زایمان سخت !
سلام
بعد از نه ماه بارداری طاقت فرسا ، داره کم کم وقت زایمان میرسه ....
مثل تمام زن های باردار پر از اضطراب و تشویشم ...
هی برای زایمان برنامه میریزیم ...
به فکر سیسمونی هم نمیتونیم باشیم . هر چی داریم فقط برای خود زایمان باید خرج بشه ....
خواستم بدونین شاید چند روزی نباشم دلیلش همین زایمان کوفتیه ! همین اسباب کشی به خونه ی نو که شوهرم بهش میگه عین زایمانه و همون جور بهمون فشار میاد و درگیرش میشیم !![]()
* نه ماهه که الاخون والاخونیم ! نه ماهه که خونه رو فروختیم و همونجا مستاجریم . نه ماهه که .... ۱۰ اسفند مهلت خونه تموم میشه و من حتی دلم نمیخواد یک روز بیشتر اینجا بمونم . گفتم با هر شرایطی هم که خونه داشته باشه روز ۱۰ اسفند اسباب کشی میکنیم . گاز خونه مون تا چند ماه دیگه هم وصل نمیشه ...
اشپزخونه هیچ کابینتی نخواهد داشت ...
پرده و وسایل زینتی که هیچ ! حتی در و شیرالات و ... هم در حد نیاز گذاشته خواهد شد با این همه بازم خدا رو شکر که داریم میریم خونه ی خودمون !
* مریم خواهر کوچیکه ام هم این روزها اخرای بارداریشه ... امیدوارم به سلامتی بچه اش بدنیا بیاد![]()
* صاحب خونه مون دیگه اخرشه ! میره اسم ۴ تا کنتور (۲ تا گاز و یه برق و یه اب)رو تغییر میده به اسم خودش بعد میاد قبضاشو میده به ما میگه پرداخت کنین !!! من مطمئنم که موقع رفتن میگه دستگاه تصفیه اب هم مال خودشونه و با خونه فروخته شده !!!
زود هم رفت یه خط تلفن جدید گرفت و داد حسابش کنیم . اخه بهش گفتیم میخوایم خط خودمونو ببریم .... انقدر زورمون میاد ! حالا این ۷ تومن قبض چیزی نیست ولی کارشون ادمو داغون میکنه ! خب عزیز من اینقدر کلم شور نیار دم خونه مون بجاش قبضو خودت بده ! اصلا بگیم وظیفه ی ما ، حداقل بخاطر احترام اون قبضایی که ما حساب کردیم این کار رو میکردین !![]()
* یکی زنگ زده طرف مقابلشو دعوا کنه و اونو متهم کنه .... میگه و میگه و میگه و وسط حرفاش چند بار خودشو له میکنه با چیزهایی که از خودش میگه ! بعد حتما با خودش فکر میکنه چه خوب لهش کردم ! ایکاش طرف مقابلش جرات اینو داشت که بهش بگه خودتو خراب کردی رفیق !
* بد جور هوس اش رشته کرده بودم ولی دستم به پختنش نمی رفت .... فرداش صاحب خونه مون بر خلاف همیشه که یه ظرف کوچولو اش و سوپ می اورد یه ظرف بزررررررررررررگ اش رشته اورد
و من عین کسایی که حاجت روا شدن از ذوق بارها ازش تشکر کردم و با شوق بردمش تو اشپز خونه و ملاقه رو توش گذاشتم که ظرفمو پر کنم ... که دیدم
.... یه چیزایی توشه عین حوله !!!
اوردم جلو چشمام و با دقت نگاش کردم ! اره عین حوله ! یعنی این چیه ؟؟؟ بعد از گردوندن چند باره ی ملاقه و دیدن تعداد بیشتری از اون حوله ها و متصاعد شدن بوش تازه دوزاریم افتاد که سیرابیه ! یعنی من تا به حال سیرابی رو از اون فاصله نزدیک ندیده بودم !
چنان خورد تو حالم که نگو ! اصلا یه وضعی ! اون قدر اون روز غر زدم که حال خودم هم بهم خورد !![]()
حیف ... اولش اصلا بوی سیرابی نمیداد همش بوی سیر داغ و نعناع داغ بود .....
دادم همشو شوهرم خورد ...
* یه صبح شنبه که از خواب بیدار شدیم دیدیم برق نداریم ! تا موقع رفتن به مدرسه ی دخترم هم برق نیومد . وقتی خواستم حاضرش کنم یهو دیدم ای داد بی داد ! لباساشو که تازه شستم و اتو نیست و برق هم نیست !!!
انقدر خنده دار بود ... بدو بدو کتری رو روی اجاق داغ میکردم و بدو بدو روی لباس میکشیدم تا چروکاش یه نمور کمتر بشه ! برعکس همیشه انگار اون روز لباسارو تو دهن گاو شسته بودن ! اصلا انگار جویده شده بود ! ![]()
* توی برنامه تغذیه دخترم نوشته بود نان و پوره ی سیب زمینی . سیب زمینی ی پخته بود ولی نونش نبود ! سر صبح دست دخترمو گرفتم و رفتم نونوایی نون تازه خریدم و همونجا سیب زمینی رو پوست کندم و ساندویچ درست کردم و گذاشتم تو کیفش . از خوشحالی گل از گل دخترم شکفت ...
انگار اگه غیر از برنامه خوراکی میبرد تیربارونش میکردن !![]()
* ۱۶ بهمن مامان و بابام که میخواستن بیان اینجا ، مادرشوهرمم همراشون اوردن . تا وقتی اینجا بودن بهمون خوش گذشت . یه بار که با هم رفته بودیم بیرون (برای راحت بودن ماشین نبرده بودیم ) و با یه سواری در بست اومدیم در خونه ، یه ده تومنی دادیم و طرف ۲ تومن برگردوند و شروع کرد به دست کشیدن و گشتن دور و برش ... من منتظر که بقیه پولو گیر بیاره و بده که یهو مامانم فریاد کشید و متوجه شدم که ماشینه داشت در میرفت در حالی که مامان هنوز پیاده نشده بود و پاشنه پاش (کفشش)زیر لاستیک ماشین رفت !!!! یعنی دزدی تا این حد ! نرخ اژانس ۳ تومنه و راننده ۸ تومن گرفت و فرار کرد ! یعنی این پول براش نون و اب میشه ؟![]()
* با مامان رفتیم برای گلباران قبر شهدا (۵ شنبه اخر دهه فجر) بعد از سخنرانی کوتاه و کمی روضه و سرود ، موقع پذیرایی و پخش گل و گلاب شد ! ملت جمع شده بودن زن و مرد هی میرفتن پایین می اومدن بالا !!! اصلا یه وضعی ! حالا فکر نکنین ملت فقط برای شکم اینجور میکردن ها ! نه ! گل گرفتن شونم همین بساط بود ! به ما که نرسید . به خیلی از شهدا هم نرسید و ادمهای خوشحال گل به دست از در گلزار بیرون رفتن .......![]()
* باید از یکی عذر خواهی کنم . البته نمیخوام بگم مقصر بودم یا نه ولی یه وقتایی عذرخواهی برای ارامش خودمونم که شده لازمه ! میگم ببخشید تا دست از سرم بردارن !![]()
* یه عالمه ادرس گذاشته بودم تو فیورتم پسرم به سرش زد که ویندوز ایکس پی نصب کنه تا ببینه میتونه یا نه ! نصب کرد و گند زد به تموم کارام ! هی غر زدم توی این دوره زمونه کی ایکس پی داره اخه ؟ هی گفت بعضی از بازیام توی سون نصب نمیشه و .... چند ماه ازگار با ایکس پی سر کردیم و هی توی لیست فیورت ادرس اضافه کردیم و کم کم عادت کردیم بهش دوباره اومده میگه میخوام سون نصب کنم !!! یعنی حتی یادم رفت خیلی از اون ادرسا رو هم یادداشت کنم ! ![]()
* چه ایران فهمیم و اگاهی داریم ... به خودم می بالم که ایرانیم ......![]()
* اگه نوشته هام ریتم و لحن خوبی نداشت شرمنده ! نویسنده اش این روزها حال و روز خوبی نداره ....![]()

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...