مشهد 2
موقع رفتن به مشهد ، از مسیر شمال (گرگان) رفتیم ...
اینجا جنگل گلستانه ...
اینم ورود به استان خراسان شمالی ....
ولی موقع برگشتن از مسیر نیشابور و شاهرود برگشتیم ....
من اولش خیلی ناراحت بودم . از مسیر کویری خوشم نمی اومد . دلم سرسبزی و طراوت جنگل گلستانو میخواست .... ولی دلیل اقایون شلوغی مسیر شمال بود که ما هم قانع شدیم
این هم عکسهای مسیر برگشت ...
ناهار رو چشمه علی شهر دامغان بودیم ....
اینم جاده مه الود کیاسر ..........
* یکی از دوستام گفته بود همدیگه رو توی مسیر مشهد ببینیم که چون برنامه یهو تغییر کرد و از سمت شاهرود رفتیم نشد که بشه ....
* طرفای سبزوار یهو یه پلیس به ماشین مهتاب اینا کفگیر نشون داد ! اونا ایستادن و ما هم همین طور ....
که متوجه شدیم پلیسه پلاک همشهری دیده و بخاطر غربت و تنهایی ما رو نگه داشته تا دو کلوم محلی صحبت کنه تا دلش باز بشه ! البته سبب خیر هم شد . گواهینامه شوهر مهتاب منقضی شده بود و اونا یادشون نبود !
* دوستانی که فکر میکنن وقتی ما از شهر های دیدنی و تاریخی گذشتیم ، اثار باستانی و زیبایی های اون شهر ها رو هم دیدیم سخت در اشتباهن !
اقایون گازشو گرفتن و ویییییییییییییییییییییییییییییژ در اسرع وقت ما رو به مقصد رسوندن !
البته برای خوردن صبحانه و ناهار و کارای مهم نگه میداشتن .
عکسهایی هم که میبینین در حال حرکت از داخل ماشین گرفته شده !
* قبل از رفتن به مشهد یه بار متوجه کفشم شدم که یک سال و نیم پیش خریده بودم و خیلی خوب به نظر می اومد . گفتم چه کفش خوبی بود بعد یهو گفتم وای نکنه حالا یهوئی خراب بشه ؟؟؟ باید کمتر ازش استفاده کنم . اهااااا یه کفش قبلا اینجا گذاشته بودم بهتره از این به بعد بیشتر اونو بپوشم .....
موقع رفتن به مشهد یهوئی به سرم زد اون کفشی رو که چند سال پیش خونه بابام گذاشته بودمو بپوشم . کفش نوئی بود و حتی میخواستم با خودمم ببرمش شهرمون تا ازش استفاده کنم ...
همون روز اول ، توی راه ، کم کم دهنش باز شد ! موقع سرسره بازی دیگه هی کفی کفش زیر پام میرفت و بالا رفتن از سرسره رو سخت میکرد ! (توی پارک افرینش شهر بجنورد من و مریم و مامان رفتیم سرسره و تاب بازی)
همون فرداش از کنار حرم هول هولکی یه کفش ارزون قیمت با ظاهری خوب گرفتیم تا بتونم فعلا باهاش راه برم .
فرداش موقع بالا رفتن از کوه سنگی متوجه شدم دهن کفش جدیده داره باز میشه !
جوری که کفی کفش یکی دوبار تا خورد و راه رفتنو مشکل کرد !
موقع برگشتن توی چشمه علی که نشسته بودیم برای ناهار بابام با تعجب گفت : این همون کفش نوئه ؟؟؟؟ این که 3 روز هم کار نکرد که !
اخرش بابام به این نتیجه رسید که عیب از منه ! و من بد راه میرم !
الان موقع راه رفتن همش میترسم دهن این یکی کفشم هم باز بشه !
نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...