باز هم شیر ! ولی این بار سلطان جنگل !

سلام

این مطلب فقط مخصوص خانوم هاست (مخصوصا متاهل ها)

لطفا اقایون به ادامه مطلب نرن

اگه رفتین عواقبش گردن خودتونه . گفته باشم !

ادامه نوشته

شیر ها را بجوشانیم !

سلامwww.smilehaa.org

توی تلویزیون یه برنامه هست حدود یه دقیقه . یه اقای روحانی با لحن خیلی اروم یه مطلب رو با یه مثال خیلی قشنگ میگه که واقعا به دل میشینه ....

اون دفعه داشت میگفت  وقتی به شیر (گاو) نگاه میکنی متوجه نمیشی که سالمه یا فاسد . برای اینکه ازش استفاده کنی باید اونو بجوشونی و داغش کنی تا متوجه بشی . ادمها هم عین شیر میمونن باید اونها رو به جوش بیاری تا خودشونو نشون بدن .....

چقدر زیبا گفت .... واقعا ادمها تو عصبانیت خود واقعی شونو نشون میدن www.smilehaa.orgو چه شرمساریم ماهایی که بعد از عصبانیت تازه میفهمیم چی گفتیم و چیکار کردیم ....

* یادم میاد یه موقع هایی وقتی تازه ازدواج کرده بودم (حدود ۱۶ یا ۱۸ ساله) از یه چیز الکی و بی ارزش ناراحت میشدم و یه چیزی میگفتم که هنوزم وقتی یادم میاد سختم میشه از این همه بچگی !www.smilehaa.org

* این از من به شما نصیحت : همیشه با هم سن و سال خودتون صمیمی بشین . ادمهای هم سن و سال ، همدیگه رو درک میکنن و پختگی هاشون به یک اندازه اس و مشغله ها و دغدغه هاشونم همین طور . ولی اگه بخواین با یه نفر خیلی کوچیکتر یا خیلی بزرگتر از خودتون دوست و صمیمی بشین مطمئنا بارها هر دو تون اذیت میشین و هر کدوم کارای همو درک نمیکنین و دیگری رو مقصر میدونین . www.smilehaa.orgبزرگه کارای کوچیکه رو میذاره پای بچگیش و کوچیکه کارای بزرگه رو میذاره پای غرور و خود بزرگ بینیش ! دقیقا میشه عین بچه ها و مادر و پدرا که درک نکردن هاشون زبونزده !

* وقتی دو نفر از هم جدا میشن کم پیش میاد که خودشونو مقصر بدونن . همش فکر میکنن طرف مقابل شون تغییر کرده و عوض شده ... ولی ایکاش یکم هم به این فکر میکردن که چرا خودشون تغییر نکردن و عوض نشدن ! این جور وقتا همش یاد خاطرات خوش گذشته شون می افتن و آه میکشن ... www.smilehaa.orgو یاد خاطرات بد و حرفایی که قبل از جدایی زدن می افتن و حرص میخورن . www.smilehaa.org
یه وقتایی جدایی بهترین راهه وقتی دو طرف واقعا نمیتونن زبون همو بفهمن و کارای همو درک کنن . یه جدایی توافقی ..... www.smilehaa.orgاز اون جدائی هایی که برای همدیگه ارزوی همراه بهتری داشته باشن و دشمن هم نباشن و گاهی احوال همو بپرسن . نه از اون مدلهایی که چشم دیدن ارامش و خوشی زندگی جدید طرف رو نداشته باشن و لعن و نفرینش کنن .....

* خیال بد نکنین . این نوشته ربطی به همسرم نداشت www.smilehaa.org

* نمره امتحان کتبیم اومد . شدم ۸۲www.smilehaa.orgمعلوم شد بیشتر از ۲ تا غلط داشتم ! نمیفهمم اخه چه معنی ای داره امتحان ۱۰۰ نمره ای فقط ۳۵ تا سوال داشته باشه !!! اصلا چه معنی ای داره مطالب تو کتاب با درسهای معلم فرق داشته باشه ! که مثلا معلم بگه برای فاق دامن شلواری یک سوم دور باسن باید اومد پایین و این درسته ولی تو کتاب نوشته باشه یک دوم ! بعد سر جلسه ی امتحان دو دل میشی که مطلب درستی رو که معلم داده رو بزنی یا مطلب نادرست تو کتاب رو !www.smilehaa.org(این طفلک انگار فکرش زیادی مشغوله )

* مهتاب و همراهاش امروز از کربلا میرن برای زیارت سامرا و کاظمین ... یعنی منو هم یادش مونده دعا کنه ؟www.smilehaa.org

اربعین - امتحان خیاطی - اس ام اس های ختم قران

باز باران با ترانه
میخورد بر بام خانه
یادم آرد کربلا را
دشت پر شور و بلا را
گردش یک ظهر غمگین
گرم و خونین
لرزش طفلان نالان
زیر تیغ و نیزه ها را
با صدای گریه های کودکانه

سلام

اربعین امام حسین و یاران شون رو به همه ی دوستداراشون تسلیت میگم ...

* صدای محمود کریمی رو که یه شعر درباره ی حضرت زینب خونده شنیدین ؟(زینب) واقعا قشنگه

واقعا که کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود ...

* اون شعر بالا از یه اس ام اس نوشته شده . اگه غلط دستوری یا قافیه ای داره یقه ی (۱)سراینده اشو بگیرین ولی اگه با عشق بخونین به نظرتون بی عیب و قشنگ میاد ...

(۱) گفتم یقه ، از بس این روزها از یقه خوندم یهو با خودم گفتم یقه اش چیه یعنی ؟

* چهارشنبه امتحان کتبی خیاطی رو دادم . چند روز اخر واقعا درس خوندم اونم با کمردرد شدید ! از چند روز قبلش شروع شد و یه روز مونده به امتحان انگار تو کمرم یه سوزن بود نمیتونستم خم و راست بشم !
خیلی دلم میخواست ۱۰۰ بشم ولی بخاطر بی دقتی ۲ تا سوالو اشتباه جواب دادم  هر سوال هم ۳ نمره ! چند روز دیگه که جواب امتحانو اعلام کنن نوبت امتحان عملی رو میزنن و میریم برای بازداشت یه روزه (یه روز از ۸ صبح تا ۵ غروب) باید از روی نمونه ی طراحی شده ای که بهمون میدن اندازه ی خودمون لباس بدوزیم ! بدون هیچ ارتباطی با بیرون و بدون غذا و زنگ تفریح ! (البته گفتن میتونین برای خودتون خوردنی بیارین) . اینا رو نوشتم برای اونایی که نمیدونن امتحان خیاطی چطوریه وگرنه خانومای خیاط که خودشون استادن ! ۱۰ سال پیش که دو تا خواهرام داشتن دیپلم خیاطی میگرفتن باید خودشون چرخ میبردن و دو روز از صبح تا ظهر می موندن ... ولی الان همه چی اونجا هست حتی کاغذ هم باید از اونجا بگیریم تا از قبل الگو رو اماده نکرده باشیم

* حدود ۴ ماهه که کلاسم شروع شده و تقریبا تموم شد . ( دوره اش تقریبا ۶ ماهه اس ) معلم خیاطی گفته از فردا برم برای دوره ی ژورنال و شب و عروس . البته در کنارش باید اون چند تا درس باقی مونده ی نازک دوز رو هم بگذرونم مثل شلوار کردی و پیژامه و ... و چند تا مدل نوزادی

* از چند روز پیش ۳ تا پیام اومد برام که ۸ ختم قران هدیه به امام رضا سهم شما صفحه ی فلان . یه عدد به این شماره اضافه کنین و به ۸ نفر دیگه بفرستین نفر اخر ختم به فلان شماره اطلاع بده
خب تا اینجاش خیلی هم خوبه . ولی پیدا کردن ۸ تا ۸ تا ادمی که بخوای براشون بفرستی یه خورده سخت میشه ! اونم تو وقت امتحانا که به دانشجوها که نمیشه فرستاد به بعضیا هم که نمیرسه بعضی از فامیل و رفیقا که شاید اهلش نباشن ... دیروز تقریبا اعتبارم ته کشید تا بهاون همه ادم ، اون پیام دو سه صفحه ای رو بدم . اونم در حالی که دستامو کنار پنجره بالا گرفتم و هی به گوشی قسم میدم که خواهش میکنم بفرست ...ادم با خودش میگه هر هشت تا ختم رو خودم تا تهش بخونم ولی اون جور چشم به انتن لرزون گوشی ندوزم !
خلاصه خواستم از دوستایی که بهشون این پیامو دادم عذر خواهی کنم که شاید به دردسر شون انداختم ولی دیگه بهتر از شما سراغ نداشتم ! بقیه شاکی نشن که مگه ما بد بودیم و ... نه داداش شما عالی ! شما تاج سر ، ولی درس و مشق یا بچه کوچیک داشتی نخواستم اذیتت کنم !

راستی ! الان یه چیزی تو ذهنم اومد ! این اس ام اس ۸ ختم بود و هر ۸ نفر اگه به ۸ نفر بخوان بفرستن که هر صفحه خیلی بیشتر از ۸ بار خونده میشه ! چه جوریه پس ؟  باید هر نفر به یه نفر بفرسته تا جور در بیاد ! درسته ؟ نه ؟

* راستی شهادت این دانشمند هسته ای مون هم واقعا تلخ بود . خدا رحمت کنه شهید احمدی روشن رو . خیلی دلم سوخت ... هم سن خودم بود .......

به ترور دانشمندان ایران اعتراض کنید

نمیدونم با این همه ترور اشکار چطور اونا به ما انگ تروریستی میزنن ؟!

* الان خواهرم مهتاب نجفه ... فردا هم میرن کربلا ...خوش به حالش ....... الهی که به سلامت برگردن ... ایکاش بشه وقت برگشتشون منم بتونم برم شمال . اخر این هفته میان یعنی ۲۹ ام . اول بهمن چند روز تعطیلی داره و چند تا بین تعطیلی که خدا کنه امتحان عملیمو نندازن اون روزا که اخر بدبیاریه !
مهتاب جون زیارتت قبول ...

اندر احوالات دختر ما

سلام دوست جونا

خوبین ؟ توقعی که ازم ندارین ؟ افرین دخترای خوب

نمیدونم پارسال بود یا بیشتر ، با بابام اینا و خواهرم مهتاب و خانواده اش رفته بودیم خونه ی ییلاقی بابا اینا توی یکی از روستاهای شمال . بچه ها همشون کیف و وسایل نقاشی و اسباب بازی های مورد علاقه شون و کتاب داستان همراشون بود . دخترم بعد از دیدن یه کارتون اومد و بهم گفت مامان برام نقشه گنج بکش . منم براش یه همچین چیزی کشیدم

با مداد شمعی چند تا کوه و درخت و رودخونه و یه مسیر پیچ در پیچ که اخرش میرسید به یه صندوق گنج کشیدم . دخترم رفت و کمی بعد با محمد پسر کوچیکه ی خواهرم برگشت . اونم میخواست براش نقشه گنج بکشم . بعد برای برادر بزرگه اش هم کشیدم . اونا نقشه ها رو لوله کردن و همه جا همراهشون میبردن . یادمه دعواشون میشد که چرا نقشه منو خراب کردی یا ... بعد دوباره با گریه یا ناراحتی یه نقشه گنج دیگه میخواستن ... (البته بیشتر شیطنت بزرگتر ها باعث گریه بچه ها میشد)
وقتی هم که با ماشین توی جاده های سبز و پر شاخ و برگ جنگل میرفتیم اونا نقشه هاشونو باز میکردن و یه نگاهی به نقشه و یه نگاه به درخت ها و دور و برشون می انداختن و نشون میدادن که کجای نقشه ان .
یه بار هم محمد یهو بیرون از خونه متوجه شد که نقشه اش همراش نیست ! خیلی ناراحت شد ! (محمد وقتی ناراحت میشه یه مدل خاصی سرشو پایین میکنه و با ناراحتی به پایین نگاه میکنه) با ناراحتی اون دختر منم ناراحت شد و من یادم افتاد که یه نقشه ی گنج خراب تو کیفمه ! باز دوباره بچه ها شاد و شنگول شدن .

یه بار دخترم شیر خورد و بعدش فوت کرد و چند تا قطره ریز شیر که دور لبش جمع شده بود پرتاب شد و این شد که دخترم فکر کرد شیر فوت ادمو زیاد میکنه ! یه شعر ساخته بود که : شیر بخور همیشه ، فوتت زیاد میشه اُ !!! نمیدونم این اُ چه معنی ای داشت ! بعد از یه مدت که هی بعد از شیر خوردن ریه هاشو پر از باد میکرد و با تمام قوا فوت میکرد به این نتیجه رسید که دیگه فوتش زیاد نمیشه ! (بعد از اینکه براش اینو خوندم گفت اینجا بنویسم که : شیر بخور همیشه ، فوتت نمیشه زیاد )

تازگیا خیلی به کلمات دقت میکنه . وقتی داریم فیلم میبینیم هی میگه این یعنی چی ؟ بیشتر هم اصطلاحات رو نمیفهمه و میپرسه . وقتی هم که جوابشو میدیم گیج تر میشه و میگه چقدر اینا مسخره است ! درست عین من وقتی اصطلاحات انگلیسی رو میخوندم !

وقتی دارم برای خودم لباس میبرم میاد و میپرسه : این مال منه ؟ بعد هی میگه برای منم با همین پارچه عین همین بدوز ! یه بار که یه پارچه صورتی گلدار رو برای خودم بریدم شروع کرد به گریه که من این پارچه رو دوست داشتم !!! اینو برای من بدوز !!! گفتم این پارچه به سنت نمیخورد گلاش درشت بود بعدا با یه پارچه خوشگل تر برات میدوزم ! گفت بعدا از این پارچه ها که پیدا نمیشه و گوله گوله اشک ریخت !!!

وقتی داریم حرفای اونو برای کسی تعریف میکنیم میگه نه من اینجوری نگفتم ، گفتم که ........ بعد مو به مو همونی رو که همون اول گفت رو دوباره میگه

با ناراحتی به باباش گفت : چرا اسم منو گذاشتین ریحانه ؟ من دوست داشتم اسممو میذاشتین پروانه ! من میخواستم بزرگ که شدم بچه دراوردم اسمشو بذارم ریحانه !!!بهش گفتم خوب میشه پروانه اسم مستعارت باشه و بعد هم براش توضیح دادم اسم مستعار چیه . گفت اصلا بهش بگیم ریحانه پروانه !قبلا هم میگفت بهش بگیم ریحانه ی مومو ی سیاه !
میخواد بگه بچه دار شدن میگه بچه دراوردن !

بدجور عاشق شبکه بازاره !!! بعضی وقتا بدبخت میکنه از بس مجبورمون میکنه چشم بدوزیم به تلویزیون تا تبلیغاتی که اون دوست داره رو ببینیم . گاهی اون تبلیغ حدود ۱۰ دقیقه طول میکشه و اون نمیذاره چشم از تلویزیون برداریم و هی زل میزنه تو چشم مون تا مبادا تبلیغات رو از دست بدیم ! بعضی وقتام هی میگه ایکاش ما هم از اینا داشتیم ! تازه سفارش وسایل کودک (روروئک و کالسکه و سه چرخه و کریر و کیف ) رو هم به من داده که براش بخریم !

منو مفتخر به معلمی کرده 410419_sochildish.gifو هی میخواد بهش درس بدم . کتاب جغرافی پارسال داداششو میگیره و هی ازم میخواد تو نقشه شهرهایی رو که رفتیم بهش نشون بدم تا علامت بزنه ! هر بار علامت روی علامت !

یه بار به همسرم گفتم فردا خونه ای ؟ گفت اره . گفتم اخ جون فردا لازم نیست ریحانه رو همراه خودم ببرم کلاس ... حواسم به دخترم نبود که کنارم بود . یهو با یه حالت بغض و ناراحتی لبخند زد و گفت اخ جون منم فردا نمیرم کلاس تا خسته بشم !!!

* خیلی از حرفای خوشمزه ی دخترم اروم اروم از ذهنم پاک میشه قبل از اینکه ثبتش کنم

* در تعطیلات قبل از امتحان بسر میبرم ! به این صورت که صبح تا دیر وقت ظهر عصر شب

* تغییر رمزم فقط بخاطر نخوندن اون کسی که رمز رو گیر اورده بود نیست . (بازم تشکر میکنم از صداقتشون و اینکه اطلاع دادن ) این نشونه بود که رمزم خیلی اسون و قابل دسترسیه . نوشته هام زیاد خصوصی هم نیست بیشتر حرفهای خودمونی زنونه اس . و بیشتر بخاطر اینکه شاید غیبت باشه برای فامیل یا مناسب عمومی نوشتن نباشه رمز داره . به بعضیا رمز دادم . بعضیا هم که خیلی وقته سر نزدن ندادم تا اگه خاموش میخونن مچشونو بگیرم ! به ایمیلیا هم وقت نکردم بدم . بعضیا رو هم ممکنه یادم رفته باشه که حتما بگین .
به یه نفر مخصوص هم ندادم تا خودش ازم بخواد741519_winking.gif

توقع

سلام

اول بذارین چند تا نفس عمیق بکشم ! هاااااااااااااااااااااااااااااااه     هوووووووووووووووووووووووووه !

بذارین یکم اعصابم بیاد سر جاش !

همین الان یه پست با سایز سایه ای نوشتم همه اش پرید !
یه عادت بدی که دارم اینه که همینجور انلاین تو بلاگفا مینویسم و ثبت میکنم .
سرعت اینترنت مونم زیاده تا یکی از گزینه های مدیریت رو اشتباهی روی صفحه ی پست مطلب جدید زدم ، تا بخوام بفهمم و یه لحظه خشکم بزنه  فوری صفحه جدید باز شد و همه نوشته هام ناپدید شد !
دکمه ی بَک هم فایده ای نداشت !
اگه اینترنت مون زغالی بود لا اقل یه کپی میتونستم از روش بگیرم . حالا هی بگین اینترنت زغالی بده !
ولی من تسلیم نمیشم !

...

یه دوستی دارم که تازگی بچه دار شده ، حتما ازم توقع داره که هر چند وقت یه بار زنگ بزنم حال خودشو بچه اشو بپرسم

یه دوستم شوهر خواهرشو کشتن ، حتما توقع داره اقلا یه زنگ بهش بزنم برای دلداری و تسلیت

یه دوستم ۶ ماه پیش عروش شد ، حتما توقع داره که بعد از این همه مدت یه زنگ بزنم و از زندگی متاهلیش بپرسم

یه دوستم خیلی منو دوست داره و بهم وابسته اس ، حتما توقع داره من هر روز ۱۰ دقیقه ی ناقابل برای اون وقت بذارم

بعضی از دوستام خیلی تنهان ، حتما دلشون میخواد هر از گاهی زنگ بزنم و از تنهایی دربیان

بعضی از دوستام مریضن ، حتما توقع دارن تلفنی ازشون عیادت کنم

بعضی از دوستام خیلی وقته که خبری ازشون ندارم ، حتما توقع دارن زنگ بزنم و خبری ازشون بگیرم یا وبلاگی بهشون سر بزنم

بعضی از دوستا یا فامیلا و اشناها هر وقت تولدشون میشد بهشون تبریک میگفتم ، مسلما الانم که دونه دونه تولداشون میرسه توقع دارن بهشون تبریک بگم

بعضی از دوستام چند باره که اومدن وبلاگم و نظر گذاشتن ، مطمئنا توقع دارن که منم برم و مطالبشونو بخونم و نظر بذارم

معلم خیاطی هم توقع داره همه ی چیزهایی که یاد میده تند و سریع اماده کنم و ببرم براش

از بین فامیل بعضیا ازدواج میکنن یا بچه دار میشن و خودشون و خانواده شون تا فامیل درجه دو شون توقع دارن که من زنگ بزنم برای تبریک . بعضیاشون داغ میبینن و انتظار دارن تماس بگیرم برای تسلیت !

مادر و مادر شوهر و خواهرام هم که جای خود دارن . دائی و خاله و عمه و عموی خودم و شوهرم هم که مطمنئنا برای صله رحم هم که شده باید اقلا برای اعیاد بهشون زنگ بزنیم و حالشونو بپرسیم .

جاریمم توقع داره چون یه موقع بیمارستان بستری شده من هی زنگ بزنم و حالشو بپرسم !!!

خواهرمم تازه بچه دار شده و لابد توقع داره روزی یه بار اقلا از حالشون جویا بشم

پسرمم توقع داره من بهترین مامان دنیا باشم و کاری به کاراش نداشته باشم بذارم هررررررررررر کاری که میخواد بکنه و چیزی بهش نگم یا به باباش اطلاع ندم !

دخترمم توقع داره من یا همبازیش بشم یا قصه گوش !

و شوهرم که اخر همه ی توقع هااااااااااااااااااست ! اون قطعا میخواد که من فقط و فقط به خانواده برسم و هیچ مشغله ی دیگه ای جز اونا نداشته باشم و هر چی ارتباطم کمتر شوهرم راضی تر و شادتر ! اون توقع داره من بهترین اشپز با سلیقه ترین زن مهربون ترین مادر و بهترین همسر باشم !

و در اخر من ، من هم توقع دارم . توقع دارم که خدا ، من و خانواده ام رو در پناه خودش حفظ کنه و هیچ وقت سلامتی رو از ما نگیره و هر حاجتی که داشتم اجابت کنه و روزی مون همیشه پر و پیمون باشه و همیشه موفق باشیم و اخرشم عاقبت بخیر بشیم .
توقع زیادی دارم ؟
نه ندارم . از خدای قادر و توانا و بخشنده و مهربون ،اینا توقع زیادی نیست . توقع داشتن از خدا خیلی بهتر از بنده ی خداست . بنده همیشه یه جای کارش میلنگه . مثل من که نمیتونم توقع خیلی از شماها رو براورده کنم !

از هیچ کس توقع نداشتن باعث شادی بیشتر خودمونه . انتظارها هیچ وقت کامل براورده نمیشه و اکثزا باعث دلخوری میشه . اگه توقع از کسی نداشته باشیم و اون فرد کاری برامون کرد ، برامون لذت بخش تره تا اینکه فکر کنیم طرف داره وظیفه اشو انجام میده ....

* ازت معذرت میخوام خدیجه جون . واقعا شرمنده . امیدوارم چیزهایی که برای توجیه کارم برات نوشته بودم بهت رسیده باشه ...

* لطفا نوشته های منو گله امیز نخونین . و خواهش میکنم براورده نشدن انتظاراتونو بذارین پای مشغله های زیاد من . همون طور که منم میذارم پای مشغله ی شما

* شوهرم گفت چیکار میکنی این همه وقت پشت سیستم ؟ قصه ی حسین کرد شبستری مینویسی ؟ گفتم یه بار نوشتم همش پرید دارم دوباره مینویسم ... گفت عجب پوست کلفتی هستی ! من بودم ول میکردم !

مَردن دیگه بلد نیستن بهتر از ادم تعریف کنن !
* تولد حضرت مسیح هم مبارک

* راستی شروع کلاسهای (خیاطی )شبونه مون یه هفته عقب افتاد بازم صبح ها خونه نیستم 

* اها یه چیز عجیب ! یه خواننده ی وبلاگم (یه اقای محترم) اومده گفته من همینجوری یه رمزی وارد کردم رفت تو ادامه مطلب من موندم همینجور مبهوت ! چون گفته فقط با سه بار وارد کردن رمز درست در اومده !!! اصلا باااااااااورم نمیشه ! یعنی چند در هزار ممکنه اینطور بشه ؟

یه خواهرزاده ی جدید

سلام

سه شنبه ۲۹ / ۹ خدا رو شکر خواهرزاده کوچولوی ما هم به سلامت به دنیا اومد . یه دختر کوچولو شبیه خواهرش که اسمشو گذاشتن محیا . و چقدر خوشحالم تشویق نامحسوس من اثر کرد و اخرش محیا شد .

* سحر بهت تبریک میگم

* نمیدونم چه جوری بود برای این خواهرزاده ام همه اسم پیشنهاد میدادن . مادرشوهر سحر گفته بود عطیه یا ... زندائی مامانمون گفته بود عهدیه یا عطیه یا .... خواهرشوهرش هم . عروس خاله کوچیکه مون ... نوه عمه ی پسردائی مامان مون  دختر منم بعد از اینکه گفتم دختر خاله ات بدنیا اومده اسمشم محیاس گفت منم یه اسم انتخاب کردم بذارین نازنین خودش که دوست داشت اسم دختر دومش هم اهنگ با دختر اولش باشه . محیا هم به خاطر همین شد یکی از گزینه هاشون . مهدیه و محیا ... منم چون یاداور دوستم بود تشویقش کردم

* یعنی شما بگین من بیشتر از شما از این بچه ی تازه وارد اطلاعات دارم ، ندارم ! نه میدونم چند کیلو بود نه میدونم چند سانت بود نه میدونم چه شکلیه نه میدونم سفیده یا سبزه اس . هیییییییییییچی ! تازه یکی از من سوال کرد خواهرزاده ات دختره یا پسر ؟ قبل از من یه دوستم بهش گفت دختره اسمشم محیاس . خندم گرفت از این دوستای اپ تو دیتم

* یه روز قبل از بدنیا اومدن بچه ، تو وبلاگ الهام خوندم یکی از دوستاش یه بچه بدنیا اورده که انگشت نداره !!!  چه سخت و وحشتناک ! یه وقتایی یه نعمتهایی داریم فکر میکنیم چیز کمیه ولی اگه نداشته باشیم انگار بزرگترین چیزاست !
چقدرهم ترسیدم برای بچه ی تو راهی مون! خدایا ممنون که ما رو با بچه هامون امتحان نکردی

* هفته ی دیگه کلاسای خیاطیم غروب برگذار میشه تا پاسی از شب !از اینکه صبحاش بیکارم خوشحالم ولی کلاس شبانه هم یکمی سخته ! از هفته ی بعدشم اجازه گرفتم تا امتحان کتبی نرم کلاس و بشینم بخونم . اخه بقیه ی بچه ها دوره شون تموم شده و میتونن نیان و بخونن و فقط من جدای از اونام . البته من منظورم فقط ۲ - ۳ روز قبل از امتحان بود ولی خودم خانومه گفت از هفته ی بعدش نمیخواد بیای و بشین درس بخون

* فکر میکنم برای عید لازم نباشه برای خودم و دخترم لباس بخریم . ۵ تا مانتو و ۶ تا بلوز و ۳ جور مقنعه که با روسری های گلدار دوختم و یه چادر رنگی و یه سوئیشرت . بسه دیگه  نه ؟ تازه بازم در راهه ... اینا فقط مال خودم بود ها . برای دخترم هم یه شلوار کمری و یه سارافون و چادر ملی و ۲ تا پیراهن . حالا این وسط شوهرمم هی میگه برای منم لباس بدوز

* مدتیه از گوشی موبایلم هر استفاده ای میکنم جز اون چیزی که براش ساخته شده ! خیلی وقته که انتنش هی قطع و وصل میشه تازگیا که کلا بدون انتنه . یه ماهی هم هست که شارژ ندارم که اگه خدای نکرده انتن اومد جواب اسمسی که گاهی از دوستام میرسه بدم . دوربینشم که آشغالیه . اهنگ هم که زیاد گوش نمیدم موقع خیاطی کردن هم که رادیو روشنه (اگه گفتین کدوم شبکه ی رادیو رو گوش میکنم ؟) فقط میمونه ساعتش و البته ماشین حسابش هم تو کلاس بکارم میاد

* اینو تو شبکه بازار تبلیغ میکنه . نسوز پز پاتیلان قیمتشم زده بود ۱۶۲ تومن

* ایکاش زمستون سرد نبود

ادامه نوشته