باز هم بهار ....
سلام [قلب]
واااااااااااااااااای این همه کار با مزه میکنه دخترت و بازم دنبال یه کار جدیدی [خنده]
قطار درست کردناش خیلی باااااااااااامزه اس[خنده]
نوشته بودی دخترت ماکارونی رو لالا میداده یاد دخترم افتادم که به زور میبردمش دستشوئی میگفتم جیش کن ! جیش داشت ولی از بس قد بود نمیکرد میگفت جیش لالا کرده ! میگفتم بیدارش کن ! میگفت بیدار نمیشه میگفتم صداش کن میگفت اه خب بذار لالا کنه !!!
[نیشخند]
سفره هفت سین ها هم قشنگ بودن . مخصوصا اون هایی که داداشات خودشون چیدن
راستی تولدت کیه که وقتی بسته اومد در خونه تون فکر کردی برای تولدته ؟
کامنت برای نهاد :
سلام نسرین جون
خوندم نوشته هاتو
تولد ۴ سالگی وبلاگتم مبارک
کامنت نگار (همیشه ۱۳):
سلام نگار جون
چه حس غریبیه خونه های اشنا ... محله ی های اشنا ... ادمهای اشنا ....
و یه روز هم همین روزها باعث حسرت میشن ......
کامنت مائده (ندانسته های من):
سلام
بعضیاش شده ولی بعضیاش نه [نیشخند] البته اون بعضیاش فقط اولی بود [خجالت]
کامنت زری (گلهای من):
سلام ....
تسلیت میگم این ایام رو ....
خوندم مطالب قبلی رو ...
نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...