif)
.gif)
بعله .... اخه داداش بزرگ داره همه ی کاراش پسرونه است !!!
رفت اون اتاق و در رو قفل کرد !!!.gif)
.gif)
وسیله ی پرتاب سنگ یا همون تیر کمون یا به قول شمالیا رزین !








میشه گفت بعد از ازدواج خواهرا ، این اولین باری بود که همه شون یه جا خونه ی ما بودن . فرداش بعد از ظهر ۸ نفر از مهمونا رفتن و فقط سرنشینان ماشین بابا موندن ....
یهو صدای زنگ تلفن بیدارم کرد و مامان خبر داد که رسیدن خونه شون !!!
اونم کجا ؟ درست جلوی چشم همه مون ! توی هال کنار اشپزخونه !
خواهر زاده هام چی !!!! اگه میگرفتن من باید چیکار میکردم ؟!!! و هی یاد مانیا می افتادم که تازه ابله مرغون گرفته و نامزدشم دو هفته اس از ترس پیشش نمیاد ! هی با خودم میگفتم ای بابا ! الان چه وقت ابله بود ! اگه مانیا دوست مجازیم نبود میگفتن دخترم از اون گرفته ولی الان چی ؟ .....
برگردیم بدون ریحانه ؟ اخه کجا میتونه رفته باشه ؟ نکنه کسی با قول عروسک یا خوراکی گولش زده باشه و ..... نکنه دیگه نبینمش ؟ !!!
داداششو دیده بود .... البته اخر هم شکار شد و با جیغ و گریه پرید بغل من .......
و من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که محکم بغلش کنم و بگم عزیز دلم من اینجام .......
و وقتی بلندش کردم و تو بغلم اروم گرفت خواهر شوهرمم پیداش شد و پرسید چرا داره گریه میکنه ؟ با ارامش و لبخند گفتم هیچی ... فکر کرده که گم شده !
بابا اگه شما مردین برای بازی باید از مامان اجازه بگیریم ؟
(عجیب اینه که باباش هیچ وقت به من نگفته زن !)
(زن عموش اسمش حمیده است)
از توی صف نماز جماعت صداش می اومد که اسم مامانم سایه اس اسم بابام ..........
و رفت ....
کمی هم خون اومد و ورم کرد ........
! فعلا که گوشش بدهکار نیست ! روشن کردن کامپیوتر هم باید با اجازه ی کتبی از قوه مقننه باشه ! اونم فقط از چند دقیقه تا حد اکثر نیم ساعت با کلی مویه و ناله !!!
در ضمن این رژیم بسیار قدرتمند و با نفوذ است و هر گونه واکنش مرا حمل بر یکی از ۷۰ نوع حیله های زنانه میداند و در او اثری ندارد ! اصلا کدوم نادونی گفته که زنا ۷۰ نوع حیله بلدن ؟/(2008).gif)
نمیدونم پارسال بود یا بیشتر ، با بابام اینا و خواهرم مهتاب و خانواده اش رفته بودیم خونه ی ییلاقی بابا اینا توی یکی از روستاهای شمال . بچه ها همشون کیف و وسایل نقاشی و اسباب بازی های مورد علاقه شون و کتاب داستان همراشون بود . دخترم بعد از دیدن یه کارتون اومد و بهم گفت مامان برام نقشه گنج بکش . منم براش یه همچین چیزی کشیدم
دخترم رفت و کمی بعد با محمد پسر کوچیکه ی خواهرم برگشت . اونم میخواست براش نقشه گنج بکشم . بعد برای برادر بزرگه اش هم کشیدم . اونا نقشه ها رو لوله کردن و همه جا همراهشون میبردن . یادمه دعواشون میشد که چرا نقشه منو خراب کردی یا ... بعد دوباره با گریه یا ناراحتی یه نقشه گنج دیگه میخواستن ... (البته بیشتر شیطنت بزرگتر ها
بعد از یه مدت که هی بعد از شیر خوردن ریه هاشو پر از باد میکرد و با تمام قوا فوت میکرد به این نتیجه رسید که دیگه فوتش زیاد نمیشه ! (بعد از اینکه براش اینو خوندم گفت اینجا بنویسم که : شیر بخور همیشه ، فوتت نمیشه زیاد )/(1669).gif)
و هی زل میزنه تو چشم مون تا مبادا تبلیغات رو از دست بدیم ! بعضی وقتام هی میگه ایکاش ما هم از اینا داشتیم ! تازه سفارش وسایل کودک (روروئک و کالسکه و سه چرخه و کریر و کیف ) رو هم به من داده که براش بخریم !
و هی میخواد بهش درس بدم . کتاب جغرافی پارسال داداششو میگیره و هی ازم میخواد تو نقشه شهرهایی رو که رفتیم بهش نشون بدم تا علامت بزنه ! هر بار علامت روی علامت ! /(2682).gif)
ظهر
عصر /(2221).gif)

من میخوام ازاد باشم !
مامان ! من بزرگ شدم با کی باید ازدواج کنم ؟
هر وقت یه داماد بگیرم همه میگن وای چه زن خوبیه ! چقدر مهربونه ! (منظورش اینه که اونقدر با شوهرم خوش رفتاری میکنم که همه تعریفمو میکنن)
داشتم مینوشتم که شروع میکنه به دیکته گفتن به من : همه ی کره ی زمین مال ماست . ولی تعجب خیلی کار بدیه ولی منم دارم تعجب میکنم . اگه دوست دارین یه کاری بکنیم که همه شاخ دربیارن که ما زن و شوهریم . همیشه ادم باید خوشحال باشه وگرنه همه تعجب میکنن ........
وای مامان این حرفا زشته . هر وقت بزرگ شدی معلوم میشه با کی ازدواج میکنی الان کوچولوئی و باید به بازی و نقاشی فکر کنی ....
و چهارپایه اشو میذاره و هی توی دیگ و قابلمه ها دید میزنه و با قاشق هم میزنه و گاهیم میسوزه
امیدوارم خوشبخت بشین ...
حال ندارم برای خریدن کادو برم بیرون ! اصلا نمیدونم چی براش بگیرم !!! باید برای یه مهمونی ۴ نفره جالب هم فکر کنم ... نمیدونم چیکار کنم که خوشش بیاد ... اونم خیلی حساس ...
اینجوری پیش بره این ترم تا اخر شهریور هم ادامه داره !دیگه نمیخوام ادامه اش بدم . خسته شدم ! ایکاش شهریه اشو نداده بودم و بی خیالش میشدم . شاید بعد از این خودم تو خونه تمرین کنم و بخونم کتاباشو ... از مهر ماه هم باید برم سر کلاسای خیاطی !

یه روز دیدم خانوم ســــــــــــاکت نشسته پشتشو کرده به بقیه داره با یه چیزی ور میره . نگاش کردم یهو ترسید ! بعله ! یه خرابکاری جدید ! یه واشر کوچولوی فلزی فرو کرده بود تو انگشتش و هر کاری میکرد در نمی اومد ! اون قدر حلقه اش کوچیک بود که به دستش فشار می اورد و گوشت دستش از دور طرف حلقه باد کرده بود !!! حالا میخواستم یکم تکونشم بدم از ته دل فریاد میکشید و زار زار گریه میکرد !
یه شب شوهرم دهان شویه تو دهنش بود که دخترم یه سوالی ازش پرسید و شوهرم با سر جوابشو داد . دخترم با یه حالت نازی پرسید بابا مگه زبون نداری ؟
اون موقع که توی سفر عید مریض شده بود و بی اختیار ، یه بار با خودش زمزمه میکرد که : ای پشت نادون ... ابروم رفت !
همون روزای اولی که میرفتم کلاس زبان ، یه روز دخترم متوجه رفتنم شد و گریه و زاری راه انداخت ... منم دیرم شده بود گفتم زود برمیگردم ... برات بستنی میخرم ... خداحافظ ... موچ ... بعد در رو بستمو زود زدم بیرون ... صدای گریه اش رفت به هوا ........ سر کوچه یکم ایستادم تا مطمئن بشم اروم شده ... یهو دیدم صدای گریه اش خیلی نزدیک شد !
ذکر نمازش : سبحان ربی الانانا و بحمده (rabi al anana)
یه شب داشتم درس میخوندم و همه خواب بودن و دخترمم هم مست خواب بود . اومد و گفت مامااااان ! تنم پوشک بپوش ! من یه نگاهی
داشتم لباسشو عوض میکردم ... یه نگاهی به تنش کرد و بهم گفت : مامان چرا خدا به ادم شیر بچه داده ؟ بعد قبل از اینکه نگام کنه خودش کلا حرفشو تغییر داد و گفت : نه !
بابا دستم درد میکنه ! برام چسب درد بزنین تا خوب بشه
اون قدر حرف میزنه میزنه میزنه میزنه که ادم دیوونه میشه ! تازگیا که وقتی حرف میزنه انگار داره فریاد میزنه ! همش باید با دست اشاره کنم که ولوم رو بیار پایین ! یا بهش تذکر بدم که کر شدم اروم تر حرف بزن ... 



باباش گفت اشکال نداره و دخترمم ازم ناراحت بود و غر زد که من نمیخوام با مامان برم ... منم کفش اونو محض احتیاط و محض سر عقل اومدنش گذاشتم تو جیبم و رفتم زیارت . اقا نمیدونین چه جخالتی کشیدم وقتی خانوم تفتیش کننده گیر داد که چی تو جیبته و درشون اوردم و نشونش دادم ! یه جور نگام کرد ! از اون عاقل اندر سفیه ها ! منم نمیشد حالیش کنم خواهر بچه ام لج کرده کفش نمیپوشم من اینو محض احتیاط اوردم . زبون منو نمیفهمید که !

ValerieTaborSmith-LilacsforAshlyn.jpg)

بعد از رفتن مهمون مون بهم گفت : هی به فاطمه گفتم فامیلیت چیه ؟ گفت بابایی هی گفتم فامیلیت چیه گفت بابایی گفتم بابایی چیه ؟ اَه ... بهش گفتم : فامیلی فاطمه باباییه ! فاطمه بابایی . دماغشو پیچوند و گفت : ایــــــــــــــــــــــش !
از کشفیات دختر ما : اول پاهام بسته بود ، با چاقو قاچ قاچ کردن . ( منظورش انگشتای پاش بوده که فکر کرده با چاقو بریدن و انگشت درست شده )
تولدت مبارک خونه ی مجازی من 



























نِمِخوام . وقتي هم كه بگيم اين كارو نكن با اخم و داد ميگه :
بُكُنم !!
). البته اينا كلمات مفهومشه .بين اينا يه سري كلمات نامفهوم هم اهنگ شعر ميذاره ... الانم كه يه قلم و كاغذ بر ميداره و مي افته دنبالم كه نخاشي بخش . يا ميگه چش چش _ابو .
یادتون میاد ماجرای واکسن زدن نی نی رو ؟
تازه قدشم ۲ سانت کمتر از حد نرمال بود !!!!!!!
اصلا چیزی نمی خوره ...
ما تو مسافرت که بودیم نشد دقیق بهش قطره هاشو بدم .
گفت که کمی رشد قد نی نی یعنی کلسیم کافی بهش نرسیده و باید هر روز بهش شیر پاستوریزه بدم و قرار شد ماه بعد دوباره بریم برای بررسی .
میدونم با قرص و دوا نمیشه خودمونو قوی کنیم ولی یه وقتایی اونم در کنار تغذیه لازمه .
و گاو
و ( که به همه نوع پرنده میگه گدگدا ) ماهی و گربه
رو میشناسه و صداهاشونم میدونه .

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...