دخترا نازن :)
سلام
یادتونه قبلا میگفتم که وقتی من دارم کار میکنم دخترم میاد کمکم ؟ اون موقع ها کمکش این بود که وقتی من داشتم چیزی پوست میکندم پوسته رو میگرفت و میکشید و حتی نمیذاشت بیوفته تو ظرف . یه وقتهایی هم دسته ی چاقو رو میگرفت مثلا اون هم داره در خورد کردن مشارکت میکنه ...![]()
الان موقع پوست کندن یا خورد کردن سبزیجات میاد و یکی یا چند تا رو میگیره تو دستش و منتظر میمونه تا وقتی پوست کندن یکی تموم شد یکی دیگه بده دستم .
تا میام غذا رو هم بزنم یا قابلمه میذارم رو اجاق میدوئه چهار پایه میاره و با دقت توشو نگاه میکنه ... یه بار قابلمه بزرگ گذاشته بودم روی اجاق و اون روی چهارپایه هم قدش نمیرسید . پاهاشو بلند کرد و وقتی خواست توشو ببینه یهو گفت آی دماغم ! گفتم چی شد ؟ گفت دماغم سوخت !![]()
موقع درست کردن کتلت هم میاد و با قاشق مایه ی کتلتو میذاره کف دستش و با دست میزنه روش ! بعد میگه بگیر درست کردم !
تازگیا که خودش میذاره تو قابلمه ی داغ ! اصلا هم نمیترسه بسوزه !!!
( این کتلت بزرگا کار دخترمه. اون دو تا کوچیکترا رو من براش درست کردم . اگه خوب سرخ نشده یا تزئین نشده ، از بس که دخترم عجله داشت برا خوردنش . این عکسو قبلا هم گذاشته بودم و عزیزی تزئین نبودنشو متذکر شده بود )
عاشق خورد کردن رشته و ماکارونیه !
رنده هم میکنه ! از یه گوشه ی رنده من باید رنده کنم و یه گوشه هم اون ! نمیدونین چه زجریه !!!![]()
موقع شستن میوه یا برنج و حبوبات یه دست من تو ابه و یه دست اون !![]()
توی سفره انداختن هم بیشتر اوقات کمک میکنه ... البته گاهی هم صداش میکنم میگه حال ندارم !!!
خیلی وقتها که صداش میکنم بیا خونه رو مرتب کنیم می دوئه کتاباشو جمع میکنه و میذاره تو کتاب خونه و اسباب بازی هاشو میذاره سر جاش ...
تازه عین بعضیا که وسایل خودشونو میخوان جمع کنن هم منت نمیذاره ...
اینه فرق بین دختر و پسر ...![]()
دختر ها خودشون میان کمک . پسرا به زور هم نمیان و کارای خودشونم انجام نمیدن
دخترا جیگرن
از همون بچگی احساس مسئولیت دارن
مهربونن
حالا بعضی ادمها وقتی دختر دار میشن گریه میکنن ! بعضی مردا تا میفهمن دختر دار شدن قهر میکنن ! ![]()
امیدوارم همه ی دوستایی که دلشون میخواد دختر دار بشن زودتر به این ارزوشون برسن . مخصوصا ان شرلی و هایدی .
* رفته بودیم بیمارستان برا کشیدن بخیه ها . تا خانومه نخو میکشید و تیغو از کنار چشمم رد میکرد من هم از کمی درد هم از ترس تیغ کنار چشمم یه ووی کوچولو میگفتم . چهار تا بخیه چهار تا ووی . خانومه دعوام کرد چیه ؟ مگه درد میاد الکی اخ و اوخ راه انداختی ؟ گفتم نه از ترسه
بعد شروع کرد به غر زدن که امروز همه ناز نازوئن ! فقط بلدن الکی ......... جای بخیه ها میسوخت ولی از ترس زنه نگفتم واقعا درد داشت . وقتی رفتم پیش همسرم گفت اِ ... جاش داره خون میاد ! حرصم گرفت از غر های زنه ! اون خانومه هم که میخواست بخیه کنه همون اول طی کرد که جاش میمونه ها بعدا حرف نداشته باشین ! گفتم به درک !
البته دکتر یه پماد داد که بعد از کشیدن بخیه ها بزنم روش تا جاش کمتر بمونه اما اصلا مهم نیست ... نمیدونین تو بیمارستان چقدر مریض هست که اینها در برابرش هیچه . ما تو بیمارستان که بودیم وقت نماز شد و ما هم رفتیم نمازخونه بیمارستان و بعد از بیرون اومدن وقتی خواستیم از بخش بریم بیرون ، یه خانومه از پشت صدامون کرد گریه میکرد و با ناله ازمون خواست بریم بالا سر بچه اش و براش دعا کنیم ... یه دختر ۴- ۵ ساله روی برانکارد جلوی رادیولوژی سرش غرق خون تو حالت خواب و بیداری ناله میکرد و مامانشو صدا میکرد . خانومه خیلی بی تاب بود ... میگفت که تصادف کردن و ماشین شون پرس شده و زنده موندن زینبش از لطف خدا بوده . شوهرم رفت بالاسرش ... زیر لب براش دعا میخوند و منم اشکم در اومد دعا میکردم هر چه زودتر حالش خوب شه و دردش کم شه ... مادرش چه حالی داشت ...
خیلی خدا رو شکر کردم برای سلامتی خودمون . توی بیمارستان از هر طرف ادمهای نگران و در حال گریه و بی حال بودن که واقعا ادم تا اونها رو نبینه قدر سلامتیشو نمیدونه . خدایا همه ی مریضا رو زود شفا بده .... همه ی زینب کوچولو ها و همه ی بچه های مریض رو شفا بده .
من همیشه میگم خدا کنه به جای بچه ها مادراشون مریض بشن ...
* به پسرم که تموم وقتش رو دراز کش در حال دیدن فیلم و تلویزیون یا کامپیوتر بازی کردن یا غر زدنه میگم بابا جون خوب برو یه کلاس ثبت نام کن . هر کلاسی بخوای میفرستمت . اصلا پولشو خودم میدم . خیالت راحت . برو سرت گرم بشه یه چیزی هم یاد بگیری .... میدونین چی میگه ؟ اِِ ...... میخوای از دستم خلاص شی ؟ !!!! میبینین تو رو خدا ؟ ما بچه بودیم در حسرت یه کلاس تابستونی میسوختیم ! کلا زندگیم مختل شده تو تابستون . همسرمم که کاراش کمتر شده بیشتر اوقات خونه اس . کارشم که کاملا ازاده ! دیگه نمیتونم حتی زیاد نت بیام . برام وقت میذارن ! پسرم هم کنتور میندازه نکنه خدای نکرده برم تو وقت اضافه ! شوهرم کلا خوشش نمیاد وقتی خونه اس من پشت کامپیوتر بیام . پسرمم تا میبینه پشت سیستم نشستم زود چقولی میکنه بابا بابا مامان چرا هر وقت دوست داره میتونه کار کنه من نه ؟ باباش برای اینکه پسرم غر نزنه منو هم محدود میکنه !
تازه از اون طرف فامیلا هی میگن چرا نمیاین شمال ؟ اگرم بیرم که کلا نت تعطیل !!!!
حالا اگه دیدین تابستون شده و شما بیکارین و میتونین ازادانه تو نت بگردین و میبینین من کم میام دلیلش ایناست .....![]()
نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...