بازم از شیرین کاریهاش
سلام
از کشفیات دختر ما : اول پاهام بسته بود ، با چاقو قاچ قاچ کردن . ( منظورش انگشتای پاش بوده که فکر کرده با چاقو بریدن و انگشت درست شده )![]()
وقتی شوهرم برای باغچه مون تخم سبزی میخرید یه بار اومد و گفت خانوم تخم ریحان هم گرفتم ... دخترم بر میگرده میگه : تخم من ؟![]()
توی اتوبوسی که داشتیم باهاش از شمال می اومدیم اینجا ، وقتی داشتیم هله هوله و چیپس میخوردیم با صدای بلند و افتخار گفت : الان به من میگن چیپس خور . من و دختری که روی اون صندلی نشسته بود بعد از یه نگاه با لبخند زدیم زیر خنده ...![]()
از سر و کول باباش بالا رفت و روی گردن باباش نشست . باباش گفت : مگه من صندلی تو ام ؟ برگشت گفت : نه ! تو اسب منی .![]()
موهاش جلوی صورتشو گرفته بود . اروم با دو تا دستم موهای صورتشو دادم بالا . گفت : منو ای شی ( ای شی زاکی ) کردی مامان ! سوباسام کن ( جو گیری بعد از دیدن فوتبالیست ها
)
دخترم : من سوباسام . داداش کاکرو . پسرم : من سوباسام . دخترم : من سوباسام ... من سوباسام ... من سوباسام ............ و یه دعوای درست و حسابی ![]()
مامان صدای چی بود ؟ صدای بابا . کدوم بابا ؟ مگه چند تا بابا داری ؟ یکی . همون که لباس سفید میپوشه شکمش بزرگه ! ( طفلک شوهرم شکمش اصلا بزرگ نیستا . نمیدونم اینو از کجا اورده این دختره
حتما چون دیده باباش چند برابر اونه براش خیلی بزرگ اومده
)
وقتی وسایل مونو از شمال اوردیم و سماورمونو راه انداختیم دخترم که برای بار اول بود تو خونه سماور دیده بود از باباش پرسید : این چائیه ؟ باباش : نه . این ابگرم کنه ؟
وقتی برای بار اول بیل دید گفت : این زنبیله ؟ باباش:نه . بعد از چند ثانیه باز گفت : این زنبیله ؟ باباش :نه این بیله .رفت و چرخی زد و باز اومد و ایندفعه با لبخندی همراه با خجالت از اینکه بازم یادش رفته : این فیله ؟![]()
* دلم نمیخواد کسی درست کلمات رو به دخترم یاد بده ! اخرش که درستشو یاد میگیره ... دوست دارم همین جور غلط غلوط حرف بزنه تا منم کیف کنم .![]()
* چه دوستهای رقیق القلبی دارم من
واقعا بعضیاتون از خوندن یه رمان که میدونین زاییده ی تخیلات نویسنده اس گریه میکنین ؟
ولی دا رو حتما بخونین . من فکر میکنم این کتاب حتی برای اونهایی که روحیه ی مناسبی ندارن و غم و غصه دارن مناسبه . این جوری میفهمن که غم و ناراحتی اونها در قبال غم و درد و سختی بعضیا چیزی نیست ...

پچ پچی با تو ...
چند روزه که همش به تو فکر میکنم
روز تولدت منو بیشتر بیادت انداخت
توئی که همیشه ساکت و بی صدا ، بدون هیچ توقعی باهام بودی . توی خوشیها و نا خوشی ها ... ولی من نمیدیدمت ...
الان درست سه ساله که با منی . از قِبل تو با خیلی از عزیزام اشنا شدم . زندگی ام خیلی تغییر کرده و الان تموم اینها رو مدیون تو ام .
میدونم که اینها رو نمیفهمی ... ولی مینویسم روی قلبت تا بدونی که چقدر دوست دارم
تولدت مبارک خونه ی مجازی من 
نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...