پسرم تولدت مبارک
سلام
سالها قبل ، یعنی دقیقا 11 سال پیش من در چنین روزی و در چنین ساعتی توی بیمارستان بستری بودم . مریض نبودم ، منتظر بودم . منتظر اومدن اولین بچه ام . سن من اون موقع دقیقا 20 سال بود .
هر چی صبر کردیم خبری از اومدنش نشد . دکترم چند روز قبل رو زمان زایمان تعیین کرده بود اما نیومد . بعد از سونوی بیوفیزیکال و اخرین مهلت اون ، بستری شدم و از ساعت 5 عصر تا نصفه شب زیر سرم بودم اما بازم نیومد .
بعد از 5 ساعت استراحت بازم رفتم زیر سرم اما بازم نیومد .
خسته بودم و کلافه ... تا ظهر اول شهریور بازم خبری نشد .
دکتر دست به کارای ضربتی زد ولی بازم نیومد که نیومد درد داشتم اما بچه جا خوش کرده بود .
وقتی ضربان قلب بچه کاهش پیدا کرد منو اورژانسی بردن توی اتاق عمل و اخرش بعد از اون همه انتظار و درد کشیدن و کلافگی ، سزارین شدم و تنبل خان رو بیرون اوردن .![]()
الانم اقا پسرمون هنوز اون خصلت شو حفظ کرده و اِند تنبلیه ! ![]()
امسال سومین سالیه که پسرم روزه هاشو کامل گرفته و دیگه کم کم هم داره برا خودش مردی میشه
موهای پشت لبشم ، اِی .... کم کم داره سبز میشه ! ![]()
دیگه وارد یه مقطع جدید تحصیلی هم میشه و میره کلاس اول راهنمایی . ابتدائی رو توی مدرسه دولتی گذروند اما راهنمایی توی مدرسه ی غیر انتفاعی ثبت نامش کردیم تا تو درسهاش موفق تر باشه . 
امیدوارم هر چه زودتر تبدیل بشه به کسی که همه ارزوی داشتنش رو بکنن و باعث افتخارمون بشه .


علیرضا جون تولدت مبارک پسرم ...
* نماز و روزه هاتون قبول ( اول نوشته بودم نماز و روزه هاتون مبارک
ثبت هم کردم ! بعد که خوندم متن رو دیدم و خندم گرفت
ولی دیگه کارتم تموم شده بود و نمیشد درستش کرد هی فکر میکردم بچه ها بخونن چی میگن . بین ۱۳ تا نظری که تا اون موقع اومده بود فقط نادیا انگار متوجه شده بود
) . لطفا توی شبهای قدر منو هم بیاد داشته باشید .
منم بیادتون هستم .
* هنوز هم شمال هستم . هوا خیلی گرم و شرجی بود اما امروز یه بارون خیلی شدید هوا رو عالی کرده .![]()
* خواهر کوچولوی مجازیم چند شب پیش عروس شد .
مبارکت باشه بتی کوچولوی من .
امیدوارم همه ی دوستای مجردم یه همسر مومن و خوب گیر شون بیاد و خوشبخت بشن![]()
* چند روز پیش چهلم بابابزرگم هم تموم شد . چه اروم و اسون به نبودنش عادت کردیم . خواهش میکنم براش یه فاتحه بخونید ![]()
![]()
* دلم برا همه تون تنگ شده . تنگه تنگ .......![]()
نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...