اردوی محلات
سلام ![]()
چند روز پیش ، مدیر مدرسه پسرم به بچه ها گفت که میخوایم شما ها رو ببریم اردوی سرچشمه محلات و شهربازی ،
هر کی میاد5000 تومن پول بیاره ناهار و صبحانه و میوه هم با مدرسه است و اگرم خواستین تو شهربازی سوار اسباب بازی ها بشین پول همراه تون بیارین !
پارسال بچه ها رو برده بودن پارک نزدیک خونه مون .
حوالی عصر بود که ناظم مدرسه پسرمو با چونه ی باند پیچی شده تحویل مون داد !
با اینکه من و همسرم اصلا دلمون نمی خواست بفرستیمش ولی از یه طرفم دلمون نمی اومد دل پسر مونو بشکنیم . با کلی سفارشات و گوشزد کردن نکات ایمنی ، روز دوشنبه 9 اردیبهشت صبح ساعت 6و نیم به سمت مدرسه به راه افتاد .
اون قدر از دست مدیر مدرسه اعصابم خورد بود که نگو ...
اخه یه چند تا بچه ابتدایی رو ادم برمی داره میبره یه شهر دور که چی بشه ؟ تو همین شهر خودمونم توی یه پارک میشد کلی به بچه ها خوش بگذره !
هی دعا کردم سلامت برن و برگردن .
تمام پولی که داشتم رو براش صدقه گذاشتم .( شرمنده جیبم کمی خالی بود
) هی دعا کردم کسی بلا ملا سرش نیاره
. هی از پنجره نگاه کردم
تا اخرش ساعت 6 و نیم عصر از دور دیدم داره میاد و دلم اروم گرفت .
بعد از اومدنش شروع کرد با خوشحالی از اونجا تعریف کردن
، و با خنده گفت : مامان اتوبوس قرار بود ساعت 7 بیاد ولی 8 و نیم اومد بعد 8 ساعت تو راه بودیم من هر دو بار حالم بهم خورد .
بار اول روی صندلی بالا اوردم
و مدیر جا مو عوض کرد و بهم قرص داد . بار دوم راننده نگه داشت و من توی جوب بالا اوردم !
بعد ، اونجا رفتیم سر چشمه و من با لباس رفتم تو اب ... من : تو اب ؟ با لباس ؟
پسرم : اره هوا گرم بود و لباسم زود خشک شد .
بعدش صبحانه بهمون ساندیس و کیک دادن و ناهار یه سیخ کباب با پلو ... تازه تو ماشین گریه هم کردم !
من : چرا ؟ پسرم : اخه خسته شده بودم .
اون اونقدر خسته بود که با لباس بیرونی خوابش برد . و فردا که با مامانم اینا رفته بودیم رستوران و چلو کباب خوردیم اصلا غذا نخورد فقط بعد از خوردن یه لقمه از کباب گفت : این کبابه چقدر خوشمزه است . دیروز کبابش اصلا مزه نداشت ! بعد هر از گاهی گوله میشد و میگفت : مامان ! حالم بده ! که نتونست بره مدرسه . و همین طور روز بعد و روز بعدش .... اخرشم روز معلم که براش لحظه شماری میکرد تا کادوی معلمش
رو بهش بده ، هم نتونست بره مدرسه و صبحش حسابی دل و روده اش به هم ریخت و با جیغ و داد و فریاد سه بار بالا اورد
و بعدش ساعت ها اروم گرفت و خوابید !
* اخه ادم عاقل چند تا بچه کوچیک رو میبره یه مسافرت طولانی ؟
که 8 ساعت فقط تو راه باشن ؟
* این همه پول دادیم بچه مونو مسموم کنن و بیارن !![]()
* اصلا از اردو رفتن بچه ها خوشم نمی آد !![]()
* راستی روز معلم به همه معلم های بدبخت مبارک !![]()
* منم چند دوره معلم بودم . برای بچه های ابتدایی .هر روز با سر درد می اومدم خونه و حوصله هیچ کسو نداشتم !اون موقع بود که فهمیدم در طول مدتی که مدرسه میرفتم چه بلاهایی سر معلم هام می اوردم و چه خون به جگرشون میکردم !![]()
![]()
* خواهش میکنم یه کوچولو به اونا احترام کنین .لطفا !![]()
* مامانم اینا 5 - 6 روزی اومده بودن اینجا .
به همراه مهتاب و بچه هاش و بعد از چند روز شوهر و مادرشوهرش هم اومدن .
* اینم از نی نی ما ! و ماجرای صندلی کذایی!
نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...