ایستاده ام سر کوچه ی مسقف و نگاهم تا ته اش میدود
تا اخرِ اخرش
کودک دورنم از بدنم جدا میشود و میدود در کوچه و لی لی کنان در حالی که به بالا نگاه میکند بلند بلند میخندد و انعکاس صدایش قلقلکم میدهد
من اما دلم نمی آید از این کوچه بگذرم
دلم میخواهد بایستم و فقط نگاهش کنم
نگاه کنم و حظ ببرم
نگاه کنم و دست به دیواره اش بکشم و قدمتش را لمس کنم 
نگاهش کنم و پرواز کنم ....
کودک درونم صدایم میزند و من قدم میگذارم در این کوچه ی پر از زیبایی
کوچه ی پر از خنده های بچه هایی که انقدر در این کوچه دویده اند تا که قد کشیده اند
کوچه ای پر از رفتن ها و امدن ها
پر از سلام و علیک ها
پر از گذشته

قدم هایم در اختیارم نیست
خودش میرود و مرا با خود میکشاند
کودک درونم مرا بلند میخواند و من انقدر محو تماشای گنبد های سقف و نور های زیر گنبد ها هستم که اصلا صدایش را نمیشنوم



نوشته هامو میتونید در شبکه اجتماعی ایتا با این ادرس https://eitaa.com/sayenevis دنبال کنین