تخم مرغ شکم پر !!!
سلام
یه روز من یاد بچگیام افتادم و برای همسر و پسرم تعریف کردم که : اون موقع ها که بچه بودیم ، روز معلم که میشد بچه ها برای معلم با بهار نارنج دست بند و گردنبند بهار نارنج درست میکردن و بهش هدیه میدادن . ( با نخ و سوزن بهار نارنج ها رو نخ میکردن ) یا تخم مرغ رو خالی میکردن و توش رو پر از گلبرگ و بهار نارنج و اکلیل و خورده کاغذ رنگی میکردن و چند نفری منتظر اومدن معلم میموندن . تا معلم می اومد تخم مرغ رو به سقف پرتاب میکردن و چیزهای توی تخم مرغ مثل بارون رو سر معلم می ریخت ...
یاد اوری این خاطرات نه تنها برای من لذت بخش بود بلکه یه فکر خوب به سر پسرم انداخت .
زود رفت یه تخم مرغ خالی کرد و بعد از مدتی یه تخم مرغ پر تو دستش بود و میخواست فردا ببره مدرسه و بزنه تو سر معلمش !![]()
وقتی که فهمیدم توی تخم مرغ رو به جز کاغذ رنگی با اشغال های مداد تراش
پر کرده ، با تهدید منصرفش کردم .
هم اون و هم چند تای دیگه رو که بعدا درست کرد رو برد و توی پارکینگ با بچه ها شکوند و بدون اینکه کثیف کاریشو مرتب کنه
بر گشت خونه و همین طور روزهای بعد و بعد ...
وقتی فهمیدم که تو پارکینگ ما و دیگران این کار رو میکنه بازم به همون روش قبلی
منصرفش کردم . ولی اون باز تخم مرغ شکم پر !!! درست کرده بود و حتما میخواست اونو هم بشکونه . بعد از صحبت کوتاهی که با پدرش کرد با خوشحالی اومد وسط حال ایستاد و من با دهن باز ازش پرسیدم چیکار میخوای بکنی ؟![]()
با رضایت گفت : بابا بهم اجازه داد که اینجا بشکونم !![]()
حالا هی از من انکار و از اونا اصرار ...
باباش گفته بود به شرطی میتونی توی اطاق بشکونی که بعد جارو کنی و همه جا رو تمیز کنی و پسرم هم با خوشحالی قبول کرده بود ولی من اونو میشناختم . اخرشم دموکراسی حاکم شد
و من با اعصابی لهیده به اون صحنه ی اسفناک نگاه میکردم
و دیدم که کل لذت انداختنش 5 ثانیه هم طول نکشید و بعد هم پسرم رفت دنبال کاراش!!!!!!!!!
هر چی بهش گفتم تو قول دادی زود باش خونه رو تمیز کن ! گفتش که باشه حالا ! بعدا جارو میکنم . من که نگفتم همین الان تمیزش میکنم که !
اخرشم مثل همیشه کار خودم بود و باز هم مثل همیشه تو دلم به خودم بد و بیراه گفتم که حرف اونو قبول کردم . و میدونم که بازم مثل همیشه وقتی بخواد کاری رو بکنه که من یا باباش اجازه نمیدیم هی اصرار و اصرار و قول های جور وا جور و کارش که انجام شد خداحافظ و تموم !![]()
نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...