دعاهای دخترم
سلام
یادتونه اواخر فروردین امسال یه مطلب گذاشته بودم به اسم دیبی ! 
همون که شوهرم بهم گلدون هدیه داد و گفت یه گلدون ناز به خانوم ناناز بعد گفت نا نشونه نداشتن !
و منم گفتم منون دیبی جان 
این بلاگفای کوفتی مطلبو گم کرده مجبورم بجای لینک دادن به مطلب خلاصه اشو بنویسم !!! 
یکی دوتا از پی ان های اون مطلب اینا بود :
* دختر من ، عین تموم دخترا خیلی احساساتیه ... و یکم بیشتر از بقیه ابراز کننده ی احساساتشه ! یعنی از وقتی که فهمیده روز مادر کِیه همش در حال لاو ترکوندنه ! شعر مادر رو از روی برگه ای که بهشون دادن خوندنه ! بغل کردنه ! با خنده دور و برم پِلِکیدنه و هی مامان دوستت دارم گفتنه !
و من هم همش باید خودمو عاشق و مهربون و خوشحال نشون بدم و انگار اولین باره این جمله ی دوستت دارم مامانو شنیدم و با احساس بغلش کنم و تشکر کنم !!! حالا فک کن این مال روزایی بود که هنوز روز مادر نبود ! و روز جمعه روز میلاد روز اصلیش چ خواهد شد ..... خدایا کی این روز تموم میشه آخـــــــــــــه ؟
من دیگه طاقت ندارم ! 

* دخترم یواشکی در گوشم : ماااامان ! من دعا کردم شما باردار بشین برام خواهر بیارین !
من : 
... 
... و الکی
...
منتظر خبرش باشین دیگه
دخترم بچه معصوم اونم سید ، حتما دعاش میگیره !
با اینکه دلم برای دخترم میسوخت که بی خواهره و تنهاست و بزرگیاش هم صحبت و سنگ صبور نداره و به همه هم میگفتم که دلم بچه میخواد مخصوصا دختر ولی انگار از همین الان زنجیر شدم !
اووووف ! کی میخواد بچه دار شه ؟!

کمـــــــــــک !

هیچی دیگه خواستم بگم دعاش مستجاب شد 
حالا مونده دختر شدنش که فعلا دخترم مشغول مناجات ها و راز و نیاز هاست !
پسرمم که همش با خواهرش کل میندازه که منو داداشم ..... داداشم که بدنیا بیاد ..... بعد دخترم انگار یهو منفجر میشه میدوئه میاد جلوش و هی غر غر که نخیرم هیچی هنوز معلوم نیست شایدم دختر باشه !!!!
و پسرم بخاطر اینکه لجشو دربیاره میگه پســــــــــــــره
و ..... بساطی داریم ! 
و یکی از دلایل اصلی که من برای بارداری تو سن 36 و بعد از بیست سال گذشتن از زندگی مشترک ، هیچ نگرانی نداشتم این بود که علاوه بر دخترم پسرمم میگفت بچه ها باید زیاد باشن ! ادم باید چند تا داداش داشته باشه و ....
و اینکه هر کی بهم میرسید میپرسید شما نمیخواین بچه دار شین ؟ از اقوام دور گرفته تا یه خانوم مسجدی و معاون و ناظم مدرسه دخترم !!!
و اینکه مامانم و خواهرامم تشویق میکردن و خواهر دومیم هم خودش سومیشو باردار بود و الانم یه ماهی هست که بچه دار شده 
و اینکه تازگیا نگاه همه به بچه سوم از نگاه تحقیر امیز و نگاه بد برگشته و دور برمون خیلیا رو میدیدم که سومیشونو اوردن !
و من با اینکه میخواستم و خوشحالم شدم ولی سعی میکنم نگاه اینده نگری نداشته باشم و به بعد ها (اواخر بارداری و زایمان و شیردهی و پوشک و تاتی تاتی و جیزه و اَخه و نـــــــــه بده و اینا ) فکر نکنم !
وای ننه این چ چاهی بود جلوی پای خودم کندم !
داشتم راحت زندگیمو میکردما !!!
ولی اگه فقط در حال زندگی کنم و به اینده کاری نداشته باشم اوضاع خوبه و همه چی ارومه
البته خوب خوبم که نه ولی میسوزیم و میسازیم دیگه 
و از اونجایی که دخترم خیلی احساساتیه هی هر از گاهی میاد و بغلم میکنه و با ناباوری ابراز خوشحالی میکنه و چند تام سوال از جنسیت و چند وقت دیگه بدنیا میاد و .... میپرسه و میره 
و بخاطر اینکه بچه های مدرسه دخترم همه همسایه ها و هم محله ای های ما هستن و من نمیخواستم همون اول کار همه عالم و ادم خبردار شن به دخترم سپردم که به کسی نگه و دلیلشم گفتم و اونم قول داد
چند وقت گذشت و یه روز دخترم گفت مامان ؟ هر وقت بچه بدنیا اومد میتونم به دوستام بگم ؟
منم لبخند زدم و گفتم اره میتونی و با خودم گفتم اخـــــــــــــی بچه بیچاره چقد دلش میخواد به دوستاش بگه و چقدر خودشو کنترل کرده ....
چند روز پیش که جلسه بود تو مدرسه شون ، دیدم مامان یکی از دوستاش خیلی خندونه و هی حالمو میپرسه !!! اخر کار اومد و مثلا از زیر زبونم خواست در بیاره ! مامان یکی دیگه هم اومد و اونم با نیش باز گفت به به خبرایی شنیدم مبارکه و .....
دخترم فقط چند دقیقه این موضوع رو به دوستاش نگفته بود و این مدت همه فهمیده بودن !!!
تازه مامان دوست دخترم میگفت دخترش اومد خونه گریه کرده که منم بچه میخوام و باید برام بیارین !!! این دوست دخترم یه خواهر 15 ساله هم داره !
* تاریخ زایمانو برام زدن 21 خرداد
البته سزارین زودتر انجام میشه
الان هفته 16 هستم 
سونو و ازمایش غربالگری اولو انجام دادم در حال گذروندن مرحله دومشم !
لطفا دعا فراموشتون نشه ....
با تشکر ...
مدیریت پااااااااا ! وبلاگ 
به امید مادر شدن همه اونایی که دلشون بچه میخواد 
* میلاد پیامبر و امام صادق هم مبارک 

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...