سلام دوستای عزیزم



واااااااااای چقد خوشحال شدم نبودنم برای کسی مهم بود
از یاسی و مامان دوقلو های ناهمسن بگیر ..... تا خانم قیومی عزیز  ک زنگ زدن و بعضی دوستای دیگه که پیامکی و تلفنی احوالمو پرسیدن 

دلم برای همه تون برای وبلاگم برای نت تنگ شده بود
توی این مدت خیلی اتفاقا افتاد ولی خدا رو شکر فعلا همه چی خوبه

 

قبل از بدنیا اومدن نی نی ، ب دکتر زنان گفتم چون بچه قبلیم بخاطر ریه اش 5 روزی بیمارستان بستری شد من نمیخوام الانم همینطور بشه و لطفا امپول بده ک ریه بچه کامل بشه ک نیاز ب بستری نداشته باشه
دکتر هم امپول نوشت و من زدم و با خیال راحت رفتم بیمارستان

نی نی ک بدنیا اومد فقط 2640 گرم بود
خیلی فسقلی بود
توی اتاق عمل خیلی اوضاعم بهتر از 2 سزارین قبلی بود
کل عمل رو بیدار و به هوش بودم
چقدرم پرسنل اتاق عمل بالا سرم وراجی میکردن انگار اومده بودن دورهمی !
تازه یکیشون با گوشیش ور میرفت یکی دیگه دعواش کرد ک وسایل و گوشی نباید میاوردی تو اتاق عمل
بعد از تموم شدن عمل من از اونا تشکر کردم اونام ازم خواستن مراقب زخمم باشم و خواستن ک برای برادر یکیشون و برای خود اون فرد دعا کنم بچه دار شن
و چقدر اتاق ریکاوری اون پرستاره صدام کرد و گفت نفس بکش ... عمیق نفس بکش و من ب خیال خودم نفسسسسسسسسسسس میکشیدم اما اون هی تکرار میکرد و اخرش برام ماسک اکسیژن گذاشت و بازم با ناراحتی ازم میخواست ک نفس بکشم و من تعجب میکردم چرا اینقد بهم گیر میده من که حساااااااااااابی دارم نفس میکشم 
و چقدر عین تو فیلما بود صحنه ای که من از روی تخت میدیدم وقتی داشتن منو ب بخش منتقل میکردن !
و من مثل ی موجود بدبخت ک توان حرکت نداره فقط میتونستن چیزی رو که در مسیر نگاهم ب سقف بود رو ببینم !

12 ساعت کاملا دراز کش . بدون حرکت دادن سر ! بدون خوردن چیزی و بعدا فهمیدم حتی حرف هم نباید میزدم ! و من حرف زدم و سرمو هم همونجور ک ب تخت بود به چپ و راست میچرخوندم و دو سه باری هم یادم رفت و سرمو از روی تخت بلند کردم ! و چنین شد ک سردرد و شنیدن انعکاس صدای اطراف با زنگ ب سراغم اومد !

اخرین حد وزنم در طول زایمان 71 کیلو بود و بعد از زایمان شدم 67 ...
روند بهبودی و حرکت و راه رفتنم توی زایشگاه خیلی خوب پیش رفت و ما ب راحتی برگشتیم خونه و اونقدر عجله کردم که یادم رفت بگم انژیوکت رو از دستم دربیارن و بین راه خونه فهمیدم هنوز ب دستمه 

وقتی اومدم خونه کم کم درد ها شروع شد !
تا وقتی ک مسکن مصرف میکردم سر پا بودم اما امان از وقتی ک یهو وسط هال اثرش میرفت و من مثل ماشینی ک بنزین تموم کرده ب پت پت میفتادم و از بقیه مسکنمو میخواستم !

ی اتفاق مزخرفی ک برام افتاد این بود ک موقع غذا خوردن احساس میکردم زبونم میسوزه اولش فکر کردم افتی چیزیه بعد ک دقت کردم دیدم پرز های زبونم داره کم کم نابود میشه !!!!! ب دکتر گفتم گفت خیلی عجیبه ! گفتم ممکنه ب چیزی حساسیت داشته باشم ؟ گفت نه معمولا ریختن پرز زبون از کمبود ویتامینه !!!

 

فردای ترخیصم باید بچه رو ب دکتر نشون میدادیم و بعد از ازمایش زردی ، دکتر گفت باید باز چک بشه چون ممکنه زردیش بره بالاتر ...
فردا دوباره ازمایش دادیم و دکتر فوری بستریش کرد
و من انگار دنیا روی سرم خراب شد !
منو مامان توی بخش نوزادان ی شب و دو روز بچه رو با چ مصیبتی زیر دستگاه نگه داشتیم تا اینکه زردیش زیر 10 شد و مرخصش کردن و ما با خیال راحت برگشتیم خونه
تمام چکاپ و ازمایشات معمول برای بچه ها رو هم انجام دادیم
بازم بچه رو بردیم چکاپ و دکتر ازمایشات کلی خون و ادرار نوشت و مام دادیم
با اینکه بعضیا مخالف بودن اما دکتر اجازه داد و مام روز هفتم تولدش هم خنته اش کردیم و ب نسبت خوب انجام شد



کم کم با بهتر شدن بچه ، بابا و مامان ب فکر رفتن افتادن
همین ک اونا رفتن من احساس کردم بچه بی حال و گرم و زرده !!!
همون شب بچه رو بردیم دکتر و دکتر ازمایش کلی نوشت و از اونجایی ک ما قبلا ازمایش داده بودیم ولی جوابش اماده نشده بود رفتیم ازمایشگاه و جواب ازمایش قبلیو گرفتیم و مشخص شد عفونت ادراری زیادی داره !!!

ب سرعت بچه بستری شد . دکتر میگفت نوزاد اگه تب کنه باید فوری بستری بشه و دوره درمان 7 - 10 - 14 روز میتونه باشه .....
توی بیمارستان 3 روز تنها بودم
بچه خیلی بی قرار بود . هم کولیک و نفخ داشت و هم خیلی وابسته بود و از بغلم پایین نمیومد و تو بغلم میخوابید ولی تا میذاشتمش تو تخت فوری بیدار میشد
کم کم احساس میکردم سیر نمیشه و همش گرسنه اس
دکتر براش شیرخشک نوشت و مجبورمون کرد با سرنگ بهش شیر بدم و چقدر سخت بود !

جاریم روز سوم اومد ملاقاتم و منو با وضعیت داغون دید و دید ک من هیچ وقت نمیتونم بچه رو تنها ول کنم و تا میرم برای کار واجب بچه از گریه خودشو هلاک میکرد ! و من تقریبا همش نشسته بودم و پاهام حسابی ورم کرده بود و حرکت برام سخت بود و جای عملم هم خیلی درد داشت و عفونت کرده بود ....
جاریم ب مامانم خبرداد و ازشون خواست برگردن و ازم مراقبت کنن و مامانم با اینکه مهمون زیادی دعوت کرده بود و کلی خرید کرده بود فرداش برگشت پیشم ... بابا مامانو اورد و خودش دوباره برگشت ...
اون شب اخری ی اتفاق خیلی بد هم برام افتاد ک دلم نمیخواد یادم بیاد .....

صبح روز چهارم وقتی مامانو وسط بخش نوزادان دیدم انگار دنیا رو بهم دادن مامان 7 روز کامل کنارم بود . در حالی ک ازم مراقبت میکرد و همش دهنم غذا و دارو میداد روزه هم میگرفت و غروبها میرفت مسجد کنار بیمارستان و وقت برگشت برام ابمیوه و خوراکی میخرید .... و مامانم اصلا ب روش نمیاورد ک کمردرد و پادرد و ورم پا داره .... بعدا اعتراف کرد ک فکر نمیکرد بتونه با این ورم پاش بهم برسه ....

توی بخش یه شب نصفه های شب بود ک یه نوزاد موقع شیر خوردن مامانش خوابش برد و بچه از روی پای مادرش لیز خورد و افتاد زمین ! خدا رو شکر بچه جون سالم ب در برد اما خیلی مادرش ترسید و کلی هم معروف شد تو بخش !
بعدشم ک ما ک خیلی خوابمون میگرفت و نمیتونستیم خودمو نگه داریم و مجبور بودیم با ی صندلی سفت و ثابت کنار تخت بچه هامون کل روز بمونیم و موقعیت خواب راحت نداشتیم همش ترس و نگرانی داشتیم ک برامون قضیه تکرار نشه . 2 شب مامانم با چادر منو ب تخت بست و خودش با خیال راحت رفت اتاق همراها گرفت خوابید و منم با خیال راحت در حالی ک بچه و من به هم محکم بسته شده بودیم خوابیدیم ....
تخت بغلی منم مامانش بستش و دو تا مامانامون با خنده ما رو گذاشتن و رفتن ....

دکتر نمیدونم ب چ دلیل برای بچه ازمایش از اب نخاع کمر رو نوشت و خیلی الکی به هوای اینکه نکنه عفونت ب مغز برسه از کمر بچه اب نخاع گرفتن و کلی هم بچه اذیت شد
چقدر هم برای گرفتن رگ و ازمایشات روتین از بچه خون گرفتن و رگ گیری کردن ....  دیگه جای خالی ب دست و پاش نمونده بود
میگفتن بد رگه ! میگفتن بخاطر گرفتن انتی بیوتیک رگای بچه ها خشک میشه و کم کم میرفتن برای گرفتن رگ از سر بچه ها ! و من وحشت داشتم از اینکه دیگه جایی برای رگ گیری پیدا نکنن و برن برای سر !

ی بار رگ گیری نی نی حدود 20 دقیقه طول کشید ! من پشت در اتاق خونگیری میمردم و زنده میشدم تا پرستار ها از اتاق بیان بیرون و بگن برو بچه رو بگیر ....
و این اتفاق فقط برای نی نی من نبود . تمام بچه های بستری همین وضع رو داشتن ! و در طول شبانه روز هر وقت ک رگی خراب میشد فوری بچه رو میبردن قتلگاه !
و چقدر زود رگ ها خراب میشد ! بچه ها بخاطر دست و پا زدن زیاد و کشیدن و فشار دادن انژیوکت زود ب زود رگشونو خراب میکردن . تازه اگه خراب هم نمیشد میگفتن باید هر 3 روز عوض شه

هر روز صبح خونگیر میومد اسم بچه ها رو میخوند و میگفت بیان برای خونگیری ....
بعد از اون حدود 2 ساعت بعد ک جواب ازمایشات میومد دکتر و رزیدنت ها سر و کله شون پیدا میشد
بعد از ویزیت دکتر مینشست و پرونده ها رو میخوند و نسخه مینوشت و بعد از رفتن دکتر تموم افراد با چشمای منتظر نگاهشونو میدوختن ب دهن پرستارا ک اسم ترخیصیا رو اعلام کنن و من خسته شدم از بس منتظر شدم و اسم ما رو نخوندن
با اینکه تموم ازمایشات عالی و خوب بود . حتی وقتی باز هم زردی بچه در کنار عفونت بالا رفته بود و باز هم پایین اومده بود
روز دهم وقتی دکتر باز هم ما رو مرخص نکرد و فهمیدم که میخواد باز هم ما رو 4 روز دیگه نگه داره و رگی ک از زیر بغل بچه گرفته بودن خراب شد و خواستن بچه رو باز ببرن برای رگ گیری ، من فوری گفتم نمیخواد ! ما با رضایت خودمون ترخیص میکنیم ! و ترخیص کردیم !
البته شب قبل با همسرم صحبت کرده بودم و قرار و مدار و گذاشته بودیم و شوهرم گفت ک ترخیص کنیم

اخرین لحظه هایی ک توی بیمارستان بودیم و داشتیم کارای ترخیص رو انجام میدادیم ، بچه یهو شروع کرد ب لرزیدن !!! دستش پاش دستاش پاهاش یه دست و یه پاش و ....  خییییییییییییلی وحشتناک بود ! البته قبلا هم گاهی میلرزید و ب دکتر گفته بودیم و دکتر گفته بود اگه زیاد نیست اشکالی نداره اما حالا زیاد بود !
پرستار همون موقع ب ی خانوم داشت میگفت اگه دستشو گرفتی و دیگه نلرزید اشکال نداره اما میگرفتم هم باز میلرزید !!!!
و من چند بار پرستار و رزیدنتی ک از کنارم رد میشدنو صدا کردم اما کسی نیومد !
و من ترسیدم!
چون دکتر اون بیمارستان خیلی وسواس داشت و اگه چیز جدیدی میدید دوباره بستری و .... و من دیگه طاقتم طاق شده بود !
و بعد از کمی بچه اروم شد ... با خودم گفتم ب سرعت میبرمش ب ی دکتر نشون میدم نیازی نیست توی این بیمارستان پیگیرش شم

و بعد از اینکه اومدیم خونه باز هم بچه لرزید !
و ما بردیمش پیش دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب کودکان
ایشون گفتن اگه فقط تو خوابه چیزی نیست گفتن ایکاش فیلم میگرفتیم و اون با دیدن فیلم میتونست ب راحتی تشخیص بده و اگه میخوایم میتونیم نوار مغز هم ازش بگیریم و همونجا 5 بار بچه خوابید و بهش سیم وصل شد و بیدار شد و نشد نوار گرفته بشه . بعدا فیلم گرفتیم و ب دکتر نشون دادیم و گفت چیز خاصی نیست و مغز بچه هنوز نتونسته کاملا اندامها رو مدیریت کنه و اگه بعد از 4 ماه اینجور بود باید نشون بدیم ....

چون دکترا ميگفتن نوزاد اگه تب کنه بايد بستري بشه بعد از اومدن از بيمارستان تا بچه يه نق ميزد تا يکم سرفه يا عطسه ميکرد من عزا ميگرفتم و چنان ميترسيدم و گريه ميکردم که حتي مامانمم فهميد دارم افسردگي بعد از زايمان ميگيرم . همش فکر ميکردم بچه گرمه هي براش دما سنج ميذاشتم ميديدم بالا نيست باز چکش ميکردم . 



بعد از ترخیص مامان چند روز دیگه هم کنارم موند و بابا ک اومد دنبالش ، مامان پیشنهاد کرد ما باهاشون بریم شمال تا بیشتر بتونه بهمون برسه و منم ک ضعف و افسردگی ئاشتم بهتر بشم
و تا همین دیروز شمال بودیم و کلی بچه بزرگ شد و منم بهتر شدم
اونجا عقیقه بچه رو هم انجام دادیم و ی مهمونی کوچیک براش گرفتیم 

توی دوران بارداریم به وزن 71 کیلو رسیدم . بعد از زایمان شدم 67 و الان دوباره 71 ام به مرهمت مامان جونم  از بس منو بست به غذا و شربت و میوه 

وااااااااااااااااای که این دو ماه چ روزای سخت و عذاب اوری بود ....
خدا رو شکر الان بچه کلی بزرگ شده
اینم عکسش