مگه خدا اینجائه ؟
بعد از رفتن مهمون مون بهم گفت : هی به فاطمه گفتم فامیلیت چیه ؟ گفت بابایی هی گفتم فامیلیت چیه گفت بابایی گفتم بابایی چیه ؟ اَه ... بهش گفتم : فامیلی فاطمه باباییه ! فاطمه بابایی . دماغشو پیچوند و گفت : ایــــــــــــــــــــــش !
داشت با خوشحالی میپرید و گفت : مامان نگاه کن میپرم . گفتم : مگه خرگوشی ؟ گفت : نه ! تازه ریحانه ام میپرم
داداشش چندتا تیله داشت ولی به دخترم نمیداد تا باهاش بازی کنه . اونم یه وقت مناسب رفت و دو تاشو برداشت و اومد یواشکی بهم گفت : 2 تا تیله دزدیدم ! من که دهنم باز مونده بود گفتم : بگو برداشتم . دزدی کار خوبی نیست . خدا دزدها رو دوست نداره ... با یه حالتی گفت : مگه خدا اینجائه ؟ خدا رو شکر سرش به چیزی گرم شد و زود رفت وگرنه چطور میخواستم حالیش کنم که خدا همه جائه !
توی دستشوئی همیشه منو سورپرایز میکنه ! بهم میگه چشمامو ببندم . بعد میگه حالا باز کن ... منم باید یه جور ذوق کنم که اون خنده ی افتخار امیز رو لباش پر رنگ تر بشه
هر وقت دنبال یکی مون میگرده از در هال میاد بیرون و داد میزنه و صدامون میکنه بعد میگه : یا بالا یا پایین ؟ منظورش اینه که بالایی یا پایین .
بابا پولامو گذاشتی قرض الکسنه ی بانک مسکن ؟
اینم یه یادگاری از راهپیمایی : مرگ بر ضد خلافت زمین . البته همون موقع میگفت صد کلافت زمین و الان کم کم اصلاحش کرده .

این روزها شیرین زبونی هاش بیشتر شده . مجبورم تند تند با پستهایی از شیرین زبونیاش بروز کنم تا زیاد تلمبار نشه خاطراتم .
چند تا از نقاشی هاشو میذارم تو ادامه مطلب ...
یه بار از کارهای پسرم داشتم مینوشتم که اومد و دید درباره ی اونه منو تهدید کرد اگه اینها رو توی وبلاگت بذاری وبلاگتو حذف میکنم ! گفتم چطور میخوای حذف کنی ؟ گفت رمزت که سیو شده اس . میرم تو وبلاگت و حذفش میکنم ! منم فکر نکنین ترسیدما . نه بابا . نخواستم ابروش بره ![]()
این عکسو که دید گفت اِ ... عکس دفترم !
توی این صفحه از دفترش نوشته مامان ممنونم . مامان ممنونم . مامان ممنونم . مامان ممنونم .![]()
اینجا داشتم به داداشش املا میگفتم اونم همراه داداشش تکرار میکرد و مینوشت . اخرشم بیست شد ![]()
نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...